فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لالایی گمشده
مجموعه کابوس‌ها- جلد۳

نسخه الکترونیک کتاب لالایی گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لالایی گمشده

این کتاب آخرین داستان از ماجراهای چارلی و دوستانش است. حتماً به یاد دارید که در پایان جلد دوم دوقلوهای شیطانی هنوز دستگیر نشده‌ بودند. حالا ایک و اینک دوباره پیدایشان شده و چارلی و دوستانش باید دست به کار حل معمایی دیگر شوند. این دو خواهر هنوز هم می‌خواهند سرزمین بیدارها را نابود کنند. آن‌ها تمامی تلاش‌شان را می‌کنند تا از چنگ چارلی و دوستانش بگریزند، اما چارلی را که می‌شناسید، به این راحتی‌ها دست‌بردار نیست! البته مثل همیشه جک هم همراهی‌اش می‌کند. این بار دو برادر باید با دو خواهر مقابله کنند.
بازهم با چارلی و جک و دوستان‌شان همراه شوید و به سرزمین کابوس‌ها و رؤیاها سفر کنید تا از ماجراهای جالب و خواندنی‌شان لذت ببرید.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب لالایی گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش درآمد

دولا شد و از سوراخ کلید نگاه کرد. راهروی کم نوری پشت در بود. نمی توانست برود داخل، اما خوب می دانست کجاست؛ طبقه ی دوم عمارت ارغوانی رنگی در شهر سایپرس کریک. در این راهرو سه در وجود داشت که به اتاق خواب ها باز می شد و چهار نفر در اتاق ها خوابیده بودند. سراسر شب آن ها را از سوراخ کلید زیر نظر داشت؛ دو پسر بچه و مادر و پدرشان را. داشت تصمیم می گرفت خودش را که به آن طرف رساند، با آن ها چه کند.
برای هزارمین بار دستگیره ی در را امتحان کرد. دستگیره می چرخید، اما در از جایش تکان نمی خورد. نه تنها قفل بود، بلکه سنگربندی هم شده بود. می دانست همه ی این کارها را کرده اند تا جلوی او را بگیرند. در این باره تردید نداشت. ساکنان عمارت ارغوانی برایش یک یادداشت گذاشته بودند.
خشم مثل شعله های آتش درون وجودش زبانه کشید. چشم هایش را بست و دست هایش را مشت کرد. ناخن هایش توی گوشت کف دستش فرو می رفت. باید راهی پیدا می کرد تا بتواند عصبانیتش را کنترل کند. کافی بود حرکت اشتباهی از او سر بزند تا این خانواده همه ی برج را به آتش بکشد و رازش را نابود کند و او را برای همیشه آنجا گیر بیندازد. فقط یک چاره داشت؛ باید صبر می کرد. دیر یا زود خواهر دوقلویش پیدایش می کرد.
بالاخره دست از سر سوراخ کلید برداشت، از پله ها بالا رفت و به برج برگشت. با اینکه مالکین عمارت پنجره های برج را پوشانده بودند، باز هم نور ماه به داخل می تابید. دروازه ای که از آن گذشته و به این طرف آمده بود، هنوز باز بود و سرزمین کابوس ها پشت آن قرار داشت. مدت چهار دهه بین این دو سرزمین رفت وآمد کرده بود. حالا خانواده ی طبقه ی پایین، سعی می کردند مانعش شوند. حتی فکرش را هم نمی کرد آدم هایی مثل آن ها بتوانند چنین قدرتی داشته باشند، اما به نحوی توانسته بودند آخرین نقشه اش را نقش بر آب کنند.
تنها چیزی که در اتاق برج باقی مانده بود، میز تحریر بزرگی از چوب بلوط بود. بعد از تمیز کردن اتاق، میز را همانجا باقی گذاشته بودند. به احتمال زیاد خیلی سنگین بود و نمی شد آن را از پله ها پایین برد. رفت بالای میز و زیر نور ماه روی سطح آن دراز کشید. بعد نامه را برداشت، همان نامه ای که اهل خانه برایش گذاشته بودند. برج برای یک آدم عادی زیادی تاریک بود، اما خیلی وقت می شد که او دیگر عادی نبود.
ایک عزیز،
ما نگهبانان این دروازه هستیم و می دانیم که تو هم مثل ما می توانی از آن عبور کنی. نمی توانیم جلویت را بگیریم و نگذاریم به سرزمین بیدارها بیایی، اما اجازه نمی دهیم از این اتاق آن طرف تر بروی. اگر سعی کنی از اینجا خارج شوی، برج را با همه ی چیزهای داخلش آتش می زنیم. آن وقت دروازه هم از بین می رود و تو دیگر نمی توانی خواهرت را ببینی.
امیدواریم مسئولین سرزمین کابوس ها پیدایت کنند و برای همه ی جنایاتی که مرتکب شده ای مجازات شوی. تا آن موقع از رویاهای ما فاصله بگیر.
شارلوت، چارلی، و جک لِرد
شارلوت، چارلی و جک لِرد. این اسم ها را در ذهنش مرور کرد. دو پسر و دختری که دیگر بزرگ شده بود. جالب بود که فقط سه نفر نامه را امضاء کرده بودند، درحالی که چهار نفر در خانه زندگی می کردند.
تقریباً مطمئن بود دلیلش را می داند و همین برایش فرصتی ایجاد می کرد. سه نفری که در طبقه ی پایین بودند، می دانستند او دارد می آید، اما نفر چهارم انتظارش را نداشت.

فصل اول: جانورها

پایین راهرو، کمی دورتر از درِ عجیبی که پر بود از چفت وبست، چارلی لرد داشت در خواب وول می خورد. اول شب که چشم هایش را بسته بود، امید داشت از سرزمین رویاها سر در بیاورد، اما این طور نشد.
نمی دانست کجاست. نمی توانست چیزی ببیند. تاریک تر از هر جایی بود که تا آن موقع دیده بود.
به خودش دستور داد: نترس، یادت باشه تو توی این جور چیزا حسابی کارکُشته ای.
دستش را بالا برد و انگشت هایش را در تاریکی تکان داد. چیزی حس نکرد، جز اینکه باد به کف دستش خورد. یک قدم به جلو برداشت و پای برهنه اش با صدای چلپی رفت توی گل و لجن. مجبور شد پایش را پیچ و تاب بدهد تا بتواند درش بیاورد. مطمئن بود در فضای باز است. چند قدم دیگر جلو رفت، بعد ایستاد و هوا را بو کشید. نسیم گرمی که دور تنش پیچید، بوی کود می داد. امیدوار بود این بو از گل و کثافتی که لای انگشتان پایش چسبیده بود، نباشد. توانست ترسش را کنترل کند، اما برای دل به هم خوردگی اش نمی توانست کاری کند.
سعی می کرد به راهش ادامه دهد؛ برای همین یک پایش را بلند کرد، اما همان طورکه هنوز پایش بین زمین و هوا معلق بود، سرجایش خشکش زد. احساس می کرد صدایی شنیده است. صدای بلندی نبود... فقط یک ناله ی ضعیف، انگار یک نفر همان دور و بر گلویش را صاف کرده باشد.
اصلاً نمی توانست چیزی ببیند. در تاریکی دور خودش چرخید و سعی کرد منبع صدا را پیدا کند. داد زد: «سلام، کسی اونجاست؟»
بی حرکت ایستاد، نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و لرز منتظر جواب ماند. رعد در فاصله ای دور غرید و سرعت باد زیاد شد. نه تنها در فضای باز بود، بلکه توفان هم داشت شروع می شد.
چند ثانیه گذشت و کسی جوابش را نداد، اما چیزی تکان خورد. بعد صدای چلپ چلپ گل و صدای شلپ ملایمی به گوشش خورد. صدای پا بود. کاملاً بی حرکت سر جایش ماند و توانست صدای پای دیگری را بشنود. چند لحظه بعد، صدای پای سوم و بعد صدای پای چهارم هم به گوشش رسید. موجودی در میان تاریکی داشت آهسته آهسته حرکت می کرد، اما انگار دقیقاً می دانست کجا می خواهد برود. مستقیماً به طرف چارلی می آمد.
آهسته به خودش گفت: این فقط یه کابوسه. مدت ها بود که دیگر به چنین دلداری هایی نیاز نداشت. می دانست کابوس ها چطور عمل می کنند و بلد بود با آن ها مبارزه کند، اما این یکی خیلی متفاوت بود.
جانور آن قدر به چارلی نزدیک شده بود که می توانست بویش را حس کند. بوی توالتی را می داد که چاهش با عرق گیرهای کثیف و بوگندو پر شده باشد. جانور باز هم نزدیک شد و پاهای چارلی ناخودآگاه تکان خورد. واقعاً دلش می خواست بدود، اما می دانست بدترین کار این است که از کابوستان فرار کنید. هر چقدر هم تند بدوید، آخر سر شما را گیر می اندازد. برای همین با آنکه خیلی ترسیده بود، چاره ای نداشت جز اینکه سر جایش بماند.
پرسید: «تو چی هستی؟ چی می خوای؟» امیدوار بود صدایش از آنچه خودش حس می کرد، شجاع تر به گوش برسد.
می توانست صدای منظم خردشدن چیزی را زیر دندان های آن موجود بشنود. دلش می خواست بداند جانور چه می جود، اما وقتی این سوال به ذهنش رسید، هزاران تصویر وحشتناک جلوی چشمش شکل گرفت. بعد صدایی شنید که باعث شد همه چیز متوقف شود.
صدای آهنگی که از جایی دور به گوش می رسید. صدای لطیف زنانه ای داشت یک لالایی زمزمه می کرد... لالایی ای که چارلی خوب می شناخت. مادرش، سال ها پیش این لالایی را برایش می خواند، همان موقعی که چارلی کوچک و مادرش هم زنده بود.
چارلی که امیدوار شده بود، فریاد زد: «مامان، تویی؟! اونجایی؟»
زمزمه ی زن با همان صدای آرام ادامه داشت. انگار اصلاً صدای چارلی را نمی شنید.
چارلی دوباره سعی کرد: «تاریک شده! نمی تونم ببینمت! می تونی پیدام کنی؟ می شه کمکم کنی؟»
باران شدیدی که یکباره شروع شد، تنها جوابی بود که برای سوالش گرفت. توفان صدای آهنگ را خفه کرد و امید چارلی را درهم شکست و درست همان موقع بود که موجود بسیار بزرگی به او برخورد کرد. فریاد زد، عقب عقب رفت و با صدای چلپی افتاد توی گل وشل.
دست هایش را بالا برد تا در برابر حمله از خودش دفاع کند و دهانش را کاملاً باز کرد تا فریاد بزند. حالا که افتاده بود روی زمین، معلوم نبود این جانور چه بلایی می توانست سرش بیاورد. بعد صاعقه ای آسمان را روشن کرد و چارلی در نور آن دید موجودی که تعقیبش می کند، تنها نیست. چندین و چند جانور شبیه به هم بالای سرش ایستاده بودند و همان موقع که او میان گل ولای تقلا می کرد، همزمان چیزی می جویدند. قد هر کدام شان حدود صدوبیست سانت و پهنایشان هم تقریباً همان اندازه بود. پوست شان مثل شبق سیاه بود و چشم های کهربایی شان در نور برق می زد.
گوسفند بودند. گوسفند های سیاه، درست مثل همان گوسفندهای توی شعر.



چارلی بلند شد و صاف در رختخوابش نشست. قفسه ی سینه اش به شدت بالا و پایین می رفت و قلبش تند تند می زد. ملحفه ها و لباس خوابش خیس عرق بود. قبلاً هیچ وقت چنین خوابی ندیده بود.
وقتی ضربان قلبش آرام شد و نفسش سر جا آمد، فهمید چرا خوابش این قدر غیرطبیعی بوده. این کابوس او نبود. شک نداشت وارد بدترین کابوس فرد دیگری شده بود، کسی که به شدت ترسیده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب لالایی گمشده

خیلی زیبا است هر سه ممجموعه ی کابوس هارو بخوانید واقعا خوب //
در 1 ماه پیش توسط
عالیییییییییی
در 1 ماه پیش توسط