فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عشق، نفرت، زندگی

نسخه الکترونیک کتاب عشق، نفرت، زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عشق، نفرت، زندگی

یک ماه از اون روز شوم گذشته بود که لیلا رو دیدم ولی کوچکترین نگاهی به من ننداخت. شب که شد رفتم خونشون ولی اون حتی از اتاق بیرون نیومد و خانوادش اعلام کردن که این نامزدی به هم خورده. نمیدونستم چیکار کنم از خدا مرگ می خواستم. زندگی بدون لیلا برای من معنی مرگ و می داد. از بس که دیر به سر کار می رفتم و زود بر می گشتم از کارم اخراج شدم و تنهای تنها شدم. کارم شده بود گریه و زاری نه کسی داشتم که همدمم باشه نه لیلایی بود که یارم باشه.
بعد لیلا حتی نتونستم به دختر دیگه ای فکر کنم. این و خوب می دونستم که دارم تاوان گناهام و میدم. به خاطر همین هم ناراضی نبودم و این و قبول داشتم که خدا من و دوست داره. من رو بخشیده ولی خلق خدا من و نبخشیده و باید تاوان پس بدم. نمیدونم چرا از تنهایی پناه به مواد بردم. نمیخواستم که باز به جهنم قدیم برگردم ولی از بی کسی و بدبختی به مواد پناه بردم. یک روز که تو چرت بودم، وقتی که از خیابون عبور می‌کردم با یه ماشین برخورد کردم طوری که به هوا پرتاب شدم و بعد از چند تا ملق خوردن به زمین افتادم و حاصل این تصادف چیزی نبوده جزء از دست دادن هر دو پام...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نظری
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عشق، نفرت، زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من و نیما، دوست و همکلاسی و هم محلی بودیم؛ نیما جای برادر نداشته ی مرا پر می کرد. من هم برای او مثل برادر بودم. خلاصه ما با هم خیلی خوب بودیم و دوران خوش زیادی را با هم گذراندیم. حالا او یک دکتر درست و حسابی و من هم یک خواننده کم و بیش معروف. اون روز برای دیدن نیما به مطبش رفتم و از همان لحظه زندگیم زیر و رو شد. دختری که با نگاه زیبا و معصوم خود، دل مرا بعد از ۲۹ سال بلرزه درآورد؛ شاید این برایم سخت بود که بعد از این همه مدت یک مرتبه، یک دختر تمام وجود مرا با خود ببرد. وارد اتاق نیما شدم...
- سلام آقای معروف، چه عجب! یادت افتاد رفیقی هم داری؟ ستاره سهیل شدی آقای خواننده...
- سلام نیما جان خوبی...
- مرسی من خوبم، چه خبر؟
- خبرا پیش شماس...، امروز وقت داری باهم بریم بیرون؟ یه کار کوچولو باهات دارم...
- خیر باشه.
- خیره
- باشه مجید جان، این چند تا مریضو ببینم، بعد می ریم.
- باشه، پس من بیرون منتظرتم. حدود نیم ساعت طول کشید؛ و بعد من و نیما با هم به کافی شاپی که پاتق دوران درس ومدرسه بود رفتیم.
- بفرما من در اختیار شماهستم.
- راستشو بخوای من می خوام یه کار جدید رو شروع کنم؛ برای همین نیاز به مقداری پول دارم، اون قدری که بتونم باهاش خودمو از این وضع نجات بدم. اگه بخوای می تونیم با هم شریک کنیم. کار از من، سرمایه از تو...
- پس خوانندگی چی! می خوای بی خیال بشی؟
- نه، از خوانندگی که دست بر نمی دارم؛ اما راستش دخلم با خرجم نمی خونه، می خوام یه شغل پر درآمد دست و پا کنم. یکی از دوستام از چین جنس می یاره، من سرمایه کافی ندارم، گفته بصورت اقساط می تونه بهم جنس بده. حالا بگو ببینم نظرت چیه؟
- راستش رو بخوای من یه مقدار پس انداز دارم ولی نمیدونم که کارتو راه می ندازه یا نه؟ من و تو سالهاست که همدیگرو می شناسیم و از همه مهمتر ما دو تا برادریم، پس هر وقت خواستی می تونی پولمو پس بدی؛ من به همین پولی که از مطب در می یارم راضیم...
- مرسی نیما جان، مطمئن بودم کمکم میکنی، واقعاً نمی دونم چطوری لطفت رو جبران کنم...؟
- میتونی مجید جان...، شام امشبو حساب کن.
- باشه به چشم، رو چشمم، شماو شام...اون شب من و نیما در کوچه های تهران به یاد گذشته ها قدیم زدیم و بعد از مدت ها حسابی با هم گپ زدیم. فردا صبح که از خواب بیدار شدم، باز چهره ی اون دختر جلوی چشمهام بود؛ حس عجیبی داشتم، می ترسیدم از اینکه عاشق شده باشم و نتوانم عشقم را به سرانجام برسانم. هنوز از روی تختم بلند نشده بودم که تلفنم به صدا درآمد...
سلام آقای جنتلمن، بیا پولتو ببر حاضره...
- ممنونم نیما جان، واقعا نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم. واقعا تو برادری در حقم تموم کردی. من تا یکی دو ساعت دیگه میام. واقعا ممنونم نمیدونم چطور ازت تشکر کنم.
بسه دیگه، زودتر بیا تا پشیمون نشدم.
- باشه خداحافظ
- خداحافظ زود بیا.
- خوشحال بودم از اینکه می تونستم کارم را شروع کنم، پول نیما خیلی می تونست بهم کمک کنه، با این پول می تونستم به زندگی ام سرو سامانی بدم. ساعت حدود ۱۱ بود، از نیما پول را گرفتم، تشکر کردم و به سمت دوستم که قرار بود برایم جنس بیاورد راهی شدم، تمام قراردادها و کارها را انجام دادیم. قرار شد از هفته ی آینده اجناس به دستم برسند. شب که به خانه رسیدم، سرو صدای مادر و خواهرم بلند بود؛ همین که در را باز کردم، سمیرا خواهرم به سمت من آمد و گفت...
- داداش تو به مامان یه چیزی بگو...، مگه رضا چشه؟ هم پسر خالمونه، هم مهندسه، هم باسواد و تحصیلکرده است؛ چون پول نداره، حق زندگی نداره؟ قراره فردا شب بیان اما مادر میگه جنازتم دستش نمیدم. من و رضا تو که خوب می دونی...
- خواهر گلم، بذار خستگی از تنم بیرون بره. خودم مادر رو راضی می کنم، حالا برو شام رو داغ کن بیار تا بشینیم با هم سر فرصت حرف بزنیم.
- چشم، فقط قول بده راضی بشه. یا رضا یا من اصلا ازدواج نمی کنم.
- باشه خواهر گلم، باشه
- بفرما اینم شام، حالا با مادر حرف بزن...
- چشم، مادر رو صدا کن.
- مادر...
- بله، بفرما
- داداش کارت داره.
- نکنه باز چقلی کردی تو؟
- من! نه، من چیزی نگفتم، من فقط گفتم رضااینا قراره فردا بیان برای خواستگاری؛ مادر اجازه نمیده...
- از دست تو؛ من جنازتم دست این پسره ی یه لا قبا نمی دم، آخه دختر تو چی حالیته؟ من با هزار بدبختی و خون دل خوردن شمارو بزرگ کردم، حالا تو رو هم دو دستی تقدیم کسی کنم که...تو بودی چیکار می کردی؟ آخه مادر نیستین که بفهمین که یه مادر چی می کشه.
- خب مادر جون، الهی قربونت برم، همه چیز که پول نیست؛ عشق خیلی مهمتر از پوله، اگه پول باشه تو زندگی و دوست داشتن و عشق نباشه اون پول به چه دردی می خوره. من و رضا هر دو جون و تحصیل کرده ایم، می تونیم با هم یه زندگی ساده و بدون دردسر داشته باشیم. تو رو خدا مامان جون، سنگ جلو پامون ننداز، بذار یه زندگی ساده و آرم رو با هم شروع کنیم؛ خواهش می کنم مادر جون، تو رو خدا، جون سمیرات...
حالا که تصمیم خودتو گرفتی، من حرفی ندارم؛ اما امیدوارم که پشیمون نشی و تو سختیای زندگی کم نیاری.
- پس من خبر راضی شدنتون رو به رضا بگم، بیچاره از استرس امشب خوابش نمی بره؛ بگم مامان جون؟
- بگو، من که حرفی ندارم، تنها آرزوم خوشبختی تو و برادرته. اونم که داره پیر می شه و اصلا به فکر خودش نیست، هر کی ام بهش نشون می دم یه ایرادی می گیره، این خونوادش خوب نیست، اون قدش کوتاه، پاش کجه، چشاش چاله،... امیدوارم خوشبخت شی دخترم.
- مرسی مامان جونم، تو بهترین مامان دنیایی و بعد مادر را بوسید و رفت سمت گوشی.
- سلام، رضا خوبی! بلاخره مادر راضی شد.
- واقعا ً! راضی شد؟
- آره راضی شد.
- چطوری راضی شد؟
- مثل اینکه منو دست کم گرفتی!
- می دونستم راضیش می کنی، بهترین خبر دنیا رو بهم دادی...
- امیدوارم بتونی منو خوشبخت کنی و پیش مامانم روسفید بشم.
- سمیرا جون مطمئن باش خوشبختت میکنم، قول میدم، پس تا فردا شب خداحافظ...فردا می بینمت...
- پس چی شد! چرا مادرو صدا نکردی؟
- مرسی داداشی، خودم راضیش کردم. خوب دختر از اول خودت باهاش صحبت میکردی این سر وصدا دیگه چی بود.
مبارک باشه، انشالله خوشبخت بشی و به پای هم پیر شین.
- مرسی داداشه گلم. راستی داداش جون نمیخوای به فکر خودت باشی؟ داری پیر می­شی، دیگه کی بهت دختر میده؟ هان! از ما گفتن بود، من یه دوست خوب دارم هم با خانوادس هم نجیب؛ اگه بخوای باهاش حرف می زنم...
- نه خواهرم من فعلا موقعیت ازدواج ندارم، دنبال یه کار حسابی هستم. بعد واسه خودمم یه فکری می کنم.
- باشه داداشی جون، از ما گفتن بود.
- مرسی خواهرم که به فکر من هستی؛ برو بخواب که فردا کلی کار داری، شب خوش...
- شب تو هم خوش. تمام شب، به دختری که دو روز پیش توی مطب نیما دیده بودم فکر می کردم؛ از ذهنم بیرون نمی رفت، خیلی عجیب بود. تا به حال خودم را در این وضع و حال ندیده بودم و دوست داشتم با یکی درد دل کنم، اما مطمئن بودم اگر به نیما میگفتم مسخره ام می کرد و...صبح که شد به دنبال کارهای مغازه و خرید رفتم، به کلی سمیرا و مراسم خواستگاری را فراموش کرده بودم که تلفنم زنگ خورد...
- سلام داداشی، کجایی؟ الان مهمونا میان، زود باش خودتو برسون...
- باشه چشم تا نیم ساعت دیگه خونم ام.وقتی به خانه رسیدم مهمانها آنجا بودند و سمیرا یه کمی عصبی بود. ما ۵ سال بود که پدرمان را از دست داده بودیم و حالا من مرد این خانه به حساب می آمدم. مراسم خواستگاری خیلی خوب و بدون و بدون هیچ مشکلی پیش رفت، سمیرا از خوشحالی دست از پا نمی شناخت و خوشحالی او من را خوشحال تر می کرد؛ مادر هم خوشحال بود، گاهی می خندید و گاهی میزد زیر گریه، سمیرا با همون زبان شیرین همیشگی اش رفت و گفت:
- ای بابا، مادر خانوم شب خواستگاری دخترت باید خوشحال باشی نه گریه کنی، مگه همیشه نگفتی، آرزو دارم تو لباس عروسی ببینمت؟ خب حالا وقتشه، دیگه چرا ناراحتین؟
- گریه م از خوشحالیه دخترم، امیدوارم همیشه خوشحال و خندان باشی و پیر شین به پای هم؛ رضا پسره خوبیه اما من دوست نداشتم تو هم مثل من با زجرو بی پولی زندگی تو شروع کنی، دوست داشتم تو رفاه باشی. من و باباتون وقتی با هم ازدواج کردیم، خیلی سختی کشیدم اما هیچ وقت پشت همو خالی نکردیم و با عشق، زندگی مونو ساختیم؛ شما هم که دنیا اومدین زندگی ما رو شادتر کردین و با وجود شما شادی ما کامل شد. امیدوارم شما هم هیچ وقت از ناملایمتی های دنیا و بی وفایی دنیا خسته نشید، پشت به پشت هم، یک زندگی خوب و سالم بسازید؛ این آرزوی منه.
- قول می دم مامان جون، رضا پسره خوبیه؛ مطمئنم که میتونه منو خوشبخت کنه. امیدوارم همین طور باشه. یک ماه گذشت اما اگر بگویم از فکر اون دختر با چشمان مهربان و صورت معصوم بیرون نرفتم، خندتان می گیرد. او بد جور دلم را برده بود؛ مطمئن بودم اگر به نیما بگم، اون نمیشناخت، چون روزی هزار دختر آنجا رفت و آمد داشت. نیما جراح زیبایی بود و توی این همه دختر چطور میشد او را پیدا کرد؟ دل به دریا زدم و به خدا توکل کردم و تصمیم گرفتم غروب به مطب نیما بروم و همه چیز را با او در میان بگذارم تا از این همه نگرانی و استرس خودم را نجات دهم. ساعت حدود ۷ بود به مطب نیما رسیدیم؛ داشتم به سمت اتاق نیما می رفتم که یک خانم از پشت سر صدایم زد:
- آقا، بفرمایید با کی کار دارید؟ خواستم برگردم که بگم وقت و نوبت قبلی دارم که پاهایم سست شد و زبانم بند آمد.
- آقا؛ با شمام، بفرمایید با کی کار دارید؟ آقا حالتون خوبه! آقا با شمام، حالتون خوبه؟ چرا جواب نمیدی! که با صدای نیما به خودم آمدم،
- بفرمایید خانوم، ایشون دوست منه، با من کار داره. مجیدجان، چته! بیا تو... مجید جان چرا جواب نمیدی! بشین روی صندلی، چت شده؟ چرا اینجوری شدی تو! جواب بده...
- ن نی نیم نیما...
- بله، جان...
- این دختره کی بود؟
- کدوم دختره؟
- همین دختره...
- خب معلومه؛ منشی جدیدمه؛ خانوم رضایی، بخاطر نقل مکانی که داشت مجبور شدجای دیگه ای کار کنه، منم یکی دیگه رو استخدام کردم به جاشون.
- وای خدا... این اینجا بود! من داشتم تو خیالم با خودم...
- چی شده مجید جان! درست حرف بزن منم بفهمم چی می گی؟
- قول بده نخندی و مسخره نکنی، قول بده.
- بابا چی شده!
- قول بده.
- باشه قول می دم نه بخندم و نه مسخره کنم...
- یادته یک ماه پیش اومدم برای پول که ازت قرض بگیرم؛
- آره یادمه
- من اون روز این خانوم رو دیدم که از اتاق تو بیرون اومد و همون لحظه تمام روح و جانم رو با خودش برد؛ من یک ماهه دارم با خودم کلنجار می رم، امروزم به خاطر همین اومده بودم که راجع به اون روز و این دختر باهات صحبت کنم که... صدای خنده نیما کل اتاق رو پر کرد.
- یواش، آروم؛ الان همه می فهمن
- باورم نمیشه؛ کی، مجید داره عاشق می شه... باور نکردنیه، من که دارم شاخ در میارم، باور نکردنیه؛ یعنی دل سنگ شما بلاخره، آب شد و عاشق شدی!
- قول دادی مسخره نکنی.
- ببخشید، اما دست خودم نبود؛ این همه سال منتظر بودم عاشق شدن برادرم رو ببینم و خدا رو شکر که این روز رو هم دیدم، پس یا علی، آستین بالا بزن جلو برو تا نپریده...
- چی میگی! من نه خودشو میشناسم، نه می دونم خونوادش کیه، چطور آستین بالا بزنم؟
- باشه، می خوای من باهاش صحبت کنم؟
- نه، خیلی زوده، باید یه خورده راجبش تحقیق کنم بعد...
- به نظر من دختره خوبیه؛ تو این مدت من چیزی ازش ندیدم؛ نجیب و سنگینه،
- واقعا!
- اره من که بودم معطلش نمی کردم
- نیما
- جان نیما
- یعنی میشه؟
- چرا نشه! پسر به این خوبی؛ شاخ شمشاد
- نیما می ترسم، استرس دارم؛ وقتی می بینمش قلبم میاد تو دهنم
- ای بابا؛ مردی گفتن، زنی گفتن، مرد اینقدر ضعیف!
- آخه من تا حالا با هیچ دختری نبودم، میترسم کاری کنم که از دستش بدم.
- نترس، خودم راه و چاه و نشونت می دم.
- حالا چطور از این در برم بیرون! اگه ببینمش بازم دست و پامو گم می کنم. صدای خنده نیما باز در اتاق پیچید.
- نوبره والا مرد این همه...
- راستی اسمش چیه؟
- این یه رازه، نمیشه من راز منشی هامو فاش نمی کنم.
- لوس نشو
خانم الوندی
- اسمشو میگم، سر به سرم نذار، نیما خواهش می کنم.
- باشه می گم، شادی الوندی، ۲۶ ساله و مجرد؛ اطلاعات دیگه ای هم لازمه که بدم؟
- شادی چه اسم زیبایی داره، شادی. شب که به خانه برگشتم، سمیرا با همان خنده همیشگی جلو آمد و سلام کرد:
- داداشی سلام
- سلام خواهر گلم چه خبره! چیزی شده؟
- آره داداشی
- قراره نیمه شعبان همین ماه من و رضا بریم سر خونه زندگی مون، فردا قراره بریم خرید، شما باهامون میای؟ خواهش می کنم داداشی، خواهش می کنم...
- باشه، دلتو بخاطر یه خرید نمی شکنم، چشم، فردا مغازه رو میسپارم دست دوستم و تا شب در اختیارت هستم. این را که گفتم سمیرا پرید تو بغلم و صورتم را محکم بوسید.
- مرسی، تو بهترین برادر دنیایی.
- مادر کجاس
- تو اتاق؛ باز تا شنید من تا یه ماه دیگه قراره برم، رفت تو اتاق؛ داره با عکس بابا حرف می زنه.
- شام منو داغ کن تا ببینم این مادر ما چرا باز دل کوچیکش گرفته؟
- مادر جون اجازه هست بیام تو اتاق؟ مادر که با صدای غمگینی گفت:
- بیا پسرم، بیا مادر جون
- الهی قربون اون دل کوچیکت برم، دخترت داره عروس می شه، بده کم جلوش گریه کن، پشیمون میشه اون وقت...
- دست خودم نیست، شما که مادر نیستید بفهمین چی می کشم؛ تو که از صبح تا شب سرت به کار خودته، سمیرا که بره، من دیگه تک و تنها می شم، چیکار کنم با تنهایی، پدرتونم که منو تنها گذاشت و رفت.
- خب مادر جون سمیرا که میره چند تا کوچه بالاتر از ما، هر وقت دلتون تنگ شد میاد بهتون سر می زنه، منم که هر شب کنارتونم دیگه بسه، اگه منو دوست داری، دیگه هیچوقت گریه نکن، سمیرا گناه داره دلش میشکنه، ناراحتش نکن، باشه مادر خانومی...
- باشه عزیزم، حالا که اینجوره تو دیگه باید به فکر باشی که عروس بیاری این خونه که مادرت تنها نباشه، نذار این آرزو رو به گور ببرم. زندگی و زن تو رو ببینم، دیگه هیچ آرزویی ندارم.
- باشه مادر من، باشه؛ بذار مراسم سمیرا با خوبی و خوشی تموم بشه، منم به فکر می افتم؛ حالا دیگه اشکاتو پاک کن و بخواب، شب خوش. فردا صبح با صدای سمیرا بیدار شدم.
- داداشی، داداشی، دیره پاشو الان رضا میاد دنبالمون، داداش مجید...
- هان، مگه ساعت چنده!
- پاشو، ساعته نه تا آماده شی رضا اومده.
- الان بلند میشم.
- مادر، مادر خانومی، شما اماده این؟
- آره دخترم، من آماده ام.
- مادر جون برام دعا کن، من جز خوشبختی شما آرزوی دیگه ای ندارم.
- داداش چی شد آماده شدی؟ صدای در بلند شد، سمیرا در را باز کرد...
- سلام عروس خانوم؛ آماده شدین!
- سلام خوبی، بیا تو؛ داداش آماده بشه الان میریم.
- من تو ماشین منتظرتونم؛ ماشینو جای بدی پارک کردم.
- باشه، تو برو ماهم الان میایم. وقتی سمیرا ورضا رو انقدر خوشحال می دیدم خوشحال می شدم. تا غروب توی بازار بودیم خرید ها به خوبی انجام شد. شب رضا همراه ما به خانه آمد و شام را دور هم بودیم.
- راستی آقا مجید، سمیرا می گفت: شما دوست زیاد دارین! من و سمیرا که تصمیم گرفتیم برای مراسم عروسی مون، شما بخونید و دوستاتون هم کارهای فیلمبرداری و نوازندگی و... رو انجام بدن.
- من از خدامه رضا جان، اما سبک خوندن من برای عروسی نیست، مطمئن باش اگه می شد کوتاهی نمی کردم، ولی دوست زیاد دارم، باشه کارهای فیلمبرداری و خوانندگی با من، براتون همه چیزو درست می کنم؛ راستی تالار گرفتین؟
- آره همه چیز حله، فقط خواننده مونده بود که زحمتشو شما می کشید. راستی داداش مجید شما چرا به فکر خودتون نیستید! سمیرا که داره می ره مادر جون تنها میشه بهتر نیست که براشون عروس بیارید؟
- خودم به فکرم، انشاالله بعد از اینکه عروسی سمیرا با خیال راحت تموم شد، مادر آستین و برای منم بالا می زنه.
- کسی رو در نظر دارین؟
- نه فعلا،
- من یه دختر عمه دارم که سمیرا هم تاییدش کرده، دختر خوب و تحصیلکرده و نجیب و با خانواده ایه، مطمئن باش میتونه خوشبختت کنه، همه چیزش خوبه.
که صدای سمیرا در آمد:
- خوبه، خوبه؛ لازم نیست ازش زیادی تعریف کنی.
- ای بابا من که قصدی نداشتم، فقط خواستم به آقا مجید بگم دختری هست که در شان ایشانه.
- راست می گه داداش من، ستاره رو دیدم، دختر خوب و با خانواده ایه، من که دوستش دارم، توی عروسی نشونت می دم، اگه خوشت اومد زودتر اوکی رو بده که خودم برات آستین بالا بزنم.
- چشم عزیزم، باشه خواهرم.
- الهی قربون داداش گلم برم من. حرفهای سمیرا و رضا توی گوشم پیچید؛ من کس دیگری را دوست داشتم، اما جرات گفتنش را به کسی نداشتم. صبح به نیما زنگ زدم، احوال شادی را از او گرفتم و گفتم که غروب به بهانه دیدن تو به آنجا می آیم، با هزار بد بختی خودم را به مطب رساندم و دعا کردم مثل دفعه قبل نشه، اما با دیدن چشمانش باز دست و پایم به لرزه در آمد و سر از پا نمی شناختم، نمیدانستم چرا اینجور می شوم.
- سلام خانوم الوندی، دکتر هستن؟
- شما؟
- من، دوستشون. بله اما فعلا بیمار دارن. اگه میشه منتظر بمونی که کارشون تموم شه.
من که منتظر این فرصت بودم. روی صندلی ای که نزدیک میز منشی بود، نشستم و بعد شادی با صدای زیبایش و چشمهای سیاه پرسید:
- آقا، شما نوبت برای زیبایی می خواین، صورت شما که عیبی نداره، نکنه پول زیادی دارین، می خواین یه جوری خرج بشه!
- نه من دنبال عمل زیبایی نیستم و پولش رو هم ندارم؛ نیما جان از دوستای قدیم منه البته جای برادرمه اومدم دیدن شون.
- آهان، یادم اومد، شما همون آقایی هستین که یه ماه پیش اومد و...
- بله
- راستی شما چتون شده بود!
- هیچی من فقط چون نیما رو بعد از چند سال دیدم شوکه شده بودم.
- شما شغلتون چیه، همکار آقای دکترین؟
- نه کار من هنریه.
- نکنه نقاشی
- نقاش که نه اما تو همین مایه ها، من خوانندم.
- واقعاً، اسمتون چیه؟
- مجید
- نکنه مجید...
- بله
- وای خدای من، من عاشق صدای شمام، تمام آهنگهای شمارو هم دارم، همین الان توی گوشیم پر از صدای شماس، وای خدای من باور نکردنیه، یعنی واقعا شما خودتون هستین! شرمنده من شما رو نشناختم، به خاطر رفتار اون روز، این باور نکردنیه، من الان کنار کی هستم، کسی که زندگیمو با آهنگ های اون سر می کنم؛ صدای شما محشره، نصف دنیا عاشق صداتونه و از هواداراتونن، شما خودتون اینو میدونستی؟ با همین حرفها وقت گذراندیم. وقتی نگاه به ساعت انداختم نه شب بود، باورم نمی شد من و شادی دو ساعت تمام بدون اینکه بدونیم چطور زمان گذشت، با هم حرف زدیم؛ دوست داشتم شماره تلفنم را به او می دادم، اما مطمئن بودم که کار درستی نیست و شک میکنه به عشقم، بعد نیما از اتاق بیرون آمد.
- سلام آقای ستاره سهیل من دو ساعته منتظرتم و شما اینجا نشستید؟
- خب آقا مجید، شما کی اومدی، انقدر خوش گذشت که اصلا نفهمیدی دوستی هم داری؟
- وای خدای من؛ یه فرشته اس، نمیدونی چقدر ازم تعریف کرد؛ اول گفت: عاشق صدای منه و چند ساله که آهنگهای منو داره گوش میده؛ وای خدای من؛ اینجوری خیلی بهتر شد، الان حداقل می دونم دوسم داره و راحت تر می تونم بهش نزدیک بشم و حرف دلم رو بهش بزنم.
- آره خوب شد، اما مواظب باش گند نزنی، نفهمه که دوستش داری، از من به تو نصیحت، چون دختر ها ظرفیت ندارن، بفهمه یه خورده دوسش داری کارت ساخته اس.
- پس چطوری بهش بگم دوستش دارم؟
- این که نشد هر چیزی راه و رسمی داره، تو باید اول بفهمی واقعا این دختره کیه و در حد تو هست یا نه، تو رو می خواد یا نه و هزار تا چیز دیگه؛ بعد بری حرف دلت رو بهش بگی، خر بازی در نیاری آبروی خودتو ببری
- نه، باشه حواسم هست.
- از من به تو نصیحت بود، یه روز نیای بگی وای این دختره در حد من نیست و...
- باشه، حداقل اجازه بده به بهانه تو هر چند وقت یه باربیام ببینمش تا زمانی که واقعا بفهمم ما با هم تفاههم داریم یا نه، همدیگه رو می تونیم تا ابد قبول کنیم...؟
- آره ایرادی نداره بیا ببین، اما مراقب باش آبرو ریزی نکنی.
- ممنون نیما جان، نیما جانم امشب دیگه خوابم نمیبره، اگه اون یه ذره خواب داشتم؛ الان دیگه پرید...
- برو بگیر بخواب و به خدا توکل کن، امیدوارم تو هم قاطی مرغ ها بشی و زندگی متاهلی رو بچشی، آره داداش برو بخواب.
- ممنون نیما جان، تو بهترین دوست و رفیق و برادر منی، اگه تو رو نداشتم نمی دونستم چیکار کنم
- ای بابا ما که کاری نکردیم.
- اما تو این سالها تو تنها کسی بودی که منو یاری دادی، تو همه ی موارد، مطمئن باش یه روز همه چیز رو جبران می کنم مطمئن باش.
- باشه داداشم، حالا برو به آینده فکر کن.
- سلام اهالی خونه، کجایید که مرد خونه اومده.
- سلام داداشی، چه خبر، شارژی، چیزی شده؟
- آره که چیزی شده.
- نکنه گنج پیدا کردی؟
- نه عزیزم، از اون مهمتر
- بگو دیگه
- یه هفته مونده تا عروسی خواهرم، بایدم خوشحال باشم
- دورغ نگو، این خوشحالی به خاطر عروسی من نیست، این که خبر تازه ای نیست.
- تازه نبود، اما من تازه امروز به خودم اومدم.
- خب بیا تعریف کن، چی خریدی برای عروسی، داداشی؟ تور و خدا بگو چی شده، تو تا حالا اینجوری نبودی.
مگه من دروغ دارم، من مرد خونه ام، قراره خواهرم عروس شه، حق ندارم خوشحال باشم؟ مادر کو؟
- داره نماز می خونه
- سلام حاج خانوم
- سلام عزیزم
- التماس دعا مادر خانومی، ما رو هم دعا کن، ما رو فراموش نکنی.
- چشم عزیزم تمام امید من شمایی. تو اتاق رو تخت که دراز کشیدم آنقدر خوشحال بودم که اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد؛ ساعت را روی ۸ کوک کرده بودم، بیدار شدم، آماده شدم و صبحانه خوردم، وقتی به محل کارم رسیدم ساعت نه و نیم بود.
- سلام مشدی کاظم، خوبی؟
- سلام بابا، خوبم
مشدی کاظم سرایدار پاساژی بود؛ که من آنجا کار می کردم، در واقع کار من خرید و فروش تبلت و گوشی بود. در یکی از پاساژهای خوب و نامی تهران که این را هم باز مدیون نیما بودم، اگر او نبود و پول رو به من نمی داد من الان این مغازه رو نداشتم، خدا خیرش بده.
گوشیم به صدا درآمد، وای باز هم سعید بود.
- الو بفرمایید.
- سلام آقا مجید، تو داری دستی دستی ما رو بدبخت می کنی، کجایی آقای عزیز، بیا سر تمرین.
- وای سعید جان ببخشید، یادم نبود، چشم میام. نصفه های شب به خانه رسیدم، صدای مادر درآمد:
- پسرم کجایی! میدونی ساعت چنده، نمیشد یه زنگ بزنی.
- ببخشید مادر جون یادم رفت، سر تمرین بودم، سمیرا کجاس، صداش در نمیاد؟
- امروز سمیرا با رضا رفته بیرون، امشب خونه خاله اینا مهمون بود.
- باشه، مادر جون
- جونم
- راستی بیا این خونه رو بفروشیم، یه آپارتمان نقلی بگیریم، باقی شم بده تا من باهاش کارم رو رو به راه کنم، من الان هر چی دارم از نیماست، اگه پولشو بخواد، چیکار کنم؟
- پسرم این یادگاریه پدرته، پدرت این خونه رو با دستای خودش ساخته، نمی تونم، برام سخته، میدونی من چند ساله دارم تو این خونه زندگی می کنم! من که غیر از شما کسی رو ندارم، بذار من راحت سرمو رو زمین بذارم و بعد از مرگ من بین خودتو خواهرت تقسیم کن، به هر شکلی که دوست دارید.
- ای بابا، اصلا نخواستیم، خدانکنه مادر جون این چه حرفیه که می زنید! ما یه کلمه گفتیم، شما میگی، نه، نه است، شام مارو میدی بخوریم؟
- باشه عزیزم تا دست و روتو بشوری، غذاتو داغ کردم. مادر جون، مجید بیا، غذاتو داغ کردم.
- اومدم، راستی مادر جون خونه بی سمیرا چقدر سوتو کوره، اگه بره چیکار کنیم! من به سرو صدا و غرغر کردن هاش عادت کردم.
- بله مادر جون، زن بلاست، خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه؛ برا همین میگم زودتر به فکر عروس باش.
- منم که تا حرف میزنم، شما عروس عروس میکنی؛ یه بار گفتم مادر جونم، بذار سمیرا با خیال راحت بره، چشم منم یه فکری میکنم.
- آخه پسرم تو اصلا به فکر نیستی، ۲۹ سالته.
- تو این زمونه همه درس می خونن و کار می کنن، کسی به فکر ازدواج نیست.
- خوددانی، من هر چی می گم تو یه جوابی داری؛ من میرم بخوابم.
- باشه برو، خودم ظرفا رو جمع می کنم، شب خوش.
- شب خوش
یک هفته مثل برق و باد گذشت، برای نیما کارت عروسی بردم، یک کارت هم برای خانم الوندی بردم، مطمئن نبودم که میاد یا نه، اما امتحانش ضرری نداشت؛ بعد از احوال پرسی با خانم الوندی یا همون شادی، وارد اتاق نیما شدم.
- سلام نیما جان، خوبی
- سلام عزیز دل من، چه خبر! خوبی، عشقتو دیدی!
- یواش الان میشنوه
- چه خبر!
- فرداشب نیمه ی شعبانه، عروسی خواهرم.
- به سلامتی، پس سمیرا خانوم ازدواج کردن، راستی چند وقته ازشون خبر ندارم، میدونی کی دیدمشون، با کی ازدواج کرده، فامیله!
- آره پسر خالمه
- مبارک باشه، بسلامتی، چشم حتما میام همراه با خانواده
- مرسی زحمت می کشی.
- راستی من یه کارت دعوت هم برای شادی آوردم، به نظرت بهش بدم زشت نیست؟
- نمیدونم هر طور که صلاح می دونی، بده یا میاد یا نه
- پس من برم کاری نداری؟
- نه عزیزم، تو بخاطر ما نمیای، تو به خاطر یکی دیگه زحمت می کشی تا اینجا میای.
- ای بابا این چه حرفیه آقا نیما، شما تاج سر بودید و هستید.
- باشه برو به سلامت.
- خانوم الوندی خوب هستی.
- مرسی، شما خوبین
- راستش خانوم الوندی فرداشب عروسی خواهرمه، آقای دکتر تشریف میارن، این کارت رو هم برای شما آوردم، اگه تشریف بیارین خوشحال می شم.
- مرسی، البته که میام، این باعث خوشحالی منه که تو این جشن شرکت کنم، چشم حتما، فقط یه سوال، شما هم خودتون تو جشن میخونید.
- نمیدونم، راستش همه، همینو ازم می پرسن، اما شما که بهتر می دونی سبک من به درد جشن نمی خوره.
- ولی اگه خودتون بخونید خیلی جشن باشکوه تر می شه.
- اگه تشریف بیارین، چشم، حتما؛ پس اگه کاری ندارید من برم.
- نه بفرمایید، به سلامت. هنوز به پایین پله ها نرسیده بودم که زنگ موبایلم به صدا درآمد، نیما بود،
- چی شد آقای عاشق، قبول کردن؟
- آره عزیزم قبول کرد و گفت که باعث افتخاره که توی این جشن شرکت کنه.
- پس به سلامتی، دیونه نظر منو می خوای، زودتر قال قضیه رو بکن و تمومش کن.
- ببینم چی میشه، کاری نداری.
- نه خداحافظ، مواظب خودت باش. وقتی به خانه برگشتم همه آنجا بودند، خانه شلوغ بود و سمیرا گونه هایش گل انداخته بود، به سمت سمیرا و رضا رفتم، همین که مرا دید باز شروع به غرغر کردن کرد.
- سلام آقا داداش، شما نمیگی فردا شب عروسی خواهرمه، این همه کارو گذاشتین رو دوش من خودتون رفتین، امشب حنابندونه، راستی داداشی دختر عمه ی رضا امشب میاد، من چیزی بهش نگفتم، بهت نشون میدم، بعداً نظرتو در موردش بهم بگو، باشه
- چشم، شما دست بردار نیستید!
- خب ما هم آرزو داریم زن داداشمونو ببینیم، مادرو ببین همش میگه مجید مجید، خب زودتر زن بگیر که خیال مادر م راحت بشه.
- گفتم که چشم، چشم سمیرا جان، چشم، تو فعلا به خودت برس. به جمع دوستان و فامیل ملحق شدم و شب خوبی را گذراندیم، شاید بهترین شبم بود، لحظه شماری میکردم برای اینکه فردا برسد و شادی را در جشن ببینم و ببینم چه شکلی شده و حدس می زدم بهترین زن و دختر اون جشن باشد. بلاخره شب موعود فرا رسید، همه ی میهمانان آمدند، تمام حواسم به شادی بود که ببینم کی می آید، اما او را نمیدیدم که یک مرتبه نیما از پشت سر گفت:
- سلام آقای عاشق، میشه بگین دنبال چی هستین شما؟
- سلام آقا نیمای گل، خوش اومدین.
- سلام آقا مجید، دنبال چی هستین؟
- تو نمیدونی، شادی خانوم نیومده هنوز
- نگران نباش، این جشن رو از دست نمیده، میاد.
- خدا کنه، اگه نیاد چی، دو شبه لحظه شماری می کنم.
- میاد نترس. با نیما داشتم حرف می زدم که یک خانم به سمتم آمد، باورم نمیشد، شادی بود، وای خدای من چقدر زیبا شده بود، جلو آمد...
- سلام اقای مجید، خوب هستید، ببخشید دیر اومدیم، تقصیر بابام بود هزار باره میگیم این لگنو بفروش، باز توی جاده موندیم، به هر حال من خیلی خوشحالم، انشاالله به پای هم پیر بشن و انشاالله دفعه بعد عروسی خودتون. این را که گفت: قلبم به شدت شروع به تپیدن کرد، یعنی خدایا کی می شد هم دست عشقم را بگیرم و لباس دامادی بر تن کنم...
- خوش آمدید، بفرمایید از خودتون پذیرایی کنید، زحمت کشیدید، انشاالله ما هم بتونیم جبران کنیم.
- نیما
- بله
- ن ن نیما، دیدی چقدر قشنگ شده بود، دیدیش از همه زیبا تره.
- بسه دیگه، برو به مهمون هات برس. آخر شب که شد و موقع خداحافظی، بدون اینکه از قبل آمادگی داشته باشم به سمت میکروفن رفتم و بعد از تبریک و مبارک باش به عروس، یکی از آهنگ های معروف خودم رو تقدیم کردم به خواهرم و تمامی میهمانان، خیلی همه را هیجان زده کرد و همه منو تشویق کردند؛ در آن جمع فقط چشمم به شادی بود که با چه هیجانی بالا و پایین می رفت. داشت آهنگ رو زمزمه می کرد؛ اون شب بهترین شب من بود؛ و بهترین شبی که هیچ گاه فراموشش نمی کنم. به خانه که رسیدیم همان جا خوابم برد و صبح خیلی دیر بیدار شدم، وقتی بیدار شدم با عجله لباسهایم را پوشیدم و رفتم سر کار. طاقت دوری از شادی را نداشتم، این بار برای رفتن به آنجا بهانه ای نداشتم، وارد مطب که شدم، بعد از سلام و احوال پرسی با خانم شادی، فوراً بهم گفت:
- آقا مجید یه چیزی بگم!
- بفرما:
- خیلی خوب بود، خیلی، راستش من تا حالا کنسرت از نزدیک ندیده بودم، اما اون شب بهترین شب من بود، کارتون جنجال کرد، خیلی عالی بود.
- قابلی نداشت، راستشو بخواین خواستم اونو تقدیم شما بکنم، ولی نمی شد.
- چی گفتید من!
- آره، شما یکی از مهمترین مهمانهای من بودید.
- ای بابا اختیار دارین.
- راستش شما هم خیلی زیبا شده بودید هم بهترین دختر اون جشن بودی.
- نه بابا خجالتم ندین، اینطور هام نیست، با آقای دکتر کار دارید، میتونید برید داخل، کسی داخل نیست.
- اون که آره، اما راستشو بخوای... نتونستم حرف بزنم، هر چه کردم این جمله از دهنم بیرون نیامد که بگویم دوستش دارم و می خواهم از او خواستگاری کنم، فکر می کردم الان با خودش می گوید: چقدر ندید بدید و بی جنبه است.
- راستش
- راستش چی؟ چرا حرفتون رو نمی گید!
- هیچی ببخشید، من میرم پیش نیما
- باشه بفرمایید
- سلام نیما جان، خوبی
- سلام رفیق قدیمی، چه خبر! مجید جان بریم تا بیرون
- بریم منم بیکارم، کاری هم ندارم. نیما کتش را از روی رختکن برداشت و رفتیم.
- خانوم الوندی، شما هم می تونید برید، فکر نکنم دیکه کسی بیاد. باشه چشم...
- نیما
- بله
- چرا من اینجوری شدم! امروز اومدم که حرف دلم رو بهش بگم، اما نتونستم، نتونستم بهش بگم که دوستش دارم، نشد که بگم تا -خواستم بهش بگم، زبونم بند اومد.
- می خوای من بهش بگم؟
- راستش دوست دارم خودم بگم، دوست دارم عکس العملش روببینم، حس می کنم اونم منو دوست داره، نیما دعا کن همه چی درست شه.
- به هر حال ما در خدمتیم، هر وقت خواستی بگو تا من کارتو آسون تر کنم. روزها می گذشت و بی قرای من بیشتر می شد، روز به روز حالم بدتر می شد و دوست داشتم این روزهای سخت زودتر به پایان برسد روزهایی که همه اش پر از استرس بود. به خانه که رفتم، سمیرا و رضا آنجا بودند، مثل همیشه، مثل روزهایی که گل این خانه بود جلو آمد.
- سلام داداش گلم، خوبی، اصلا تو فکر می کنی خواهری داری، فکر می کنی یکی هست که همیشه نگرانته، راستشو بخوای امشب اومدیم که تکلیفت رو روشن کنیم، ستاره رو که دیدی، دختر عمه ی رضا، همون که اون شب نشونت دادم.
- نه عزیزم، نه، من که گفتم فعلا نه، وقتش که شد خودم بهت می گم.
- مگه چشه؟ خانوم نیست که هست، با خانواده نیست که هست، تحصیلکرده نیست که هست و...
- من که چیزی نگفتم، فقط میگم الان نه، الان وقتش نیست.
- پس میشه بگی کی وقتشه! اصلا به فکر مادر هستی! صبح ئا شب تو این خونه تک و تنهاست، اگه خدایی نکرده بلایی سرش بیاد، کی جواب میده؟ فکر خودت نیستی، به فکر مادر باش.
- باشه به فکرم، ولی قول بده به کسی چیزی نگی، قول
- باشه
- من یکی رو دوست دارم.
- چی!
- گفتم یکی رو دوست دارم.
- خب این که مشکلی نیست، خیلیم خوبه، مهم اینه که تو زن بگیری، حالا کی باشه، مهم نیست، حالا که تو خودت کسی رو دوست داری خیلی بهتره، کار ما رو هم آسون تر کردی، حالا این عروس خوشبخت کیه که بعد از سی سال بلاخره دل سنگ برادر منو به تپش انداخته؟ آشناس! من می شناسمش!
- نمیدونم، توی عروسی تو هم دعوت بود،
- خب بگو
- منشی نیما
- خب این که بهتر شد، آقا نیما می شناسدش، اون تائیدش می کنه، مطمئنی فردا پس فردا مشکلی پیش نمیاد، از این دخترای... نباشه.
- نه مطمئنم که دختر خوبه
- این شد حرف حساب، زودتر می گفتی.
- راستش روم نشد.
- مگه دوس داشتن گناهه که رود نشد؟ چیزی که خدا توی قلب هر کسی قرارش داده، حالا چیکار کنم خودت بهش می گی یا خودم بیام و باهاش صحبت کنم؟
- راستش رو بخوای من هنوز نمی دونم اون چه حسس به من داره، بذار مطمئن بشم از حسش نسبت به من، بعد باقی ش با تو
- باشه چشم
- فقط سمیرا
- بله
- فعلا چیزی به کسی نگی، خواهش می کنم، نه به رضا نه به مادر، بذار همه چی که قطعی شد خودم خبر شو بهت می گم.
- باشه چشم، هر طور که تو راحتی، پس من منتظرم.

نظرات کاربران درباره کتاب عشق، نفرت، زندگی