فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب مرو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رئیس جمهور گم می‌شود

کتاب رئیس جمهور گم می‌شود

نسخه الکترونیک کتاب رئیس جمهور گم می‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رئیس جمهور گم می‌شود

پوشه‌ی روی میزم را می‌بندم. آیتم‌های مختلفی که مشاور کاخ سفیدم، دنی ایکرز، و کارمندهایش در مورد مشورت با دادستان کل برایم تهیه کرده‌اند را بررسی کرده‌ام.
پیش‌نویس یک دستور اجرایی با مضمون اجرای حکومت نظامی در سراسر کشور و یک نامه‌ی حقوقی برای توضیح درباره‌ی قانونی بودن این تصمیم.
پیش‌نویس لایحه برای کنگره و پیش‌نویس فرمان اجرایی درباره‌ی تعلیق قرار احضار زندانی‌ها در سراسر کشور.
یک فرمان اجرایی در مورد اعمال کنترل بر قیمت‌ها و جیره‌بندی کالاهای مصرفی مختلف همراه با صدور اختیارات لازم در موارد مورد نیاز.
فقط دعا می‌کنم که کار به اینجاها نکشد.
منشی‌ام جوآن می‌گوید: «آقای رئیس‌جمهور، رئیس مجلس نمایندگان اومدن.»
لستر رودس مؤدبانه به جوآن لبخند می‌زند و وارد دفتر بیضوی می‌شود، دستش را دراز می‌کند. از پشت میزم بلند می‌شوم تا به استقابلش بروم.
درحالی‌که دستم را تکان می‌دهد و برآوردم می‌کند می‌گوید: «صبح‌بخیر، آقای رئیس‌جمهور.» شاید به این فکر می‌کند که چرا من ریش گذاشته‌ام؟
«آقای رئیس مجلس.» معمولاً در این مواقع می‌گویم ممنون که تشریف آوردید یا از دیدنتان خوشحالم، اما نمی‌توانم از این حرف‌های زیبا به این مرد بزنم. به‌هرحال، رودس معمار احیای حزبش در مجلس در طول انتخابات میان دوره، انحصاراً براساس نوید «کشورمان را پس می‌گیریم» و آن «کارنامه‌ی» مسخره درمورد عملکرد من بود که پُزش را جلوی تمام نامزدها می‌داد و به سیاست خارجی، اقتصاد و تعدادی از موضوعات داغ نمره داده بود.
او روی مبل می‌نشیند و من روی صندلی. آستین کتش را می‌کشد تا راحت‌تر بشود. مثل یک وکیل و قانون‌گزار قدرتمند لباس پوشیده: پیراهن آبی نفتی با یقه و سرآستین‌های سفید، کراوات قرمز روشن گره نازک، تمام رنگ‌های پرچم آمریکا را پوشیده است.
او هنوز آن درخشش خودنمایانه‌ی قدرت تازه به دست آمده را دارد. هنوزپنج ماه نیست که رئیس مجلس شده و محدودیت‌هایش را نمی‌داند که اتفاقاً باعث می‌شود که خطرناک‌تر شود، نه کم‌خطرتر.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب مرو
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.89 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رئیس جمهور گم می‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم

رئیس دادگاه، به نماینده اوهایو اجازه صحبت می دهد: "آقای کیرنز(۱۲)"
تیغه ی میانی بینی ام را نیشگون می گیرم و سعی می کنم اجازه ندهم خستگی و رخوت در من بیتوته کند. در طول هفته ی گذشته چند ساعت بیشتر نخوابیده ام و این همه تلاش و تقلای فکری که باید هنگام دفاع از خود انجام بدهم ـ درحالی که یک دستم را پشت کمرم مشت کرده ام ـ مرا از پای می اندازد. اما بیش از هر چیز دیگری، به ستوه آمده ام. کارهای زیادی دارم که انجام بدهم، وقتی برای این یکی ندارم.
به سمت چپم که می شود سمت راستِ هیات منصفه نگاه می کنم.
مایک کیرنز، رئیس کمیته ی قضایی کنگره آمریکا و نوچه ی لستر رودس است. دوست دارد پاپیون ببندد تا ما بدانیم که چقدر باهوش است. اما این یارو می داند چطور سوال بپرسد. او قبل از ورود به حلقه ی سیاست، سال ها دادستان فدرال بوده. سرهای زیادی را به دیوار اتاقش چسبانده، از جمله، مدیرعامل های دو شرکت دارویی و یک فرماندار سابق.
«متوقف کردن تروریست ها یکی از حیاتی ترین موضوعات امنیت ملی است، قبول دارید آقای رئیس جمهور؟»
«صد در صد.»
«پس بالطبع این را هم قبول دارید که آن دسته از شهروندان امریکایی که در توانایی ما برای مبارزه با تروریست ها خلل وارد می کنند می توانند خائن به وطن شناخته شوند؟»
«من چنین اقدامی را محکوم می کنم.»
«آیا این عملی خائنانه هست یا نه؟»
«تصمیمش به عهده ی وکلا و دادگاه است.»
هردوی ما وکیلیم، اما من منظورم را بهش تفهیم کردم.
«اگر فردی که در کار مبارزه با تروریست ها اختلال ایجاد می کند، رئیس جمهور کشور باشد، می توان این عمل او را جرمی قابل تعقیب در نظر گرفت؟»
جرالد فورد(۱۳) زمانی گفته بود که یک جرم قابل تعقیب، جرمی است که اکثریت نمایندگان مجلس امریکا تاییدش کنند.
می گویم: «تعیینش به عهده ی من نیست.»
سرش را به علامت تایید تکان می دهد و می گوید: «نه نیست. شما پیشتر زیر بار نرفتید که بگویید: آیا به نیروهای ویژه ی امریکا و مامورهای سازمان سیا دستور جلوگیری از حمله به سلیمان سیندروک در الجزایر را داده اید یا خیر؟»
«آقای کیرنز، گفتم که، برخی مسائل امنیت ملی را نمی شود علنی و افشا کرد.»
«به گفته ی نیویورک تایمز، شما طبق اطلاعات طبقه بندی شده ای عمل کرده اید که نشان می داد شبه نظامیان مخالف روسیه موقعیت سلیمان سیندروک را پیدا کرده بودند و قصد کشتن او را داشتند.»
«من هم اون مقاله را خواندم، میل ندارم درباره اش صحبت کنم.»
دیر یا زود هر رئیس جمهوری با تصمیماتی روبه رو می شود که در آن ها انتخاب درست مساوی با سیاست ورزی بد است، حداقل در کوتاه مدت. اگر منافعی که از آن تصمیمات به دست می آیند زیاد باشند، باید دست به کاری بزنید که فکر می کنید درست است و امیدوار باشید که جزر و مد سیاسی تغییر کند. این همان کاری است که قول داده اید انجامش می دهید.
«آقای رئیس جمهور، شما با ماده ی ۸۱، بند ۷۹۸، قانون ایالات متحده ی امریکا آشنا هستید؟»
«آقای کیرنز، من بندهای قانون ایالات متحده ی امریکا را حفظ نمی کنم، اما می دانم که به قانون جاسوسی اشاره می کنید.»
«دقیقاً جناب رئیس جمهور. این قانون به سوء استفاده از اطلاعات طبقه بندی شده می پردازد. بخش موردنظر من، استفاده ی عامدانه از اطلاعات طبقه بندی شده به قصد زیان به امنیت یا منافع ایالات متحده ی امریکا، یک جرم فدرال محسوب می شود. به نظرتون این درسته؟»
«مطمئنم که شما این بند رو بادقت زیادی مطالعه کردید، آقای کیرنز.»
«اگر رئیس جمهوری به عمد از اطلاعات طبقه بندی شده برای محافظت از یک تروریست در معرض حمله ی ما استفاده کند، مشمول این جرم می شود یا خیر؟»
نه به گفته ی مشاورم که می گوید؛ این بند درمورد رئیس جمهور قابل اجرا نیست، چرا که در این صورت به قرائت جدیدی از قانون جاسوسی تبدیل می شود و اینکه رئیس جمهور می تواند هر اطلاعاتی را که دلش می خواهد از حالت "طبقه بندی شده" خارج کند.
اما این مهم نیست. حتی اگر ما به یک بحث حقوقی کلامی درباره ی دایره ی شمول جرمی فدرال وارد شویم؛ که من نمی خواهم این اتفاق بیفتد، آن ها می توانند مرا به هرچه می خواهند متهم کنند. لازم نیست که حتماً یک جرم باشد.
هرکاری که کردم برای محافظت از کشورم بود. بازهم این کار را می کنم، اما مشکل این است که نمی توانم چیزی دراین باره بگویم.
«تنها چیزی که می تونم به شما بگویم این است که در هر تصمیمی که گرفته ام امنیت کشورم را در نظر داشته ام، همیشه هم همین طور خواهد بود.»
کارولین را گوشه ی اتاق می بینم، که مشغول خواندن چیزی توی گوشی اش است، او هم به من نگاه می کند. این تماس چشمی را حفظ می کنم تا اگر قرار است همه چیز را رها کرده و طبق آن رفتار کنم، بفهمم. پیامی از ژنرال بورک(۱۴) از ارتش مرکزی امریکا یا از دبیرخانه ی وزارت دفاع رسیده؟ یا از تیم واکنش سریع؟ همین حالا، کلی توپ به سمت ما دارد شلیک می شود و باید سعی کنیم همه چیز را زیر نظر بگیریم و در برابر این تهدید از خودمان دفاع کنیم. هرآن ممکن است بلای دیگری نازل شود. فکر می کنیم ـ امیدواریم ـ که حداقل یک روز دیگر فرصت داشته باشیم، اما تنها چیز قطعی این است که هیچ چیز قطعی نیست. باید هرلحظه آماده باشیم، همین حالا، اگر...
«آیا تماس با رهبر داعش از کشور ما محافظت می کند؟»
می گویم: «چی؟» و باز تمرکزم را به جلسه معطوف می کنم. «درباره ی چی دارید حرف می زنید؟ من هرگز به رهبران داعش زنگ نزدم. الان داعش چه ربطی به این موضوع دارد؟»
قبل از اینکه جوابم را کامل کنم، می فهمم که چه دسته گلی به آب دادم. ای کاش می توانستم دستم را دراز کنم و کلمات را برگردانم و آن ها را توی دهانم فرو کنم اما دیگر خیلی دیر شده. وقتی داشتم به سمت دیگر نگاه می کردم، غافلگیرم کرد.
می گوید: «اوه. وقتی که ازتون می پرسم آیا به رهبران داعش زنگ زدید یا نه، شما خیلی روشن و صریح می گوید؛ نه. اما وقتی رئیس کنگره از شما می پرسد که آیا با سلیمان سیندروک تماس گرفته اید یا نه، پاسخ تون استفاده از «امتیاز قوه ی مجریه» است. فکر می کنم که ملت امریکا می تونه این فرق رو درک کنه.»
نفسم را بیرون می دهم و زیرچشمی کارولین بروک را می پایم، همان حالت بی تفاوتش را حفظ کرده، هرچند می توانم عبارت «من که بهت گفته بودم» را از توی چشم های باریک شده اش بخوانم.
«آقای کیرنز، این یک موضوع امنیت ملیه. بازی مچ گیری نیست. این یک امر جدی است. هر وقت آماده شدید که سوالات جِدی بپرسید، خوشحال می شوم جواب تان را بدهم.»
«یک آمریکایی توی اون درگیری در الجزایز کشته شد، آقای رئیس جمهور. یک امریکایی، یک مامور سیا به نام ناتان کرومارتی(۱۵)، موقع دفاع از سلیمان سیندروک در برابر شبه نظامیان مخالف روسیه کشته شده. فکر می کنم این موضوع از نظر ملت امریکا کاملاً جدیه.»
می گویم: «ناتان کرومارتی یک قهرمان بود. ما برای ازدست دادنش عزاداریم. من برای نبودش عزادارم.»
«می دانید که مادرش درمورد این موضوع صحبت کرده؟»
می دانم. همگی می دانیم. بعد از آن اتفاق در الجزایر، ما هیچ چیزی را رسانه ای نکردیم. نمی توانستیم. اما بعد آن گروه شبه نظامی ویدئوی یک آمریکای مرده را توی اینترنت گذاشت و طولی نکشید که کلارا کرومارتی(۱۶) پسرش را شناسایی کرد، ناتان. او همچنین گفته بود: که او یکی از مامورهای سازمان سیا بوده. این یک رسوایی بزرگ بود. رسانه ها به سویش حمله بردند و ظرف چند ساعت او می خواست بداند که چرا پسرش باید برای محافظت از تروریستی که مسئول کشته شدن صدها انسان بی گناه، از جمله ده ها امریکایی بود، کشته شود. در غم و اندوه، نامه ای برای کمیته ی انتخاب سوال از رئیس جمهور نوشته بود.
«شما فکر نمی کنید به خانواده ی کرومارتی جوابی بدهکارید؟»
دوباره می گویم: «ناتان کرومارتی یک قهرمان بود. او یک میهن پرست بود و مثل هرکس دیگری می دانست که همه ی مسائل مربوط به امنیت ملی قابل بحث در انظار عمومی نیست. من خصوصی با خانم کرومارتی صحبت کرده ام و عمیقاً برای آنچه برای پسرش رخ داده متاسفم. غیر از این نمی توانم چیزی بگویم. نه می توانم و نه می خواهم.»
«بسیارخب، آقای رئیس جمهور، با این وجود شما فکر می کنید که سیاست مذاکره با تروریست ها به خوبی جواب نداده؟»
«من با تروریست ها مذاکره نمی کنم.»
«هر اسمی که دوست دارید رویش بگذارید. زنگ زدن، اختلاط کردن، دل و قلوه دادن.....»
«من... دل و قلوه.....»
چراغ های بالای سرم چشمک می زنند، چند نفر در پاسخ غرولند می کنند، کارولین بروک از جا می پرد و چیزی را از روی ذهنش یادداشت می کند.
کیرنز از این وقفه استفاده می کند تا سراغ پرسش دیگری برود.
«آقای رئیس جمهور شما همه جا نشان دادید که گفت وگو را به نمایش قدرت ترجیح می دهید و اینکه ترجیح می دهید مشکلات را با تروریست ها از راه گفت وگو حل کنید.»
«نه» این کلمه از دهانم بیرون می پرد، نبضم روی شقیقه هایم می تپد، چون این ساده انگاری می تواند هر چیزی که در مورد سیاست ما غلط است را ماست مالی کند. «من بارها گفته ام که اگر راه حلی برای مشکلی وجود داشته باشد، بدون شک بهترین راه، راه مسالمت آمیز است. گفت وگو به معنای تسلیم شدن نیست. جناب نماینده ی مجلس، ما اینجا هستیم تا درباره ی سیاست خارجی بحث کنیم؟ اصلاً دوست ندارم این جلسه ی محاکمه مدام با یک گفت وگوی بی ربط قطع شود.»
به گوشه ی سالن نگاه می کنم، کارولین بروک را می بینم که غافلگیر شده است؛ یکی از نادر دفعاتی که حالت بی تفاوتی از چهره اش رخت بربسته است.
«مذاکره با دشمن یک راه است، دل وقلوه دادن راه دیگر.»
«من با دشمنانمون دل و قلوه رد و بدل نمی کنم. همچنین استفاده از زور برای رویارویی با آن ها را رد نمی کنم. زور همیشه یک گزینه است، اما تا زمانی که احساس نکنم ضرورت دارد از آن استفاده نمی کنم. شاید فهمش برای بچه ای که توی نازونعمت بزرگ شده و کل عمرش رو صرف مِک زدن به نی قوطی آبجو کرده و توی یکی از این فرقه های سرّی دانشجویی چندتا پیمان احمقانه بسته و همه را با اسم کوچک شان صدا می کند سخت باشد، شک نکنید که من قبل از فرستادن دخترها و پسرهایمان به میدان جنگ، خوب تامل می کنم؛ چون خودم یکی از آن پسرها بودم که توی میدان با دشمن رودررو جنگیده ام و خیلی خوب خطرات این کار را می دانم.»
جنی به جلو خم می شود، دلش می خواهد بیشتر بشنود، همیشه دوست دارد درباره ی جزئیات خدمت نظامی برایش روده درازی کنم. بهشون از دوران ماموریتت بگو. بهشون از دورانی که اسیر جنگی شده بودی بگو. از جراحات و شکنجه هات بگو. این یکی از موضوعات بی پایان در طول کمپینم بود، یکی از چیزهایی که امتحانش را خوب پس داده بود. مشاورهایم مدام با من در کش و قوس بودند اما من هرگز تسلیم نشدم. درباره ی بعضی چیزها نباید حرف زد.
«حرفتون تموم شد، آقای رئیس جمهور...»
«خیر، حرفم تمام نشد. قبلاً یکبار تمام این ها را برای رهبری کاخ کنگره، ریاست سنا و دیگران توضیح داده ام. به شما هم گفتم که نمی تونم در این جلسه شرکت کنم، شما می تونستید بگید: «بسیار خب، آقای رئیس جمهور، ما هم میهن پرستیم و به کاری که دارید می کنید احترام می گذاریم، حتی اگر نتونید همه چیز را به ما بگید. اما این کار را نکردید. کردید؟ نتونستید در برابر فرصت محاکمه ی من و امتیاز گرفتن مقاومت کنید. پس اجازه بدید آنچه در خلوت به شما گفتم را دوباره در مقابل ملت هم به شما بگویم. من جواب سوالات خاص شما را درباره ی گفت وگوهایی که داشته ام و اعمالی که انجام داده ام، نمی دهم، چون آن ها خطرناکند. آن ها تهدیدی علیه امنیت ملی ما هستند و اگر مجبور شوم که این صندلی و دفتر را به قیمت محافظت از این کشور ازدست بدهم، این کار را خواهم کرد اما اشتباه نکنید؛ هرگز دست به هیچ کاری نزده ام یا هیچ کلامی بر لبم نیاورده ام، بدون اینکه ایمنی و امنیت ایالات متحده مهم ترین اولویت در ذهنم بوده باشد و هرگز هم چنین نخواهم کرد.»
بازجویم کوچک ترین رنجشی از توهین هایی که نثارش کردم به خود راه نداد. او بدون شک تحت تاثیر این حقیقت است که سوالاتش توانسته اند خیلی خوب زیر پوست من جا باز کنند. یک بار دیگر به یادداشت هایش، به نمودار سوالات و پیگردهایش نگاه می کند، درحالی که من سعی می کنم خودم را آرام کنم.
«آقای کیرنز سخت ترین تصمیمی که این هفته گرفتید، چه بوده؟ اینکه توی این جلسه کدام پاپیونتان را ببندید؟ موهایتان را به کدام سمت شانه کنید؟»
«این روزها من تقریباً تمام وقتم را صرف حفظ ایمنی این کشور کرده ام. این نیازمند تصمیمات خیلی دشواری است. گاهی اوقات این تصمیمات باید در شرایطی گرفته شوند که ابهامات بسیار زیادی وجود دارد. گاهی اوقات تمام گزینه ها به یک اندازه مزخرفند و من باید گزینه ای را انتخاب کنم که کمتر از بقیه مزخرف است. پس، تمام تلاشم را می کنم و زندگی من با این موضوع می چرخد.
«این یعنی من هم باید با انتقاد کنار بیایم، حتی وقتی که این انتقاد از جانب یک مزدور سیاسی فرصت طلب است که روی صفحه شطرنجش مهره ای را جابه جا می کند، بدون اینکه بداند در بقیه بازی قرار است چه اتفاقی بیفتد، بعد آن حرکت را برعکس می کند، بدون اینکه کوچک ترین درکی از این داشته باشد که با این کارش ممکن است تا چه حد کشور را به خطر بیندازد.»
«آقای کیرنز، دوست دارم درباره ی تمام اقداماتم با شما صحبت کنم اما معذورات امنیت ملی به من چنین اجازه ای را نمی دهد. البته، می دانم که خودتان به این موضوع آگاهید؛ اما من این را هم می دانم که رد کردن پیشنهاد شلیک از پشت به من هم کار سختی است.»
دنی ایکرز دست هایش را به نشانه ی تمام شدن وقت بالا برده است.
«آره، می دونی چیه؟ حق با توئه، دنی. وقتشه. دیگه کاری اینجا ندارم. همه چیز تموم شد. کار ما تموم شد.»
سریع از جا بلند می شوم و میکروفن را روی میز پرت می کنم. روی پاهایم که می ایستم ضربه ای به صندلی ام می زنم.
کارولین بروک ازجا بلند می شود، کتش را صاف می کند. «خیلی خب، از همگی متشکریم. حالا این اتاق رو به ما بدید.»
منظورش از اتاق، اتاق روزولت در امتداد دفتر بیضوی(۱۷) است. جای خوبی است برای برگزاری جلسه ـ یا مثل این جلسه ی مسخره ی کمیته ـ چون هم پرتره ی تدی روزولت نشسته پشت اسب به عنوان سرباز داوطلب ارتش امریکا در مبارزه با اسپانیایی ها، روی دیوار است و هم جایزه ی صلح نوبلی که او بعد از حل مخاصمه بین ژاپن و روسیه به دست آورد. هیچ پنجره ای اینجا نیست و به راحتی می توان از درها محافظت کرد.
همه ازجا بلند می شوند. مشاور رسانه ایم پاپیونش را باز می کند، یک حرکت کوچک زیبا برای تکمیل نقشش به عنوان نماینده ی کنگره ، کیرنز. نگاهی از سر عذرخواهی به من می کند، اما با حرکت دستم راحتش می کنم. او تقصیری ندارد، فقط داشت نقشش را بازی می کرد، سعی می کرد بدترین سناریو را به من نشان بدهد، اگر همچنان روی تصمیمم برای شهادت دادن در هفته ی آینده مقابل کمیته ی انتخاب راسخ بمانم.
یکی از وکلایم در دفتر مشاوره ی کاخ سفید، امروز نقش لستر رودس را بازی کرد، یک کلاه گیس نقره ای روی سرش گذاشته که او را بیشتر شبیه اندرسون کوپر(۱۸) کرده تا رئیس مجلس نمایندگان امریکا، او هم نگاه ملتمسانه ای بهم می کند؛ به او هم قوت قلب می دهم.
همین طور که به تدریج اتاق خالی می شود، آدرنالین خونم هم بیرون می زند و خسته و دلسردم می کند. یکی از چیزهایی که هرگز به شما نمی گویند این است که این شغل چقدر شبیه اولین باری است که سوار ترن هوایی می شوید.
کمی بعد فقط خودم تنها می مانم. به پرتره ی روزولت بالای شومینه نگاه می کنم و صدای قدم های کارولین، دنی و جنی را می شنوم که بادقت به این حیوان زخمی در قفس نزدیک می شوند.
دنی با قیافه ای جدی می گوید: «حداقل «مزخرف ترین گزینه» رو خیلی دوست داشتم.»
ریچل(۱۹) هم همیشه می گفت بیش ازحد فحش می دم. می گفت فحش دادن نشانه ی نبود خلاقیت است. خیلی مطمئن نیستم اما وقتی همه چیز واقعاً سخت می شود، می توانم کمی با قسم هایم خلاقیت به خرج دهم.
به هرحال، کارولین و دیگر مشاورهای نزدیکم می دانند که من از این جلسه ی تمرینی برای درمان استفاده کردم. اگر آن ها واقعاً نمی توانند با من درباره ی جلسه ی «شهادت» حرف بزنند، حداقل امیدوارند که این جلسه ناامیدم کرده باشد تا بتوانم روی پاسخ های ریاست جمهورانه تر و بدون توهین و ناسزا در زمان نمایش اصلی تمرکز کنم.
جنی بریکمن، با ریزبینی خاص خودش می گوید: «باید خیلی آدم نادانی باشید که هفته ی آینده برید و شهادت بدید.»
سرم را به طرف جنی و دنی تکان می دهم. «می خوام با کری تنها باشم» کری تنها فرد بین آن ها که دارای صلاحیت امنیتی است و می تواند همین حالا با من حرف بزند.
بقیه ما را ترک می کنند.
از کارولین می پرسم: «اتفاق تازه ای نیفتاده؟» حالا فقط ما دو نفر توی اتاق هستیم.
سر تکان می دهد و می گوید: «هیچی.»
«هنوزم فردا اتفاق می افته؟»
«تا جایی که من می دونم، آقای رئیس جمهور.» بعد به سمت جایی که همین الان جنی و دنی ترک کردند سرش را تکان می دهد. «می دونید، حق با اوناست. این جلسه ی استماع روز دوشنبه باخت ِِباخته.»
«کری، ما قبلاً حرفامون رو در این باره زدیم. من با اجرای این جلسه ی تمرینی موافقت کردم. یک ساعت بهت وقت دادم. حالا تموم شده. حالا چیزای مهم تری توی ذهن مون داریم، درسته؟»
«بله قربان. تیم برای ارائه ی گزارش آماده ست، قربان.»
«می خوام با مسئول تیم واکنش سریع، بعد از آن با بورک و بعد معاون وزیر حرف بزنم. به همین ترتیب.»
«بله، قربان.»
«خیلی زود می آم.»
کارولین ترکم می کند. تنها توی اتاق، به پرتره ی پرزیدنت روزولت اول زل می زنم و فکر می کنم، فکرم ذره ای هم به سمت جلسه ی دادگاه روز دوشنبه نمی رود.
به این فکر می کنم که آیا روز دوشنبه هنوز کشوری برای خودمان خواهیم داشت یا نه.

فصل سوم

وقتی از گیت فرودگاه بین المللی ریگان رد می شود، لحظه ای مکث می کند، ظاهراً سرش را بلند می کند و به تابلوهای جهت نما نگاه می کند، اما درواقع می خواهد از فضای باز بعد از پرواز لذت ببرد. نفس عمیقی می کشد، آب نبات زنجفیلی را توی دهانش به دندان می کشد، اولین زخمه ی رویایی کنسرت ویولن شماره۱، با هنرنمایی ویلهلم فریدمن هرتزوگ(۲۰)، به نرمی توی گوشی اش نواخته می شود.
بهت می گویند، خوشحال به نظر می رسی. می گویند، خوشحالی احساس بهینه ی لازم برای پیش بینی این است که چه وقت تحت نظری، زمانی که کمترین شک را تحریک می کنی. افرادی که لبخند می زنند، راضی و خرسندند، اما نمی خندند و مسخره بازی درنمی آورند، تهدیدی هم به شمار نمی آیند.
او جذاب بودن را ترجیح می دهد. مخفی ماندن هنگامی که تنهایی آسان تر است و این همیشه درمورد او جواب داده ـ لبخند یک وَری، خرامیدن وقتی که چمدان مارک بوتگا ونتایش(۲۱) را پشت سرش به طرف انتهای ترمینال می کشد. این هم نقشی است مثل نقش های دیگر، کُتی که مواقع ضروری می پوشد و به محض اینکه کارش تمام می شود درمی آورد، اما حالا می تواند ببیند که این ترفند دارد جواب می دهد: مردها سعی می کنند با او چشم تو چشم شوند، به خط سینه ای که سعی کرده آشکارش کند، نگاه می کنند، به اندازه ی کافی به سینه هایش کش و قوس می دهد تا در اذهان به یادماندنی شوند. زن ها با حسرت به قامت ۱۷۵ سانتی متری اش نگاه می کنند، از چکمه های چرمی شکلاتی پاشنه بلندش تا موهای سرخ آتشینش را ورانداز می کنند، بعد به شوهرشان نگاه می کنند تا ببیند با دیدن این منظره چه فکری به سرشان زده است.
شکی نیست که با این قامت بلند، اندام زیبا و موهای قرمز به یادماندنی خواهد بود.
حالا که از ترمینال به سمت تاکسی ها می رود باید از مهلکه گریخته باشد. اگر شناسایی اش می کردند، تا حالا حتماً فهمیده بود. بهش اجازه نمی دادند که این همه جلو بیاید. اما هنوز آزاد و ایمن نیست و هنوز گاردش را باز نکرده است؛ هرگز باز نمی کند. لحظه ای که تمرکزت را از دست بدهی مرتکب اشتباه شده ای، این را مردی که اولین بار اسلحه به دستش داده بود، گفته بود، حدود بیست وپنج سال پیش. بی تعصب و منطقی، کلماتی هستند که او با آن ها زندگی می کند. همیشه به آن ها فکر می کند، اما هرگز نشان نمی دهد.
این پیاده روی عذاب آور و دردناک است، اما فقط می توان این را توی چشم های لرزانش که پشت عینک آفتابی فراگامو(۲۲) پنهان شان کرده است دید. دهانش به همان پوزخند مملو از اعتماد به نفس مزین است.
از ترمینال خارج می شود و به سمت تاکسی ها می رود، از هوای تازه لذت می برد، اما دود ماشین ها کاری می کنند که تهوع بگیرد. مسئولان یونیفرم پوش فرودگاه سر راننده تاکسی ها فریاد می زنند و مردم را به سمت خودروها هدایت می کنند. پدرومادرها با دست بچه های گریان و چمدان های غلطان را هدایت می کنند.
به طرف راهروی مرکزی می رود و دنبال خودرویی که شماره پلاکش را به حافظه سپرده می گردد، عکس یک کوکوی دونده(۲۳) روی در ماشین است. ظاهراً هنوز نرسیده. لحظه ای چشم هایش را می بنند و زمان را با نوایی که توی هدفونش پخش می شود متوقف می کند، گام ملایم، گام موردعلاقه اش، ابتدا اندوهناک و دلتنگ کننده است، بعد آرامش بخش می شود.
وقتی که چشم هایش باز می کند، تاکسی با شماره پلاک صحیح، با تصویر کوکوی پرنده روی در مسافر، وارد صف ماشین ها شده است. چمدانش را به حرکت در می آورد و سوار می شود. بوی تند فست فوت صبحانه را توی گلویش بالا می آورد. به هر زحمتی است فرو می دهدش و روی صندلی اش می نشیند.
وقتی که کنسرت وارد فاز نهایی، گام دیوانه وار آلگرو آسای(۲۴) می شود، موزیک را خاموش می کند. هدفونش را در می آورد، بدون همراهی اطمینان بخش ویولن ها و ویولنسل ها احساس عریانی می کند.
با لهجه ی انگلیسی میدوسترنی(۲۵) می پرسد: «امروز وضع ترافیک چطوره؟»
چشم های راننده از آینه ی وسط تماشایش می کنند و پلک برهم می زنند. بی شک به راننده گفته اند که او اصلاً شبیه افرادی که به او خیره می شوند نیست.
به باخ(۲۶) خیره نشو.
راننده می گوید: «بدک نیست.» هر کلمه را مزه مزه می کند و جمله رمز «همه چیز روبه راه است» که زن دوست دارد بشنود را نثارش می کند.
او به این زودی انتظار مشکلی را ندارد؛ اما هرگز نمی دانید که چه اتفاقی قرار است بیفتد.
حالا می تواند لختی استراحت کند، یک پایش را روی پای دیگر می گذارد و زیپ چکمه اش را باز می کند، همین کار را برای چکمه ی دیگر تکرار می کند. با رهاشدن پاهایش از آن چکمه ها و لژهای چهار اینچی داخل شان ناله ای از سر راحتی سر می دهد. انگشت های پاهایش را می کشد و با انگشت شستش انگشت های پایش را ماساژ می دهد، راحت ترین ماساژ پا روی صندلی پشت یک تاکسی.
اگر شانس بیاورد، دیگر لازم نیست که در ادامه این سفر قدش ۱۷۴ سانتی متر باشد؛ ۱۶۴ سانتی متر کفایت می کند. در ساکش را باز می کند و چکمه های گوچی اش(۲۷) را داخلش می گذارد و بعد یک جفت کفش ورزشی نایکی(۲۸) را درمی آورد.
وقتی که ماشین وارد ترافیک سنگین می شود، از پنجره سمت راست به بیرون نگاه می کند، بعد رو بر می گرداند و سمت چپ را می کاود. بعد سرش را ناگهان پایین می آورد، بین دو پایش، وقتی که دوباره سرش را بالا می برد، کلاه گیس قرمز روی پاهایش است و جایش را موهای سیاه گرفته اند که بی رحمانه به عقب شانه شده و از پشت گوجه ای بسته شده اند.
راننده می گوید: «حالا خودت شدی...»
جوابی نمی دهد. نگاه سردی بهش می کند، مرد هم خوب می داند که نباید از آینه وسط به چشم هایش نگاه کند. باخ از مزه پرانی خوشش نمی آید.
به قول آمریکایی ها، مدت ها بود که دیگر احساس نمی کرد خودش است. در بهترین حالت، این چهره کمی آرام ترش می کند؛ اما هرچه بیشتر در این شغل می ماند و هرچه بیشتر خودش را به شکل های مختلف درمی آوردـ جایگزین کردن چهره ای با چهره ی دیگر، گاهی در سایه ماندن، گاهی پنهان شدن درست جلوی چشم همه ـ کمتر یادش می آید کی بوده؛ خود واقعی اش، حتی مفهوم هویتش را، به خاطر نمی آورد.
مدام به خودش قول می دهد که همه چیز به زودی تغییر می کند.
حالا که کلاه گیس و چکمه هایش عوض شده اند، زیپ ساکش کشیده شده و کنار دستش روی صندلی قرار گرفته، دستش را زیر زیرپایی کف ماشین می برد. انگشت هایش لبه ی زیرپایی را پیدا می کنند، آن را بالا می آورند و از قید چسب ولکرویی(۲۹) که مهارش کرده رها می کنند.
زیرش یک جاساز چفت دار قرار دارد. چفت های دوطرف را بالا می دهد و درش را باز می کند.
دوباره صاف می نشیند، آمپر سرعت را نگاه می کند تا مطمئن شود که راننده کار احمقانه ای مثل سرعت رفتن نمی کند، مبادا یک دفعه سروکله ی پلیس پیدا شود.
بعد دوباره خم می شود، جعبه را از داخل جاساز کف ماشین برمی دارد انگشت شصتش را روی مهرومومش می گذارد، تنها یک لحظه طول می کشد تا سیستم شناسایی اثر انگشت او را بشناسد و مهروموم را باز کند.
نه اینکه افرادی که استخدامش کرده اند دلیلی برای سربه سرگذاشتنش داشته باشند؛ اما همیشه احتیاط شرط عقل است.
در جعبه را باز می کند و نگاهی سریع بهش می اندازد. زیرلب می گوید: «سلام، آنا(۳۰).» این اسم را خودش رویش گذاشته است. آنا مگدالنا (۳۱) یک چیز زیباست. یک هفت تیر مات مشکی نیمه اتوماتیک که قادر است در کمتر از دوثانیه پنج بار شلیک کند، می شود آن را فقط با یک پیچ گوشتی زیر سه دقیقه باز کرد و بست. البته مدل های جدیدترش هم به بازار آمده اند، اما آنا مگدالنا هرگز او را قال نگذاشته. ده ها نفر می توانند دقتش را تایید کنند، از جمله دادستانی در بوگوتای کلمبیا که تا همین هفت ماه پیش سرش روی پیکرش بود و رهبر یک ارتش شورشی در دارفور که هجده ماه قبل ناگهان مغزش را کف دست هایش دیده بود.
او در هر قاره ای آدم کشته بود. ژنرال، کنشگر، سیاست مدار و تاجر را ترور کرده بود. او به جنسیتش، آهنگسازهای موسیقی کلاسیک مورد علاقه اش و البته به نرخ کشتار صددرصدش معروف بود.
مردی که او را برای این کار استخدام کرده بود گفته بود، باخ، این بزرگ ترین چالشت خواهد بود.
اما او حرف مرد را اصلاح کرده بود و گفته بود، نه این بزرگ ترین موفقیتم خواهد بود.

فصل چهارم

جمعه، یازدهم می
از خواب می پرم، به تاریکی زل می زنم، کورمال کورمال دنبال تلفنم می گردم. ساعت تازه از چهار صبح گذشته. به کارولین پیامک می زنم: خبری نیست؟
پاسخش سریع می رسد، بیدار است؛ هیچی قربان.
خودم بهتر می دانم. اگر خبری شده بود، حتماً کارولین بلافاصله بهم زنگ می زد. اما او دیگر به این پیامک های دیروقت عادت کرده؛ از وقتی که فهمیده ایم با چه چیزی روبه رو هستیم.
نفسم را بیرون می دهم و دست هایم را کش می آورم، سعی می کنم انرژی عصبی را از خودم دور کنم. به هیچ وجه نمی توانم دوباره بخوابم. امروز روز موعود است.
چنددقیقه روی تردمیل اتاق خواب می دوم. هرگز عادت نرمش را تا حدی که عرقم حسابی دربیاید فراموش نکرده ام؛ حتی در این شغل؛ حتی از زمانی که حرفه ای بیسبال بازی می کردم، مثل ماساژ قبل از استرس روزانه می ماند. وقتی سرطان ریچل دوباره برگشت، یک تردمیل توی اتاق خواب گذاشتم تا موقع مراقبت از او بتوانم نرمش و تمرین کنم.
با توجه به شرایط جسمانی فعلی ام؛ بازگشت بیماری ام؛ که حالا فقط همین را کم دارم، امروز را آرام راه می روم، خبری از دویدن یا حتی راه رفتن سریع نیست.
دندان هایم را مسواک می زنم و وقتی کارم تمام می شود به مسواکم نگاه می کنم. چیزی جز بقایای کف آلود خمیردندان رویش نیست. لبخند بزرگی جلوی آینه می زنم و لثه هایم را چک می کنم.
لباس هایم را درمی آورم و به آینه پشت می کنم، توی آینه نگاه به پشتم می کنم. جای کوفتگی بیشتر، پشت ساق پاهایم است، اما پشت بالای ران هایم هم تک و توک دیده می شود. دارد بدتر می شود.
بعد از دوش، وقت خواندن گزارش روزانه ی رئیس جمهور و شنیدن اخبار آخرین تحولاتی است که توی آن گزارش گنجانده نشده اند. بعد صرف صبحانه در اتاق غذاخوری. قبلاً من و ریچل این قسمت از زندگی را با هم انجام می دادیم. او می گفت: «بقیه ی دنیا می تونه تو رو برای شونزده ساعت آینده داشته باشه، اما موقع صبحونه فقط مال منی.»
معمولاً ترتیب شام را هم می دادیم، هرچند وقتی که ریچل زنده بود توی این اتاق غذاخوری غذا نمی خوردیم؛ اغلب غذایمان را پشت میزی کوچک توی آشپزخانه ی کناری می خوردیم، فضای آنجا صمیمانه تر بود. گاهی اوقات که واقعاً می خواستیم شبیه آدم های عادی باشیم، برای خودمان غذا می پختیم. آن وقت ها بهترین لحظات مان بود، وقت های با هم بودن مان در این آشپزخانه، وقتی که پنکیک را برمی گرداندیم یا خمیر پیتزا را ورز می دادیم، فقط خودمان دو نفر بودیم، مثل وقتی که با هم توی کارولینای شمالی زندگی می کردیم.
تخم مرغ آب پز را با چنگالم تکه می کنم و با دلتنگی به پنجره ی بلر هاوس(۳۲)، در امتداد پارک لافایت(۳۳)، نگاه می کنم، وز وز تلویزیون در پس زمینه ی ذهنم صدا می کند. بعد از مرگ ریچل، تلویزیون را عوض کردم.
نمی دانم چرا خودم را با خواندن اخبار آزار می دهم. همگی درباره ی اعلام جرم من نوشته اند، شبکه های تلویزیونی سعی می کنند هر خبری را به این داستان ربط بدهند.
در شبکه ام اس ان بی سی، یک خبرنگار امور خارجی ادعا می کند که دولت اسرائیل در حال انتقال یک مبارز فلسطینی عالی مقام به زندان دیگر است. آیا این می تواند بخشی از «معامله ای» که رئیس جمهور با سلیمان سیندروک کرده، باشد؟ آیا ممکن است بخشی از این معامله به اسرائیل و تعویض یک زندانی ربط داشته باشد؟
سی بی اس نیوز هم می گوید که من قصد دارم پست وزارت کشاورزی، که بی وزیر مانده را به سناتوری از حزب رقیب، از ایالت های جنوبی بدهم. آیا رئیس جمهور امیدوار است که با انتصاب های جدید بتواند جلوی آرای منفی به خود را بگیرد و در پست خود بماند؟
با خود فکر می کنم؛ اگر الان یکی از شبکه های آشپزی را بیاورم، دارند درمورد ماه گذشته صحبت می کنند که بهشان اجازه دادم به کاخ سفید بیایند؛ حتماً وقتی به آن ها گفتم که سبزی مورد علاقه ام ذرت است، داشتم مخفیانه سعی می کردم تا دل سناتورهای آیووا و نبراسکا را به دست بیاورم! آن ها جزء سناتورهایی هستند که سعی می کنند مرا از مقامم خلع کنند.
فاکس نیوز با زیرنویس: آشوب در کاخ سفید، ادعا می کند که کارکنان من به دودسته تقسیم شده اند: یک دسته تحت رهبری رئیس ستاد کارکنان کاخ سفید؛ یعنی کارولین بروک، که می گویند باید شهادت بدهم و دسته ی دیگر که می گویند نباید شهادت بدهم به رهبری معاون اول رئیس جمهور، کاترین برنت(۳۴). خبرنگاری که همین حالا جلوی کاخ سفید ایستاده می گوید: «پلان های مختلف شروع شده اند. گفته می شود که دادگاه کنگره یک دعوای حزبی است تا به رئیس جمهور بهانه ای برای تغییر نظرش بدهد و در دادگاه شرکت نکند.»
شبکه ی تودی شو، یک نقشه ی رنگی را نشان می دهد که پنجاه وپنج سناتور حزب رقیب و سناتورهای هم حزبی ام که خواستار برگزاری مجدد انتخابات هستند را با رنگ های مختلف مشخص کرده است.
سی ان ان می گوید که کارکنان از صبح امروز با سناتورهای مختلف تماس گرفته اند تا متقاعدشان کنند که در دادگاه اعلام جرم به من رای «بی گناه» بدهند.
شبکه ی گودمورنینگ آمریکا هم می گوید که منابع کاخ سفید گفته اند که من تصمیم ندارم مجدداً در انتخابات شرکت کنم و در تلاشم با رئیس سنا تبانی کنم، او هم قول داده در ازای تنها یک دوره ریاست جمهوری کاری کند که من از این دادگاه روسفید بیرون بروم.
این اراجیف را از کجا گیر می آورند؟ باید اعتراف کنم که این ها واقعاً حسی اند و اخبار احساسی همیشه بیشتر از اخبار واقعی خریدار دارد.
خیلی از افرادم هنوز نمی دانند که در الجزایر یا در طول گفت وگوی من با سلیمان سیندروک چه اتفاقی افتاد. اطلاعات آن ها درست به اندازه ی کنگره، رسانه ها یا مردم امریکا است، درحالی که کاخ سفید زیر آماج حملات است آن ها به این نتیجه رسیده اند که باید کنار هم باشند و به این با هم بودن افتخار کنند. هرگز نخواهند فهمید که این کارشان چقدر برایم ارزشمند بوده است.
روی یکی از دکمه های تلفنم ضربه می زنم. اگر ریچل زنده بود حتماً به خاطر تلفن زدن سر میز صبحانه مرا می کشت. «جوآن(۳۵)، جنی کجاست؟»
«همین جاست قربان، می خواید باهاش صحبت کنید؟»
«بله لطفاً، ممنونم.»
کارولین بروک وارد می شود، او تنها کسی است که وقتی من در حال غذا خوردنم آزاد است وارد این اتاق بشود. درواقع هرگز نگفته ام که دیگران حق ورود ندارند. این یکی از ده ها کاری است که رئیس ستاد کارکنان برایت می کند؛ کارها را راست و ریس می کند، مثل یک دروازه بان، یک تنه مقابل سایر افراد می ایستد تا من مجبور نباشم به این چیزها فکر کنم.
مثل همیشه آراسته است، با کت و شلواری شیک و موهای تیره ای که از پشت بسته، هرگز زمانی که جلوی دوربین ها قرار دارد، گاردش را باز نمی کند. بارها به من گفته که وظیفه اش رفاقت و دوستی با کارکنان نیست، وظیفه اش سازمان دهی آن ها، تحسین کار خوب و رسیدگی به جزئیات و امور پیش پا افتاده است تا من بتوانم روی موضوعات بزرگ و دشوار تمرکز کنم.
اما این دست کم گرفتن شغل او است. هیچ کاری در دنیا سخت تر از کار رئیس ستاد کارکنان کاخ سفید نیست. بی شک او کارهای جزئی را انجام می دهد؛ امور مربوط به پرسنل و زمان بندی، اما درعین حال همیشه در مورد موضوعات مهم کنارم است. او مجبور است تمام این کارها را انجام بدهد، چون بهترین فرد برای تعامل با اعضای کنگره، کابینه، گروه های ذی نفع و رسانه هاست؛ نیروی بهتری ندارم. درحالی که روحیه اش را حفظ می کند، تمام این کارها را انجام می دهد. فقط سعی کنید کمی ازش تعریف کنید، می بینید که آن را مثل تکه ای کرک با تلنگری از روی کت و شلوار شیکش دور می اندازد.
زمانی نه خیلی دور، مردم پیش بینی می کردند که کارولین بروک روزی رئیس مجلس نمایندگان امریکا خواهد شد. او سه دوره ی متوالی به عنوان نماینده ی کنگره انتخاب شده بود، کارولین نامزدی ترقی خواه(۳۶) بود که توانسته بود در منطقه ای تحت سیطره ی محافظه کارها در جنوب شرقی اوهایو پیروز شود و خیلی سریع هم به بالاترین سطوح رهبری مجلس نمایندگان رسیده بود. او زنی باهوش، خوش سیما و تله ژنیک(۳۷) بود. کارولین به یکی از مهره های اصلی در مدار جمع آوری کمک های مردمی برای انتخابات تبدیل شد. توانست ائتلاف هایی تشکیل دهد که به او اجازه می دادند پست مطلوب ریاست بازوی سیاسی حزب ما، یعنی کمیته ی پویش کنگره ای را برعهده بگیرد. هنوز چهل سالش هم نشده بود و آماده ی نشستن روی کرسی ریاست مجلس نمایندگان ایالات متحده امریکا بود.
سال ۲۰۱۰ که رسید همه می دانستند آن انتخابات یک انتخابات میان دوره ای وحشتناک برای حزب ما خواهد بود و جناح رقیب نامزدی قدرتمند، پسر یکی از فرماندارهای سابق را رو کرده بود. یک هفته گذشت و هر دو رقیب سایه به سایه ی هم جلو می رفتند.
پنج روز قبل از انتخابات، وقتی که کارولین نیمه شب با یک بطری شراب، خودش و دو تن از نزدیک ترین دستیارهایش را آرام می کرد، حرف زشتی درباره ی رقیبش زد، که تازگی ها طی بیانیه ای به شوهر کارولین ـ یک وکیل برجسته ی دادگستری در آن زمان ـ حمله کرده بود. صحبت هایش با یک میکروفن مخفی زنده ضبط شده بود. هیچ کس نمی داند چه کسی و چطور آن پیام را به دست آورد. کارولین فکر می کرد که با دو نفر از دستیارهایش در رستورانی تعطیل تنهاست.
او گفته بود که رقیبش یک «لواط کار» است. صدایش ظرف مدت چندساعت سر از شبکه های خبری کابلی و اینترنت درآورد.
در آن مقطع او چندگزینه بیشتر نداشت؛ می توانست انکار کند که آن صدای او است که ضبط شده، یکی از دستیارهایش، که هر دو زن بودند، می توانستند گردن بگیرند که آن حرف را آن ها زده اند، یا می توانست حقیقت را بگوید؛ اینکه از بیانیه ی منفی که علیه شوهرش منتشر شده بود عصبانی و خسته و کمی مست بوده.
اما او هیچ یک از این گزینه ها را انتخاب نکرد. فقط گفت: «از اینکه همه صحبت های خصوصی ام راشنیده اند متاسفم. اگر یک مرد این حرف را زده بود، آب از آب تکان نمی خورد.»
شخصاً پاسخش را دوست داشتم. شاید اگر امروز بود، جواب می داد. اما آن زمان، محافظه کارهای سوسیال دست از حمایتش برداشتند و او شکست خورد و آن حرف زشت تا همیشه به اسمش برچسب شد، او می دانست که احتمالاً دیگر هرگز شانسی نخواهد داشت. سیاست می تواند با سیاست مدارهای زخمی بی رحمانه رفتار کند.
شکست کارولین به نفع من تمام شد. او یک شرکت مشاوره ی سیاسی تاسیس کرد و با مهارت و هوشی که داشت پیروزی های زیادی برای دیگران در جاهای مختلف کشور به دست آورد. وقتی که تصمیم گرفتم وارد کارزار انتخابات ریاست جمهوری شوم و نیاز به کسی داشتم که کمپینم را هدایت کند، فقط یک اسم توی لیستم بود.
وقتی که یک کارشناس سیاسی که هرگز اسمش را نشنیده ام توی شبکه ی سی ان ان دارد می گوید که من با امتناع از حرف زدن درباره ی آن تماس تلفنی و اجازه دادن به رئیس مجلس که کنترل بحث را در دست بگیرد، دارم مرتکب اشتباه تاکتیکی جدی می شوم، کارولین می گوید: «نباید دیگه به این چرندیات گوش بدید، قربان.»
می گویم: «راستی، می دونستی که فقط تو ازم می خوای جلوی کمیته ی انتخاب شهادت بدم؟ می دونستی این تو هستی که رهبری نیروهای طرفدار شهادت در جنگ داخلی، که توی کاخ سفید در جریانه رو به عهده داری؟»
«نه نمی دونستم.» جلوی کاغذ دیواری اتاق غذاخوری، صحنه هایی از جنگ انقلاب امریکا، قدم رو می رود. اولین بار جکی کندی(۳۸) اولین باراین کاغذ دیواری را روی دیوار اتاق نصب کرده بود، هدیه ای بود از یک دوست. بتی فورد(۳۹) دوستش نداشت و از روی دیوار کنده بودش. رئیس جمهور کارتر دوباره برش گردانده بود سر جایش. از آن زمان مدام روی دیوار رفته و پایین آمده بود. ریچل عاشق این کاغذ دیواری بود، برای همین ما دوباره نصبش کرده بودیم.
«قهوه می خوری کری؟ داری عصبیم می کنی.»
جنی بریکمن می گوید: «صبح بخیر، آقای رئیس جمهور.» زمانی که می خواستم فرماندار بشوم، او رئیس ستاد تبلیغاتی ام بود و وقتی در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردم، زیر نظر کارولین کار می کرد. او از هر نظر ریزنقش است، با موهای بلوند هایلایت شده و دهانی شبیه دهان یک راننده کامیون. او چاقوی متبسم من است. وقتی بهش اجازه بدهم، نه تنها حاضر است به خاطر من بجنگد، بلکه حریف هایم را دوشقه می کند. اگر مهارش را نکشم، می تواند از چانه تا ناف شان را تکه تکه کند. او به اندازه ی یک سگ پیت بول بی رحم است و می تواند با دندان هایش حریف هایم را ریزریز کند.
بعد از پیروزی من در انتخابات، کارولین وارد حرفه مدیریت شد. هنوز نیم نگاهی به سیاست دارد، اما وظیفه ی اصلی اش پیگیری خواسته های من در کنگره و پیشبرد سیاست های خارجی ام است.
از طرف دیگر، جنی فقط روی سیاست متمرکز است، روی اینکه من دوباره رای بیاورم و متاسفانه، حتی نگران این است که آیا می توانم اولین دوره ی ریاست جمهوری ام را به پایان برسانم یا نه؟
بعد از مشورت با رهبران حزب مان توی مجلس نمایندگان می گوید: «حزب مون توی مجلس کوتاه نمیاد. اون ها می گن مشتاقن داستان شما رو از ماجرای الجزایر بشنون.»
نمی توانم جلوی پوزخندم را بگیرم. «شاید می خواستن این رو بهت بگن، بهش بگو سرش رو از توی باسنش دربیاره و از خودش دفاع کنه. درسته.»
«تقریباً همین طوره قربان.»
به متحدانم میدان نمی دهم. آن ها می خواهند از من دفاع کنند؛ اما سکوتم این کار را برایشان غیرممکن کرده است. لیاقت شان بیشتر از این است، اما هنوز نمی توانم کاری برایشان بکنم.
می گویم: «وقت برای این کار داریم» ما هیچ توهمی از ماجرای رای گیری در مجلس نداریم. لستر اکثریت را در اختیار دارد و حزبش مترصد این است که دکمه ی اعلام جرم مرا فشار دهد. اگر لستر درخواست رای گیری کند، من شکست می خورم.
اما یک دفاع قوی در مجلس نمایندگان می تواند توی سنا دست بالا را برایمان بیاورد، جایی که حزب لستر فقط ۵۵ رای دارد، اما برای برکنار کردن من به اکثریتی ۶۷ درصدی نیاز دارد. اگر حزب ما در مجلس نمایندگان اتحادش را حفظ کند، هم حزبی هایمان در سنا به راحتی خیانت نمی کنند.
جنی می گوید: «حرف نماینده هامون توی سنا هم همینه. لیدر جیکوبی(۴۰) داره سعی می کنه موضع پشتیبانی احتمالی حزب رو محدود کنه، اون می گه برکناری شما آخرین راه چاره است و باید قبل از گرفتن تصمیمی به این مهمی اطلاعات بیشتری داشته باشیم. اما درحال حاضر اون ها فقط ترجیح می دن که اطلاعات شون رو بیشتر کنن.»
«هیچ کس دوست نداره از من دفاع کنه.»
«شما هیچ دلیل و بهونه ای برای این کار بهشون ندادید، قربان. شما گذاشتید که رودس محکم با لگد بزنه توی شکم تون و هیچ جوابی بهش ندادید. چیزی که مدام می شنیدم این بود: ماجرای الجزایر بد به نظر می رسه، واقعاً بده. بهتره که توضیح خوبی براش داشته باشه.»
«بسیار خب، جالب بوده، جنی. موضوع بعدی.»
«اگه می تونستیم یک بار دیگه اینجا بمونیم....»
«موضوع بعدی، جنی. تو ده دقیقه وقتت درمورد موضوع اعلام جرم رو داشتی و من دیشب بهت یک ساعت وقت دادم تا اون جلسه ی تمرینی رو اجرا کنی. فعلاً حرف زدن درباره ی موضوع اعلام جرم کافیه. کارهای دیگه ای دارم که باید انجام بدم. حالا، بهم بگو چیز دیگه ای هست؟»
کارولین سریع تر از جنی می گوید: «بله قربان. چینش موضوعاتی که می خوایم باهاشون مجدد توی انتخابات شرکت کنیم. باید همین الان با موضوعاتی که می دونیم مردم امریکا بهشون اهمیت می دن و ازشون حمایت می کنن شروع کنیم ـ مساله ی حداقل دستمزد، ممنوعیت حمل سلاح و اعتبارات شهریه ی مدارس. باید کاری کنیم که اخبار مثبت به اخبار منفی بچربند. این ها باعث می شن که علی رغم تمام خدعه های سیاسی، ما حربه ای برای نشون دادن اینکه شما مصممید کشور رو به جلو هدایت کنید داشته باشیم. بذارید اون ها سرگرم این دادگاه مسخره شون باشن، درحالی که شما سعی می کنید مشکلات واقعی رو برای مردم واقعی حل کنید.»
«به نظرت توی این بحث داغ اعلام جرم گم نمی شن؟»
«سناتور جیکوبی این طور فکر نمی کنن، قربان. اون ها منتظر یک موضوع خوب برای شروع یک رقابتن.»
جنی می گوید: «منم همین رو توی مجلس نمایندگان شنیدم. اگه شما چیزی بهشون بدید که به نیش بکشن، چیزی که براشون مهم باشه، اون وقت یادشون می افته که محافظت از ریاست جمهوری چقدر مهمه.»
آهی می کشم و می گویم: «اون ها به یک یادآوری نیاز دارن.»
«بله قربان، بی تعارف، همین الان نیاز دارن.»
دست هایم را بالا می برم و می گویم: «خیلی خب. باهام حرف بزنید.»
کارولین می گوید: «با افزایش حداقل دستمزد، توی هفته آینده شروع می کنیم. بعد می ریم سراغ ممنوعیت حمل اسلحه و بعد اعتبارات شهریه ی مدارس...»
«تصویب قانون ممنوعیت حمل سلاح توی مجلس همون قدر رای میاره که قطعنامه ی تغییر اسم فرودگاه ملی ریگان به اسم من ممکنه رای بیاره.»
کارولین لب هایش را ورمی چیند، سری به علامت تایید تکان می دهد و می گوید: «درسته، قربان، رای نمیاره.» هر دو می دانیم که او اصراری روی لایحه ی ممنوعیت حمل سلاح نمی کند چون نمی توانیم به تصویبش برسانیم، حداقل دراین کنگره نمی توانیم. او در ادامه می گوید: «اما شما بهش اعتقاد دارید و شما اعتبار لازم برای جنگیدن به خاطرش رو دارید. بنابراین، وقتی که حزب رقیب ردش می کنه و حداقل دستمزد رومی گیره، که از هردو اکثر امریکایی ها حمایت می کنند، به اون ها نشون می دید که چه اهمیتی براتون دارن و این طوری می تونید دخل سناتور گوردون(۴۱) رو بیارید.»
لورنس گوردون، یک سناتور سه دوره ای هم حزبی با من است، که مثل هر سناتور دیگری فکر می کند باید رئیس جمهور شود. اما برخلاف خیلی از سناتورها دوست دارد با یک رئیس جمهور انتخاب شده از حزب خودش مبارزه کند.
او همچنین درمورد هردو موضوع داغ این روزها در طرف اشتباه حزب و کشورمان ایستاده است. او علیه لایحه ی افزایش حداقل دستمزد رای داد و طرفدار اصلاحیه ی دوم(۴۲) است، حداقل آن طور که انجمن ملی سلاح امریکا تعریفش می کند، بهتر از اصلاحیه های اول، چهارم و پنجم. جنی دلش می خواهد با لگد بزند به پاهای گوردون، حتی قبل از اینکه او فکر بستن بند کفش هایش به ذهنش برسد.
«گوردون با من سرشاخ نمی شه. جراتش رو نداره.»
جنی می گوید: «هیچ کس به اندازه ی گوردن، اخبار الجزایر رو از نزدیک دنبال نمی کنه.»
به کارولین نگاه می کنم. جنی غرایز سیاسی تندی دارد، اما کارولین در کنار غرایزش، دانش خوبی هم درباره ی مناسبات مجلس از زمانی که نماینده بود دارد. او باهوش ترین فردی است که در تمام عمرم دیده ام.
کارولین می گوید: «من از این نمی ترسم که گوردون با شما سرشاخ بشه. از این می ترسم که به سرشاخ شدن با شما فکر کنه و درخفا دسیسه علیه شما رو تشویق کنه. به خودش اجازه بده که سر زبون ها بیفته. اسمش رو توی تایمز و سی ان ان ببینه. اون چی رو از دست می ده؟ این کمکش می کنه که راه بیفته. بهش جرات می ده. کی از کسی که رئیس جمهور رو به چالش می کشه و هماورد می طلبه معروف تره؟ اون شبیه یک بازیکن خط حمله ی ذخیره است، همه دوستش دارن، اما روی نیمکت نشسته. چیزی گیر گوردون نمی آد جز یک تور رایگان، اما اگه این اتفاق بیفته ممکنه اعتبار شما زیر سوال بره. اون وقته که اون قوی و جذاب به نظر می رسه و شما ضعیف.»
سرم را به علامت تایید تکان می دهم. حرف هایش به نظر درست می آیند.
کارولین می گوید: «فکر می کنم ما باید یکی از دو طرح حداقل دستمزد یا ممنوعیت حمل سلاح رو شناور کنیم. کاری می کنیم که گوردون بیاد پیشمون و ازمون بخواد تا روشون کار کنیم. این طوری بهمون بدهکار می شه اون می دونه اگه سربه سرمون بذاره، یکی دو تا ماده ی قانون را فرو می کنیم توی ماتحتش.»
«کارولین یادم باشه هیچ وقت سربه سرت نذارم.»
جنی می گوید: «معاون اول رئیس جمهور با این موافقه.»
کارولین قیافه ای می گیرد و می گوید: «البته که هست.» او بدجوری به کتی برانت، که رقیب اصلی ام در زمان نامزدی بود، مشکوک است. گزینه ی مناسبی برای معاون اولی بود، اما این باعث نمی شود که به نزدیک ترین متحدم تبدیل شود. به هرحال، کتی هم ممکن است به نفع خود حساب و کتاب های مشابهی کرده باشد. اگر من از سمتم خلع شوم، او رئیس جمهور می شود و بلافاصله ترتیب برگزاری یک انتخابات را می دهد. نیازی هم به لری گوردون یا هیچ کس دیگری ندارد تا از آن ها خط بگیرد.
می گویم: «هرچند با تحلیلت از این معضل موافقم، اما فکر می کنم راه حل پیشنهادیت زیادی خوش بینانه است. می خوام با قدرت روی هر دو کار کنیم، اما تسلیم گوردون نمی شم. به اپوزیسیون فشار می آریم. کار درست اینه، اون ها اشتباه می کنند؛ ما چه ببریم و چه ببازیم، قدرت مون رو از دست نمی دیم.»
جنی به حرف می آید: «این همون آدمیه که من بهش رای دادم. منم فکر می کنم باید همین کار رو بکنیم، اما به نظرم این کمه. الان همه به شما به عنوان یک آدم ضعیف نگاه می کنند و فکر نمی کنم که هیچ حرکت سیاسی داخلی بتونه درستش کنه. تماس تلفنی با سلیمان، کابوس الجزایر. شما به یک حرکت گازانبری و ضربتی نیاز دارید. یک حرکت...»
ذهنش را می خوانم و می گویم: «نه، جنی، قصد ندارم برای قوی به نظر اومدن دستور حمله ی نظامی بدم.»
«آقای رئیس جمهور من که نمی گم به فرانسه حمله کنید. کلی هدف ایمن و بی خطر وجود داره. یکی از اون اهداف پهپادی توی خاورمیانه ، چطوره؟ البته به جای یک پهپاد، بکنیدش یک حمله ی هوایی کامل...»
«نه، جوابم نه است.»
دستش را روی لبش می گذارد و سرش را تکان می دهد. «حق با زن تون بود. شما واقعاً یک سیاستمدار حال بهم زنید.»
«اما اون این رو در تعریف از من می گفت.»
«آقای رئیس جمهور، می تونم رک حرفم رو بزنم؟»
«یعنی تا الان رک حرف نمی زدی؟»
دست هایش را جلویش می گیرد، طوری که انگار سعی می کند دربرابر چیزی از من محافظت کند، یا چیزی را از من گدایی کند. «شما قراره خلع بشید و اگه کاری نکنید که همه چیز برعکس بشه، یه کار دراماتیک، سناتورهای هم حزبی تون از کشتی بیرون می پرن. من می دونم که شما استعفا نمی دید. چنین چیزی توی خون تون نیست و این یعنی تاریخ تنها از یک چیز رئیس جمهور جوناتان لینکلن دانکن یاد می کنه؛ شما اولین رئیس جمهوری خواهید بود که به زور از کاخ سفید بیرون رونده می شه.»

فصل پنجم

بعد از صحبت با جنی و کارولین مستقیم به طرف اتاق خوابم می روم، جایی که دبورا لین(۴۳) شروع کرده به باز کردن کیف وسایلش.
می گوید: «صبح بخیر، آقای رئیس جمهور.»
کراواتم را درمی آورم، دکمه های پیراهنم را باز می کنم و می گویم: «صبحت بخیر و شادی، دکترجان.»
روی من تمرکز می کند، ارزیابی ام می کند و خوشحال به نظر نمی رسد. همان تاثیری که این روزها روی دیگران می گذارم روی او هم به جا می گذارم.
می گوید: «باز فراموش کردید اصلاح کنید.»
«بعداً اصلاح می کنم.» با امروز چهار روزی می شود که اصلاح نکرده ام. وقتی در دانشگاه کارولینای شمالی دانشجو بودم، همیشه یک اصل خرافاتی را رعایت می کردم؛ در طول هفته های امتحانات نهایی ریشم را اصلاح نمی کردم. این کارم بقیه را شوکه می کرد چون، شاید بتوان رنگ موی سرم را در بهترین حالت قهوه ای روشن توصیف کرد، اما موی صورتم از این قاعده پیروی نمی کند؛ به عبارتی، رنگدانه های نارنجی، ریش زرد آتشینی را نصیبم کرده اند. و ریش من خیلی زود بلند می شود؛ تا پایان امتحانات نهایی، همه پل بونیان(۴۴) صدایم می کردند.
بعد از کالج چندان به این موضوع فکر نکرده بودم، تا همین الان.
می گوید: «خسته به نظر می رسید. دیشب چند ساعت خوابیدید؟»
«دو یا سه ساعت.»
«کافی نیست، آقای رئیس جمهور.»
«این روزها توپ زیادی برام نمونده.»
«اگه نخوابید از همین چند تا توپ هم نمی تونید خوب استفاده کنید.» گوشی اش را روی سینه عریانم می گذارد.
دکتر دبورا لین پزشک رسمی ام نیست، او یک متخصص هماتولوژی در دانشگاه جرج تاون است. در دوران آپارتاید در آفریقای جنوبی بزرگ شد، اما برای تحصیل در دبیرستان به ایالات متحده فرار کرد و هرگز هم اینجا را ترک نکرد. موهایش حالا کاملاً خاکستری شده اند. چشم هایش کنجکاو اما مهربانند.
در طول هفته ی گذشته، هر روز به کاخ سفید آمده، چون اگر زنی با ظاهر حرفه ای ـ هرچند با یک کیف پزشکی خیلی تابلوـ به کاخ سفید بیاید راحت تر و طبیعی تر از این است که رئیس جمهور هر روز به بیمارستان دانشگاه جرج تاون برود.
لفاف فشارسنج را روی بازویم می گذارد و می گوید: «حالتون چطور بوده؟»
«درد وحشتناکی توی باسنم دارم. ممکنه یک نگاهی بندازی ببینی که رئیس مجلس اون توئه یا نه؟»
نگاه تندی بهم می اندازد، اما نمی خندد، حتی لبخند هم نمی زند.
«از نظر جسمی حالم خوبه.»
چراغی را توی دهانم روشن می کند. از نزدیک بدنم، شکمم، دست ها و پاهایم را معاینه می کند، می گوید که برگردم و سمت دیگر بدنم را هم همین طور معاینه می کند.
می گوید: «این کوفتگی داره بدتر می شه.»
«می دونم.» همیشه پوستم جوشی بوده. اما حالا طوری شده که انگار یکی با چکش افتاده به جان پشت پاهایم و سیاه و کبودشان کرده است.
در طول دوره اول فرمانداری ام در کارولینای شمالی، دکترها تشخیص دادند که به یک نوع اختلال خونی معروف به ترومبوسیتوپنیای ایمنی ـ آی تی پی ـ مبتلا هستم. که ترجمه همه فهمش می شود کمبود پلاکت خون. خونم همیشه آن طور که باید لخته نمی شود. همان زمان این موضوع را علنی کردم و واقعیت را گفتم در بیشتر مواقع آی تی پی چیز خاصی نیست. بهم گفتند که باید از فعالیت هایی که منجر به خونریزی می شوند دوری کنم، که البته کار سختی برای مردی در دوران چهل سالگی محسوب نمی شود. روزهای بیسبال بازی کردنم سال هاست که سپری شده و هرگز اهل دعوا و چاقوکشی نبوده ام.
این اختلال دوبار در طول فرمانداری ام عود کرد، اما در طول پویش ریاست جمهوری ام کاری به کارم نداشت. وقتی سرطان ریچل برگشت، آن هم سروکله اش پیدا شد. پزشکم می گفت دلیلش استرس زیاد است، اما به راحتی از پسش برآمدم. هفته ی قبل دوباره برگشت، وقتی که زیر پوست ساق هایم کبودی ظاهر شد. تغییر رنگ شدید و پیشرفت کبودی هر دو یک چیز می گویند؛ این بدترین حالتی است که در تمام این سال ها دچارش شده ام.
دکتر دب می پرسد: «سردرد؟ سرگیجه؟ تب؟»
«خیر، خیر و خیر.»
«خستگی؟»
«از بی خوابیه، البته.»
«خون دماغ؟»
«نه خانم.»
«خون توی دندون ها یا لثه ها؟»
«مسواکم که چیزی نشون نمی ده.»
«خون توی ادرار یا مدفوع؟»
«نه.» وقتی که وارد سالن می شوی و دسته ی موزیک به افتخارت می نوازند، وقتی بازارهای مالی دنیا روی تک تک کلماتی که به کار می بری مکث می کنند و وقتی که تو فرمانده ی بزرگ ترین زرادخانه ی نظامی جهان باشی، فروتن بودن کار سختی است، اما وقتی مجبور می شوی توی مدفوعت دنبال خون بگردی، آن وقت است که دیگر غرور و تکبر معنایی ندارد.
یک قدم به عقب برمی دارد و زیرلب چیزهایی می گوید. «می خوام دوباره ازتون خون بگیرم. دیروز تعداد پلاکت خون تون خیلی نگرانم کرد. کمتر از بیست هزار تا داشتید. نمی دونم چطور منصرفم کردید که همون جا و همون لحظه بستری تون نکنم.»
«چون ناسلامتی من رئیس جمهور ایالات متحده ی امریکا هستم.»
«هی یادم میره.»
«دکتر می تونم برسونمش به بیست هزارتا.»
دامنه ی طبیعی پلاکت در هر میکرولیتر خون بین ۱۵۰ هزارتا ۴۵۰ هزار عدد است. پس هیچ کس برای داشتن پلاکت کمتر از ۰۲ هزارتا باد به غبغبش نمی اندازد، اما هنوز تا وضعیت بحرانی فاصله دارد.
«استروئیدهاتون رو می خورید؟»
«شک نکن.»
دستش را توی کیفش می برد، بعد با سواب کمی الکل به دستم می مالد. دوست ندارم ازم خون بگیرد، چون او چندان در استفاده از سوزن و سرنگ وارد نیست. مشخص است که تمرین زیادی نداشته. در چنین سطح بالایی از تخصص، معمولاً فرد دیگری این کارهای پیش پاافتاده را برایش انجام می دهد. اما مجبورم تعداد آدم هایی که در این دنیا از این موضوع خبر دارند را محدود کنم. شاید همه از بیماری آی تی پی ام خبر داشته باشند، اما لازم نیست که کسی بداند حالا چقدر وخیم شده است، به خصوص همین حالا. درحال حاضر او تنها کسی است که باید به این موضوع رسیدگی گند.
می گوید: «شاید بهتر باشه پروتئین درمانی رو امتحان کنیم.»
«چی، حالا؟»
«بله، حالا.»
«دفعه ی قبلی که این کار رو کردم تا چندساعت از روز حتی نمی تونستم یک جمله رو سرهم کنم. امکانش نیست، دکتر. نه امروز نه.»
مکث می کند، سوابی که در دست دارد را به انگشتانم می مالد.»
«پس باید استرویید تزریق کنیم.»
«نه. قرص ها به اندازه ی کافی مغزم رو بهم می ریزن.»
گردنش را کمی خم کرده و فکر می کند. به هرحال، من یک بیمار معمولی نیستم. بیشتر بیمارها، هرچه را که پزشک شان می گوید گوش می کنند. بیشتر بیمارها مثل شما رهبران دنیای آزاد نیستند.
دوباره سراغ بازویم می رود، با اخمی عمیق، سوزن را تنظیم می کند. «آقای رئیس جمهور» این را با همان لحنی می گوید که معلم های دوران ابتدایی ام عادت داشتند صدایم کنند. «شما به هرکس دیگه ای توی دنیا می تونید بگید که چی کار کنه؛ اما به بدن تون نمی تونید دستور بدید.»
«دکتر، من...»
«شما در معرض خونریزی داخلی قرار دارید. خونریزی مغزی. ممکنه سکته کرده باشید. با هر چیزی سروکار دارید، اصلاً ارزش چنین ریسکی رو نداره.»
به چشم هایم نگاه می کند. جواب نمی دهم؛ که این هم خودش جوابی است.
زیرلب می گوید: «چیز بدیه؟» سرش را تکان می دهد، دست هایش را می چرخاند. «بی خیال. می دونم که نمی تونید به من بگید.»
بله، چیز بدی است. این حمله ممکن است هرلحظه اتفاق بیفتد. ممکن است بیست ثانیه قبل اتفاق افتاده باشد، ممکن است کارولین توی راه باشد و همین الان خبرش را به من بدهد.
حتی یک ساعت هم نمی توانم در دسترس نباشم، نمی توانم ریسک کنم.
می گویم: «باید صبر کرد. شاید دو روز.»
دب چیزی نمی گوید، فقط سوزن را توی بازویم فرو می کند.
می گویم: «دوز استروئیدها رو دوبرابر می کنم» مثل این می ماند که به جای دو قوطی آبجو، چهار قوطی بخورم. این راهی است که باید بروم. نمی توانم در دسترس نباشم، اما باید زنده بمانم.
بدون اینکه چیزی بگوید کارش را تمام می کند، نمونه ی خونی که گرفته را توی کیفش می گذارد و آماده ی رفتن می شود. می گوید: «شما وظایف خودتون رو دارید، من هم وظایف خودم رو. تا دوساعت دیگه نتیجه ی آزمایش رو می گیرم، اما هر دو می دونیم که تعداد پلاکت خونتون روزبه روز داره کمتر می شه.»
«آره می دونیم.»
در آستانه ی در مکث می کند و رو به من می گوید: «شما دو روز فرصت ندارید، آقای رئیس جمهور. شاید حتی یک روز هم فرصت نداشته باشید.»

فصل ششم

امروز و فقط امروز، جشن خواهند گرفت.
باید این فرصت را بهشان بدهد. تیم کوچکش شبانه روز کار کرده است؛ با هدف و از خودگذشتگی و موفقیتی بزرگ. همه به یک استراحت نیاز دارند.
بادی که از روی رودخانه می گذرد موهایش را به پرواز درمی آورد. پکی به سیگارش می زند، نوک نارنجی سیگارش در تاریکی هوای اول شب گُر می گیرد. عاشق نمای تراس این پنت هاوس مشرف به رودخانه ی اسپری(۴۵)، شلوغی شهر در امتداد آب ـ ایست ساید گالری(۴۶)، مرکز تفریح و سرگرمی ـ است. مرسدس بنز آرنا (۴۷) امشب میزبان یک کنسرت است. اسم گروهی که کنسرت دارد را نمی شناسد، اما از صداهای مبهمی که حتی از این سوی رودخانه هم شنیده می شوند، می فهمد که گیتار سنگین و باس می زنند. این بخش از برلین از آخرین باری که اینجا بوده، حدود چهار سال پیش، حسابی تغییر کرده است.
برمی گردد تا نگاهی به داخل پنت هاوس بیندازد، یک فضای ۱۶۰ متری با چهار اتاق خواب و یک آشپزخانه ی اُپن که تیمش آنجا مشغول خندیدن و مسخره بازی اند، برای هم شامپاین می ریزند و احتمالاً تا حالا مست کرده اند. هر چهار نفرشان، در حرفه ی خود نباخته اند، هیچ کدام شان بزرگ تر از ۲۵ سال نیستند و احتمالاً یکی دو نفرشان هم هنوز پسرند و مرد نشده اند.
شکم المراد از روی کمربندش آویزان است، ریشش نامرتب و ژولیده است، یک کلاه زشت آبی روی سرش گذاشته که رویش نوشتهWWII TEV. محمد، پیراهنش را درآورده و بازوهای لاغرش را برای مسخره بازی به دیگران نشان می دهد. هر چهار نفر رو به در می کنند و المراد می رود تا ببیند کی در می زند. در که باز می شود، هشت زن وارد می شوند، همگی کلاه گیس گذاشته و لباس های تنگ پوشیده اند، همگی پول زیادی گرفته اند تا بهترین شب زندگی اعضای تیمش را بسازند.
با احتیاط توی تراس راه می رود، مراقب حسگرهای حرارتی و فشار است؛که البته الان غیرفعالند. حسگرها طوری تنظیم شده اند که اگر چیزی سنگین تر از یک پرنده رویشان فرود بیاید کل تراس را منفجر کنند. این سیستم چیزی در حدود یک میلیون یورو برایش آب خورده.
اما وقتی قرار است که صد میلیون یورو دربیاوری، یک میلیون یورو چه ارزشی دارد؟
یکی از زن ها، یک آسیایی که بیست سال بیشتر نمی زند، با سینه هایی که بعید است واقعی باشند، ناگهان تمام حواسش را به او می دهد که این نمی تواند واقعی باشد، وقتی که به داخل پنت هاوس برمی گردد و در کشویی را پشت سرش می بندد، زن نزدیکش می شود.
زن به آلمانی ازش می پرسد: «اسمت چیه؟»
لبخند می زند. زن فقط درحال لاس زدن و اجرای نقشش است.جوابی که او بهش می دهد اصلاً برایش مهم نیست.
اما آدم هایی آنجا هستند که حاضرند همه چیزشان را بدهند تا پاسخ سوال آن زن را بدانند. و او فقط همین یک بار دلش می خواهد گاردش را باز کند و صادقانه جواب زن را بدهد.
دلش می خواهد بگوید من سلیمان سیندروک هستم و دارم دنیا را دوباره از نو راه می اندازم.

نظرات کاربران درباره کتاب رئیس جمهور گم می‌شود

براساس کامنتهایی که بود چون بنده هم مترجم هستم ترغیب شدم کتاب رو بخونم که ایرادات ترجمه رو ببینم ولی هرچی پیش رفتم دیدم ترجمه کاملا قابل قبول و روان هست،ضمنا ایرادات نگارشی و املایی حداقل هستن و قابل اغماض،با یه سرچ ساده متوجه شدم کتاب با ترجمه این نشر در عرض مدت کوتاهی به چاپ دوم رفته که خودش گویای این هست که مشکلات عنوان شده از دید خیلی ها وجود خارجی ندارد.در مجموع داستان و ترجمه در حد قابل قبول هستن
در 2 ماه پیش توسط
کتابای خوب رو ببین چطوری خراب میکنن! نشر مرو کدوم چارپاییه؟
در 2 ماه پیش توسط
من که نفهمیدم چی بود کتاب!! کیفت فدای کیمت.. خزعبل
در 2 ماه پیش توسط
گم شده است نه می شود الاغ!
در 2 ماه پیش توسط
افتضاح! گه..
در 2 ماه پیش توسط