فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بیست و سه قصّه

نسخه الکترونیک کتاب بیست و سه قصّه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بیست و سه قصّه

این مجموعه‌داستان‌های تولستوی را می‌توان نوعی مثنوی مولانا، در فرهنگ روس دانست. به‌عنوان مثال اگر قصه‌ی «پسرخوانده» با داستان مردی که توسط حضرت موسی از خدا خواست تا زبان حیوانات را بفهمد، در مثنوی مولانا، مقایسه شود شباهت آن‌ها آشکار خواهد شد.

  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بیست و سه قصّه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشت مترجم

بِسمِ اللّهِ الرّحمنِ الرّحیم

لودویک ویتگنشتاین، فیلسوف برجسته ی معاصر که شیفته ی عرفان بود، به سال ۱۹۱۲ در نامه ای به برتراند راسل، که او نیز از فلاسفه ی برجسته ی سده ی بیستم میلادی بود، می نویسد:

«داستان های تولستوی را، که تازه منتشر شده، خواندم. عالی است. اگر نخوانده ای بگیر و بخوان.»

این مجموعه داستان های تولستوی را می توان نوعی مثنوی مولانا، در فرهنگ روس دانست. به عنوان مثال اگر قصّه ی «پسرخوانده» با داستان مردی که توسط حضرت موسی از خدا خواست تا زبان حیوانات را بفهمد، در مثنوی مولانا، مقایسه شود شباهت آشکار خواهد شد. این مجموعه داستان، مانند مثنوی، گستردگی دریاوار ندارد. جمع وجورتر است. شاید این فشردگی عیب نباشد. کسانی که با مثنوی مولانا اُنس دارند می دانند چه آسان در پیچ و خم های بی شمار قصّه در قصّه ی آن خواننده رشته ی کلام را از دست می دهد، این جا چنین نیست، مطلب سرراست است.
وجه مشترک دیگر این کتاب با مثنوی مولانا این است که آفرینندگان این دو اثر جذاب و موثر، بر کتاب های آسمانی تکیه دارند. تولستوی بر انجیل و مولوی بر قرآن مجید.
مترجم با زبان اصلی کتاب بیگانه بود. طبیعی است نتواند شیرینی گفتار و نمک کلام تولستوی را به خواننده ی فارسی بچشاند. امّا کوشید تا سادگی و روانی دلخواه تولستوی را، تا آن جا که در توانش بود، نشان دهد. اگر در این راه ناکام مانده عذرش بی بضاعتی است. صحنه ی این داستان ها روستا است. مترجم گاهی مجبور شد اصطلاحات رایج در روستاهای فارسی زبان را به کار برد. واژه هایی مانند آگیرا، واشدگاه، علفکار، کرت، آیش، گندمکار، صدارس و یکی دو اصطلاح دیگر.

ه ص. ز

زندانی قفقاز

۱
افسری به نام ژیلین در قفقاز خدمت می کرد. یک روز از ولایتش نامه ای آمد. از مادرش بود. نوشته بود: «پیر شده ام. آرزو دارم پیش از مردن یک بار دیگر فرزند عزیزم را ببینم. بیا تا خداحافظی کرده مرا به خاک بسپاری و اگر مشیت الهی بود دوباره به خدمت باز گرد تا برایت طلب برکت کنم. دختری هم برایت زیر سر گذارده ام. دختر با فهمی است و بی چیز هم نیست. اگر از او خوشت آمد و دوستش داشتی می توانی با او عروسی کنی و همین جا بمانی.»
ژیلین به فکر رفت. مادرش پیر و زمین گیر شده بود. شاید فرصت یک بار دیگر دیدن او از دست می رفت. صلاح بود برود. اگر دختر هم بدگِل نبود چرا ازدواج نکند؟
نزد سرهنگ فرمانده اش رفت. مرخصی گرفت. با رفقایش خداحافظی کرد. شب پیش از حرکت سربازانش را به مهمانی خواند. آماده ی رفتن شد.
در قفقاز جنگ و درگیری بود. راه ها، نه روز و نه شب، امن نبود. اگر روسی جرات می کرد از قلعه اش پیاده یا سواره دور شود تاتارها می کشتندش و یا به گروگانش می گرفتند و می بردند به ارتفاعات. قرار گذاشته بودند هر هفته دو بار یک واحد از سربازها از این قلعه به آن قلعه برود تا مسافران را از این جا به آن جا برسانند.
تابستان بود. قافله در پناه قلعه جمع شد. سربازان هم آمدند. همه به راه افتادند. ژیلین سوار اسب بود و ارابه ای، جزو قافله، اثاثیه اش را حمل می کرد. می بایست شانزده میل راه بروند. حرکت قافله کند بود. گاهی سربازان توقف می کردند. چرخ یکی از ارابه ها درمی رفت. یا یکی از اسب ها می ایستاد. آن وقت همه می بایست منتظر بمانند.
آفتاب از میانه ی آسمان گذشت و هنوز نصف راه را نپیموده بودند. گرد و خاک داغ بود و آفتاب سوزان. در آن دور و بر پناهگاهی نبود. اطراف جاده دشت صاف بود. نه درختی نه درختچه ای.
ژیلین جلو افتاده بود. ایستاد تا قافله به او برسد و بگذرد. صدای شیپور توقف را از پشت سر شنید. اندیشید آیا بهتر نیست تنها سفر کنم؟ اسبم خوب است. اگر تاتارها حمله کردند می توانم چهار نعل از معرکه درروم. شاید هم معقول تر این است حوصله کنم و صبر.
داشت مطلب را سبک و سنگین می کرد که افسر دیگری، کوستیلین نام، که تفنگ داشت، سواره رسید و گفت: «ژیلین بیا خودمان برویم. وضع افتضاح است. گرسنه ام و گرما طاقت فرسا. پیراهنم از عرق خیس شده است.»
کوستیلین تنومند بود و فربه. صورت قرمزش غرق عرق. ژیلین اندکی فکر کرد و پرسید: «تفنگ پر است؟»
ــ بله پر است.
ــ خوب پس برویم امّابه این شرط که با هم باشیم.
بر پهنای جلگه، و در طول راه، به جلو راندند. در ضمن گفتگو مواظب هر دو طرف جاده نیز بودند. چون جلگه به انتها رسید راه از دره ی میان دو بلندی می گذشت. ژیلین گفت: «بهتر است از این بلندی بالا برویم و اطراف را نگاه کنیم و الاّ چه بسا پیش از آن که خبر شویم تاتارها هجوم آورند.» امّاکوستیلین گفت: «چه فایده ای دارد. بگذار راه را طی کنیم.»
ژیلین راضی نشد و گفت: «اگر می خواهی همین جا بایست. من می روم دور و بر را دید بزنم.» اسب را به طرف ارتفاعات هدایت کرد. اسب ژیلین اسب شکاری خوبی بود. ژیلین را چنان از تپه بالا برد که گویی پرواز می کرد. (کره را صد روبل خریده و خودش پرورش داده و تربیت کرده بود.) هنوز به قله ی تپه نرسیده بود دید بیش از سی تاتار در صد قدمی اویند. تا آن ها را دید برگشت. امّا تاتارها نیز او را دیده بودند. چهار نعل او را تعقیب کردند. تفنگ های خود را درآوردند. ژیلین رو به پایین چهار نعل تاخت و تا آنجایی که می شد به پهلوی اسب فشار آورد و فریادکنان به کوستیلین گفت: «تفنگ را آماده کن.» کوستیلین تا چشمش به تاتارها افتاد، به جای صبر کردن، با سرعت هرچه تمام تر به سوی قلعه اسب راند. با شلاق به این کپل و آن کپل اسب می زد. در میان گرد و خاک تنها دُم اسب او دیده می شد.
ژیلین دید وضع بد است. تفنگ رفته بود. او با شمشیر تنها چه می توانست بکند؟ به سوی قافله و سربازان محافظ، تاخت. امّا شش نفر از تاتارها نیز به آن طرف تاختند تا جلوی او را بگیرند. اسب او توانا بود امّا اسبان تاتارها تواناتر. داشتند از جلوی او سردرمی آوردند. سعی کرد افسار اسب را بکشد و جهت حرکت را تغییر دهد. امّا اسب چنان می تاخت که نمی شد مهارش کرد. مستقیما می رفت تا سینه به سینه ی تاتارها شود. دید تاتاری، با ریش قرمزرنگ سوار بر اسبی خاکستری، تفنگش را بلند کرده و به سوی او می آید، فریاد می کشد و دندان هایش را نشان می دهد.
ژیلین اندیشید، می دانم شما لعنتی ها چه جنسی دارید. اگر زنده گرفتارتان شوم مرا در سیه چالی خواهید انداخت و شلاقم خواهید زد. زنده به چنگ شما نخواهم افتاد.
ژیلین هر چندان قوی هیکل نبود امّاجرات و جسارت داشت. شمشیرش را کشید و به سوی تاتار ریش قرمز حمله برد و از ذهنش گذشت یا آن که او را از اسب به زمین می اندازم و یا آن که زخمش خواهم زد.
هنوز یک اسب با او فاصله داشت که از پشت سر به او شلیک شد. اسبش تیر خورد. نقش زمین شد و تنه اش ژیلین را به زمین میخکوب کرد. سعی کرد برخیزد. امّا دو تاتار بدقیافه رویش نشستند تا دست هایش را از پشت ببندند. تکانی به خود داد و آن ها را از پشتش به زمین انداخت. بلافاصله سه تاتار دیگر از اسب هایشان پایین آمدند. با ته تفنگ هایشان به سرش ضربه ها زدند. چشم هایش سیاهی رفت و بیهوش شد. تاتارها تَنگ های یدکی اسب هایشان را از زین ها باز کردند. دست هایش را پشت سرش با گره ی تاتاری بستند. کلاهش را از سرش به دور انداختند. پوتین هایش را درآوردند. لباسش را پاره کردند. پول ها و ساعتش را برداشتند.
ژیلین به هوش آمد. اطراف و اسبش را نگریست. بیچاره همان گونه که به زمین افتاده بود به پهلو خوابیده بود. پاهایش رو به هوا بود. دست و پا می زد. نمی توانست دست و پایش را به زمین بگذارد. سرش سوراخ شده بود و خون سیاه بیرون می زد و حدود نیم متر، خاک اطراف، به خون اسب آغشته شده بود.
یکی از تاتارها به سراغ اسب رفت. زینش را برداشت. اسب هنوز دست و پا می زد. خنجرش را درآورد. گلویش را پاره کرد. صدایی مثل سوت از گلوی اسب آمد. تکانی خورد. سقط شد.
تاتار زین و یراق را برداشت. تاتار ریش قرمز سوار اسبش شد. دیگران ژیلین را پشت سر او سوار کردند. برای این که از اسب نیفتد او را به کمربند تاتار ریش قرمز بستند. سپس همه به سوی ارتفاعات رفتند.
ژیلین سوار بر اسب از این سو به آن سو می لغزید و سرش به پشت و به موی تاتار می خورد. چیزی نمی دید مگر پشت عضلانی و گردن کلفت و پس گردن تیغ زده و کبود تاتار را. سرش زخم بود. خون روی چشم هایش خشکیده بود. نه می شد روی زین تکان بخورد و نه می توانست خون های خشکیده را پاک کند. بازوانش را چنان محکم بسته بودند که استخوان گردنش درد آمده بود.
راه زیادی را در فراز و نشیب تپه ها پیمودند. به رودخانه ای رسیدند. به آب زدند. آن گاه به راهی رسیدند که به دره ای می رفت.
ژیلین می خواست بداند کجا می برندش. امّا چشم هایش با خون خشکیده بسته شده بود. نمی توانست سرش را برگرداند.
هوا گرگ و میش و غروب می شد. از رود دیگری گذر کردند. از دامنه ی سنگی تپه ای بالا رفتند. این جا بوی دود می آمد. سگ ها پارس می کردند. به دهکده ی تاتارها رسیدند. تاتارها از اسب هایشان پیاده شدند. بچه ها دور ژیلین گرد آمدند. فریاد شادی سردادند و به او سنگ پرتاب کردند. تاتار کودکان را رد کرد. ژیلین را پایین آورد و آدم هایش را صدا کرد. تاتاری که گونه های برجسته داشت و به جز پیراهن چیزی بر تن نداشت (پیراهن چنان ژنده بود که سینه اش پیدا بود) جواب داد. تاتار به او دستوری داد. رفت کند و زنجیر آورد. دو تکه چوب بلوط که حلقه ی آهنین به آن ها وصل بود و چفت و قفلی که از یکی از حلقه ها آویزان بود.
بازوان ژیلین را گشودند. کند و زنجیر را به پایش بستند. او را به آغلی بردند و در آن جا انداختند و درش را بستند.
ژیلین افتاد روی پهن ها. مدتی بی حرکت ماند. آن گاه در تاریکی اطراف را گشت تا جای نرمی پیدا کرد. نشست.
۲
ژیلین شب نخوابید. آن هنگام سال بود که شب کوتاه بود. دیری نگذشت روشنایی صبح از درز دیوار دیده شد. پا شد دیوار را خراشید تا درز را گشادتر کند. بیرون را نگریست.
از روزنه راهی را دید که به پایین تپه می رفت. طرف راست کلبه تاتاری بود. نزدیک آن دو درخت. سگ سیاهی در آستانه ی دری لمیده بود. بزی با بچه اش در اطراف پرسه می زد و دُم می جنباند. زن جوان تاتاری را دید با پیراهن گشاد و بلند و رنگین که شلوار و چکمه هایش از زیر آن پیدا بود. پارچه ای روی سرش داشت. بالای آن بادیه ی بزرگ آب حمل می کرد. دست کودک تاتاری، که موهای سرش را از ته تراشیده بودند و تنها پیراهنی بر تن داشت، در دست گرفته بود. زن سعی می کرد تعادل خود را حفظ کند. عضلات پشتش می لرزید. زن آب را به داخل کلبه برد. چندی نگذشت که تاتار ریش قرمز دیروزی از کلبه بیرون آمد. نیم تنه ی ابریشمی بر تن داشت. خنجری دسته نقره ای از کمرش آویزان بود. بر پای بی جوراب کفش کرده بود. کلاه سیاه بزرگی را، خَم، بر پشت سر گذاشته بود. بیرون که آمد خمیازه کشید. ریشش را با ناخن شانه کرد. لحظه ای درنگ کرد. دستوری به نوکرش داد. رفت.
آن گاه دو جوان، که اسب هایشان را برای آب خوردن برده بودند، پیدا شدند. پوزه ی اسب ها هنوز تر بود. چند کودک سر تراشیده ی بی شلوار دیگر، که فقط پیراهنی بر تن داشتند، پیدا شدند. نزدیک آغل گرد هم آمدند و ترکه ای برداشتند و از روزن دیوار فروکردند. ژیلین سرشان فریاد کشید. کودکان پراکنده شدند. چون می دویدند زانوان کوچک و برهنه ی آن ها برق می زد.
ژیلین سخت تشنه بود. گلویش خشک بود و اندیشید، کاش می آمدند و لااقل به من نگاه می کردند. صدای باز شدن قفل و چفت آغل را شنید. تاتار ریش قرمز وارد شد. همراهش تاتار دیگری بود. مردی کوچک اندام تر، سیه چرده با چشمانی سیاه و براق وگونه ای قرمز رنگ و ریشی کوتاه. صورت بشاشی داشت و همیشه می خندید. لباس این تاتار حتّی از اوّلی فاخرتر بود. نیم تنه ی ابریشمی آبی رنگ، که حاشیه اش را زردوزی کرده بودند، بر تن داشت. خنجر نقره ای بزرگی از کمرش آویزان بود. سرپایی های تیماج نقره دوزی شده پایش بود. روی آن ها کفش های ضخیم پوشیده بود. کلاه پوستی سفید بر سر داشت.
تاتار ریش قرمز آمد تو. پچ پچ کرد. انگار بی حوصله بود. به چهارچوب در تکیه داد. با خنجرش بازی می کرد و با بدخویی، مانند گرگ، به ژیلین خیره شده بود. تاتار دیگر فرز و چالاک، انگار که فنر زیر پایش بود، یک راست آمد سراغ ژیلین. جلویش چمباتمه زد. دست روی شانه اش گذاشت. تندتند به زبان خودش حرف زد. چشم هایش می درخشید و پیوسته چشمک می زد... با زبانش صدای تلق تلق درمی آورد و پشت سر هم می گفت: «روس خوب. روس خوب.»
ژیلین یک کلمه از گفته هایش را نفهمید و گفت: «آشامیدنی. آب بدهید تا بیاشامم.» مرد سیه چرده خندید و گفت: «روس خوب» و با زبان خودش چیزهایی گفت.
ژیلین با دست ها و لب هایش نشان داد تشنه است و آب می خواهد.
تاتار سیه چرده فهمید. خندید. به در نگاه کرد و کسی را صدا کرد: «دنیا.»
دختربچّه ای دوید و آمد تو. سیزده چهارده ساله بود. لاغر با صورت باریک و سیه چرده. شکلِ تاتارها. ظاهرا دخترش بود. چشمانی سیاه داشت و صورتی زیبا. پیراهن آبی رنگ بلندی، بی کمربند، بر تن داشت. بر حاشیه ی پیراهن و آستین هایش نوار قرمز رنگ دوخته بودند. شلوار داشت و سرپایی و روی سرپایی کفش های پاشنه دار ضخیم پوشیده بود. از گردنش گردنبندی، از سکه های روسی، آویزان بود. سرش باز بود. موهایش را بافته بود. گیسوی بافته را با نوار و سکه ی نقره آذین کرده بود.
پدرش دستوری داد. دختر دوید بیرون. با بادیه ی آب برگشت. بادیه ی آب را به ژیلین داد و نشست. با چشمان فراخ آب نوشیدن ژیلین را تماشا کرد. انگار ژیلین حیوانی درنده بود.
چون ژیلین بادیه را به دختر پس داد دختر از ترس به عقب جهید. مثل بز کوهی و پدر خنده اش گرفت. دختر بادیه را گرفت. دوید بیرون و با چند گرده نان فطیر بازگشت. دوباره نشست و به ژیلین خیره شد.
سپس تاتارها رفتند و دوباره در را قفل کردند. پس از مدتی نوکر تاتار آمد و گفت: «ایدا، ارباب، ایدا.» او نیز روسی نمی دانست. ژیلین استنباط کرد باید بیرون برود. ژیلین لنگ لنگان دنبال نوکر رفت. پایش در کند و زنجیر بود. به سختی می توانست قدم بردارد. چون از آغل بیرون شد روستای تاتار را دید که تقریبا ده خانه داشت و مسجدی به سبک تاتارها با برجی کوچک. روبه روی یکی از خانه ها افسارهای سه اسب زین کرده را پسران کوچک دست گرفته بودند. تاتار سیه چرده از خانه بیرون آمد، با اشاره ی دست به ژیلین فهماند که دنبالش برود. خندید. چیزی به زبان خودش گفت. رفت درون خانه. ژیلین وارد خانه شد. اتاق خوبی بود. گِلکاری دیوارها استادانه بود. رو به دیوار رختخواب های رنگین روی هم چیده شده بود... از دیوارهای اطراف قالی های گرانبها آویزان بود. روی آن ها تفنگ و پیشتاب و شمشیر آذین یافته با نقره آویخته بود. نزدیک یکی از دیوارها بخاری کوچکی هم سطح زمین، کار گذاشته بودند. کف اتاق پاکیزه بود. یک گوشه از کف اتاق را با نمد پوشانده بودند. روی نمدها با قالیچه فرش شده بود. روی قالیچه ها دشکچه های انباشته با پر گذاشته بودند. پنج تاتار روی پنج دشکچه نشسته بودند. تاتار سیاه چرده و تاتار ریش قرمز و سه تاتار مهمان. سرپایی های داخل خانه بر پا داشتند. پشت سر آن ها پشتی بود. در سینی بزرگی روبه رویشان کلوچه ی ارزن و کره ی آب شده در کاسه ای و قرابه ای از بوزا، آبجوی تاتاری، نهاده بودند. کلوچه ها و کره را با دست می خوردند.
تاتار سیه چرده بر پا جست و امر کرد تا ژیلین را در یک طرف روی زمین، نه روی قالیچه، بنشانند. سپس دوباره سر جایش روی قالیچه نشست و به مهمان هایش کلوچه و بوزا تعارف کرد. نوکر ژیلین را همان جا که امر شده بود نشاند. بعد کفش های رویی خود را درآورد و کنار در گذاشت. همان جایی که دیگران کفش های خود را نهاده بودند، نزدیک اربابش، روی نمد نشست. مراقب خوردن آنان شد. لب های خود را لیس می زد.
تاتارها هرچه توانستند خوردند. زنی که مانند دخترها لباس پوشیده بود ــ روسری و پیراهن بلند و شلوار ــ آمد و ته مانده ی سفره را جمع کرد و برد. لگنی خوش ریخت و آفتابه ای، که لوله ای باریک داشت، آورد. تاتارها دست هایشان را شستند و پا شدند. دست ها را به سینه گذاشتند و به چهار طرف پُف کردند. به نماز ایستادند. سپس با یکدیگر به گفتگو پرداختند تا این که یکی از مهمانان رو به ژیلین کرد و با زبان روسی گفت:
«قاضی محمّد تو را اسیر کرده تاتار ریش قرمز را نشان داد. «و قاضی محمد تو را به عبدل مراد داده است» و به تاتار سیه چرده اشاره کرد. «حال عبدل مراد صاحب تو است.»
ژیلین ساکت ماند. آن گاه عبدل مراد خنده کنان به ژیلین اشاره کرد و گفت: «سرباز روس. روس خوب.»
مترجم گفت: «دستور می دهد به خانواده ات نامه بنویسی و از آن ها بخواهی که برایت فدیه دهند تا آزادت کند.»
ژیلین لحظه ای اندیشید و پرسید: «چه مبلغی برای آزادی من می خواهد؟» تاتارها مدّتی گفتگو کردند و آن گاه مترجم گفت: «سه هزار روبل.»
ژیلین گفت: «نه. چنین مبلغی را نمی توانم بپردازم.»
عبدل مراد از جای جست و بازوانش را بلند و کوتاه کرد، با ژیلین حرف زد و مانند گذشته می پنداشت ژیلین زبان او را می فهمد. مترجم ترجمه کرد. «چه مبلغی حاضری بپردازی؟» ژیلین فکر کرد و گفت: «پانصد روبل.» با شنیدن این حرف تاتارها تندتند حرف زدند و عبدل مراد بر سر تاتار ریش قرمز فریاد کشید و آن قدر تند حرف می زد که آب دهانش به اطراف ریخت. ریش قرمز چشم هایش را درهم کشید و با زبانش تلق تلق کرد.
آرام گرفتند. مترجم گفت: «پانصد روبل برای ارباب کافی نیست. دویست روبل از بابت تو پرداخته است. این مبلغ را قاضی محمد به او بدهکار بود و تو را به جای طلب به عبدل مراد داده است. از سه هزار روبل کمتر نمی شود. اگر امتناع کنی تو را به سیاه چال خواهد انداخت و تازیانه خواهی خورد.»
ژیلین به خود گفت هرچه آدم از این ها بیشتر بترسد وضع بدتر خواهد شد. از جای پرید و گفت: «به این سگ بگو اگر در صدد ترساندن من برآید اصلاً به هیچ کس نامه نخواهم نوشت و یک پول هم گیرش نخواهد آمد. هیچ وقت از شما سگ ها نترسیده ام و نخواهم ترسید.»
مترجم گفته هایش را ترجمه کرد. همه با هم حرف زدند. مدّتی جرّ و منجر کردند. سپس مرد سیه چرده از جای جست و نزد ژیلین آمد و گفت: «دژیکیت روس. دژیکیت روس.» (در زبان آنان دژیکیت معنای دلیر را می رساند). خندید و به مترجم چیزی گفت که ترجمه اش کرد.
هزار و پانصد روبل را بخشش خواهد کرد.
ژیلین بر حرف خود محکم ایستاد و گفت: «پانصد روبل بیشتر نخواهم داد. اگر هم مرا بکشد هیچ چیز گیرش نخواهد آمد.» تاتارها مدتی با هم گفتگو کردند. آن گاه نوکر را دنبال چیزی فرستادند و گاهی به ژیلین و گاهی به در نگاه می کردند. نوکر برگشت همراهش مرد تنومند و ژنده پوشی بود که به پاهای او نیز کند و زنجیر بود.
دهان ژیلین از تعجّب باز ماند. کوستیلین بود. او را هم اسیر کرده بودند. آن دو را کنار هم گذاردند. برای یکدیگر آن چه اتّفاق افتاده بود بازگو کردند. تا وقتی آن دو با یکدیگر حرف می زدند تاتارها ساکت بودند. ژیلین آن چه بر او واقع شده بود تعریف کرد. کوستیلین هم نقل کرد چگونه اسبش توقّف کرد و تیر تفنگش خطا رفت و همین عبدل به او رسیده و اسیرش کرده بود.
عبدل از جای جست و کوستیلین را نشان داد و چیزی گفت. مترجم ترجمه کرد که حال هر دو یک صاحب دارند و هر کدام زودتر فدیه اش را بپردازد زودتر از دیگری آزاد خواهد شد.
به ژیلین گفت: «تو تندخو هستی امّا این همراهت آدم آرامی است. به خانواده اش نوشته است. آن ها نیز پنج هزار روبل خواهند فرستاد. غذای حسابی خواهد خورد و با او خوش رفتاری خواهد شد.»
ژیلین پاسخ داد: «رفیق من هر کار دلش بخواهد می تواند بکند. شاید ثروتمند است. من نیستم. حرف همان بود که گفتم. اگر می خواهید مرا بکشید، امّاچیزی گیرتان نخواهد آمد... بیش از پانصد روبل نخواهم نوشت.»
ساکت بودند. ناگهان عبدل از جا پرید. جعبه ی کوچکی را برداشت. قلم و دوات و برگ کاغذی از آن درآورد. به ژیلین داد و دست بر شانه ی ژیلین زد. اشاره کرد بنویسد. به پانصد روبل راضی شده بود.
ژیلین به مترجم گفت: «حوصله کن با او شرط کن که باید به ما خوراک کافی بدهد و لباس و کفش بدهد و ما دو نفر باید با هم باشیم تا به هر دوی ما بد نگذرد. کند و زنجیر را هم باید از پای ما باز کند.» ژیلین به صاحبش نگاه کرد و خندید.
صاحب هم خندید و حرف مترجم را گوش داد. گفت: «بهترین لباس را به آن ها خواهم داد. شنل و پوتینی که با آن بتوانند داماد شوند. مثل شاهزاده ها هم از آن ها پذیرایی خواهد شد. امّا کند و زنجیر را نمی توان برداشت زیرا فرار خواهند کرد. فقط شب ها آن را باز خواهم کرد.» از جا جست و بر شانه ی ژیلین زد و گفت: «تو خوبی. من خوبم.»
ژیلین نامه را نوشت امّا روی پاکت نشانی غلط نوشت تا به مقصد نرسد. با خود تصمیم گرفت فرار کند. شب کند و زنجیر آنان را باز و در آغل را چفت و قفل کردند.
۳
ژیلین و رفیقش یک ماه تمام این گونه زیستند. صاحبشان همیشه می خندید و می گفت: «تو، ایوان، خوبی. من، عبدل، خوبم.» امّاغذای بدی به آنان می داد. نان فطیر و آرد ارزن به صورت کلوچه. گاهی هم تنها خمیر نپخته.
کوستیلین دوباره به خانواده اش نامه نوشت و کاری جز زانوی غم به بغل گرفتن نداشت. روزها در آغل می نشست و روزشماری می کرد بلکه جواب نامه اش برسد.
ژیلین می دانست کسی پاسخ نامه اش را نخواهد داد. نامه ی دیگری ننوشت. می اندیشید مادرم از کجا پانصد روبل تهیه کند که فدیه مرا بپردازد؟ خرج او را هم من می دادم. اگر قرار شود پانصد روبل بفرستد خانه خراب خواهد شد. اگر خدا بخواهد می گریزم. مراقب بود و مواظب که چگونه بگریزد. در اطراف روستا سوت زنان گردش می کرد. با گِل عروسک می ساخت. یا با ترکه ها سبد می بافت. ژیلین در کاردستی مهارت داشت.
یک بار عروسکی ساخت که دماغ و دست و پا داشت. لباس تاتاری بر تن عروسک کرد. آن را روی بام گذاشت. چون زنان روستا برای بردن آب آمدند دختر صاحب او، دنیا، عروسک را دید و دیگر زن ها را صدا کرد. کوزه هایشان را زمین گذاشتند تا عروسک را تماشا کنند. ژیلین عروسک را پایین آورد و دستش را دراز کرد تا به آن ها بدهد. خندیدند امّا جرات نکردند آن را بگیرند. عروسک را گذاشت روی زمین و رفت توی آغل و منتظر شد تا ببیند چه اتّفاقی خواهد افتاد.
دنیا دوید نزدیک عروسک. اطراف را پایید. عروسک را برداشت دوید. فرار کرد.
فردا، صبح زود، بیرون را دید زد. دنیا از خانه بیرون آمد. عروسک به بغل در آستانه ی خانه نشست. عروسک را در لباسی، از کهنه پاره های قرمز، پوشانده بود. بغلش کرده بود. مثل کودک شیرخوره، در آغوشش تکان می داد. برایش لالایی تاتاری می خواند. زنی بیرون آمد. سرزنشش کرد. عروسک را از بغلش کشید و پاره پاره کرد و دنیا را دنبال کاری فرستاد.
ژیلین عروسکی بهتر از اولی ساخت. آن را به دنیا داد. یک روز دنیا کوزه ی کوچکی را آورد کنار او گذاشت. خودش هم نشست. به او خیره شد. خندید. اشاره به کوزه کرد. ژیلین تعجب کرد که دختره از چه چیزهایی خوشش می آید؟ کوزه را برداشت. گمان می کرد آب است. معلوم شد شیر است. شیر را نوشید و گفت: «چه خوشمزه بود.»
دنیا خوشحال شد و گفت: «خوب. ایوان. خوب.» از جا جست و دست هایش را به هم چفت کرد. آن گاه کوزه را برداشت و دررفت. از آن به بعد هر روز یواشکی برایش شیر می آورد.
تاتارها از شیر بز نوعی پنیر درست می کنند که برای خشکیدن روی بام خانه می گذارند. دختر گاهی دزدکی از این پنیر برایش می آورد. یک بار هم، آن گاه که عبدل گوسفندی را ذبح کرده بود دختر اندکی گوشت، پنهان در آستین، برای ژیلین آورد. این گونه چیزها را می آورد و می انداخت و می گریخت.
یک روز طوفان شد، یک ساعت تمام رگبار آمد. تمام جوی ها لبریز شد. در محل گذر از رود ارتفاع آب به هفت پا رسید. سیلاب چنان زورمند بود که صخره ها را از جا می کند. از هر سوی جو و نهر آب سرازیر بود. رعد و برق کوهستان پایان نمی گرفت. چون طوفان فروکشید نهرهای آب در کوچه ی روستا جاری شد. ژیلین از صاحبش چاقویی قرض کرد و با آن استوانه ی کوچکی ساخت و با چند قطعه چوب چرخی درست کرد. از هر یک از دو طرف چرخ عروسکی آویزان کرد. دختربچّه ها برایش مقداری وصله و پاره آوردند. بر دو عروسک لباس مرد روستایی و زن روستایی پوشاند. آن گاه آن ها را سر جایشان قرار داد و چرخ را طوری نصب کرد که جریان آب آن را به حرکت درآورد. چرخ به گردش درآمد و عروسک ها به رقص.
تمام مردم روستا گرد آمدند، از دختر و پسر کوچک گرفته تا زن ها و مردهای تاتار و زبان هایشان تلق تلق می کرد و می گفتند: «آه روس. آه ایوان.»
عبدل ساعتی ساخت روسیه داشت. از کار افتاده بود. ژیلین را صدا کرد. ساعت را نشانش داد و با زبانش پچ پچ کرد. ژیلین گفت: «بده تا درستش کنم و به کار اندازمش.»
ساعت را با چاقو باز کرد. تمام پیچ و مهره ها را درآورد. مرتب کرد و سر هم سوار. عیب ساعت برطرف شد.
صاحبش عرش را سیر کرد. هدیه ای به او داد. نیم تنه ای سوراخ سوراخ. ژیلین ناچار آن را پذیرفت. لااقل شب ها می توانست به عنوان روانداز از آن استفاده کند.
از آن به بعد آوازه ی ژیلین پیچید. از روستاهای دور تاتارها می آمدند و قفل و تفنگ و پیشتاب و ساعت می آوردند تا ژیلین مرمت کند. صاحبش مقداری ابزار و وسیله برایش فراهم آورد. گیره، مته ی چوب و سوهان.
یک روز تاتاری را که بیمار بود نزدش آورد و گفت: «شفایش بده.» ژیلین از پزشکی هیچ سررشته نداشت. رفت بیرون را نگاه کند و اندیشید که شاید خودبه خود شفا پذیرد. به آغل بازگشت کمی آب را با شن مخلوط کرد. آن گاه در حضور تاتار وِردی به زبان آورد و خواند. آب را به بیمار داد تا بنوشد. اقبالش بلند بود. تاتار شفا یافت.
زبانشان را اندک اندک می فهمید. پاره ای از تاتارها با او آشنا و نزدیک شده بودند. هرگاه با او کاری داشتند صدا می کردند ایوان؟ ایوان؟ اما بودند کسانی هم که با بدبینی به او نگاه می کردند. گویی حیوانی درنده است.
تاتار ریش قرمز از ژیلین متنفر بود. هرگاه او را می دید اخم می کرد و رویش را برمی گرداند و دشنام می داد. پیرمردی هم بود، که ساکن روستا نبود، امّا گاهی از پایین تپه می آمد بالا. ژیلین او را هنگام رفتن به مسجد می دید. کوتاه قد بود و پارچه ای سفید دور سر می پیچید. ریش و سبیل کوتاه داشت که مثل برف سفید بود. صورتش چروکیده و آجری رنگ بود. دماغش عقابی بود. از دندان هایش تنها دو دندان انیاب باقی مانده بود. از چشمان خاکستری رنگش بدخواهی می بارید. عمامه به سر و دست به عصا اطراف را مثل گرگ می پایید. اگر ژیلین را می دید غره می کشید. رویش را برمی گرداند و خشم خود را نشان می داد.
یک بار ژیلین از تپه پایین آمد تا ببیند پیرمرد کجا زندگی می کند. راه را دنبال کرد به باغچه ای رسید که دیوار سنگی داشت. آن طرف دیوار درخت زردآلو و آلبالو بود و کلبه ای که سقف آن مسطح بود. جلوتر آمد کندوها و زنبورهایی را دید که گرد کندوها در پرواز بودند. ژیلین خواست نگاه کند، زنجیر پایش صدا داد. پیرمرد برگشت. فریاد کشید. پیشتابی از کمرش درآورد و به سوی ژیلین شلیک کرد. ژیلین پشت دیوار پناه گرفت. تیر به او نخورد.
پیرمرد به صاحب ژیلین شکایت کرد. صاحب ژیلین را خواند و با خنده پرسید: «چرا به خانه ی پیرمرد رفتی؟»
ــ قصد آزارش را نداشتم. می خواستم ببینم چگونه زندگی می کند.
صاحب حرف های ژیلین را تکرار کرد امّاپیرمرد خشمناک بود. داد و فریاد می کرد. دندان های انیابش دیده می شد. مشت هایش را به طرف ژیلین تکان می داد.
ژیلین نمی فهمید پیرمرد چه می گوید امّا استنباط کرد به عبدل می گوید نباید روسی را در روستا نگاه داشت. باید به قتل رساند. سرانجام پیرمرد رفت.
ژیلین از صاحب پرسید پیرمرد کیست؟
صاحب گفت: «مرد بزرگی است، شجاع ترین مردها. روس های زیادی را کشته است. روزگاری بسیار ثروتمند بود. سه زن داشت و هشت پسر که همه در یک روستا زندگی می کردند. زمانی که روس ها آمدند، روستا را ویران کردند و هفت پسرش را کشتند. یک پسر باقی ماند که تسلیم روس ها شد. پیرمرد رفت و سه ماه با روس ها زندگی کرد تا این که پسرش را پیدا کرد. با دست های خود او را کشت و گریخت. از آن به بعد دیگر در جنگی شرکت نکرد. رفت مکه تا نزد خدا دعا کند. به همین جهت عمامه بر سر دارد. هر کس به مکه برود عمامه بر سر می گذارد و حاجی صدایش می کنند. از روس های مانند تو بدش می آید. اصرار دارد تو را بکشم. امّانمی توانم تو را بکشم. از بابت تو پول داده ام. ازاین گذشته با تو اُنس گرفته از تو خوشم می آید. نه تنها تو را نمی کشم، اگر قول نداده بودم، اصلاً نمی گذاشتم بروی.» خنده سر داد و به روسی می گفت: «تو، ایوان، خوب. من، عبدل، خوب.»
۴
ژیلین یک ماه دیگر را چنین گذراند. روزها در اطراف روستا پرسه می زد. خودش را با کاردستی مشغول می کرد. شب که همه جا سکوت بود در آغل نقب می کند. سنگ ها کندن را دشوار می کرد. امّا با سوهان به جانشان افتاده بود. سرانجام نقبی زیر دیوار زد. اندازه هایش برای فرار بس بود. می اندیشید کاش می دانستم این جا کجاست و از کدام طرف باید رفت. تاتارها که هرگز نخواهند گفت. مراقب بود، تا یک روز صاحبش از روستا رفت. پس از غذا از تپه ی پشت روستا بالا رفت تا اطراف را دید بزند. امّا صاحب، پیش از ترک محل، به پسرش گفته بود مراقب باشد هیچگاه ژیلین از نظرش دور نشود. دنبال ژیلین راه افتاد و فریاد زد «نَرو پدرم اجازه نداده است. اگر برنگردی همسایه ها را خبر می کنم.»
ژیلین سعی کرد او را آسوده خیال کند. گفت: «جای دوری نمی خواهم بروم. قصد کرده ام بروم بالای تپه داروهای گیاهی برای مداوای بیماران پیدا کنم. اگر دلت می خواهد همراهم بیا. با این کند و زنجیر که نمی شود فرار کرد. فردا برایت تیر و کمانی خواهم ساخت.»
جوان را راضی کرد. هر دو رفتند. رفتن بالای تپه کار مشکلی نبود. امّاکند و زنجیری که به پا داشت باعث درد و زجر زیاد می شد. هر طور بود ادامه داد. به هر جان کندنی بود خودش را به بالای تپه رساند. نشست و اطراف را نگریست تا جهت ها را تشخیص دهد.
در جنوب، پشت آغل، دره ای بود. گله ای اسب در آن جا چرا می کرد. پایین تر روستای دیگری دیده می شد. پشت آن تپه ای با شیب بیشتر و پس از آن هم باز تپه ای دیگر. میان دره ها، در اُفق آبی رنگ، جنگل بود. پشت آن باز کوه هایی که هرچه دورتر می شدند بلندتر می نمودند. قله بلندترین کوه ها را، برف همرنگ شکر سفید، پوشانده بود. یک قله ی عظیم پوشیده از برف هم از بقیه سرکش تر و سربلندتر بود. در شرق و غرب نیز تپه های همانند بود. این جا و آن جا دودهای روستا دیده می شد. از فکرش گذشت این ها همه سرزمین تاتارهاست. آن گاه متوجّه سمت روسیه شد. زیر پایش رودخانه ای بود و روستایی که در آن می زیست. با باغ های کوچک احاطه شده بود. زن هایی را که کنار آب رخت می شستند، دید. به اندازه ی عروسک بودند. پشت روستا تپه ای دیگر بود. بلندتر از تپه ی روبه روی جنوبی. بعد از تپه ها و زمین های پوشیده از جنگل، دشتی صاف که آبی رنگ می نمود و در دور دست، آن سوی دشت، چیزی که می نمود ابر یا دود است. ژیلین سعی کرد به یاد بیاورد در قلعه ی محل خدمتش، آفتاب از کدام سو سر می زد و در کدام سو غروب می کند. دانست اشتباه نکرده و روس ها باید در آن دشت باشند. دانست وقتی که گریخت باید از میان این دو تپه راه را بجوید. خورشید می خواست پنهان شود. کوه های پوشیده از برف قرمز طلایی شد و تپه های تیره، سیاه تر. تابش غروب، مهی را که از دره برمی خاست و جلگه ای که تصور می کرد قلعه ی روس ها آن جاست، آتشی رنگ کرد. نگاه ژیلین خیره شد. یک چیزی، مثل دودی که از دودکش درآید، می لرزید و تکان می خورد. یقین کرد قلعه ی روس ها در آن جهت است.
دیر بود. صدای اذان بلند شده بود. گله های گوسفند را جا می کردند. گاوها را می دوشیدند. پسرک هم مدام می گفت: بیا برویم خانه. امّا ژیلین هنوز نمی خواست برود.
سرانجام بازگشتند. ژیلین می اندیشید، اکنون که می دانم راه از کدام جهت است وقت فرار کردن است. به دلش گذشت همان شب فرار کند. شب تاریک بود و ماه رو به کاستی می رفت. امّا از بداقبالی، تاتارها همان شب، به روستا بازگشتند. معمولاً گله ی گوسفند را جلو می کردند و می گفتند و می خندیدند. امّااین دفعه گله ای را نیاورده بودند. نعش تاتاری را، برادر تاتار ریش قرمز را که کشته شده بود، آورده بودند. تمام آنان برای خاکسپاری مقتول جمع شده بودند. عبوس و اوقات تلخ بودند. ژیلین هم رفت تماشا.
بی تابوت، نعش را در پارچه ی سفیدی پوشاندند. آن را به بیرون روستا برده روی چمن زیر درخت های چنار گذاشتند. ملا و پیرمرد نیز آمدند. عمامه هایشان را برداشتند. کفش هایشان را درآوردند. کنار هم، نزدیک نعش، روی پاشنه هایشان چمباتمبه زدند.
ملا در جلو بود و مردم پشت سر پیرمرد عمامه به سر صف بسته بودند. پشت سر آنان تاتارهای دیگر. چشم ها رو به پایین بود. ساکت نشسته بودند. مدّت مدیدی چنین گذشت تا ملا سرش را بلند کرد و گفت: «اللّه.» همین یک کلمه را گفت و دوباره همه سرها را پایین انداختند. باز مدّت مدیدی سکوت کردند. بی حرکت بر جای نشسته بودند. نه حرکت می کردند و نه صدایی در می آوردند. باز ملا سرش را بالا گرفت و گفت: «اللّه» و همه تکرار کردند اللّه. اللّه. باز سکوت. نعش روی چمن بی حرکت بود. آنان نیز آن چنان بی حرکت بودند که گویی مرده اند. هیچ کدام نمی جنبیدند. جز صدای به هم خوردن برگ های درخت های چنار، در اثر نسیم، هیچ صدایی نبود. آن گاه ملا دعایی را تکرار کرد. همه برخاستند. نعش را دست گرفتند و نزد گودالی که کنده بودند بردند. گودال معمولی بود. سرداب کوچک زیرزمینی بود. دست ها و پای نعش را گرفته آرام در گودال برده او را نشاندند و دست هایش را روی سینه اش تا کردند.
نوکر مقداری علف بوریا آورد. سرداب را با علف پر کردند و با سرعت روی آن خاک ریختند. زمین را صاف کردند و سنگ را سر گور کار گذاشتند. زمین را لگدکوب کردند. دوباره در صفی روبه روی قبر نشستند. مدت ها سکوت کردند. سرانجام پا شدند و اللّه اللّه گویان آه کشیدند.
تاتار ریش قرمز پولی به پیرمرد داد. او نیز برخاست. تازیانه ای را برداشت و سه بار بر فرق خود کوبید و به خانه ی خودش رفت.
صبح بعد ژیلین تاتار ریش قرمز را دید که با سه نفر دیگر یابویی را به بیرون روستا می بردند. چون از روستا خارج شدند تاتار ریش قرمز نیم تنه اش را درآورد. آستین هایش را بالا زد. بازوان سطبرش پیدا شد. خنجری درآورد. آن را با سنگ تیزکن تیز کرد. تاتارهای همراهش سر یابو را نگاه داشتند. گلوی یابو را پاره کرد. یابو بر زمین افتاد. پوستش را کند. با دست های بزرگش پوست را شکافت. زن ها و بچه ها آمدند تا امعا و احشای یابو را بشورند. یابو را تکه تکه کردند و هر تکه ای به خانه ای برده شد. تمام مردم روستا، برای شرکت در ضیافت تشییع، در خانه ی تاتار ریش قرمز جمع شدند.
سه روز گوشت یابو خوردند و بوزا نوشیدند. برای درگذشته طلب آمرزش کردند. همه ی تاتارها در روستا بودند. روز چهارم هنگام خوردن غذا ژیلین دید می خواهند از روستا بروند. اسب ها را آوردند. آماده کردند. اول ماه بود و شب ها هنوز تاریک.
ژیلین اندیشید، امشب شب فرار کردن است. به کوستیلین گفت. امّا کوستیلین دل و جرات نداشت.
گفت: «چگونه می شود گریخت. حتّی راه را بلد نیستم.»
ــ من راه را بلدم.
ــ حتّی اگر راه را هم بلد باشی یک شبه که نمی توان به قلعه رسید.
ــ اگر نتوانستیم شب را در جنگل خواهیم گذراند. نگاه کن مقداری پنیر ذخیره کرده ام. در این جا نشستن و اندوه خوردن چه سود؟ اگر فدیه ات را بفرستند، خوب، یک چیزی... امّا اگر نتوانسته باشند پول تهیه کنند؟ تاتارها از این که روس ها یکی از آنان را کشته اند خشمگین اند. صحبت از کشتن ماست.
کوستیلین اندکی فکر کرد.
گفت: «خوب. بیا برویم.»
۵
ژیلین خزید توی نقب. آن را گشاد کرد. تا کوستیلین نیز بتواند از آن بگذرد. آن گاه به انتظار نشستند تا روستا به خواب رود.
همه جا را سکوت فرا گرفت. ژیلین از زیر دیوار رد شد و به کوستیلین گفت بیا. کوستیلین رفت توی نقب. پایش به سنگی گیر کرد و صدایش درآمد. صاحب، سگ محافظ درنده ای داشت. خط مخالی بود. اسمش اولیاشین بود. اولیاشین صدا را شنید و پارس کرد. دیگر سگ ها هم به صدا درآمدند. ژیلین، یواش سوت زد و تکه پنیری جلویش انداخت. اولیاشین ژیلین را می شناخت. برایش دُم جنباند.
امّا تاتار صاحب اسیران نیز صدای سگ را شنیده بود و از خانه اش فریاد زد:
«هایت هایت اولیاشین.»
ژیلین پشت گوش های سگ را نوازش داد. سگ آرام گرفت خودش را به پاهای او مالید و باز دُم جنباند. مدتی در گوشه ای پنهان شدند. دوباره همه جا را سکوت گرفت. گوسفندی در آغل سرفه کرد و صدای جریان آب به روی سنگ های نهر می آمد. هوا تاریک بود. ستاره ها بالای سر می درخشیدند. ماه نو، که دو شاخش رو به بالا بود، قرمز رنگ پشت تپه ها فرو می رفت. در دره ها مِه مانند شیر سفید رنگ می نمود.
ژیلین برخاست و گفت: «رفیق راه بیفت.» راه افتادند. چند قدم نرفته بودند که صدای اذان ملا از بالای بام بلند شد که می گفت: اللّه، بسم اللّه الرحمن... معنایش این بود که روستاییان به مسجد بروند، پشت دیواری پناه گرفتند. مدت ها صبر کردند تا تمام اهالی رفتند. سرانجام باز سکوت حکمفرما شد.
«راه بیفتیم، خدا کمکمان کند.» علامت صلیب بر خود کشیدند و بار دیگر راه افتادند. از محوطه ای عبور کردند. از تپه پایین رفتند. به رودخانه رسیدند. از رود گذشتند و در طول دره به راه ادامه دادند.
روی زمین، مه غلیظ بود. امّا در بالا ستاره ها با درخشندگی سوسو می زدند. ژیلین با هدایت ستاره ها راه می رفت. در مه هوا خنک بود و راه آسان. پوتین هایشان، که کهنه و سوراخ بود، ناراحت بود. ژیلین پوتین هایش را درآورد و به دور انداخت و پابرهنه می رفت. از این سنگ به آن سنگ می جست و از روی ستاره ها راه را می یافت. کوستیلن عقب افتاد. گفت یواش تر برو پای من با این پوتین های لعنتی تاول زده است.
ــ در بیاورشان. راه رفتن بی پوتین آسان تر است.
کوستیلین پابرهنه شد. امّابدتر شد. سنگ ها پاهایش را زخم کرد و بیشتر عقب افتاد.
ژیلین گفت: «اگر پاهایت زخم شود دوباره خوب خواهد شد. امّا اگر تاتارها دستگیرمان کنند کشتن ما حتمی است. از زخم پا بدتر است.»
کوستیلین جواب نداد. امّابه راه رفتن ادامه داد. تمام وقت ناله می کرد. مدت ها در طول دره راه رفتند. آن گاه از دست راست صدای پارس سگ آمد. ژیلین ایستاد. اطراف را نگاه کرد. شروع کرد تا از تپه ای بالا رود. با دست هایش راه می جست.
گفت: «عوضی آمده ایم. بیش از اندازه به دست راست پیچیده ایم. روستای دیگری این جاست. همان که از بالای تپه دیدم. باید برگردیم و از تپه طرف چپ بالا رویم. بایستی جنگل آن جا باشد.»
کوستیلین گفت: «یک دقیقه صبر کن، بگذار نفس تازه کنم. پاهایم زخمی و خون آلود است.»
ــ رفیق فکرش را نکن. دوباره خوب خواهد شد. باید آرام جست بزنی، این گونه. ژیلین به عقب دوید، پیچید طرف چپ. از تپه به سوی جنگل بالا رفت. کوستیلین هنوز عقب بود و ناله می کرد. ژیلین گفت: «هیس.» رفت و رفت.
از تپه بالا رفتند. همان طور که ژیلین گفته بود به جنگل رسیدند. از میان بوته های تمشک راه باز کردند. لباس هایشان پاره بود پاره تر شد. سرانجام به راهی رسیدند. آن را دنبال کردند. «ایست.» در راه صدای سم های اسب آمد. گوش به زنگ بر جا میخکوب شدند. صدای پای اسب بود امّا متوقف شد. جلو رفتند باز صدای پا آمد. آن ها که ایستادند صدای پا هم ایستاد. ژیلین خزید به جلو. نزدیک شد. چیزی وسط راه ایستاده بود. مانند اسب بود امّا اسب هم نبود. یک چیز عجیبی روی آن بود که به آدم شباهت نداشت. صدای خِرش خِرش به گوش رسید. ژیلین سوت زد. هرچه بود از راه دررفت و داخل تپه ها شد و صدای شکستن شاخه ها آمد. مثل این که گردبادی می وزد و شاخه ها را می شکند.
کوستیلین چنان ترسیده بود که روی زمین پخش شد. امّا ژیلین خندید. گفت: «گوزن است. نمی شنوی که شاخه ها را با شاخ هایش می شکند؟ ما از او می ترسیدیم. او از ما.»
به راه ادامه دادند. صورت فلکی دب اکبر می خواست غروب کند. نزدیک بامداد بود و نمی دانست که راه را درست می روند یا عوضی. ژیلین تصور می کرد این همان راهی بود که تاتارها او را از این راه به روستا برده بودند و هنوز تا قلعه هفت میل فاصله دارند. امّانشانه ای نمی دید تا مطمئن شود. پس از مدّتی به محوطه ی بازی رسیدند. کوستیلین روی زمین نشست. گفت: «هر کاری می خواهی بکن. دیگر نمی توانم بیایم. پاهایم قدرت ندارند.»
ژیلین سعی کرد او را تشویق کند.
ــ نه. می دانم نمی توانم به قلعه برسم.
ژیلین از کوره در رفت و خشمگین شد گفت:
ــ خداحافظ.
کوستیلین از جا جست و دنبالش رفت. سه میل دیگر راه رفتند. مه در جنگل غلیظ تر شد. جلوی پایشان را نمی دیدند. ستاره ها هم رنگ و رو باخته بودند. ناگهان از جلو صدای سم های اسب آمد. صدای نعلی که به سنگ می خورد واضح بود.
ژیلین روی زمین دراز کشید و گوش بر زمین گذاشت. گفت:
«بله، سواری می آید.»
از راه به کنار شدند. میان بوته ها چمباتمه زدند و صبر کردند. ژیلین به نزدیک راه خزید. تاتاری را سوار بر اسب دید که گاوی را جلو کرده و برای خود زمزمه می کند. تاتار گذشت. ژیلین برگشت نزد کوستیلین. گفت:
ــ خدا رحم کرد و از کنار ما گذشت و ما را ندید. پا شو تا برویم.
ــ نمی توانم. قسم می خورم که نمی توانم. رمق برایم نمانده است.
سنگین و تنومند بود و از سر و رویش عرق می ریخت. در مه یخ کرده بود. پاهایش تمام خونین بود. کاملاً لنگ شده بود. ژیلین زیر بغلش را گرفت تا بلندش کند. ناگهان کوستیلین جیغ کشید. «وای چه دردی.» نزدیک بود قلب ژیلین بایستد. «چرا فریاد می کنی. تاتار هنوز در این نزدیکی است. لابد صدایت را شنیده است.» با خود اندیشید، از پا رفته است. چکارش کنم؟ تنها گذاشتن رفیق که انصاف نیست.
«خیلی خوب پا شو بیا پشت من سوار شو. اگر واقعا نمی توانی راه بروی تو را حمل خواهم کرد.» کوستیلین را به دوش گرفت دست هایش را گذاشت زیر ران های او. در راه جلو رفت.
«محض رضای خدا با دست هایت گلویم را نفشار. دست هایت را روی شانه هایم بگذار.»
بار ژیلین سنگین بود. پاهای خود او نیز زخم شده بود. خسته بود. گاه به گاه می ایستاد تا تعادل بهتری به کوستیلین بدهد. تکانش می داد تا بالاتر روی پشت او جا گیرد و به راه ادامه داد.
تاتار حتما صدای جیغ کوستیلین را شنیده بود. ناگهان صدای تاخت اسب از عقب به گوش ژیلین رسید و صدای زبان تاتاری. پرید وسط بوته ها. تاتار تفنگش را درآورد و شلیک کرد. امّاتیر اصابت نکرد تاتار به زبان خود چیزی گفت و چهار نعل در راه تاخت.
ژیلین گفت رفیق کارمان تمام شد. این سگ می رود و دیگر تاتارها را خبر خواهد کرد و به شکار ما خواهند آمد. اگر از این جا چند میلی دور نشویم کلکمان کنده است.
با خودش گفت این چه باری بود که بر دوش گرفتم. اگر تنها بودم مدت ها بود که از این جا دور شده بودم.
کوستیلین گفت: «تنها برو. چرا باید محض خاطر من نابود شوی؟»
ــ نه نخواهم رفت. رها کردن رفیق دور از مردانگی است.
باز کوستیلین را به پشت کرد. تقریبا نیم میل دیگر این گونه راه پیمودند. هنوز در جنگل بودند و انتهایش پیدا نبود. مه داشت پخش می شد، ابرها جمع می شدند، ستاره ها دیگر پیدا نبودند. ژیلین از پا درآمده بود. به چشمه ای، کنار راه، که اطرافش سنگ چین بود، رسیدند. ژیلین ایستاد و کوستیلین را زمین گذاشت.
«لحظه ای استراحت و کمی آب بنوشیم. مختصر پنیری بخوریم. نباید راه زیادی باقی مانده باشد.» هنوز ننشسته بودند که آب بنوشند ناگهان، از عقب، صدای سم اسب ها را شنیدند. دوباره به میان بوته ها پناه بردند و در سرازیری دراز کشیدند.
صدای تاتارها آمد. همان جایی که از راه بیرون آمده بودند ایستادند. با هم گفتگو کردند. سپس سگی را رها کردند تا بوی آن ها را رد زند. صدای شکستن شاخ و برگ آمد و سگی ناآشنا از پشت تپه ها پیدا شد. درنگ کرد و پارس.
تاتارهای ناشناس آمدند. ژیلین و کوستیلین را گرفتند. دست و پایشان را بستند. گذاشتندشان روی اسب و راه افتادند.
بعد از دو میل به عبدل، صاحب آنان، و دو تاتار دیگر رسیدند. پس از گفتگو با تاتارهای ناشناس، ژیلین و کوستیلین را روی اسب های خود گذاشت. برگشت به روستا.
عبدل دیگر نمی خندید و یک کلمه هم به آن ها نگفت.
صبح به روستا رسیدند. کنار کوچه پیاده شان کرد. بچه ها دورشان جمع شدند. فریاد می زدند. با سنگ آن ها را می زدند و با شلاق افتادند به جانشان.
تاتارها دور یکدیگر حلقه زدند. پیرمردی هم که در پایین تپه می زیست آمده بود. گفتگو می کردند. ژیلین شنید می خواستند تصمیم بگیرند با او و کوستیلین چه کنند. پاره ای می گفتند باید آن ها را به نقاط دورتر کوهستان فرستاد. پیرمرد اصرار داشت آن ها را بکشند.
عبدل با او برخورد کرد و گفت: «از بابت این ها پول داده ام و باید فدیه بگیرم.» پیرمرد گفت: «چیزی به تو نخواهند داد. فقط سیه روزی خواهند آورد. غذا دادن به روس گناه است. کلک آن ها را بکن و کار را تمام کن.»
پراکنده شدند. چون رفتند صاحب نزد ژیلین آمد و گفت اگر تا دو هفته پول فدیه ات نرسد شلاقت خواهم زد. اگر بار دیگر فرار کنی می کشمت. نامه بنویس. نامه درست بنویس.
کاغذ و قلم آوردند و نامه ها را نوشتند. پاهایشان را کند و زنجیر کردند. بردندشان پشت مسجد. انداختند در گودال عمیقی که دوازده پای مربع وسعت داشت.
۶
حال زندگی برایشان واقعا دشوار شده بود. کند و زنجیر آنان را هیچ گاه باز نمی کردند و اجازه ی هواخوری نداشتند. مثل سگ جلویشان خمیر می انداختند. آب خوردن را در قوطی برایشان پایین می فرستادند.
گودال تنگ و مرطوب بود. بوی گند وحشتناکی داشت. کوستیلین سخت بیمار شد. بدنش ورم کرد. همه جایش درد می کرد. یا ناله می کرد یا خواب بود.
ژیلین نیز روحیه اش را باخته بود. روزنه ی امیدی نمی دید و راهی برای فرار به ذهنش نمی رسید. سعی کرد نقبی بکند. امّا خاک نقب را نمی دانست کجا بریزد. صاحب دید. به مرگ تهدیدش کرد.
یک روز کف گودال ناامید نشسته بود. ناگهان کلوچه ای افتاد روی زانویش. بعد یکی دیگر و آن گاه بارانی از آلبالو. بالا را نگاه کرد. دنیا بود. دنیا نگاهش کرد. خندید و دوید رفت. ژیلین اندیشید «شاید دنیا کمکم کند.»
گوشه ای از گودال را پاک و صاف کرد. مقداری گل برداشت و شروع کرد به ساختن عروسک.
تعدادی آدم و اسب و سگ ساخت و با خود گفت: وقتی که دنیا بیاید این ها را برایش به بالا پرتاب خواهم کرد.
روز بعد دنیا نیامد. صدای پای اسب ها آمد. چند نفری از آن کنار گذشتند. تاتارها در مسجد جلسه داشتند. جرومنجر می کردند. چندین بار کلمه ی روس تکرار شد. صدای پیرمرد را می شناخت. با این که نمی فهمید چه می گویند حدس زد که سربازان روسی باید در آن نزدیکی باشند و تاتارها نگران بودند به داخل روستا بیایند. نمی دانستند با اسیران چه کنند.
پس از مدّتی گفتگو پراکنده شدند. ناگهان صدایی از بالای گودال آمد. دنیا را دید که لب گودال چمباتمه زده است و سرش را توی گودال چنان خم کرده بود که سکه های آویخته از گیسوی بافته اش دیده می شد. چشمانش مانند ستاره می درخشید. از آستینش دو تکه پنیر درآورد و برای ژیلین انداخت. ژیلین پنیرها را برداشت و گفت: «چرا پیش از این نیامدی. برایت چند عروسک ساخته ام.» یکی یکی عروسک ها را برایش بیرون انداخت. دختر سرش را تکان داد و نمی خواست نگاهش کند و گفت:
«عروسک نمی خواهم.» مدّتی ساکت نشست. بعد گفت: «ایوان می خواهند تو را بکشند» و با دستش به گلوی خود اشاره کرد.
ــ کی می خواهد مرا بکشد؟
ــ پدرم. پیرمرد می گوید واجب است. دلم برایت می سوزد.
ژیلین گفت: «اگر دلت برایم می سوزد برایم تیرچوبی بزرگی بیاور.» دختر سرش را تکان داد یعنی که نمی توانم. ژیلین دست هایش را به هم قفل کرد و استغاثه کرد «دنیا خواهش می کنم بیاور. دنیای عزیز تقاضا می کنم.»
ــ نمی توانم. همه این جا هستند. مرا خواهند دید. رفت.
نزدیک غروب ژیلین نشسته بود. گاهی بالا را نگاه می کرد. نمی دانست چه روی خواهد داد. ستاره ها پیدا شدند. امّا ماه هنوز در نیامده بود. صدای موذن آمد. آن گاه سکوت. ژیلین حیرت زده می اندیشید که دخترک جرات نخواهد کرد.
ناگهان خاک ریخت روی سرش. بالا را نگاه کرد. دید تیرچوبی بزرگ به اطراف گودال می خورد. سرانجام به ته گودال رسید. ژیلین خوشحال شد. سر تیر را گرفت و آن را پایین آورد. تیر محکمی بود. پیشتر آن را، کنار خانه ی صاحب، دیده بود.
بالا را نگاه کرد. ستارگان در آسمان می درخشیدند. درست لب گودال چشم های دنیا، مانند چشم های گربه، برق می زد. آهسته گفت: ایوان! ایوان! دستش را جلوی صورتش تکان می داد که نشان دهد بایستی آهسته حرف زند.
ژیلین گفت: «چی؟»
ــ همه به جز دو نفر رفته اند.
ژیلین گفت: «خوب کوستیلین پا شو. یک بار دیگر می کوشیم. کمکت می کنم تا بروی بالا.» امّاگوشش بدهکار نبود.»
گفت: «نه. روشن است از این جا نمی توان گریخت. چه انتظاری داری من از این پهلو نمی توانم به آن پهلو شوم و تو می خواهی همراهت فرار کنم؟»
ــ پس خداحافظ. از من دلخور نباشی؟
یکدیگر را بوسیدند. ژیلین تیر را گرفت و به دنیا گفت سر تیر را نگاه دارد و شروع کرد به بالا رفتن. یکی دو بار لغزید. کند و زنجیر مانعش بود. کوستیلین زیر پایش را گرفت. رسید سر گودال. دنیا خنده کنان با دست های کوچکش پیراهنش را گرفت تا کمک کند بیاید بالا. آمد. تیر را بالا کشید و گفت: «دنیا بگذارش سرجایش و الاّ می فهمند و کتکت خواهند زد.»
دنیا تیر را کشان کشان برد. ژیلین از تپه سرازیر شد. از سراشیبی که پایین رفت، سنگ تیزی را برداشت تا با آن قفلِ کند و زنجیر را بشکند. قفل نه تنها محکم بود بلکه دسترسی به آن هم دشوار بود. آن گاه صدای پای کسی را شنید که از تپه پایین می آمد اندیشید «لابد باز دنیا است.»
دنیا آمد سنگ را برداشت گفت: «بگذار من امتحان کنم.» زانو زد سعی کرد قفل را بشکند و باز کند. امّامچ های کوچک دستش که به اندازه ی شاخه ی کوچک درخت بود، نیروی کافی نداشت. سنگ را دور انداخت و گریه سر داد. ژیلین دوباره به قفل ور رفت. دنیا کنارش نشست و دستش را روی شانه ی او گذاشت.
ژیلین اطراف را نگریست، دست چپ، از پشت تپه، نور قرمزی دیده می شد. ماه داشت درمی آمد. با خود گفت: پیش از آن که ماه بلند شود باید از دره گذشته خودم را به جنگل برسانم. پا شد. سنگ را دور انداخت با کند و زنجیر به راه افتاد.
ــ دنیای عزیز خدا نگهدار همیشه به یادت خواهم بود.
دنیا دست زد به بدنش تا جایی پیدا کند و پنیرهایی را که برایش آورده بود در آن جا بنهد. پنیرها را گرفت. «کوچولو تشکر. وقتی که من رفتم چه کسی برایت عروسک خواهد ساخت؟» سرش را نوازش کرد. دنیا به گریه افتاد. صورتش را در دست هایش پنهان کرد. مثل بز از تپه بالا رفت. صدای به هم خوردن سکه های آویزان از گیسوانش شنیده می شد.
ژیلین بر خود صلیب کشید. قفلِ کند و زنجیر را دست گرفت تا صدا نکند. راه افتاد. به سوی جایی که ماه می خواست از آن جا سر بزند، نگاه کرد. راه را بلد شده بود. اگر مستقیم می رفت می بایست شش میل راه برود. کاشکی پیش از آن که ماه در آید می توانست به جنگل برسد. از رودخانه گذشت. نور پشت تپه ها روشن تر شد. آن دره را با نگرانی پشت سر گذاشت. ماه هنوز پیدا نشده بود. نور درخشان تر شد. یک سوی دره روشن تر و روشن تر می شد. سایه ها به سوی پایین تپه دراز می شدند و نزدیک و نزدیک تر به او می خزیدند.
ژیلین در سایه ها راه می رفت، شتاب داشت. امّاماه تندتر بالا می آمد. سر تپه ها را کاملاً روشن کرده بود. نزدیک جنگل که رسید ماه نقره ای از پشت تپه ها درآمد و همه جا مانند روز روشن شد. یک یک برگ های درخت ها دیده می شد. تپه روشن بود امّا ساکت. انگار چیزی زنده نبود. صدایی نبود به جز صدای آب رودخانه. سکوت بود.
ژیلین، بی برخورد با کسی، به جنگل رسید. گوشه ی تاریکی را گزید و نشست نفسی تازه کند. آرام گرفت. یکی از پنیرها را خورد. سنگی پیدا کرد بار دیگر سعی کرد قفلِ کند و زنجیر را بشکند. دست هایش زخم شد. نتوانست قفل را بشکند. پا شد و راه افتاد.
پس از یک میل از پا درآمد. پاهایش سخت درد می کرد. هر ده قدم ناچار بود بایستد. با خود گفت چاره ای نیست. به هر قیمت که شده باید ادامه دهم. اگر بنشینم دیگر پا نخواهم شد. به قلعه نخواهم رسید. صبح که دمید در جنگل پنهان می شوم. خواهم خوابید تا شب دوباره راه بیفتم.
تمام شب راه رفت. دو تاتار اسب سوار از نزدیکی او گذشتند. امّا از مدّتی پیش صدای آن ها را شنیده بود. در پشت درختی پنهان شد.
رنگ ماه پرید و شبنم چکید. نزدیک سحر بود. هنوز ژیلین به پایان جنگل نرسیده بود. اندیشید سی قدم دیگر می روم آن گاه برمی گردم به داخل جنگل تا بنشینم.
سی قدم دیگر رفت. دید به آخر جنگل رسیده است. رفت لب دشت. هوا روشن بود. دشت روبه رویش بود و قلعه میان آن. طرف چپ نزدیک پایین سراشیبی آتشی خاموش می شد. دودش در اطراف پراکنده بود. چند نفر دور آتش بودند. خیره شد. برق تفنگ ها را دید. سرباز بودند. قزاق ها.
ژیلین از خوشحالی در پوست نمی گنجید. هرچه نیرو داشت جمع کرد تا از سراشیبی تپه پایین رود. با خود گفت: «خدا نکند تاتار سواری مرا در این دشت ببیند. با این که نزدیک شده ام امّامحال است بتوانم به موقع خودم را برسانم.» هنوز این اندیشه از ذهنش نگذشته بود که دویست یارد آن طرف تر، روی تپه ی دست چپ، سه تاتار را دید. آن ها نیز او را دیدند و به سویش تاخت کردند. نزدیک بود قلبش بایستد. دست هایش را تکان داد و با تمام نیرویش فریاد زد: «برادران کمک. برادران کمک.»
قزاق ها صدایش را شنیدند. جمعی از آنان سوار شدند و تاختند تا از جلوی تاتارها سر درآورند. قزاق ها دور بودند. تاتارها نزدیک. امّا ژیلین نیز یک بار دیگر تمام توانش را به کار گرفت و زنجیرش را به دست. به طرف قزاق ها دوید. نمی دانست چه می کند. پشت سر هم علامت صلیب بر خود می کشید و فریاد می زد: «برادران، برادران، برادران، برادران.»
قزاق ها تقریبا پانزده نفر بودند. تاتارها ترسیدند. پیش از آن که به ژیلین برسند، ایستادند. ژیلین افتان و خیزان خود را به قزاق ها رساند. دوره اش کردند و سوال پیچ. «کی هستی؟ چی هستی؟ از کجا می آیی؟»
ژیلین دیگر اختیار خودش را نداشت. گریه می کرد و می گفت: «برادران. برادران.»
سربازها هم از راه رسیدند. اطراف ژیلین گردآمدند... یکی به او نان داد. دیگری کلوچه و سومی مشروب. یکی هم شنلی رویش انداخت و نفر دیگری مشغول شد تا قفلِ کند و زنجیرش را بشکند.
افسرها شناختندش و سوارش کردند و به قلعه بردند. سربازان از بازگشت او خوشحال شدند. تمام دوستانش او را حلقه کردند.
ژیلین شرح ماجرا را برایشان بازگو کرد. افزود: «این بود شرح مرخصی رفتن و داماد شدن بنده. معلوم است که قسمت چنین نبوده است.»
به عنوان قزاق به خدمت ادامه داد. یک ماهی گذشت تا کوستیلین آزاد شد. پنج هزار روبل فدیه پرداخت کرده بود. وقتی آوردنش در حال مردن بود.

بخش اول: داستان هایی برای نوجوانان

خدا آگاه است و صبور

در شهر ولادیمیر، بازرگان جوانی، ایوان دیمتریچ اکسینوف نام، زندگی می کرد. دو دکان داشت و خانه ای از خودش.
اکسینوف خوشرو بود. موهای مجعد داشت. سخن او شیرین و صدایش گرم و دلنواز بود. در جوانی مشروب خور بود. اگر زیاده روی می کرد کافه را به هم می زد. امّا پس از ازدواج مشروب خوردن را کنار گذاشت. تنها گاهی لب تر می کرد.
در تابستانی عازم شرکت در بازار مکاره ی نیژنی شد. چون با خانواده اش خداحافظی کرد همسرش گفت: «ایوان دیمتریچ امروز سفر نرو. دیشب رویایی داشتم که برایت آمد نداشت.»
اکسینوف خندید و گفت: «لابد واهمه داری در میخواری زیاده روی کنم.»
همسرش پاسخ داد: «نمی دانم از چه واهمه دارم. تنها می دانم رویای بدی داشتم. در خواب دیدم چون از سفر بازگشتی و کلاهت را از سرت برداشتی، موهایت سفید شده بود.»
اکسینوف باز خندید و گفت: «این نشانه ی خوش یمنی است. خواهی دید تمام کالایم را در بازار خواهم فروخت و برای تو نیز سوغات خواهم آورد.»
خداحافظی کرد. سوار درشکه اش شد. رفت.
در نیمه ی راه با بازرگانی آشنا برخورد. شب در مسافرخانه ای بیتوته کردند. با هم چایی نوشیدند. سپس به اتاق هایی، که به هم راه داشتند، رفتند تا بخوابند. اکسینوف سحرخیز بود. می خواست تا هوا گرم نشده راه بیفتد. پیش از سحر برخاست. به راننده اش گفت درشکه را آماده کند.
سپس نزد صاحب مسافرخانه (که در کلبه ی پشت عمارت می زیست) رفت. حسابش را پرداخت. سفر را ادامه داد.
پس از پیمودن بیست و پنج میل راه توقّف کرد تا به اسب ها علوفه دهد. در دهلیز مسافرخانه استراحت کرد. دستور داد برایش سماوری روشن کنند. گیتارش را برداشت بنوازد. ناگهان درشکه ای سه اسبه، که بر گردن اسب هایش زنگوله ها آویزان بود، از راه رسید. افسری همراه دو سرباز پیاده شد. نزد اکسینوف آمد. او را سوال پیچ کرد. کیست؟ از کجا می آید؟ اکسینوف پرسش ها را پاسخ داد و افزود برایت چایی بریزم؟ امّا افسر به بازجویی ادامه داد و پرسید: «دیشب کجا بودی؟ تنها بودی یا با بازرگانی؟ آن بازرگان را امروز صبح دیدی؟ چرا پیش از سحر از مسافرخانه درآمدی؟»
اکسینوف دلیل این پرسش ها را نمی دانست امّا تمام آن چه را روی داده بود، بازگو کرد. پرسید چرا از من چنان بازجویی می کنی که گویا دزد یا راهزن هستم؟ سرم به کار خودم گرم است. نیازی به بازجویی از من نیست.
افسر سربازها را پیش خواند و گفت: «من مامور انتظامی این ناحیه ام و اگر از تو بازجویی می کنم به این دلیل است که دیشب بازرگان هم سفرت را کشته و گلویش را بریده اند، باید اثاثیه ی تو را بازرسی کنم.»
به درون ساختمان رفتند. سربازها اثاثیه ی اکسینوف را باز کردند و جستجو. ناگهان افسر در کیسه ای کاردی یافت. فریاد کشید: «این کارد مال کیست؟» اکسینوف دید از کیسه ی او کاردی خون آلود بیرون آورده اند. ترسید.
«چرا این کارد خون آلود است؟»
اکسینوف می خواست پاسخ دهد. امّا زبانش بند آمده بود. با لکنت زبان گفت: «نمی دانم مال من نیست.»
«افسر گفت امروز صبح جسد گلو بریده ی بازرگان را در اتاقش یافته اند. تو تنها کسی هستی که می توانستی این کار را بکنی زیرا در اتاق از داخل قفل بود و کسی در آن جا نبود. این کارد خون آلود هم میان اثاثیه ی تو پیدا شد. از قیافه و رفتارت پیدا است که جنایت کار تویی. بگو چرا او را کشتی؟ چه مبلغ پول از او دزدیده ای؟»
اکسینوف سوگند خورد چنین نکرده است. پس از صرف چایی، دیگر بازرگان را ندیده بود. به جز هشت هزار روبل خود پولی ندارد. کارد مال او نیست. امّا صدایش محکم نبود. رنگش پریده بود. از ترس می لرزید. مقصر می نمود.
افسر انتظامی به سربازان امر کرد اکسینوف را ببندند و سوار وسیله کنند. پاهایش را بستند و در تَه ارابه جا دادند. اکسینوف گریه و زاری ها کرد. پول و کالایش را از او گرفتند. او را به زندان نزدیک ترین شهر انداختند. در ولادیمیر راجع به خلق وخوی او تحقیق شد. بازرگانان و دیگر ساکنان شهر گفتند: «در جوانی مشروب خور و ولگرد بود امّا حال آدم خوبی است» آن گاه دادگاهی شد. متهم بود بازرگانی اهل ریزان را به قتل رسانده. بیست هزار روبل پول او را دزدیده است.
زنش، که به روز سیاه نشسته بود، نمی دانست چه باید بکند. کودکانش همه کوچک بودند. یکی از آن ها شیرخواره بود. بچّه ها را برداشت، به شهری که شوهرش در آن زندانی بود، رفت. اجازه ی ملاقات نمی دادند. امّا پس از التماس و استغاثه ی زیاد مسئولین اجازه دادند. زن را نزد شوهر بردند. از دیدن شوهر با لباس زندان و زنجیر بر پا، آن هم در میان جنایت کاران و دزدان، غش کرد. مدّتی بیهوش بود. چون حال آمد کودکانش را در آغوش گرفت و نزد شوهرش نشست. از آن چه روی داده بود پرسید. همه را برایش گفت. زن پرسید: حال چه باید کرد؟
ــ بایستی به تزار عریضه داد تا از نابود شدن آدمی بی گناه جلوگیری کند.
زنش گفت: عریضه ای برای تزار فرستاده است امّا رد شده است.
اکسینوف جواب نداد. سرش را پایین انداخت.
آن گاه همسرش گفت: «بیخود نبود که خواب دیدم موهای سرت سفید شد. یادت می آید؟ آن روز نمی بایست به سفر می رفتی.» انگشتانش را میان موهای او کرد و گفت: «وانیه عزیزم راستش را به همسرت بگو. تو او را کشتی؟»
اکسینوف گفت: «پس تو هم به من مظنونی؟» صورتش را با دست هایش پوشاند و به گریه افتاد. سپس سربازی آمد و گفت ملاقات تمام شد. اکسینوف برای آخرین بار با خانواده اش خداحافظی کرد.
چون رفتند اکسینوف گفته ها را از نظر گذراند. یادش افتاد حتّی همسرش نسبت به او بدبین است. با خودش گفت: «فقط خدا از همه چیز آگاه است و باید به او پناه جست تا عنایت کند.» دیگر عریضه ای ننوشت. تقاضای شفاعت نکرد. از همه قطع امید کرد. تنها به درگاه خدا پناه برد...
اکسینوف محکوم به شلاق و کار اجباری در معدن شد. چون جای زخم های شلاق بهبودی یافت همراه دیگر محکومین به سیبریه فرستاده شد. بیست و شش سال به عنوان محکوم در سیبریه بود. موهایش مانند برف سفید شد. ریشش دراز و تُنک و خاکستری رنگ شد. خنده از لبش محو شد. قوز درآورد. آهسته راه می رفت. کم حرف می زد. هیچگاه نمی خندید. همیشه دعا می کرد.
اکسینوف در زندان کفش دوزی یاد گرفت. درآمد اندکی پیدا کرد. کتاب «زندگینامه ی قدیسین» را خرید. تا وقتی که روز بود و زندان روشن، این کتاب را می خواند. روزهای یکشنبه در کلیسای زندان رساله های حواریون را تلاوت می کرد. چون هنوز صدایش خوب بود مداحی نیز می کرد. مسئولین زندان به علّت بی آزاری اکسینوف را دوست داشتند. دیگر زندانیان به او احترام می گذاشتند. هرگاه از مسئولین زندان تقاضایی داشتند اکسینوف سخنگوی آنان بود. اگر میان زندانیان اختلافی پیدا می شد، برای حل اختلاف، نزد اکسینوف می آمدند تا داوری کند.
هیچ خبری از خانه و خانواده اش نداشت. حتّی نمی دانست آیا همسر و کودکانش هنوز زنده اند یا نه. یک روز گروه تازه ی محکومین را به زندان آوردند. عصر، دیگر زندانیان، دور آنان جمع شده پرسیدند اهل کدام شهر و روستایند و اتهام آن ها چه بوده است؟ اکسینوف نیز نزد تازه واردین، غمزده، نشسته بود. به آنچه گفته می شد گوش می داد.
یکی از محکومین تازه وارد که تنومند، قد بلند و شصت ساله بود و ته ریشی داشت برای دیگران تعریف کرد اتهام او چه بوده است.
«دوستان! اسبی به سورتمه ای بسته بود. من باز کردم و بردم. چون دستگیر شدم متهم به دزدی شدم. هرچه گفتم اسب را سوار شده بودم تا زودتر به خانه ام برسم و اسب را وِل کنم کسی باورش نشد. از این ها گذشته صاحب سورتمه از دوستان من بود. بنابراین تقصیری ندارم. امّا گفتند: «نه. اسب را دزدیده ای.» کسی نبود بگوید کجا و چگونه آن را دزدیده بودم. البتّه یک وقتی، خطای بزرگی مرتکب شده بودم. حق بود مدّت ها پیش به این جا آورده بودنم. امّا آن وقت کسی متوجّه نشد. اکنون بی دلیل و مدرک مرا بی گناه به این جا آورده اند. پیش از این هم به سیبریه آورده بودنم امّا ماندگار نشدم.»
کسی پرسید: اهل کجا هستی؟
ــ اهل ولادیمیر. خانواده ام در آن شهرند. اسمم مکار است. امّا مرا سمنیخ می خوانند.
اکسینوف سرش را بلند کرد و گفت: «سمنیخ بگو از خانواده ی اکسینوف، بازرگان اهل ولادیمیر، خبری داری؟ آیا هنوز زنده هستند؟»
ــ البتّه که آن ها را می شناسم. خانواده ی اکسینوف وضع خوبی دارند امّا پدرشان مانند ما مجرم و در سیبریه است. امّا پدربزرگ! تو را برای چه این جا آورده اند؟
اکسینوف نمی خواست داستان سیاه روزی خود را بازگو کند. آهی کشید و گفت: «برای گناهانم. بیست وشش سال است که این جا هستم.»
مکار سمنیخ پرسید: «چه گناهی؟»
اکسینوف پاسخ داد: «خوب. لابد مستحق کیفر بوده ام.» توضیح بیشتری نداد امّا همراهانش برای زندانیان تازه وارد، شرح حال اکسینوف را گفتند که چگونه کسی بازرگانی را کشته و کارد خون آلود را در اثاثیه ی اکسینوف نهاده و او را بی گناه محکوم کرده بودند. مکار سمنیخ چون از ماجرا آگاه شد اکسینوف را نگاه کرد و با دستش بر ران خود زد و گفت: «شگفت انگیز است. واقعا شگفت انگیز است. امّا پدربزرگ چرا این قدر شکسته شده ای؟»
دیگران سوال کردند چرا شگفت زده شده است؟ پیش از این اکسینوف را کجا دیده بود؟ امّا مکار پاسخی نداد. تنها گفت: «بچه ها واقعا شگفت انگیز است که من در این جا با اکسینوف روبه رو شوم.»
این گفته سبب شد اکسینوف بیندیشد نکند این مرد می داند بازرگان را چه کسی کشته است. پس گفت: «سمنیخ شاید از این ماجرا خبر داری؟ شاید پیش از این مرا در جایی دیده ای؟»
ــ مگر می شود بی خبر بود. دنیا پر از شایعه است. از آن حادثه مدّت ها گذشته است. اگر هم چیزی شنیده بودم فراموشم شده است.
اکسینوف پرسید: «شاید شنیده باشی چه کسی آن بازرگان را به قتل رساند؟»
مکار خندید و گفت: «لابد قاتل همان کسی است که کارد خونین در اسباب های او پیدا شد. اگر کس دیگری هم قاتل باشد مگر این ضرب المثل را نشنیده ای «دزد آن کسی است که گیر می افتد.» چگونه می توان کارد را در کیسه ای گذاشت که زیر سر تو بود؟ حتما از خواب بیدار می شدی.»
بعد از شنیدن این جملات اکسینوف یقین کرد قاتل بازرگان، همین شخص است. پا شد از آن جا رفت. تا صبح بیدار ماند. حال بسیار بدی داشت. منظره های گوناگون از نظرش می گذشت. صحنه ی خداحافظی با همسرش، روزی را که می خواست به بازار نیژنی برود، به یاد آورد. گویی آن روز بود. صورت و چشمان و حرف زدن و خنده ی زنش را مجسم می کرد. فرزندان کوچکش را می دید. یکی از آن ها شنلی بر دوش داشت. دیگری در آغوش مادرش بود. آن گاه خودش را به یاد آورد. جوان، بشاش و خنده رو. یادش آمد چگونه در ایوان مسافرخانه، که آن جا دستگیرش کرده بودند، نشسته بود و گیتار می نواخت. چگونه شاد و بی غم بود.
در ذهنش محلی را که در آن جا شلاق خورده بود مجسم ساخت و میرغضب و مردمی که به تماشا در اطراف ایستاده بودند. زنجیرها، قطار محکومین، بیست وشش سال تمام حبس و پیری زودرس را. تمام این اندیشه ها چنان اندوهگینش ساخت که می خواست خودکشی کند.
اکسینوف به خود گفت تمام این ها تقصیر این مرد رذل و بدذات است. آن چنان خشمی نسبت به مکار سمنیخ پیدا کرد که واجب می دید، حتّی به قیمت نابودی خود، از او انتقام بگیرد. تمام شب را دعا خواند امّا آرامش نیافت. در اثنای روز به مکار سمنیخ نزدیک نشد. حتّی نگاهش هم نکرد. دو هفته ای این گونه گذشت. شب ها خواب به چشمش نمی آمد. چنان احساس دلمردگی داشت که نمی دانست چه کند.
یک شب در زندان راه می رفت دید از زیر یکی از سکوهایی که زندانیان روی آن می خوابیدند خاک بیرون می ریزد. درنگ کرد ببیند خاک از کجا می آید. ناگهان مکار سمنیخ از زیر سکو بیرون آمد. از دیدن اکسینوف وحشت کرد. اکسینوف خواست بی آن که او را نگاه کند از کنارش بگذرد. امّا مکار دستش را گرفت و گفت زیر دیوار سوراخی کنده است و خاک های نقب را در پوتین خود می نهد و چون زندانیان را برای اعمال شاقه سرِ کار می برند خاک را بیرون می ریزد و افزود:
«پیرمرد اگر دهنت را قفل کنی تو را هم همراه خواهم برد. اگر خبرچینی کنی مرا زیر شلاق خواهند کشت امّا یقین بدان که اول تو را نابود خواهم کرد.»
اکسینوف از خشم می لرزید. به دشمن خود نگریست. دستش را آزاد ساخت و گفت: «علاقه به فرار ندارم و لازم هم نیست مرا بکشی. مدّت ها قبل مرا نابود ساختی. امّا راجع به خبرچینی شاید بکنم، شاید هم نکنم. بسته به مشیت خدا است.»
روز بعد زندانیان را سر کار می بردند. زندانبانی دید که از پوتین های یکی از زندانیان خاک بیرون می ریزد. زندان را بازرسی کردند. نقب پیدا شد. رییس زندان آمد. از یک یک زندانیان بازجویی کرد تا معلوم کند کندن نقب کار کی بوده است. همه منکر شدند. هر کس خبر داشت مکار سمنیخ را لو نداد. می دانستند به قصد کشت شلاق خواهد خورد. سرانجام رییس زندان رو به اکسینوف، که می دانست مردی راستگو است، کرد و گفت:
ــ پیرمرد تو آدم راست و درستی هستی. تو را به خدا قسم می دهم بگو چه کسی نقب را حفر کرده است؟
مکار سمنیخ آرام و بی اضطراب ایستاده بود و صحنه را می نگریست. حتّی به اکسینوف نگاه هم نینداخت. دست ها و لب های اکسینوف می لرزید. تا مدتی نتوانست لب باز کند.
می اندیشید «چرا باید راز کسی که مرا نابود کرده است پنهان کنم. بگذار تا سزای بلایی را که سر من آورده ببیند. امّا اگر او را لودهم شاید زیر شلاق بمیرد. شاید هم قضاوتم درباره ی او اشتباه باشد. گذشته از این، لودادن چه سودی خواهد داشت؟»
رییس زندان سوال خود را تکرار کرد.
ــ پیرمرد حرف راست را بگو. چه کسی زیر دیوار نقب زده است؟
اکسینوف نگاهی به مکار سمنیخ انداخت و گفت: «قربان نمی توانم. مشیت خداوند این است که چیزی نگویم. هر کار دلت می خواهد با من بکن. صاحب اختیارید.»
هرچه رییس زندان اصرار کرد فایده ای نداشت. موضوع مجمل ماند.
شب اکسینوف در جای خود دراز کشیده بود. می خواست خوابش ببرد کسی آرام و بی صدا آمد و روی تخت او نشست. اکسینوف در تاریکی نگاه کرد. مکار را شناخت. گفت: «از من چه می خواهی؟ چرا این جا آمدی؟»
مکار سمنیخ سکوت کرد. اکسینوف از جای برخاست و گفت: «از جان من چه می خواهی؟ پاشو برو. و الاّ محافظین را خبر خواهم کرد.»
مکار سمنیخ سر بیخ گوش اکسینوف آورد و گفت: «ایوان دیمتریچ مرا ببخش.»
اکسینوف گفت: «چرا؟ چه را ببخشم؟»
ــ من همان کسی هستم که بازرگان را کشت و کارد را در میان اثاثیه ی تو پنهان کرد. آن شب قصد داشتم تو را نیز بکشم. امّا صدایی از بیرون آمد. کارد را در کیسه ی تو پنهان کردم و از پنجره گریختم.
اکسینوف ساکت بود. نمی دانست چه بگوید. مکار سمنیخ از سکوی خواب پایین رفت. روی زمین زانو زد و گفت: «ایوان دیمتریچ مرا ببخش. محض رضای خدا مرا ببخش. من اقرار خواهم کرد قاتل بازرگان هستم تا تو را آزاد کنند و نزد خانواده ات بازگردی.»
اکسینوف گفت: «برای تو حرف زدن آسان است، باعث شدی بیست وشش سال من زجر بکشم. کجا می توانم بروم؟ همسرم مرده است. فرزندانم فراموشم کرده اند. جایی را ندارم بروم.»
مکار سمنیخ پا نشد. سرش را بر زمین کوبید و التماس کرد «ایوان دیمتریچ مرا ببخش. آن وقتی که شلاق می خوردم این گونه که اکنون عذاب می بینم درد نداشت...تو به من رحم کردی و مرا لو ندادی. محض رضای خدا من بدبخت و سیه کار را ببخش.» گریه کرد. از گریه ی او اکسینوف هم به گریه افتاد.
گفت: «خدا تو را خواهد بخشید. شاید من صد بار از تو گناهکارترم.» «پس از گفتن این حرف دلش آرام گرفت. آرزوی رفتن به سر خانه و زندگی از سرش پرید. دیگر نمی خواست از زندان آزاد شود، تنها تمنایش این بود لحظه ی آخر او برسد.
به رغم آن چه اکسینوف گفته بود مکار سمنیخ به جرم خود اعتراف کرد. وقتی حکم آزادی اکسینوف رسید مدّت ها بود مرغ جانش از قفس جسمش آزاد شده بود.

شکار خرس

رفته بودیم شکار خرس. خرسی را دوستم زده بود. زخمی شده بود. رد خون روی برف پیدا بود. خرس گریخته بود.
گروهی در جنگل گرد هم جمع شدیم تا مشورت کنیم که هم اکنون خرس را دنبال کنیم یا دو سه روزی حوصله کنیم تا آرام شود و غافل. از روستاییانی که خرس ها را به تیررس می راندند پرسیدیم: «امکان دارد همین امروز خرس را دوره کنیم؟»
خرس ران پیری گفت: «ممکن نیست. باید صبر کنید تا آرام بگیرد. پنج روز دیگر می شود دوره اش کرد. اگر حالا تعقیبش کنید خواهد ترسید. در کنجی خواهد خزید و فرار خواهد کرد.» امّا خرس ران جوان گفته ی پیرمرد را نمی پذیرفت و می گفت: «هم اکنون دوره کردن خرس ممکن است.»
می گفت: «با این برفی که نشسته است خرس فربه نمی تواند زیاد دور شود. پیش از آن که هوا تاریک شود، همین دور و بر، در گوشه ای پناه خواهد جست. اگر هم چنین نکند من که کفش برفی بر پا دارم از خرس تندتر حرکت کرده از جلویش سر در می آورم.»
دوست من مخالف تعقیب خرس بود و حوصله توصیه می کرد. گفتم جرّوبحث لازم نیست. هر طور صلاح می دانی بکن. امّا من رد خرس را با کمک دمیان دنبال خواهم کرد. اگر توانستیم پیدایش کنیم چه بهتر. اگر هم پیدا نشد چیزی از دست نداده ایم. هنوز خیلی به غروب مانده. کار دیگری نداریم.
قرار بر همین شد.
دیگران رفتند سراغ سورتمه ها و به روستا بازگشتند. من و دمیان چند قرص نان برداشتیم. در جنگل ماندیم.
چون رفتند، من و دمیان، تفنگ هایمان را آزمایش کردیم. دامن لباس های گرممان را به کمرمان گره زدیم. رد خون را گرفتیم و راه افتادیم. هوا خوب و آرام و یخبندان بود. راه پیمایی با کفش برفی آسان نبود. برف عمیق و نرم بود. با این که یخبندان بود برف منجمد نشده بود. روز پیش برف تازه آمده بود. کفش های برفی ده پانزده سانتیمتر، شاید هم بیشتر، در برف فرومی رفت.
ردّ خرس از دور پیدا بود. می دیدیم از کدام طرف و کجا رفته بود. گاهی تا شکمش در برف فرورفته بود. به دنبال خود برف را شخم زده بود. تا وقتی که زیر درخت های تناور بودیم جای پای خرس را در نظر داشتیم. امّا رسیدیم به بیشه ای از صنوبرهای کوچک. دمیان ایستاد و گفت: «حال از راه باید رفت کنار و دید از کجا زده بیرون. لابد در گوشه ای پناه جسته است. جای نشستن خرس روی برف پیداست. حال بایستی دور بزنیم. امّا کاملاً بی صدا. نه بلند حرف بزن و نه سرفه کن. و الاّ می ترسد و رم می کند.»
رد را رها کردیم و پیچیدیم طرف چپ. تقریبا پانصد یارد راه رفتیم. دوباره رد پای خرس در جلویمان پیدا شد. رد را دنبال کردیم. به راهی رسیدیم. ایستادیم. راه را نگاه کردیم ببینیم خرس از کدام طرف رفته است. این جا و آن جا ردّ چنگ و پای خرس پیدا بود. این طرف و آن طرف هم نشانه ی کفش چوبی روستاییان دیده می شد. ظاهرا خرس به طرف روستا رفته بود.
راه را دنبال کردیم و دمیان گفت:
«پاییدن راه بی فایده است. از نشانه های روی برف های صاف دو طرف راه باید تشخیص داد به طرف راست پیچیده یا چپ. لابد باید به طرفی پیچیده باشد. به طرف روستا نخواهد رفت.»
یک میل در طول راه رفتیم تا رد پای خرس را که از راه بیرون زده بود، دیدیم. با دقّت و حوصله جای پایش را ورانداز کردیم. حیرت زده شدیم. در این که جای پای خرس بود حرفی نبود. حیرت از این بود که خرس از راه به سوی جنگل نرفته بود. از جنگل آمده بود توی راه. سر انگشتان پایش روبه راه بود.
گفتم:
ــ لابد این خرس دیگری است.
ــ نه همان است امّا کلک زده. هنگام بیرون رفتن از راه، عقب عقبکی، رفته است. رد را ادامه دادیم. دیدیم همین طور است. تقریبا ده قدم عقب عقبکی رفته بود و بعد، پشت درختی، رویش را برگردانده و در خطی راست رفته بود. دمیان ایستاد و گفت.
ــ حال به یقین دوره اش خواهیم کرد. روبه رو مردابی است. باید به آن جا پناه برده باشد. برویم.
برای دور زدن وارد بیشه ی درختان صنوبر شدیم. من از نا رفته بودم. راه پیمایی دشوارتر و دشوارتر می شد. روی بوته های سرو کوهی لغزیدم. کفش های برفیم گیر کرد. چند لحظه بعد نزدیک بود به تنه ی درخت صنوبری بخورم. چون تمرین نداشتم کفش های برفیم از پایم درآمد. سرانجام با کنده ی تنه ی درختی، زیر برف مانده، تصادم کردم. خسته و مانده بودم. عرق از سر و رویم می چکید. شنل پوست خزم را درآوردم. درعوض دمیان، مانند زورق، روی برف ها می لغزید. گویی کفش های برفی او صاحب اختیار خود بود. یک بار نشد به چیزی بر بخورد یا یک بار بلغزد. شنل پوست خزم را گرفت و روی شانه اش انداخت. مرا به طی کردن راه تشویق کرد.
دو میل دیگر رفتیم. از آن سوی مرداب سر درآوردیم. عقب افتاده بودم. کفش های برفیم درمی آمد. پایم سکندری می خورد. ناگهان دمیان، که جلو بود ایستاد، دستش را بلند کرد. چون به او رسیدم خم شد و با دستش نشان داد. زیر لب گفت:
«کلاغ زاغی پر سر و صدایی را که روی آن بوته ها نشسته می بینی؟ بوی خرس از دور به دماغش رسیده. باید همان جا باشد.»
برگشتیم. نیم میل دیگر رفتیم. به راه باریک آشنا رسیدیم. یک بار تمام خرس را دور زده بودیم. حال خرس در میان محوطه ای بود که ما ردّ زده بودیم. ایستادیم، کلاهم را برداشتم و تمام دکمه هایم را باز کردم. چنان گرمم بود که گویی در حمام بخار بودم. مثل موش آبکشیده بودم. دمیان هم رنگ و رویش بر افروخته بود. با آستینش عرق هایش را پاک می کرد.
گفت:
ــ قربان تکلیف خود را انجام دادیم. حال باید نفس تازه کنیم.
قرمزی غروب از میان جنگل نمایان بود. کفش های برفی را درآوردیم. روی همان ها نشستیم. از کیسه نان و نمک درآوردیم. نخست مقداری برف خوردم و آن گاه نان. چنان نان به دهانم مزه داد که پنداشتم هیچ گاه در تمام زندگیم نانی بدان خوشمزگی نخورده بودم. همان جا آرام گرفتیم. تا هوا می خواست تاریک شود از دمیان پرسیدم: «آیا با روستا فاصله ی زیادی داریم؟» گفت: «بله. تقریبا هشت میل. شب بدان جا خواهیم رفت. امّا اکنون باید استراحت کنیم. بهتر است پالتوی پوستتان را بپوشید وگرنه سرما می خورید.»
دمیان برف ها را صاف کرد. چند شاخه از درختان صنوبر کند. با آن ها جای خوابی درست کرد. کنار هم دراز کشیدیم. سرهایمان را روی بازوانمان نهادیم. به یاد نمی آورم چگونه خوابم برد. دو ساعت بعد از شنیدن شکسته شدن شاخه های درخت بیدار شدم.
چنان خواب عمیقی رفته بودم که نمی دانستم کجایم. اطراف را نگریستم. زیبایی حیرت انگیزی بود. در تالاری بودم. نورِ ستون های بلورین و درخشان آن خیره کننده بود. بالا را نگاه کردم، از میان تور سفید ظریفی، طاقی ضربی و ظلمانی دیدم که روی آن منجوق رنگی کار گذارده بودند. پس از نگاه فراوان به یاد آوردم در جنگلم و آن چه را من تالار و ستون های بلورین پنداشته بودم درخت های پوشیده از برف و شبنم یخ زده بود و منجوق رنگی ستارگانی بود که از میان شاخه ها چشمک می زد.
شب هنگام شبنم یخ زده ریخته بود و شاخه ها را پوشانده بود. روی دمیان را هم گرفته بود. بالاپوش پوستی من نیز پوشیده از شبنم یخ زده بود. دمیان را بیدار کردم. کفش های برفی را پوشیدیم. سکوت جنگل را فرا گرفته بود. تنها صدای کفش های برفی ما روی برف های نرم به گوش می رسید. گاه گاهی صدای شاخه ای که از سنگینی برف می شکست در جنگل طنین می انداخت. یک بار صدای موجودی زنده را شنیدیم. چیزی نزدیک ما تکان خورد و رم کرد و رفت. مطمئن بودم خرس بود. امّا چون به جایی که صدا از آن جا آمده بود رسیدیم رد پای خرگوش ها را دیدیم. پوست چند کبوده ی تازه رسته را جویده بودند. خرگوش ها را، که چرا می کردند، رم داده بودیم.
به راه رسیدیم. آن را دنبال کردیم. کفش های برفیمان را بر پشت برف می کشیدیم. راه پیمایی آسان شده بود. کفش های برفی از این طرف به آن طرف می لغزید و روی راهی که سفت شده بود صدا می داد. برف زیر پایمان فشرده می شد. صورتمان، از شبنم یخ بسته، پوشیده شد. ستارگان، که از میان شاخه های درختان چشمک می زدند، انگار می دویدند و به پیشواز ما می آمدند. چشمک می زدند. پنهان می شدند. می گفتی تمام آسمان داشت می جنبید.
رفیقم خواب بود. بیدارش کردم. برایش تعریف کردم چگونه خرس را دور زده بودیم. به میزبان روستایی مان گفتیم که شکارران ها را برای صبح خبر کند. شام خوردیم. خوابیدیم. چنان خسته بودم، که اگر رفیقم بیدارم نکرده بود، تا ظهر می خوابیدم. پا شدم. لباس پوشیدم. رفیقم به تفنگش ورمی رفت.
گفتم: «دمیان کجاست؟»
ــ مدّتی است رفته به جنگل. ردی را که شما زدید یک بار دیگر طی کرده و اکنون رفته است برای آوردن شکارران ها.
صورتم را شستم. لباس پوشیدم. تفنگم را فشنگ گذاشتم و سوار سورتمه شدیم. راه افتادیم. یخبندان سوزان ادامه داشت. همه جا سکوت بود. خورشید هنوز برنخاسته بود. مه غلیظی در بالا بود و شبنم یخ بسته همه ی دنیا را پوشانده بود.
دو میل راه پیمودیم. چون به جنگل نزدیک شدیم دیدیم ابر دودمانندی از گودالی بیرون می آید. به گروهی از روستاییان برخوردیم. هم مرد و هم زن، چماق به دست بودند.
از سورتمه پایین شدیم. نزد آنان رفتیم. مردها نشسته بودند و سیب زمینی کباب می کردند. با زن ها می گفتند و می خندیدند.
دمیان هم آن جا بود. روستاییان برخاستند. دمیان آنان را در دایره ای که دیروز پیموده بودیم پخش کرد. سی نفر زن و مرد در یک صف راه افتادند. برف چنان سنگین بود که فقط از کمر به بالای آنان دیده می شد. وارد جنگل شدند. من و رفیقم آنان را دنبال کردیم.
با این که برف زیر پای روستاییان سفت شده بود راه رفتن دشوار بود. امّا دیگر نمی شد افتاد. مثل این بود که از میان دو دیوار برفی عبور می کردیم.
تقریبا نیم میل این گونه راه سپردیم. ناگهان دمیان از طرف مقابل پیدا شد. با کفش های برفی سوی ما دوید. نزدش رفتیم. نشان داد کجا بایستم. سر جایم اطرافم را نگریستم. دست چپم درختان صنوبر بلند بود که از میان تنه های آن ها تا فاصله ی زیادی را می شد دید. مثل لکه ی سیاهی از پشت درخت ها پیدا بود. یکی از شکارران ها را دیدم. روبه رویم بیشه ای از صنوبرهای جوان بود. بلندی آن ها به اندازه ی قد آدم بود. برف شاخه هایشان را خم کرده بود. از آن میان راه باریکی می گذشت. درست به آن جایی منتهی می شد که من ایستاده بودم. بیشه در طرف راست ادامه می یافت. آخرش واشدگاه کوچکی بود.
رفیقم، دمیان را، در آن جا ایستانده بود.
هر دو تفنگم را یک بار دیگر مهیا کردم. می اندیشیدم در کدام نقطه بایستم بهتر است. سه قدم پشت سرم درخت صنوبر بلندی بود. با خود گفتم بهتر است آن جا بایستم تا تفنگ دومم را به درخت تکیه دهم. رفتم به طرف درخت. با هر قدم تا زانو در برف فرومی رفتم. برف ها را لگد کردم و محوطه ای به اندازه ی یک یارد مربع را صاف کردم تا در آن جا بایستم. تفنگی را دست گرفتم. دیگری را آماده کردم و به درخت تکیه دادم. خنجرم را از غلاف درآوردم و دوباره غلاف کردم. مطمئن شدم در صورت لزوم به آسانی درخواهد آمد.
تا این تدارکات آماده شد فریاد دمیان را از جنگل شنیدم که می گفت: «پا شده است. پا شده است.»
با فریاد دمیان روستاییانی که در دایره قرار گرفته بودند به صدا درآمدند. مردها فریاد می زدند. «پا شد. پا شد. پا شد. اوی. اوی. اوی.» زن ها با صدای نازکشان جیغ می زدند. «ای. ای. ای.»
خرس در دایره بود و دمیان او را می راند. همه داد و فریاد می کردند. من و رفیقم ساکت و بی حرکت ایستاده بودیم. انتظار می کشیدیم خرس به طرف ما بیاید. خیره شده بودم. نگاه می کردم. ضربان قلبم تند شده بود. تفنگم را محکم گرفته بودم. می لرزیدم.
فکر کردم لابد حالا پیدایش خواهد شد. نشانه خواهم رفت. شلیک خواهم کرد. می افتد. ناگهان در فاصله ای طرف چپ شنیدم چیزی افتاد روی برف. میان درخت های صنوبر را نگاه کردم و پشت تنه های درختان چیزی سیاه رنگ و بزرگ دیدم. نشانه رفتم و صبر کردم. از خودم پرسیدم:
ــ جلوتر نخواهد آمد؟
منتظر بودم. دیدم گوش هایش را تکان داد. برگشت و عقب رفت. آن گاه تمام نیم رخ او را دیدم. حیوان عظیم الجثه ای بود. هیجان زده شلیک کردم. تیرم خطا رفت. به تنه ی درختی اصابت کرد. خرس جست وخیزکنان به سمت دایره گریخت. میان درختان ناپدید شد.
اندیشیدم، فرصت را از دست دادم. دیگر به سوی من بر نخواهد گشت. یا رفیقم او را خواهد زد و یا آن که از میان صف شکارران ها درخواهد رفت. به هر حال من دیگر فرصتی برای زدنش نخواهم یافت.
امّا دوباره تفنگم را پر کردم و ایستادم و گوش دادم. روستاییان از هر سو داد و فریاد می کردند. از سوی راست نه چندان دور، از جایی که رفیقم کمین کرده بود، زنی جیغ کشید. «این جاست. این جاست. بیایید. ای. ای.»
معلوم بود خرس را دیده است. دیگر انتظار برگشتن خرس را نداشتم. به طرف رفیقم نگاه می کردم. ناگهان دمیان را دیدم. چماق به دست، بی کفش برف به سوی رفیقم می دوید. نزد او خم شد و با چماقش سمتی را نشان داد. رفیقم تفنگش را بلند کرد و در همان سمت نشانه رفت. شلیک کرد.
با خود گفتم لابد کشتش.
امّا رفیقم به سوی خرس ندوید. ظاهرا تیر او هم خطا رفته بود و یا کارگر نشده بود. با خود گفتم خرس درخواهد رفت. برخواهد گشت. به هر حال طرف من نخواهد آمد. امّا این چیست؟
یک چیزی مانند گردباد غرش کنان سوی من می آمد. نزدیک من برف ها پراکنده می شد. روبه رو را نگاه کردم. خرس بود. از راه میان بیشه یک راست سوی من می آمد. از ترس خودش را نمی شناخت. بیش از پنج یا شش قدم با من فاصله نداشت. تمام قد و بالایش را دیدم. سینه ی سیاهش و سر بزرگش که لکه ی قرمزی داشت. یک راست سوی من تلوتلو می خورد. برف ها را به اطراف می پراکند. از چشم هایش معلوم بود مرا نمی بیند. امّا از ترس دیوانه شده بود. کورکورانه حمله می کرد. مستقیم به طرف درختی می آمد که من پشت آن بودم. تفنگم را نشانه رفتم. شلیک کردم. تقریبا به من رسیده بود. دیدم باز تیرم خطا رفته است. گلوله از کنارش رد شده بود. حتی صدا شلیک را نشنیده بود. امّا باز هم مستقیم به سوی من آمد. تفنگم را پایین آوردم. دوباره شلیک کردم. تقریبا به سرش خورد امّا کارش را نساخت. سرش را بلند کرد. گوش هایش را عقب کشید. دندان هایش را نشان داد. به سمت من آمد.
تفنگ دیگرم را برداشتم. امّا پیش از آن که دستم به تفنگ بخورد به من رسید. مرا روی برف ها انداخت و از رویم گذشت. خدا را شکر کردم که از رویم گذشت.
سعی کردم برخیزم. امّا چیزی مرا میخکوب کرده بود. مانع برخاستنم بود. شدّت حمله، خرس را، از کنار من، رد کرده بود. امّا برگشته بود و با تمام وزنش رویم افتاده بود. چیزی سنگین روی خود حس می کردم. چیز داغی هم نزدیک صورتم بود. فهمیدم دارد تمام صورتم را با دهانش می بلعد. دماغم رفته بود توی دهانش. حرارتش را حس می کردم و بوی خونش را استشمام. با پنجه هایش بر شانه هایم فشار می آورد تا نتوانم برخیزم. تنها کاری که توانستم بکنم این بود سرم را به طرف سینه ام، دور از دهان او ببرم، تا دماغ و چشمانم را از دهانش درآورم. او نیز سعی می کرد دندان هایش را در صورتم فروکند. بعد حس کردم با دندان های فک پایینش پیشانیم را و با دندان های فک بالایش گوشت زیر چشمم را گرفته و می خواست فک هایش را ببندد. مثل این بود می خواستند صورتم را ارّه کنند. سعی داشتم برخیزم او هم مثل من می خواست دندان هایش را به هم جفت کند. توانستم صورتم را برگردانم امّا توانست دوباره دهانش را به صورتم نزدیک کند.
پیش خود گفتم، کارم تمام است.
ناگاه سنگینی وزنش از رویم برداشته شد. بالا را نگاه کردم. خرس رویم نبود. برخاسته و فرار کرده بود.
رفیقم و دمیان چون دیده بودند خرس مرا به زمین انداخته به سویم دویده بودند تا نجاتم دهند. رفیقم به علت عجله اشتباه کرده بود. به جای این که از روی برف کوبیده شده بیاید رفته بود روی برف انباشته. فرورفته بود. می خواست از برف دربیاید. در همان موقع خرس می خواست صورت مرا بجود. امّا دمیان همان طور که بود، بی تفنگ و چماق به دست، سوی من آمده بود و فریاد می زد: «می خواهد ارباب را بخورد. می خواهد ارباب را بخورد.» و در حال دویدن سر خرس فریاد زده بود: «ابله احمق چه می کنی. ول کن. ول کن.»
خرس امرش را اطاعت کرده و دست از سر من برداشته و گریخته بود.
چون برخاستم آن قدر خون روی برف ریخته بود که گویی گوسفندی را سربریده بودند. گوشت بالای چشمم کنده شده بود. امّا چنان هیجان زده بودم که احساس درد نمی کردم.
رفیقم به ما رسید. دیگران هم دور ما جمع شدند. زخمم را بازرسی کردند. برف رویش گذاشتند. امّا زخمم را فراموش کرده بودم. فقط می پرسیدم:
«خرس کجاست؟ از کدام طرف رفت؟»
ناگهان شنیدم کسی گفت: «این جاست. این جاست.»
دوباره خرس را دیدم که به سوی ما حمله می کرد. تفنگ هایمان را نشانه رفتیم. امّا پیش از آن که فرصت شلیک کردن بکنیم از کنارمان گذشت. واقعا درنده شده بود. می خواست صورتم را بجود. امّا از دیدن جمعیت وحشت کرد. از ردّ پایش فهمیدیم که سرش زخمی شده است. از زخمش خون می چکید. می خواستیم دنبالش کنیم. امّا چون درد زخمم زیاد شده بود به شهر، نزد پزشک، رفتیم.
پزشک با نخ ابریشم زخم هایم را بخیه زد و پس از چندی زخم جوش خورد.
یک ماه بعد دوباره به شکار خرس رفتیم. امّا فرصت نیافتیم که کارش را بسازیم، از دایره ی محاصره بیرون نمی آمد. دور می زد و دور می زد و به گونه ای سوزناک و دردآور ناله می کرد.
دمیان کشتش. فک پایین خرس شکسته بود. گلوله ی من یکی از دندان هایش را شکسته بود.
حیوان بسیار بزرگی بود. پوست سیاه با شکوهی داشت. پوستش را از کاه پر کردم. حال در اتاق من بر زمین افتاده است. زخم های پیشانیم چنان خوب شد که جای زخم ها به سختی دیده می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب بیست و سه قصّه