فیدیبو نماینده قانونی نشر ری‌را و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صادقانه برای دخترم

کتاب صادقانه برای دخترم

نسخه الکترونیک کتاب صادقانه برای دخترم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب صادقانه برای دخترم

این روزها گیتی هم سخت درگیر بیماری خودش و آزمایش و دکتر بود و چون نمی­خواست تا قبل از جواب قطعی چیزی به پونه در این مورد بگوید کم‌تر به او زنگ می­زد و پونه هم از همه جا بی‌خبر از این موضوع دلخور و ناراحت بود... پتویش را با ناراحتی پرت کرد و زیر لب غر زد: - اَه... باز یک روز دیگه شروع شد، خسته شدم از بس چپیدم تو این خونه و زخم زبان شنیدم... صدایش بیش‌تر شبیه ناله شد: - آخه من هم آدمم یکی نیست حالم را بپرسد، اون به شوهرم که صبح می­ره شب خسته و کوفته برمی­گرده، نه حرفی نه صحبتی یک لقمه غذا می­خوره و می­گیره می‌خوابه اینهم به خانواده­اش که انگار ارث پدرشان را خورده‌ام. یک‌سره با چشم غره و گوشه کنایه باهام حرف می­زنند، آخه خداجون من چه گناهی کردم که گرفتار این زندگی شدم. می­خواست از جایش بلند شود که صدای مادر شوهرش که با خواهرش تلفنی صحبت می­کرد سَر جایش میخکوبش کرد. -تهمینه جون آخه سری که درد نمی­کند را واسه چی دستمال ببندی بابا چیکارش داری بذار واسه خودش بگرده، حالا فکر کردی عروس تحفه است، نه والا پنج تا انگشتت را هم عسل کنی بذاری دهنش گاز می­گیره، من که عین سگ پشیمانم واسش زن گرفتم، واسه خودم دشمن جون آوردم، حالا تو منو ببین درس عبرت بگیر. خواست از جایش بلند شود ولی اتاق دور سرش چرخید، دوباره سَر جایش نشست و دستش را گذاشت روی سرش، دلش می­خواست فریاد بکشد ولی صدایش را در گلو خفه کرد، از فرط عصبانیت داشت منفجر می­شد، موبایلی که از آیدا برایش به یادگار مانده بود را برداشت و تند تند شماره سالار را گرفت به محض شنیدن صدای او بغض‌اش ترکید و با صدای آرام طوری‌که مادرشوهرش نفهمد نالید: - سالار دارم دیوونه می­شم، بیا ببین مامانت داره تلفنی به خاله­ات از من چه چیزایی می­گه؟

ادامه...
  • ناشر نشر ری‌را
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب صادقانه برای دخترم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آرمین بشقاب های خالی کیک را توی هم گذاشت و همچنان که به سمت آشپزخانه می برد تا گیسو آن ها را توی ماشین ظرفشویی بچیند غرولند کرد:
- خاله، سیمین خانم را امشب نگه می­داشتی تا بقیه کارها را هم بکند.
دیگه گیسو خندید:
- تو چهارتا بشقاب بلند کردی خسته شدی اون وقت سیمین خانم بیچاره که از صبح داره اینجا زحمت می­کشه حق نداره برود استراحت کند بیچاره این آخری ها از خستگی قیافه­اش برگشته بود.
آرمین حرف را عوض کرد و بدون مقدمه گفت:
- این آقا یوسف را با صد من عسل هم نمی­شه خوردش، درست عین آدم های پشت کوهی می­مونه انگار تو عمرش رقص و مهمانی و بزن بکوب ندیده، همچین با اون قیافه عبوس­اش اخم کرده بود و یک گوشه بُق کرده بود...
گیلدا مجال صحبت بیش تر را از آرمین گرفت:
- بسه دیگه چی کار به اون داری، اون از اول هم همین جوری بود همیشه تو جمع معذب بود و مثل عصا قورت داده­ها یک گوشه می­نشست.
فرزین از گوشه آشپزخانه با صدای آرامی گفت:
- خوب وقتی معذبه می­تونه نیاد مگه کسی زورش کرده که با اخم های گره کور خورده بیاد بشینه.
گیلدا لحنش اعتراض آمیز شد:
- اِ فرزین من آرمین را ساکت می­کنم تو شروع می­کنی؟
آرمین فوراً جواب داد:
- نه من هنوز ساکت نشدم، هنوز کلی حرف واسه گفتن دارم.
گیسو انگشت اشاره­اش را روی بینی گذاشت:
- هیس، خاله جون یک کم یواش­تر، هر چی می­خوای بگو منتها آرام­تر تا صدایت به گوش بابایت و منوچهر نرسه بالاخره هر چی باشه باجناقند دیگه.
شمیم که خوب می دانست دل آرمین از کجا پُر است و از چی می خواد حرف بزند همچنان سکوت کرده بود و یک گوشه ایستاده بود و در دل خدا خدا می­کرد آرمین از گفتن حرفش منصرف شود و جریان را برای آن ها تعریف نکند خودش هم نمی دانست چرا با این که با گفتن این حرف ها لطمه­ای به شخصیت پونه نمی­خورد باز هم دلش واسه او می­سوخت و دوست نداشت این حرف بازگو شود. اما آرمین طاقت نیاورد ساکت بماند و توهین یوسف را که برایش مثل یک غده سرطانی شده بود تو خودش نگه دارد و همانجا روی صندلی مقابل مادرش نشست و تُن صدایش را آورد پایین:
- می دونی همون اول مهمانی منو کشید تو اتاق و چی بهم گفت؟
گیلدا قضیه را زیاد جدی نگرفت و آرمین را سرسری نگاه کرد:
- نه، چی بِهت گفت؟
شمیم از پشت گیلدا سعی کرد با چشم و ابرو به آرمین بفهماند سکوت کند و جریان را مخفی نگه دارد ولی آرمین که این قضیه خیلی برایش گران تمام شده بود و دلش می­خواست هر چه سریع تر همه چیز را بریزه بیرون اصلاً متوجه ایما و اشاره­های شمیم نشد و با صورت سرخ از خشم ادامه داد:
- به من گفت پونه با اون دخترهایی که تو اون ور آب دیدی و حتی دخترهای بی بند و باری که الان اینجا می­بینی فرق داره فکرنکن می­تونی بهش نزدیک بشی من عین عقاب بالا سرش هستم من هم اول فکرکردم سوء تفاهمی پیش اومده که داره پرت وپلا می­گه بهش گفتم: ولی من که کاری نکردم اون هم داغ کرد و گفت: من با چشم های خودم دیدم داشتی میومدی دستش را بگیری و وسط این همه اراذل و اوباش بکشونیش وسط تا باهات برقصه، اون به تیکه­ای که اول کار انداختی و هیچی بِهت نگفتم این هم به این کارت بعد هم برایم خط و نشان کشید که اگر یک دفعه دیگر از حصاری که دور پونه کشیدم جلوتر بروی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی آخر سَر هم گوشزد کرد اینو به داداشت هم بگو تا حواسش را بیش تر جمع کند.
گیلدا برای چند لحظه تو بُهت حرف هایی بود که از دهان آرمین شنیده بود بعد از مکثی کوتاه با تکان دست گیسو به خودش آمد و با صدایی که به راحتی رگه­های خشم در آن موج می زد گفت:
- یوسف غلط کرده فکر کرده کی است که به خودش اجازه داده تا این حد حرف های توهین آمیز به بچه­های من بزنه، فقط همین مانده که مرتیکه گنده دماغ عوضی به این دو تا پسر که جای بچه­هاش هستند گیر بده می­خوام بدونم مگه این ها چه خبطی کردند که اون آشغال واسه شون این خط و نشون ها را کشیده؟
فرزین هاج و واج نگاهش را به اطراف چرخاند:
- من چی کار کردم که خودم خبر ندارم؟... آهان نکنه از این که موقع سلام علیک با پونه دست دادم ناراحت شده؟... نه بابا این که چیزی نیست بخواد ناراحت بشه...
گیسو که بیش تر از آن ها به اخلاق یوسف آشنا بود و مطمئن بود پسرهای خواهرش مشکلی به وجود نیاورده­اند و اشکال از ذهن خراب و بدبین یوسف است برای این که غایله را ختم کند با خونسردی گفت:
- ول کنید بابا، حیف اعصابتون که واسه این آدم خرد بشه به جای این حرف ها بگید به نظرتون مراسم چه جوری برگزار شد؟ شامش خوب بود یا نه؟
ولی گیلدا که به نظر می­رسید به این راحتی دست بردار نباشد ابروهای کشیده­اش را بالا داد و بی توجه به سوال گیسو رو به آرمین گفت:
- من از این دارم حرص می­خورم که چرا زودتر این حرف هارو بهم نگفتی.
آرمین زیر چشمی نگاهش کرد:
- دیگه زودتر از این، هنوز چند ساعت بیش تر از این قضیه نگذشته.
گیلدا با حرص گفت:
- آی کیو، منظورم اینه که چرا همون موقع نیومدی بگی؟
آرمین کلافه شد:
- حالا شما فکر کن همون موقع می­گفتم می­خواستی چی کار کنی؟ مراسم رو بهم بزنی یا یوسف را بیرون کنی؟
گیلدا سرش را تکان داد:
- هیچکدوم شمیم بیچاره چه گناهی کرده که مراسمش به خاطر اون آدم مزخرف خراب بشه.
آرمین بی حوصله پرسید:
- پس چی کار می­کردی؟
گیلدا پاکت سیگارش را از روی میز برداشت:
- دعوت گیتی را واسه هفته دیگه قبول نمی­کردم اون این مزخرفات را به بچه­هام گفته بعد من پاشم برم خونه ش.
گیسو برای خواباندن آتش خشم گیلدا پا در میانی کرد:
- گیلدا جان خواهر ما چه گناهی کرده که شوهرش نفهم است ما که نباید به خاطر شوهرش او را ترک کنیم من دلم فقط واسه خود گیتی و بچه­هایش می­سوزه اگر هم قیافه عبوس و حرف های صد تا یه غاز یوسف را تحمل می­کنم فقط به خاطر آن هاست وگرنه من چه دلخوشی­ای از خود یوسف دارم که بخوام بروم خونش و باهاش رفت و آمد کنم تو هم به خاطر گیتی کوتاه بیا و نذار چیزی را بفهمد به آقا شاپور هم راجع به این قضیه چیزی نگو.
شمیم هم که تا آن لحظه ساکت مانده بود به حرف آمد:
- فقط خدا کند امشب داد و دعوا راه نیندازد و از دماغ اون بیچاره ها در نیاره. هر چند اون این چیزا حالیش نیست مطمئناً پایش را که از در بیرون گذاشته قیافه حق به جانب گرفته و کلی سَر زن و بچه­اش هوارکشیده.
گیسو از پشت گیلدا به شمیم اشاره زد سکوت کند و دیگه حرفی در این باره نزند. گیلدا پک محکمی به سیگارش زد و درحالی که به گوشه ای از میز خیره مانده بود آهسته گفت:
- چقدر اون روزها به گیتی گفتیم این آدم به درد تو نمی­خورد، مادرش غربتی است، فرهنگشان زمین تا آسمان با ما فرق داره، این ها باید با یکی از قماش خودشان وصلت کنند، تو واسه لجبازی با کَس دیگه خودت را بدبخت نکن ولی به خرجش نرفت که نرفت.
فرزین از مکث کوتاه وسط حرف مادرش سوء استفاده کرد و فوراً پرسید:
- بالاخره یکی پیدا نشد به من بگه امشب چه خطایی درمورد پونه ازم سرزده که خودم خبر ندارم؟
آرمین سرش داد زد:
- اِ... بس کن دیگه عین خروس بی محل می­پری وسط حرف، لابد منظورش همون دست دادن تو با پونه بوده دیگه.
فرزین تعجب کرد:
- یعنی واسه یک دست دادن ساده؟
آرمین نگاهش کرد و جدی­تر شد:
- وقتی از حرف من که گفتم بذارید ما هم دختر خاله­مون را زیارت کنیم ناراحت شده می­خواستی از دست دادن تو ناراحت نشه؟
و با کنجکاوی چرخید به سمت مادرش:
- داشتی می گفتی خاله با کی لج کرد که زن یوسف شد؟
گیسو که از اول صحبت ها تلاش می­کرد حرف را عوض کند هنوز گیلدا لب باز نکرده گفت:
- آرمین جان دیر وقته شب خودتان را با این حرف ها خراب نکنید امشب را بی خیال شوید انشاالله مامانت بعداً سَر فرصت همه چیز را برایتان تعریف می کند.
فرزین باز هم مثل خروس بی محل پرید تو حرف:
- من موندم خاله گیتی این آدم را از کجا پیدایش کرده؟
شایان که تا آن لحظه ساکت و آرام یک گوشه نشسته بود و به دقت به حرف ها گوش می­داد با لحن با نمکی گفت:
- خوب معلومه از توی تخم مرغ شانسی.
با این حرف شایان جو غمگین و ناراحت آنجا تا حدودی تغییر کرد و همگی زدند زیر خنده، گیسو که تازه متوجه حضور شایان شده بود چشم هایش را ریز کرد و رفت سمتش:
- وروجک تو از اون موقع تا حالا اینجا نشستی و صدایت در نمیاید منو باش که فکر می کردم تا الان هفت تا پادشاه را خواب دیدی، بدو برو بگیر بخواب که خیلی دیره
***
پونه آن­قدر غرق فکر و خیال بود که اصلاً نفهمید مسیر ده دقیقه­ای خانه تا مدرسه را چه جوری طی کرده. به چند قدمی مدرسه که رسید صدایی آشنا شنید:
- واسه چی آن­قدر عجله می­کنی بابا یه کم یواش تر بیا تا از نفس نیفتادی سرش را بالا آورد و با خونسردی به آیدا که تا کمر از پنجره کلاس آویزان شده بود نگاه کرد:
- امروز چقدر زود رفتید سَر کلاس مگه تو حیاط برنامه صبحگاهی نداشتیم؟
آیدا بِر و بِر نگاهش کرد:
- حالت خوبه؟ یک نگاه به ساعتت بنداز تا بفهمی ما زود رفتیم سَر کلاس یا جنابعالی دیر رسیدین.
پونه با همان خونسردی قبل پرسید:
- خانم شکوهی هم اومده؟
این بار آیدا لحنش تمسخر آمیز شد:
- آره اومده مگه نمی­بینی همه ساکت نشستند سَر جایشان و دارند درس گوش می دهند من هم که دست به سینه نشستم زل زدم به تخته.
پونه بدون هیچ عکس العملی بی خیال سرش را پایین انداخت و سلانه سلانه به طرف در مدرسه که در خیابان اصلی قرار داشت رفت.
به پشت در بسته کلاس که رسید از صدای همهمه بچه­ها خوشحال شد و زیر لب گفت:
- خداروشکر مثل این که خانم شکوهی هنوز نرسیده لابد او هم مثل من امروز حال و حوصله درست و حسابی نداشته.
اومد در را باز کند که آیدا از آن طرف زودتر در را باز کرد و با دیدن پونه که خونسرد و بی تفاوت مقابلش ایستاده بود به مسخره گفت:
- می­گم خوب نیست آدم آن­قدر مضطرب و عصبی باشه­ها واسه سلامتی­ات ضرر داره یه کََمَک بی خیال باشی بهتره.
پونه از طرز بیان با نمک آیدا خنده­اش گرفت و برای اولین بار بعد از مدت ها یک خنده از ته دل کرد. آیدا چشم هایش رابه اطراف چرخاند و با دست محکم جلوی دهان پونه را گرفت:
- هیس، مثل این که یادت رفته تو راهروی مدرسه­ای الان است که در یکی از کلاس ها باز بشه و بِهت اخطار بدهند.
بچه­هایی که پشت آیدا صف بسته بودند دادشان در اومد:
- آیدا چرا سد معبر کردی؟ یک نگاه به پشت سرت بنداز ببین چه ترافیکی راه انداختی، بکش کنار بذار رد بشیم.
آیدا دست پونه را کشید:
- بیا بریم حیاط که شانست گرفته.
پونه همان طور که بی اختیار به دنبال آیدا کشیده می­شد پرسید:
- مگه کلاس نداریم؟
-نه دیگه آن­قدر خر شانسی که پیش پای تو همان ناظم جدیده که صورتش پُر از کَک ومک است اسمش چی بود؟ آهان خانم قربانی اومد اعلام کرد خانم شکوهی کسالت داره و امروز نمی تونه بیاد شما هم بهتره تشریف ببرید تو حیاط تا با سرو صداتون مزاحم درس خواندن کلاس های دیگه نشوید.
پونه پوز خند زد:
- چه عجب بالاخره یک بار هم بخت با من یار بود.
آیدا با دست خودش را اشاره زد:
- عزیزم بخت از اول دبیرستان با تو یار بوده ولی متاسفانه در این مورد تو کوری نمی بینی.
آیدا شکلات کوچکی از جیبش در آورد و گرفت سمت پونه:
- بگیر بخور یه کم شارژ بشی و اگه خدا بخواد اخم هایت وا بشه.
و همینطور که پشت مانتویش را بالا می­زد تا روی سکوی کنار پونه بنشیند غرولند کرد:
- کی حوصله کلاس ساعت بعد را داره؟ وای خدا من نمی دونم کی این فیزیک لعنتی تو مخ من جا می­گیره؟
پونه بدون این که نگاه خیره­اش را از زمین بردارد،آهسته گفت:
- هر وقت زبان لعنتی تو مخ من جا گرفت فیزیک هم تو مخ تو جا می­گیره.
آیدا بعد از مکث کوتاهی یک دفعه عین کسی که چیز مهمی را کشف کرده باشد از جا پرید:
- پونه من یک فکر خوبی به سرم زد.
پونه هیچ نگفت و فقط نگاهش کرد. آیدا با همان شور و شوق قبلی ادامه داد:
- می­گم حالا که تو، تو درس فیزیک علامه هستی و من هم برعکس تو زبانم خوبه چرا به همدیگر تو این درس ها کمک نکنیم؟ بیا از این به بعد هفته­ای دو روز با هم قرار بذاریم و بریم خونه همدیگر تو با من فیزیک کار کن من هم با تو زبان کار می کنم اینطوری واسه کنکورمون هم بهتره.
پونه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت:
- تو واقعاً نمی فهمی یا خودت را زدی به نفهمی؟
آیدا جدی شد:
- مسلماً هیچکدوم.
- پس این مزخرفات چیه که بلغور می کنی؟ مگه نمی دونی تو خونه ما حتی اسم دانشگاه را بردن هم ممنوع و قدغن است اون وقت...
آیدا حرفش را قطع کرد:
- نمی­خواد بیش تر از این توضیح بدی، معلوم شد دقیقاً اون کسی که نمی­فهمد تویی نه من!
پونه که اصلاً از حرف های آیدا سَر در نمی­آورد چپ چپ نگاهش کرد:
- من که منظورت را اصلاً درک نمی­کنم ولی برای یادآوری باید به عرض جنابعالی برسونم پدر من همیشه واسه دخترهایی که پایشان به دانشگاه باز می­شه افسوس می­خوره و خانواده­هایشان را آدم های بی غیرتی می­داند، من یک پدر سلطه جو و مستبد بالا سرم دارم که حتی واسه نوع پوشش من هم او باید تصمیم بگیرد، تمام رفتارها و حرکاتم زیر ذره بین نگاهش است و حق ندارم پایم را از گلیم کوچکی که او برایم پهن کرده درازتر کنم، تو خونه ما بلند خندیدن دختر ممنوع است، شوخی کردن و شاد بودنش سبک سری است، ابراز عقیده کردنش وقاحت است، هم صحبتی­اش با مرد نامحرم بی شرمی و روسری سَر نکردنش ننگ و عار است. پریشب پسر خاله بیست ساله من واسه بردن اسمم تو جمع و درخواست رقصیدنم توبیخ شد، اون یکی پسر خاله شانزده ساله ام به خاطر دست دادن با من محکوم شد، مادرم به جرم دخترزا بودن سرزنش شد و حتی مادربزرگ خدا بیامرزم هم این وسط بی بهره نماند و به همین جرم کلی فحش و ناسزا نصیبش شد و تنش تو گور لرزید، البته این حرف ها مال امروز و دیروز نیست از بچگی گوشم از این حرف ها پُر است، شاید باورت نشه ولی من همیشه افسوس می خورم که چرا مثل خواهر کوچولویی که سال ها پیش وقتی که دو ساله بود از دنیا رفت، از این زندگی راحت نشدم همیشه می­گم خدا خیلی دوستش داشته که زود بردش و نذاشت مثل من و پریا گرفتار این زندگی یا بهتر است بگم گرفتار این اسارت بشه. آیدا به خدا من خیلی بدبختم، دیگه خسته شدم از بس بی دلیل زخم زبان شنیدم و چشم غره تحمل کردم، با این که هر کاری اون می خواد انجام می دم ولی باز هم از نگاه های سنگین و انتقادآمیزش در امان نمی­مانم.
پونه گریه­اش گرفت سرش را روی پاهایش گذاشت تا کسی اشک هایش را نبیند آیدا به آرامی دست روی سرش کشید و نوازشش کرد:
- اتفاقاً این شرایط باید تو را بیش تر واسه رفتن به دانشگاه مصمم کند نه این که زود جا خالی کنی و بترسی، پونه باورکن که تو بیش تر از بقیه هم سن و سالات به بالا کشیدن موقعیت اجتماعی­ات احتیاج داری، اگر این راه سکوت و سَر به زیری بیش از اندازه را پیش بگیری و به راحتی اجازه بدی راه پیشرفت و موفقیتت را بند بیاورند و آینده روشن و درخشانی را که حق مسلم توست ازت بگیرند مطمئن باش آینده­ای بهتر از مادرت در انتظارت نخواهد بود. مطمئناً تو که دلت نمی­خواد در آینده وضعیتی مشابه وضعیت فعلی مادرت داشته باشی می خوای؟
پونه سَر بالا انداخت وآیدا ادامه داد:
- پس دست به کار شو و با همت خودت زندگیت را بساز پونه به خدا هیچ کس قادر نیست تو را از این زندگی و حقارت نجات بده جز خودت، پس بیا و با خودت عهد ببند با هر سختی و به هر جان کندنی است زندگیت را تغییر بدی.
پونه سرش را بالا آورد و عاجزانه گفت:
- نمی­تونم.
آیدا قاطع­تر از قبل ادامه داد:
- پونه به خدا خیلی از آدم ها بوده­اند که مشکلات خیلی بیش تر و شدیدتری نسبت به تو داشته­اند ولی با یک کم بی پروایی و جسارت به خرج دادن توانسته­اند به کُل خواسته­هایشان جامه عمل بپوشانند. وقتی پرونده زندگی آدم های بزرگ و موفق را ورق می­زنی می­بینی اکثرشان با مشکلات و محدودیت هایی در زندگی روبه رو بوده­اند که مشکلات تو در برابرشان قطره­ای از دریاست ولی آن ها به ناملایمات و محدودیت ها توجهی نکردند و علیرغم تمام سختی ها عزمشان را جزم کردند و تمام تلاششان را برای تغییر زندگیشان به کار بردند، آن ها با مشقات جنگیدند و علیه تمام محدودیت ها و فشارهای به ظاهر غیرقابل حل زندگی ایستادند و حتی یک لحظه هم از تصمیم­شان برنگشتند تا بالاخره توانستند به اهدافشان برسند و آرزوهایشان را به ثمر بنشانند، پونه تو هم آن­قدر زود جا خالی نکن تو که کار خلاف شروع نمی­خوای بکنی، می­خوای درس بخونی، می­خوای پیشرفت کنی، می­خوای آینده­ات را با دستای خودت بسازی، واقعاً هم لیاقتش را داری، تو هم درست خوبه و هم پشتکارت پس توروخدا کم نیار و تحت هیچ شرایطی کنار نکش، از هیچی نترس بگو می خوای ادامه تحصیل بدی درس بخونی، دانشگاه بری، بعد هم محکم و راسخ سَر حرفت بمان.
پونه آه کشید:
- این حرف ها قشنگه ولی متاسفانه نمی تونم بهشون عمل کنم، فقط کسی می تونه منو درک کنه که خودش تو شرایط من باشه من نمی­تونم خلاف میل پدرم حرف بزنم آیدا با چه زبونی بِهت بگم نمی­تونم. یعنی اصلاً جراتش را ندارم.
آیدا لحنش پُر تحکم شد:
- تا وقتی خودت را آن­قدر عاجز و ناتوان ببینی و به توانایی هایت اعتماد نداشته باشی مطمئن باش هیچ کاری از دستت بر نمیاد. پونه این روزها مثل باد می­گذره پدر تو هم بالاخره دوران استبداد و سلطه گری­اش یک روز تمام می­شه، وقتی زمان گذشت و پدرت پیرو فرتوت شد قلدر بازی هایش هم سَر میاد اون وقت تو می­مانی و آرزوهای از دست رفته­ات، اون وقت است که پشیمان می­شی که چرا با زندگی و سختی هایش نجنگیدی و به راحتی تسلیم ناملایمات ظاهری دنیا شدی، پونه تو الان اگر محکم حرفت را بزنی و برای به کرسی نشاندن همه چیز حتی ناسزا و کتک و فحش و بد و بیراه را تحمل کنی بعداً می­فهمی ارزشش را داشته اگه الان واسه تحقق آرزوهایت علیرغم تمام آزار و اذیت­ها و سنگ های سَر راهت تلاش کنی بهتر است تا این که آینده­ات را بسپاری به دست دیگران تا هر جوری دلشون خواست برایت رقم بزنند و خودت هم مثل عروسک خیمه شب بازی ساکت و آرام یک گوشه بنشینی و آرزوهایت را درون سینه دفن کنی.
پونه باز حرف خودش را زد:
- آره می دونم ولی چند بار بگم نمی­تونم آیدا اینو بفهم من اگه اسم دانشگاه را پیش بابام بیاورم اون دیگه حتی نمی ذاره من بقیه درس امسالم را ادامه بدم.
آیدا بدون هیچ حرف دیگری به فکر فرو رفت و بعد از چند دقیقه کوتاه مثل برق از جا پرید:
- پونه، یک فکری به سرم زد.
پونه بی حوصله نگاهش کرد:
- باز دیگه چیه؟
-می­گم دفترچه کنکور که در اومد من برایت می­گیرم بعد هم یک روز زود بیا خونمون با هم ثبت نامت کنیم، از الانم واسه کنکور سال دیگه تلاشت را بکن و درست را بخوان تا اون موقع هم نمی خواد به کسی چیزی بگی مدرسه ها که تعطیل شد و زمان امتحان دانشگاه رسید تازه حقیقت را به پدرت می­گی...
پونه کلافه شد و زیر لب غرید:
- من می­گم نره این می­گه بدوش.
آیدا بی توجه به حرف پونه خیلی جدی آخرین حرفش را زد:
- همین کار را می­کنم خودم برایت دفترچه می­گیرم، خودم هم ثبت نامت می­کنم تو فقط یک عکس به من بده یا لااقل شماره عکس یا عکاسی­ای که عکس پرسنلی انداختی را بهم بده دیگه با بقیه­اش کاری نداشته باش، خودم همه کارها را انجام میدم تا سال دیگه هم خدا بزرگ است... الانم پاشو تا سَر و کله سحر وشیرین پیدا نشده از این دخمه ته حیاط بریم اونور که قلبم داره می­گیره.
***

گیتی وسایل صبحانه را آماده کرد و رفت تا پونه را بیدار کند. پونه از میان پلک های نیمه بازش به صورت مادرش نگاه کرد و آهسته گفت: فقط پنج دقیقه دیگر و دوباره چشم هایش را بست گیتی این بار با شدت بیش تری تکانش داد و صدایش را برد بالاتر:
- بلند شو دختر سه ماهه خوردی خوابیدی تنبل شدی­ها، پاشو برو آب به صورتت بزنی خوابت می­پره.
پونه به زور چشم هایش را باز کرد و بدن منقبض­اش را کشید:
- وای چقدر خوابم میاد.
گیتی پتو را از رویش کنار زد:
- امروز چون روز اول است بیدار شدن واست سخته از امشب که عادت کنی شب ها زودتر بخوابی صبح ها هم راحت تر پا میشی.
این را گفت و رفت تا پریا را بیدار کند.
پونه به خاطر شروع سال تحصیلی جدید هم خوشحال بود، هم ناراحت خوشحال از این که می­توانست دوستانش را ببیند و حداقل با رفتن به مدرسه یک تنوعی در زندگی یکنواخت و کسالت بارش فراهم شود و ناراحت از این که سال آخر مدرسه بود و باید مثل بقیه دوستانش خودش را برای کنکور آماده می­کرد ولی با این پدری که او داشت چشمش آب نمی­خورد بتواند حتی رنگ دانشگاه را ببیند. واسه رفتن آماده شده بود که پریا غرولند کنان از دستشویی بیرون آمد و درحالی که آب از سَر رویش شره می کرد نالید:
- اه باز دوباره مدرسه ها باز شد.
بعد هم رو به گیتی که پشت میز نشسته بود کرد و با بی حالی گفت:
- مامان خوش به حالت الان ما بریم مدرسه تو می­گیری می خوابی کاش من جای تو بودم.
گیتی لبخند محوی زد و گفت:
- قدر این دورانت را بدان چون بعدها که خودت مادر شدی و جای من قرار گرفتی حسرتش را می­خوری و تازه می­فهمی عالم بچگی و روزهای مدرسه چه روزهای قشنگی بوده و قدرش را نمی دانستی.
یوسف لیوان چایش را سَر کشید و زیر چشمی به گیتی نگاه کرد:
- مگه الان چی کم داری که نشستی حسرت گذشته رو می­خوری؟ هرکی ندونه فکر می کنه تو این خونه به صلابه کشیدنت.
گیتی ناراحتی یوسف را که دید دست و پایش را گم کرد و فوراً جواب داد:
- منظور من از حسرت کشیدن صرفاً به خاطر گذر زمان و بالا رفتن سن و سال بود نه چیز دیگه.
یوسف بی اعتنا به حرف زنش لیوان خالی چای را روی میز کوبید و سَر تا پای پونه را که آماده­ی رفتن بود برانداز کرد و با همان جذبه همیشگی و لحن پُر تحکم اش گفت:
- مقنعه­ات را بکش جلوتر.
بعد هم سوییچ ماشینش را برداشت و غرغرکنان به گیتی که چرا دیر بیدارش کرده رفت به کارخانه ای که ازسال ها پیش درآنجا کار می­کرد.
***
شیرین که در بین دوستانش لقب شیرین افاده گرفته بود یکریز داشت از تعطیلات تابستان و سفرش به یکی از شهرهای ساحلی ترکیه حرف می­زد و مجال صحبت به هیچ کس دیگر نمی داد، آیدا از حرف های شیرین حسابی حوصله­اش سَر رفت و وقتی دید حرف های او تمام شدنی نیست از قصد پرید وسط حرفش و با پررویی گفت:
- شیرین بسه دیگه میکروفون را دست بقیه هم بده بذار تا معلم نیامده سَر کلاس آن ها هم از تابستانشان تعریف کنند.
شیرین بهش برخورد و لحنش انتقادآمیز شد:
- آیدا خیلی بی ادبی، با این سن و سالت هنوز بِهت یاد نداده­اند وسط حرف کسی نپری؟
آیدا بی خیال جواب داد:
- به ما یاد داده­اند وسط حرف آدم کم حرف نپریم ولی آدم هایی که زیاد حرف می­زنند را اتفاقاً باید بهشون فرصت داد تا یک نفسی تازه کنند و گرنه از حال می­روند.
سحر از رک گویی آیدا خوشش آمد و از پشت سَر شیرین دستش را به علامت کف زدن برای آیدا تکان داد تا به او بفهماند با این کار او موافق است. شیرین هم با ناراحتی از جا بلند شد و بدون این که با کسی حرف بزند با لب و لوچه آویزان رفت بیرون کلاس. آیدا صورتش را به سمت پونه و سحر چرخاند و آهسته گفت:
- بچه­ها خیلی بهش برخورد.
سحر هم با بی تفاوتی جواب داد:
- به جهنم، اول سالی بالاخره یکی باید می­زد تو پرش و حالش رو می­گرفت و گرنه تا آخر سال دوباره مخ همه­مان تیلیت بود.
بعد هم به سمت آیدا چرخید:
- ول کن بابا یکی دو ساعت بق می­کنه بعد اخم هایش باز می­شه تعریف کن ببینم چه خبر از کردان خوش گذشت؟
آیدا هیجانی شد:
- ما که کُل تابستان را یا شمال بودیم یا کردان آن هم چی دسته جمعی با فک و فامیل، گاهی هوس دریا به سرمان می­زد و همان آن سوار ماشین ها می­شدیم و گازش را می­گرفتیم و می­رفتیم ویلای عموی مادرم، گاهی هم از شرجی بودن وگرمای هوای خسته می­شدیم و بر می­گشتیم کردان باغشان خلاصه کُل تابستان را تو جاده بین کردان و شمال ول بودیم.
سحر خندید:
- فامیل پولدار داشتن هم لطفی داره­ها...
آیدا خندید:
- شما چی بهتون خوش گذشت؟
-آره بد نبود. ما امسال توانستیم خیلی از شهرهای جنوب کشور را ببینیم با این که روزهایش خیلی گرم بود ولی ارزش داشت حسابی گشت وگذار کردیم.
حرفش که تمام شد بلافاصله پونه را خطاب قرار داد:
- حالا نوبت توست که تعریف کنی؟
آیدا که دوست دیرینه پونه بود و تنها کسی بود که با شرایط خانه و خانواده­ی او کاملاً آشنایی داشت و خوب می دانست تو این سه ماه تابستان به جز دو سه بار خانه خاله و سه چهار بار پارک دور و بر خانه با مادر و خواهرش جای دیگه­ای نرفته، سریع پیشدستی کرد و برای این که پونه کم نیاورد به جای او جواب داد:
- چه جالب ما امسال هر کدام یک طرف بودیم، ما شمال سحر این ها جنوب پونه این ها شرق، راستی پونه مشهد خوش گذشت معلومه که خوش می­گذره اون هم وقتی آدم با خاله باحالش برود.
پونه از این که آیدا آن­قدر سریع دروغ سَر هم کرد تا توی چند جمله کوتاه به پونه بفهماند الکی بگوید کجا بودند و با کی رفتند خنده­اش گرفت و همچنان که روی لبانش لبخند دلنشینی نقش بسته بود گفت:
- آیدا کار من را راحت کرد و مختصر و مفید همه چیز را تعریف کرد.
سحر به شوخی چشم غره به آیدا رفت و با لحن کلامی که عمداً از شیرین تقلید کرده بود گفت:
- آیدا تو کلاً آدم بی شعوری هستی و وسط حرف همه می­پری با این سن و سالت یک جو تربیت نداری.
هر سه زدند زیر خنده و لحظاتی بعد به احترام دبیر ادبیات که وارد کلاس شد از جا برخاستند.
***
گیتی مانتو و روسری­اش را پشت در آویزان کرد و درحالی که به سمت آشپزخانه می­رفت با صدای بلند گفت:
- پونه دستت درد نکنه چه کار خوبی کردی چایی دَم کردی.
بعد هم سه تا چای واسه خودش و یوسف و پونه ریخت و سینی رو گذاشت روی میز مقابل یوسف و در اتاق پونه را به آرامی زد:
- دخترم خودتم بیا یه گلویی تازه کن.
به جای پونه پریا از اتاقش داد زد:
- ما آدم نبودیم واسمون چایی بریزی.
گیتی قهقهه زد:
- اصل کار تویی عزیزم بیا بشین تا برایت بریزم.
پونه بی اعتنا به حرف مادرش پشت میز تحریرش نشسته بود و بی حوصله روی یک ورق کاغذ خط های کج و معوج و نا مفهوم می­کشید گیتی که دید از پونه خبری نشد استکان چای­اش را برداشت و خودش رفت تو اتاق و کنار دخترش نشست:
- پونه، نمی دونی خاله گیلدا چقدر خوشگل شده، نسبت به هشت سال پیش که دیدمش اصلاً پیر که نشده هیچ تازه جوان تر هم شده.
پونه سرش را تکان داد:
- بایدم روز به روز جوان تر بشه، شوهر خوب نداره که داره زندگی مرفه نداره که داره آزادی نداره که داره دلخوش نداره که داره دیگه چی کم داره که بخواد پیر بشه.
گیتی سرش را به علامت تایید حرف پونه تکان داد و با همان هیجان قبلی ادامه داد:
- آرمین وفرزین رو نمی دونی چی شدند ماشاالله یکی از یکی خوشگل تر و خوش تیپ تر، وای پونه نمی دونی وقتی دیدمشان از این که خانواده خواهر من هستند چقدر بهشان افتخار کردم.
پونه نگاه تمسخرآمیزی به مادرش انداخت:
- یکی دیگر صاحب همه خوشبختی­هاست و داره کیف می­کند شما پزش را میدی؟ آن ها چی؟ آن ها هم به خانواده ما افتخار می­کنند؟
گیتی دستش را در هوا چرخاند:
- وا، مگه چه مونه که بهمون افتخار نکنند؟
پونه زیر لب زمزمه کرد:
- چه مون نیست؟
یوسف کنترل تلویزیون را پرت کرد روی میز و با صدای بلند نعره کشید:
- چرا چپیدید تو اون سوراخ و بیرون نمیاید؟ مگه من غریبه­ام که یواشکی پچ پچ می­کنید؟
گیتی فوراً از جا بلند شد و هراسان گفت:
- وای خاک بر سرم، صدایش در اومد پاشو بریم بیرون.
پونه آهی کشید و دوباره به ترسیم شکل های درهم و برهمش ادامه داد.
یوسف که طبق معمول دنبال فرصت می­گشت تا بهانه گیری هایش را از سَرگیرد با صورت برافروخته از خشم رو به گیتی فریاد زد:
- این شوهر خواهرت انگار از دماغ فیل افتاده مرتیکه عوضی.
گیتی با تعجب پرسید:
- کی رو میگی؟
یوسف تُن صدایش را بالاتر برد:
- این دیگه پرسیدن داره؟ اون شاپور هیچی ندارو میگم.
گیتی نگران شد:
- شوهر گیلدا مگه چی کار کرده؟
یوسف بادی به غبغب انداخت و لحن کلام گیتی را تقلید کرد:
- مگه چی کار کرده؟
و دوباره صدای کلفت و خشن خودش را در گلو انداخت:
- دیگه می خواستی چی کار کنه، ندیدی چه جوری با افتخار وسط اون دو تا پسر سوسولش ایستاده بود و به من فخر می­فروخت؟ نفهمیدی چه جوری با نگاهش تحقیرم می­کرد و بهم نیشخند می­زد؟ آخر سَر هم بهم تیکه انداخت راست می­گن دختر آدم را زود پیر می­کنه­ها!
گیتی فهمید باز یوسف دچار سوء تفاهم شده و حرف به این بی اهمیتی را بد برداشت کرده، می­ترسید همین یک کلمه ساده و پیش پا افتاده که از قدیم ورد زبان خیلی­هاست باعث به وجود آمدن شکاف بین دو خانواده شود و گیتی دیگه نتواند خواهرش را ببیند، تمام تلاشش را کرد واسه یک بار هم شده حرف بزند شاید بتواند ذهنیت خراب شوهرش را تغییر دهد:
- یوسف جان این اصلاً حرف بدی نیست منظور آقا شاپور به پریا بود که کنار تو ایستاده بود از قدیم می­گن چون دختر زود بزرگ می­شه و...
یوسف مجال توضیح بیش تر را از گیتی گرفت و نعره زد:
- بسه دیگه، نمی­خواد بیش تر از این روی اشتباهات خانواده­ات ماله بکشی من خودم خوب می دونم منظور شاپور چی بود لازم نکرده تو برایم صغری کبری بچینی و کار اون مرتیکه رو توجیه کنی.
گیتی به اخلاق یوسف آشنا بود و می دانست اگر یک کلمه اضافه­تر بگه یوسف یک انگ نابه جا بهش می­چسباند و کار را از این خراب تر می­کند پس مثل همیشه سکوت اختیار کرد و منتظر شد تا غایله ختم شود.
اما یوسف که قصد نداشت به این راحتی­ها دست بردارد دوباره با صورت برافروخته از خشم نعره کشید:
- قدیمی ها یک چیزی می دانستند که گفتند باجناق فامیل نمی­شه الحق که راست گفتند حالا می­فهمم مادر خدا بیامرزم چرا آن­قدر اصرار داشت که من حتماً صاحب یک پسر شوم اون بنده خدا این روزها را می­دید و این ها را خوب می­شناخت بیچاره چقدر تو گوش من خوند که بعدها این دو تا باجناق واسه تو سوسه می­آیند و بِهت فخر می فروشند واقعاً که آدم شناس ماهری بود و از همه این دانشگاه رفته­ها و به اصطلاح تحصیل کرده های امروزی بیش تر می­فهمید.
یوسف یک ریز چرت و پرت می­گفت و گیتی مثل مجسمه­ای سرد و یخی سکوت کرده بود و بدون هیچ کلامی چشم به صحنه تلویزیون دوخته بود. پریا از ترس یک گوشه کز کرده بود و اجباراً به چرندیات و حرف های صد تا یه غاز پدرش گوش می داد و پونه دلگیر و ناراحت خودش رو توی اتاقش حبس کرده بود. با این که از بچگی همیشه گوشش از این داد و قال ها پُر بود و به این مزخرفات عادت داشت ولی باز هم با شنیدن نعره­ها و حرف های اعصاب خرد کن پدر بد بین­اش به هم می­ریخت و فکرش خراب­تر می­شد.
بی اختیار یاد حرف های دوستانش افتاد که همیشه از صمیمتشان با خانواده تعریف می کردند و این که چقدر با پدر و مادرشان راحت و دوستانه ارتباط برقرار می­کنند. یاد دختر خاله­اش شمیم که همیشه مورد توجه و محبت خانواده­اش بوده و به راحتی حرف های دلش را برای آن ها بازگو می­کرده و بدون هیچ ترس و وحشتی خواسته هایش را به زبان میاورده و با حمایت آن ها واسه رسیدن به آرزوهایش تلاش می­کرده. پونه با سوز دل زیر لب زمزمه کرد:
- شمیم خوش به حالت که آن­قدر خوشبختی...
و بی اختیار اشک های سوزانش صورت زیبایش را در بر گرفتند.
***

شمیم لباس دکلته گلبهی رنگش را به تَن کرد و موهای سشوار کشیده­اش را دور صورتش ریخت، کفش های پاشنه بلندش را پوشید و آخرین نگاه را که در آینه انداخت لبخند رضایت روی لبانش نقش بست از اتاقش بیرون آمد و از پله­هایی که در مسیر اتاق خواب تا پذیرایی قرار داشت با ناز و کرشمه پایین رفت. گیلدا و گیسو روی صندلی های کنار اپن آشپزخانه نشسته بودند و بدون این که حواسشان به دور و بر باشد گرم صحبت های نجوا گونه و در گوشی بودند. آرمین که بی خیال روی مبل لم داده بود تا چشمش به شمیم افتاد با لحنی که معلوم نبود شوخی است یا جدی شروع به تمجید کرد:
- به به کی میره این همه راه را دست خانم آرایشگر درد نکنه ببین چی کار کرده خاله زود اون اسفند را بریز روی آتیش تا چشم بد اثر نکرده.
گیلدا به سمت شمیم چرخید و سَر تا پای او را با تحسین برانداز کرد:
- هزار ماشاالله مثل ماه شدی آدم حظ می کنه نیگات کنه.
شمیم پُرغرور پَر دامنش را کمی بالا کشید و پشت چشم نازک کرد:
- متشکرم.
گیلدا دوباره به سمت گیسو چرخید و بدون مقدمه پرسید:
- پونه هم هنوز مثل بچگی­هایش خوشگله؟
گیسو یک کم اغراق کرد و آب و تاب تعریف هایش را بیش تر کرد:
- صد برابر خوشگل تر شده، عین پنجه آفتاب میمونه، پوست سفید و مرمری چشم های طوسی خوش حالت، ابروهای کمونی، گونه های برجسته، لب های قلوه­ای اصلاً انگار نشستی و این دختر را سَر فرصت نقاشی­اش کردی.
آرمین تعریف های گیسو را که شنید از آن طرف پذیرایی داد زد:
- خاله با این تعریف هایی که شما کردید من موندم پونه به کی رفته، من که هر چی فکر می­کنم کسی را با این مشخصات و این همه زیبایی دور و برمان نمی­بینم.
گیسو نگاهش کرد:
- تو که جوونی های گیتی را ندیدی، درست عین الان پونه بود.
آرمین پفی کرد:
- همچین می­گید انگار خاله گیتی الان یک پیرزن چروکیده شده و قیافه­اش صد و هشتاد درجه چرخیده، خاله گیتی الانم جوونه دیگه کجا این همه زیبایی داره، قبول دارم صورت قشنگی داره و خوشگله ولی نه این همه که شما می­گید.
گیلدا دنباله حرف رو جور دیگری گرفت:
- پس راست می­گن خوشگل ها بی­وفایند، پونه بی­معرفت نه تو این هشت سال با من تماس گرفته نه وقتی اومدم ایران اومد استقبالم این هم به الانش که گذاشته عین صد پشت غریبه نصف شب بیاید اصلاً انگار نه انگار من خاله­اش هستم فکرکنم اگر پای جشن شمیم در میان نبود اصلاً واسه دیدن خود من این طرف ها پیدایش نمی­شد.
گیسو سرش را برد جلو و آرام کنار گوشش زمزمه کرد:
- گیلدا از اون بچه چیزی رو به دل نگیر، اتفاقاً پونه بچه خیلی مهربان و با محبتی است منتها بیچاره گیر بد پدری افتاده مردتیکه آن­قدر بهش سخت می­گیره و اذیتش می کنه که طفل معصوم گوشه گیر و منزوی شده.
گیلدا اخم هایش رفت تو هم:
- این یوسف هنوز هم مثل اون وقت هاشه؟ یعنی حتی یک ذره هم تغییر نکرده؟
گیسو آه کشید:
- اگر شنیدی کوه از جایش حرکت کرد باور کن ولی هر وقت شنیدی آدم ابله عاقل شد اصلاً باور نکن. بیچاره گیتی یک عمر خودش به پای یک شوهر نفهم و بد بین سوخت حالا هم نوبت دخترهاشه.
گیلدا از روی تاسف سرش را تکان داد و آهسته گفت:
- خودش کرد، دستی دستی و از روی نادانی هم خودش را بدبخت کرد و هم دخترهای بی­گناهش را.
به فکر فرو رفته بود که با صدای بلند شوهرش ومنوچهرخان که تازه از سَر بازی تخته نرد بلند شده بودند و واسه هم کُری می­خواندند به خودش آمد و به ساعت بزرگ و ایستاده پشت سرش نگاهی انداخت و رو به گیسو گفت:
- گیسو ساعت هفت شد چرا این ها نیامدند یک زنگ به گیتی بزن ببین راه افتادند؟
گیسو گوشی تلفن را برداشت و تند تند شماره گرفت، بعد از چند تا بوق آزاد صدای گرم و مهربان گیتی درون گوشی پیچید:
- سلام عزیزم، خوبی؟
-گیسو شاکی شد:
- تو که هنوز خونه­ای؟ پس چرا راه نیفتادید؟
- من که خودم خیلی وقته حاضرم، تقصیر این بچه­هاست لفتش می­دهند.
گیسو ناراحت شد:
- شما باید اولین مهمان های من بودید، ناسلامتی خاله و دختر خاله­اید.
گیتی شرمنده شد:
- ببخشید گیسو جان، حق با توئه چی کار کنم این دخترها از آینه دل نمی­کنند، می دونم خیلی دیر شده من اصلاً امروز باید از صبح میومدم کمکت.
- نه بابا من که خودم کاری انجام ندادم، غذا که از بیرون میاد، کارهای تمیز کاری و پذیرایی را هم که می دونی این جور موقع­ها به سیمین می­گم میاد انجام میده من دوست داشتم خودتان زودتر میومدید بیش تر دور هم بودیم، به پونه بگو خاله گیلدا خیلی وقت است منتظرشه خیلی دلش می خواد ببیندش.
گیتی اطاعت کرد:
- باشه باشه حتماً، همین الان از تو اتاق هایشان می­کشمشان بیرون، انشاالله تا نیم ساعت دیگه آنجاییم.
تلفن راکه قطع کرد یک راست رفت تو اتاق پریا با عصبانیت تلویزیون کوچک و قدیمی اتاقش را خاموش کرد و غرید:
- آخه الان وقت سی دی دیدن است مگه روزهای دیگه را از دستت گرفتن.
بعد هم رفت سراغ پونه، در را که باز کرد از دیدن پونه که علیرغم انتظارش آرام و بی خیال روی تخت لم داده بود عصبانیتش شدت گرفت:
- من یک ساعت است بیرون نشستم و منتظرم جنابعالی حاضر بشی و بیای بریم اون وقت تو با خونسردی تمام گرفتی اینجا نشستی و عین خیالت هم نیست که بابات پایین منتظره.
پونه تو چشم های مادرش زل زد و با ناراحتی گفت:
- می­شه من نیام؟
گیتی با نگاهی متعجب به پونه خیره شد:
- واسه چی نیای؟ مگه داریم یک شب نشینی معمولی می رویم، مثل این که یادت رفته امشب جشن قبولی دانشگاه شمیم است.
پونه صدایش آکنده با بغض و درد شد:
- اتفاقاً واسه همین است که دلم نمی­خواد بیام. تو رو خدا یک نگاه به سَر تا پای من بینداز ببین آثاری از جوانی و شیک پوشی توش می بینی؟ صورت منو نگاه کن هیچ ردی از شادابی و طراوت در آن پیدا می­شه این روسری هم که نگو مجبورم به زور بندازم رو سرم تا به قول بابام یک وقت نگاه هرزه و ناپاک بهم نیفته و رگ غیرت بابام باد نکنه انگار همه پسرها صف کشیدند منو دید بزنند و همه دهنشان واسه من تحفه باز است. تورو خدا ریخت و قیافه منو ببین یاد کی می­افتی؟ راستش را بگو نمی­خواد ازم پنهان کنی می دونم تو دلت می­گی یاد مادر خدا بیامرزم.
پریا زد زیر خنده و پونه بی اعتنا به خنده بلند او با چشمانی نمناک ادامه داد:
- مامان به خدا خجالت می­کشم با این سَر و شکل ضایع و تیپ اُملی ام توی همچین مهمونی­هایی شرکت کنم تو رو خدا اجازه بده خانه بمونم.
گیتی سرزنشش کرد:
- آبروی آدم که با روسری سَر کردن و سَر و شکل ساده داشتن نمی­رود. آبروی آدم وقتی می­ره که شرم و حیا از وجود آدم بره.
پونه حرفش را قطع کرد:
- خودم این ها را می دونم منظور من چیز دیگه­ای است من دلم می خواد یه کم فقط یه کم مثل دخترهای امروزی باشم و حداقل متناسب با سن و سال خودم لباس بپوشم.
این بار گیتی بهش حق داد:
- من تو را درک می­کنم ولی چی کار کنم نه حرفم تو این زندگی برش داره و نه کاری از دستم بر میاد. من اگر کاری از دستم ساخته بود مطمئن باش توی این چند سال زندگی واسه خودم انجام داده بودم. ما باید قبول کنیم که پدر تو یک دیکتاتور به تمام معناست و اگر می­خواهیم آرامش زندگیمان حفظ بشه چاره­ای جز اطاعت از او نداریم. تو هم سعی کن به این خرده فرمایش ها و رفتارهای او و امر و نهی­هایش عادت کنی و شرایط زندگیت را همین جور که هست بپذیری...
گیتی بعد از این که آب پاکی را ریخت روی دست پونه دلش به حالش سوخت، بی اختیار صورتش را جلو برد و گونه­اش را بوسید:
- ناراحت نباش، تو هنوز روزهای زیادی را در پیش داری انشاالله در آینده با یک مرد خوب و روشنفکر ازدواج می­کنی و تلافی تمام این روزها در میاد.
صدای زنگ در که بلند شد گیتی با ترس رو به پریا کرد:
- تو برو بگو داریم میایم.
و دوباره به سمت پونه چرخید:
- بِهت قول میدم همین جوری هم از همه سرتری.
پریا هراسان پرید تو اتاق:
- زود باشید بابا کفرش در اومده از پشت آیفون داد زد کدوم گوری هستید پس چرا نمیایید پایین؟
گیتی با دستپاچگی مانتوی پونه را داد دستش:
- اصلاً اون مگه می ذاره تو تنها خونه بمونی؟ زود بپوش بریم تا از همین جا کوفتمون نکرده...
خیابان ها شلوغ بود و پشت چراغ قرمزها ترافیک سنگینی شده بود پونه از پنجره به مناظر متحرک شهر چشم دوخته بود و در این فکر بود که چه شبی را پشت سَر خواهد گذاشت. هر چند امیدی به بی دغدغه سپری شدنش نداشت. اتومبیل یوسف به یکی از کوچه­های خلوت و سوت و کور بالای شهر پیچید و جلوی یک خانه بزرگ و یک طبقه ایستاد. قلب پونه داشت از جا کنده می­شد. استرس تمام وجودش را گرفته بود گیتی دستش را روی زنگ در فشرد و صدای گیسو از پشت آیفون شنیده ­شد:
- بفرمایید، خیلی خوش آمدید.
دو طرف حیاط درخت های نسبتاً بلندی قرار داشت و پایین درختان سمت راست استخر بزرگ کاشی کاری شده­ای خودنمایی می­کرد.
یوسف که جلوتر از بقیه راه می­رفت در چوبی روبه رو را باز کرد و از پله­های کوتاه مقابل بالا رفت. شمیم با لبخند و روی باز بالای پله­ها ایستاده بود تا به مهمان های تازه از راه رسیده­اش خوشامد بگوید. گیسو از جا بلند شد و رو به گیلدا کرد:
- گیتی این ها اومدند من بروم استقبالشان.
گیلدا هم پشت سرش با خوشحالی دوید بالای پله­ها و تا چشمش به پونه افتاد دو سه تا پله آمد پایین­تر و با خوشرویی بغلش کرد:
- پونه ماشاالله چقدر بزرگ شدی...
و محکم او را در آغوش کشید و از ته دل قربان صدقه­اش رفت:
- الهی قربونت برم، چقدر ناز شدی..
پونه از طرز برخورد گرم و صمیمانه خاله­اش به شدت احساساتی شد و گیلدا را با دست های ظریف و زیبایش به سینه فشرد:
- خاله جون شما هم مثل ماه شدی، به خدا خیلی دلم برایت تنگ شده بود منو ببخشید باید زودتر از این ها میومدم دیدنتون.
قبل از این که گیلدا چیزی بگوید آرمین از بالای پله­ها داد زد:
- خاله و خواهر زاده را ببین چه دلی دادند قلوه گرفتند بابا یکی این دو تا را از همدیگه جدا کنه تا ما هم بتونیم دختر خاله مون را زیارت کنیم.
با این حرف آرمین اولین جرقه واسه روشن شدن آتش خشم و بدبینی یوسف زده شد. پونه که دیگر کاملاً اخلاق پدرش دستش آمده بود از ترس دلش هری فروریخت و همچنان که در آغوش پُر مهر خاله­اش به سَر می­برد ملتمسانه چشم به گیتی دوخت و با نگاهش از او تقاضای کمک کرد گیتی هم تنها کاری که از دستش بر می­آمد را انجام داد و با ترس و وحشتی که فقط خودش و پونه از آن خبر داشتند تند تند در دل صلوات فرستاد و از خدا خواست یوسف همین اول کاری آبروریزی راه نیندازد.
خوشبختانه یوسف این بار سکوت کرد ولی چنان چشم غره­ای به آرمین رفت که از صدتا حرف بدتر بود. جمعیت زیادی دور تا دور پذیرایی بزرگ نشسته بودند و جشن با شکوهی برپا بود.
فرزین با دیدن گیتی از جمعیت جدا شد و با ذوق و شوق پرید مقابل آن ها و سلام علیک گرمی با گیتی و یوسف و پریا کرد بعد هم رفت سراغ پونه که پشت سَر آن ها ایستاده بود و بعد از سلام و احوالپرسی صمیمانه ای که با او کرد بی خبر از همه جا دستش را دراز کرد تا به رسم ادب با او دست دهد پونه رنگ به رنگ شد و درحالی که آشکارا دستانش می­لرزید با فرزین طوری که فقط سر انگشتانش با دست های محکم و مردانه او برخورد کرد دست داد و همچنان که به سمت اتاق شمیم می­رفت تا مانتویش را در آورد از نگاه پُر خشم و غضب پدرش به خود لرزید. یوسف با اکراه کنار باجناق هایش نشست و با سگرمه­های در هم میهمانان را از نظر گذراند. گیتی هم کنار گیلدا و گیسو نشست و با هم گرم صحبت شدند. پونه یک به یک لابه­لای صورت ها گشت همه شاد بودند و سَرحال. صدای موزیک شیشه­ها را می­لرزاند و جو ان ها درحالی که چشم هایشان از شادی و هیجان برق می­زد به راحتی خوشحالی و سرورشان را به نمایش می­گذاشتند. پونه با خودش فکر کرد چقدر زندگی ما دو تا با هم فرق دارد شمیم سَرزنده و شاداب و با اعتماد به نفس اما من...
یک لحظه آهنگ قطع شد و آرمین داد زد:
- به افتخار دختر خاله شمیم!
پونه گیج و منگ به پریا که توی عالم خودش بالا و پایین می­پرید و با شایان کل کل می­کرد نگاهی انداخت و به خیالش منظور آرمین با او بوده ولی وقتی آرمین را دید که به سمت او می­آید مات و مبهوت به دور و بر چشم گرداند و با دست های لرزان گره روسری­اش را محکم تر کرد و در میان سوت و کف زدن های مهمانان بی اراده دست های او را پس زد و به تته پته افتاد.
- نه... من... نه...
زبانش بند آمده بود، نمی دانست چه جوری از این مخمصه فرار کند، خوشبختانه شمیم که از جریان خبر داشت زود به دادش رسید و از آن طرف سالن خودش را به آرمین رساند و با لحنی جدی گفت:
- آرمین باپونه کاری نداشته باش ودیگه هم بهش گیر نده.
آرمین بدون این که حرف دیگری بزند از او دور شد و رفت سَرجایش نشست. پونه احساس کرد از خجالت صورتش سرخ شده از جا بلند شد و رفت پشت ستون پذیرایی نشست دلش نمی­خواست توی چشم باشد از ظاهر و رفتار غیراجتماعی و انزوا طلبی خودش خجالت می­کشید و از تفاوتی که با دوست های امروزی و متجدد شمیم داشت شرمگین و ناراحت بود. دلش می­خواست هر چه زودتر این مراسم تمام شود و به تنهایی و خلوت خودش پناه ببرد بغض راه گلویش را بسته بود و هر آن ممکن بود اشکی از چشم های غمگین و نگرانش جاری شود و رسوایش کند. به بهانه دستشویی رفتن از جا بلند شد تا برای دقایقی به مکانی امن و خالی از جمعیت پناه ببرد و سعی کرد فکرهای مسموم را از خودش دورکند تا خدای نکرده کسی به ناراحتی و غمی که در دل داشت پی نبرد. هم می­ترسید و هم خجالت می­کشید. ترس از یوسف و خجالت از پسر خاله های فرنگی مآبش و بقیه مهمان های با زرق و برق و بزک کرده شمیم. نگاهش که به آینه افتاد خجالتش بیش تر شد با خودش گفت:
- من در برابر دوست های شمیم مثل پیرزن های جا افتاده و مسن می­مانم، با این کت و دامن مسخره و سروشکل ضایع و از همه بدتر رفتار از آدم به دورم مطمئناً آبروی شمیم را هم پیش دوست هایش خواهم برد، خاله گیلدا و خاله گیسو با این که جای مادر من هستند از من خوش تیپ­تر و امروزی­تر لباس پوشیده­اند.
آه کشید و برای چند ثانیه چشم هایش را بست تا مانع ریزش اشک هایش شود بعد هم سرش را تکان داد تا شاید فکرهای آزار دهنده از سرش بیرون برود و درحالی که سعی می­کرد ظاهرش را حفظ کند تا این چند ساعت هم به خیر بگذرد از دستشویی اومد بیرون. دو سه قدم که برداشت از لای در اتاق گیسو، پدرش را دید که با اخم های گره خورده و چشم هایی که از فرط عصبانیت و خشم سرخ شده مشغول حرف زدن با کسی است کمی جلوتررفت و از بالا و پایین کردن انگشت او و حالت صحبتش فهمید دارد واسه کسی خط و نشون می­کشد. دلش هری فرو ریخت سرش سنگین شد و دهانش از ناراحتی و استرس خشک شد، گوش هایش را تیز کرد و به حرکت لب های پدرش دقیق شد، فقط توانست این جمله را بشنود:
- اگر یکدفعه دیگه از حصاری که دور پونه کشیدم فراتر بری و پاتو از گلیمت درازتر کنی هر چه دیدی از چشم خودت دیدی اینو به اون داداشت هم بگو...
پونه کاملاً دستش آمد جریان از چه قرار است و طرف صحبت پدرش چه کسی است. رنگ پریده و پریشان به اتاق شمیم پناه برد و با خودش فکرکرد: کاش می­تونستم از اینجا فرار کنم تا دیگه مجبور نباشم این همه حقارت و شرمندگی را تحمل کنم. پشت در بسته ایستاد و سعی کرد با فشار دادن دستمال به چشم هایش جلوی ریختن اشک هایش را بگیرد. با شنیدن صدای باز شدن در هراسان برگشت و وقتی شمیم را مقابل خودش دید خیالش راحت شد و بی­اختیار اشک های گرمش سرازیر شد. شمیم با دیدن او دست و پایش را گم کرد:
- پونه، چی شده؟ چرا داری گریه می­کنی؟
پونه آب دهانش را به زحمت قورت داد و با صدایی که به سختی از گلویش خارج می­شد بریده بریده گفت:
- شمیم آبرویم رفت... دیگه از بودن تو این جمع خجالت می­کشم... دلم می خواد زمین دهان باز کند و منو فرو ببره.
شمیم چند قدم جلوتر آمد و نگاه نگران و پرسشگرانه اش رابه او دوخت:
- من که اصلاً سَر در نمی­آورم می­شه واضح تر بگی بدونم چی شده؟
پونه با ناراحتی جریان را برای شمیم تعریف کرد و از او خواست این قضیه بین خودشان مخفی بماند و حتی اگر آرمین بعد از رفتن آن ها جریان را برای همه بازگو کرد شمیم اظهار بی­اطلاعی کند و وانمود کند از همه چیز بی خبر است. شمیم دلش به حال او سوخت دست های ظریف و سرد پونه را در دست گرفت و دلداریش داد:
- پونه جون هیچ کس تو رو با رفتار پدرت نمی­سنجد هر کس شان و شخصیت خودش را دارد و مطمئناً رفتار و حرف های نسنجیده و دور از ادب هر کس فقط به شخصیت و وجهه خود او لطمه می­زند.
به آرامی چانه پونه را بالا آورد و گفت:
- سرت را بالا بگیر و از هیچ چیز ناراحت و شرمنده نباش تو کاری نکردی که بخواهی بابتش خجالت بکشی. در ضمن همه ما با رفتار پدرت به خوبی آشنا هستیم و این عکس العمل های تند و طرز حرف زدنش واسه همه مون کاملاً عادیه و می­شه گفت تقریباً همیشه منتظر چنین برخوردهایی از جانب او هستیم، آرمین و فرزین هم از حالا به بعد که پدرت را شناختند بیش تر حواسشان را جمع می­کنند و مواظب هستند تا کاری نکنند که او را بیخودی حساس­اش کنند.
شمیم با این حرف ها قصد آرام کردن و سَر پوش گذاشتن روی حس های منفی عصبانیت و شرمندگی پونه را داشت غافل از این که ناخواسته بیش تر باعث رنجش و حس حقارت او شده بود... صدای مهشید که از پشت در شنیده شد شمیم دستپاچه شد:
- دوستم داره صدایم می زنه پاشو تا کسی نفهمیده از اتاق بریم بیرون.
صورت پونه را بوسید و به نرمی گفت:
- به خدا اصلاً اتفاق مهمی نیفتاده بیخود تو دل خودت نیفت و امشب را به خودت تلخ نکن.
مهشید در را باز کرد و به شمیم معترض شد:
- تو خجالت نمی کشی مهمان هایت را ول کردی به امان خدا و اینجا قایم شدی؟
شمیم دست به کمر ایستاد:
- ما نمی­توانیم دو دقیقه با دختر خاله­مون خصوصی صحبت کنیم؟
مهشید ابروهای شیطونی­اش را بالا داد:
- همچین می­گه دختر خاله­ام هر کی نداند فکر می­کند این دو تا سال تا سال همدیگر را نمی­بینند شما دو تا که هر وقت اراده کنید ور دل همدیگر هستید تو رو خدا یک امشب را کوتاه بیایید و لطف کنید بقیه مهمان ها را هم تحویل بگیرید.
شمیم دستش را زد پشت مهشید:
- مهمان به این پررویی تو عمرم ندیده بودم تا صدای بقیه هم مثل تو در نیامده بزن بریم.
مهشید پشت چشم نازک کرد:
- پس خبر نداری صدای همه در اومده.
بعد هم صورتش را به سمت پونه چرخاند:
- پونه تو چرا برعکس این دختر خاله پررویت آن­قدر مظلوم و ساکتی، پاشو بیا مثل ما آتیش بسوزون تا بِهت خوش بگذره. راستی تو همیشه آن­قدر ساکتی یا امشب از چیزی ناراحتی؟
شمیم به جای پونه جواب داد:
- فکر نمی­کنم چیزی شده باشه، پونه نکنه از چیزی ناراحتی و به من نمی­گی؟
پونه به زور لبخند زد:
- شمیم تو که منو می­شناسی چرا این حرف را می­زنی؟
و بعد رو به مهشید کرد:
- حق من را ایشان خورده، انروز که سَرو زبان ورو پخش می­کردند من غایب بودم و سهم من را دادند به شمیم.
مهشید جدی شد:
- دختر آن­قدر بی­زبان نباش، اگه این جوری پیش بری سرت کلاه میره­ها.
شمیم برای این که غایله را ختم کند دست پونه را کشید:
- تا نفر بعدی نیومده موعظه­ات کند پاشو بریم بیرون...
از صدای هیاهویی که کف زدن ها به راه انداخته بود پونه سرش را بلند کرد و دید شمیم دست های پدرش را در دست گرفته و با آهنگی شاد و لطیف سعی می­کند او را وادار به رقصیدن کند. منوچهرخان هم برای این که روی دختر عزیز دردانه اش را زمین نزند درحالی که با عشقی پدرانه به صورت تنها دخترش می­نگریست دست هایش را در حد چند ثانیه کوتاه تکان داد و آخر سَر هم از دوست های شمیم که با دست و سوت او را همراهی کردند تشکر کرد و گونه شمیم را بوسید و رفت سرجایش نشست.
پونه با حسرت این صحنه­های عاطفی و دوستانه پدر و دختر را از نظر گذراند و با خودش فکر کرد ای کاش خدا قبل از به دنیا آمدن بنده­هایش از خودشان می­پرسید دوست دارند کجا و در چه خانواده­ای متولد شوند اون وقت حتماً من هم یکی از اعضای خانواده خاله گیسو بودم و از داشتن چنین پدر روشنفکر و با فرهنگی به خودم می­بالیدم.
گیلدا وقتی دید پونه تنها نشسته از توی آشپزخانه اشاره زد به جمع آن ها بپیوندند. پونه لبخندی تصنعی روی لب نشاند تا همه چیز را عادی نشان دهد و رفت کنار خاله­اش نشست. گیلدا برای این که توی اون شلوغی صدایش بهتر به گوش پونه برسد سرش را به طرف او خم کرد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- خاله­جون چیزی شده؟ خیلی توی خودتی.
پونه که علیرغم تمام تلاشش واسه ظاهرسازی کم کم داشت لو می­رفت و ناراحتی و توی هم رفتنش به چشم همه می اومد شانه­هایش را بالا انداخت و خودش را به خونسردی زد:
- نه، نمی دونم چرا امشب همه همین فکر را می­کنند الانم دوست شمیم همین را بهم گفت.
گیلدا لبخند مهربان و شیرین­اش را به روی چهره معصوم و زیبای پونه پاشید:
- شاید هم در مقایسه با این دخترهای شیطون که اون وسط با انرژی زیاد بالا و پایین می­پرند اینطور به نظر میایی.
پونه با تکان سَر حرف گیلدا را تایید کرد و برای این که وضعیت را طبیعی جلوه دهد به دروغ متوسل شد:
- دقیقاً همین طوره. البته در کُل خودم هم همیشه ساکتم و توی مهمانی ها عین خانم بزرگ ها یک گوشه می­نشینم و فقط نگاه می­کنم.
گیلدا در ظاهر به این حرف خندید ولی در دل برایش ناراحت شد و پیش خودش گفت:
- این دختر با وجود سن و سال کمی که داره چقدر تودار است که سعی می­کند خودش را طوری نشان بده که کسی به درون ناآرام و متلاطم­اش پی نبرد. واقعاً که چقدر پاک و بی­آلایش است حیف این دختر که گیر اون پدر افتاده، طفلکی الان باید مثل بقیه جوان ها با حرارت و اشتیاق بالا و پایین می­پرید و تمام انرژی و هیجانات خاص جوانی­اش را تخلیه می­کرد ولی افسوس که مثل کبوتر بی پروبال که کنج قفس کز می­کنه، اسیر و زندانی دست اون آدم شده در حالی که لیاقت پریدن و اوج گرفتن را دارد.
گیلدا چشم های نمناکش را از زمین بر گرفت و برای فرار از فکرهایی که روحش را آزار می­داد به آشپزخانه شلوغ و بی سروسامان نگاهی انداخت و به گیتی اشاره زد:
- ببین چه خبره، سگ می زنه گربه می­رقصه پاشوتا شام را نیاوردند یک نظمی به اینجا بدیم، سیمین بیچاره دست تنها از پس این همه کار بر نمیاد.
پونه که از سوال و جواب ها و نگاه های موشکفانه گیلدا که خیلی هم با او رودربایستی داشت راحت شده بود نفسش را بیرون داد و زیر لب گفت:
- آخیش خدارو شکر که رفت...
و برای این که از چشم غره های گاه و بی گاه و بی دلیل پدرش در امان باشد از مقابل چشم او بلند شد و در تاریک و روشن پله­ها قرار گرفت. ساعتی بعد میز با بهترین غذاها و تزئینات آراسته شد و همگی برای صرف شام دور میز حلقه زدند.
***

با صدای زنگ در یوسف رو به پونه که روی مبل مقابل تلویزیون لم داده بود کرد و با اخم های درهم کشیده گفت:
- خاله­ات اینا اومدن بدو برو روسری­ات را سَر کن.
پونه مثل همیشه آرام و مطیع از جا بلند شد و بدون هیچ اعتراضی به زورگویی و لحن پُر تحکم پدرش روسری گلدارش را با اکراه سَر کرد و تا رسیدن مهمان ها همان جا لبه تخت نشست. پریا با هیجانی کودکانه پرید وسط پذیرایی و با صدایی که رگه­های خوشحالی در آن موج می­زد فریاد زد:
- جونمی جون خاله­اینا اومدن.
یوسف چشم غره­ی غلیظی به دخترش که از فرط خوشحالی بالا و پایین می­پرید رفت و توپید:
- این ادا و اطوارا چیه در میاری، دختر که نباید آن­قدر جلف و سبک سَر باشه.
پریا بی توجه به انتقاد سختگیرانه پدرش با همان شور و اشتیاق دست هایش را بهم کوبید:
- آخ جون از الان تا شب می­تونم با شایان بازی کنم.
صدای توقف آسانسور در طبقه­ی چهارم فرصت انتقاد بیش تر را از یوسف گرفت.
گیتی تند تند چراغ ها را روشن کرد و با دست ضربه ی محکمی به در نیمه باز اتاق پونه زد:
- پس چرا نمی­آیی بیرون؟ بدو دیگه خاله­اینا رسیدند بَده چپیدی تو اتاقت.
بعد هم واسه خوشامدگویی به مهمان هایش رفت و کنار شوهرش قرار گرفت. پونه با بی میلی سَر تا پایش را در آینه برانداز کرد و ناراضی از سرو وضع ظاهریش از اتاق بیرون آمد.
خانواده چهارنفره منوچهر خان باجناق یوسف طبق معمول همیشه شاد و پُر انرژی یک به یک وارد شدند گیتی با خوشرویی ومهمان نوازی همیشگی­اش به آن ها خوشامد گفت و بعد از سلام و احوال پرسی گرمی که بینشان رد وبدل شد جعبه بزرگ شیرینی را از دست خواهرش گرفت و رفت توی آشپزخانه تا به غذایش سَر بزند. دقایقی بعد هم سینی چای را دورچرخاند و همچنان که مشغول باز کردن نخ دور شیرینی بود رو به شوهرخواهرش گفت:
- چرا زحمت کشیدید شما همیشه ما را شرمنده می­کنید.
گیسو روسری ابریشمی­اش را از سرش کشید و به جای شوهرش جواب داد:
- این شیرینی با بقیه شیرینی­ها فرق داره.
گیتی عجولانه پرسید:
- چه فرقی؟
گیسو به دخترش که موقر و متین پا روی پا انداخته بود و لبخند ملیحی روی لب نشانده بود اشاره کرد:
- این شیرینی قبولی دانشگاه شمیم است.
گیتی هیجان­زده شد و با ذوق پرید صورت قشنگ دختر خواهرش را بوسید:
- خاله جون بِهت تبریک می­گم واقعاً سرافرازمون کردی و فوراً یکی از شیرینی­ها را گذاشت توی دهانش و با دهان پُر گفت:
- این شیرینی واقعاً خوردن داره.
پونه هم ازجا بلند شد و با حسرت شمیم را در آغوش گرفت و آهسته گفت:
- تبریک می­گم عزیزم، دانشگاه دولتی قبول شدن کار هر کسی نیست واقعاً گُل کاشتی.
شمیم موهای خرمایی رنگش را کنار زد و آرام کنار گوش پونه زمزمه کرد:
- انشاالله سال دیگه شیرینی قبولی دانشگاه تو را بخوریم.
پونه آه کوتاهی کشید و با ناامیدی زیر لب گفت:
- انشاالله.
یوسف که تا آن لحظه ساکت مانده بود بعد از دیدن شادی و اظهار خوشحالی زن و فرزندش خنده تمسخر آمیزی کرد و با لحن بی­ادبانه ای گفت:
- شمیم خانم من بهتون تبریک نمی­گم، چون به نظرم اصلاً خبر خوشایندی نبود.
هیچ کدام از حرف یوسف تعجب نکردند چون کاملاً انتظار شنیدن چنین حرفی را از جانب او داشتند. منوچهر خان پوزخندی به علامت تاسف زد و سکوت کرد، سکوتی که از هزار تا حرف معنی دار تر بود. یوسف طاقت نیاورد ساکت بماند و دوباره با کلام بی­منطقش سکوت را شکست:
- اول و آخر همه دخترها باید یک روزی بروند خونه شوهر و رخت و لباس و کهنه بچه بشویند، پس چه بهتر به جای این که چند سال خودشان را علّاف درس ودانشگاه کنند و وقتشان را به بطالت بگذرانند همون اولش بروند سراغ وظیفه اصلی زندگیشان و بیخود عمرشان را تو این دانشگاه ها هدر ندهند.
بعد رو به منوچهر که کنار دستش نشسته بود کرد وبا صدای آرام تری گفت:
- دخترها پایشان به دانشگاه باز نشه بهتره، محیطش آن ها را پررو و وقیح می­کنه و چشم و گوششان را حسابی باز می­کند.
منوچهرکه تا آن لحظه سکوت کرده بود و به زور به چرندیات باجناقش گوش می داد دیگه بیش از این سکوت را جایز ندانست و لب به سخن گشود:
- آقا یوسف دوره این حرف ها خیلی وقت است که گذشته، این حرف ها مال نسل امروز نیست تو این دوره و زمانه که دخترها واسه ساختن آینده خودشان وارد عرصه رقابت شده­اند و دارند پابه پای پسرها تو محیط­های آموزشی گام بر می­دارند و توی فعالیت های اجتماعی شرکت می­کنند دیگه گفتن این جور حرف ها جایز نیست، بارها دیده شده خانم ها توی خیلی از کارها و مسئولیت های اجتماعی که به آن ها محول شده بسیار موفق تر از آقایان عمل کرده­اند و توی شغل های مشابه با هم خانم ها پیشتاز و برنده بوده­اند. نسل امروز ما نه تنها تفاوتی بین زن و مرد از نظر مقام و رتبه قایل نیست بلکه آن­قدر به توانایی های زنان ایمان دارند که توی خیلی از شغل­هایی که قدیم فقط مختص مردان بود آن ها را شرکت می­دهند و اتفاقاً خیلی هم از کارشان رضایت دارند.
یوسف که از نگاهش معلوم بود باهیچ کدام از حرف های باجناقش موافق نیست پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت:
- منوچهر خان از شما دیگه بعیده این طوری فکر کنی و اشتباهات و حماقت هایی که بقیه دارند به اسم روشنفکری انجام می­دهند را تایید کنی، آخر یک ضعیفه چطوری می­تونه از پس کارهای مردانه بر بیاید واقعاً خنده داره ورداشتند پلیس زن استخدام کردند آخه زن را چه به این کارها، شما تو شهر یک نگاه بینداز هیچ کدامشان از پس رانندگی که کار ساده­ای است بر نمیایند و بلد نیستند درست و حسابی برانند اون وقت چه جوری توقع داری از پس کارهای مهم تر بر بیایند، واقعاً مضحکه من که این چیزها تو کتم نمی­ره ازقدیم گفته­اند هرکسی را بهر کاری ساخته­اند این یعنی این که کار بیرون مال مرد وکار خونه مال زن است، حالا اصلاً از همه این ها گذشته چه جوری دلت میاد دخترت را بفرستی قاطی یک مشت گرگ و هفت خط والا به خدا جلویش را بگیری و بنشانی­اش خونه آینده­اش بهتره!
منوچهر نگاه عاقل اندر سفیه­اش را به یوسف انداخت:
- آقا یوسف شواهد به ما نشان داده که محدودیت چه در سطح خانواده و چه جامعه همیشه نتیجه عکس داشته و هیچ وقت موفقیت آمیز نبوده، شما بهتره به جای این که در سطح شهر حواست به رانندگی خانم ها و گرفتن عیب و ایراد از آن ها که اتفاقاً به عقیده من خیلی بیش تر از آقایان مقررات را رعایت می­کنند باشه، با دید بازتر و عمیق­تری به دور و برت نگاه کنی و ببینی محدودیت چه بر سَر یک عده از جوان ها آورده، اتفاقاً آقا یوسف این را بدان آدم ها و مخصوصاً جوان ها را از هر چه نهی کنیم و براشون خط و نشان بکشیم که حق ندارید فلان کار را انجام دهید گرایششان به اون کار بالطبع بیش تر می شه حتی اگه اون کار کار صحیح و پسندیده ای باشه.
یوسف با چشم های از حدقه در آمده باجناقش را نگاه کرد و تند شد:
- یعنی چی؟... یعنی استغفرالله به دخترمون بگیم لخت و پتی بگرد تا نگرده، برو مشروب بخور تا نخوره، با صدای بلند بخند تا نخنده...
منوچهر پرید وسط حرفش:
- آقا یوسف آن­قدر تند نرو متاسفانه مثل این که شما منظور من را درست متوجه نشدید، این چیزهایی که شما گفتید تشویق و ترغیب جوان ها به سمت کارای نادرست است و منظور من درست عکس این قضیه است. محدودیت یعنی حد و مرز بیش از اندازه و غیر منطقی قایل شدن و حق انتخاب و آزادی را از دیگری گرفتن، یعنی این که مرتب به یکی بگی این کارو نباید انجام بدی اینجا نباید بری و خلاصه یک سری باید و نباید اجباری وضع کردن و آن ها را وادار به اطاعت کردن. ما با این کار به بهانه حفظ و حراست از فرزندانمان آن ها را یا منزوی و گوشه­گیر بار میاوریم یا سرکش و طغیانگر که در هر دو مورد هم لطمه زیادی به شخصیت و زندگی آن ها وارد می­شود مثلاً شما تا حالا دقت کردی و از خودت پرسیدی که چرا وقتی مریض می­شوی و دکتر یک سری غذاها را برایت ممنوع می­کند و می­گه نباید بخوری درست در همان دوران میل و رغبتت به آن غذاها بیش تر می­شود.
یوسف مات زده نگاه می­کرد و منوچهر به خیال این که حرف هایش روی او تاثیر گذاشته ادامه داد:
- این دقیقاً به این دلیل است که تو را از خوردن آن ها منع کرده­اند. من نظرم اینه که جوان هایمان را باید آگاهشان کنیم و بعد در حد اعتدال به آن ها آزادی بدیم مطمئناً در این صورت خودشان راه درست را پیدا می­کنند و از خلاف و خطا دوری می­کنند. در تربیت فرزندان آزادی آگاهانه خیلی بهتر و تاثیر گذارتر از محدودیت کور کورانه است و اگر من و شما در رسالتی که در تربیت فرزندانمان روی دوشمان است درست و موفق عمل کنیم قطعاً در بهبود و اصلاح جامعه­مان نقش موثری ایفا کرده­ایم و...
یوسف که اصلاً گروه خونی­اش به این حرف ها نمی­خورد اخم هایش را در هم کشید و رشته کلام منوچهر را پاره کرد:
- اگر بخواهیم با این فلسفه پیش بریم فساد کل مملکت را می­گیرد و همه جوان ها به خلاف کشیده می­شوند.
منوچهر از روی تاسف سری تکان داد و سکوت کرد. گیسو هم وقتی دید حرف های شوهرش آب در هاون کوبیدن است برای ختم غایله پیش دستی کرد:
- بابا ول کنید این حرف ها را بعد از سه هفته امشب دور هم جمع شدیم شاد باشیم بریزید دور این بحث ها را.
بعد رو به پونه سَر به زیر کرد و گفت:
- خُب خاله جون چه خبر؟ تو یک خورده تعریف کن چی کارها می کنی؟
به جای پونه، پریا فوراً حاضر جوابی کرد:
- هیچی بابا این که همه­اش خونه است چیزی نداره تعریف کنه.
پونه که خواهر هشت ساله اش دقیقاً حرف دلش را زده بود لبخند کمرنگی زد و رو به خاله روشنفکرش گفت:
- پریا راست می گه من که غیر از خونه جایی نمی­رم که بخوام تعریف کنم.
گیسو با نگاهی متفکرانه به پونه چشم دوخت و برای دختر خواهرش که اسیر زور گویی ها و کوته فکری های پدرش شده بود دلش سوخت. پریا که واسه بازی با شایان حسابی بی تاب شده بود از آن طرف پذیرایی داد زد:
- شایان بیا بریم اتاقم پلی­استیشن بازی کنیم.
یوسف با نگاهش عصبانیتش را به پریا نشان داد و با جذبه خاصی گفت:
- در اتاقتون را باز بذارید.
وقتی شایان از مقابل یوسف رد شد تا با دختر خاله هم سن و سال خودش بازی کند، یوسف نگاه حسرت باری به قد و بالای او کرد و باجناقش را مخاطب قرار داد:
- منوچهر خان قدر این شازده­ای را که خدا بِهت داده بدون، خوش به حالت که اقلاً یک بار در رحمت به رویت باز شده.
بعد صورتش را به سمت خواهر زنش چرخاند:
- گیسو خانم باز به شما که جربزه­تون را نشان دادید و یک پسر واسه منوچهر خان آوردید این عیال ما که از شانس بد به مادر خدا بیامرزش رفته و دختر زاست، واقعاً که پسر زاییدن عرضه می خواد.
گیتی از سرکوفت شوهرش ناراحت و دلگیر شد ولی به روی خودش نیاورد و مثل همیشه درست عین آدم کوکی از پیش برنامه ریزی شده مشغول کار کردن توی آشپزخانه و فراهم کردن مقدمات شام شد.
گیسو با این که بعد از سال ها به این طرز حرف زدن یوسف عادت کرده بود ولی این بار طاقت نیاورد ساکت بماند:
- این چه حرفیه آقا یوسف دختر نعمت است شما باید روزی صد بار خدا را شکر کنی که دو تا دختر مثل دسته گُل بِهت داده.
یوسف پرید وسط حرفش:
- کدوم نعمت خانم، اگه نعمت بود که قدیم زنده به گورشان نمی­کردند، از قدیم گفته­اند دختر خفّت است این پسر است که نعمت و رحمت و عزت است.
منوچهر به زنش اشاره کرد که جواب او را ندهد و از یکه به دو کردن با یوسف بی منطق خودداری کند. می دانست یوسف دیگه درست شدنی نیست و جرو بحث با او فقط باعث رنجش بیش تر خانواده­اش می­شود.
بغض راه گلوی پونه را بسته بود. نگاهی به شمیم که با اعتماد به نفس فراوان روبه رویش نشسته بود انداخت و در دل به حالش غبطه خورد نگاهی گذرا به سَر و وضع زیبا و آراسته­اش کرد، موهای خرمایی مواجش رابه روی شانه رهاکرده بود و ته آرایش ملایمی به چهره ظریف و دلنشینش داشت، بلوز و شلوار اسپرت شیکی به تَن داشت و یک گردنبند تک نگین ظریف به گردنش آویخته بود. با خودش مقایسه کرد که همیشه ساده و با اکراه و معذب مقابلشان می نشست و لباس هایش را از ترس خشم و اعتراض پدرش تا می توانست بلند و گشاد می­پوشید. پونه همچنان که چشم های زیبا و خوش حالتش پُر آب شده بود بی اختیار یاد خواهر دو ساله اش افتاد که وقتی از پله خانه مادر بزرگش افتاد و مرد پدرش به جای ناراحتی انگار یک بار بزرگی را از دوشش برداشته باشند تا مدت ها زنش را دلداری می­داد و می­گفت:
- برو خداروشکر کن که دختر بود، پسر نبود که آن­قدر واسش گریه می­کنی!
پونه با این که آن روزها هفت سال بیش تر نداشت ولی معنی حرف های پدرش را به خوبی می­فهمید و از همان روزها خودش را موجودی بی ارزش و زیر دست به حساب می آورد که حق هیچ گونه اظهار نظر و عقیده شخصی ندارد و باید مثل مادرش رام و مطیع بی چون و چرای پدرش باشد. یادش آمد وقتی یک دختر ده ساله بود و مادرش تازه پریا را به دنیا آورده بود پدرش به جای استقبال از نوزاد تازه وارد گیتی را به جرم دخترزا بودن از همان بیمارستان ترک کرد و او را با آن همه درد با دوتا دختر کوچک دست تنها گذاشت و بدون این که کوچک ترین تماسی با آن ها بگیرد یا حتی دلش برای بچه­هایش تنگ شود دو ماه تمام منزل مادرش ننه حبیبه ماند و بالاخره همین خاله گیسو که خودش هم تازه شایان را به دنیا آورده بود با منوچهر خان واسطه شدند و توانستند یوسف را برگردانند خانه. موقع آمدن یوسف، ننه حبیبه کلی داد و قال راه انداخته بود که زنی که عرضه پسر زاییدن نداره به درد زندگی نمی­خوره گیتی اگر ده تا شکم دیگر بزاید باز دختر است، یوسف اگر خودش به فکر نباشه من خودم برایش آستین بالا می زنم و یک زن پسرزا واسه بچه­ام می گیرم تا آن­قدر حسرت این و اون را نکشد.
خدا به گیتی رحم کرد که زمستان همان سال ننه حبیبه ریه­هایش به شدت عفونت کرد و بعد از چند روز در بستر بیماری افتادن مرد و از دنیا رفت مطمئناً اگر زنده می ماند تا واسه پسرش زن نمی­گرفت و سَر گیتی بیچاره هوو نمی­آورد دست برنمی داشت.
شمیم که تو تمام این مدت حواسش به پونه بود و متوجه ناراحتی و تو هم رفتن او شده بود، نرم و سبک چند قدمی به طرف پونه برداشت و روی مبل کنار پونه نشست و واسه دلداری دادن به او آهسته کنار گوشش زمزمه کرد:
- این پدر مادرها بعضی وقت ها بلد نیستند حرف بزنند و با یک کلمه نسنجیده و بی منظور تمام عشق و علاقه­شان به فرزندانشان را می برند زیر سوال.
پونه نگاه غمزده­اش را به شمیم دوخت و آرام گفت:
- بی خود جمع نبند و واسه دلخوش کردن من پای بقیه پدر و مادرها را نکش وسط، این خصوصیت فقط مختص پدر من است اتفاقاً خیلی هم خوب بلد است چه جوری حرف بزند و حقیقت دلش را بریزد بیرون، پدر من اصلاً هیچ عشقی به دخترهایش ندارد که بخواد با حرف های نسنجیده­اش ببرد زیر سوال.
شمیم صدایش را پایین­تر آورد:
- اصلاً اینطور نیست، امکان ندارد یک پدر علاقه­ای به دخترهایش نداشته باشد، مطمئن باشد پدر تو هم شماها را خیلی دوست دارد منتها از روی سادگی­اش است که این مدلی حرف می­زند، متاسفانه بلد نیست عشق و علاقه­اش را به شماها نشان بده، خیلی از پدرها هستند که ناخواسته این اشتباه را مرتکب می­شوند و بدون قصد و غرض خاصی می­زنند توی ذوق بچه­هایشان و آن ها را می­رنجانند منتها تنها فرقشان با پدر تو این است که جلوی بقیه این کار را نمی کنند واسه همینه که تو فکر می­کنی این خصوصیت فقط مختص پدر تو است و بقیه پدرها همیشه با قربون صدقه و جونم فدات شم با بچه­هایشان حرف می­زنند.
پونه که خوب می دانست شمیم این حرف ها را فقط واسه دلداری دادن به او می­زند بدون هیچ حرفی چشم های درشت و خمارش را به صورت ظریف شمیم دوخت و در سکوت فقط نگاهش کرد. شمیم هم انگار به خوبی معنای نگاه پونه را درک کرد چون این بار به جای دروغ سَر هم کردن به قصد دلداری او با ملاطفت گفت:
- غصه نخور پونه جون بالاخره این روزها می­گذرد و پدر تو هم به اشتباهش پی می­برد.
پونه پوزخندی زد و زیر لب زمزمه کرد:
- بزک نمیر بهار میاد...
صدای گیتی حرف های آن ها را خاتمه داد:
- پونه پاشو میز را بچین می­خواهم شام را بیارم. مهمان ها مثل همیشه از سفره رنگین و دست پخت بی­نظیر گیتی نهایت لذت را بردند و کلی تعریف و تمجید کردند.
موقع خداحافظی گیسو آن ها را واسه اولین پنج شنبه مهرماه دعوت کرد و گفت:
- به مناسبت قبولی دانشگاه شمیم یک مهمونی ترتیب دادیم واسه سه هفته دیگه شما اولین مهمان هایی هستین که دعوتتان کردم از الان گفتم که تا آن موقع فرصت داشته باشید خودتان را آماده کنید.
گیتی با تعجب پرسید:
- حالا چرا هفته اول مهرماه؟ خب قبل از شروع سال تحصیلی مهمونی می­گرفتید.
گیسو لبخند زد:
- واسه این که می­خواهم گیلدا هم تو مهمونیمون شرکت داشته باشه.
گیتی هیجان زده شد:
- مگه گیلدا داره میاد ایران؟
گیسو ابروهایش را بالا گرفت:
- راستش می خواستم بِهت نگم تا اون روز سورپرایز بشی ولی چی کار کنم طاقت نیاوردم نگم.
کمی مکث کرد و دوبار ه ادامه داد:
- دیشب زنگ زدم به گیلدا تا هم حالش رو بپرسم و هم خبر قبول شدن شمیم را بهش بدم گیلدا گفت تا دو هفته دیگه با شوهرش و آرمین و فرزین می­آیند ایران، وای گیتی فکرش را بکن بعد از هشت سال قراره خواهر بزرگمان را با بچه­هایش ببینیم من که خیلی ذوق زده­ام.
گیتی هم در حالی که خوشحالی از سرو رویش می­بارید گفت:
- خیلی خبر خوشحال کننده ای بود واسه این خبر خوبی که بهم دادی یک مژده گونی خوب پیش من داری.
بعد از رفتن مهمان ها پونه بدون هیچ حرفی به اتاقش پناه برد، روسری­اش را با عصبانیت کناری پرت کرد و بغض سَر بسته­ای که راه گلویش را بسته بود رها کرد و شوری اشک هایش را روی لبانش احساس کرد.
این حس برایش غریبه نبود. همیشه از دیدن شمیم با آن پدر روشنفکرش که برای دخترش ارزش زیادی قایل بود و به عنوان یک انسان به آزادی هایی که حق مسلم اوست احترام می گذاشت این حس به سراغش می­آمد و حسرت می­کشید. حسرت داشتن پدری منطقی و با درک و فهم و مادری که در برابر بی حرمت­هایی که در حقش می­شد می توانست از خودش دفاع کند و برای یک بار هم که شده مهر سکوت را می شکست و غصه­های تلنبار شده توی دلش را بیرون می ریخت ولی افسوس، افسوس که گیتی بیش از حد مظلوم و بی­زبان بود و حتی از حق خودش هم نمی­توانست دفاع کند چه برسد به فرزندانش و متاسفانه پونه هم این خصوصیت را از مادرش به ارث برده بود و درست مثل او در مقابل زورگویی ها و حرف های خرد کننده پدرش واکنشی غیر از سکوت و خود خوری از خود نشان نمی داد. پونه حرف های پدرش را بارها و بارها در ذهن مرور کرد و هر بار اشک هایش روی گونه­های قشنگ و مخملی­اش سرازیر شد. برای چندمین بار با خودش فکر کرد و از خودش پرسید: چرا مادرش بر عکس خواهرهایش که انتخاب درست و به جایی واسه ازدواجشان داشته­اند با مردی ازدواج کرده که نه طرز فکرش با او و خانواده­اش جور در میامده و نه روحیات و فرهنگ­اش و چون مثل همیشه هیچ جواب قانع کننده­ای برای پرسش تکراری­اش پیدا نکرد شروع به سرزنش و ملامت مادرش کرد و آن­قدر غرق در فکر و خیال شد و زندگی خودش را با هم سن و سالانش مقایسه کرد که اصلاً نفهمید چه وقت پلک هایش سنگین شد و روی هم افتاد.
***

نظرات کاربران درباره کتاب صادقانه برای دخترم