فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نامه‌ای به دخترم

نسخه الکترونیک کتاب نامه‌ای به دخترم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نامه‌ای به دخترم

اسمش مارک بود. قدبلند و قوی هیکل بود. طوری که اگر سوار اسب می‌شد، می‌شد جای تمام نیروی پلیس سلطنتی کانادا را بگیرد. الگویش جو لوئیس بود. محل تولّدش، تگزاس را ترک کرده و در دیترویت کار می‌کرد و آن‌جا تصمیم گرفته بود پول خوبی دربیاورد تا بتواند مربی پیدا کند و بوکسوری حرفه‌ای شود. اما در کارخانه‌ی خودروسازی، ماشینی سه انگشت دست راستش را قطع کرد و رؤیایش دود شد و به هوا رفت. وقتی دیدمش ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت چرا به مارک دوانگشتی معروف شده. به نظر نمی‌رسید بابت رؤیاهای از دست رفته‌اش هیچ کینه‌ای داشته باشد. با مهربانی با من صحبت می‌کرد و اغلب پول پرستار بچه را می‌داد تا بتوانم بروم و در اتاق اجاره‌ای‌اش ببینمش. دوستی ایده‌آل بود. دستانی نوازشگر داشت و من با او کاملاً احساس امنیّت و اطمینان می‌کردم.
چند ماهی که از توجّه دلپذیرش گذشت، شبی بعد از کارم آمد دنبالم و گفت که مرا به خلیج هفمون می‌برد. روی صخره‌ای ماشینش را پارک کرد. از شیشه‌ی ماشین، مهتاب نقره‌ای را روی امواج می‌دیدم.
از ماشین پیاده شدم و وقتی به من گفت «بیا اینجا، پیشم» بی‌درنگ رفتم.
گفت: «تو کس دیگری را داری و داری به من دروغ می‌گویی.» زدم زیر خنده. هنوز داشتم می‌خندیدم که ضربه‌ای به من زد. هنوز نفسم جا نیامده بود که با هر دو مشتش به صورتم کوبید. درست قبل از این‌که بیفتم ستاره‌ها را دیدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، بیشتر لباس‌هایم را درآورده بود و به صخره‌ای که از زمین بیرون زده بود تکیه‌ام داده بود. تکه چوب بزرگی دستش گرفته بود و فریاد می‌زد: «من با تو خیلی خوب تا کردم، توی خائن کثیف، ای بی‌آبرو!» سعی کردم بروم سمتش اما پاهایم یاری نمی‌کرد. بعد او با تکه چوبی که دستش بود کوبید پشت سرم. من بیهوش شدم. هر بار که به هوش می‌آمدم، می‌دیدم که دوباره دارد فریاد می‌زند و مرا می‌زند و دوباره بیهوش می‌شدم.
حوادث چند ساعت بعد را باید از زبان این و آن شنیده باشم.
مارک مرا روی صندلی عقب ماشینش گذاشته بود و به محله‌ی سیاه‌پوستان در سن‌فرانسیسکو برده بود. مقابل رستوران کلبه‌ی جوجه‌ی بتی لو ایستاده بود و به چند تا از آن‌هایی که آن جا پرسه می‌زدند نشانم داده و گفته بود:
«این کاری است که باید با یک هرزه‌ی دروغ‌گوی متقلّب کرد.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نامه‌ای به دخترم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«۱». خانه

من در شهر سنت لوئیس در ایالت میزوری به دنیا آمدم. اما از سه سالگی در شهر استمپِ ایالت آرکانزاس بزرگ شدم. با مادربزرگ پدری ام، آنی هندرسن، برادر پدرم، عمو ویلی و تنها برادرم بِیلی.
سیزده ساله که بودم رفتم پیش مادرم سن فرانسیسکو. بعدها در نیویورک سیتی درس خواندم. طی این سال ها هم در پاریس، قاهره، غرب آفریقا و سرتاسر ایالات متحده زندگی کرده ام.
این ها واقعیت هاست، اما از نظر یک کودک واقعیت چیزی نیست جز کلماتی که باید به خاطر سپرد؛ مثلاً «اسمم جانی توماس است. نشانی ام شماره ی ۲۲۰، خیابان مرکزی است.» این ها همه واقعیت هایی است که با حقیقت یک کودک چندان کاری ندارد.
دنیای واقعی ای که من در استمپ در آن بزرگ شدم، جنگی دائمی بود در مقابل تسلیم. اول تسلیم شدن در برابر آدم بزرگ هایی که هر روز می دیدم شان، که همه سیاه پوست و همه خیلی خیلی بزرگ بودند. و بعد تسلیم این فکر شدن که مردم سیاه پوست پست تر از سفیدپوستانی بودند که به ندرت می دیدم شان.
بی آن که دلیل واقعی اش را بدانم باورم نمی شد که از کسی پست تر باشم مگر شاید از برادرم بیلی. می دانستم که باهوشم اما این را هم می دانستم که بیلی باهوش تر است. شاید برای این که مدام به من یادآوری یا شاید حتی تلقین می کرد که او احتمالاً باهوش ترین آدم دنیاست. وقتی نه ساله بود خودش به این نتیجه رسیده بود.
به طور کلی جنوب و مخصوصاً استمپِ آرکانزاس، صدها سال بزرگسالان درشتِ سیاه پوست را در حدّ کوتوله ها کوچک کرده بود. بچه سفیدپوست های بینوا اجازه داشتند سیاه پوست های عالی مقام و بزرگ تر را با نام کوچک شان یا با هر نامی که بتوانند سرِهم کنند صدا بزنند.
توماس ولف در عنوان یکی از رمان های بزرگ آمریکا هشدار داده که «نمی توانید دوباره به خانه برگردید». من این کتاب را دوست دارم اما با عنوانش هرگز موافق نیستم. معتقدم که هرگز نمی توان خانه را ترک کرد. بر این باورم که فرد سایه ها، رویاها، ترس ها و هیولاهای خانه اش را با خود همه جا می برد، حتی زیر پوستش. در پنهانی ترین زوایای چشمانش، و شاید حتی لابه لای غضروف های گوشش.
خانه آن منطقه ی با طراوتی است که کودک تنها ساکن زنده ی واقعی آن است. والدین، برادران و خواهران و همسایه ها اشباحی رازآمیزند که می روند، می آیند و کارهای عجیب و غریبی پیرامون کودک، این تنها شهروند دارای حقوق مدنی آن منطقه می کنند.
جغرافیا هم برای کودکی که شاهد آن است معنای چندانی ندارد. اگر کسی در جنوب غربی آمریکا بزرگ شده باشد، صحراها و آسمان فراخ به نظرش طبیعی می آید. نیویورک با آسانسورها و غرّش مترو و میلیون ها آدمش و جنوب شرقی فلوریدا با درختان نخل و آفتاب و ساحلش برای بچه های آن مناطق شکلی است که جهان داشته و خواهد داشت. از آن جا که کودک نمی تواند آن محیط را کنترل کند ناچار است جای خودش را پیدا کند، منطقه ای که فقط او در آن زندگی می کند و هیچ کس دیگر نمی تواند واردش شود.
به این نتیجه رسیده ام که بیشترِ مردم بزرگ نمی شوند. ما جای پارک خودمان را پیدا می کنیم و به کارت های اعتباری مان افتخار می کنیم. ازدواج می کنیم و جرئت می کنیم بچه دار شویم و به آن بزرگ شدن می گوییم. اما فکر کنم بیشترین کاری که می کنیم پیر شدن است. ما تراکم سال ها را در بدن های مان و روی صورت های مان این طرف و آن طرف می بریم اما معمولاً خود حقیقی ما، کودک درون مان، هنوز بی گناه است و مثل گیاه مگنولیا خجالتی است.
ممکن است که پیچیده و پخته رفتار کنیم اما معتقدم که وقتی به درون خود می رویم و خانه را پیدا می کنیم، جایی که به آن تعلّق داریم و شاید تنها مکانی که واقعاً به آن متعلّقیم بیش از همیشه احساس امنیّت می کنیم.

«۲». نیکوکاری

نوشتن درباره ی «بخشش»، برای کسی که خودش ذاتاً بخشنده است مرا یاد واعظی می اندازد که مشتاقانه همسرایان کلیسا را که خودشان دلسوز کارشان هستند، نصیحت می کند. با این حال مشتاقم که در این باره بنویسم چون یادم آمد همسرایان هم هرچند وقت یک بار لازم است برای کارشان تشویق شوند و مورد قدردانی قرار گیرند. این صداها باید تشویق شود تا دوباره و دوباره حتی با احساسات بیشتری بخواند.
کمکِ هر آمریکایی بخشنده است که جامعه ی سرطان آمریکا، صلیب سرخ، ارتش آزادی بخش، صنایع گودویل(۱)، کم خونی داسی شکل، جامعه ی یهودیان آمریکا، انجمن ملّی پیشرفت رنگین پوستان و اتحادیه ی مدنی را زنده نگه می دارد. این لیست ادامه دارد و سازمان های کلیسا، برنامه های کنیسه ها(۲)، انجمن مساجد مسلمانان، معابد بوداییان، گروه ها، مقامات رسمی، و مجامع شهری و اجتماعی را هم شامل می شود. با این حال افراد نیکوکار بیشترین کمک های مالی را می پردازند.
کلمه ای که در زبان انگلیسی معنی نیکوکاری(۳) می دهد از واژه های یونانی فیلو، به معنی دوستدار و انترو به معنی نوع بشر گرفته شده است. بنابراین، نیکوکاران، دوستداران بشرند. آن ها برای مردم ساختمان های بزرگ می سازند تا در آن کار و بازی کنند. پول فراوانی می پردازند تا از سازمان هایی که برای جامعه، بهداشت و آموزش بهتر فراهم می کند حمایت کنند. آن ها حامیان اصلی هنرهایند.
وقتی اسم نیکوکاری می آید اول لبخندی بر لب ها می نشیند و به دنبالش این احساس می آید که بخت و اقبالی غیرمنتظره از سوی منبعی بخشنده اما ناشناس به آدم رو کرده است.
افرادی هستند که مایلند خود را نیکوکار بدانند. خدمات نیکوکاران اغلب از سوی انجمن ها و هیئت های نمایندگی در اختیار نیازمندان قرار می گیرد. بنابراین آنان از گیرندگانِ سخاوت خود جدا هستند. من عضو چنین انجمن هایی نیستم. در عوض، بیشتر دوست دارم خودم را خیر بدانم. در واقع فردِ خیر می گوید «به نظرم می آید که بیش از نیازم در اختیار دارم و به نظرم شما کمتر از حدّ نیازتان دارید. می خواهم مازاد خود را با شما تقسیم کنم.» اگر چیزی که بیش از حد نیازم است مثلاً پول یا کالا باشد، عالی است و اگر هم این طور نباشد، باز هم عالی است. چون من آموخته ام نیکوکار بودن در رفتار و کلمات، شادی فراوان به بار می آورد و احساسات آزرده را ترمیم می کند.
مادربزرگ پدری ام که بزرگم کرد، تاثیر زیادی بر چگونگی نگرش من به جهان و چگونگی ارزیابی ام از جایگاهم در جهان داشت. او وقار مجسّم بود. به نرمی سخن می گفت و به آرامی راه می رفت، درحالی که دست هایش را پشتش می برد و انگشتانش را در هم گره می زد. من به قدری خوب ادایش را درمی آوردم که همسایه ها می گفتند سایه اش هستم.
«خواهر هندرسن، می بینم که دوباره سایه تان را با خودتان آورده اید.»
مادربزرگ به من نگاه می کرد و لبخند می زد. «خب، فکر کنم حق با شماست. اگر بایستم او هم می ایستد و اگر راه بیفتم، راه می افتد.»
سیزده سالم بود که مادربزرگم مرا به کالیفرنیا برگرداند تا پیش مادرم باشم و خودش به سرعت دوباره به آرکانزاس برگشت. خانه ی کالیفرنیا دنیایی بود دور از آن خانه ی کوچک در آرکانزاس که من در آن بزرگ شده بودم. مادرم موهای صافش را مد روز کوتاه کرده بود. مادربزرگم به موهای جذّاب مجعّد زنانه اعتقادی نداشت. برای همین هم من با موهای بافته ی طبیعی ام بزرگ شده بودم. مادربزرگ رادیو مان را روشن می کرد تا اخبار، موسیقی مذهبی و برنامه های گنگ بوستر(۴) و لون رنجر(۵) گوش کند. مادرم در کالیفرنیا روژ لب و روژ گونه می زد و با صدای بلند موسیقی بلوز و جاز در گرامافون می گذاشت. خانه اش پر از آدم هایی بود که همه اش می خندیدند و بلند بلند حرف می زدند. معلوم است که من به چنین فضایی تعلّق نداشتم. با دست های حلقه شده پشت سرم و موهای سفت بافته شده، زیر لب آوازی مسیحی زمزمه می کردم و دور و بر خانه ای که حال و هوایی مادّی داشت، پرسه می زدم.
مادرم حدود دو هفته از من مراقبت کرد. بعد با هم جلسه ی «نشست و گفتگو» داشتیم، چیزی که آن روزها تازه داشت باب می شد.
گفت: «مایا، تو قبولم نداری چون من مثل مادربزرگت نیستم. درست است، من مثل او نیستم. اما من مادرت هستم و سخت کار می کنم تا بتوانم برایت لباس های خوب بخرم و غذای مناسب تهیه کنم و این سقف را بالای سرت نگه دارم. وقتی به مدرسه می روی معلّمت به تو لبخند می زند، تو هم به او لبخند می زنی. بقیه ی بچه ها هم که تو حتی اصلاً آن ها را نمی شناسی به تو لبخند می زنند و تو هم در جواب شان. اما من مادرت هستم پس کاری را که می خواهم برایم بکنی به تو می گویم. اگر می توانی برای غریبه ها زورکی لبخند بزنی، این کار را برای من هم بکن. قول می دهم که قدرش را بدانم.»
دستش را روی گونه ام گذاشت و لبخند زد. «زود باش بچه جان، به مامانت لبخند بزن، بدو.» شکلک درآورد و من بر خلاف خواسته ام خندیدم. او هم لب هایم را بوسید و زد زیر گریه .
«این اولین باری است که می بینم تو می خندی. چه لبخند قشنگی. دختر قشنگ مامان می تواند لبخند بزند.»
قبلاً تا آن موقع هیچ کس به من نگفته بود قشنگ و یادم نمی آمد هیچ کس مرا دخترم صدا زده باشد.
آن روز، یاد گرفتم که می توانم فقط با لبخند زدن به دیگری بخشنده باشم. سال های بعد از آن به من یاد داد که حتّی یک کلمه ی محبت آمیز یا یک نگاه حمایتگر هم هدیه ای نیکوکارانه است. می توانم کنار بروم و برای دیگری جایی باز کنم. می توانم صدای موسیقی را اگر خوشایند باشد بلند کنم و اگر آزاردهنده باشد کم کنم.
شاید هیچ وقت نیکوکار به حساب نیایم اما مطمئناً دوستدار نوع بشر هستم و آزادانه چیزی را که در اختیار دارم خواهم بخشید.
از این که خودم را یک نیکوکار می دانم، خوشحالم.

«۳». اتّفاق، تصادف یا جواب یک دعا

اسمش مارک بود. قدبلند و قوی هیکل بود. طوری که اگر سوار اسب می شد، می شد جای تمام نیروی پلیس سلطنتی کانادا را بگیرد. الگویش جو لوئیس(۶) بود. محل تولّدش، تگزاس را ترک کرده و در دیترویت کار می کرد و آن جا تصمیم گرفته بود پول خوبی دربیاورد تا بتواند مربی پیدا کند و بوکسوری حرفه ای شود. اما در کارخانه ی خودروسازی، ماشینی سه انگشت دست راستش را قطع کرد و رویایش دود شد و به هوا رفت. وقتی دیدمش ماجرا را برایم تعریف کرد و گفت چرا به مارک دوانگشتی معروف شده. به نظر نمی رسید بابت رویاهای از دست رفته اش هیچ کینه ای داشته باشد. با مهربانی با من صحبت می کرد و اغلب پول پرستار بچه را می داد تا بتوانم بروم و در اتاق اجاره ای اش ببینمش. دوستی ایده آل بود. دستانی نوازشگر داشت و من با او کاملاً احساس امنیّت و اطمینان می کردم.
چند ماهی که از توجّه دلپذیرش گذشت، شبی بعد از کارم آمد دنبالم و گفت که مرا به خلیج هفمون(۷) می برد. روی صخره ای ماشینش را پارک کرد. از شیشه ی ماشین، مهتاب نقره ای را روی امواج می دیدم.
از ماشین پیاده شدم و وقتی به من گفت «بیا اینجا، پیشم» بی درنگ رفتم.
گفت: «تو کس دیگری را داری و داری به من دروغ می گویی.» زدم زیر خنده. هنوز داشتم می خندیدم که ضربه ای به من زد. هنوز نفسم جا نیامده بود که با هر دو مشتش به صورتم کوبید. درست قبل از این که بیفتم ستاره ها را دیدم و از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، بیشتر لباس هایم را درآورده بود و به صخره ای که از زمین بیرون زده بود تکیه ام داده بود. تکه چوب بزرگی دستش گرفته بود و فریاد می زد: «من با تو خیلی خوب تا کردم، توی خائن کثیف، ای بی آبرو!» سعی کردم بروم سمتش اما پاهایم یاری نمی کرد. بعد او با تکه چوبی که دستش بود کوبید پشت سرم. من بیهوش شدم. هر بار که به هوش می آمدم، می دیدم که دوباره دارد فریاد می زند و مرا می زند و دوباره بیهوش می شدم.
حوادث چند ساعت بعد را باید از زبان این و آن شنیده باشم.
مارک مرا روی صندلی عقب ماشینش گذاشته بود و به محله ی سیاه پوستان در سن فرانسیسکو برده بود. مقابل رستوران کلبه ی جوجه ی بتی لو ایستاده بود و به چند تا از آن هایی که آن جا پرسه می زدند نشانم داده و گفته بود:
«این کاری است که باید با یک هرزه ی دروغ گوی متقلّب کرد.»
آن ها مرا شناخته بودند و بعد از برگشت به رستوران به خانم بتی لو گفته بودند مارک، دختر ویوین را که ظاهراً مرده صندلی عقب ماشینش گذاشته.
دوشیزه بتی لو و مادرم با هم دوستِ صمیمی بودند. او به مادرم تلفن زده بود.
هیچ کس نمی دانست مارک کجا زندگی یا کار می کند، یا حتی اسم فامیلش چیست.
به خاطر سالن های بیلیارد و باشگاه هایی که مادرم داشت و تماس هایی که دوشیزه بتی لو با پلیس گرفته بود، انتظار می رفت که مارک را سریع پیدا کنند.
مادرم با سردسته ی وثیقه گذارهای سن فرانسیسکو آشنا بود پس با او تماس گرفت. بوید پوچینلّی هیچ اسمی از مارک یا مارک دوانگشتی در پرونده هایش نداشت. اما به ویوین قول داد که به جستجویش ادامه دهد.
بیدار که شدم دیدم در رختخوابم و تمام بدنم درد می کند. نفس که می کشیدم، یا حرف که می خواستم بزنم، دردم می آمد. مارک گفت برای این است که دنده هایت شکسته. دندان هایم در لب هایم فرورفته و سوراخش کرده بود.
مارک زد زیر گریه و گفت که دوستم داشته است. بعدش رفت و یک تیغ دو لبه آورد و روی گلویش گذاشت و گفت: «من ارزش زنده بودن ندارم، باید خودم را بکشم.»
خواستم مانعش شوم اما صدایم درنمی آمد. او به سرعت تیغ را روی گلویم گذاشت.
«امّا نمی توانم تو را این جا برای یک عده کاکاسیاه بگذارم که صاحبت شوند.» حرف زدن غیرممکن و نفس کشیدن دردناک بود.
ناگهان نظرش عوض شد.
«سه روز است چیزی نخورده ای. باید برایت آب میوه بیاورم. آب آناناس و آب پرتقال دوست داری؟ فقط سرت را تکان بده.»
نمی دانستم چه کنم. پیِ چه بفرستمش؟
«می روم مغازه ی کنج میدان برایت آب میوه بخرم. ببخش که اذیّتت کردم. وقتی برگردم، از تو پرستاری می کنم تا خوب بشوی، خوبِ خوب بشوی، قول می دهم.»
دیدم که رفت. آن موقع بود که تازه فهمیدم در اتاقش هستم، جایی که اغلب بودم. می دانستم که زن صاحبخانه اش در همان طبقه زندگی می کند و فکر کردم اگر بتوانم توجهش را جلب کنم، به کمکم می آید. پس تا جایی که می توانستم نفس در ریه هایم انباشتم و خواستم فریاد بزنم، اما هیچ صدایی در نیامد. نشستن هم به قدری دردناک بود که فقط یک بار امتحانش کردم. می دانستم تیغ را کجا گذاشته. اگر می توانستم برش دارم، لااقل خودم را می کشتم و او را از لذّت کشتنم محروم می کردم.
دست به دعا برداشتم. موقع دعا خواندن مدام از هوش می رفتم و باز به هوش می آمدم تا این که از سرسرای پایین صدای فریادی شنیدم. صدای مادرم بود.
«بشکنیدش، این لعنتی را بشکنید، بچه ام این جاست.» چوبِ در ناله ای کرد و بعد درهم شکست و مادر کوچکم از سوراخ در قدم به درون گذاشت. وقتی مرا دید از حال رفت. بعداً گفت نخستین بار بوده که چنین اتّفاقی برایش افتاده.
منظره ی صورتم که از شدّت تورّم دو برابر شده بود و دندان هایم که در لب هایم فرو رفته بود، بیش از حدِّ تحملش بود. برای همین هم بیهوش شد. سه مرد درشت هیکل پشت سرش وارد اتاق شدند. دوتای شان بلندش کردند و او بی حال در بازوان شان به هوش آمد. آن ها گذاشتندش روی تخت، کنار من.
هر بار که لمسم می کرد به خودم می پیچیدم و او می گفت: «عزیزکم، متاسفم، عزیزکم. یک آمبولانس خبر کنید. من این حرامزاده را می کشم. متاسفم.»
او هم مثل همه ی مادرها که وقتی اتّفاق بدی برای بچه های شان می افتد خودشان را سرزنش می کنند، خودش را مقصّر می دانست.
نمی توانستم حرف بزنم یا حتی لمسش کنم اما آن لحظه در آن اتاق تنگ و خفه و نفرت انگیز، بیش از همیشه دوستش داشتم. صورتم را نوازش کرد و روی بازویم دستی کشید و ماجرا را برایم تعریف کرد: «عزیزم، حتماً دعای کسی در حقّت مستجاب شده. چون هیچ کس نمی دانست چه طور مارک را پیدا کنیم. حتی بوید پوچینلّی. اما همین که مارک به یک مغازه ی فسقلی رفت تا آب میوه بخرد، دو تا بچه چرخ دستی سیگارفروش را زدند. وقتی ماشین پلیس به خیابان پیچید، جوان ها پاکت های سیگار را پرت کردند، توی ماشین مارک. وقتی مارک خواست سوار ماشینش شود، پلیس دستگیرش کرد و داد و فریادهای بی گناهی اش را باور نکرد و بردندش زندان. مارک هم از آن جا به بوید پوچینلّی زنگ زد و بوید تلفن را جواب داد.»
مارک گفته: «اسمم مارک جونز است. در خیابان اوک زندگی می کنم. الان پول همراهم نیست. اما پیش صاحب خانه ام کلّی پول دارم. اگر به او تلفن بزنی می آید و همه ی بدهی ات را می دهد.»
بوید پرسیده: «اسم خیابانت چه بود؟» مارک گفته: «به من می گویند مارک دو انگشتی.» بوید تلفن را قطع کرده و به مادرم زنگ زده تا نشانی مارک را به او بدهد بعد پرسیده آیا می خواهد به پلیس تلفن بزند یا نه؟ مادرم هم گفته: «نه. به باشگاه بیلیاردم می روم و چند تا گردن کلفت برمی دارم و بعد می روم سراغ دخترم.»
مادرم گفت وقتی به خانه ی مارک رسیده، صاحب خانه اش گفته کسی به اسم مارک نمی شناسد و به هر حال چند روز است که آن مرد خانه نیامده.
مادر گفته شاید خودش خانه نباشد اما به هر حال او دنبال دخترش می گردد و دخترش در آن خانه در اتاق مارک است. مادرم سراغ اتاق مارک را گرفته. صاحب خانه گفته او همیشه درِ اتاقش را قفل می کند. مادرم گفته: «این در امروز باز می شود.» صاحب خانه تهدید کرده که پلیس خبر می کند و مادرم گفته: «هر که را می خواهی خبر کن، آشپز خبر کن، نانوا خبر کن، اصلاً مرده شور خبر کن.»
وقتی زن اتاق مارک را نشان داده، مادرم به همدست هایش گفته «در را بشکنید. این لعنتی را بشکنید.»
در بیمارستان به آن دو جوان خلافکاری فکر کردم که پاکت های سیگار دزدی را در ماشین یک غریبه پرت کرده بودند و به مارک که وقتی دستگیرش کردند با بوید پوچینلَی تماس گرفته و او هم به مادرم زنگ زده و مادرم هم سه تا از جسورترین آدم هایش را از باشگاه آورده بود.
آن ها درِ اتاقی را که در آن زندانی بودم، شکستند و زندگی ام را نجات دادند. آیا این حادثه تصادفی یا اتّفاقی بود یا جواب دعاهایم بود؟
خودم فکر می کنم جواب دعاهایم را گرفته بودم.

«۴». راست گویی

مادرم، ویویَن بکستر، همیشه به من می گفت باور نکن مردم وقتی می پرسند «چه طوری؟» واقعاً بخواهند راستش را بدانند. می گفت این سوال در گوشه و کنار دنیا به هزاران زبان پرسیده می شود و بیشتر مردم می دانند که این سوال فقط برای سر صحبت را باز کردن است. هیچ کس واقعاً انتظار ندارد یا واقعاً نمی خواهد بداند که «خب، زانوهایم به قدری درد می کند که انگار شکسته و پشتم بدجوری درد می کند، می خواهم بیفتم و از درد زار بزنم.» مسلّماً چنین جوابی نطق طرف مقابل را کور می کند. با شنیدن چنین جوابی، گفت وگو قبل از این که شروع شود به پایان می رسد. بنابراین در جواب این سوال، همه می گوییم: «خوبم، ممنون. شما چه طورید؟»
اما من فکر می کنم این طوری ما یاد می گیریم که دسته جمعی به هم دروغ بگوییم و از هم دروغ بشنویم. ما به آن دوستان مان که لاغری شان باعث نگرانی مان شده یا آن هایی که به خاطر چندین کیلو اضافه وزن بدقواره شده اند می گوییم «خوب به نظر می رسی.» همه می دانند که این جمله دروغی آشکار است ولی همه مان دروغ و ناراستی را می بلعیم چون از سویی می خواهیم صلح و آرامش را حفظ کنیم و از سوی دیگر نمی خواهیم سر و کارمان با حقیقت بیفتد و با حقیقت روبرو شویم. کاش می توانستیم از این دروغ های کوچک دست برداریم. نمی گویم باید بی رحمانه رُک باشیم. معتقدم هیچ وقت نباید بی رحمانه رفتار کرد، با این همه، صادق بودن به طور شگفت انگیزی رهایی بخش است. قرار نیست هر چه می دانیم بگوییم، اما باید مراقب باشیم چیزی که می گوییم راست باشد. بگذارید تا شجاعانه به زنان جوان مان بگویم که «ممکن است آن مدل موی آشفته مد روز باشد، اما چندان هم جذّاب نیست. هیچ کمکی به شما نمی کند.» و بگذارید به مردان جوان مان بگویم «دُمِ پیراهن تان که از زیر ژاکت تان بیرون می زند، نه تنها جذّاب تان نمی کند، بلکه باعث می شود نامرتّب و سربه هوا به نظر برسید.» بعضی از آن ها که در هالیوود مراقب اند تا همه مطابق مُد رفتار کنند، تازگی ها به این نتیجه رسیده اند که لباس های چروک و داشتن ته ریش، جذّاب است چون باعث می شود چنین به نظر برسد که مردان تازه از رختخواب درآمده اند. این پیروان مد هم درست می گویند و هم غلط. ظاهر ژولیده باعث می شود به نظر برسد که شخص تازه از رختخواب درآمده، اما اشتباه شان آن جاست که چنین ظاهری نه تنها جذّاب نیست، بلکه خیلی هم نخ نماست.
جوان هایی که به سر و صورت شان حلقه می اندازند، وقتی بزرگ تر می شوند و به گروه های اجتماعی که در آن کار و زندگی می کنند می پیوندند، حلقه ها کم کم از مد می افتند و جوان ها دعا می کنند که سوراخ ها هم هر چه زودتر پر شوند تا مجبور نشوند به فرزندان نوجوان شان توضیح دهند که اصلاً چرا این سوراخ ها روی بدن شان بوده.
بیایید به مردم راستش را بگوییم. وقتی می پرسند «چه طوری؟» گاهی جرئتش را داشته باشیم صادقانه پاسخ دهیم. گر چه باید بدانید که مردم کم کم از روبرو شدن با شما دوری می کنند چون آن ها هم زانوهای شان درد می کند و سرشان درد می کند و دیگر نمی خواهند در مورد دردهای شما چیزی بدانند. اما این طوری به قضیه نگاه کنید که اگر مردم از شما دوری کنند وقت بیشتری دارید که مراقبه کنید و خوب بگردید تا راه حلی برای چیزهایی که واقعاً آزارتان می دهد، پیدا کنید.

«۵». ابتذال

بعضی از هنرمندان کوشیده اند از بی ادبی شان هنر بسازند. اما در اجراهای دور از ظرافت شان صرفاً احساس عمیق حقارتِ خود شان را به نمایش گذاشته اند. وقتی سرتاپای خود را لجن مال می کنند و اجازه می دهند زبان شان به ابتذال بجنبد، این باور را به نمایش می گذارند که ارزش عشق ورزیدن ندارند و در واقع دوست داشتنی نیستند. وقتی ما در جایگاه تماشاگر به توهین های شان میدان می دهیم، مثل تماشاگران کولوسیوم(۸) روم هستیم که وقتی شیرهای ژیان، مسیحیان بی دفاع را می دریدند ابراز شادمانی و اشتیاق می کردند. ما نه تنها در تحقیر هنرمندان مان مشارکت می کنیم بلکه با همدست شدن در هرزگی و زشتی، شان خود را پایین می آوریم.
باید جرئت کنیم و بگوییم هرزگی، خنده دار و ابتذال، سرگرم کننده نیست. بچه های گستاخ و والدین سربه زیر شخصیت هایی نیستند که بخواهیم ستایش شان کنیم و الگو قرارشان دهیم. گستاخی و طعنه چیزهایی نیستند که بخواهیم در گفتگوهای روزمره مان آن ها را به کار ببریم.
اگر آن که در سالن نشیمن خانه ام برهنه ایستاده، امپراتور هم باشد، چیزی مانعم نمی شود که به او بگویم چون لباسی نپوشیده نمی تواند در جمع حاضر شود. پس به هیچ وجه نمی گذارم روی مبل خانه ام لم بدهد و مشغول آجیل خوردن شود.

«۶». خشونت

وقتی معلّمان فاضل و استادان دانشمندمان در تحقیقات شان غیرمنصفانه داوری می کنند و در یافته های شان دچار اشتباه می شوند، شاید پسندیده باشد که آرام و در سکوت روی برگردانیم و نجواکنان وداع کرده، مصاحبت شان را ترک گوییم و به قول شکسپیر در جولیوس سزار «بیداد را با سیمایی آرام به تماشا بنشینیم.»
در بعضی از موضوعات می توانم زبانم را نگه دارم و امیدوار باشم که زمان نادرستی ها را درست کند. اما موضوعی هست که باید مخالفتم را با آن به شدّت ابراز کنم و آن این است که بسیاری از جامعه شناسان و متخصّصان علوم اجتماعی اعلام کرده اند که تجاوز به هیچ وجه عملی جنسی نیست، بلکه بیشتر ناشی از نیاز است، نیاز به احساس قدرتمندی. آن ها در ادامه توضیح می دهند که در اغلب موارد متجاوز، خودش قربانی فرد دیگری بوده است که خود در جستجوی قدرت بوده و آن فرد هم خودش، قربانی بوده است و این قضیه ی آزارنده همین طور ادامه دارد. ممکن است درصد اندکی از انگیزه ای که متجاوز را به این حمله ی وحشیانه وامی دارد، از نیاز به تسلّط و غلبه ریشه بگیرد ولی من مطمئنم که انگیزه ی اصلی فردِ متجاوز، به شدّت جنسی است.
اصوات تجاوزی که با قصد قبلی صورت می گیرد، مثل ناله ها و غرّش ها و غُرغُرها، بریده بریده حرف زدن ها و ناسزا گفتن ها که از وقتی مهاجم قربانی را پیدا می کند و بعد او را هدف می گیرد، شروع می شود، همه جنسی است. تعقیب بی سروصدا در ذهن فرد متجاوز، معاشقه ای خصوصی می شود که در آن معشوق اصلاً از عشق بازی فردی که در پی اش است خبر ندارد. اما متجاوز در فکرش با ابژه ی میل خود به شکلی وسواس گونه درگیر است. او کسی است که تعقیب می کند، مشاهده می کند و در نمایش جنسی خود شخصیت اصلی است.
انگیزه ی تجاوز بدون قصد قبلی هم کمتر از این جنسی نیست، فقط کمی خفیف تر است. متجاوز که تصادفاً به قربانی بی دفاعش برخورده، ناگهان از نظر جنسی تهییج شده است. او همان شتاب زدگی شرم آوری را تجربه می کند که یک نمایشگر(۹)، با این تفاوت که لذّت او با شوک آنی ارضاء نمی شود. جریان تحریک او فورانی است که به سمت تجاوزی عمیق تر و وحشت انگیزتر حرکت می کند.
فکر می کنم دانشمندان که مایلند تفکّر ما و در نتیجه قوانین مان را شکل دهند، اغلب تجاوز را یک رخداد اجتماعیِ قابل قبول و قابل شرح قلمداد می کنند. اگر تجاوز صرفاً مربوط به تملّک، جستجو و به کارگیری قدرت است، ما باید این عملِ جنسیِ طبیعیِ انسانیِ افراطی را صرفاً بفهمیم و حتی ببخشیم. امّا من معتقدم بی احترامی و توهینی که متوجه قربانی تجاوز می شود، یا به همان اندازه اظهار غمبارِ عشقِ جاودانی که به گوش قربانی وحشت زده خوانده می شود، بیش از آن که به قدرت مربوط باشد حاصل ارضاء جنسی است.
ما باید عمل حریصانه ی تجاوز را عملِ خشونت بار، خونین، دلهره آور، نفس گیر و استخوان شکنِ حاصل خشونت بنامیم، همان گونه که هست. چون ترسی که بعضی از زنان و مردان قربانی تجاوز را تهدید می کند، باعث می شود نتوانند درِ خانه های شان را باز کنند، نتوانند با جسارت به خیابان های محلی که در آن بزرگ شده اند بروند و نتوانند به سایر آدم ها و حتی خودشان اعتماد کنند. پس بیایید تجاوز را یک عمل جنسی خشونت آمیزِ جبران ناپذیر بنامیم.
می خواهم بگویم که قبول تئوری قدرت، زشتی آشکار این عمل را کم اهمیت کرده و ناچیز جلوه می دهد و لبه های بی رحمانه ی تیغ خشونت را در آن کُند می کند.

نامه ای به دخترم

دختر عزیزم،
تعجّب می کنی اگر بدانی نوشتن این نامه چه قدر زمان برده است. همیشه می دانسته ام که می خواهم درس هایی را که آموخته ام و این که چه طور یادشان گرفته ام روراست به تو بگویم.
عمری طولانی کرده ام و در طول زندگی با این اعتقاد که زندگی، زندگان را دوست دارد، جرئت کرده ام چیزهای فراوانی را تجربه کنم، البته گاهی با ترس، اما با این حال با دل و جرئت. این جا فقط از درس ها و رویدادهایی گفته ام که برایم سودمند بوده است. نمی گویم چه طور از راه حل ها کمک گرفته ام، چون می دانم تو خودت باهوش، خلاق و مبتکری و از آن ها در زمان مناسب، به نحو شایسته بهره می بری.
در این کتاب حکایت هایی می خوانی از بزرگ شدن، پیشامدهایی غیرمنتظره، چند شعر، چند داستان سرگرم کننده که به خنده ات می اندازد و تعدادی که تو را به فکر فرو می برد.
افرادی خیرخواه در زندگیم بوده اند که به من درس های باارزشی آموخته اند، و کسان دیگری هم بوده اند که برایم بد خواسته اند و آگاهم کرده اند که قرار نیست جهان همیشه به کامم باشد.
اشتباهات زیادی مرتکب شده ام و شکی نیست که تا پیش از مرگ باز هم اشتباهاتی مرتکب می شوم. وقتی درد کشیده ام و فهمیده ام نادانی ام باعث رنجشم شده است، آموخته ام که مسئولیت کارهایم را بپذیرم و اول خودم را ببخشم و بعد از کسی که رفتارم او را آزرده عذرخواهی کنم. از آن جا که نمی توانم تاریخ را به عقب برگردانم و توبه تنها چیزی است که می توانم به خداوند تقدیم کنم، امیدوارم عذرخواهی خالصانه ی من پذیرفته شود.
ممکن است نتوانی چیزهایی را که در زندگی ات اتفاق می افتد کنترل کنی اما می توانی تصمیم بگیری به دست آن ها خوار نشوی. بکوش تا در میان ابرهای کسی رنگین کمان باشی. شکایت نکن. تلاش کن تا چیزهایی را که دوست نداری تغییر دهی. اگر نتوانستی تغییری ایجاد کنی، طرز فکرت را تغییر بده. شاید بتوانی راه حل تازه ای پیدا کنی.
هرگز ناله نکن. ناله کردن باعث می شود درندگان بفهمند یک قربانی آن دور و بر است.
یقین بدان بی آن که کار شگرفی برای بشریت انجام داده باشی نمی میری.
من یک پسر به دنیا آورده ام، اما هزاران دختر دارم. تو سفید یا سیاهی، یهودی یا مسلمانی، آسیایی، اسپانیایی زبان، بومی آمریکایی یا اهل آلاسکایی. تو چاقی یا لاغر، زیبایی یا نه چندان زیبا، تحصیل کرده ای یا درس نخوانده. فرقی نمی کند، من با همه ی شما حرف می زنم. این پیشکش من به شماست.

«۷». پیش بینی مادرانه

استقلال، نقشه ای مست کننده است و اگر آن را در جوانی بنوشی تاثیر زیادی روی مغزت می گذارد. اگر مزه اش خیلی خوشایند نیست مهم نیست، اما اعتیادآور است و مصرف کننده اش با هر جرعه ای که می نوشد بیشتر می خواهد.
وقتی بیست و دو ساله بودم و در سن فرانسیسکو زندگی می کردم پسری پنج ساله داشتم، دو شغله بودم و دو اتاق اجاره ای داشتم با آشپزخانه ای ته راهرو. صاحبخانه ام، خانم جفرسن، مثل مادربزرگ ها مهربان بود. پرستار بچه ای حاضر و آماده بود و اصرار داشت برای مستاجرهایش شام آماده کند. رفتارش بسیار نرم و آرام و شخصیتش خیلی شیرین و مهربان بود تا حدی که هیچ کس دلش نمی آمد مانع شاهکارهای آشپزی افتضاحش شود. اسپاگتی دست پخت او که حداقل هفته ای سه بار سِرو می شد، معجونِ اسرارآمیزِ قرمز، سفید و قهوه ای بود. گهگاه هم تکه گوشتِ ناپیدایی لابه لای اسپاگتی اش به چشم می خورد.
پولی در بساط نداشتم که صرف غذای رستوران کنم، بنابراین من و پسرم، گای، اغلب میهمانان ثابت و البتّه نه چندان خوشحالِ سفره های خانم جفرسن بودیم.
آن روزها مادرم از خانه اش در خیابان «پُست» به خانه ی سبک ویکتوریایی چهارده اتاقه ای در خیابان «فالتون» اسباب کشی کرده بود و آن را پر از اسباب و اثاثیه ی حجاری شده ی سبک گوتیک کرده بود. رویه ی مبل ها و صندلی های راحتی از پارچه ی موهرِ قرمز بود. فرش های شرقی سرتاسر خانه پهن بود. خدمتکاری داشت که در خانه زندگی می کرد و خانه را تمیز می کرد و گاهی هم جای کمک آشپز را می گرفت.
مادرم هفته ای دو بار گای را برمی داشت و به خانه اش می برد و به او هات داگ و بعدش هم خامه و هلو می داد، اما من فقط در ساعت مقرّرمان به خانه اش می رفتم. او اتّکای به نفسم را می فهمید و تشویق می کرد. قرار ثابتی داشتیم که من مشتاقانه منتظرش بودم. ماهی یک بار یکی از غذاهای مورد علاقه ام را می پخت و من به خانه اش می رفتم. قرار ناهارمان همیشه به یادم بود. من به آن می گفتم روزِ برنجِ قرمزِ(۱۰) ویویَن.
وقتی به خانه ی خیابان «فالتون» رسیدم، مادرم لباس قشنگی پوشیده بود، آرایشش حرف نداشت و جواهرات زیبایی به خود آویزان کرده بود.
بعد از این که همدیگر را بغل و با هم روبوسی کردیم، دست هایم را شستم و با هم به اتاق پذیرایی رسمی و تاریکش قدم گذاشتیم و بعد از آن به آشپزخانه ی بزرگ و روشن پا گذاشتیم.
بیشتر غذا از قبل روی میز چیده شده بود، ویوین بکستر در مورد غذاهای خوشمزه اش خیلی دقیق بود.
در آن روزِ برنج قرمز، مادر روی میز خوراک خروس خیلی ترد کباب شده، بی سس یا آب گوشت، سالاد ساده ی کاهو، بی گوجه یا خیار گذاشته بود. کاسه ی دهان گشادی که رویش را با یک سینی پوشانده بود کنار بشقاب خودش روی میز بود.
او غذا را به گرمی با دعای کوتاهی متبرّک کرد و دست چپش را روی سینی گذاشت و دست راستش را زیر کاسه. بعد کاسه و سینی را وارونه کرد و کاسه را به آرامی خالی کرد و پشته ی بلندِ برنج قرمز برّاق در بشقاب ظاهر شد (غذایی که از همه ی غذاهای دنیا بیشتر دوستش دارم) که با جعفری خردشده و ساقه های سبز تره فرنگی تزیین شده بود.
طعم مرغ و سالاد آن قدرها در حافظه ام نمانده، اما مزه ی هر دانه ی برنج قرمز روی سطح زبانم برای همیشه حک شده است.
البتّه در توصیف کسی که با اشتیاق جذبِ غذای مورد علاقه اش شده، پرخوری و حرص صفات خیلی منفی ای هستند.
دو پرس بزرگ برنج حسابی سیرم کرده بود اما غذا به قدری خوشمزه بود که دلم می خواست باز هم اشتها داشته باشم و بتوانم دو وعده ی دیگر هم بخورم.
مادرم بقیه ی بعدازظهرش برنامه های دیگری داشت پس وسایلش را جمع کرد و همه با هم خانه را ترک کردیم.
در نیمه ی خیابان بوی ترش سرکه از کارخانه ی ترشی نبش خیابان «فیلمور» و «فالتون» می آمد. داشتم راه می رفتم که مادرم جلویم را گرفت و گفت: «عزیزم»، برگشتم سمتش. ادامه داد: «داشتم به چیزی فکر می کردم و الان درباره اش کاملاً مطمئنم. تو بهترین زنی هستی که تابه حال دیده ام.» قدِّ مادرم صد و شصت سانتیمتر بود و قدِّ من صد و هشتاد.
به پایین و به این زن کوچک زیبا نگاه کردم و آرایش کاملش و گوشواره های الماسش، زنی که هتلی داشت و بیشتر مردمِ جامعه ی سیاهان سن فرانسیسکو تحسینش می کردند.
ادامه داد: «تو خیلی مهربان و باهوشی و این صفات اغلب با هم پیدا نمی شوند. افرادی مثل خانم النور روزولت(۱۱)، دکتر مری مک لاود بتون(۱۲) و مادرم، بله، تو در همان گروه جای می گیری. حالا به من یک بوس بده.»
لب هایم را بوسید و برگشت و بی خیال از خیابان گذشت و به سمت پونتیاک کرم و قهوه ای اش رفت. خودم را جمع و جور کردم و به سمت انتهای خیابان فیلمور راه افتادم. رفتم آن طرف خیابان و منتظر تراموای شماره ی ۲۲ ماندم.
رویّه ی استقلالی که در زندگی در پیش گرفته بودم، به من اجازه نمی داد از مادرم پول قبول کنم یا حتی بگذارم مرا با ماشینش جایی برساند. اما پذیرای خِرَدش بودم. حالا به جمله اش فکر می کردم. فکر کردم «فرض کنیم حق با او باشد، او خیلی باهوش است و همیشه می گوید از هیچ کس آن قدرها نمی ترسد که بخواهد دروغ بگوید. فرض کن قرار باشد من واقعاً برای خودم کسی شوم. فکرش را بکن!»
آن موقع که هنوز مزه ی برنج قرمز در دهانم بود، فکر کردم وقتش رسیده است و من باید عادت های خطرناکی مثل سیگار کشیدن، مشروب خوردن و ناسزا گفتن را ترک کنم.
فکرش را بکن، می توانستم واقعاً کسی شوم. روزی شاید.

«۸». مراکش

با این که در قرن بیستم زندگی می کردم، هنوز از افکار خیال انگیزی که در قرن نوزدهم درباره ی اعراب رواج داشت، دست نکشیده بودم. خلیفه ها و خواجه های قدرتمند و حرم سراهایی که زنان زیبا، روی تخت های بلندش لمیده بودند و در آینه های مطلاّ خود را می نگریستند.
صبح اولین روزی که در مراکش بودم، رفتم قدم بزنم تا تصاویر بیشتری که به خیال پردازی ام کمک کند ببینم.
در خیابان بعضی از زنان لباس های غربی پوشیده بودند، درحالی که بقیه معصومانه خودشان را پشت نقاب های سیاه ضخیم پوشانده بودند. همه ی مردان با فینه های منگوله داری که به سر داشتند، خوش قیافه و مغرور به نظر می رسیدند. به حیاطی رسیدم که در آن اجناس دست دوم و بنجل می فروختند و تصمیم گرفتم قبل از این که مجبور شوم با زندگی واقعی مواجه شوم از خیابان بگذرم. فریادی شنیدم و روبرگرداندم. سه تا خیمه در حیاط بود و چند مرد سیاه برایم دست تکان می دادند. برای اولین بار فهمیدم که مراکشی ها را قبلاً هم دیده بودم و توقّع داشتم آدم هایی ببینم که به جای آفریقایی ها به اسپانیایی ها یا مکزیکی ها شبیه باشند.
آن مردان برای من فریاد می زدند و با سر و دست اشاره می کردند. دیدم که همه شان پیرند. نزاکتم به من می گفت که باید بروم پیش شان. آن لحظه بود که یادم افتاد دامن کوتاهی پوشیده ام با کفش های پاشنه بلند، پوششی که برای یک زن آمریکایی بیست و پنج ساله کاملاً مناسب و برای زنی در میان پیرمردان آفریقایی غیرقابل قبول بود.
به زحمت از لابه لای قوطی ها، بطری های شکسته و مبلمان و اثاثیه ی زهوار در رفته راهم را باز کردم و پیش رفتم. وقتی به آن مردان رسیدم آن ها ناگهان نشستند. صندلی یا چهارپایه ای، چیزی زیر پای شان نبود، بنابراین واقعاً ننشستند. بلکه روی پای شان چمباتمه زدند. مادربزرگ جنوبی ام که مرا بزرگ کرده بود یادم داده بود بی ادبی است که جوان جلوی بزرگ ترها بایستد یا حتی روی صندلی بلندتری بنشیند.
وقتی مردها خم شدند و نشستند، من هم خم شدم، رقصنده ی جوانی بودم و بدنم از فرمان هایم پیروی می کرد.
لبخند زدند و به زبانی که من نمی فهمیدم با من حرف زدند. من هم به انگلیسی، فرانسوی و اسپانیایی پاسخ می دادم که آن ها نمی فهمیدند. به هم لبخند زدیم و یکی از مردان با صدای بلند به گروهی از زنان که آن نزدیکی ایستاده بودند و با علاقه به من نگاه می کردند، چیزی گفت. به زنان هم لبخند زدم و آن ها هم همین طور. این که عضلات جوانم آماده بود یا نه، چندان فرقی نمی کرد چون چندک زدن طولانی کم کم داشت خیلی ناراحت کننده می شد.
همان موقعی که می خواستم بلند شوم و تعظیم کنم زنی با فنجان قهوه ی خیلی کوچکی آمد و آن را به من تعارف کرد. وقتی برش داشتم، دو چیز توجهم را جلب کرد، حشراتی که رویش سینه خیز می رفتند و مردانی که با بشکن زدن مرا تشویق به نوشیدنش می کردند. تعظیم کردم و جرعه ای از قهوه نوشیدم و تقریباً از حال رفتم. سوسکی روی زبانم بود. به چهره ی آن مردم نگاه کردم و نتوانستم تفش کنم. اگر این کار را می کردم، مادربزرگم خاک گور را کنار می زد و با عزم راسخ از گور درمی آمد تا با نگاهی تحقیرآمیز، نشانم دهد چه قدر از من ناامید شده. نمی توانستم چنین چیزی را تحمّل کنم. پس دهانم را باز کردم و فنجان را لاجرعه سر کشیدم و توانستم چهار تا سوسک را بشمرم.
ایستادم و به همه تعظیم کردم و از حیاط بیرون رفتم. حالت تنفّر و انزجارم را تا وقتی که از حیاط دور شدم پنهان کردم بعد به اولین دیواری که رسیدم چنگ زدم و بالا آوردم. بعد هم این داستان را برای هیچ کس تعریف نکردم، فقط یک ماه بعد از آن مریض بودم.
بعدها وقتی که در مارسی اجرا داشتیم در پانسیونی ارزان اقامت کردم. یک روز صبح جلد کهنه ای از مجله ی ریدرز دایجست را برداشتم و مقاله ای را دیدم با این عنوان «قبایل آفریقایی از ساحل به شمال آفریقا سفر می کنند».
در مقاله خواندم که بسیاری از قبایلِ سیاه پوستان آفریقایی از مالی، چاد، نیجر، نیجریه و سایر کشورها که مسیرهای قدیمی را دنبال می کنند و از صحرا می گذرند، در راه مکّه یا الجزایر یا مراکش و سودان پول نقد کمی با خود همراه می برند اما با سیستم مبادله ی پایاپای زندگی می کنند. آن ها جنس را با جنس عوض می کنند، اما پول کمیاب شان را صرف خرید کشمش می کنند و بعد برای احترام و بزرگداشت مهمانان شان ۳ تا ۵ تا از این کشمش ها را در فنجان کوچک قهوه ی مهمان شان می گذارند.
چند دقیقه ای احساس کردم می خواهم پیش پای آن پیرمردان در مراکش زانو بزنم و از آن ها عذرخواهی کنم. پس آن موقع، آن ها خواسته بودند با آن کشمش های گران قیمت به من احترام بگذارند.
خدا را شکر کردم. مادربزرگم حتماً باید از رفتارم خوشحال شده باشد. با این تجربه درسی را در زندگی شروع کردم که آموختنش عمری طول کشید. این درس که اگر انسان ها چیزی را که می خورند به من تعارف کنند، اگر تربیتم به من اجازه ندهد آن را پس بزنم و نتوانم چیزی بگویم، و اگر آن چیز پاکیزه بودنش ظاهراً با عقل جور دربیاید و اگر به آن حساسیت نداشته باشم، پشت میز می نشینم و با شور و شوق فراوان به آن جشن می پیوندم.
یادآوری. من به این تجربه، تجربه ی عمری می گویم چرا که هنوز کاملاً آن را یاد نگرفته ام و اغلب هنوز هم مورد امتحان واقع می شوم و گرچه کم و بیش نازک نارنجی تر از دیگران نیستم، گاهی در این امتحان رفوزه شده ام و بدجوری شکست خورده ام. اما گاهی هم نمره ی قبولی گرفته ام. فقط باید یادِ مادربزرگم بیفتم و آن چهار کشمش بی گناه که مرا یک ماه شدیداً بیمار کرد.

«۹». پُرگی و بِس

پرگی و بس(۱۳)، اپرای جورج و ایرا گرشوین هنوز هم در تورهای اروپایی مورد تشویق و استقبال تماشاچیان قرار می گرفت. بازیگران رنگارنگش هنوز قبراق بودند و با من رفتار صمیمانه ای داشتند. اما من در فکر بودم که تور را ترک کنم و به سن فرانسیسکوی کالیفرنیا برگردم.
احساس گناه می کردم چون از وقتی به گروه بازیگران پیوستم، پسر هشت ساله ام گای را پیش مادر و خاله ام در سن فرانسیسکو گذاشته بودم.
شرکت برگزارکننده ی اپرا دستمزد بالایی به من پیشنهاد کرده بود. می شد از پسرم بخواهم که بیاید و من را ببیند، اما دو تا بچه با گروه بودند که با والدین شان سفر می کردند و رفتارهایی می کردند که من نمی خواستم پسرم نه ببیندشان و نه از آن ها تقلید کند. من رقصنده ی اصلی بودم و نقش «روبی» را می خواندم و بازی می کردم. حقوق خوبی می گرفتم که به خانه می فرستادم اما احساس گناهم باعث می شد فکر کنم پولم کافی نیست پس در مهمانخانه ها و شبانه روزی های جوانان یا با خانواده ها می ماندم تا پول بیشتری پس انداز کنم. بعد از این که پرده های تئاتر پایین می آمد آواز خواندنم را در کافه های شبانه ی جاز دو برابر می کردم و روزها هر جا که می شد شاگرد پیدا کرد، رقص آموزش می دادم و آن پول را هم برای مادرم می فرستادم.
با این وجود وزن و اشتهایم مدام کم می شد و علاقه ام را به همه چیز از دست داده بودم. می خواستم به خانه و پیش پسرم برگردم. به من گفته بودند که در این صورت باید هزینه ی فرستادن بازیگری جایگزین به اروپا و هزینه ی خانه ام را خودم بپردازم. به خاطر این فشار تازه به آواز خواندن در دو کافه ی شبانه ی دیگر و آموزش رقص به رقصنده های حرفه ای و بچه هایی که هنوز حتی نمی توانستند راه بروند، روی آوردم.
آخرش پول به دست آوردم و بالاخره در ناپل ایتالیا سوار کشتی ای به مقصد نیویورک شدم. نخواستم با هواپیما بروم چون فکر کردم اگر هواپیما سقوط کند تنها کاری که پسرم می تواند بکند این است که گریه کند و بگوید: «مادرم وقتی فقط هشت سالم بود مرد. او بازیگر بود.» باید به سن فرانسیسکو برمی گشتم و می گذاشتم بداند که من هم بازیگرم، هم کلّی چیزهای دیگر.
بعد از گذراندن نُه روز در کشتی، به نیویورک رسیدم، سوار قطار شدم و بعد از سه روز و سه شب به سن فرانسیسکو رسیدم. تجدید دیدارمان خیلی هیجان انگیز بود و اعتراف می کنم شاید همان دیدار مریضم کرده باشد. می دانستم که پسرم را دوست دارم و می دانستم که خوشبختم که عاشقش نیستم چون اگر عاشقش بودم آن قدر به او نزدیک می شدم که خفه اش می کردم امّا دوستش داشتم و می خواستم او را آزاد و مردانه بار بیاورم و تا آنجا که می شود خوشبخت.
بعد از یک هفته زندگی در طبقه ی بالای خانه ی بزرگ مادرم، که بر فراز تپه ای قرار داشت، دوباره نگران شدم. فهمیدم که اگر ناممکن نباشد، دست کم سخت است که بخواهم پسری سیاه پوست را در جامعه ای نژادپرست، خوشبخت و مسئولیت پذیر و آزاد بار بیاورم. طبقه ی بالا روی مبل اتاق نشیمن لم داده بودم که گای به اتاق آمد و گفت «سلام مامان.» نگاهش کردم و فکر کردم بغلش کنم، پنجره را باز کنم و بیرون بپرم. صدایم را بالا بردم و گفتم: «برو بیرون، همین الان برو بیرون. همین حالا از خانه برو بیرون. برو حیاط جلویی و حتی اگر صدایت زدم برنگرد.»
یک تاکسی خبر کردم، از پله ها پایین رفتم و به گای نگاه کردم. گفتم: «حالا می توانی بروی توی خانه و لطفاً تا من برگردم همان جا بمان.» به راننده تاکسی گفتم مرا به کلینیک روانی لنگلی پورتر ببرد. وقتی وارد آن جا شدم مسئول پذیرش از من پرسید وقت ملاقات دارم یا نه؟ گفتم: «نه.» با ناراحتی توضیح داد که «نمی توانیم بی آن که وقت ملاقات داشته باشید شما را بپذیریم.» گفتم: «من باید کسی را ببینم چون نزدیک است به خودم یا شاید کس دیگری صدمه بزنم.»
مسئول بخش پذیرش به سرعت تلفنی با کسی صحبت کرد و بعد به من گفت: «لطفاً بروید دکتر سالزی را ببینید، انتهای سالن، سمتِ راست، اتاقِ سی.» در اتاق سی را باز کردم و امیدم ناامید شد. مرد سفیدپوست جوانی پشت میز نشسته بود. کت و شلوار مارک دار و پیراهنی با یقه های دکمه دار به تن داشت و چهره اش آرام و مطمئن بود. به من خوشامد گفت و صندلی روبروی میزش را به من تعارف کرد. نشستم و دوباره به او نگاه کردم و زدم زیر گریه. یک مرد جوان سفیدپوست پولدار چه طور می تواند بفهمد در دل مادری سیاه پوست چه می گذرد؟ مادری که از احساس گناه مریض شده چون پسر کوچک سیاه پوستش را گذاشته تا دیگران بزرگش کنند. هر بار سرم را بالا می آوردم و به او نگاه می کردم، گریه امانم نمی داد. هر بار که او می پرسید چه شده؟ چه کاری از دستم برمی آید؟ از درماندگی وضعیتی که داشتم دیوانه می شدم. بالاخره توانستم خوب به خودم مسلّط شوم، بلند شوم، از او تشکر کنم و آن جا را ترک کنم. از مسئول پذیرش هم تشکر کردم و خواستم از تاکسی لاکسر، تلفنی برایم تاکسی خبر کند.
بعد رفتم پیش معلّم آوازم، مربی ام و تنها کسی که می شد بی پروا با او حرف بزنم. همین که از پله های استودیوی فردریک ویلکرسن بالا رفتم، صدای شاگردی را که داشت تمرین آواز می کرد شنیدم. ویلکی - به این اسم صدایش می زدند - به من گفت به اتاق خواب بروم. «می خواهم برایت نوشیدنی درست کنم.» شاگردش را ترک کرد و با لیوانی پیشم آمد، نوشیدمش. کمی بعد به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم و هیچ صدایی از استودیو نمی آمد داخل استودیو شدم.
ویلکی از من پرسید: «چت شده؟»
به او گفتم که داشتم دیوانه می شدم. گفت نه و بعد پرسید: «واقعاً چی شده؟» و من ناراحت از این که صدایم را نشنیده گفتم: «امروز فکر کردم خودم را بکشم، گای را هم بکشم، گفتم که، دارم دیوانه می شوم.»
ویلکی گفت: «همین جا پشت این میز بنشین. این جا هم دفترچه یادداشت است و هم خودکار. می خواهم نعمت هایی را که داری بنویسی.»
گفتم: «ویلکی، نمی خواهم در این باره حرف بزنیم، به تو می گویم دارم دیوانه می شوم.»
گفت: «اول چیزی را که می گویم بنویس بعد به میلیون ها نفر آدم در همه جای دنیا فکر کن که نمی توانند صدای کُر، یا سمفونی یا حتی صدای گریه ی بچه ی خودشان را بشنوند. بنویس من می شنوم، خدا را شکر. بعد بنویس که می توانی این دفترچه ی زرد را ببینی و به میلیون ها آدمی فکر کن که در سرتاسر جهان نمی توانند آبشار یا شکوفا شدن گل ها یا صورت معشوق شان را ببینند. بنویس من می بینم، خدا را شکر. بعدش بنویس که می توانی بخوانی. به آن میلیون ها انسان در تمام دنیا فکر کن که نمی توانند اخبار یا نامه ای از عزیزان شان یا علامت توقّف در خیابانی شلوغ یا چیز دیگری را بخوانند.»
آن طور که ویلکی گفته بود، رفتار کردم و وقتی به آخرین خطّ اولین صفحه ی دفترچه ی یادداشت رسیدم احساس دیوانگی ام کاملاً از بین رفته بود.
آن اتّفاق بیش از پنجاه سال پیش افتاد. من تا امروز بیست و دو کتاب، شاید پنجاه مقاله، شعر، نمایشنامه و سخنرانی نوشتم، که در همه ی آن ها از خودکار استفاده کردم و همه شان را هم روی دفترچه ی زرد نوشتم.
وقتی تصمیم می گیرم چیزی بنویسم، با وجود تمجیدهای قبلی، دچار عدم امنیّت می شوم. فکر می کنم، آخ آخ، حالا آن ها می فهمند که من آدم شیّادی ام که واقعاً نمی توانم بنویسم و نمی توانم خوب بنویسم. تقریباً به خاک سیاه نشسته ام که یک دفترچه ی یادداشت نو زرد بیرون می کشم و وقتی به سراغ صفحه ی دست نخورده می روم فکر می کنم که چه قدر موهبت دارم.
کشتی زندگی من ممکن است در دریاهای آرام و دوست داشتنی دریانوردی کرده یا نکرده باشد. روزهای پر چالش هستی ام ممکن است روشن و امیدبخش بوده یا نبوده باشد. روزهای طوفانی یا آفتابی، شب های باشکوه یا تنهایی، قدر هر دو را می دانم. اگر اصرار داشته باشم که بدبین باشم امّا باز هم همیشه فردایی هست.
امروز خوشبختم.

نظرات کاربران درباره کتاب نامه‌ای به دخترم