فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب معجون خواب گردی

کتاب معجون خواب گردی
مجموعه کابوس‌ها - جلد ۲

نسخه الکترونیک کتاب معجون خواب گردی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب معجون خواب گردی

این کتاب، جلد دوم از مجموعه‌ی سه جلدی کتاب«کابوس‌ها» است. ماجراهای چارلی و دوستانش با سرزمین کابوس‌ها و موجودات کابوسی ادامه دارد. اما این‌بار بچه‌ها مشکلی با کابوس‌ها ندارند. مشکل چیز دیگری است.... چند نفر با درست کردن یک معجون شیطانی، مردم را به زامبی تبدیل می‌کنند و اگر چارلی و بقیه به موقع کاری نکنند اتفاقات وحشتناکی می‌افتد! این‌بار هم دوستان صمیمی چارلی در سرزمین بیدارها و یاران قدیمی‌اش در سرزمین کابوس‌ها به کمکش می‌آیند تا بفهمند موجودات مرموزی که می‌خواهند سرزمین‌هایشان را نابود کنند٬ چه کسانی هستند.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب معجون خواب گردی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش درآمد

ساعت ده و نیم شب بود و تنها نوری که در مرکز شهر اُرویل فالز دیده می شد از پنجره های دفتر روزنامه بیرون می زد. داخل دفتر زنی جوان به نام ژوزفین هنوز پشت میز کارش نشسته و به شدت غرق کار بود.
هر چند ثانیه یکبار خمیازه می کشید و پلک هایش مدام روی هم می افتاد، اما در برابر خواب مقاومت می کرد. آن قدر وحشت زده بود که نمی توانست بخوابد. مدت ها فکر می کرد فقط خودش نمی تواند بخوابد، اما حالا فهمیده بود که اینطور نیست.
کابوس مثل یک بیماری مُسری به شهر کوچک اُرویل فالز هجوم آورده بود. مردم شهر می گفتند هر روز صبح با ترس از خواب بیدار می شوند و نمی توانند این احساس بد را از خودشان دور کنند. حتی یکی از روزنامه نگاران شهر در این باره مطلبی نوشته و ژوزفین هم مشغول کشیدن یک نقاشی بود تا همراه با آن داستان منتشر شود. تصویر، یک جفت چشم را نشان می داد که در تاریکی کمین کرده است. همان چشمان سرد و یخ زده ای که هر وقت ژوزفین خوابش می برد، مقابل دیدگانش ظاهر می شد.
ژوزفین داشت سایه های نقاشی را پررنگ تر می کرد که صدای آشنای زنگ در دفتر را شنید و فهمید کسی وارد شده است. چنان از جایش پرید که فنجان قهوه اش را انداخت. مطمئن بود در را قفل کرده، با این وجود در میان صدای بلند ضربان قلبش، می توانست صدای قدم های کسی را روی کفپوش دفتر روزنامه بشنود.
تیزترین وسیله ی روی میز کار؛ یعنی چاقوی نامه بازکنی را قاپید و راه افتاد تا سر و گوشی آب بدهد. پشت پیشخوان مرد عجیب و غریب و ریزه میزه ای ایستاده بود.
مرد با لهجه ای که برای ژوزفین ناآشنا بود، گفت: «شب بخیر، خانم. ببخشید اگه ترسوندمتون.»
البته قیافه اش خیلی هم متاسف به نظر نمی رسید؛ بیشتر احساس می کردی از خودش ممنون است. لبخندی که لب های نازکش را از هم باز کرده بود، دندان های نامرتبش را نمایان می کرد.
ژوزفین با لحن خشکی به او گفت: «دفتر تعطیله. باید فردا بیاین .»
مرد در حالیکه تعظیم می کرد، گفت: «بله، حتماً.» اما به محض اینکه برگشت تا به طرف در ورودی برود، ژوزفین یک نفر را دید که پشت مرد در تاریکی ایستاده بود. یک دختر کوچولو. یاد خواهرزاده ی خودش افتاد که همین سن و سال را داشت و از رفتارش پشیمان شد.
مرد را صدا کرد: «آقا؟ ببخشید؛ می تونم کمکتون کنم؟»
مرد که به طرفش برگشت، هنوزهمان لبخند عجیب و غریب روی لبش بود. «می خوام یه آگهی به روزنامه تون بدم . همین هفته مغازه م رو تو خیابون اصلی شهر باز می کنم.»
ژوزفین سعی کرد به خاطر دختر کوچولو با لحنی مهربان جواب مرد را بدهد: «خب، پس درست اومدید. من کاریکاتوریست و مسئول ستون پرسش و پاسخ روزنامه م، و البته مسئول بخش تبلیغات.»
مرد گفت: «چه عالی! شما همون کسی هستین که دلم می خواست ببینمش.»
بعد یک برگ کاغذ از داخل جیبش بیرون کشید و آن را روی پیشخوان گذاشت. «آگهی من باید اینطوری باشه.»

معجون آرامش بنوشید و برای همیشه با کابوس هایتان خداحافظی کنید.
معجون آرامش را از مغازه ی آرامش شبانه واقع در خیابان اصلی اُرویل فالز تهیه کنید.

ژوزفین که نهایت تلاشش را می کرد تا لحن حرف زدنش دلسرد کننده نباشد، گفت: «خب، آگهی تون گویاست ، اما شاید بتونم کمکتون کنم چیزی بنویسین که چشمگیرتر باشه.»
لبخند مرد روی صورتش پهن تر شد. «اوه! بهتون اطمینان می دم که همین طوری ام به اندازه ی کافی چشمگیره.» خنده ی عجیبی که بعد از گفتن این حرف سر داد، کمی ناراحت کننده بود. بعد چرخید طرف دخترک و بلافاصله خنده اش قطع شد. چند لحظه بعد، ژوزفین سکوت ناراحت کننده ای را که ایجاد شده بود، شکست.
«پس این معجون شما واقعاً فایده داره؟»
مرد جواب داد: «البته، تضمینش می کنم.»
ژوزفین که خمیازه می کشید، گفت: «اگه اینطوره ممکنه خودم هم امتحانش کنم.» واقعیت این بود که حاضر بود هر کاری بکند تا از دست کابوس هایش خلاص شود.
مرد گفت: «خب، چون خیلی مهربونین ....» دستش را داخل جیب کتش برد و یک بطری کوچک به رنگ آبی لاجوردی بیرون آورد. «می تونین کمی از این معجون رو رایگان امتحان کنین.»

فصل اول: یک زامبی از اُرویل فالز

الفی بلوانتال گفت: «هی، چارلی! دیشب خواب خیلی عجیب وغریبی دیدم. می خوای برات تعریفش کنم؟»
معمولاً چارلی لِرد با یک «نه» محکم جواب دوستش را می داد. در چند ماه گذاشته به صد تا از خواب های الفی گوش داده بود. در بیشتر این خواب ها یا آلبرت اینشتین را می دید یا نیل دِگراس تایسون(۱) یا زنی را که در تلویزیون وضعیت هوا را گزارش می کرد. انگار قرار بود خواب هایش تا ابد همین طور باشد.
اگر این ها کابوس بود، چارلی با کمال میل درباره شان اظهارنظر می کرد. در زمینه ی کابوس تخصص داشت و خودش را کارشناس می دانست. اما به نظرش، هیچ چیز به اندازه ی رویاهای شیرین کسالت بار نبود؛ البته به جز کلم پیچ. خواب های خوب و کلم پیچ، هردو حسابی حوصله سربر بود.
اما چارلی آن روز حال خوشی داشت . اولین روز داغ تابستانی بود و او همراه الفی روی یک نیمکت بیرون مغازه ی بستنی فروشی سایپرس کریک لم داده بود. سه تا توپ بستنی با طعم های کاراملی کشمش دار، بستنی با تکه های نعنا و شکلات و بستنی با طعم آدامس بادکنکی توی یک قیف داشت آرام آرام به طرف شکم چارلی سرازیر می شد. یک ساعت وقت داشت و بعدش باید می رفت سر شغل تابستانی اش و بهتر از این نمی توانست وقت آزادش را بگذراند.
به الفی گفت: «چرا که نه، تعریف کن ببینم.»
به محض اینکه الفی شروع به حرف زدن کرد، چارلی تکیه داد و نگاهش به سقف مغازه ی ابزارفروشی آن طرف خیابان و بعد هم به عمارت ارغوانی روی تپه افتاد که به همه ی شهر مسلط بود. کارگرهای روی نردبان، تازه رنگ کردن خانه را تمام کرده بودند. رنگ ارغوانی کدر ساختمان را به طور کامل با لایه ی جدید و تازه ای از بنفش یاسی پوشانده بودند. در بخش بالای عمارت، یک برج هشت ضلعی سر به آسمان کشیده بود. یکی از پنجره های برج باز بود و از داخل آن بادبادکی به شکل دایناسور پرنده در باد به این طرف و آن طرف می رفت. کسی که نخ بادباک را نگه داشته بود، برادر کوچک چارلی؛ یعنی جک و عمارت عجیب و غریب ارغوانی رنگ، خانه ی آن ها بود.
چارلی گوشش به حرف های الفی بود و همزمان با بستنی اش بازی می کرد؛ هر قطره از بستنی را قبل از رسیدن به لبه ی قیف بیسکوییتی لیس می زد و در همین حال گفته های الفی را از یک گوش می شنید و از گوش دیگر در می کرد. البته چند کلمه ی پراکنده در ذهنش باقی ماند: کومولونیمبوس(۲)، ال نینو(۳)، موج گرما و منطقه ی پرفشار.
به محض آنکه چارلی آخرین گاز را به بستنی اش زد، رویاهای الفی هم به پایان رسید.
الفی از او پرسید: «حالا به نظرت معنی ش چیه؟»
چارلی که هنوز داشت به قیف بستنی اش گاز می زد، جواب داد: «همون معنی ای که از سه ماه پیش تا حالا تو بقیه ی خواب هات بوده. معنی ش اینه که عاشق گزارشگر هوای اخبار شبکه ی چهار شدی.»
الفی حرف چارلی را اصلاح کرد: «اون هواشناسه.» معلوم بود از اینکه تعبیر خواب های پر احساسش در یک جمله خلاصه شده، حسابی به او برخورده. «و همون طور که خودتم می دونی، این خانوم اسم داره.»
چارلی محض اطلاع دوستش گفت: «آخه آسمان توفانی(۴) هم شد اسم؟!»
الفی لب برچید. «چطور دلت میاد همچین حرفی بزنی؟» عشق باعث شده بود مغزش که زمانی حسابی فعال بود، درست کار نکند. «می خوای بگی آسمان همه ی این ها رو از خودش در آورده؟ اگه جراتش رو داری برو این حرف رو به خانوم و آقای توفانی بزن .»
چارلی داشت دنبال راهی می گشت تا واقعیت را آرام آرام حالی دوستش بکند که صدای بسته شدن در یک ماشین آن طرف خیابان توجه اش را جلب کرد. مرد عجیبی از داخل یک ماشین درب و داغان شاسی بلند بیرون آمد. از زیر در کاپوت ماشین دود بیرون می زد و چند تا از شیشه هایش هم شکسته بود. مرد قد بلند بود و موهای سیاهش به هم ریخته. شاید اگر چیزی در ظاهر مرد تا این اندازه اشکال نداشت، می شد با توجه به تی شرت یقه ایستاده و شلوار جینش تصور کرد پدری است که با خانواده اش در حومه ی شهر زندگی می کند. سرش کاملاً روی یکی از شانه هایش خم شده بود و در حالی که به شدت تلوتلو می خورد در طول پیاده رو شروع کرد به راه رفتن. موقع راه رفتن پاهایش را از روی زمین بلند نمی کرد و پاشنه ی کفش های راحتی اش روی زمین کشیده می شد و هرچند چارلی با او فاصله ی زیادی داشت، می توانست قسم بخورد که چشم های مرد بسته است .
چارلی به پهلوی الفی زد و به آن طرف اشاره کرد: «اون رو ببین! تشخیصت چیه؟»
الفی عینک ضخیم سیاهش را روی چشم هایش تنظیم کرد و مرد را از آن طرف خیابان زیر نظر گرفت: «هوم م م. بذار ببینم. عضلات سفت و خشک. راه رفتن، بدون تعادل. رعایت نکردن بهداشت فردی و نوعی گرفتگی دردناک عضله در ناحیه ی گردن. با توجه به همه ی این علائم، بنا به تشخیص من احتمالش زیاده که مرده ی متحرک باشه.»



چارلی بلافاصله تکیه اش را برداشت و صاف نشست. ماه ها بود که تا این حد هیجان زده نشده بود. «فکر می کنی این یارو زامبیه؟»
الفی خندید و لیسی به بستنی اش زد. «شوخی کردم. چطور ممکنه زامبی باشه؟ دروازه ی سرزمین کابوس ها بسته س.» به محض این حرف، لبخندش از بین رفت و آهسته به طرف چارلی برگشت و با صدایی خیلی آهسته پرسید: «هنوز بسته س، مگه نه؟»
چارلی به او اطمینان داد: «معلومه که بسته س. چرا نباشه؟»
اما این جواب هیچ کدام شان را قانع نکرد. هر دو در حالیکه به عمارت بالای تپه نگاه می کردند، ساکت شدند.
عمارت ارغوانی ای که چارلی در آن زندگی می کرد، مثل هیچ کدام از خانه های سایپرس کریک نبود. در حالیکه سایر خانه های شهر مثل بچه گربه های بانمک بودند، این عمارت که بالای یک تپه ی سنگی ساخته شده بود، بیشتر شبیه اژدها به نظر می رسید. عمارت ارغوانی قبل از برپا شدن شهر سایپرس کریک آنجا بود و ساکنینش از همان موقع همه ی شهر را زیر نظر داشتند.
این عمارت را مردی به اسم سیلاس دیچنت ساخته بود و نامادری چارلی؛ یعنی شارلوت، نبیره ی او بود. طی صدوپنجاه سال گذشته همیشه بعضی از اعضای خانواده ی دیچنت در این خانه زندگی کرده بودند و این خانواده وظیفه داشت جهان را در برابر راز مخوف این خانه محافظت کند.
رازی که در اتاق کوچک هشت ضلعی برج عمارت مخفی شده بود. چند نفر از افراد خاصی که از این راز خبر داشتند، اسمش را دروازه گذاشته بودند. دروازه در حقیقت دری بود میان سرزمین بیدارها و سرزمین کابوس ها. خوشبختانه بیشتر مردم اصلاً از آن اطلاعی نداشتند. بیشترشان فقط وقتی خوابشان می برد وارد سرزمین کابوس ها می شدند و موجودات وحشتناکی که در آن سرزمین زندگی می کردند باید همیشه همان جا می ماندند.
بااین حال در گذشته این دروازه دو بار برحسب تصادف باز شده بود. کابوس ها یواشکی به سرزمین بیدارها آمده بودند و نزدیک بود اتفاقات بسیار وحشتناکی بیفتد. اگر دروازه دوباره باز می شد و کابوس ها می توانستند به سرزمین بیدارها راه پیدا کنند، وظیفه ی نگهبان های دروازه بود که این موجودات را جمع کنند و دوباره به آن طرف بفرستند. مدت دو قرن بود که همیشه فقط یک نفر به تنهایی این وظیفه را برعهده گرفته بود، اما حالا برای اولین بار دروازه سه نگهبان ساکن عمارت ارغوانی داشت که چارلی لِرد یکی از آن ها بود.
چارلی و الفی از روی نیمکتی بیرون از مغازه ی بستنی فروشی سایپرس کریک، دیدند مردی که شبیه زامبی ها بود وارد مغازه ی ابزارفروشی آن طرف خیابان شد.
چارلی که ضربان قلبش تند شده بود، گفت: «باید بفهمم چه خبر شده.»
الفی بقیه ی بستنی اش را چپاند توی دهانش و در حالیکه دستمالش را داخل سطل آشغال می انداخت، گفت: «منم باهات میام.»
به محض رسیدن به در شیشه ای مغازه ی ابزارفروشی، مرد را دیدند که اسکناسی را روی پیشخوان کوبید و بعد در حالیکه دست هایش پر از قوطی های رنگ بود، تلوتلوخوران به طرف در راه افتاد.
وقتی در مغازه باز شد، صدای فروشنده را شنیدند که می گفت: «هی آقا! بقیه ی پولتون رو فراموش کردین!» اما مرد که درست و حسابی تعادل نداشت، پیاده رو را گرفت و رفت و به نظر می رسید اصلاً صدای فروشنده را نشنیده است.
مرد داشت مستقیم به طرف بچه ها می رفت. نزدیک تر که شد، چارلی دید لای چشم هایش کمی باز است، هرچند هیچ نشانی از زندگی در آن ها دیده نمی شد. جریان کوچکی از آب دهان که از گوشه ی لبش جاری بود، به لکه ی بسیار بزرگی می پیوست که جلوی پیراهنش درست شده بود. این لکه بالای نشانی بود که سمت چپ جیبش دوخته شده و به شکل یک توپ فوتبال آتشین بود.
چارلی و الفی به سرعت رفتند پشت یکی از ماشین های پارک شده و درست قبل از آنکه مرد به آن ها برسد، خودشان را پنهان کردند. وقتی مرد از کنارشان گذشت، بوی بسیار بدی می داد، طوری که چارلی مجبور شد صورتش را با دست بپوشاند. زنده یا مرده، معلوم بود خیلی وقت است حمام نکرده.
چند قدمی که از آن ها دور شد، چارلی توانست نفسش را بیرون بدهد و با صدای خیلی آهسته از الفی پرسید: «علامت روی تی شرتش رو دیدی؟ مطمئنم اون رو قبلاً یه جایی دیده ام.»
الفی چشم هایش را تنگ کرد و گفت: «چشمم تقریباً جایی رو نمی بینه. هنوز به خاطر اون بوی گند از چشم هام آب میاد و شیشه های عینکمم بخار گرفته. اون یارو واقعاً.... بوگندو بود! خودت یادت نیس کجا ممکنه اون علامت رو دیده باشی؟»
چارلی گفت: «نُچ.» بعد از پشت ماشین بیرون آمد. «فکر کنم باید بریم از این یارو بپرسیم اهل کجاس .»
الفی که داشت شیشه های عینکش را تمیز می کرد، فریاد زد: «اصلاً و ابداً! من به هیچ وجه دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم!»
چارلی یکی از ابروهایش را بالا برد و پرسید: «مشکلت چیه بلوانتال؟ ترسیدی؟»
کلمه ی «ترسیدی» اثری جادویی روی الفی داشت. باعث شد بلند شود و پشتش را صاف کند و بدون ذره ای خجالت بگوید: «آره ترسیدم. تو چطور؟»
چارلی اعتراف کرد: «ترسیدم، خیلی هم زیاد و دقیقاً برای همین مجبوریم این کار رو بکنیم.»
الفی آهی کشید و گفت: «گمونم حق با توئه.» سفرشان به سرزمین کابوس ها چیزهای زیادی به آن ها یاد داده بود، اما مهم ترین درسی که گرفته بودند، این بود که هیچ وقت نباید از موجودات کابوسی فرار کرد. برای خلاص شدن از شرشان، باید با چیزی که باعث ترستان شده روبه رو شوید. اگر دست به فرار بزنید، کابوس از ترس شما تغذیه می کند. بعد هم خیلی زود هر شب به خوابتان می آید.
چارلی گفت: «خوبه؛ چون گمونم دلمون نمی خواد این یارو وقتی هوا تاریک می شه بیاد دیدن مون. حالا عجله کن وگرنه گمش می کنیم.» مرد تقریباً رسیده بود به ماشینش.
الفی فریاد زد: «ببخشید! آقا!»
چارلی داد زد و گفت: «هی! تو که سطل رنگ دستته!» وقت نداشتند مودب باشند. مرد با صدای بلند غرید، اما برنگشت.
چارلی نگاه نگرانی به الفی انداخت. نشانه ی خوبی نبود. غریدن هم مثل تلوتلو خوردن و آب دهان ریختن، یکی از کارهای سنتی زامبی ها بود.
الفی داد زد: «دلتون یه مغز عالی آبدار می خواد؟»
«هوم م م....» مرد همان طورکه هنوز پاهایش به طرف جلو می رفتند، کله اش را به طرف پسرها چرخاند. بعد ناگهان ایستاد و قوطی ها از دستش افتاد. رنگ های آبی ریخت روی زمین، زانوهایش خم شد و مثل مرده ها پخش زمین شد. بریدگی بزرگ قرمز رنگی داشت روی پیشانی اش به وجود می آمد. صاف رفته و خورده بود به تیر چراغ برق.
چارلی همان طورکه به طرف مرد می دوید، به الفی گفت: «زود باش زنگ بزن به۹۱۱!»(۵) به مرد که رسید، کنارش زانو زد، پیراهن تکمه دارش را که روی تی شرت مخصوص گیاهان دارویی هیزل پوشیده بود، از تنش در آورد تا آن را روی زخم مرد فشار بدهد، اما حالتی که در صورت مرد دید، باعث شد دست نگه دارد. با وجود خونریزی، چهره ی مرد به طرز عجیبی آرام بود. با چشم های بسته و لبخندی مطبوع روی زمین دراز کشیده بود، درست مثل اینکه توی رختخواب در خواب ناز شبانه باشد.
الفی هم کنار چارلی چمباتمه زد. «آمبولانس تو راهه .» بعد متوجه حالت غیرطبیعی مرد شد. «وای! انگار واقعاً خوابش می اومد.» بعد کوله پشتی اش را برداشت و شروع کرد به گشتن دنبال وسایلش.«حالا که به هوش نیست، بیا یه نگاهی به نمونه مون بندازیم.»
چارلی به دوستش هشدار داد: «ممکنه این یارو زامبی باشه، اما موش آزمایشگاهی که نیست. اجازه نداری کالبدشکافی ش بکنی، الفی.»
الفی که یک چراغ قوه از داخل کوله پشتی اش بیرون آورده بود، گفت: «نمی شه کسی رو کالبدشکافی کرد، مگه اینکه مرده باشه و من کاملاً مطمئنم این یارو هنوز زنده س؛ بنابراین از نظر فنی، این کار تشریح موجودات زنده محسوب می شه. اما نگران نباش! قرار نیست جایی ش رو ببرم.» بعد پلک یکی از چشم های مرد را گرفت و بالا کشید و نور چراغ قوه را توی چشمش انداخت. «بله، عکس العمل مردمک چشم خوبه و این نشون می ده که ساقه ی مغز درست کار می کنه.»
چارلی با استفاده از دست آزادش، کیف پول مرد را از جیبش بیرون کشید و آن را به دوستش داد. « آقای دکتر بلوانتال، از شما ممنونم. حالا لطفاً تا من بقیه ی جیب هاش رو می گردم، شما ببینین می تونین کارت شناسایی یا چیزی از تو کیفش پیدا کنین.»
الفی داخل کیف پول حجیم مرد را گشت و یک کارت زرد و آبی پیدا کرد.«این یارو واقعاً باید یاد بگیره وسایلش رو مرتب کنه. کلوب فیلم های پرطرفدار دیگه چه کوفتیه؟!» بعد از کمی جست وجوی دیگر، بالاخره موفق شد گواهینامه ی رانندگی مرد را پیدا کند. «خب، این می گه اسمش وینستون لیندسی و چهل وچهار ساله س، اجازه داده اعضاش رو اهدا کنن، و در اُرویل فالز، خیابون نیوکامب، شماره ی بیست وهفت زندگی می کنه.»
چارلی با ناباوری تکرار کرد: «اُرویل فالز؟!»
اُرویل فالز شهر کوچک قشنگی واقع در کوهستان بود و حدود نیم ساعت با ماشین تا سایپرس کریک فاصله داشت. گرچه چارلی قبلاً به آنجا نرفته بود، اما گفت: «این همه راه رو تا اینجا اومده که رنگ بخره؟! مگه اُرویل فالز مغازه ی ابزارفروشی نداره؟!»
الفی گفت: «معلومه که داره، تازه دو تام هست.»
چارلی به الفی نگاه کرد. گاهی فکر می کرد این بچه واقعاً جواب همه ی سوالات را می داند.
الفی آهی کشید: «اون تابستونی رو که مامان بابام من رو به اون اردوگاه وحشتناک تو اُرویل فالز فرستادن، یادت میاد؟ مسئولین اردوگاه من رو زندونی کردن و وادارم کردن صنایع دستی درست کنم. برای اینکه بتونم از کتابخونه کتاب قرض بگیرم، مجبور بودم یواشکی برم بیرون.»
چارلی به یاد هدایایی افتاد که الفی در پایان این دوره ی اجباری برایش آورده بود. ناخودآگاه لبخندی زد و گفت: «چطور ممکنه فراموش کنم؟ هنوزم اون جغد توری رو که برام درست کردی، نگه داشته م.»
از دور صدای آژیر به گوششان رسید. چند لحظه بعد صدای گوشخراش آژیر نزدیک شد، آمبولانسی به شدت در خیابان اصلی شهر ترمز کرد و دو تکنسین اورژانس با لباس های تمیز و مرتب آبی رنگ از پشت ماشین بیرون پریدند.
یکی شان با صدایی محکم و بلند که بیشتر مناسب اَبَرقهرمان ها بود، گفت: «عصر بخیر. شما همون دو تا بچه ای هستین که تماس گرفتین؟»
الفی گفت: «اوهوم.» برای چند لحظه فقط همین طوری با بهت و حیرت زُل زده بود به تکنسین . بعد که چارلی به پهلویش زد، شروع کرد به فوران علم و دانش : «مریض بیهوشه، اما با توجه به عکس العمل مردمک چشمش باید گفت که...» تکنسین دوم از کنار الفی گذاشت، کنار وینستون لیندسی چمباتمه زد و همان طورکه بریدگی اش را بررسی می کرد، با حالتی تشویق آمیز به چارلی گفت: «آفرین به تو که خونریزی رو بند آوردی. شما دو نفر عضو گروه پیشاهنگی هستین؟»
چارلی گفت: «نه، بانو؛ نیستیم.» خیلی به ندرت از کلمه ی «بانو» استفاده می کرد، ولی این خانم یکی از کسانی بود که سزاوار چنین احترامی بود.
الفی شانه هایش را صاف کرد و با افتخار گفت : «من پیشاهنگ نیستم، اما به نظر خودم پزشک آماتورم. همه ی متون مهم رو خوندم و...»
تکنسین اول پرید وسط حرفش: «عالیه، رفیق کوچولو.» بعد همان طورکه همکارش سرگرم معاینه ی مریض بود، رفت که برانکار را از داخل آمبولانس بیرون بکشد.
همکارش اعلام کرد: «عکس العمل مردمک چشم ها خوبه، اما فکر کنم مدتی طول بکشه تا به هوش بیاد. باید هر چه سریع تر ببریمش.»
الفی به چارلی نگاه کرد و چشم غره رفت. چارلی فهمید دوستش خیلی رنجیده؛ چون وقتی دوازده سالت باشد، بیشتر بزرگ تر ها به یک کلمه از حرف هایت هم گوش نمی دهند و اگر یک دوازده ساله ی نابغه باشی وضعیت خراب تر هم می شود.
تکنسین ها ویسنتون لیندسی را بلند کردند و روی برانکار گذاشتند. بندهای برانکار را بستند و او را گذاشتند پشت آمبولانس. چارلی و الفی هم رفتند تا سوار شوند.
یکی از تکنسین ها در حالیکه آن ها را عقب می راند، گفت: «آقا کوچولوها، متاسفانه نمی تونین سوار بشین . فقط اعضای خونواده ی بیمار می تونن با آمبولانس بیان.»
الفی مخالفت کرد: « اما ما پیداش کردیم و زندگی ش رو نجات دادیم!» البته نگفت که خودشان هم باعث شده بودند، مرد بیچاره به تیر چراغ برق بخورد و زندگی اش به خطر بیفتد.
چارلی هم دلش می خواست از نا امیدی فریاد بزند، اما هر طور بود خودش را کنترل کرد: «آقا، ما باید بدونیم مشکل این مرد چیه. شرایط ممکنه از اونی که شما فکر می کنین، بدتر باشه.»
تکنسین به نشان بیمارستان وستبریج روی لباسش اشاره کرد و گفت: «ساعت ملاقات از نه صبحه تا دوازده.» بعد در آمبولانس را محکم بست و ماشین به راه افتاد.
چارلی و الفی به سرعت از خیابان گذشتند، خودشان را به مغازه ی بستنی فروشی رساندند و پریدند روی دوچرخه هایشان. چارلی نمی توانست اجازه بدهد مرد را ببرند، اما وقتی همراه با الفی وارد جاده شدند، آمبولانس دیگر در دیدرسشان نبود و صدای آژیرش هم مدام ضعیف و ضعیف تر می شد. چارلی با تمامی سرعت پا می زد. بعد به طرزی شگفت آور، دوباره صدای آژیر را شنیدند. چارلی با تعجب به پاهایش نگاه کرد، الفی هم همین طور. انگار توانسته بودند خودشان را به آمبولانس برسانند.
پسرها بخشی از خیابان را دور زدند و بعد مجبور شدند ترمز کنند. کمی جلوتر، آمبولانس پشت چراغ راهنمایی ایستاده بود. درهای پشت ماشین باز بود و هر دو تکنسین کنارش ایستاده بودند و داشتند به ردیفی از درخت های کنار جاده نگاه می کردند. قیافه ی هر دو متحیر و روی صورت یکی شان چیزی بود که احتمالاً تا چند دقیقه ی بعد به یک بادنجان خوشگل زیر چشمش تبدل می شد.
چارلی زمین را نگاه کرد. جریان کوچکی از مایع درون وریدی از پشت آمبولانس شروع شده، از عرض جاده گذشته و میان درخت ها ناپدید شده بود.
الفی از تکنسین ها پرسید: «چه اتفاقی افتاده ؟»
یکی شان که هنوز گیج و مبهوت بود، گفت: «عجیب ترین چیزی که تا به حال دیدم.» بعد به همکارش نگاه کرد و ادامه داد: «بهتره گزارش کنیم.»
تکنسین دوم بیسیم را برداشت: «ارسال پیام، آمبولانس شماره ی ۳ صحبت می کنه. جواب بدید.»
صدایی از داخل دستگاه گفت: «به گوشم آمبولانس شماره ی ۳.»
«باورتون نمی شه. درباره ی همون مردیه که چند دقیقه پیش از خیابان اصلی شهر برش داشتیم . همونی که بدجور آسیب دیده بود.»
«چی شده؟»
«همین الان از آمبولانس فرار کرد!»



چارلی و الفی با نگرانی به هم نگاه کردند.
«چی کار کرد؟! شما که گفتین احتمالاً به خاطر ضربه بیهوش شده...»
«الانم همین رو می گیم. وقتی بهش رسیدیم، کاملاً بیهوش بود. اما مجبور شدیم پشت چراغ قرمز بایستیم. اونم بندها رو پاره کرد، سوزن سرمش رو کشید و سعی کرد از در پشتی بپره بیرون. تو همین هاگیر واگیرم زد تو چشم همکارم و سیاهش کرد. بعد هم دوید تو بیشه زار.»
صدای آن طرف سیم با بدگمانی گفت: «چطور همچین چیزی ممکنه؟....»
تکنسین پرید وسط حرفش: «یه لحظه صبر کنین؛ چون هنوز عجیب ترین قسمتش رو گزارش نکردم. تمام مدتی که با ما کلنجار می رفت، چشم هاش رو باز نکرد. مطمئن نیستم اصلاً بیدار بوده باشه.»
«منظورتون چیه که می گید بیدار نبوده؟!»
چارلی دید که تکنسین مکث کرد. انگار می خواست کلمات درستی برای رساندن منظورش پیدا کند. بعد شاسی بیسیم را فشار داد و آن را دوباره به دهانش نزدیک کرد. «شاید فکر کنین خُل شدم، اما گمونم داشت تو خواب راه می رفت.»

نظرات کاربران درباره کتاب معجون خواب گردی