فیدیبو نماینده قانونی انتشارات درسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب غذای جان برای نوجوانان
صد روايت از دشوارترين تجربيات نوجوانی

نسخه الکترونیک کتاب غذای جان برای نوجوانان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب غذای جان برای نوجوانان

این نسخه از کتاب غذای روح برای نوجوانان با مقدمه دکتر علیرضا شیری به درد همه می خورد، انسان هایی که فشار زندگی، خیانت، از دست دادن سلامت، بهم ریختن اوضاع اقتصادی و سیاسی موجب می شود از بهشت امنیت خویش به بیرون پرتاب شوند و لازم دارند سفری را در درون خود آغاز کنند که مرزهای جدید روحشان را مشخص کنند.
کتاب غذای جان برای نوجوانان (سوپ جوجه برای روح) یکصد شرح حال خواندنی از بازماندگان سختی های زندگی است و لذا با خواندنش، مرزهای روح خویش را وسیع خواهید کرد.
نگاهی به سرفصل های این روایت صد و یک گانه نشان می دهد که شاخص ترین آسیبی که متوجه کودکان و سپس نوجوانان و جوانان است، طلاق والدین است. جدایی پدر و مادر تقریبا ریشه ی نیمی از کژرفتاری های فرزندان است. فرار از خانه، روان پریشی، خودآزاری و بی منزلتی، زیر پا گذاردن غرور فردی و فراتر از همه یاس عمیق و در نهایت افسردگی همه و همه نمودهایی است از تک والدی شدن کودک، آن هم در حساس ترین سال های زندگی و شوربختانه شاهدیم که در ایران خودمان شتابناک به همان سوی می رویم که مغرب زمینیان رفته اند و آسیب آن را دیده اند.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات درسا
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.25 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۶۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب غذای جان برای نوجوانان

درباره کتاب

وقتی از کتاب «سوپ جوجه برای روح» صحبت می کنیم حقیقتاً من پرتاب می شوم به دورانی که در دانشکده طب درس طبابت می خواندم و خاطرم هست آن فشار سهمگین درسی و کاری را با مطالعه مجلدات متعدد این مجموعه تحمل می کردم.
چه بارهایی که من هق هق در لابلای این کلمات گریسته ام و خدا می داند الهام بخشی ها و اثرگذاری های این مجموعه در زندگی شخصی و شغلی من چقدر عمیق بوده است.
احتمالاً کسی به اندازه من در ایران این مجموعه را نخوانده و آرشیو ندارد و وقتی مدیر محترم انتشارات لیوسا از من خواستند که کتابی توصیه کنم، نگاهی در کتابخانه ام کردم و بی تردید این نسخه را انتخاب کردم.
نسخه ای که به درد همه می خورد، انسان هایی که فشار زندگی، خیانت، از دست دادن سلامت، به هم ریختن اوضاع اقتصادی و سیاسی موجب می شود از بهشت امنیت خویش به بیرون پرتاب شوند و لازم دارند سفری را در درون خود آغاز کنند که مرزهای جدید روحشان را مشخص کنند.
این کتاب شرح حال خواندنی بسیاری از بازماندگان سختی های زندگی است و لذا با خواندنش، مرزهای روح خویش را وسیع خواهید کرد.

دکتر علیرضا شیری
درمانگر
دانش آموخته روانکاوی سازمانی
مدیر خانه توانگری طوبی
dr@tavangary.com



غذای جان برای نوجوانان

صد روایت از دشوارترین تجربیات نوجوانی

جک کنفیلد- مارک ویکتور هنسن
مترجم: مهدی افشار




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



پیشگفتاری ویژه از جک و مارک

برای ما عدد ۱۰۱ همیشه عددی جادویی بوده. این شماره داستان های نخستین کتاب سوپ جوجه برای روح بود عدد داستان ها و اشعاری که همیشه مورد نظرمان برای کتاب هایمان بوده؛ ما ۱۰۱ را دوست داریم برای اینکه نماد و نشان یک شروع است نه یک پایان. بعد از ۱۰۰ ما شروع تازه ای با ۱۰۱ داریم.
امیدوارم وقتی خواندن یکی از کتاب هایمان را به پایان می برید، این فقط آغازی برای شما باشد یعنی بینشی تازه به زندگی، درکی دیگر از مقصدی نو، راه حلی قدرتمند برای مواجهه با مساله ای که آزارتان می دهد و ذهن تان را مشغول می کند. چه بسا تلفن را بردارید و در باب یکی از داستان های این مجموعه با دوستی یا عزیزی به گفتگو بپردازید؛ چه بسا بروید سراغ صفحه کلید لپ تاپ تان و خود داستانی بنویسید از خودتان و آنان را با دیگر خوانندگانی که چون خود شما هستند، سهیم شوید.
این دفتر شامل بهترین قصه ها و اشعار در باب چالش ها و کشمکش های سخت و دشواری است که نوجوانان با آن مواجه بوده اند. ما این مجموعه را با شما در مقطع زمانی بسیار خاصی برای خودمان با شما سهیم شده ایم، منظورم پانزدهمین سالگرد مجموعه مان از سوپ جوجه برای روح است. وقتی در سال ۱۹۹۳ نخستین کتاب را منتشر کردیم، هرگز فکرش را هم نمی کردیم آنچه را آغازیده ایم، تبدیل به حادثه انتشاراتی، یکی از پرفروش ترین کتاب ها در تاریخ نشر خواهد شد.
ما خیز برنداشته بودیم که بیش از یک صد میلیون جلد کتاب بفروشیم یا بیش از ۱۵۰ عنوان کتاب نشر دهیم. ما تنها عزم کرده بودیم که قلب کسانی را به نوازش لمس کنیم، با این امید که آنان نیز به نوازش، قلب دیگران را لمس کنند و به همین ترتیب، می دانستیم این مجموعه اثرگذار خواهد بود. نامه هایتان و داستان هایتان هزار هزار جاری گشت و بر تلاش ما که همه زندگی مان بود، مهر تایید گذاشت و الهام بخش ما شد تا به راه خود ادامه دهیم تا تغییری در زندگی تان ایجاد کنیم.
در پانزدهمین سالگردمان، نیروی تازه ای در رگ هایمان جاری شده، عزمی نو و رویاهایی نو. ما دیگربار به هدف صد و یک داستان یا شعر در هر کتاب معتقد شده ایم، ما طرح های جلدهای کتابمان را نو گردانیده ایم و نیز صفحه آرایی داخل کتاب را و با افزودن یاران تازه، شرکایی تازه از سراسر کشور در نیوانگلند، تیم سوپ جو برای روح را پربارتر و غنی تر گردانیده ایم.
در این مجلد جدید، ویترینی قرار داده ایم از ۱۰۱ بهترین قصه ها و اشعار در باب اوقات دشوار نوجوانان، برگرفته از پانزده سال تاریخ حضورمان. می دانیم نوجوانی حتی در شرایط ایده آل، دشوار است اما وقتی حوادث ناگواری رخ می دهد، کشمکش های نوجوانی می تواند غلبه کرده، به رفتاری خودویرانگرانه منتهی شود، اختلال و سوءتغذیه، سوءاستفاده از مواد و دیگر چالش ها بینجامد. به علاوه بسیاری از شما با بیماری، تصادف اتومبیل، از دست دادن عزیزان و سایر پست و بلندهای زندگی و موانعی مواجه می شوید که در برابر خوشبختی که به نظر دست نایافتنی می نماید.
ما داستان هایی را برگزیده ایم که توسط جوانانی چون شما نوشته شده، امید است آنها الهام بخش و یاری دهنده باشند و شما خود آنان را با خانواده و دوستان در میان گذارید. بیست جلد کتاب سوپ جوجه برای روح آماده کرده ایم که در آن اساسا داستان هایی آورده شده که اگر دوست داشته باشید می توانید سفر جوانی تان را با برخی از این کتاب هایمان دنبال کنید. امیدواریم همچنین از عناوین دیگر ۱۰۱ بهترین داستان های ما نیز بهره مند شوید.

با مهرمان، سپاس مان، احترام مان
جک کنفیلد و مارک ویکتور هنسن

فصل اول: نوجوانان از روزگاران دشوار سخن می گویند

شجاعت

تو خودت به اندازه هر کس دیگری در جهان شایسته عشق و محبت خویش هستی

بودا

۱. قدرتمند بودن

به هنگام عبور از مزرعه ی ساکت و آرام در صبحی شبنم نشسته، اسبی سرکش را می بینی، آرام آرام به او نزدیک می شوی و با احساسی از نشاط می بینی از تو نمی گریزد. سر فرود می آورد تا نوازشش کنی و سپس با حرکت های پوزه اش تو را می خواند تا بر پشتش بنشینی. بر پشتش می نشینی، موها و یالش در بادی که از پس تو وزان است، موج برمی دارد، آوایی می شنوی بسیار آرام، نمی توانی بگویی چه آوایی است، اما آن آوا رساتر و رساتر می شود.
و به ناگاه از خوابی آرامش بخش با صدای مادرت که فریاد می کشد: «بجنب! دیر شد!» از خواب بیدار می شوی، رد خواب را از چشم برمی گیری و غلتی می زنی تا به ساعت نگاهی افکنی. ساعت هفت صبح است وقت ترک خانه برای رفتن به آزمایشگاه جهت آزمایش های پزشکی است، حوصله اش را نداری نوعی کشمکش است، اما سرانجام خود را وامی داری تا از بستر بیرون آیی. ناله هایی از سر ناز سر می دهی: «من هنوز واقعا بیدار نشده ام.» خودت را تا حمام می کشی. این دیگر یک رسم آیینی شده، بی آنکه درباره اش بیندیشی، لباس ها را از تن درمی آوری، شیر دوش را باز می کنی، تن را به آب می سپاری، از زیر دوش بیرون می آیی و تن را خشک می کنی و در تمام این لحظه آرزو می کنی هنوز خواب بودی. راحت ترین لباس هایت را پیدا می کنی و بی خیال می پوشی، فقط قرار است به بیمارستان بروی، پس کی اهمیت می دهد چه بپوشی.
از هال طبقه پایین می شنوی که کسی می گوید: «اگر همین حالا راه نیفتیم، دیرمان می شود. در هال که راه می افتی متوجه می شوی معده ات به غار و غور افتاده و به یاد می آوری باید چیزی بخوری. با خودت فکر می کنی بهتر است به مامان بگویی یک جایی توقف کند. چه حیف.
حالا در اتومبیل نشسته ای به صندلی تکیه داده ای و پلک ها را جمع کرده ای تا نور آفتاب چشمت را نیازارد. صبحانه را گرفته ای و بعد از خوردن کمی جان گرفته ای. چهل و پنج دقیقه بعد به درمانگاه بیمارستان می رسی. پیدا کردن پارک خودش مصیبتی است. به همین علت قرار می شود مادر تو را در برابر ورودی بیمارستان پیاده کند. تو در حال و هوایی نیستی که با بانوان کلاه آبی سر محل پارک جروبحث کنی.
به محض اینکه وارد درمانگاه می شوی، اولین چیزی که توجه ات را به خود می خواند، بوی درمانگاه است: دکترها، دستکش های پلاستیکی، بطری های آب نمک و افشانه ضدعفونی. پس از معاینه روی صندلی نرم و راحتی یله می شوی. پس از نشستن روی کاناپه پلاستیک رنگی، احساس می کنی به طرز باورنکردنی ای سردت شده، چه خوب شد که با خودت ژاکت آورده بودی. آن را دور شانه ات می پیچی و منتظر سر رسیدن مادرت می شوی. پس از اینکه مادرت از میدان نبرد پارکینگ بازمی گردد، نرس کشیک صبح به اتاق انتظار وارد می شود.
می پرسد: «آماده ای؟»
جوابش می گویی: «آه، بله، خودت که می بینی.»
تو را به اتاق آماده سازی می فرستد، به تو گفته شده روی ترازو بایستی. آه، دختر مثل اینکه نهصد گرم وزن گرفته ای نسبت به هفته پیش. آن وقت از خاطرت می گذرد که از حالا به بعد می توانی داروی «تئوینکی» را کنار بگذاری. نرس، فشار خونت را اندازه گیری می کند و می پرسد چه داروهایی مصرف می کنی، تو یکبار دیگر فهرست داروها را برمی شمری. فکر می کنی لااقل می توانی نام دوازده دارو را از هفته گذشته تاکنون ذکر کنی. او تو را به اتاق معاینه می برد. می روی روی تخت دوست داشتنی معاینه که با کاغذ قابل تعویض پوشیده شده، به پشت دراز می کشی، پیراهنت را بالا می زنی تا آنژیوکت نیمه دایمی زیر پوست را نشان دهی که درست در زیر خط سوتین قرار دارد. این معمولاً به عنوان رناپورت یا به قول دیگر بیماران «مرکز کنترل سم» شناخته می شود.
تگادرم را از روز زخم و پیرامون آن برمی گیری و در تمام این مدت ناله می کنی، چون موهای نازک روی معده ات نیز کنده می شود، پوست را جدا می کند. کرم الما را که برای بی حس کردن دو لایه اول پوست مالیده ای پاک می کنی. وقتی نرس در حال در دست کردن دستکش های لاتکس است و شروع به کار می کند، نگاه می کنی سر جعبه وسایلش را باز می کند و همه وسایل را با همان نظم هر هفته می چیند. سه سرنگ، سوزن نمونه گیری و بتادین، همه به ردیف و به ترتیب مورد استفاده قرار می گیرند. نرس به طرف تختی که بر روی آن دراز کشیده ای می آید و شروع می کند. ابتدا یک گلوله بزرگ پنبه را در الکل می خیساند و پیرامون زخم را شست وشو می دهد. در پی آن با بتادین سه بار زخم را پاک می کند. هر بار با یک تکه پنبه تمیز تا مبادا عفونت پخش شود، یک بار دیگر با الکل محل زخم را پاک می کند و بعد پانزده ثانیه صبر می کند سوزن را آماده کرده، می پرسد: «آماده ای؟»
پاسخ می دهی: «بزن بریم.»
قبلاً بارها این کار را کرده ای. با این حال باز هم وقتی می خواهد نوک سوزن را در ناحیه معده فروکند، باز هم عضلات معده ات منقبض می شود. نفس عمیقی می کشی، چشمانت را می بندی و وقتی سوزن وارد می شود، نفست را بیرون می دهی. آرامشی را حس می کنی. این هفته درد نداشت. نرس دو قطعه پنبه مربع شکل را زیر «پروانه» زخمت (منطقه ای که درست در بالای پوستت است) و مقداری خون می گیرد. از او می خواهی بجنبد چون می خواهی نشئه شوی. بعد از نشئگی، بر روی زخم هپارین می پاشد. وقتی هپارین را پخش می کند، در دهانت طعم آن را حس می کنی و طعم خوبی ندارد.
با صندلی ها، TV ها و VCR ها و انواع متعددی از بازی های روی صفحه مونیتور به اتاق پشتی فرستاده می شوی. یک جایی را انتخاب می کنی و نرس لوله سرم را به منبع قطره چکان آن قلاب می کند. دقایقی می گذرد و دکتر وارد می شود تا معاینه کند آن وقت همان سوالاتی مطرح می کند که هر هفته می کرده است: «حال تهوع داشته ای؟ سردرد چطور؟ پشت درد؟ اسهال؟ یبوست؟ در ادرارت که خون نبود؟»
پاسخ سریع تو به همه این پرسش ها «نه، نه، نه، نه» است. آن وقت به تو می گوید، ظاهرت که خوب است، اگر مشکلی داشتی خبرش کنی و بعد می رود. لحظاتی بعد نرس بازمی گردد با نسخه ای از شمارش گلبول ها، AWC (شمارش نوتروفیل های قطعی) بالای پانصد است. پس می توانی شیمی درمانی شوی. شکر خدا!
نرس یک سرانگشت زوفران در دهانت می گذارد تا ماده شیمیایی موجب تهوع نشود و سپس لوله ای را که انتهایش در محل زخم است به کیسه شیمی درمانی وصل می کند، آن وقت آنها در بدنت پمپ می شوند، می بینی که مایع از طریق لوله سرم جریان پیدا می کند. آرام آرام نزدیک تر می شود. هنوز از زود از خواب بیدار شدن خسته ای، از صدای آرام ماشین پمپ کردن، خواب به چشمانت راه می یابد: پمپ می کند... پمپ می کند... پمپ می کند.
ناگاه با شنیدن صدای زنگ هشدار که مایع پمپ تمام شده، از چرت می پری. نرس وارد اتاق می شود و با ماشین آی وی مشغول می شود. تکمه ها را فشار می دهد و آن گاه زنگ هشدار متوقف می شود.
مثل اینکه همه کارهایت انجام شد. حالا برویم به اتاق معاینه. مشتاقانه اطاعت می کنی. مشتاق رسیدن به خانه ای تا بروی روی تختخوابت بیفتی. اکنون اثر شیمی درمانی را روی بدنت احساس می کنی و همه آنچه می خواهی، بازگشت به تختخواب است. یک بار دیگر روی میز در اتاق معاینه دراز کشیده ای و خودت تگادرم را از روی زخم برمی داری، باز هم موهای ریز روی شکمت کنده می شود. نرس دستکش های لاتکس خود را به دست می کند و روی زخم مقداری آب نمک و هپارین می مالد، حالا وقت آن است که سوزن نمونه برداری را فرو کند. با نوک سوزن مقدار زیادی نمونه برمی دارد، از تو می خواهد نفس عمیقی بکشی و نفس را در سینه ات حبس کنی. همان طور که می گوید، عمل می کنی و وقتی نفس را در سینه حبس می کنی، با شتاب سوزن را بیرون می کشد. نفس را بیرون می دهی. احساس آرامش می کنی وقتی سرانجام برای بازگشت به خانه همه چیز تمام می شود. او روی زخم یک تنظیف می گذارد و می گوید هفته دیگر می بینمت.
مادرت قرار هفته بعد را می گذارد درحالی که آنجا ایستاده ای و مثل آن است که می خواهی بیفتی، بخوابی. مامان از بیمارستان خارج می شود تا خودش را به اتومبیل برساند و تو در اتاق انتظار اصلی می مانی. بعد از حدود پنج دقیقه از اتاق انتظار بیرون آمده، به طرف منطقه گاراژ می روی و می بینی مادرت اتومبیل را در برابر در پارک کرده، پشتی صندلی را خوابانده و منتظر است تا تو را به تختخواب بازگرداند، سوار اتومبیل می شوی. آه می کشی ـ زندگی ات متفاوت از هر کس دیگری است، با این حال خیلی از کارهایت مثل همه است. با لبخندی به خاطر می آوری که به زودی همه اینها تمام می شود و آنگاه خودت را به خواب می سپاری.

دیاه هادوک(۱)
سوپ جوجه برای روح
نوجوان IV

سخن مترجم

اگر چهل پنجاه سال پیش کتاب حاضر یا کتابی چون آن برای ترجمه ارجاع می شد، به ناشر در باب تعهد به اقتصاد نشر و نیز تعهد به خوانندگان و فراتر تعهد به قلم خویش می گفتم فضای زیستی و پرورشی و فرهنگی ایالات متحده را چه ربطی به ایران ما؟ فرزندان ایران در حال و هوایی دیگر بالیده و پرورده می شوند و در فضای تنفسی دیگری دم می زنند. در آن روزها که همه چیز در سر جای خود بود و حتی طبیعت نظام پیشین خود را داشت و چهار فصل ما نیز آب و هوای چهار فصل را داشت و بهارانش شکوفه باران می شد و زمستان هایش آن قدر زمستانی بود که از جاده قدیم شمیران آن روز و شریعتی امروز از سید خندان به بالا بدون زنجیر چرخ امکان رفت وآمد وجود نداشت، در مناسبات اجتماعی نیز همه چیز در جایگاه خود قرار داشت. جایگاه پدر در خانواده به استواری قله دماوند بود، پدر با دست های پرتوانش و اندیشه ی تجربه آموخته اش، چرخ های اقتصاد خانواده را به چرخش وامی داشت و الگویی برای پسران خانواده بود تا پا در جای پای پدر بگذارند و بعدها با تکیه بر آموزه های پدر و قابلیت هایی که کسب کرده اند، خود خانواده ای به استواری پدر بنیاد نهند و مادر، وتدی بود، راست قامت، حتی اگر خمیده پشت از گردش روزگار؛ در پایگاه خانوادگی، ستون اصلی خیمه خانواده بود، به استواری ستون های تخت جمشید که هنوز پابرجا ایستاده است؛ نمادی بود از مهرورزی و عشق پراکنی و دختران اگر نه تمام نگاه، نیم نگاهی به مادر داشتند تا چون او آشیانه ای برپا کنند و چون شاخه ای باشند سر برآورده از تنه ی اصلی خانواده که خانواده شان صورتی دیگر و وجهی دیگر از خانواده مادری بود با نگاهی به آینده تا روشنی بخش خانواده های خویش باشند.
و مغرب زمین با دو جنگی که در قرن بیستم پشت سر گذاشت، آنچنان زیروزبر شده بود که از مناسبات و ساختار اجتماعی واژگونه شده اش، ده ها مکتب ریز و درشت در همه عرصه های ادبی و هنری و فرهنگی سر برآورده بود که یکی از «وجود» سخن می گفت و اگزیستانس بود و دیگری از «نیستی» و نیهیلیسم داد سخن می داد. برجسته ترین وجه این نگرش ها در جنبش دانشجویی ماه مه ۱۹۶۸ پاریس نمود یافت که نمادی از روان پریشی جامعه ای بود که در طلب آزادی هایی بود که نتیجه آن را در همین صد و یک روایت به روشنی می توان بازیافت.
اما ایران امروزمان پس از تجربه جنگی هشت ساله که بی هیچ تعارف و مجامله ای باید گفت دفاع بود و جنگ نبود، به هرحال نتایجش همانی بود که در مغرب زمین رخ داد، یعنی شکاف میان دو نسل. دو نسلی که دیگر دشوار از یکدیگر شناختی دارند. پدر و مادر فرزند خویش را نمی شناسند، همانی را که با شیره ی جان پرورده اند و دستش بگرفته اند و پابه پایش برده اند؛ و فرزند پدر و مادر خویش را ناآگاه از وجوه حیات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی می داند ــ البته اگر به این وجوه عنایت و توجهی داشته باشد ــ چراکه نسل پیشین با اینترنت و دستاوردهای آن اگر بیگانه نباشد، کم آشناست و در این وانفسا آنچه از دست رفته است و یا لااقل بنیادهایش سست و متزلزل شده، خانواده است، خانواده ای که مامن آرامش و آسایش بوده، جایگاه راست بالیدن و راست روییدن بوده است و اکنون شتابان به سویی می رویم ــ نه می دویم ــ در همان مسیری که نوجوانان مغرب زمینی در این مجموعه کژرفتاری ها، نافرمانی ها و سپس اندوه ها و سرخوردگی ها و پشیمانی های خویش را رقم زده اند.
و مترجم با این اندیشه مجموعه حاضر را به فارسی بازگردانده به این امید که نه تنها نوجوانان ما ــ شاید ــ آن را بخوانند، والدین نیز با مطالعه آن رویکردی آگاهانه نسبت به فرزندان شان داشته باشند.
نگاهی به سرفصل های این روایات صد و یک گانه نشان می دهد که شاخص ترین آسیبی که متوجه کودکان و سپس نوجوانان و جوانان است، طلاق والدین است. جدایی پدر و مادر تقریبا ریشه ی نیمی از کژرفتاری های فرزندان است. فرار از خانه، روان پریشی، خودآزاری و بی منزلتی، زیر پا گذاردن غرور فردی و فراتر از همه یاس عمیق و در نهایت افسردگی همه و همه نمودهایی است از تک والدی شدن کودک، آن هم در حساس ترین سال های زندگی و شوربختانه شاهدیم که در ایران خودمان شتابناک به همان سوی می رویم که مغرب زمینیان رفته اند و آسیب آن را دیده اند. آمار نشان می دهد، در ایران خودمان از هر سه ازدواج یک ازدواج به طلاق می انجامد و شگفتا که در میان این ازدواج ها گاه گاهی سخن از همسر دوم، سوم یا چهارم است و تو حدیث مفصل بخوان از این مجمل که چگونه به جای برادر و خواهر به دنیا آوردن، برادران و خواهران ناتنی آفریده ایم. اختلاف ها و دشمنی هووها و تاثیرگذاری شان بر فرزندان موجب می شود که عده ای دشمن کیش، کینه جو، بداندیش و کژرفتار به فضای خانواده و سپس به محیط اجتماعی تحویل می دهیم.
برخی از روایات این مجموعه دارای مضامین مشترکی هستند، اما از آنجا که زبان و بیان و زاویه ی دید متفاوتی داشته اند، ویراستاران کتاب، آنها را در مجموعه حاضر جای داده اند و مترجم نیز به ضرورت تعهد و وفاداری به اصل منبع، همه را ترجمه کرده است.
زبان های روایات نوجوانان از متن انگلیسی دارای فراز و فرودهایی است، لکن از آنجا که هدف تدوین آن انتقال پیام به روشن ترین وجه بوده است، مترجم کوشیده تا زبانی واحد ــ و انشاءالله شفاف ــ برای متن برگزیند. با این حال زبان انتخاب شده در ترجمه کوشیده شده اثرگذار نیز باشد. و این جمله آخر را هم بنویسم که به ترجمه این اثر به عنوان یک تکلیف و یک وظیفه نگریسته ام تا شاید و به راستی تا شاید، کسی تاثیر پذیرد در آن صورت این کوشش عاطل نمانده است.

ایدون باد
مهدی افشار
ماه مهر ۱۳۹۶

نظرات کاربران
درباره کتاب غذای جان برای نوجوانان

لطفا این کتاب را با کد تخفیف قرار بدهید ممنون
در 2 ماه پیش توسط