فیدیبو نماینده قانونی نشر ری‌را و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تقاطع

کتاب تقاطع

نسخه الکترونیک کتاب تقاطع به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تقاطع

گاه تنها لحظه ای کافی است تا زندگی را دریابیم، عشق را و... لحظه ای که شاید به کوتاهی ترنم شبنمی است که بر تنِ درختی کهنسال می نشیند و یا غرش رعدی که بر جان آسمان لحظه ای باید تا در تقاطع درونمان، مسیر زندگی را بشناسیم، انتخاب کنیم و ره برگزینیم... برای بودن... برای ماندن... برای رفتن...

ادامه...
  • ناشر نشر ری‌را
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تقاطع

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقاطع

مرجان محمودی میمند





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

فصل اول

پاکت چسب کاری شده را چون شیئی گرانبها، شاید هم نقشه ی گنج، برای دور ماندن از هر گزندی در کاور جای می د هم و با وسواس طوری که حتی تای اضافه ای روی آن نیفتد در جیب وسط کوله ام می گذارم. این تکه کاغذ با آن مهر و امضاها برگ برنده ای است که همه ی این سال ها به امید داشتن و رو کردنش، تاب همه ی کنایه ها و حرف ها و نگاه های پر حرف این قوم و قبیله را آورده ام و بدتر از همه مردی که بیش تر از ده روز است که نامش را با عنوان همسر در صفحه ی دوم شناسنامه ام ثبت کرده اند. برگ برنده ای که حالا بیش تر از هر زمانی به داشتنش محتاجم. حالا که به ظاهر هم که هست مشکلم حل شده و بی نیاز از آن، انگار.
فاصله ی ساختمان اصلی پزشکی قانونی تا رسیدن به خیابان وحدت اسلامی یا به قول عزیز «شاپور» در حاشیه پارکِ شهر و بهشت را بی اعتنا به راننده های تاکسی که خود را برای گرفتن مسافر پیش می انداختند پیاده طی می کنم. انگار، به این پیاده روی و اندیشیدن به روزهای مجهول پیش رویم هم احتیاج دارم، برای رسیدن به نتیجه ی ماندن به پای این ازدواج مصلحتی یا تصمیم به جدایی و هر کس به راه خویش رفتن، به این خلوت رونده نیازمند هستم، درست مثل در دست داشتن این گواهی معتبر، برای روز مبادا. گواهی که بیش از همه به تایید و صحت نوشته هایش محتاجم، انگار گذشت این چند سال و شنیدن طعنه و کنایه ها و بدتر از همه آن نگاه های سرد و مچ گیر و اطمینان بخش به گناه کار بودنم، باور خودم را از خود نیز دچار تزلزل کرده است! انگار خودم هم باور کرده ام که راه را به خطا رفته ام و خدشه ای جبران ناپذیر بر قداستم جا خوش کرده است که با صدور گواهی بارها نوشته هایش را بالا و پایین کردم تا مطمئن شوم و به باور خود برسم!
مقابل اولین تاکسی سبز رنگ خالی از مسافر که درست در جهت مخالفی که باید می رفتم طی مسیر می کردند کلمه ی معجزه آسای دربست را می گویم. خیابان یک طرفه است به سمت جنوب و من مقصدم جایی حوالی پارک ساعی، درست صد و هشتاد درجه اختلاف!
اماهمان واژه ی افسون گر کار خودش را می کند! در عقب را می گشایم و می گویم:
- وُزرا....
با توقف کامل ماشین حاشیه ی خیابان، در را می گشایم و حین نشستن می گویم:
- همون خالد اسلامبولی! اگه از ولی عصر برید من راحت ترم.
مبلغ کرایه را با راننده ی جوان که با دیدنش نام به روز شده ی خیابان را بیان کردم و خوشبختانه دندان گرد هم نبود طی می کنم و با خیال راحت سر به پشتی صندلی می سپارم، قطعاً با این ترافیک بیش تر از ساعتی وقت دارم تا به خود و روزهای در پیش، بیاندیشم.
پنج پله ی در حصار گلدان ها و نرده های حجاری شده را بالا می روم. نفس عمیقی می گیرم. هنوز هم عاشق این خانه هستم، خانه ی ویلایی دو طبقه ای که از اولین روزهای کودکی ام در آن خاطره دارم. خانه ای که روزهای تلخ و شیرینم در آن رقم خورده است. خانه ای که با آن دربِ معروفِ به قول خودم پشتی اش، که منتهی می شود به راه پله های طبقه ی دوم، همان درب که در آن شب از نیمه گذشته ی کذایی هشت سال پیش، مرا به سمت سرنوشت نامعلوم پیش رویم سوق داد، دربی که پشت ساختمان است و شاید کم تر کسی از وجودش مطلع، همان درب مرموز از دیدِ من. دربی که می رود تا وجودش معلول سرنوشت و آینده ام شود. به هر حال من هنوز هم این خانه را دوست دارم، با همه ی لحظات خوش و ناخوشی که در آن پشت سر گذاشته ام!
- سلام!
بی اختیار دستم را چون نگهبانی ساعی روی کوله ام که فقط از سمت چپم آویزان است می گذارم. آن پاکت و آن تکه کاغذِ گواهی مهر و موم شده فعلاً تنها دارایی با ارزش از دید من است که تا روز موعد باید چون گنجی گرانبها از آن مراقبت بکنم!
نگاهم را که روی دستم جا مانده است بالا می کشم و به نگاه های محق و طلب دار مرد جوان مقابلم که مدتی هر چند اندک قانوناً هم محق شده است برای کنترل و باید نباید کردنم می سپارم، نگاه هایی که با همه ی بستان کاری عمیق شان هنوز هم سرد هستند و بی احساس، حداقل برای من آن گونه که باید گرمایی ندارند، نگاه هایی که فقط خریدارانه هستند و قیمت گذار و البته شاکی و ناراضی!
نگاهش که به حلقه ی دستم روی کوله می افتد و همان جا در جا می زند دستم را چون خلاف کاری که واهمه ی لو دادن خود را دارد پس می کشم و با تکان دادن آن در هوا به قصد متقاعد کردن او به این که چیز خاصی در آن ندارم پاسخ سلامش را با سلامی بی رمق می دهم و قصد می کنم از کنارش بگذرم که می گوید:
- تا الان کجا بودی؟! بیش تر از یه ساعته منتظرتم اینجا!
به جای پاسخ سوالش خود را به آن راه می زنم و می گویم:
- چیزی شده؟! اتفاقی افت....
نیشخندی وسط جمله ام تحویلم می دهد که خواهی نخواهی مرا از ادامه دادن باز می دارد و در عوض او می گوید:
- فکر نمی کنی برای دیدن زنم! اونم با اون همه ادعای عشق و عاشقی در حالی که هنوز دو هفته هم از عقدمون نگذشته کسی دنبال دلیل و توجیه باشه!
سر به زیر می شوم و پوزخند او را این بار در خیال به خود می زنم و با خود می گویم عشق و عاشقی اونم من با تو!
گویا فکرم را می خواند که با لحنی سرد و نگاهی بی تفاوت تر می گوید:
- از نظر بقیه و شرع و عرف و رسم، الان تو زن منی حتی اگه خودت هنوز نتونسته باشی قبول کنی و بپذیری، اینو فراموش نکن!
باز هم با خود می گویم نه این که تو قبول کردی من زنتم!
نمی دانم چرا او فقط از من شاکی است، او که خودش بیش تر از همه با من و پذیرفتنم مشکل دارد. او که بعد از شب عقدمان و آن حماقت سر زده از من رفت و تا یک هفته روزه ی غیب ماندن از چشمانم را گرفت. او که خودش هم خوب می داند که قصدمان از این ازدواج فقط متقاعد کردن دیگران است وگرنه نه او دلبستگی از آن نوع به من دارد و نه من به او و نه حتی در خیالم می توانم چنین توقعی از او و خود برای آن گونه پذیرفتن از هم داشته باشیم.
این بار دلم نمی خواست مثل تمام آن هفته سرزنش نگاه و کلام عزیز نصیبم شود، پس محض به دست آوردن دل او هم که بود لبخندی به چهره می کشم و می گویم:
- خب هنوزم برای رفتن تو لاک کارکتر همسر نمونه و شیدا دیر نشده!
عکس حالت چهره ام لحن بیانم نیش دارد و گزنده، عقم می گیرد از خودم، از خودم که به این راحتی سر نزدیک ترین و عزیزترین هایم به این شیوه از رذالت کلاه می گذاشتم، از خودم و از او که این نمایشنامه ی مسخره را نوشته بود و مرا وادار به هم بازی شدن با خود کرده است. از خودم که حرفه ای نیستم برای بازی در نقش زن شیفته و دلداده تا کسی بویی از این رابطه ی سرد و بی پایه و اساس نبرد.
منتهای آرزویم در این لحظه این است که او مثل همیشه کار و گرفتاری را بهانه کند تا از هم شانه و همراه شدن با من شانه خالی کند.
- نه دیگه من مثل همیشه جور تو رو هم کشیدم و نقشمو عالی ایفا کردم! مجنونی که از زن جوونش بی اطلاع مونده!
باز هم سرسنگینی و قهر برای سرپوش گذاشتن به احساس و عشقی که اصلاً بین من و او جاری نیست. قرار هم نبود که باشد، قرار هم نیست که جاری شود.
سرد و سنگی بی این که به پس زده شدن و واخوردن از جانب همسرم فکر کنم یا برنجم و دلخور شوم می گویم:
- پس با اجازه!
او هم طعنه دار پاسخ می دهد:
- اجازه فرما.
از کنار هم رد می شویم، بی اعتنا و بی تفاوت نسبت به هم. اصلاً چرا باید به هم اعتنا می کردیم؟! وقتی او یک سویه قرار این ازدواج را گذاشته بود، وقتی که نقش شیفته و شیدا را اگر هم می خواست بلد نیست و نمی تواند برای من که دستش از اول هم رو بود اجرا کند، او شاید بتواند با فرو رفتن در جلد عاشق و مجنون سر عزیز و اطرافیانم را شیره بمالد، اما برای من که بهتر از خودش او و علایقش را می شناسم هم می توانست نقش بازی کند؟! اصلاً مگر می شد ادای عاشقی در آورد؟! مگر می شد دل در گرو دیگری داشت و خود را سر سپرده ی دیگری نشان داد؟! آن هم من و او که زندگی پر نشیب و فراز هم را از بر هستیم.
تنها و بزرگ ترین دغدغه ی این لحظه ام گریختن به اتاقم و پنهان کردن آن پاکت کاور شده میان اوراق انباشته در سامسونت بالای کمد است!
وارد اتاقم می شوم و کلید را در جایگاهش می چرخانم، از آن کارها که به ندرت انجام می دهم! محض اطمینان از قفل شدن در دستگیره را پایین می کشم و نفسِ از سر راحتی خیالم را با صدا پس می دهم.
سراغ کمد دیواری می روم و سامسونت را به هر سختی که هست پایین می آورم. رمز چهار رقمی آن را ردیف می کنم و شاسی دو سوی رمز را می فشارم که هم زمان با صدای پریدن قفل، در هم بالا می پرد.
کاور را با احتیاط از جیب بزرگ وسط کوله ام بیرون می آورم و زیر لایه ی جلد دوم آلبوم قرار می دهم. با مطمئن شدن از جایگاه امن و پناهگاه گنجم! دستی روی جلد آلبوم می کشم و چشمم به تنها عکس بی سر و سامان میان ورق های آلبوم می افتد، همان عکسی که چند سال قبل یواشکی کش رفته بودم!
نگاهم کینه توزانه همراه با دلتنگی گنگ و نامفهومی برای آن روزها در چشم های خندان درون عکس در جا می زند! روزی عاشق و شیدای همین خنده ی نگاه بودم اما امروز و حال دلتنگ دخترک بازیگوش و خندان آن روزها که خیلی وقت است همین چشم ها خنده ی واقعی را از یادش برده اند! چه قدر دلتنگ خودم هستم! دلتنگ همان چشم های سیاه خواستنی!

تقدیم به
روح پدرم
که حسرت نگاه های پدرانه اش را همه ی عمر به دوش کشیده ام...

نظرات کاربران درباره کتاب تقاطع