امپراتوری عثمانی که سلیمان قانونی، پس از فتح مجارستان و بخشیدن آن به یکی از غلامانش، خود را سلطان دو دریا و دو قاره و بهطور خلاصه، سلطان این جهان میدانست، با گذشت زمان، به یک امپراتوری منطقهای محدود به آسیای صغیر و سرزمینهای عربی، تبدیل شد که در داخل این محدوده هم، بهسختی میتوانست از حدود و ثغور خود دفاع کند. جهان مسیحی شریانهای حیاتی آن را در تمام زمینهها، قطع کرده بود. روند انحطاط امپراتوری تا سدۀ بیستم میلادی ادامه یافت، و در نیمۀ اول این سده به فروپاشی کامل آن و برچیده شدن نظام خلافت منتهی گردید.
موضوع انحطاط و زوال امپراتوری عثمانی، با همۀ اهمیت و جذابیت آن، به نظر عثمانیشناسان ترک و اروپایی هنوز مورد بررسی کامل قرار نگرفته است. بسیاری از بایگانیها، تاکنون در دسترس پژوهشگران قرار نگرفته است. با این حال تمام آنها از خودی و بیگانه درخصوص پارهای از علل سقوط امپراتوری اتفاق نظر دارند. به نظر آنها بیاعتنایی طبقات حاکم امپراتوری به پیشرفتها و مهارتهای مختلف اروپاییان که اخبار آن از طریق مسیحیان تازه مسلمان و پناهندگان به گوش ایشان میرسید، میتوانست درس عبرتی باشد، اما آمادگی یاد گرفتن این درسها در بزرگان امپراتوری وجود نداشت. آنها که دولت و جامعۀ خود را از لحاظ سیستمی و آرمانی، از تعادل و انسجام لازم برخوردار میدیدند، نه تنها ضرورت تغییرات را احساس نکردند، بلکه خواستار تداوم وضع موجود بودند.
سرانجام فشارهای مالی، سقوط ارزش پول و از همگسیختگی اقتصادی و مهاجرتهای گسترده جمعیتی، امپراتوری را در سراشیب سقوط قرار داد و هیچ کس نمیتوانست از آن جلوگیری کند. حتی سلطانی مانند سلیم سوم که با تأثیر از انقلاب کبیر فرانسه درصدد انجام اصلاحات برآمده بود، در مقابل مخالفتهای جدی صاحبان منافع، از ادامۀ برنامههای اصلاحی خود باز ماند و مفتی اعظم و ینیچریها، دو نیرویی که بیشترین و تلخترین مخالفتها را با تغییرات اجتماعی نشان میدادند بر سرنوشت امپراتوری حاکم شدند.