فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانه پریان

کتاب خانه پریان

نسخه الکترونیک کتاب خانه پریان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خانه پریان

رمان «خانۀ پریان» اولین رمان در ایران است که به مباحث رازورانه می‌پردازد، و نظام معنوی اسلام را به عنوان موضوع اصلی برگزیده است. پیش از این هرگز مسائل معنوی و ماوراءالطبیعه در رمان فارسی طرح نشده است. ممکن است «بوف کور» اثر مشهور صادق هدایت را در همین مدخل طبقه‌بندی کنیم، اما مسلماً اگر بتوان آن را رمانی مبتنی بر ماوراء‌الطبیعه دانست، به طور قطع و یقین حاوی مباحث معنوی و کشفی نیست. اهل نظر «بوف‌ کور» را اثری سوررئالیستی دانسته‌اند، و چنان‌ که آندره برتون، مبدع سوررئالیسم گفته است، آثار پدید‌آمده در این مکتب، ضرورتاً به سوی طرح مبادی ماوراءالطبیعه گرایش پیدا می‌کنند. نظر به اینکه ایران سرزمین ادیان است، گردونۀ تنسیقات فرهنگ این کشور با نظام‌های معنوی بسیار عجین شده است؛ چندان که نمی‌توان مردم و فرهنگ ایرانی را بدون فهم مباحث معنوی، به درستی مورد شناسایی قرار داد. از طرفی حکمت معنوی اسلام با چنان حدت فراگیری در ژرفای روح ایرانی نفوذ کرده است، که تمامی شئونات فرهنگ ایرانی را دربرگرفته است. به طوری که ادبیات فارسی قبل از هر چیزی، ابتدا ادبیاتی مربوط به فرهنگ اسلامی است که درخشان‌ترین منظومه‌‌‌‌‌‌های عرفان اسلامی را پدید آورده است. با توجه به این شرایط، بسیار غریب می‌نماید که در ادبیات مدرن ایران، یعنی مدیومی که هنر رمان قوام یافته‌ترین عصارۀ آن است، هنوز چنین اتفاقی به وقوع نپیوسته است. تورج زاهدی در زمینۀ حکمت معنوی سه کتاب تألیف کرده است: مجموعه آثار ناوال کارلوس کاستاندا، حکمت معنوی موسیقی، مرشدی از عالم غیب. که در دو اثر اخیر، اختصاصاً حکمت معنوی برای مخاطب خاص تحریر شده‌اند. زیرا مستقیماً به مباحث پیچیدۀ حکمی و فلسفی می‌پردازند و در حد قد و قوارۀ هاضمه فکری دوستداران حکمت و فلسفه و عرفان قوام یافته‌اند. در رمان خانۀ پریان، مباحث پررمز و رازی که مؤلف، خود عنوان «رازورانگی» را بدان اطلاق می‌کند، مورد شرح و تفسیر و تأویل قرار گرفته است. اگر او در همان حیطه‌ای که سه کتاب پیشین را بر اساس آن تألیف کرد، به این مباحث می‌پرداخت، بدون شک اثری دیریاب و دشوار و پیچیده پدید می‌آورد که جز در دایرۀ فهم و درک مخاطبین خاص، و خوانندگانی که در پی‌‌‌گیری امور رازورانۀ حکمت و فلسفه تخصص دارند، قابل درک نبود. لذا ترجیح داد تا در پی تجربۀ پیشین، که به تألیف و انتشار رمانی به نام «جذابیت عشق» منجر شد، این پیچایش و دشوارمانی را در قالب رمانی پر کشش و در عین حال مدرن و فلسفی عرضه کند. با تأکید بر اینکه عملاً همِّ خود را بر این مبنای زیربنایی استوار ساخت که به رغم ژرفای رازورانگی و دیرفهمندگی ذاتی فلسفه و حکمت، اثری درخورند فهم همگان خلق کند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 6.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانه پریان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

همه شرایط نشان می داد که پسرک مرا می شناسد. بنابراین او مرا در واقعیت دیده بود و تمام وقایع «آن روز» حقیقت داشت. اما کدام روز؟
به دستور حاجی بیوک که ظاهراً به موضوع علاقمند شده بود، رضی پس از رفتن آخرین مشتری در را قفل کرد و آمد کنار ما نشست. من تمام جزئیات را از زبان فریدون بیرون کشیدم. معلوم شد که همه چیز درست همان طور که در خواب دیده بودم اتفاق افتاده بود. فقط درباره اینکه ممکن است پرواز کرده باشم حرفی به میان نیامد. پیدا بود که این بخش از خواب، در شمار رویاهای در هم و مبهمی بود که قسمت اعظم خواب های انسان را تشکیل می دهد. کوشش کردم که رضی فقط توانست زمانی حدود هفت الی ده روز پیش را تعیین کند. دیگر هیچ گونه بحثی، ثمربخش نبود. فقط مانده بود حیرت من از دست سرنوشت که چرا موجب شد چنین خوابی ببینم. آخر شناخت آدم های این رویا: ممدشیلنگ، حاجی بیوک، رضی، پسرک واکسی، و دو نوچه آنتیک ممدشیلنگ، یعنی جوان مچ پیچ بند و جوان تسبیح به دست، چه سودی برای من داشت؟ من تاکنون آنها را ندیده بودم، و می دانستم پس از این هم نقشی در زندگی ام نخواهند داشت.
به اصرار حاجی بیوک که مدعی بود بهترین بزباش دنیا متعلق به دیزی سرای حاجی است، یک آبگوشت بزباش خوردم و از آنها خداحافظی کردم. آنها و بخصوص فریدون خیلی نگران بودند که مبادا ممدشیلنگ یا یکی از دار و دسته اش مرا در آن طرف ها ببینند. به همین دلیل خیلی اصرار داشتند که زودتر یک تاکسی دربست بگیرم و آنجا را ترک کنم. با قول به اینکه توصیه شان را عمل می کنم، از قهوه خانه بیرون آمدم. اما این حس که گشتی در آن اطراف بزنم و همان مسیری را که در خواب دیده بودم، از نظر بگذرانم، کاملاً مقاومت ناپذیر بود.
در حاشیه پیاده رویی که در رویا طی کرده بودم، به طرف همان سه راه کذایی، جایی که مردان ممدشیلنگ به هوای پرسیدن ساعت، به من حمله کرده بودند، راه افتادم. به سه راه که رسیدم ساعت حدود چهار بعدازظهر بود. برخلاف آنچه که تصور می کردم هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. از سه راه، به همان جهتی پیچیدم که در رویا با مردان ممدشیلنگ درگیری شده بودم. همه چیز طبیعی بود. عابرین مثل همیشه در حال عبور و مرور بودند. خیابان دقیقاً همان چیزی بود که در رویایم دیده بودم. درست به محلی رسیدم که مردان ممدشیلنگ طی آن تعقیب نفس گیر، به رویم پریده بودند. بی اختیار متوقف شدم. این میل عجیب در من بیدار شد که از کاسب های آن محل درباره آن درگیری، که لابد چند روزی نقل صحبت آنها بود، پرس وجو کنم. اما ناگهان چشمم به راه پله ای درست میان دو مغازه افتاد که درش نیمه باز بود. به خاطرم آمد که ممدشیلنگ و مردانش سعی داشتند مرا به آن سمت بکشانند. لابد این راه پله، به جایی وصل می شد که در اختیار آنها بود. وسوسه شدم که از پله ها بالا بروم و سر و گوشی آب بدهم. چون امکان نداشت رویایی با آن وضوح را، بی دلیل دیده باشم. این رویاها از زمانی که به جبهه رفتم شدت و وضوح بیشتری پیدا کرده بود و همیشه هم نتیجه ثمربخشی به دنبال داشت. من نمی توانستم رویاهایم را کنترل کنم؛ اما هر وقت خوابی با وضوح کامل می دیدم که واقعیتی را بیان می کرد، حتماً دلیلی داشت.
ناگهان به طور نامحسوس احساس کردم که درِ راه پله تکان خورد. با آن حالت نیمه بازی که داشت، یک آن از ذهنم گذشت که کسی پشت آن پنهان شده است. بدنم بی اختیار داغ شد و خون با جریان بیشتری در رگ هایم جریان پیدا کرد. پیش از آنکه عکس العملی نشان بدهم مرد جوان بیست و چند ساله ای جلو آمد و تقاضای کبریت کرد. سیگاری را که در دست داشت، گوشه لب گذاشت و با گستاخی به من خیره شد. نگاهش اصلاً بی تفاوت و حتی دوستانه نبود. وقتی به او گفتم سیگاری نیستم که کبریت داشته باشم، نگاهی به مچ دستم انداخت و ساعت را پرسید. پیدا بود عمداً دارد مرا معطل می کند. حالا دیگر کاملاً نسبت به موقعیت مشکوک شده بودم. همان طور که او را زیر نظر داشتم، اطراف را هم پاییدم. درِ نیمه باز راه پله کذایی کناری رفت و کاملاً باز شد. دو مرد بیرون آمدند که یکی شان همان جوان مچ پیچ بند بود. آنها مستقیماً به سوی ما آمدند.
با دیدن آنها دریافتم دلهره ام بیهوده نبود. خواستم از محل دور شوم که مردی که کبریت خواسته بود، مرا با چنگالش گرفت. آن دو مرد به سوی ما خیز برداشتند. من با زانو به بیضه های مردک کوبیدم. فریادی از درد کشید و روی زمین زانو زد. آن دو مرد در یک قدمی من بودند که گریختم. آ نها هم مرا تعقیب کردند. ناگهان اتومبیلی جلوی پایم ترمز کرد و درِ عقبش باز شد. رامک را روی تشک عقب دیدم که دستش را به سوی من دراز کرد و فریاد زد که سوار شوم. معطلش نکردم. بدون اینکه فکر کنم، بالا پریدم و در را بستم. اتومبیل ناگهان سرعت گرفت و از آنجا دور شد. از پشت شیشه ممدشیلنگ و نوچه هایش را دیدم که ناسزاگویان دنبال اتومبیل دویدند. از رامک پرسیدم در آنجا چه می کند؟ اما او به جای پاسخ، می خواست بداند آن مردان، که بودند و چرا می خواستند با من درگیر شوند؟ من تا آن لحظه درباره رویاهایم چیزی به رامک مفید فراهانی، دختر یکی یک دانه و چشم و چراغ خانواده حاج مصباح مفید فراهانی، که سِمَت نامزدی مرا داشت و قرار بود با هم ازدواج کنیم نگفته بودم. راننده که از همان آژانس همیشگی خودم آمده بود، مثلاً به پاس آشنائیتی که در این حمل و نقل های متعدد با من پیدا کرده بود، از توی آینه عقب، نگاهی انداخت و لبخندزنان سعی کرد مزه پرانی کند:
ـ آقامهندس بنازم به آن پاها، چه دویدنی!... اما هیچ مردی، حتی اگر دونده المپیک باشد، از زیر بار ازدواج نمی تواند در برود.
پدرسوخته از همه جیک و پیک زندگی من خبر داشت. رامک پشت چشمی نازک کرد که یعنی خوشش نیامده. ولی هیچ کاری نمی شد کرد. رانندگان آژانس، خواسته و ناخواسته حرف های مسافرین را می شنیدند، و به همین دلیل هر کدام از آنها دریایی از اسرار را در سینه داشت. رامک سرش را جلو آورد و بیخ گوشم زمزمه کرد:
ـ این راننده گوش هاش خیلی تیزه... اینجا حرف نزن... اما همین امروز باید تکلیف مرا روشن کنی، هنوز بعضی چیزها را به من نگفتی، درحالی که من قراره زنت بشم.
راست می گفت. او فقط بخشی از زندگی مرا می دانست. اما مسئله اینجا بود که اگر حرف هایم را می شنید باور نمی کرد.
با راهنمایی من، راننده جنوب شهر را پشت سر گذاشت. از توپ خانه به میدان فردوسی رفت، و از آنجا پیچید توی انقلاب رو به غرب. بعد از چهارراه ولیعصر، از فلسطین (کاخ سابق) پیچید بالا و بعد از تخت جمشید (طالقانی فعلی) ما را جلوی رستوران کارتیه لاتن پیاده کرد و رفت.
در آن عصر دل انگیز پاییزیِ تهران؛ کارتیه لاتن چندان شلوغ نبود. میزهایش چوبی و نیمکت هایش شیک و دو نفره بود. یکی دو جوان در گوشه های مختلف رستوران، دل و قلوه بهم می دادند. یکی از میزها قرق چهار پنج نفر از روشنفکران تهران بود که من چون یکی دو نفرشان را می شناختم، با حرکت دست سلام و علیکی با آنها کردم. پیشخدمت ما را به گوشه دنجی راهنمایی کرد و منوی رستوران را جلویمان گذاشت و رفت. صحبت های رامک هیچ فرقی با همه دخترهای دیگری که دم بخت بودند و داشتند همسر آینده شان را می پختند نداشت. او شروع کرد از خودش و بدبختی اش گفتن، که به رغم ثروت پدری اصلاً روی خوشبختی را ندیده بود. و حالا هم که پس از سرپیچی از فرمان پدر، که می خواست او با پسرعمویش فرهاد مفید فراهانی ازدواج کند، مرد دلخواهش را پیدا کرده بود، اصلاً نمی توانست بفهمد این مرد دلخواه، چگونه آدمی است. بخصوص وقتی به اینجا رسید که چطور با هزاران بدبختی پدرش را وادار کرد تا با ازدواج او و مردی که زن و بچه داشت موافقت کند، اشکی هم افشاند. من دستمالی از جعبه دستمال کاغذی بیرون آوردم و به دستش دادم:
ـ زن و بچه داشتم... حالا آنها عمرشان را دادن به شما... تو از من چی می خوای؟
دستمال را گرفت و اشک هایش را سترد:
ـ من دیشب خیلی با خان بابا حرف زدم. اما متاسفانه او حق داشت... ما هیچ چیز درباره تو نمی دانیم.
حرفش را قطع کردم:
ـ ولی من تقریباً همه چیز را برایت تعریف کردم... پدر و مادرم را می شناسی، می دانی شغل من چیه، محل کارم را هم دیدی و با همکارانم هم دوست شدی، مادرم هم که تو را دوست دارد... خب دیگر چه؟
کوشیدم که لحنم شوخ و شنگ باشد، تا سرکار خانم دست از دلتنگی بردارد. اما این چیزها در او کارگر نبود. او شرح کامل زندگی مرا می خواست، و زنان وقتی چیزی را بخواهند، تا آن را به طور کامل به دست نیاورند آرام نخواهند گرفت.
گفت: «مطمئنم که یک چیزهایی توی زندگی ات هست که من نمی دانم...»
ـ مثلاً؟
ـ تو مرموزی... انگار اسراری داری که از من پنهانشان می کنی... مثلاً امروز صبح که من را دیدی اصلاً نگفتی خیال داری بروی با چندتا مرد گنده بک، توی جنوب شهر زد و خورد کنی. اصلاً زد و خورد و این جور چیزها توی کلاس تو نیست... تو حتی به من گفتی بهت زنگ بزنم... پس تا صبح امروز نمی دانستی که قراره بری جنوب شهر جنگ کنی!... خانم مساعی به من گفت تو می خواستی بروی سینما! دیگر عجیب تر از این نمی شود...
پیشخدمت آمد و حرف های رامک را قطع کرد. او می خواست بداند که ما چه میل داریم؟ رامک یک قهوه فرانسه و من یک اسپرسو سفارش دادیم. پیشخدمت چَشمی گفت و رفت. رامک تقریباً با لحن نزار و التماس آمیزی شروع به ایراد خطابه کرد، و کوشید تا در نهایت توانایی اش مرا تحت تاثیر قرار دهد:
ـ عبدالرضا!... می دانی که همه عزیزان من یک طرف، تو هم یک طرف... من اگر زن تو نشوم، زن هیچ کس نمی شوم... نه به این دلیل که دیگر کسی را انتخاب نمی کنم یا کسی را لایق نمی دانم، یا دیگر هیچ کس در حد و سطح تو پیدا نمی شود... نه... چون مطمئن باش که خودم را می کُشم... به آن خدایی که شاهد عشق ماست خودم را می کشم... پس هرچی که هست و نیست، باید برام تعریف کنی.
در نگاهش می خواندم که اصلاً شوخی نمی کند. و در واقع آنقدر جدی است که شاید حتی نوع خودکشی را هم مشخص کرده و چه بسا آلات و ادوات آن را هم تهیه کرده باشد!
ظاهراً دیگر راهی برایم باقی نگذاشته بود. او را بیش از اینها دوست داشتم که به خواسته اش وَقعی ننهم، یا بخواهم به انواع حیله هایی که همه مردان کمابیش در چنته دارند او را دست به سر کنم. وانگهی او کاملاً حق داشت. پذیرفته بود با من ازدواج کند، پس باید همه چیز را می دانست و هیچ نکته ای را ناگفته و ناشنیده باقی نمی گذاشت. می دانستم مثل همه دخترهای ایرانی به این اصل معتقد است که با لباس سپید عروسی به خانه بخت می رود و با کفن سفید، خانه شوهرش را ترک می کند. آری، من وظیفه داشتم همه چیز را به او بگویم. راستش از قبل چنین قصدی داشتم، اما منتظر فرصت مناسبی بودم که مطمئن باشم از شنیدن حرف هایم شوکه نمی شود و ادعایم را باور می کند.
آرام شروع به سخن گفتن کردم:
ـ من، به قول لیلا مساعی، بچه ناف تهران هستم. جد اندر جد در همین شهر بی قد و قواره به دنیا آمده ام. همان طور که می دانی من توی یک خانواده مذهبی به دنیا آمده ام. پدربزرگم، یعنی پدرِ پدرم، آخوند بود. حاج آقا سیدمیر عبدالعلی رضوی قنات آبادی. پدر من سیدابوالقاسم رضوی قنات آبادی یکی از چهار فرزند این مرد متاله و معمم و روحانی است. پدربزرگم که طبعاً می خواست همه فرزندانش مثل خودش باشند، آنها را فرستاد مکتب؛ و بعد هر چهار فرزند ذکورش را به حوزه علمیه فرستاد. توی این چهارتا پسر، فقط دو نفرشان تحصیلات حوزوی را به پایان رساندند. پدرم و حاج سیدعبدالغنی رضوی قنات آبادی. دو برادرِ دیگر آقاجون الان از تجار مشهور بازارند. عمویم را هم می شناسی، یعنی همه ایران می شناسد: حضرت آیت الله حاج سیدعبدالغنی رضوی قنات آبادی دامت افاضاته...
لبخندی چاشنی حرف هایم کردم که او را از آن حالت بغمه گرفته بیرون بیاورم. او هم با لبخندی مرا پاسخ گفت و نشان داد که حالش خوب است. ادامه دادم:
ـ پدرم در کنار تحصیلات حوزوی، تحصیلات مدرسی را هم به پایان رساند و بعدش هم بابابزرگ را راضی کرد و برای بقیه تحصیلات رفت خارج. آنجا در آلمان حقوق خواند و وقتی برگشت به ایران آنقدر وضعش خوب بود که نیازی به کمک حاج آقا میر عبدالعلی نداشته باشد. بعدش توی دانشگاه، تدریس رشته حقوق را شروع کرد و همان طور که می دانی حالا چند ساله که بازنشسته ست... مادرم حاجیه خانم بتول دولت آبادی...
حرفم را قطع کرد و گفت:
ـ خب... این ها را همه می دانم... حالا از خودت بگو!
پیشخدمت با یک سینی جلو آمد و سفارشات ما را روی میز گذاشت و رفت. ادامه دادم:
ـ من تنها فرزند خانواده هستم. یک خانواده مذهبی که با جهان متجدد آشناست. در دوره ای که دریافت مردم از «آخوند» همان کسی بود که به قول دکتر شریعتی سرِ قبرها قرآن خوانی می کرد و صنّار سه شاهی دستمزد می گرفت، آقا جون از «وجود و ماهیت» در فلسفه ابن سینا، و حرکت «جوهری» در اندیشه ملاصدرا حرف می زد. رد ضمن می گفت ما باید تجدد را از غربی ها بگیریم، حتی مدتی سفت و سخت روی یک رساله فلسفی که می خواست بگوید تکنولوژی و مظاهر تمدن غرب (شامل تمام اختراعات و کشفیات علما و حکمای غربی) هیچ ربطی به فلسفه الحادی غرب ندارد کار می کرد. یک بار هم موقعی که مجله مرد امروز به سردبیری محمد مسعود منتشر می شد، یک مطلب نوشت درباره اینکه مارکسیسم ربطی به بی دینی ندارد و این استالین بوده که الحاد و بی دینی را قاطی مارکسیسم کرد. آن دوره، اوج فعالیت حزب توده بود. و شاه با تمام قوا متفکرین و تفکرات مارکسیستی را لت و پار می کرد به خاطر همین مقاله، پدرم دو سال توی زندان بود. بخصوص که یک رساله درباره امیرکبیر نوشت که امیر را به عنوان بزرگترین مرد سیاسی معاصر معرفی می کرد. چاپ این کتاب، شاه را خیلی عصبانی کرد... چون به نظر او بزرگترین رجل سیاسیِ معاصر، خودش بود و فقط پدرش لایق بود که لقب «امیر» داشته باشد... اگر عمویم که از معممین بانفوذ بود و خیلی برای مردم اهمیت داشت، پا در میانی نمی کرد... (خدا می داند)... شاید ده سالی باید بدون آقاجون زندگی را سر می کردیم... همان دو سال هم خیلی سخت گذشت و در واقع خود آیت الله خرج زندگی ما را می دارد.
جرعه ای از اسپرسو نوشیدم. رامک هم گلویی تازه کرد و با کنجکاوی و علاقه و عشق به من خیره شد. نگاهش عین موتور محرکی که می توانست یک هواپیمای مافوق جت را از زمین بکند و به اعماق آسمان ها بفرستد، مرا احیا می کرد.
گفتم: «و اما من، سیدعبدالرضا رضوی قنات آبادی تنها پسر میرزاقاسم، سرنوشت دیگری داشتم...»
جرعه دیگری نوشیدم و چنین ادامه دادم:
ـ با اینکه در دانشکده ما دختر زیاد بود، و قبل از آن هم، در دوره دبیرستان و بعدتر، به خاطر خوش لباسی و خوش بر رو رویی یا هر چیزی دیگر، محبوب دخترهای تهران بودم، هرگز نگاه نامحرم به جنس مخالف نینداختم، تا چه رسد به اینکه اصلاً دوست دختر داشته باشم...
پرید توی حرفم:
ـ الهی که خداوند رب العالمین جان من و همه فامیل دُم کلفت حاج مصباح مفید فراهانی را بگیرد و فدای این عالِم ترین و عاشق ترین و معصوم ترین پسر ایران کند...
نگاهش، با چنان حد بالایی از عشق و شیدایی داشت قربان صدقه من می رفت، که گفتی حاضر است فی المجلس به ادعایش جامه عمل بپوشاند و بی کم و کاست، جانش را فدای این پسر یکی یک دانه کند. جرعه دیگری فروبلعیدم و گفتم:
ـ من تا قبل از «مینو برین» با هیچ دختری دوستی نکردم... تا آن لحظه صدها نامه عاشقانه را بی جواب گذاشته بودم... نن بتول هم تقریباً همین قدر نامه را، یا دور انداخت یا آتیش زد... مینو را هم آقاجون برایم انتخاب کرد... تا قبل از آن لحظه ای که آقاجون درباره ش حرف زد و گفت که او را برای همسری من انتخاب کرده، حتی یک نظر هم ندیده بودمش؛ ولی حرفش را چندبار شنیده بودم... نامزدی و عقد و ازدواجمان هم توی یک شب اتفاق افتاد... من شب عروسی، یعنی شبی که داشتم به عنوان شوهر، امضای محضری می دادم، فقط یک بار او را دیده بودم. آن هم نه به طور کامل، چون توی خانه خودشان، و زمانی بود که با آقاجون و نن بتول به خواستگاری اش رفته بودیم...
ـ خب، بعد؟!
لبخند زیبا و موذیانه اش افشا می کرد که سخت مایل است اعتراف کنم که حالا، در فقدان مینو، چه کسی جای او را در قلب و روح من اشغال کرده!
من که نمی خواستم او را ناراضی به خانه اش بفرستم، با لبخندی که می کوشیدم همه منویاتم را لو بدهد، پاسخ دادم: «هیچ... بعد آفتی پیدا شد که آتیش به جانم زد.»
با مشت به طرف چپ قفسه سینه ام کوبیدم و سعی کردم ادای هنرپیشگان فیلم فارسی پیش از انقلاب را درآورم:
ـ اینکه اینجا می بینی، دل لامصب منه، که فقط واسه تو داره تالاپ و تلوپ می کنه!...
سپس با لحن شاعرانه ای شروع به خواندن شعر کردم:
قصد من فریب خودم نیست، دلپذیر!
قصد من
فریب خودم نیست.
اگر لب ها دروغ می گویند
از دست های تو راستی هویداست
و من از دست های توست که سخن می گویم.
به میان نطق پرآب و تابم پرید:
ـ احمد شاملو...
باید به من می فهماند که دختر شعرخوانی است و سراینده آن ابیات زیبا را می شناسد. ادامه داد:
ـ بعدش را هم که دیگر خودت می دانی... آن موشک لعنتی صدام، زد آشیانه عشق ما دو پرنده عاشق را متلاشی کرد. مینو... و پسرم علی؛ نوه حاج سیدابوالقاسم رضوی قنات آبادی؛ و پس از من، تنها فرزند ذکورِ باقی مانده برای کل خانواده، شهید شدند.
سکوت کردم و کوشیدم موج ویرانگر تامل و سوگ را، که همیشه با بر زبان آوردن نام آن دو عزیز، به قلب و روحم هجوم می آورد پس بزنم. رامک هم بدون هیچ تظاهری، مثل همیشه منقلب شده بود. این یکی از امتیازات او بود، که مرا به سویش می کشاند. پس از لختی ادامه دادم:
ـ بعدش هم با تو آشنا شدم و باقی قضایا... امّا چیزی که تو نمی دانی... اینه که من یک ویژگی خاص دارم... یک ویژگی خاص خدادادی...
سکوت کردم و اجازه دادم کلماتم درست و حسابی در روح و جانش رسوب کند. به این ارفاق کمکی نیازمند بود... چون نه او، که هیچ کس دیگری نمی توانست بفهمد این ویژگی چیست، و چرا به هیچ وجه بیماری روحی و روانی محسوب نمی شود. او داشت با استفهام و حیرت و هیجان توام با ترس، به من می نگریست؛ و بیچاره با تمام روحیه و درک والایی که در این گونه موارد، از یک انسان متمدن انتظار می رفت، می کوشید که مرا درک کند و بالاترین ظرفیت ممکن را از خود بروز دهد.
برایش توضیح دادم که از کودکی این توانایی را داشتم. یک نوع توانایی که مثل یویو گاهی زیاد و گاهی کم می شد. بدون اینکه اجازه دهد میل و اختیار من، کم ترین نقشی در این میان داشته باشد. موقعی که به آن نیاز داشتم، اصلاً در دسترسم نبود، و وقتی که اصلاً نمی خواستمش، در بالاترین حد خودش به من خوش آمد می گفت! رفته رفته متوجه شدم این توانایی با خواسته ها و امیال من، نسبت عکس دارد. به ویژه اگر می خواستم برای هدف معین و روشنی از آن استفاده کنم، یک باره محو می شد. تو گویی که از اول هرگز چنین چیزی وجود نداشت! پس به مرور گذاشتم که این نیز بگذرد... گویی امری عادی بود... چون هیچ سودی برایم نداشت. مثل انگشت ششم بود! یک انسان شش انگشتی، قطعاً مزیتی بر سایر انسان ها دارد، اما این مزیت در واقع نوعی نقصان است.
اولین باری که متوجه شدم این مزیت می تواند سودی برایم داشته باشد، در جبهه بودم. نکته بسیار شگفت انگیز و غافلگیر کننده دیگر این بود که اجازه می داد با هدفمندی از آن استفاده کنم. البته باز هم همیشه و به طور دلخواه بر آن احاطه نداشتم. اما اکثر مواقع اجازه می داد «زمان» و «مکان» مورد نظر، یعنی چیزی که از قبل بر روی آن برنامه ریزی کرده بودم، در رویا بر من ظاهر شود. هیچ کس اطلاع ندارد که چطور شد پس از آن شکست سنگین در «کربلای چهار»، ناگهان ورق برگشت و ما موفق شدیم به یاری خداوند و همت رزمنده ها، بر دشمن بعثی پیروز شدیم. البته وقتی می گویم «هیچ کس» مقصودم عامه مردم است. والاّ در جبهه، چند نفر از سران جنگ، از این ویژگی الهی و معنوی در وجود من خبر داشتند. فرماندهان دیگر، همیشه از حضور یکی از بچه های بسیجی در «اتاق جنگ» متعجب بودند اما به روی خود نمی آوردند. افرادی که اجازه حضور در اتاق جنگ را داشتند، عموماً فرماندهان اصلی بودند، به اضافه فرمانده لشکری که حمله را برعهده داشت، به اتفاق معاونین او. لذا برای هر حمله و عملیات که می بایست عالی ترین مقامات سپاه و ارتش در اتاق جنگ حضور می یافتند و طرح سرّیِ حمله و نقشه عملیات را می ریختند، تعداد حاضرین در اتاق، بین ده تا بیست نفر متغیر بود. اما در هر حال، به دلیل فوق محرمانه بودن مذاکرات، سرنشینان اتاق جنگ، به ندرت از پانزده نفر تجاوز می کرد؛ و عموماً تعدادشان زیر هفت نفر بود. ولی مسلماً من از سال ۶۲ تا پایان جنگ، یعنی مدت قریب هفت سال، در هر یک از عملیات، یکی از اعضای اصلی «اتاق جنگ» بودم. در طول این هفت سال، و از طریق این خواب هایی که می دیدم، اطمینان پیدا کردم که هر گونه اتفاقی که در این جنگ تحمیلی هشت ساله روی داد، بدون هیچ تردیدی خواست خداوند بود. البته ما مسلمانان، هر چیزی را در این جهان کثرت و این عروس هزار داماد، خواست و مشیت خداوندی می دانیم، به طوری که حتی اعتقاد داریم هیچ برگ درختی، بدون اذن خداوند، از شاخه جدا نمی شود و به زمین نمی افتد. اما آنچه که بر من گذشت، یقین کامل بود. چون اگر خداوند می خواست و اراده اش بر آن قرار گرفته بود که سپاه اسلام، از جزئیات مورد لزوم، خبردار شود؛ اجازه می فرمود همه چیز را همچون آینه ای، در رویا ببینم. ولی مشیت خداوندی بر آن بود که این جنگ نابرابر، هشت سال به طول انجامد. ارتش صدام، طبق تحلیل همه کارشناسان جنگ در اقصی نقاط جهان، چهارمین ارتش قدرتمند جهان بود. طبق این تحلیل دقیق و کارشناسانه، چهار ارتش بزرگ و قدرتمند جهان، به ترتیب از این قرار بودند: ارتش ایالات متحده آمریکا، ارتش روسیه، ارتش چین کمونیست، و ارتش عراق. اما در زمان جنگ با ما، ارتش صدام، نه چهارمین، که با یک میلیون نفر مرد نظامی، در واقع اولین ارتش قدرتمند جهان بود چرا که ارتش های سایر کشورهای جهان، از جمله آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان و حتی روسیه به عراق کمک می کردند. از لحاظ مالی هم کشورهای عربی مرتباً دلارهای نفتی شان را از هر سو بر دامان صدام فرومی ریختند. در یکی از همین جلسات محرمانه، شنیدم که در اوایل دهه نود میلادی، صدام پنجاه میلیارد دلار از حامیانش قرض گرفت تا علیه ایران سلاح های مرگبار جنگی خریداری کند. از میان کشورهای عربی، عربستان سعودی پانزده میلیارد دلار، و کویت هم پانزده میلیارد دلار به عراق وام داده بود، که کشور عربستان سعودی اصلاً همه مبلغ وام را به تار سبیل صدام بخشید! صدام توقع داشت که کویت هم مثل عربستان سعودی حاتم بخشی کند، اما چون امیر کویت نپذیرفت و بعد از پایان جنگ تحمیلی با ایران، پانزده میلیارد دلارش را طلب کرده، صدام هم در عوض خشمگین شد و ادعا کرد که اصلاً کویت استان نوزدهم عراق است و چون جزئی از خاک عراق محسوب می شود، این پول را در واقع به کشور خودش داده! بعد هم برای اینکه حرفش را ثابت کند، باز هم مرتکب جنون شد و با یک یورش چند ساعته، تمام خاک کشوی کویت را در یازدهم مرداد ماه ۱۳۶۸ اشغال کرد.
و اما بعد، صدام پس از سی میلیاردی که از برادران عرب اخذ کرد، بیست میلیون دلار هم از آمریکا و انگلیس (که لابد آنها برادران غربی اش بودند) گرفت و همه را یک جا اسلحه خرید. از این مبلغ نجومی و گیج کننده، هفده میلیارد دلار را صرف خرید سلاح های کشتار جمعی کرد. سلاح هایی هسته ای، که میکربی و شیمیایی بودند، و در جهان با علامت اختصاری W.M.D که مختلف Weapons Of Mass Destruction است، شناخته می شوند. این سلاح های فوق مدرن که صدام دیوانه و خون خوار را به اوج قدرت رساند، قدرتی را در اختیار عراق گذاشتند، که حتی جهان غرب را وحشت زده کرد. به طوری که پنجاه کشور جهان، که هفده تای آن را کشورهای عربی تشکیل می داد، در پنجم اسفند ماه ۱۳۶۹ تحت فرماندهی ژنرال نور من شوار تسکفِ آمریکایی، به عراق حمله کردند و ارتشی را که تهدیدی برای همه جهان به شمار می آمد، منهدم کردند.
لحظاتی را به خاطر دارم که حرف های من، موجب حیرت عظیم فرماندهانی می شد، که در آن اتاق جنگ، نمی دانستند من آن اطلاعات محرمانه دشمن را از کدام جهنم دره ای به دست آورده ام! آنها وقتی حیرت زده از مقامات بالاتر می پرسیدند که این بسیجی جوان کیست و چه سِمَتی دارد، فقط با یک لبخند مواجه می شدند. در این موارد، معمولاً آقای رفسنجانی با لبخند بسیار معنی داری می گفت: «رضا و حضرت امام، هر دو از یک وزارتخانه خیلی محرمانه و کاملاً سرّی، در جریان امور قرار می گیرند»، و به این ترتیب با آن شوخ طبعی و طنز کاملاً گرمابخش و امیدوارکننده اش، بر زیبایی و جذابیّتِ جوّ موجود، می افزود. و مرحوم دکتر چمران هم با مهر و محبت بسیار دستی به پشت من می زد و خنده کنان به آقایان می گفت: «حضرت امام به این آقارضا ماموریت داده که شب ها برود توی کاخ صدام گشت بزند و خبرهای دست اول برایمان بیاورد». یکی دو نفر از فرماندهان هم که در جریان بودند، همیشه لبخند می زدند و معمولاً گفته های دکتر چمران را با شوخی های دیگری تکمیل می کردند: «رضا چیزهایی می داند که داماد صدام هم نمی داند»، یا: «صدام برای طرح نقشه هاش، همیشه با رضا مشورت می کند...» و از این قبیل. امّا سایر آقایان، با اوقات تلخی از اینکه چرا از این واحد اطلاعاتی فوق سرّی هیچ خبری ندارند، سر تکان می دادند و بدون اینکه لبخند بزنند، با نگاه های متعددی که میان یکدیگر رد و بدل می کردند، از هم می پرسیدند که این جوان بسیجی دیگر چه جانور قهاری است و از کجا سر و کلّه اش پیدا شده؟!
من همه این ها را در خواب می دیدم. درست مثل این بود که در محل حضور داشتم. امّا وقتی اطلاعات را در اتاق جنگ رو می کردم، این طور نشان می دادم که همه آنها را در یک سلسله عملیات اطلاعاتی به دست آورده ام؛ و همین نکته سخت مورد حیرت حضار می شد. خاطرات زیادی در این مورد دارم. مثلاً وقتی که درجه و گرای نیروگاه برق صد و پنجاه مگابایتی در تارمیه عراق را به طور دقیق اعلام کردم. یا وقتی که گفتم عربستان سعودی هم با عراق همکاری دارد، و اجازه می دهد که هواپیماهای ۱۳۵kc. و ۱۰kc. متعلق به نیروی هوایی آمریکا، و هواپیماهای kA-۶D از نیروی دریایی آمریکا، و همین طور هواپیماهای Victor و Vc.۱۰ انگلیسی، از پایگاه فوق سرّی «خمیس موشیت» واقع در جنوب عربستان سعودی، سوخت گیری جت های جنگنده عراقی را برعهده بگیرند، هیچ کس حرف مرا باور نکرد. مخصوصاً وقتی گفتم سه هواپیمای E-۲ Hacky و E-۳ Sanrty و آواکس، تمام مخابرات ما را با دستگاه های فوق مدرن، شنود می کنند و در اختیار صدام قرار می دهند، چند تا از آقایان پیشنهاد کردند که به این حرف های بی پایه و اساس خاتمه بدهم و بر اساس معقولات و مدلولات حرف بزنم. امّا دکتر چمران درحالی که می خندید به آنها گفت: «سر به سر سیّد نگذارید... والاّ فردا کشف می کند که توی این اتاق، کی بیشتر از همه از زنش می ترسد!» از این شوخی همه خندیدند. چون اصولاً طبع آن مرحوم این بود که با طنزهای به موقع و زیرکانه اش، به افراد روحیه بدهد و حالتی را پدید آورد که گویی ما با چند تروریست طرفیم، نه چهارمین ارتش قدرتمند جهان! امّا حتّی شوخی های بسیار ظریف او هم نمی توانست مانع از کنجکاوی سایرین شود. آنها می خواستند بدانند که من متعلق به چه واحدی هستم و نیروهای تحت فرماندهی ام، این اطلاعات محرمانه را چطور به دست می آورند؟ آنها گلایه داشتند که حتی از مقر واحد اطلاعاتی من بی خبرند، و نمی دانند که این واحد تحت فرماندهی کدام قسمت از سپاه یا ارتش انجام وظیفه می کند. یک بار که سایر فرماندهان اصرار می کردند. دست کم نام واحد عملیاتی افراد من را بدانند، یکی از فرماندهان در نهایت نکته سنجی گفت: «واحد امداد غیبی!» و آنقدر جدی گفت که حتی خودم هم باورم شد. به ویژه که پس از شنیدن این حرف، دکتر چمران با صدای بلند، از حضار طلب تکبیر کرد.
این خواب های عجیب وغریب، همچنان با من ماندند. امّا برخلاف ایام روحانی جنگ تحمیلی، دیگر قابل کنترل نبودند. گاهی چیزهایی در خواب می دیدم که معنی شان را نمی فهمیدم، ولی بعدها درمی یافتم که برای حل مشکل فلان خانواده، این رویا در خواب بر من عارض شده بود. مثلاً یک بار خواب دیدم در یک زیرزمین نمور و اسقاط هستم، در گوشه ای از زیرزمین، در جایی کاملاً پنهان از دید، پشت یک کوزه قدیمی، گردن آویز گران بهایی افتاده است. ظاهراً تمام مدت شب، تصویر این گردن آویز در رویا مقابل چشمانم بود، چون وقتی بیدار شدم آن گردن آویز را با تمام جزئیاتش در ذهن داشتم. اصلاً نمی دانستم معنی این رویا چه بود. هفته ها گذشت و من همه چیز را به فراموشی سپردم. تا اینکه روزی متوجه شدم یکی از دوستان رحیم جعفری، دارد از همسرش جدا می شود. وقتی پرس و جو کردم معلوم شد اختلاف زن و شوهر بر سر این است که زن خیال می کند شوهرش گردن آویز او را فروخته است. بعد که من با آنها آشنا شدم و مشخصات گردن آویز را از زبانشان شنیدم متوجه شدم همان گردن آویزی است که چند هفته قبل در خواب دیده بودم. اجباراً در کارشان فضولی کردم و دریافتم یک سرداب مخروبه غیر قابل استفاده در زیرزمین منزلشان دارند. وقتی همگی با هم به آنجا رفتیم، دیدم دقیقاً همان زیرزمینی است که در رویایم مشاهده کرده بودم. خیلی زود آن کوزه قدیمی را، در همان نقطه پیش بینی شده پیدا کردم، و گردن آویز را از پشت آن برداشتم و به زن دادم. او و شوهرش که از حیرت داشتند شاخ در می آوردند، شروع به تشکر کردند و می خواستند بدانند من از کجا به این نکته پی برده ام؟ چون زن به یاد آورد که هفته ها قبل، به زیرزمین آمده بود تا جایی برای کوزه های ترشی اش پیدا کند، و بعد از آن، دیگر گردن آویزش را بر گردنش ندیده بود.
با حوصله تمام برای رامک توضیح دادم که بعضی وقت ها رویاهایم فقط تجدید خاطره است. یعنی واقعه ای را که چند روز یا چند ماه و یا حتی چند سال قبل اتفاق افتاده، با تمام جزئیاتش در خواب می بینم، درست مثل فیلمی که روی پرده سینما نمایش داده می شود. گاهی رویاهایم حالت به اصطلاح پیش گویی دارد. خوب و بد را با هم می بینم. مثلاً من مجلس ختمی را که برای همسر و پسرم، مینو و علی، در مسجد الجواد گرفتیم، چند هفته قبل تر، عیناً در خواب دیده بودم.
بعد هم همان خوابی را که چند شب پیش در مورد فریدون، پسرک واکسی، و ممدشیلنگ و نوچه هایش دیدم، و امروز فهمیدم این رویا واقعیت داشته، با تمام جزئیات برایش تعریف کردم. وقتی حرف هایم تمام شد، دهانم خشک شده بود و سرم گیج می رفت. چون هیچ وقت این طور متصل و بی وقفه وراجی نکرده بودم.
حالا او می بایست پاسخ می داد. پاسخ او بسیار سرنوشت ساز و تعیین کننده بود. زیرا اگر آن حالات را حمل بر دیوانگی، یا حتی قدری عدم تعادل شخصیتی تلقی می کرد، همه چیز میان من و او به پایان می رسید. امّا او درست چیزی را گفت، که انتظارش را داشتم:
ـ با حرف های تو، ایمانم دو چندان شد. حتی بیشتر از قبل به تو علاقمند شدم... امّا از این چیزهایی که می گویی سر درنمی آورم، و نمی خواهم که سر دربیاورم... تو هرچه باشی و هر کی باشی، برای من عزیزی... همه ش تو، فقط تو، بازم تو...
و چنین شد که رابطه ما، به قول فروغ، «تولدی دیگر» یافت و دوباره به دنیا آمد.

ـ خوب... فردا یک ساعت زودتر تعطیل کن... واجبه.
آقاجون با بدجنسی لبخند زد. می دانست مقاومت در مقابل نن بتول ممکن نیست.
نن بتول سینی را جلوی ما گذاشت و خودش کنار آقاجون نشست:
ـ کلی بهش رو انداختم.
با دلخوری نالیدم:
ـ خوب بود اول از من می پرسیدی که وقت دارم یا نه؟
آقاجون با لودگی به نن بتول اشاره کرد و خطاب به من گفت: «قلبش!»
می خواست بگوید نن بتول قلبش را بهانه کرده که همیشه حرف خودش را به کرسی بنشاند!
نن بتول فوراً خودش را برای آقاجون لوس کرد:
ـ میرزا قاسم! سر جدت شوخی نکن!... بچه م دارد از دستم می رود.
آقاجون مثل همیشه بی درنگ تسلیم شد و در جبهه نن بتول قرار گرفت. رو کرد به من و گفت: «مادرت راست می گوید عبدالرضا... با این چیزها نمی شود شوخی کرد.»
و از جای برخاست و قلمی از روی میز کارش برداشت:
ـ آدرس مطب دکتر عابدی را می نویسم که فردا حتماً بروی.
نن بتول فوراً کاغذی از زیر چادر درآورد:
ـ من قبلاً نوشتم، حاضر و آماده است.
کاغذ را گذاشت کف دست من:
ـ شیرم حلالت عبدالرضا... حتماً برو.
و رو کرد به آقاجون.
ـ آمیزقاسم، تو هم یک چیزی بهش بگو!
آقاجون همان طور که کنار میز کارش ایستاده بود، به شوخی وانمود کرد که عصبانی است:
ـ والله بالله بهش گفتم، باز هم می گم... تو به فکر قلبت باش!
نن بتول هم متقابلاً وانمود کرد دلخور شده، رو کرد به من و گفت: «وا...! ببین چه می گوید؟... روزی صدبار سر به سرم می گذارد.»
صدای زنگ در، صحبت ما را قطع کرد. به ساعتم نگاه کردم. پنج دقیقه از هشت گذشته بود نن بتول یاعلی گویان دستش را ستون بدن کرد و برخاست. من هم برخاستم:
ـ زحمت نکش نن بتول... گفته بودم از آژانس، ساعت هشت بیایند دنبالم.
عادت داشتند. چون این کار همیشگی ام بود. نه وقت داشتم که توی خیابان ها منتظر تاکسی و اتوبوس بشوم، و نه حوصله داشتم که خودم رانندگی کنم. آژانس، همه مشکلم را حل می کرد.
مادرم تا توی کوچه دنبالم آمد و وقتی نشستم توی تاکسی، خم شد و از پنجره اتومبیل دستم را گرفت:
ـ عبدالرضا دیگر سفارش نکنم، حتماً پیش دکتر عابدی برو. این صدرایی زبان بسته خیلی جان کند تا فردا را از دکتر وقت گرفت، مریض های دیگر شش ماه توی نوبت منتظرند.
دست های تپل و زحمت کشیده اش را گرفتم و بر آن بوسه زدم:
ـ جان نن بتول می روم، خیالت راحت باشد.
ولی نن بتول به این هم اکتفا نکرد و تا از من قول نگرفت، رضایت نداد. آقاجواد که دیگر درسش را خوب یاد گرفته بود، موتور اتومبیل را روشن کرد. نن بتول بعد از آخرین نصیحت ها، مرا بوسید و کنار رفت. وقتی اتومبیل راه افتاد، از شیشه پشت، برایش دست تکان دادم. نن بتول با یک دست با من خداحافظی کرد، و با دست دیگر گوشه چادرش را گرفت و اشکش را سترد. مثل همیشه با اشک مرا بدرقه می کرد. به قول خودش همین یک پسر ـ که من لندهور باشم ـ را داشت که «قوت زانوها و نور چشم هاش» بود. به همین دلیل نمی توانست بپذیرد بعد از مینو ـ که از فرشته هم بهتر بود و حالا مثل اسمش داشت تو بهشت سیر می کرد ـ فریب دخترهای این دوره را بخورم. مقصودش «رامک» بود. می دانست که طبق برنامه روزانه ام، دارم می روم که سر راهم به دفتر، او را هم به دانشکده اش برسانم. مادرم تنها کسی بود که از ربطه من و رامک خبر داشت، اما نمی توانست خودش را قانع کند که رامک را به چشم مینو ببیند. تا آن لحظه هیچ دختری نتوانسته بود جای مینو را در قلب او اشغال کند.
رامک دختر خوبی بود. من دوستش داشتم. خانواده اش هم در جریان رابطه ما بودند. پدرش حاج مصباح فراهانی از تاجران پارچه، و مرد متدین و بافرهنگی بود که سخت مرا دوست داشت. مادر رامک هم همین طور. حاجیه خانم اشرف السادات بجنوردی، زن فهمیده و باسوادی بود که خیاط واردی بود و طبع شعر خوبی هم داشت. در همین بده بستان میان حجره حاج مصباح و خیاط خانه حاجیه خانم اشرف السادات بود که یک دل نه صد دل، خاطرخواه یکدیگر شدند و کارشان با عشق، به ازدواج انجامید. حاصل ازدواجشان سه دختر و یک پسر شد، که رامک بیست و دو ساله دختر بزرگ، و هوتن یازده ساله کوچکترین فرزندشان بود.
سر نبش شادمان ـ آزادی، آقاجواد که دیگر درسش را از بر شده بود، جلوی پپسی کولای سابق (شرکت ساسان فعلی) کنار گرفت، و رامک درحالی که چادر مشکی اش را جمع وجور می کرد سوار شد. هنوز چاق سلامتی به درستی انجام نشده بود که شکایاتش شروع شد:
ـ خاک بر سرشان کنند الهی... هی جلوی پای آدم، ترمز می کنند. آدم اصلاً امنیت ندارد.
پیش از آنکه نهیب من کارگر شود، آقاجواد که شکایت را شنیده بود، اولین شعار روز را صادر کرد:
ـ جوان های امروزی غیرت را قورت دادند خواهرم.
تا مدتی بحث در مورد بیکاری جوانان، عدم امکان ازدواج، گرانی، وضعیت اقتصادی، و انحرافات واگیردار غربی ادامه داشت، که آقاجواد تقریباً متکلم وحده بود. فقط گاهی رامک که از گلایه اش پشیمان شده بود، آن هم فقط برای احتراز از بی ادبی کلمه ای در پاسخ می گفت، و آقاجواد مجدداً عنان سخن را در دست می گرفت.
پس از آنکه شرق و غرب و اقتصاد و سیاست را در هم ادغام کرد و همه را از دم تیغ گذراند، از توی آینه جلو به من نگریست و پرسید: «نظر شما چیه آقای رضوی؟»
من که حسابی حوصله ام سر رفته بود، تند گفتم: «زده بالا؟!»
قدری در سکوت به من نگریست و بی آنکه دیگر کلمه ای سخن بگوید، سرگرم رانندگی اش شد. رامک که کنجکاو شده بود زمزمه کنان پرسید: «بهش چی گفتی؟!»
با بی حوصلگی بحث را به موضوع دلخواهم کشاندم:
ـ ببین رامک، چیزی به محرم نمانده، من فکرهایم را کردم... بعد از صفر عقد می کنیم.
برق شادی از چشمانش جهید، اما زود خودش را کنترل کرد. تصمیم گرفتم شادی اش را دو چندان کنم:
ـ عقد و عروسی را با هم می گیریم.
ابروان شمشیرگون، چشمان درشت عسلی، بینی موزون و لبان تاریک و زیبایش، آیتی از لطف و زیبایی بود. با نگاهی که می دانست کاملاً مقهورم می کند در من نگریست و فسون گرانه گفت: «زیادیت نشود!»
آماده بودم آنچه را که از کلمات عطرآگین عشق آموخته بودم نثارش کنم. او هم در این خصوص، گوشی به غایت علاقه مند و شنوا داشت! اما به موقع شرایط را سنجیدم و خود را کنترل کردم. ترجیح دادم در سکوت نگاهش کنم. او هم متقابلاً به من خیره شد. از توی کیف دستی ام، بیتی را که خوشنویسی کرده بودم، بیرون آوردم و به دستش دادم. رامک لبخندزنان آن را از دستم گرفت و درحالی که نیم نگاهی هم به من داشت، خطم را از نظر گذراند و شمرده و آرام، بیت را خواند:

تا تو نگاه می کنی، کار من آه کردن است
جان به فدای چشم تو، این چه نگاه کردن است

تب کردم! صدایش مرا در افسون غریبی فرومی برد که حاضر بودم در موج هایش غرق شوم و جان بدهم. تبسمی کرد و گفت: «باید از مشیری باشد... نیست؟»
با صدایی که به گمانم اصلاً شنیده نشد، پاسخ دادم: «این طور به نظر می آید.»
با لوندی کاغذ را در آغوش گرفت و گفت: «باید قابش کنم.»
خودش خواسته بود که خوشنویسی هایم را قاب نشده به او بدهم، تا او خودش آنها را قاب کند. می خواست عشقی را که به آثارم دارد، از این طریق به اثبات برساند. خط را لوله کرد و توی کیفش گذاشت. حرکاتش آنقدر ظریف بود که به حرکت قلم موی یک نقاش مینیاتور می مانست.
دوباره ناخواسته به یکدیگر خیره شدیم. از ذهنم گذشت نن بتول را چطور قانع کنم؟ و از آن بدتر، آقاجون را با چه کلماتی به جبهه خودم بیاورم و موافقتش را بگیرم؟ نن بتول هیچ کسی را برایم در نظر نگرفته بود، اما از طرفی هیچ یک از دخترانی را که برای ازدواج برگزیده بودم، نپسندیده بود. با ازدواجم موافق بود، خیلی هم موافق بود. چون هیچ خوش نداشت یاد و خاطره طاقت فرسای زن کاملی مثل مینو و پسرم علی که در اوج معصومیت، با موشک های صدام پرپر شدند و فقط بخش هایی از پیکرهای عزیز و مطهرشان پیدا شده بود، فرسوده و روانی ام کنند. او حتی معتقد بود که این خواب های غیرعادی یکی دو سال گذشته، به خاطر فشار عصبی و روانی شدیدی است که در پی شهادت عزیزانم متحمل شده ام. او دلش می خواست همسر آینده ام از هر نظر مثل مینو باشد. رامک تنها زنی بود که توجه اش را جلب کرد. اما کاملاً مورد تاییدش نبود. با آنکه رامک از زیبایی چیزی از مینو کم نداشت، و حتی به وضوح زیباتر از او به نظر می آمد؛ اما نن بتول هنوز تایید کامل خود را اعلام نکرده بود و گاه و بی گاه تاکید می کرد که؛ «انگشت کوچیکه مینو هم نمی شود»!
آقاجون، دختر «عمه فخری» را نشانه کرده بود، و با مایه ای از غرور و افتخار، ادعا داشت: «توی این بیست سالی که طلیعه از خدا عمر گرفته، لحظه به لحظه از نحوه بزرگ شدنش اطلاع دارم. خدا به فخری عزت بدهد!... خواهرزاده من یک پارچه جواهره، مروارید اصله، الماس کوه نوره، خداوند کار را در حق طلیعه جون تمام کرده... نجابت و زیبایی و تربیت و دین داری، یکجا توی وجود این دختر خوشبخت گرد آمده»!
رامک با دلبری پرسید: «اینجایی؟»
حق داشت. گرچه افکارم به او هم ربط پیدا می کرد، اما مصداق کامل بی ذوقی بود که حضورم در کنار وجود اثیری رامک، با هر نوع فکر دیگری معامله و معاوضه کنم. خواستم پاسخ درخوری به او بدهم که صدای آقاجواد هر دو نفر ما را از فراز آسمان رویا به حضیض خاک آورد:
ـ شرمنده تم آقای رضوی... رسیدیم!
لحنش طوری بود که گویی از اینکه ما را به موقع رسانده، و موجب شده بود به این زودی از یکدیگری جدا شویم، پوزش می خواست!
تاکسی آقاجواد که آرم ترافیک، روی شیشه اش خودنمایی می کرد، از میدان انقلاب گذشت و درست سرِ خیابان فخر رازی متوقف شد. تا رامک پیاده شود. آقا جواد که وظیفه اش را می دانست، حرکت نکرد؛ رامک عرض خیابان را طی کرد و درحالی که یکی دو بار برگشت و دست تکان داد از نظر محو شد.
آقاجواد پس از اینکه از توی آینه جلو، با نگاه از من اجازه گرفت، تاکسی را به راه انداخت. در طول راه فقط یک بار جمله ای بین ما رد و بدل شد:
ـ آقای رضوی ان شاءالله کی شیرینی می خوریم؟
ـ ان شاء الله به زودی.
و دیگر هیچ. در خیابان بزرگمهر، جلوی شرکت «راهیران» پیاده شدم و تاکسی سرویس به سرعت دور شد. دفتر کار من در طبقه پنجم بود. همکارم لیلا مساعی زودتر از من در پشت میز مخصوص کارش قرار گرفته بود. داشت بر روی میز مورب نقشه کشی، نقشه کارگاه عبدالله آباد را بر روی کاغذ کالک، طراحی می کرد. اتودهای اولیه را با هم زده بودیم، و او وظیفه داشت طرح نهایی را تهیه کند و بعد از پاراف من، به دفتر مدیر بفرستد. لیلا مساعی سی و چند ساله، باهوش، سرزنده و خوش طبع، کمی آلامد، و تا آنجایی که من می دانستم عاشق شوهر و دو پسرش بود. اما آنچه که در آن لحظه برایم اهمیت داشت، این بود که لیلا مساعی جد اندر جد بچه به قول خودش «ناف تهرون» بود. آن هم بچه محله شهباز! درحالی که دک و پزش به شمال شهری ها می خورد و چنین می نمود که صاحبقرانیه به پایین را اصلاً «تهرون» حساب نمی کند!
خوشبختانه همسرش رحیم جعفری هم بچه تهران بود، و هیچ کدامشان نمی توانستند در مورد اینکه آن دیگری «شهرستانی» است، به او فخر بفروشد! اما مسئله این بود که لیلا او را به تهرانی بودن قبول نداشت، زیرا پدربزرگ رحیم از اراک به تهران آمده بود؛ و لیلا معتقد بود که یک تهرانی نجیب زاده و اصیل، آن است که با مدرک متقن و غیر قابل انکار، ثابت کند هفت پشت او (هم هفت جد پدری، و هم هفت جد مادری اش) در تهران زندگی می کرده اند و اصلشان هم تهرانی بوده!
وقتی «آق بابا» برایمان دو فنجان شیرقهوه آورد، فرصت را برای طرح مقصودی که داشتم، مغتنم شمردم:
ـ رحیم چطوره؟
بیسکوئیتی در دهان گذاشت و تسخر زد:
ـ این روزها آقا شده، شب و روز دارد با فرید ریاضی کار می کند.
فرید و فربد پسراش بودند، و من همیشه آنها را با یکدیگر اشتباه می کردم:
ـ مثل اینکه گفتی فرید ریاضی ش خوب نبود؟
ـ حالا دیدی شهرستانی بازی در آوردی حضرت آقا!... فرید به خودم رفته، همه نمره هاش بیسته... ولی فربد که به رحیم رفته، مثل باباش همه ش نمره های تک می گیرد.
غش غش زد و جرعه ای از قهوه داغ را نوشید. پرسیدم: «امروز رحیم این طرف ها نمی آید؟»
ـ چیه؟... تو هم ریاضی ات را خراب کردی؟
مجبور بودم نسبت به خلق وخوی بشاشی که داشت عکس العملی نشان بدهم:
ـ من یک استاد ریاضی دارم که قراره پیشش درس عشق بخوانم. از رابطه من و رامک خبر داشت. با حاضر جوابی گفت: «بگو غلام حلقه به گوشش هستم.»
باید می رفتم سر اصل مطلب:
ـ می خواهم درباره یکی از خیابان های تهران، از رحیم سوال کنم.
فنجان قهوه ام را برداشتم و به طرف پنجره، که رو به شمال باز می شد، رفتم. ساختمان شیشه ای وزارت کشاورزی در بلوار کشاورز، که همچو آینه ای، اشعه طلایی و جهان آرای خورشید عالم تاب را به اطراف منعکس می کرد، جزیی از چشم اندازی بود که از قاب پنجره محل کار ما قابل رویت بود. لیلا مساعی هم آخرین جرعه قهوه اش را نوشید؛ فنجانش را روی نعلبکی گذاشت و به من ملحق شد. با آن قد کوتاه اندام ریزه میزه، و صورت کوچک، بسیار باهوش به نظر می رسید. چشمان درشتش که از پشت عینک قاب فلزیِ طبی، درشت تر جلوه می کرد، در تضاد با اجزاء ظریف صورتش، در همان نگاه اول نظرگیر بود. پرسید: «کدام خیابان؟»
لیلا مساعی که از خواب های من اطلاع نداشت، نمی توانست این مشکل را بفهمد. از نظر او فقط دیوانگان ممکن بود رویا و واقعیت را با هم خلط کنند. پرسیدم: «رابطه ت با این کوه ها چطوره؟»
و به سلسله جبال البرز که در شمالی ترین نقطه تهران از قاب پنجره دیده می شد اشاره کردم. خندید و گفت: «بچه های تهران با این کوه های برف زده بزرگ می شوند.»
آرنج را به لبه پنجره تکیه داد و به سوی من چرخید:
ـ تو می خواستی درباره یک خیابان حرف بزنی یا این کوه ها؟
و با لحنی که نشان می داد حسابی مشکوک شده، ادامه داد: «اصلاً چرا می خواهی از رحیم سوال کنی؟»
قضیه داشت بیخ پیدا می کرد. لازم بود هر طوری شده سر و ته آن را هم آورم، والّا نمی توانستم توی شرکت کار کنم:
ـ جوابش روشنه... برای اینکه رحیم بچه تهرانه.
تند حرفم را قطع کرد:
ـ آره ارواح ننه ش!... تهرانی اصل کجا پیدا می شود؟
ـ ببین لیلا! من دیروز توی یکی از خیابان های تهران، رفیقی را که سال ها ندیده بودم و آنجا دکه دارد ملاقات کردم... اسم خیابان یادم نیست... یعنی راستش اصلاً پلاک خیابان را نگاه نکردم.
لیلا با کنجکاوی به من خیره شد و چیزی نگفت. ادامه دادم: «می خواستم بدانم اگر شکل خیابان را برای رحیم تشریح کنم... می تواند اسم خیابان را بگوید یا نه؟»
لیلا متفکرانه شروع به قدم زدن کرد و در همان حال تقریباً شروع به بازجویی کرد:
ـ تنها بودی؟
ـ آره.
ـ کدام محله بود؟
ـ نمی دانم.
ـ این خیابان توی چه قسمتی از تهران واقع شده؟
ـ نمی دانم.
ـ رضا، تو همیشه با آژانس دنبال کارهات می روی... می توانی از همان راننده سوال کنی.
با بی حوصلگی گفتم: «من با آژانس آنجا نرفتم... تقریباً هیچ چیزی را هم نمی توانم به یاد بیاورم. تو هم دیگر بیشتر از این سوال پیچم نکن!»
جمله آخر را تقریباً با فریاد ادا کرده بودم. به طوری که مجبور شدم از او عذرخواهی کنم. لیلا بدون دلخوری به من نگریست، اما کنجکاوی اش سخت تحریک شده بود. عاقبت اعلام کرد که خودش از هر تهرانی اصیل تر است و آماده است با من همکاری کند. از من خواست اگر مشخصه چشم گیری از خیابان در خاطرم مانده، برایش بازگو کنم. به یادم آورد که شرکت راهیران، سال ها پیش، به درخواست شرکت ملی گاز ایران، و به خاطر لوله کشی گاز، همه خیابان های تهران را نقشه برداری کرده، و ما دو نفر نیز در این کار شرکت داشتیم.
برایش توضیح دادم که نسبت به سلسله جبال البرز، می دانم که خیابان، شمالی جنوبی بوده. پرسید: «یک طرف بود یا دو طرفه؟»
چشمانم را بستم و کوشیدم به ذهنم فشار بیاورم. بله، خیابان از جنوب به شمال یک طرفه بود. لیلا مسلسل وار سوال می کرد: «اتومبیل ها، بیشتر تاکسی بودند یا شخصی؟ گاری دستی هم دیدی؟ مغازه ها اجناس متعددی داشتند، یا راسته خاصی ـ مثل کفاشی، پارچه فروشی و غیره ـ بود؟ فروشندگان دوره گرد هم بودند؟ توی خیابان گاراژ هم بود؟ گاراژ مسافربری بود یا باری؟ سینما هم آنجا دیدی؟» و از این قبیل.
من یک به یک سوالاتش را پاسخ گفتم. وقتی جواب دادم که یک سینمای درجه چندم هم در گوشه ای از خیابان دیده ام، اصرار کرد که چه فیلمی نمایش می داد.
این بار هم آنقدر به مغزم فشار آوردم تا توانستم نام فیلم را به یاد آورم. لیلا بی درنگ آق بابا را فرستاد چند روزنامه صبح را خرید و آورد. دو نفری شروع به ورق زدن کردیم. یکی از آنها جدول نمایش فیلم در سینماهای تهران را چاپ کرده بود. فیلم مورد نظر را حدود پنج تا از سینماهای تهران نمایش می دادند. لیلا قلم و کاغذ برداشت و در یک ستون نام سینماها، و در ستون مقابل، نام خیابان ها را یادداشت کرد. در مورد چهار سینمای اول مشکلی نداشت، ولی نمی دانست که سینمای پنجم در کدام خیابان واقع شده. آن هم به این دلیل که بعد از انقلاب، نام سینماها عوض شده بود. این هم خیلی زود حل شد. چون روزنامه شماره تلفن سینماها را چاپ کرده بود. با یک تلفن، نام خیابان پنجم هم مشخص شد. لیلا گفت: «از این پنج خیابان، فقط دوتاش شمالی جنوبیه، پس آن سه تای دیگر را می گذاریم کنار.»
روی یک کاغذ کوچک یادداشت، اسامی دو خیابان مورد نظر را نوشت و به دستم داد:
ـ تا آن جایی که من می دانم، این دو خیابان هر دوشان شمالی جنوبی اند یکی شان تقریباً مرکز شهره و آن یکی جنوبی ترین نقطه تهران.
کاغذ را از دستش قاپیدم. باید می رفتم و عملاً این دو خیابان را می دیدم. یکی از این دو خیابان، می بایست همان خیابانی باشد که من در خواب دیده بودم. درنگ جایزه نبود. در مقابل چشمان حیرت زده لیلا مساعی که تصور نمی کرد جدیتی به خرج دهم، شماره تلفن آژانس را گرفتم و یک تاکسی خواستم. لیلا پرسید: «واقعاً تا این حد برایت مهمه؟»
لبخند زدم. هیچ پاسخی برایش نداشتم. چون لیلا مساعی این خانم آلامد و شهروند جد اندر جد تهرانی، نمی توانست بفهمد که من در شرف چه کشف عظیمی هستم. تمام بدنم از فرط کنجکاوی و هیجان و وحشت می لرزید. هستیانه ترین سوال زندگی ام تا چند لحظه دیگر پاسخی درخور و قطعی پیدا می کرد. با دیدن این دو خیابان، می توانستم بفهمم خیابانی که در خواب دیده بودم، با تمام ماجراهایش، به راستی در جهان واقعی وجود دارد، و یا جز اوهام پوچ و خیالات واهی، چیز دیگری نیست.
در این افکار غرق بودم که آق بابا وارد شد و اطلاع داد که تاکسی سرویس، جلوی ساختمان شرکت، منتظر من است.

۳

موتورسیکلت هوندای دویست و پنجاه سی سی، با موتور دو سیلندر، زمین ناهموار را با سرعت پشت سر می گذاشت و پیش می رفت. با آنکه کلاه موتور سواری بر سر داشتم، وزش باد داشت پرده های گوشم را سوراخ می کرد. شدت وزش باد، موجب می شد که بی اختیار، بر سرعتم بیفزایم. صحاری مشترک میان مرز ایران و عراق، در آن افتاب داغ و سوزان خوزستان، و باد گرمی که اغلب موجب بیماری زار(۱) در میان ساکنان آنجا می شد، تا چشم کار می کرد ادامه داشت. در آن افق گسترده، آدم خیال می کرد که کل جهان چیزی جز بیابانی لم یزرع و ناپیدا کرانه نیست. تصور وجود شهر و ساختمان هایش بسیار دور از ذهن بود. چون هرچه می راندی، باز هم بیابان بود و بیابان بود و بیابان؛ چندان که تصور اینکه بر روی کره زمین، چیزی به نام اقیانوس و دریا و حتی رودخانه وجود داشته باشد، بسیار بعید به نظر می رسید. اگر قمقمه آبی، کنار کُلت برتای ایتالیایی مشهور به برتا خوشگله(!) که خشاب پانزده فشنگی داشت به کمرم آویزان نبود، در آن بیابان خشک و بی آب و علف، اصلاً منکر وجود آب در این جهان می شدم!
موتورسیکلتی که زیر پایم زوزه کشان صحرای ناهموار را می شکافت و پیش می رفت، در میان بچه ها به موتور تریل مشهور بود؛ و می توانست در حال پیمایش آن صحراهای مرزی، سنگ ها و صخره های مزاحم را هم به آسانی درنوردد. شاید به همین دلیل به عنوان موتورسیکلت «صخره نورد»، نامی در جبهه در کرده بود؛ چون ناهمواری ها را با چنان سهولتی می پیمود که گویی هواپیمایی بر فراز ابرهای متراکم در گذر است.
ساعاتی پیش، بعد از بازگشت از شناسایی مواضع بعثی ها، علی زیتونی که سلمانی صلواتیِ قرارگاه را اداره می کرد، به من پیغام داد که حاجی گفته است: «یا بی بی دو عالم، العطش! العطش!». با شنیدن این پیام لبخند زدم. چون این، رمزی بود میان من و حاجی. می دانستم که در هر زمان و هر مکان که این پیام رمز را شنیدم، باید فوراً عمل کنم و «اگر آب در دست دارم، بگذارم زمین و راه بیفتم»! علی زیتونی، این پیام را از طرف حاج صفر عترتی به من رسانده بود. امّا مطمئن بودم که حتی خود حاج صفر هم نمی داند این پیام چه معنایی دارد. او فقط مامور بود که پیام را به من برساند و بس. زیرا برخلاف من که مدام در نزدیکی بعثی ها از گوشه ای به گوشه دیگر می رفتم، و کسی نمی توانست پیدایم کند، حاج صفر به دلیل مسئولیتی که داشت، همیشه در دسترس بود. او فرماندهی لشکر را برعهده داشت، و مجبور بود که اغلب در مقر فرماندهی اش مستقر باشد. به ویژه که بی سیم چی هم در همه جا و همه وقت او را مشایعت می کرد. در این مواقع، معمولاً به حاج صفر بی سیم می زدند که این جمله را به من اطلاع دهد. هیچ گاه به او نمی گفتند که رمزِ «یا بی بی دو عالم، العطش! العطش! چه معنایی دارد. امّا این اواخر، حاجی ظاهراً با در کنار هم قرار دادن شواهد و قراین، به زعم خودش حدسیاتی زده بود. چون دفعه قبل، ضمن اینکه آن جمله کذایی را به اطلاع من رساند، لبخندی زد و گفت: «عجله کن اخوی! از قرار، یک حمله دیگر در پیش داریم».
حوالی ظهر بود که به قرارگاه خاتم الانبیاء در اهواز رسیدم. قرارگاه در یکی دو کیلومتری جاده اهواز به آبادان، و کمی بالاتر از محله کوت عبداللهِ اهواز واقع شده بود. برای رفتن به آنجا لازم نبود که وارد شهر اهواز شوم، چون تقریباً در غربی ترین حاشیه شهر قرار داشت. از جبهه طلائیه تا آنجا حدود چهار ساعت بدون وقفه موتورسواری کرده بودم. وقتی سوادِ قرارگاه خاتم الانبیاء که با سوله برپا شده بود، در دید قرار گرفت، نفسی به راحتی کشیدم. زیرا به معنای آن بود که سوختگی ناشی از آفتاب سوزان صحاری خوزستان، و تحمل گرمایی که گاهی حتی به شصت درجه بالغ می شد، پایان یافته است. تا رسیدن به محوطه داخلی قرارگاه از چهار پست نگهبانی گذشتم. در هر چهار مورد، با گفتن «یا بی بی دو عالم» جواز عبور گرفتم. موتورسیکلت را در گوشه ای روی جک زدم و به نمازخانه رفتم. چند دقیقه ای از اذان ظهر به افق اهواز (یعنی حدود ربع ساعت بعد از صلات ظهر در تهران) گذشته بود، و به همین دلیل همه به نماز خانه رفته بودند. من چون که مانند همیشه وضو داشتم مستقیماً به نمازخانه رفتم. پیش نماز داشت اذان را می خواند که خود را به نمازگزاران رساندم و در صف آخر، جایی برای خود پیدا کردم.
پس از نماز، همه به پا خاستیم. چند نفر از آقایان با من دیده بوسی کردند، و بقیه آنجا را ترک کردند. نگهبانی دم در مامور شد که از ورود دیگران جلوگیری کند تیمسار سرلشکر کلانی فرمانده ستاد مشترک، که بالاترین مقام آن جمع چهار نفره را برعهده داشت گفت: «جلسه سّریه... برادرها بفرمایند بنشینند!»
همگی چهار زانو کنار منبری که تهِ نمازخانه قرار داشت حلقه زدیم. تیمسار کلانی به منبر تکیه زده بود. یکی از آقایان با صدای خوشی آیاتی از کلام الله مجید را خواند. پس از آن، همه صلوات فرستادند. افراد عبارت بودند از سرلشکر کلانی، سرهنگ آهی، سیدجواد عالی نژاد (که هنوز صوت خوش قرآن خوانی اش در گوشم زنگ می زد، و به نمایندگی از طرف سپاه در جلسه حضور داشت) و من. سرلشکر کلانی اولین کسی بود که لب به سخن گشود و جلسه را افتتاح کرد:
ـ «بِسم اِللهِ الرَّحمنِ الرَّحِیم وَ هُوَ الله فی السَّمواتِ وَ فی الاَرضِ یَعلَم سِرَّکُم وَ جَهرَکُم وَ یَعلَم مَا تَکسِبونَ...» یک مسئله ای همه ما را نگران کرده. اما دستور داده اند که هر طور شده این مشکل را حل کنیم... اوّل از همه اینکه ما به همه اعتماد داریم و می دانیم که بعون الله تعالی هیچ خائنی میان ما نیست...
کلمه «خائن» فضا را به شدت سنگین کرد. همه به وضوح جابه جا شدند. زیرا معلوم بود خبرهایی به بیرون درز پیدا کرده و به دشمن رسیده. تیمسار ادامه داد: «ستون پنجم هم نمی تواند تا مقر فرماندهی نفوذ کند...»
سیدجواد عالی نژاد گفت: «امکان شنود رادیویی خیلی زیاده»
سیدجواد عالی نژاد از افراد بلندپایه سپاه بود. قبلاً او را چندباری در جبهه ها دیده بودم. از آن آدم هایی بود که در همان دیدار اوّل، درست و حسابی به دل می نشست. ظاهراً این علاقه دو طرفه بود. چون هر وقت مرا می دید لبخندی می زد و از دور، دستی تکان می داد. اگر کسی به من می گفت که در همان روز، درست لحظاتی بعد از پایان گرفتن آن جلسه، من و عالی نژاد سخت حرفمان می شود و برای همیشه با هم قهر می کنیم، امکان نداشت حرفش را باور کنم؛ ولی متاسفانه این اتفاقی بود که به وقوع پیوست.
تیسمار کلانی، در پاسخ او، چندبار سرش را به نشانه تصدیق پایین آورد و گفت: «بله... امّا همه مکالمات ما به صورت رمزه... امکان نداره دشمن بتونه کدِ رمزهای ما را کشف کنه...»
من ناگهان به یاد خوابی افتادم که همین شب گذشته دیده بودم. شب گذشته من فقط یک ساعت خوابیدم. آن هم در گودالی نزدیک مقر نیروهای بعثی، و تنهای تنها. گفتم: «شما بفرمائید چه اتفاقی افتاده. شاید پاسخی به ذهن ما برسد.»
تیمسار گفت: «مدت هاست که متوجه شدیم به محض اینکه نیروهایمان را از نقطه ای به نقطه دیگر نقل مکان می دهیم، دشمن بعثی بلافاصله متوجه می شود...»
درست در همان لحظه همه با حیرت به تیمسار نگه کردند. آیا بعثی های وحشی و بدوی، اینقدر قدرت داشتند؟
تیمسار ادامه داد: «ما حساب کردیم که اگر منافقین کوردل توی بچه ها نفوذ کرده باشند و بخواهند به عنوان ستون پنجم دشمن عمل کنند و آنها را در جریان بگذارند، باز هم باید مدتی وقت صرف کنند تا خبر را به بعثی ها برسانند... چون اگر از بی سیم و هر نوع پیام رادیویی استفاده کنند، بچه های ما فوراً خبردار می شوند... پس چاره ای ندارند که کاملاً از محل دور بشوند و کار خبرچینی را انجام بدهند...»
من بی اختیار گفتم: «کار امریکایی هاست...»
بی درنگ هر سه مرد به من خیره شدند. نگاهشان حکایت می کرد که از این پاسخ نسنجیده و نابخردانه چندان خوششان نیامده، اما عالی نژاد فوراً خودش را کنترل کرد و باخنده گفت: «وقتی حاج آقا به من گفت ترتیبی بده که حاج رضا رضوی هم توی جلسه حضور داشته باشد، مقصودش را نفهمیدم... اما حالا فهمیدم که حاج آقا هیچ وقت بی خود حرف نمی زند.»
منظورش از «حاج آقا» آقای هاشمی رفسنجانی بود؛ و چون همه حضار از این مطلب آگاهی داشتند، سخت مشتاق شدند که به سخنان من گوش فرا دهند.
سرهنگ آهی گفت: «آمریکا هیچ وقت مستقیماً توی این جنگ دخالت نمی کند... آیا دلیلی هم برای این ادعا داری؟»
البته که داشتم. و مطمئن بودم که اگر دلایلم را به سمع آنها برسانم، هر سه مرد بسیار شگفت زده خواهند شد. امّا نمی دانستم از کجا شروع کنم. پس نفسی تازه کردم و گفتم: «این طور که دیشب به من اطلاع دادند، (مجبور بودم با آنها به این شکل صحبت کنم، والّا ممکن بود برایشان غیر قابل قبول باشد)، تمام حرکات و جابه جایی های نیروهای ما را، آمریکا به عراق اطلاع می دهد.»
پاسخی بود معقول و به قاعده، و تصور می کردم که همه چیز با این پاسخ به پایان می رسد. ولی ظاهراً گویی همه چیز داشت شروع می شد. سرهنگ پرسید: «چطور؟»
ـ از طریق ماهواره.
ـ چه ماهواره ای؟
ـ ماهواره KH.۱۱
مردان همچنان به من خیره مانده بودند. با چیزهایی که از مقامات بالاتر درباره ام شنیده بودند، می دانستند که از بعضی چیزها خبرها دارم. احتمالاً تصور می کردند واحد سرّی و مهمی از ورزیده ترین مردان اطلاعاتی، این خبرها را به من می رسانند. امّا در عین حال، چون کم ترین اطلاعی از وجود چنین واحدی نداشتند، ناباوری در نگاهشان موج می زد. این طور به نظر می رسید که خیال می کردند من دارم گزافه گویی می کنم. عالی نژاد، درحالی که تسبیحی را لای انگشتانش می چرخانید، با لبخند معنی داری که سعی در پنهان کردنش نداشت، به تعریض و طعنه گفت: «خوب اخوی!... تو خودت این ماهواره را دیدی؟»
با قاطعیت پاسخ دادم: «بله... طولش نوزده متره، از جنس فولاد خالصه، و چهارده هزار کیلوی ناقابل هم وزن دارد.»
تیمسار با آرامش و تانی گفت: «ما از وجود ماهواره های آمریکایی اطلاع داریم. امّا همان طور که گفتم، بعثی ها بلافاصله از جابه جایی ها خبردار می شوند... درحالی که با توجه به انحنای کره زمین، ماهواره ای که بالای خلیج فارس مستقر باشد، حلقه فیلم هایی را که می گیرد، توی یک کپسول حفاظتی به داخل جوّ زمین پرتاب می کند. بعد هواپیماهای ردیاب این کپسول را پیدا می کنند و به آزمایشگاه های مخصوص می برند تا ظاهر بشود... تصدیق می کنید که همه این کارها مدتی طول می کشد.»
لبخندی زدم و گفتم: «اگر این طور باشد حق با شماست. امّا از سال ۱۹۷۸ دفتر دیده بانی ملیِ آمریکا، روی این مشکل کار کرد... حدوداً دو سال طول کشید تا با محاسبات نجومی این نقیصه را برطرف کردند. بنابراین از سال ۱۹۸۰ آنها می توانند به طور سمعی و بصری از ماهواره استفاده کنند... تمام مکالمات تلفنی و رادیویی مستقیماً به جایی به نام فورت مید فرستاده می شود و در آنجا استراق سمع می شود... تصاویر را هم خود دفتر دیده بانی ملی دریافت می کند.»
ـ تصاویر، چطوری از ماهواره به دفتر دیده بانی ارسال می شود؟
ـ ماهواره شصت هزار کیلومتر در ساعت سرعت دارد... به همین دلیل این امکان وجود دارد که سرعتش طوری تنظیم بشود، که همیشه و به طور ثابت، بالای یک نقطه از زمین قرار بگیرد... ماهواره KH.۱۱ فعلاً درست بالای خلیج فارس قرار گرفته... به محض اینکه عکس از زمین بگیرد، فوراً تصاویر را به صورت امواج الکترونیکی تبدیل می کند و بی معطلی به زمین می فرستد، یعنی به همان دفتر دیده بانیِ ملّی... امّا چون تحدّب کره زمین، بین ایران و آمریکا، انحنایی دارد که اجازه ارتباط مستقیم را نمی دهد، KH.۱۱ امواج را اول به ماهواره هایی که توی دیدش قرار دارند می فرستد، و آنها به ماهواره های بعدی، تا اینکه اولین ماهواره ای که مستقیماً در مدار قرار گرفت، کار ارسال به دفتر دیده بانی را به عهده می گیرد. دستگاه های گیرنده آنها بلافاصله تصاویر را به صورت فیلم ویدیویی روی مانیتورهاشان منعکس می کنند... کل این روند حدود ده ثانیه بیشتر طول نمی کشد... گرا و درجه هم که مشخص است؛ حالا حتی با یک تلفن معمولی می شود به هر گوشه دنیا اطلاع داد که نیروهای ما از کجا به کجا رفتند!
مردان، همچنان با نگاه خیره ای به من زل زده بودند. پیدا بود که حتی تصور شنیدن چنین حرف هایی به ذهنشان خطور نکرده بود. سرهنگ پرسید: «در چه شرایطی ممکنه توی این سیستم، اختلال ایجاد بشود؟»
می دانستم به چه چیزی می اندیشید. می خواست بداند راه پیش گیری از این اطلاع رسانی چیست. با دلخوری پاسخ دادم: «متاسفانه هیچ عاملی قادر نیست این سیستم را مختل کند... روز یا شب، هوای ابری یا آفتابی، برایش هیچ فرقی ندارد... حتی در شب های کاملاً طوفانی وقتی که دارد از ابرهای متراکم و طوفانی سیل می بارد و ما نمی توانیم حتی نفر بغل دستی مان را ببینیم، KH.۱۱ کارش را به نحو احسن انجام می دهد.»
مردان به یکدیگر نگریستند. گویی می خواستند از یکدیگر چاره جویی کنند. چون به هر حال می بایست راهی وجود داشته باشد.
تیسمار پرسید: «دقت این تصاویر چقدره؟»
اصلاً میل نداشتم به سوالش پاسخ دهم. نمی خواستم بیش از این ناراحتش کنم. ولی چاره ای نداشتم. آن نیروی لایزالی که اراده اش بر این قرار گرفته بود که من تمامی این حقایق تلخ را در رویا مشاهده کنم، لابد قصدش این بوده که آنها را برای رزمندگان اسلام بازگو کنم.
عالی نژاد آرام گفت: «جواب تیسمار را ندادی.»
ترجیح دادم به تیسمار و سرهنگ نگاه نکنم. به عالی نژاد نگریستم و پاسخ دادم: «دقت دوربین های مادون قرمز در این ماهواره خیلی زیاده... تا حدّی که می تواند از آن بالابالاها حروف روزنامه را بخواند... حتی اگر کسی به ساعت مچی اش نگاه کند، او می تواند ببیند ساعت چنده... ولو اینکه در تاریکی شب باشد، ماه توی محاق باشد، و ابرهای ضخیم همه آسمان را پوشانده باشند.»
تیسمار سری به زیر افکند و با تلخی گفت: «معنی ش اینه که خیلی از بچه های ما شهید می شوند.»
عالی نژاد خندید و سعی کرد فضای مکدر و تالم آمیزی را که به وجود آمده بود، عوض کند:
ـ غمت چیه تیمسار؟... بچه ها از اولش لاحول گفته اند واسه شهادت... ما را از سر بریده می ترسانی؟
عالی نژاد لبخندی زد و افزود: «تازه از خدا می خواهند که شهید بشوند... من که به آن عاقبت به خیرهایی که تا حالا شهید شده اند حسادت می کنم؛ کاشکی نصیب ما هم می شد...»
تیمسار که برخاست، بقیه مردان هم به پا خاستند. این به نشانه ختم جلسه بود. در بیرونِ قرار گاه، موتورسیکلت را از روی جک پایین آوردم و سوار شدم. هنوز موتور را روشن نکرده بودم که سیدجواد عالی نژاد دوان دوان خود را به من رساند:
ـ آهای رضاشهاب! کجا با این عجله؟
بچه های جبهه به من می گفتند: «رضاشهاب». البته آنهایی که نزدیک تر و به اصطلاح خودمانی تر بودند. عالی نژاد را چندباری دیده بودم. امّا نمی دانستم اینقدر با من احساس صمیمیت می کند؛ کف پای راستم را روی زمین گذاشتم که تعادل موتورسیکلت حفظ شود.
عالی نژاد گفت: «بابا ایول!... حالا می فهمم چرا حاج آقا اینقدر روی شما حساب می کند... تیمسار مات و متحیر مانده بود.»
ـ نظر لطف شماست.
ـ آن چندباری که توی خط مقدم دیدمت متوجه نشدم کی هستی... بابا خیلی توداری اخوی! ناگهان صدایش را پایین آورد و جدّی تر شد:
ـ روشن کن برویم!... من هم ترک موتور می نشینم... توی راه حرف می زنیم...
حالا درست شد. پس با یک آدم حسابی روبه رو بودم که قصد نداشت فضولی کند و از کارهایم سر درآورد. با همان استارت اول، موتور همان بی عیب و نقص هوندای دویست و پنجاه روشن شد. عالی نژاد که همان لباس بچه های سپاه را به تن داشت، چفیه اش را روی صورتش انداخت و ترک من نشست. من هم کلاه موتور سواری را سرم گذاشتم. همین که راه افتادیم، پرسیدم: «کجا بروم؟»
سرش را بیخ گوشم آورد که صدایش را در هیاهوی سرسام آور موتور هوندا و زوزه باد، بهتر بشنوم:
ـ شما خودت مقصدت کجاست؟
ـ می روم جبهه طلائیه... چطور؟
ـ خب من هم با شما می آیم.
بهتر شد. چون باید حتماً امشب توی قرارگاه، چندتا نقشه تهیه می کردم. در گشت دیشب، تعدادی تله های سیمانی و چندتا مرداب ضد تانک دیده بودم که توسط عراقی ها به دقت استتار شده بود. اگر قدری دیر می جنبیدیم و نقشه ها را زودتر تهیه نمی کردیم. امکان داشت تعدادی از تآن کها تلف بشوند. عالی نژاد داد زد: «توی بچه ها کسی را به اسم ایمان نژند می شناسی؟»
مجبور بود داد بزند که صدایش را بشنوم. خودم هم مجبور بودم داد بزنم. موقعی هم که می خواستم چیزی بگویم باید سرم را به سوی او می چرخاندم تا دهانم به گوشش نزدیک تر باشد، والّا باد صدا را می برد.
داد زدم: «توی چه واحدیه؟»
ـ از بچه های تبلیغاته... تبلیغاتِ جبهه و جنگ.
بچه های تبلیغات جبهه و جنگ را خیلی دوست داشتم. البته همه بچه ها دوست داشتنی بودند. امّا بچه های تبلیغات چون همه شان بدون استثناء کار هنری می کردند، به عنوان هنرمند، به من نزدیک تر بودند. خودم هم در بخش فرهنگی قرارگاه، اغلب در کنارشان مشغول کار بودم. از خطاطی گرفته تا نقاشی از چهره شهدا، و پارچه نویسی و فیلم برداری از عملیات جنگی. فقط خدا می داند چه فیلم هایی... اگر مردم این فیلم ها را می دیدند، هر روز ایران می شد مثل عاشورا. خودم یک بار صحنه ای را فیلم برداری کردم که در اثر انفجار، سرِ یکی از رزمندگان قطع شد و چند متر آن طرف تر افتاد. امّا بدنش بدون سر، مسافتی را شروع به دویدن کرد و بعد به زمین افتاد. یکی از بچه های تبلیغات یک فیلم ویدیویی گرفته بود که از فیلم من تکان دهنده تر بود: «چندتا از رزمندگان توی سنگر، پشت گونی های شنی پناه گرفته اند. هنوز هیچ یک از طرفین آتش نکرده اند. رزمندگان برای فیلم بردار که از مسافت دوری روی آنها زوم کرده و تصویرشان را کاملاً نزدیک آورده است دست تکان می دهند و با انگشتان، علامت V را به نشانه پیروزی نشان می دهند. همه می خندند و روحیه خوبی دارند. ناگهان سنگر می رود روی هوا! دوربین به شدّت تکان می خورد. تا مدتی جز انبوه متراکمی از دود و گرد و غبار چیزی دیده نمی شود. پیداست که فیلمبردار هم از آن فاصله دور، موج انفجار را دریافت کرده و زمین خورده، چون کادر تصویر به سرعت کج و معوج می شود. امّا ظاهراً فیلمبرداری هنوز ادامه دارد. پس از لحظه ای، تصویر دوباره روی همان سنگر زوم می شود... امّا... الله اکبر... هیچ چیز در تصویر دیده نمی شود. حتی کیسه های شن هم متلاشی شده اند. امّا بدتر از کیسه ها خود رزمندگان هستند که اصلاً چیزی از آنها باقی نمانده. حتی از اجزاء بدنشان قطعه ای دیده نمی شود».
البته بعد از دیدن فیلم، فیلمبردار به خود من گفت که بعداً قطعاتی از بدن آنها در فاصله دویست سیصد متری پیدا شد. فیلم، بسیار منقلب کننده بود و کمتر کسی توانایی دیدن آن را داشت. من خودم وقتی آن را دیدم، با اینکه از این صحنه ها زیاد توی حملات و عملیات مختلف دیده بودم، به شدت منقلب شدم.
عالی نژاد فریاد زنان پرسید: «فهمیدی چه کسی را می گویم؟»
متقابلاً پرسیدم: «چند سالشه؟»
ـ اصلاً مسئله همینه... پانزده سال دارد.
اِ... نکند حاج مهدی را می گفت؟... تنها کسی که توی قسمت فرهنگی کار می کرد، جوان خوش سیما و شجاعی بود که حاج مهدی نام داشت.
گفتم: «من توی بخش فرهنگی فقط یک نفر را می شناسم که سنش همین حدود باشد، آن هم حاج مهدیه.»
ـ آره درسته، خودشه... بچه های بسیج بهش می گویند حاج مهدی...
حاج مهدی همان کسی بود که آن فیلم ویدیوی را گرفته بود. پسری به شدت دوست داشتنی و خوش قلب، که در تمام قرارگاه به مهربانی و از خودگذشتگی شهرت داشت.
پرسیدم: «پیغامی برایش داری؟»
ـ من نه... ولی تیمسار آره.
تیمسار، با یک جوان هنرمند بسیجی چه کاری می توانست داشته باشد؟ گویی فوراً فکرم را خواند.
گفت: «دو شب پیش، یک گروه تجسس، مخفیانه می روند اطراف قرارگاه عراقی ها سر و گوش آب بدهند و موقعیت سوق الجیشی دشمن را مشخص کنند... قرار بوده حداکثر همان شب برگردند...»
فوت و فن سخنوری را خوب بلد بود. مکثش حساب شده و دراماتیک بود. انگار می خواست سیگنال های ذهن من پیامش را خوب بگیرد، شناسایی کند، و سر فرصت درباره اش بیندیشد. یعنی درست همان کاری که من کرده بودم... وقتی دیدم سکوتش طولانی شده گفتم: «خب بعد؟»
ـ بعدش هیچی دیگر... هنوز برنگشته اند.
ـ بی سیمی، پیامی، چیزی نزد ه اند؟
ـ مطلقاً اثر ازشان نیست... وسیله پیام هم از بیخ و بن همراهشان نبوده.
لحظاتی در سکوت سپری شد. فقط صدای به شدت یکنواخت شده موتور به گوش می رسید و وزش کرکننده باد تیز صحرا. پرسیدم: «خب... حاج مهدیِ ما به این قضیه چه ربطی داره؟»
گویی منتظر این سوال بود. چون تند پاسخ داد: «او هم همراهشان بوده.»
دوباره سکوت کرد. با اینکه او بود که گفت همراهم می آید تا با من حرف بزند، اما می بایست کلمات را با انبر از دهانش بیرون می کشیدم. ظاهراً خوش داشت مرا در انتظار شنیدن بقیه جمله هایش، منتظر نگاه دارد تا بیشتر هیجان زده شوم.
گفتم: «خب او هم مثل بقیه... بچه ها همه شان عزیز و به یک اندازه مهم اند.»
بعد از مکث حساب شده ای گفت: «این یکی فرق می کند.»
و دوباره ساکت شد. به خودم گفتم دیگر هیچ سوالی نمی کنم تا این جناب سیدجواد عالی نژاد خودش مجبور شود توضیحاتش را تکمیل کند. مدتی گذشت و باز هم زوزه باد صحرایی بود و صدای موتور... انگار تعهد داده بود که تا وقتی من سوال نکردم حرف نزند، چون همچنان ساکت بود. سرم را چرخاندم و از زیرچشم نگاهی به او انداختم. می خواستم با نگاه اعتراض آمیزم، به او بفهمانم که توضیحاتش را کامل کند. ولی او به رغم اینکه مرا در حوزه دید داشت، طوری به جاده مقابل خیره شده بود که گفتی اصلاً من وجود ندارم. لحظات دیگری گذشت و او همچنان ساکت بود. عاقبت وا دارم و پرسیدم: «ببینم!... این حاج مهدی نور چشمی یه؟»
با لحنی که آشکارا مرا تشویق به پرسش می کرد گفت: «مطلقاً!»
ـ سنش کمه؟
ـ شهید فهمیده از این هم سنش کمتر بود.
ـ پس چی؟
ـ موضوع خیلی از این چیزها مهم تره.
دوباره ساکت شد. لابد بنا داشت که من سوالاتم را پی بگیرم. لحظات دیگری در سکوت سپری شد. وقتی دیدم همچنان مهر سکوت بر لب زده، دوباره به سویش چرخیدم و نگاهش کردم. این بار آشکارا نگاهش را به سوی دیگر انداخت و وانمود کرد که سرگرم مشاهده مناظر اطراف است. مناظری که جز صحرا و شن و خار و خاشاک چیز دیگری نبود. پس از مدتی پرسیدم: «تو ماموریت داری پیامی به من برسانی؟»
ـ درست حدس زدی.
دوباره ساکت شد. تصور می کردم با این سوال، دست از سماجت برمی دارد و اصل قضیه را تعریف می کند. اما گویی عهد کرده بود که فقط در مقابل پرسش حرف بزند.
با عصبانیتی که کوشیدم مهارش کنم، پرسیدم: «این چیزهایی که گفتی برای کوتاه کردن راه بود یا بخشی از پیام؟»
ـ بخشی از پیام بود.
بی اختیار دندان هایم را به هم فشار دادم:
ـ من باید چکار کنم؟
ـ قسمت اصلی نقشه، شما هستید.
باز هم ساکت شد. ناگهان منفجر شدم: «بی انصاف مگر داری زیر شکنجه حرف می زنی؟»
با لحنی که گویی انتظار عصبانیت مرا نداشت، آزرده خاطر گفت: «حالا مگه چی شده؟... من که چیز بدی نگفتم.»
با خشم داد زدم: «خب برادر زود باش حرف بزن و ما را خلاص کن!... چرا اینقدر لفتش می دهی؟»
با لحن آرامی که هنوز در آن آزردگی حس می شد، پاسخ داد: «آخر اگر بگویم، ناراحت می شوی.»
ـ چرا؟
ـ چون به نظر من این کار غیر ممکنه.
ـ چه کاری؟
ـ درخواستی که از شما دارند.
ـ چه درخواستی؟
ـ آخر از شما می خواهند که این گروه گمشده را پیدا کنید و همه را نجات بدهید...
و کوشید که اهمیت موضوع را گوشزد کند:
ـ هم تیمسار خواسته و هم حاج آقا... به من هم گفته اند خیلی هوای شما را داشته باشم، واسه همینه که اینقدر احتیاط می کنم.
لبخندی بر لبانم ظاهر شد. می دانستم که از من چه می خواهند. خوشحالی ام از این جهت بود که این خواسته، باعث می شد دوباره از آن خواب های صادق ببینم. چون وقتی ماموریتی در جبهه دریافت می کردم که نفع اسلام و رزمندگان را در پی داشت، بی هیچ تردیدی می توانستم رویا ببینم و مشکل مربوطه را حل کنم. درحالی که هیچ وقت به میل خودم موفق به این کار نمی شدم، و لذا این ماموریت سخت لذت بخش بود.
باخنده پرسیدم: «بالاخره این حاج مهدی با بقیه چه فرقی داره؟»
ـ یک دوربین همراهش هست.
ـ خوب باشد.
ـ ولی چیزهایی فیلم برداری کرده که اگر به دست بعثی ها بیفتد دریای خون به پا می شود.
دوباره سکوت کرد و توضیحاتش را ادامه نداد. دانستم که این عادت اوست. دلش می خواست طرف مقابل را به موضوع علاقمند کند تا مجبور به پرسش شود.
چون عصبانیتم رفع شده بود، با لحن ملایمی پرسیدم: «مگر چی فیلم برداری کرده؟»
ـ خیلی چیزها.
ـ مثلاً؟
ـ مثلاً ندارد دیگر... از هر چی توی قرارگاه بوده فیلم برداری کرده.
ـ یا امام حسین!
ـ بدشانسی اینه که از روی تپه های اطراف که توی تصویرها افتاده، به راحتی می شود جای قرارگاه را مشخص کرد... اما حتی این هم چیزی نیست...
ـ چطور؟
ـ از تمام سنگرهای استتار شده و کانال های زیرزمینی هم فیلم برداری کرده...
دیگر حفظ خونسردی امکان نداشت. فریاد زدم: «آخر این چه وضعیه؟... چرا اجازه دادند از همه سوراخ سنبه ها فیلم برداری کند؟... حالا که این خطا را مرتکب شده اند، چرا دیگه گذاشتند فیلم را با خودش به این ماموریت خطرناک ببرد؟... اصلاً تا حالا چه کسی دیده که یکی از بچه های فرهنگی همراه گروه تجسس برود توی کام خطر؟... وانگهی این بچه فقط پانزده سالش بود، چطور راضی شدند او را با خودشان به جایی ببرند که نود درصد خطر مرگ دارد؟... آخر چرا فکر نکردند که...»
عالی نژاد میان حرف هایم پرید و سوالاتی را که مسلسل وار بر زبان می آوردم قطع کرد:
ـ رخصت اخوی!... رخصت... این طورها نیست که شما فکر می کنید...
ـ آخر نمی تواند غیر از این باشد.
ـ چرا، می تواند... این بچه همه را ذلّه کرد... مدتی بود که داشت به همه التماس می کرد که با گروه تجسس برود برای فیلم برداری... هیچ کس قبول نمی کرد. اما او ول کن نبود... آنقدر التماس کرد، آنقدر گریه و زاری راه انداخت، آنقدر همه را به پیر و پیغمبر قسم داد که دیگر تسلیم شدند، والاّ باز هم قبول نمی کردند.
ـ خوب... آن فیلم چی؟
ـ این تنها اشتباهیه که پیش آمده... آن هم اشتباهی که خود حاج مهدی مرتکب شده... وقتی بعد از رفتن گروه تجسس، فیلم هایی را که حاج مهدی به دفتر بخش فرهنگی تحویل می دهد، چک می کنند... معلوم می شود یکی از فلیم ها خامه، اما به خط خود حاج مهدی روی این فیلم نوشته شده تصویر فلان و بهمان... یعنی تصویر قرارگاه و سنگرها و تمام چیزهایی که قبلاً به شما گفتم...
ـ حالا شما فکر می کنید این فیلم پیش حاج مهدیه؟
ـ رحمت به شیری که خورد... فیلم اصلی را به جای یک فیلم خام با خودش برده.
ـ و اگر گیر عراقی ها بیفتد...
ـ همین دیگر!
حالا دیگر صدای کر کننده موتور، اصلاً شنیده نمی شد. زیرا گوش هایم هیچ صدایی را نمی شنید. حتی بادی که در شرایط معمولی، همچون خنجری پوست صورت را، حتی از زیر کلاه موتور می خراشید، اثری بر من نداشت؛ و یا در واقع من آن را احساس نمی کردم. همه حواس پنجگانه ام به نتیجه ای معطوف شده بود، که ممکن بود از آن حادثه ناشی شود. اگر آن فیلم به دست عراقی ها می افتاد، با آن همه ابزار آلات پیش رفته ای که در اختیار داشتند، می توانستند حمامی از خون راه بیندازند. وقتی در نظرم مجسم کردم که عراقی ها چگونه در حال لت و پار کردن بچه ها هستند، با تمام وجود در آن گرمای مذاب گون، یخ می زدم. تقریباً نالیدم: «از من چه کاری ساخته ست؟»
عالی نژاد با دست روی شانه ام زد و گفت: «ببین آقا رضا شهاب!... هیچ کس توی این جبهه آخرش نفهمید که تو چه کاره ای... اما حاج آقا و تیمسار طوری درباره ات حرف می زنند که انگار اکسیر اعظم توی مشتت داری... چون به من ماموریت داده اند که به شما بگویم در وهله اول همه گروه تجسس، یا اگر نشد، حداقل حاج مهدی را از مهلکه نجات بدهی... این هم اگر نشد، اقلاً نگذاری آن فیلم بیفتد توی چنگ بعثی های پدر نامرد... حالیته اخوی...؟»
درست حدس زده بودم. من می بایست شب ها قبل از خواب، نیت می کردم و به خواب می رفتم، تا خبری از وضعیت گروه تجسس به دست می آوردم. این تنها چیزی بود که می توانستم پیش بینی کنم. بقیه اش دیگر از اختیار من خارج بود، و هر بار به شکل متفاوتی روی می داد. قسمت بسیار هیجان انگیز کار نیز درست در همین نکته نفهته بود. زیرا من اصلاً نمی دانستم که اگر نیتم مورد قبول واقع شود، چه پیش می آمد. چنان که مثلاً در رویای دیشب، کسی که اصلاً نمی دانستم کیست، در کنار من بود و درست مانند یک فرد متخصص، همه چیز را درباره ماهواره ها و چگونگی ارسال صوت و تصویر به زمین، برایم شرح می داد. نکته جالب این بود که اصلاً لازم نبود سوال کنم؛ چون هر سوالی به ذهنم خطور می کرد، او بی درنگ پاسخش را در آستین داشت. حتی یک بار بدون اینکه سوال کرده باشم، مطلبی را برایم توضیح داد و اضافه کرد که دراین باره از من سوال خواهند کرد. او کاملاً درست پیش بینی کرده بود. چون درباره دقت تصاویری که ماهواره می تواند دریافت کند برایم توضیحاتی داد. و این چیزی بود که تیمسار از من پرسیده بود.
عالی نژاد پرسید: «خوب اخوی!... چه موقعی می خواهی با افرادت وارد گود بشوی؟!»
بی اختیار لبخند زدم. کنجکاوی باعث شده بود که با طرح سوال انحرافی، درباره نوع عملکرد من و اینکه افرادی تحت نظر داشتم یا نه، کسب اطلاع کند. بدون اینکه دروغ گفته باشم، پاسخ دادم: «وقتی از «بالا»، دستور صادر بشود، شروع می کنم.»
ـ تو از «کی» دستور می گیری؟
کسی که به من دستور می دهد، خیلی قهار و جباره... اصلاً نمی شود از کارهاش سر درآورد. خندید و گفت: «همه دوست دارند فرمانده شان را بزرگ کنند.»
ـ ولی فرمانده من واقعاً بزرگه.
ـ یعنی از تیمسار هم بزرگ تره؟
ـ خیلی!
ـ اصلاً می دانی داری چه می گویی؟
از گوشه چشم نگاهش کردم. سخت عصبانی به نظر می رسید. آرام گفتم: «خب تقصیر من چیه؟... فرمانده من از فرمانده تو بزرگ تره... اینکه دیگر ناراحتی ندارد.»
ـ یعنی از حاج آقا رفسنجانی هم بزرگ تره؟
صدایش به وضوح از شدت خشم می لرزید. نمی دانستم چه پاسخی به او بدهم که بیش از این خشمگین نشود.
گفتم: «بهتره سوال نکنی.»
با خشم فریاد زد: «نه اخوی... باید جواب بدهی!»
به ناچار گفتم: «حالا که اصرار می کنی، فرمانده من از همه بزرگ تره.»
ـ نگه دار!
ـ چی؟
ـ گفتم نگه دار!
از سرعت موتورسیکلت کاستم و سعی کردم او را آرام کنم. اما به هیچ وجه زیر بار نمی رفت. آنقدر اصرار کرد و لجاجت به خرج داد که اجباراً توقف کردم.
پیاده شد و گفت: «من از آدم هایی که خیال می کنند از همه بالا ترند زیاد خوشم نمی آید.»
کف پای راستم را روی زمین نگاه داشتم که تعادل موتور سیکلت حفظ شود. گفتم: «ولی من لاف نزدم.»
ـ اَکّه هی!... تو مایه ات خیلی زیاده اخوی!
توهینش را زیرسبیلی رد کردم. چون به طور صادقانه ای نسبت به فرماندهانش عشق می ورزید و من نمی توانستم او را سرزنش کنم. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که اجازه نداشتم اسرار را فاش کنم، و با یک توضیح کوچک، به او بفهمانم که حق کاملاً با من است. گفتم: «بالاخره یک روز می فهمی که من کاملاً حق دارم.»
دستم را سویش دراز کردم که با هم دست بدهیم و دوستانه از یکدیگر جدا شویم. می دانستم یکی از بی شمار خودروهایی که به طرف «طلائیه» می رفتند، به زودی سر می رسند و سوارش می کنند.
او بدون اینکه با من دست بدهد، با غیض گامی به عقب برداشت و گفت: «خدا خودش باید به آدمی که اسیر نفس شده رحم کند... تو الان هیچ فرقی با فرعون نداری.»
ـ اشتباه می کنی سیّد!
ـ چه اشتباهی؟... غلط نکنم لابد خیال می کنی فرمانده ات استغفرالله از خود امام بالاتره.
نمی دانم چرا لجاجت به خرج دادم و گفتم: «می خواهی باور بکن، می خواهی باور نکن!... کسی که به من دستور دهد، از خود امام هم بالاتره!»
تفی روی زمین انداخت و با گام های مصممی از من دور شد. در همان حال داد زد: «دیگر نمی خواهم ببینمت ملعون. برو گمشو!...»
***
ناگهان چشم گشودم و خودم را در بستر دیدم. نگاهم به عکس مینو و علی افتاد. باز هم خواب دیده بودم! گویی همه چیز یک بار دیگر، درست مانند اصل، اتفاق افتاده بود: رونوشت برابر اصل!
از بستر بیرون آمدم. پس از این واقعه، سیّدجواد عالی نژاد با من قهر کرده و دیگر هیچ وقت با من حرف نزد. بعد از پایان جنگ هم دیگر او را ندیدم که بدانم آیا مرا بخشیده بود یا نه.
ولی وقتی سال ها پس از اتمام جنگ، او را ملاقات کردم، شرایط به گونه ای بود که او مرا به همکاری با عده ای مجرم و خلاف کار متهم کرد، و چیزی نمانده بود که حتی حکم دستگیری ام را صادر کند!
او نه تنها کینه و عداوتی در دل، نسبت به من احساس نمی کرد، بلکه خیلی هم مرا دوست داشت. فقط ملزم به این بود که در انجام وظیفه اش بسیار وفادار و مسئول باشد، و حب و بغض یا عواطف انسانی را به حیطه مسئولیتش راه ندهد. چنان که حتی چیزی نمانده بود که در ملاقات بعدی مان، مرا به جرم قتل، تسلیم مقامات قضایی کند. (۲)

کتاب اول: زنی که هرگز نبود

۱

حوالی ظهر بود. البرز چون دیوِ سپیدِ پای در بند، در دوردست ترین نقطه شمالی شهر، دیده می شد. خیابان در نظرم کاملاً بیگانه می نمود. آنقدر بیگانه که اگر قلّه دماوند را در شمال نمی دیدم نمی توانستم بفهمم که اصلاً در چه شهری هستم. در تمام شهرهای دنیا، این فقط تهران بود که قسمت شمالی اش سرتاسر به وسیله رشته کوه شکوهمند البرز محصور شده بود. این نشان می داد که من داشتم در یکی از خیابان های تهران قدم می زدم!
به دو دلیل حتم داشتم در یکی از جنوبی ترین نقطه های تهران هستم؛ یکی سر و وضع خیابان، که بفهمی نفهمی فقیرانه می نمود، و دیگر فاصله بعید سلسله کوه البرز. هاله ای از مه و دود و گازوئیل، دماوند را از نظر پوشانده بود و فقط پرهیبی از آن دیده می شد. اگر سپیدیِ قله های برفی نبود، شاید همین ته رنگ هم به چشم نمی آمد.
نمی دانستم در آن خیابان چه می کنم. فقط حس می کردم که باید قدم بزنم. خیابان بسیار شلوغ بود. پیاده روها مملو از عابرین پیاده بود. بساط فروشندگان دست فروش هم، اینجا و آنجا، پیاده روها را تنگ تر کرده بود. مغازه های تنگ و جورواجور، با دیوارهای نازکی از هم جدا شده، و تنگی جا را با به اشغال درآوردن بخشی از پیاده رو مقابل مغازه، جبران کرده بودند.
همین طور که به مردم، مغازه ها، دست فروش ها و مشتری هایشان نگاه می کردم، قدم می زدم و به این می اندیشیدم که آنجا چه می کنم!
به اواسط خیابان که رسیدم پسربچه ده یازده ساله ای که در گوشه پیاده رو بساط واکسی راه انداخته بود تو جهم را جلب کرد. پسرک روی یک پیت حلبی نشسته و غرق در واکس زدن یک لنگه کفش پاشنه خوابیده بود.
از قهوه خانه ای که درست پشت سر پسرک قرار داشت، صدای همهمه و قل قل قلیان و قهقهه و برخورد استکان نعلبکی ها و فریادهای گاه و بی گاه قهوه چی به گوش می رسید:
ـ پسر دو تا چایی دبش ببر اون طرف...
- یه دیزی بده به شاطر ابرام...
ـ دو تا بزباش، واسه میز زیر قاب عکس...
در میان این سر و صداهای سرسام آور، از ضبط صوت مستعملی که روی میز زیر دخل خودنمایی می کرد، یک آهنگ ریتمیک پر تب و تاب استانبولی شنیده می شد.
پسرک به شیشه قهوه خانه، درست در محلی که به خط کج و معوج نوشته شده بود: «ورود معتادین به این قهوه خانه ممنوع است» تکیه زده و درحالی که هماهنگ با ریتم تصنیف ترکی سر تکان می داد، داشت با برس، لنگه کفش را برق می انداخت. قبل از اینکه برای ورود به آن قهوه خانه مشعشع، که «دیزی سرای حاجی» نام داشت، وسوسه شوم، عاقله مردی با شکم برآمده و سبیل از بناگوش در رفته، با کلاه شاپویی که مرا به یاد فیلم های جاهلی قبل از انقلاب می انداخت، با کتی که به همان سبک روی شانه انداخته بود، از قهوه خانه بیرون آمد. انگشترهایی با نگین های درشت، انگشتان دستش را مزین کرده بود. انگشتان شست پاهایش که مثل گرز رستم از جوراب ها به بیرون خزیده بود، در همان نگاه اول به چشم می خورد و چون صندل به پا داشت، هنگام راه رفتن، پاهایش را روی زمین می کشید.
پسرک به محض اینکه سایه آن غول بیابانی را بالای سرش دید، جستی زد و خبردار ایستاد. از نگاهش ترس و وحشت و اطاعت محض می بارید. مردک لنگه کفش را از پسرک گرفت، قدری آن را وارسی کرد و با نارضایتی سری تکان داد و کشیده ملایمی به گونه پسرک نواخت.
من که بی اختیار به سوی آنها جذب شده بودم نزدیک تر رفتم. مرد دستش را به سوی لنگ کفش دیگر، که گویا پسرک قبلاً واکس زده بود دراز کرد. پسرک بدون اینکه حرفی بزند با شتاب لنگه کفش را برداشت و در دست او گذاشت. مرد دمپایی ها را درآورد و روی بساط پسرک انداخت و کفش های پاشنه خوابیده را به پا کرد. پسرک که به طور غریزی احساس ناامنی و خطر می کرد، ملتمسانه به او چشم دوخته بود. من حالا آنقدر نزدیک آنها بودم که می توانستم صدایشان را به راحتی بشنوم. مرد با نوک انگشتان شست و سبابه، لپ پسرک را گرفت، به طور ملایمی پیچاند و به طرف در قهوه خانه رفت. پسرک هراسان نالید:
ـ حاج آقا پنجاه تومان می شود.
مرد در آستانه ورود به قهوه خانه متوقف شد. بدون اینکه رو به پسرک کند، همچون مجسمه ابوالهول، بدون حرکت در همان حال ماند. حتی تلاش نکرد کتش را، که طرف شانه چپش افتاده بود، به روی دستش بیندازد. گویی باور نمی کرد پسرک آنقدر جسارت به خرج دهد و دستمزدش را از او بخواهد. پسرک هم با سری فروافکنده، از گوشه چشم، حریف قَدَر و قوی خود را زیر نظر داشت. لحظاتی در همان حال سپری شد. مرد که دیگر صدایی از پسرک نشنید، به صرافت اینکه هیبت و هیمنه او را واگرفته و از خواسته اش منصرف شده، قدمی برداشت که وارد قهوه خانه شود، ولی صدای پسرک باز هم او را متوقف کرد:
ـ حاج آقا سی تومان می شود.
مرد دوباره در هیئت ابوالهول میخکوب شد. پسرک جمله اش را تکمیل کرد:
ـ بیست تومانش هم تخفیف واسه حاج آقا.
مرد، با لبخند مسخره ای بر لب، درحالی که پاهایش را روی زمین می کشید، نگاهش را به زمین دوخت و با قدم هایی بسیار آرام به طرف پسرک آمد. گویی عمداً می خواست با هر گامی که برمی دارد، رعب و وحشت مضاعفی را در روح حریف کوچک و نحیفش برانگیزد. پسرک بی اختیار قدمی به عقب رفت. امّا شیشه قهوه خانه او را متوقف کرد.
مرد، درست در یک قدمی پسرک ایستاد و با نگاهی عقاب وار، به او خیره شد. پسرک همچون گنجشک بی پناهی که در افسون نگاه عقاب، هیپنوتیزم شده باشد در خود فرورفت. دهان باز کرد که چیزی بگوید، امّا دست بزرگ مرد، با قدرت تمام، سیلی محکمی به گونه اش نواخت. پسرک جیغی از درد و وحشت کشید و کف پیاده رو افتاد، و پیت حلبی اش با سر و صدای زیادی، چند متر روی زمین قل خورد.
وقتی پسرک بلند شد، از گوشه لب و بینی اش خون جاری بود. ظاهراً انگشترهایی که مرد به انگشت داشت، صورت حریف خردسالش را آش و لاش کرده بود. پیش از آنکه من فرصت مداخله ای داشته باشم، مردک با بی رحمی تمام، دومین سیلی را به گونه پسرک نواخت. این بار ضربه در جهت عکس بود و پسرک را روی بساط کفش ها، برس ها و قوطی های واکس انداخت. مرد بی رحم آنقدر سریع عمل کرده بود که تازه چند نفری از عابرین و مغازه داران و چند تا از مشتری های قهوه خانه داشتند دورشان جمع می شدند. مرد هجوم برد که پسرک را به باد کتک بگیرد. چند نفر مداخله کردند. مرد در میان قفل محکم بازوان مردانی که او را به زنجیر کشیده بودند، هَل مِن مبارز می طلبید، و درحالی که فحش های رکیک و تهدیدهای وحشیانه ای نثار پسرک می کرد، به او اتهام می زد که مابقی اسکناس هزار تومانی اش را پس نداده و می خواست حتی جیبش را هم بزند!
یکی دو نفر، پسرک را که با صدای بلند می گریست، در پناه گرفته و دلداری اش می دادند. چند نفری هم داشتن مجسمه ابوالهول را ارشاد می کردند و با ریش سفیدی از او می خواستند که از گناه پسرک درگذرد.
در همین لحظه سر و کله دو مرد جوان، که دوان دوان خود را به معرکه رسانده بودند، ظاهر شد. یکی از آنها که لاغر و کوتاه قد بود، با سری طاس و چشمانی درشت و دریده، ساعد دستش را که با مچ بند چرمی مزین شده بود دور گردن مرد حلقه کرد و صورتش را بوسید:
ـ نبینم ممدآقا، کی وجودش را داشته تو روت وایسه؟
ابوالهول خود را از محاصره مردان وارهاند و با تحقیر به پسرک اشاره کرد:
ـ تقصیر منه که گذاشتم اینجا کار کنه...
جوان دوم که تسبیحی را در دست می چرخاند، خطاب به ابوالهول گفت: «به جان ممدشیلنگ، این پسره خلافه!»
پسرک هنوز داشت هق هق می کرد، و جرات نداشت از خودش دفاع کند. ممدشیلنگ و آن دو جوان شرور که به نظر می رسید نوچه هایش باشند، شروع کردند در باب رذایل پسرک نظریه های شداد و غلاظ سر دادن. پیدا بود که می خواهند جو را مسموم کنند، تا مردم از حمایت پسرک دست بکشند. پسرک در آن شرایط کاملاً مظلوم واقع شده بود، و مردم که به طور ژنتیک و آباء و اجدادی، حمایت از مظلوم در خونشان موج می زند، به نحو آشکاری در جبهه او بودند. ممدشیلنگ و نوچه هایش که گفتی با یکدیگر مسابقه می دهند، در برملا کردنِ به زعم آنها رذایل پسرک، گوی سبقت را از یکدیگر می ربودند. در این میان جوانکی که مچ بند چرمی داشت صراحتاً برای پسرک بخت برگشته خط و نشان می کشید و تهدید می کرد که: «دیگه کارت ساخته است!» و جوان دوم که نمی خواست در ادای چاپلوسی به بارگاه ممدشیلنگ چیزی کم بیاورد، خطاب به پسرک فریاد زد: «فری پررو! وقتی با تیزی دو تا خط انداختم زیر چشمت، یاد می گیری به ممدشیلنگ بگویی چشم اوسا!»
پسرک که حسابی قافیه را باخته بود، با درماندگی نگاهش می کرد، ولی یارای حرف زدن نداشت، گویی از ترس لال شده بود. دیگر نمی توانستم به نظارگی بی طرفانه ام ادامه دهم و دم برنیاورم.
با جسارتی که هرگز در خود انتظارش را نداشتم، جلو رفتم و با ممدشیلنگ سینه به سینه شدم:
ـ تو باید پنجاه تومان به این بچه دستمزد بدهی!
چند نفری که متوجه حرکت من شده بودند، حیرت زده دور ما را فرا گرفتند. دو نوچه ممدشیلنگ با ابروان گره خورده به من خیره شدند. خود ممدشیلنگ طوری نگاهم می کرد که گویی از کره مریخ آمده ام.
پسرک که از مداخل من دوباره جان گرفته بود، خطاب به جمعیت فریاد زد: «دو ساعته دارم کفش های حاج آقا را واکس می زنم. همه شما هم می دانید اجرت واکس، پنجاه تومنه.»
نوچه مچ پیچ بند از ته دل نعره زد: «فری پررو!... تو داری به ممدشیلنگ تهمت می زنی که چس دینار اجرت تورو بالا کشیده؟»
جوانک دوم، که تسبیحش را دور مچ و شست و انگشت کوچکش داده بود، با همان لحن، فریاد رفیقش را پی گرفت:
ـ این راسته که سهله بُزمجّه! گُنده های تهرون حیرون ممدشیلنگ اند.
از هر طرف زمزمه ای شنیده شد. گروهی این و گروهی آن را محق می دانستند. اما روی هم رفته، جمعیت از پسرک دفاع می کرد. هر چند که از روی ترس یا هر دلیل دیگری، این دفاعیات به زحمت شنیده می شد. من با جسارتی که خاصه از نظر خودم بی سابقه بود، فریاد زدم:
ـ حاج ممدآقا! پول این پسره را بده... من خودم شاهد بودم که کفشت را برق انداخت، اما شما دستمزدش را ندادید، هیچ، یک سیلی زدید بیخ گوشش.
ممدشیلنگ بهت زده و با تردید دهان باز کرد که چیزی بگوید، اما پسرک که حالا کاملاً جسارت پیدا کرده بود، پرید وسط و صورت خون آلودش را به همه نشان داد:
ـ این هم جای سیلی ش... با آن انگشترهاش زد لب و دماغم را جر و واجر داد.
من که مثل همه مردم تحت تاثیر قرار گرفته بودم، با حرکتی ناگهانی یقه ممدشیلنگ را گرفتم. طوری که کتش از روی شانه لغزید و به زمین افتاد. آنقدر غافلگیر شده بود که هیچ توجهی به افتادن کت نشان نداد. نوچه هایش وضع بدتری داشتند. بی اختیار به هم نزدیک شده و پشت سر ممدشیلنگ قرار گرفتند. حالا تقریباً همه مشتری های قهوه خانه و عابرینی که از آنجا می گذشتند اطراف ما را فرا گرفته بودند. فضا درست و حسابی به نفع پسرک بود، بی اختیار فریاد زدم:
ـ این مردم مسلمان اند، اجازه نمی دهند حق یک بچه صغیر ضایع بشود.
هرگز در خودم نمی دیدم که این طور هیجان زده در کار دیگران مداخله کنم. گویی داشتم خواب می دیدم؛ چون بیشتر به رویا می مانست تا به واقعیت. مردم که کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته بودند، حالا آشکارا به نفع پسرک و علیه ممدشیلنگ و دو نوچه اش شعار سر می دادند. دایره محاصره کاملاً تنگ شده بود. مردم به طور فشرده ای ممدشیلنگ و نوچه هایش را دربرگرفتند. از نگاهشان خوانده می شد که آن سه مرد را مقصر می دانند و آماده اند تا از حق بر باد رفته آن کودکِ به زعم آنها صغیر و معصوم، جانانه دفاع کنند. هر کس می کوشید در نصیحت ممدشیلنگ و دو مرد جوان، گوی سبقت را از دیگری برباید.
یکی دو نفر که جوان تر و پَرخاش جوتر به نظر می رسیدند، بیش از دیگران حرارت نشان می دادند. و چنان نزدیک شده بودند که بوی درگیری و نزاع می آمد. یکی از آنها یقه ممدشیلنگ را در دست گرفت و طلب دستمزد پسرک را کرد. لحنش کاملاً غیر دوستانه و تهدیدآمیز بود. نوچه تسبیح به دست، خواست مداخله کند، اما ممدشیلنگ که می دانست درگیری در آن شرایط کاملاً بحرانی و با مردمِ برانگیخته شده، یکسره به زیان آنهاست، با اشاره چشم و ابرو از او خواست که مداخله نکند و با لبخندی ساختگی خطاب به جوان مهاجم گفت: «من خیلی مَردَم داداش! به خاطر گل روی شماها هم که شده، یک بار دیگر دستمزدش را می دهم.»
تا پشیمان نشود، از فرصت استفاده کردم و تند گفتم: «صد تومان می شود ... لطف بفرمائید!»
درحالی که با خشم نگاهم می کرد، دست به جیب جلیقه برد. از نگاهش می خواندم که به آسانی می تواند خون مرا بریزد. چند اسکناس مچاله شده از جیب بیرون آورد. جوان مهاجم بی درنگ یکی از اسکناس های صدتومانی را از چنگش قاپید و به دست من داد.
پسرک که این را دید، خودش را از لابه لای جمعیت به من رساند. اسکناس را که گرفت، با نگاه حق شناسانه ای گفت: «آقا اینجا قرق ممدشیلنگه، زود از اینجا بروید!»
دستی به سرش کشیدم:
ـ نگران من نباش، بهتر است فکری به حال خودت بکنی، چون با این حساب دیگر نمی توانی توی این محل کاسبی کنی.
یکی دو نفر از ریش سفیدها، درحالی که با صدای بلند از مردم طلب صلوات می کردند، جماعت را متفرق کردند. پسرک هم بساطش را در خورجینی گذاشت و رفت. نفهمیدم ممدشیلنگ و نوچه هایش کجا رفتند. گویی غیب شده بودند. به نوعی احساس ناامنی می کردم. این حرف پسرک که اینجا در حیطه اقتدار ممدشیلنگ است، کمی رعب آور بود. برای اینکه آرامشم را به دست بیاورم، وارد قهوه خانه شدم. همه نگا ه ها به من بود. روی نیمکتی که چند نفر آنجا مشغول لنباندن دیزی مشترکی در یک ظرف بزرگ بودند، نشستم. آنها با لهجه غلیظ آذری به من تعارف کردند. تشکری کردم و سفارش یک استکان چای دادم. یکی از مردها دلسوزانه گفت: «اینجا نمانی بهتره.»
جوابی نداشتم. اما آشکارا احساس دلهره کردم. جوان قهوه چی با استکان چای به میز ما نزدیک شد و با لنگی که روی شانه انداخته بود، قسمت جلوی میز مرا تمیز کرد. در همان حال، سر در بیخ گوشم برد و زمزمه کرد: «حاجی نوکرتم! شتر دیدی ندیدی... واسه خودت می گویم، صلاح نیست توی این محل بمانی.»
و بدون اینکه توجهی جلب کند، از میز ما دور شد. چای را که خوردم، رفتم کنار دخل، ولی قهوه چی که مرد جاافتاده ای بود گفت: «برو برادر! مهمان مایی.»
ظاهراً از اینکه یک نفر جلوی ممدشیلنگ ایستاده بود، سخت مشعوف شده بودند. تشکری کردم و از کناره پیاده رو، جهتی را که نمی دانستم به کجا ختم می شود، در پیش گرفتم. قصد داشتم که از آن مکان لعنتی دور شوم، مقصد مهم نبود. قلبم بی اختیار می زد. نگاه خصمانه و تهدیدآمیز ممدشیلنگ، آنی از برابر چشمانم دور نمی شد. خوشبختانه خیابان شلوغ بود، و در آن ازدحام بعدازظهر، کسی نمی توانست صدمه ای به من بزند. انتهای خیابان، یک سه راهی به شکل تی بود. رفتم به جهت چپ بپیچم، که کسی پرسید: «آقا ساعت چنده؟»
بی اختیار نگاهم به ساعت رفت که ناگهان مشتی به آبگاهم خورد. چشمانم سیاهی رفت و از درد، تا شدم. یک نفر از پشت، دستانم را گرفت که تکان نخورم. جوانی که ساعت را پرسیده بود، جلو آمد که ضربه دیگری بزند. معطل نکردم، با پاشنه پا به ساق پای کسی که از پشت، دستانم را چسبیده بود زدم. هر که بود نعره ای زد و لنگ لنگان به گوشه ای جهید. لگدی هم به جوان روبه رویی زدم و گریختم. قضیه آنچنان سریع روی داده بود که فرصت فکر کردن نداشتم. با چنان شتابی می دویدم که به چندین نفر تنه زدم. چند نفری هم که دنبالم می کردند، با همان شتاب در تعقیبم بودند.
نمی دانم از هول گریختن بود یا وحشت از کتک خوردن، که آرزو داشتم ای کاش می توانستم پرواز کنم. به محض اینکه این آرزو از ذهنم گذاشت، در کمال حیرت دیدم حدود نیم متر از زمین بالاتر آمده ام و دارم پرواز می کنم! حس غریب و دلچسبی بود. گویی سوار بر دوچرخه ای نامرئی بودم. عابرین با چشمان گشاده از حیرت، نگاهم می کردند. پرواز موجب شد که سرعتم افزایش یابد. حالا دیگر درست و حسابی از گروه تعقیب کنندگان فاصله گرفته بودم. داشتم مطمئن می شدم که کاملاً از چنگ مردان رهایی یافته ام که ناگهان ممدشیلنگ و دو نوچه اش جلویم سبز شدند. خواستم جهتم را تغییر بدهم و از آنها بگذرم که یکی از نوچه ها، با یک خیز بلند، خودش را روی من انداخت و هر دو کف پیاده رو سرنگون شدیم.
ممدشیلنگ جلو آمد و فاتحانه پا بر روی سینه ام گذاشت. جوانی که روی من پریده بود، برخاست و به اتفاق یکدیگر مرا از زمین بلند کردند. عابرین مجدداً اطراف ما را گرفتند. سه مردی که در تعقیب من بودند، خود را به ما رساندند. من تقریباً به حالت اغما بودم و نسبت به محیط اطرافم هشیاری نداشتم. ناگهان فریاد کودکی، که دوان دوان داشت خود را به ما می رساند، جمع مردم را آشفته کرد:
ـ آی کشتند... مردم دارند می کشند...
از لای پلک های نیمه گشوده ام توانستم بفهمم که همان پسرک واکسی است. هنوز مشاعرم آنقدر کار می کرد که نامش را به یاد آورم. نوچه تسبیح به دست، او را «فری پررو»! خطاب کرده بود. پسرک فریدون نام داشت.
فریدون که حالا درست در وسط معرکه قرار داشت، بدون اینکه دمی ساکت شود، جلوی مردم می دوید و هر بار دامان یک نفر را می گرفت و مسلسل وار تکرار می کرد:
ـ این ها آدم کش اند می خواهند این آقا را بکشند. آدم کش ها رحم ندارند. این آقا هیچ گناهی نکرده...
مردم که حسابی تحریک شده بودند، ما را در محاصره گرفتند. یکی از دو نفری که ما را در میان گرفته بود، به سوی فریدون هجوم برد. فریدون فریاد زد: «مسلمان ها! می خواهند من را بکشند.»
یکی از مهاجمین که به فریدون نزدیک تر بود، خیز برداشت که صدایش را خفه کند، اما یکی از عابرین او را محکم از پشت گرفت و چند عابر دیگر هم به کمک او شتافتند. من که از جنب و جوش جماعت جانی گرفته بودم، ناخودآگاه به روی یکی از دو نفری که مرا رها کرده و به سوی فریدون خیز برداشته بود پریدم.
ممدشیلنگ و نوچه هایش هم متقابلاً به روی من پریدند. فریدون فریاد زد: «ایهاالناس...! نامسلمان ها کشتنش...»
مردم که حالا کاملاً دستگیرشان شده بود که دارد به یک کودکِ تنها ظلم می شود، به جوش آمدند و به مهاجمین حمله کردند. من به زحمت خود را از زیر دست و پای مردم و مهاجمین که کاملاً با هم گلاویز شده بودند، بیرون کشاندم و به سوی فریدون رفتم. او با دستپاچگی گفت: «از اینجا بروید آقاجان!»
ـ پس تو چی؟
به نشانه فرار، چند گام به عقب برداشت:
ـ من رفتم، شما هم جانتان را بردارید و فرار کنید!
فریدون گریخت. جنگ مغلوبه شده بود. مهاجمین حسابی در مهلکه افتاده بودند. نوچه مچ پیچ بند، با زنجیر به سویم خیز برداشت. با شتاب خود را به کناری پرتاب کردم که سرم به لبه تخت خورد و بیدار شدم!
آه... باز هم از همان خواب های عجیب و غریب که هیچ توضیحی برایشان نداشتم. پتو را کناری زدم و روی لبه تخت نشستم. به تصویرم در آینه میز توالت نگاه کردم. موهایم سخت آشفته بود. گویی به راستی با جمعی درگیری شده بودم. عرق از سر و رویم می ریخت. به ساعت نگاه کردم، پنج و بیست دقیقه بود. هنوز برای نماز وقت داشتم. برخاستم، چشمم به قاب عکس روی میز توالت که به آینه تکیه داشت، افتاد. مینو لبخندزنان، علی را که حسابی لب برچیده بود، روی زانو نشانده و مستقیماً به من خیره شده بود. گویی داشت مثل آن سال ها به من صبح بخیر می گفت.
دست و رویم را شستم، وضو گرفتم، و نماز خواندم، اما تمرکز همیشگی را نداشتم. رویایم بسیار زنده بود، آنقدر که گویی به راستی در آن ماجرا شرکت کرده بودم. بعد از نماز، گوشی تلفن را برداشتم و شماره ای گرفتم. هنوز پیش از یکی دو زنگ نخورده بود که مادرم گوشی را برداشت. همین که صدایم را شنید، با افسوسی در کلام گفت: «باز هم از آن خواب ها دیدی؟»
ناراحتی قلبی داشت و نمی بایست آرامشش را به هم می زدم. پرسیدم: «آقاجون بیداره نن بتول؟»
ـ آره... دارد قرآن می خواند... می خوای صداش کنم؟
ـ نه... خودم میام آنجا.
ـ واسه صبحانه بیا، از دیشب حلیم بار گذاشتم.
گوشی را که گذاشتم، هنوز در فکر این رویاهای غیرمعمولی بودم. مثل همیشه، می دانستم تا رویای عجیب بعدی، که معلوم نبود چه زمانی پیش می آید، همه فکر و ذکرم صرف این رویای اخیر خواهد شد.
راننده آژانس که دیگر کاملاً با من خودمانی شده بود، به شوخی طعنه انداخت که:
ـ باز هم «جان بر جانانه شد» مهندس؟
و غش غش زد. از رویاهایم خبری نداشت، چه در غیر این صورت حتماً خیال می کرد جنی شده ام. داشت به این اشاره می کرد که صبح به این زودی، دارم مثلاً به دیدار «یار» می روم. راننده های آژانس، همه شان «رامک» را می شناختند. هر کدامشان چند بار ما را به مقصدهای مختلف رسانده بودند. لبخندی زدم و پاسخی ندادم. راننده تو هم رفت و چیزی نگفت. فهمید دل و دماغ حرف زدن ندارم. چون معمولاً شوخی آنها را با شوخی دیگری پاسخ می گفتم، و به این ترتیب تا مقصد، فضای سرخوشانه ای ساخته می شد.
در تمام طول مسیر، راننده چیزی نگفت، فقط گاهی از توی آینه جلو، کنجکاوانه نگاهی می انداخت. ظاهراً هیچ وقت مرا این طور مغموم و ساکت ندیده بود. اهمیتی ندادم. یعنی نمی توانستم اهمیت بدهم. چون موضوع خوابی که دیده بودم، همه ذهنم را اشغال کرده بود. همه چیزش درست مثل واقعیت بود. فقط آن مسافتی که پرواز کرده بودم، واقعیت نداشت. آنچه آزارم می داد، حس غریب و ناآشنایی بود که دلهره ای غیرزمینی در پی داشت. افکاری از ذهنم می گذشت که نفسم را بند می آورد. ممدشیلنگ و آن پسرک واکسی ـ فریدون ـ آنقدر برایم آشنا بودند، که گویی سال ها با آنها زندگی کرده بودم. همین که بر روی ممدشیلنگ تمرکز می کردم و چهره اش را به یاد می آوردم، خون در رگانم منجمد می شد. کاملاً همتای آدم هایی که در زندگی ام وجود داشتند، آشنا به نظر می رسید؛ حتی بیشتر از راننده های آژانسی که کارت اشتراکش را داشتم و در این ده سال گذشته، روزانه مرا به مقصد های مختلفی رسانده بودند، به چشمم آشنا می آمد. اما از طرفی هیچ شکی نداشتم که در زندگی ام حتی یک بار این مرد را ملاقات نکرده بودم! دلهره ام، بیشتر از همین حس غریب ناشی می شد. چگونه ممکن بود مردی را کاملاً بشناسم، بدون اینکه هرگز ملاقاتش کرده باشم.
ابروهای به هم پیوسته ممدشیلنگ، صورت گوشت آلود، و چشمانش که برخلاف معمول، در یک خط نبودند و با زاویه منفرجه تشکیل می دادند، آنی از نظرم محو نمی شد. چشمانش مرا به یاد کاریکاتورهایی می انداخت که روزنامه توفیق، از امیرعباس هویدا می کشید. این چهره را در طول چهل سال زندگی ام، نه در آن بیست سال زندگی مجردی، نه در طول ده سال زندگی مشترکم با مینو، و نه در طول این ده سال اخیر، هرگز ندیده بودم. اطمینان داشتم که اگر آن موشک لعنتی کاشانه ام را به هم نمی ریخت و زن و فرزندم را در موشک باران از دستم نمی گرفت، حالا مینو هر طور بود کمکم می کرد تا این غریب آشنا، یا آشنای بیگانه را به یاد آورم.
ـ رسیدیم مهندس!
این صدای راننده بود که مرا از افکارم بیرون کشید. تاکسی درست جلوی ساختمانی که پدر و مادرم در آپارتمان طبقه دوم آن زندگی می کردند متوقف شد. اصلاً به یاد نمی آوردم که از گیشا تا اینجا چگونه آمدیم، و راننده کی مقصد را از من پرسید. راننده لبخندی زد و گفت: «خیر باشد... خیلی تو خودتی.»
پیاده شدم:
ـ چیزی نیست.
دستمزدش را پرداخت کردم و وارد ساختمان شدم. نن بتول که مثل همیشه در انتظار ورودم ثانیه شماری می کرد، بی درنگ در را باز کرد و مثل همیشه سر و صورتم را بوسید. داشت گلایه می کرد که چرا آمد و شدم برخلاف گذشته کمتر شده، که آقاجون با آن قد بلند و چهره گشاده، از اتاق کارش، کتاب به دست وارد هال شد:
ـ هنوز نمی خواهی قبول کنی «قوت زانوهات» مرد شده نن بتول؟
آقاجون همان طور که کتاب «کلمات مکنونه» ملامحسن فیض را لای انگشتان نگاه داشته بود، جلو آمد و دستانش را روی شانه هایم گذاشت. چشمان روشنش از محبت برق می زد. قد بلند و صورت زیبایش پیش از هر چیز نظر بیننده را جلب می کرد. مثل همیشه ریشش همچون گردی از نقره صورتش را تزئین کرده بود. چون ریش و سبیلش را با ماشین نمره چهار اصلاح می کرد. دستش را بوسیدم. آقاجون درحالی که هنوز یک دستش را روی شانه ام نگاه داشته بود، مرا به طرف اتاقش راهنمایی کرد. با اینکه بازنشسته شده بود، هنوز گهگاه در دانشگاه درس می داد، و اوقات فراغتش را به مطالعه در پشت میز کارش می گذارند.
میز کارش پشت به پنجره، و لبریز از کتاب بود، یک چراغ مطالعه، سطح روی میز را روشن کرده بود. با اینکه یکی دو مبل در اتاقش بود، ترجیح دادم روی زمین بنشینم. نن بتول که رفت چای بیاورد، آقاجون آمد کنارم نشست. سیگاری آتش زد و گفت: «پسر تو آرشیتکتی، مهندسی، فهمیده ای، چرا اینقدر لجوجی؟»
ـ آقاجون من خودم دمغم، دیشب باز از آن خواب ها دیدم.
ـ تا تلفن کردی فهمیدم... تو فکر قلب نن بتول را نمی کنی؟
و صدایش را بلندتر کرد:
ـ نمی فهمی که همین یک پسر را دارد؟
ـ به روی چشم آقاجون، هرچه شما بگویید.
نن بتول که گویی بیرون اتاق، در انتظار شنیدن این حرف، کمین کرده بود، با آن قد کوتاه و صورت گرد و سپیدش که توی چارقد و چادرنماز می درخشید، وارد شد:
ـ پس بیا یک سری برو مطب آقای عابدی. او دکتر، بالاخره یک دوا و درمانی پیدا می کند...
آقاجون پدرسالارانه به او نهیب زد:
ـ تو برو چایی بیار، من خودم قانعش می کنم.
نن بتول پشت چشمی به نشانه نارضایتی نازک کرد و از اتاق بیرون رفت. با صدای آهسته ای به آقاجون تشر زدم:
ـ شما هم تسلیم نن بتول شدید؟
حکیمانه پاسخ داد:
ـ بیماری قلبی، اون هم تو سنّی که مادرت دارد... باید مواظب بود.
باز هم تشر زدم:
ـ راستی شما فکر می کنید من روانی ام.
ـ این چه حرفیه رضا؟... آقای عابدی روان پزشکه، این رویاهایی هم که تو داری، تو حیطه روان پژوهیه، چه عیبی داره یک ملاقاتی باهاش داشته باشی؟
سرم را به پشتی تکیه دادم و کوشیدم با نگاه کردن به دیوار مقابل، خود را تسکین بدهم. قاب عکس بزرگی از امام روی دیوار بود. در کنار آن، قاب عکس کوچک تری، من و مینویِ بچه در بغل را نشان می داد. آن موقع علی دو سالش بود، و دستش را به سوی دوربین دراز کرده بود. مینو مثل همیشه داشت می خندید. آه که چقدر در این شرایط به او نیاز داشتم.
ـ من حتی از صدرایی خواستم که برایت وقت بگیرد.
با دلخوری نگاهش کردم:
ـ بدون اینکه با من هماهنگ کنید؟
با اشاره ابروان، جهت آشپزخانه را نشان داد:
ـ در واقع نن بتول ازش خواست... خودش به صدرایی تلفن کرد.
صدرایی یکی از همکاران بازنشسته بابا بود که گویی سرش برای این کارها درد می کرد. مرد بسیار باسوادی بود که به رغم گوش سنگینش، در مورد مسائل و مباحث تاریخی، عشق بحث و گفت و گو داشت. به دلیل همین بیان زیبا و شنیدنی اش، با خیلی ها آشنا بود. دکتر عابدی هم یکی از آنها بود.
ـ صدرایی فردا ساعت پنج واسه ت وقت گرفته.
گلایه مندانه گفتم: «شما که می دانید... درست ساعت پنج کارم توی شرکت تمام می شود...»
نن بتول، سینی چای به دست، وارد شد و به جای آقاجون پاسخ داد:

۲

این بار هم راننده جوادآقا بود. به قول خودش به آژانس سپرده بود که هر وقت من تاکسی می خواهم، او را بفرستند. و به همین دلیل کاملاً به او انس گرفته بودم.
جوادآقا فلسطین را انداخت بالا و از زرتشت به سمت شرق پیچید از تقاطع زرتشت ـ ولیعصر، که فروشگاه بزرگ قدس (کوروش سابق) در نبش آن خودنمایی می کرد، گذشتیم و از طریق حافظ به کریم خان، و از آنجا به میدان هفت تیر (بیست و پنج شهریور سابق) رفتیم. آقاجواد داشت از ارزانی دوره شاه، و مقایسه اش با گرانی فعلی داد سخن می داد.
وقتی از انتهای کریم خان پیچید توی شهید مفتح (روزولت سابق) به اینجا رسیده بود که:
ـ آقای مهندس به خدا وقتی به این جوان ها می گویم، باورشان نمی شود شما که... حتماً یادتان هست... سیگار وینستون را می خریدیم بیست و پنج زار... که ده برابرش می شود بیست و پنج تومان... اما حالا، الله اکبر! سیصد برابر شده...
من که در سال های پس از انقلاب، آنقدر از این نوع مقایسه های اقتصادی شنیده بودم که دیگر داشتم دچار تهوع می شدم. ابلهانه سر تکان دادم. تاکسی از خیابان تخت جمشید گذشت و داشت از زیر خیابان به جنوب می رفت. تقاطع مفتح و انقلاب را برای احداث مترو حفاری کرده بودند.
آقا جواد ادامه داد:
ـ جل الخالق!... داشتم توی میدان «اسکیپی» قدم می زدم که... آقای مهندس می دانی چرا به میدان محسنی می گویند اسکیپی؟
نه نمی دانستم. فقط می دانستم که «اسکیپی» نام کانگورویی بود که نقش اول یک سریال تلویزیونی را داشت. سریالی که آن روزها از تلویزیون پخش می شد و برای خودش میان کودکان طرفدارانی داشت. آقاجواد بدون اینکه معطل پاسخ من بشود، خودش معما را حل کرد:
ـ آخر بس که اجناس مغازه ها گرانه، مردم وقتی نرخ قیمت ها را از کاسب ها می شنوند با تعجب سر تکان می دهند و می گویند: «نچ نچ نچ».
و غش غش زد. به فخرالدوله که رسیدیم، پیچید طرف میدان بهارستان. چانه آقاجواد هنوز کار می کرد:
ـ توی یکی از مغازه های میدان محسنی، یک توالت فرنگی پشت یکی از ویترین ها دیدم. روی اتیکت اش نوشته بود صد و بیست هزار تومن.
سوت بلندی کشید و ادامه داد:
ـ خدا تو شکر مسلمان!... صد و بیست هزار تومان واسه یک سنگ خلا؟!... دیدم نمی توانم ساکت وایسم... رفتم تو و از فروشنده پرسیدم پدر جان چه کسی حاضر واسه قضای حاجت صد و بیست هزار تومان اِخ کنه؟...
به بهارستان که رسیدیم، ساختمان شکوهمند مجلس شورای ملی، همه نوستالژی های تاریخی را بیدار می کرد. از ستارخان و باقرخان گرفته تا مدرس و ملک الشعرای بهار. آقا جواد پیچید طرف جنوب و از خیابان مصطفی خمینی (سیروس سابق) پایین رفت:
ـ جان مهندس، چیزی گفت که ملاجم با کف پام قاطی شد...! می گفت بعضی ها برای اینکه خیر سرشان موقع قضای حاجت راحت باشند، اندازه باسن خودشان را می دهند تا از خارج به طور سفارشی یک سنگ خلای فرنگی، آن هم فرد اعلاء وارد کشور بشود...
ناگهان پنجه هایش را جلوی دهان لوله کرد و داد زد: «تو را به ابوالفضل ببین بی شرف ها چطور ارز مملکت را به باد می دهند؟»
من که مایل بودم این بحث اقتصادی، با آن قاطی کردن های مشعشانه آقاجواد، هرچه زودتر درز گرفته شود، سعی کردم او را آرام کنم:
ـ رانندگی ت را بچسب... به این حرف ها اهمیت نده!
فکر اینکه تا چند لحظه دیگر، معمای مرموز رویاهای عجیب من حل خواهد شد، هیجانی بیش از حد توان، در وجودم تولید کرد. تعجب می کردم که چطور این مرد متوجه التهاب و دلواپسی من شده است. در آن شرایط، زجرآورترین چیز ممکن، شنیدن آن دری وری های به اصطلاح اقتصادی بود. چهارراه سرچشمه را هم رد کردیم.
اگر خطابه آقاجواد مهلت می داد، می خواستم خیابان های طول مسیر را به ذهن بسپارم که تصویر درستی از جغرافیای محل داشته باشم. اما آقاجواد ول کن نبود:
ـ موقعی که تازه پیکان آمده بود، دایی رضا یک دستگاه پیکان صفر کیلومتر خرید به عبارت شانزده هزار تومان... اما حالا یک سنگ صد و بیست هزار تومان قیمت دارد.
اگر خیابانی که در رویا دیده بودم، به راستی واقعیت داشت، تعبیرش چه بود؟... آیا آدم ها هم واقعیت داشتند؟ یعنی ممدشیلنگ و آن نوچه های آنتیک اش واقعی بودند؟
ـ خوب سیاحت کن آقای مهندس!... با کلِ پولی که آن وقت ها می توانستیم هشت تا پیکان مامان بخریم، حالا می شود سنگ خلا خرید.
نفهمیدم خوش انصاف با چه سرعتی توانست آن طور دقیق، ضرب و تقسیم کند؟ درحالی که ذهن من چنان مغشوش بود که حتی معنی حرف های او را به زحمت می فهمیدم! درحالی که آقاجواد مشغول نطق خیابانی اش بود، چهار راه سیروس را هم پشت سر گذاشتیم.
پرسیدم: «این طرف ها را خوب می شناسی؟»
با دو دست روی فرمان کوبید:
ـ بابا گلی به جمالت... مثل اینکه ما بچه تهرونیم مهندس!
دانستم طبق یک سنت توافق شده قدیمی، راننده جماعت، حاضر نیست اعتراف کند که ممکن است بعضی از خیابان ها را نشناسد. به خصوص که آقاجواد آن دو چیز را با هم قاطی کرده بود!
به چهارراه مولوی که رسیدیم، آقاجواد انداخت توی خیابان مولوی، از چهارراه قیام پیچید توی ری، و از آنجا وارد خیابان خراسان شد. آقا جواد آنقدر از مالیخولیای اقتصادی اش دم زد که از آن به بعد مسیر را گم کردم. به خصوص که چندتا از کوچه ها و خیابان ها تابلو نداشتند. آقاجواد هم با گیجی فرمان را چسبیده بود. پیدا بود که مسیر را گم کرده. به طعنه گفتم: «حالا کجا هستیم بچه تهرون؟»
گویی منتظر شنیدن این کنایه بود.
داد زد: «هی زِرت زِرت اسم خیابان ها را عوض می کنند... آدم اگر کامپیوتر دستی هم داشته باشد گریپاچ می کند!»
به وضوح عصبانی شده بود. چون بی هدف از این خیابان به آن خیابان می رفت. یکی دوبار خواهش کردم که از عابرین سوال کنیم، ولی زیر بار نمی رفت. غرورش اجازه نمی داد. من دیگر از به ذهن سپردن مسیر دست کشیده بودم. فقط از روی بعضی تابلوها، دانستم که بعضی از خیابان های مسیر، نام هایی مثل سمنان، شهید عجب گل، و سعیدی داشتند.
در یک سه راهی، آقاجواد خواست مستقیم برود که ناگهان زد روی ترمز.
ـ ای بر پدر مردم آزار... این دیگر از کی عبور ممنوع شده؟
بی اختیار گفتم: «بپیچ سمت راست!»
در واقع هیچ راه دیگری هم وجود نداشت. چون خیابان سمت راست، دوطرفه بود، و بازگشت هم امکان نداشت. آقاجواد با مهارت چشم گیری دنده عوض کرد و عقب آمد، بعد از کوره راهی که در میان انبوه اتومبیل ها پدید آمده بود، به خیابان دو طرفه سمت راست پیچید. از لحظه ای که وارد خیابان شدم ضربان قلبم شدت یافت. چون به نظرم کاملاً آشنا آمد. عابرین، مردم، دکان ها، بساط دستفروش ها، همه و همه آشنا به نظر می رسیدند. مسیر تاکسی رو به شمال بود، و آقاجواد بدون کمترین اطلاعی از دل آشوبه وحشتناکی که در درونم برپا بود، داشت زیر لب بد و بی راه می گفت. معلوم نبود که این بار به چه چیزی معترض است.
ناگهان چشمم به افق مقابل افتاد. سلسله جبال البرز همان طور که در رویایم دیده بودم، در شمالی ترین زاویه دوردست، خودنمایی می کرد. بی اختیار دو طرف خیابان را تحت نظر گرفتم، و کوشیدم مغازه های هر دو سمت را در چشم اندازم داشته باشم. کار سختی بود، چون مجبور بودم پشت سر هم به هر دو سو گردن بکشم.
ناگهان قهوه خانه ای در سوی چپ خیابان، توجهم را جلب کرد. روی شیشه با خطی ابتدایی نوشته شده بود «دیزی سرای حاجی».
داد زدم: «نگه دار!»
آقاجواد چنان بر روی پدال ترمز کوبید که هر دو نفرمان از جا کنده شدیم. آقاجواد باز هم نق زد:
ـ ماشاءالله به این حنجره... قبض روح شدم مهندس!
بی توجه به واکنش جوادآقا پیاده شدم. با دستپاچگی دستمزدش را دادم و پس از اینکه او را به دنبال کارش فرستادم، از همان پیاده روی مقابل، قهوه خانه را زیر نظر گرفتم.
همه چیز درست همان بود. خیابان با تمام اجزای پراکنده اش، همان چیزی بود که در خواب دیده بودم. تپش قلبم آنقدر بالا گرفت که مجبور شدم چندبار نفس عمیق بکشم. از همان ضبط صوت مستعمل قهوه خانه، آواز یکی از خواننده های لاله زاری ـ لوس آنجلسی (!) به گوش می رسید:
ـ ساقی امشب، مثل هر شب، اختیارم دستته ـ اگه نگی مستی بّسته ـ یک چِشَم به چشمت و چشم دیگه م) به دستته...
قهوه خانه بسیار شلوغ بود. به ساعتم نگاه کردم، عقربه ها حدود ظهر را نشان می دادند. گرچه از پشت شیشه قهوه خانه، که تصویر خیابان را منعکس می کرد، نمی توانستم محوطه داخلی را درست ببینم، ولی ناگهان همان جواد شاگرد قهوه چی را دیدم؛ که موجب شد گردش خون در رگانم افزایش یابد.
با دیدن شاگرد قهوه چی، به صرافت پسرک واکسی افتادم؛ فریدون! اما از او و بساطش خبری نبود. دل به دریا زدم و راه افتادم. عرض خیابان را طی کردم و درست جلوی قهوه خانه متوقف شدم. به طور غریزی اطراف را لختی پاییدم. بی دلیل احساس خطر می کردم.
وارد قهوه خانه شدم. در گوشه ای چسبیده به دیوار، یک جای خالی روی نیمکت های فلزی توجهم را جلب کرد. همان جا نشستم و محیط را از نظر گذراندم. قهوه خانه نسبتاً بزرگ بود. عده ای قلیان می کشیدند. بعضی ها در حال صرف ناهار بودند. یکی دو نفر به جان محتویات دیزی افتاده بودند. چند تابلوی زورخانه ای روی دیوارها دیده می شد. یکی دو نفر از هم میزهای من تعارف کردند که همراه آنها به صرف ناهار مشغول شوم. تشکری کردم و به تجسس ادامه دادم. همان مرد قهوه چی، با عرق چین و جلیقه دکمه باز، و ته ریش جو گندمی، داشت به حساب یکی دوتا از مشتری ها می رسید. مهتابی های مدوری که از سقف آویزان بود، مختصر نوری به اطراف ساطع می کرد. در انتهای قهوه خانه دریچه ای دیده می شد که به اندرونی و محل پخت وپز وصل بود. جوانک قهوه چی پشت به من، داشت با کسی در آن سوی دریچه اختلاط می کرد. از آن طرف، یک سینی مملو از استکان های چای به دستش دادند. جوانک سینی را گرفت و به مشتری ها چای داد. قادر نبودم نگاهم را از او بگیرم. گویی وجودش مرا هیپنوتیزم کرده بود. جوانک هم که متوجه نگاه من شده بود، به طرفم آمد و یک استکان روی میز گذاشت:
ـ ساقُل!... باز هم که پیدات شد.
لحنش بسیار دوستانه بود، اما من مچ دستش را چسبیدم:
ـ من کی آمده بودم اینجا؟
ابتدا جا خورد، اما متعاقباً لبخندی زد و دستش را از چنگالم وارهاند:
ـ چی قَدَر عجله؟... صبر کن!
و با خونسردی کار خود را پی گرفت. لهجه آذری اش شیرین بود. کمی کمتر از بیست سال سن داشت. موهایش کوتاه و صورتش استخوانی و درشت بود. چند تار موی تازه روییده بر صورتش خودنمایی می کرد. با آن روپوش سورمه ای رنگش به نظر می رسید جوان زحمت کشی باشد. سرش به کار خودش بود. یک حبه قند در دهان گذاشتم و چای داغ را هوت کشیدم. لب و دهانم سوخت. با شتاب استکان را روی نعلبکی گذاشتم و فوراً دستم را از مچ در هوا تکان دادم تا سوزش نوک انگشتانم مرتفع شود. استکان آنقدر داغ بود که نوک انگشتانم تاول زد. یکی دو نفر لبخند زدند و نگاهشان را دزدیدند. یک نفر به ترکی متلکی پراند که دیگران را به قهقهه انداخت. از ذهنم گذشت که بیرون از قهوه خانه سر و گوش آب بدهم بهتر است، چون ماندن در آنجا دیگر جایز نبود. کارگران خسته از کار برای خوردن ناهار به آن قهوه خانه آمده بودند، و حالا می خواستند با دست انداختن من کمی تفریح کنند. به قصد رفتن، از جای برخاستم که دستی از پشت به شانه ام خورد. با دستپاچگی چرخی زدم و به عقب چرخیدم. همان جوانک قهوه چی بود. کارگران از حرکت متوحشانه من بیشتر به خنده افتادند. جوانک قهوه چی هم، ظاهراً برای آرام کردن من، خندید و گفت:
ـ چی قَدَر می ترسی؟... بنشین الان رفیگت می آید.
رفیقم؟... مقصودش که بود؟ بی اختیار نشستم. جوانک سر در بیخ گوشم گذاشت و زمزمه کرد:
ـ بچه های ممدشیلنگ از آن روز همه اش اینجا می پلکند تا پیدات کنند... اما خیالت راحت، امروز خبری نیست.
با همان لحن خودش پرسیدم: «از آن موقع چند روز گذشته؟»
ـ گاتی پاتی کردی ها!... یک هفته بود دیگر...
جوان قهوه چی به سوی دریچه رفت. افسوس که می توانستم رک و پوست کنده به آنها بگویم در رویا به آنجا آمده بودم؛ و به همین دلیل نمی دانستم دقیقاً چند روز پیش، در این محل حضور داشتم. وقتی نن بتول و آقاجون خیال می کردند مجنون شده ام، لابد اینها مرا مستوجب غل و زنجیر می دانستند.
مرد قهوه چی از همان پشت دخل، به چشمانم خیره شد و کف دستش را به حالت استفهام آمیزی چرخاند، که یعنی چه خبر؟
فنجان چای را که از آن داغی لب سوز افتاده بود، سر کشیدم و به سویش رفتم. امید داشتم از او، که مرد سرد و گرم چشیده ای به نظر می آمد، حرف هایی بیرون بکشم. وقتی روی سه پایه ای که نزدیک دخل بود نشستم، آرنجش را روی میز گذاشت و به سویم چرخید:
ـ نه خبر؟...
لبخند بی ریایش حاکی از تحسین، و لهجه غلیظ ترکی اش کاملاً دوستانه بود. گفتم: «از آن روز تا حالا باید یک هفته ای گذشته باشد!»
جمله ام، هم خبری بود و هم استفهامی؛ مدت یک هفته را هم از زبان شاگرد قهوه چی شنیده بودم. دام و دانه ای ریختم، تا بلکه زمان دقیقِ آن روز بخصوص را به دست آورم. قهوه چی با بی اهمیتی، جمله ای پراند:
ـ همین!... هفت هشت ده روزی می شود...
عجب پاسخ دقیقی! هیچ امکانی برای تخمین زدن وجود نداشت. ضمن اینکه از نظر قهوه چی، با آن گذران یکنواخت زندگی در دیزی سرای حاجی، که ظاهراً همه روزهایش مثل هم بود، هفت روز، هیچ فرقی با ده روز نداشت! پرسیدم: «دقیقاً چند روز پیش بود؟»
چانه ای خاراند و خیلی جدی پاسخ داد: «خداوکیلی دقیق دقیقش... یک هشت نُه روزی باید باشد.»
ظاهر در قاموس او، زمان دقیق فقط با چند روز احتمال، قابل احتساب بود. به ویژه که جمله بعدی اش هم نشان داد هیچ علاقه ای به این مطلب ندارد:
ـ شما این ورها چه می کنی...؟ اینجا شرکت داری؟
چه می توانستم بگویم؟ سوال او صادقانه بود، اما پاسخی نداشت. واقعاً من آن طرف ها چه می کردم؟ شاگرد قهوه چی جلو آمد و به طرف ما خم شد. لحنش نشان می داد که مطلب مهمی برای گفتن دارد:
ـ حاج بیوک! همین الان علی چلویی از اینجا رد شد.
خطابش بیشتر به حاج بیوکِ قهوه چی بود. اما نگاهش که مرا هم در حیطه دید داشت، نشان می داد که گویی علی چلویی به من هم ربط داشت. حاج بیوک پرسید: «مهندس را دید؟»
مقصودش از مهندس، من بودم. لحن حاجی بیم زده بود، و من نمی دانستم چرا دیدن من توسط علی چلویی، باید مهم و از آن بدتر، موجب وحشت باشد. شاگرد قهوه چی پاسخ داد: «داشت رد می شد، نگاهی داخل انداخت... اما به گمانم آقای مهندس را ندید.»
حاج بیوک نفسی به راحتی کشید و گفت: «یک چشمت هم به در باشد.»
در واقع با این جمله، تلویحاً از شاگرد قهوه چی خواست به کارهای قهوه خانه رسیدگی کند. اما شاگرد قهوه چی هنوز چند قدمی از دخل دور نشده بود که او صدایش کرد:
ـ رضی!... نادر را بفرست جلوی در، حواسش به بچه های حاج معتمد باشد.
رضی، در امتثال فرمان، به سوی دریچه کذایی رفت و لحظاتی با آن سو گفت و گو کرد. طولی نکشید که نادر از دری که کنار دریچه بود، وارد قهوه خانه شد. از کنار دخل که می گذشت حاجی او را خطاب قرار داد:
ـ ببین نادر!... هر کدامشان را دیدی، جلدی بیا به من بگو.
نادر چَشمی گفت و بیرون رفت. پیدا بود که حریفان را کاملاً می شناسد؛ و می داند حاج بیوک چه کسانی را در نظر دارد. اما در عوض، من حتی نام حاج معتمد را نشنیده بودم و نمی دانستم چه مناسبتی با علی چلویی دارد؛ و این علی چلویی، چرا باید نسبت به من عکس العمل نشان بدهد.
خیلی دلم می خواست با خیال راحت، همه سوالاتم را یک جا از حاجی و رضی بپرسم. اما قهوه خانه لحظه به لحظه شلوغ تر می شد، و حاج بیوک دائم در حال تسویه حساب با مشتریان بود. رضی هم مانند پروانه، در قهوه خانه دور می زد و آنچه را که به عنوان ناهار موجود بود، به مشتری ها عرضه می کرد. پرسیدم: «این علی چلویی چکاره ست حاجی؟»
حاج بیوک پوزخند زد:
ـ دو نبش آن طرف تر، چلوکبابی دارد.
صحیح! پس لقب با مسمای «چلویی» از همین چلوکبابی ناشی می شد. پرسیدم: «حاج معتمد کیه؟»
چشمانش گشاد شد:
ـ مگر اینجاها شرکت مرکت نداری مهندس؟!... از مولوی بگیر بیا تا خراسون و میدان شاه و حتی تا طرف های ری یک طرف، حاج معتمد هم یک طرف.
معلوم شد که حاج معتمد، در محدوده خیابان خراسان و ری و میدان قیام، یعنی همان میدان شاه سابق، یکه بزن محل است. بی اختیار خاطره شعبان جعفری و حاج طیب رضایی در ذهنم زنده شد. خیال می کردم بعد از انقلاب دوره این نسق گیری ها و محله قرق کردن ها، سپری شده است. حاجی که گویی ذهنم را خوانده بود، توضیح داد:
ـ این حاج معتمد، توی چند راسته، مغازه چلوکبابی دارد. هر جای شهر یک چلوکبابی «دریازند» دیدی مال حاج معتمده.
در شهر تهران چلوکبابی دریازند، زیاد دیده بودم. یکی از آنها در همین خیابان بود. بنابراین، حاج معتمد می بایست مرد متمول و ثروتمندی بوده باشد.
ـ خوش غیرت بیست تا چلوکبابی دارد... بلکه هم بیشتر... تازه این ها غیر از املاک و مستغلات و چیزهای دیگه ست.
لب و لوچه ای ورچید و به نشانه تحسین ابروان را بالا انداخت:
ـ یک خانه توی شمیران دارد که من ندیدم. می گویند قاعده کاخ سفیده... اما واسه عروسی پسرش ما را دعوت کرد به خانه ای که توی منیریه دارد...
و کف دستانش را با حرص و ولع به هم کوبید:
ـ قصر!... دستگیره هاش از طلاست!... معتمد، جانش می رود واسه این قصر... می گویند دوش حمام و شیرهای دستشویی و لبه های وان و رگه های لای سنگ ها و پنجره ها و طارمی ها و خیلی چیزهای دیگه ش طلاست...
نفسی تازه کرد که باز هم فهرست اقلام طلایی خانه معتمد را بشمرد، که مهلتش ندادم:
ـ مفت چگش... به گمانم مویرگ هایش هم باید از طلا باشد... از علی چلویی بگو.
سیگاری گوشه لبه گذاشت و گیراند:
ـ اگه علی چلویی شما را اینجا می دید... حالا آن ممدشیلنگِ ایشک، با کفتارهاش اینجا بودند.
مثل یک کاروانسرا، همین که عده ای از مشتریان خارج می شد، عده بیشتری جای آنها را پر می کرد. بازار دیزی و چای حسابی گرم بود. بخصوص که خواننده ای داشت به سبک سیاهان آمریکایی می خواند: «پری دیشب کی بود باز تو پنج دری ـ فردا قرار میذاری که باش بپری ـ پری پری الهی ور بپری! ـ نه با تاکسی میری نه با اتوبوس شهرداری ـ موهاتُ مش می کنی میدی جلو روسری...»
حاج بیوک پیچ ضبط صوت را چرخاند و صدا را زیاد کرد. پیدا بود که از آن دری وری ها خوشش آمده.
اما همه حواس من پی علی چلویی بود؛ پرسیدم: «علی چلویی چه خصومتی با من دارد؟... وانگهی من را از کجا می شناسد؟»
رضی که به مناسبتی از کنار دخل می گذشت، با شنیدن صدای من، به جای حاج بیوک پاسخ داد: «شما که ماشاالله توی این محل از کفر ابلیس اسمی تری...»
حاجی با لحن تحسین آمیزی سخن رضی را پی گرفت:
ـ همه کاسب ها از آن موقع دارند از شما حرف می زنند.
پرسیدم: «از من؟»
رضی یک استکان چای جلویم گذاشت:
ـ می گویند آخرش یک مرد پیدا شد که جلوی ممدشیلنگ وایسه...
رضی به دنبال کارش رفت و حاجی افزود: «آن هم وقتی که نوچه های یاغی ش کنارش بودند.» عجب! پس شجاعت بسیاری به خرج داده بودم که با ممدشیلنگ درگیر شدم. نمی دانم شاید هم حماقت بوده نه شجاعت. هر چند برای من که آن واقعه چیزی بیش از یک رویا نبوده، شجاعت و حماقت فرقی نمی کرد. پرسیدم: «این آقای علی چلویی چه نفعی می برد که اگر مرا ببیند، به ممدشیلنگ خبر می دهد؟»
حاجی درحالی که مرا می نگریست، گوشش به صدای خواننده شیطان و پر جنب وجوش لوس آنجلسی بود:
ـ پری دیشب کی بود باز تو پنج دری ـ که فردا می خواستی باش بپری ـ نه سوار تاکسی میشی نه اتوبوس شهرداری ـ می مونی منتظر هر BMW بیکاری ـ ای قرتی قرتی آی پری...»
نگاهش نشان می داد که هر چند به من می نگرد، اما دل و دینش را به آهنگ رسواکننده و معنی دار لوس آنجلسی داده است. زیرا به وضوح می دیدم که در نگاه خیره اش به من، چیزی کم است. چیزی که لابد از طریق ذهنش، بر روی آن موسیقی متحرک و شوخ شنگ متمرکز شده بود. ولی نه... چیزی در نگاه او کم نبود، زیرا با تمرکز کامل داشت به من می نگریست. آن چه را که من در نگاه او، به عدم تمرکز حمل کردم؛ و خیال می کردم نیمی از توجه اش معطوف به آن آهنگ دوضربی و ریتمیک است؛ در واقع برق خاصی از نگاه او بود، که بخشی از احساساتش را به من منتقل می کرد. آری او با نگاهش داشت به من می گفت که یا بسیار مُنگل و سفیه ام، و یا مطلقاً از مباحثی که در آن حوالی جریان داشت بی اطلاعم. که در هر حال، حاکی از نگاه عاقل اندر سفیه بود. خواننده رسواگر لوس آنجلسی هنوز داشت درباره بی بند و باری های دختری به نام «پری» افشاگری می کرد که حاجی بیوک گفت: «هی... می گم چرا این آقامهندس را نمی شناسم؟... چرا تو این همه سال، سر و کله ش پیدا نشده بود؟... حالا فهمیدم که این جا گَریبی، والّا می دانستی این ممدایشک، از کجا سرش به علی چلویی بند می شود...»
لهجه اش به شدت ترکی، و جملاتش اغلب نامفهوم بود. نمی دانستم عبارت «از کجا سرش به علی چلویی بند می شود» چه معنایی داشت؟ شاید می خواست به من بفهماند که این دو نفر، منافع مشترکی دارند که آنها را به هم ربط می دهد. آن هم لابد منافع نامشروع! مثلاً کالاها و اجناس قاچاق. اما کدام یک؟ آیا قاچاق سیگار را در نظر داشت یا مواد مخدر را؟ تازه همین مواد مخدر، آن طور که مرتب توی روزنامه ها می خواندم؛ و یا گاهی که وقت تماشای تلویزیون پیدا می کردم، از طریق فیلم های خبریِ بخش اخبار می دیدم؛ انواع و اقسام داشت. از ظاهر علی چلویی، که من همان چند لحظه پیش به طور گذرا از پشت شیشه چرکِ قهوه خانه دیده بودم، برنمی آمد که اهل خرید و فروش هروئین باشد، اما معاملات تریاک از وجنات او بعید نبود. مخصوصاً که در همان یک بار دیدار رویایی ام با ممدشیلنگ یا به قول حاجی بیوک، ممد ایشک، چنین به نظرم آمد که باید از آن وافوری های قدیمی و دوآتشه باشد. چون با آن ید و بیضای داش مشتی وارش، احساس می کردم که در دو طرف لپ هایش، خصوصاً؛ در محدوده کنج لپ هایی که در زیر سبیل های دسته جارویی استتار شده بود، فرورفتگی هایی وجود دارد. فرورفتگی هایی که حدس می زدم باید نتیجه میک زدن های مکرر به سوراخ وافور باشد! در فاصله ای که من داشتم درباره نوع منافع آنچنانی، و همکاری مشترک ممدشیلنگ و علی چلویی در قاچاق مواد مخدر می اندیشیدم، مشتری ها درست مثل رج های متقاطی از انبوه مورچگان، که یک دسته وارد سوراخ می شوند و دسته دیگر از سوراخ بیرون می آیند، در حال عبور و مرور بودند. آنهایی که خارج می شدند مجبور بودند ابتدا با دخل حاجی بیوک تسویه حساب کنند، تا بتوانند بدون دردسر از «دیزی سرای حاجی» بیرون روند. تنها چیزی که می بایست قبلاً و به محض ورود خریداری می شد، ژتون چای بود: «مهره های قرمز رنگ کائوچویی، به اندازه سکه کوچک دو ریالی، به قیمت پنجاه تومان، که رضی به ازاء دریافت هر یک از این ژتون ها، یک استکان چای قند پهلو؛ و در ازاء دو ژتون، یک چای شیرین (یعنی همان استکان، به اضافه مقداری شکر، و یک قاشق کوچک مسی برای هم زدن چای و حلّ شکر) به مشتری ها می داد.
آهنگ افشاگری قرتی بازی های پری که تمام شد حاجی بیوک در آن فشردگی و محشر ناشی از تسویه حساب با مشتری های بی طاقت، به سرعت نوار را عوض کرد و به کسب و کار پرداخت. گویی بدون موسیقی اموراتش نمی گذشت. حالا خواننده ای، که از نوع آواز خواندنش حدس زدم باید در حال ورجه وُرجه کردن و تقلای زیادی باشد، داشت می خواند:
ـ «الو الو الو وَ ـ من مزاحم تلفنی ـ می خوام هفت جدت و اذیت بکنم ـ تو هی داد بزن الوالو ـ اون ور خط جواب میده: اَ اُ ـ شماره دختر همسایه رو تندتند پشت سر هم می گیرم...»
رفته رفته داشت از شمار مشتری ها کاسته می شد، که نادر پست نگهبانی اش را در پیاده روی آن سوی خیابان ترک کرد و وارد قهوه خانه شد. حاجی نگاه استفهام آمیزی به او انداخت. نادر سری به نشانه اینکه هیچ خبری نیست، بالا برد و بدون هیچ حرف دیگری از همان دری که در کنار دریچه قرار داشت، به اتاقک آن سوی دریچه رفت. روند طبیعی جزئیات این رویداد، چنان آشنا و بدیهی انجام گرفت که گویی نادر قبلاً هزاران بار از این نوع نگهبانی ها در پیاه روی مقابل برعهده گرفته، و هرگز هم شاهد کمترین عمل غافلگیر کننده و غیر قابل پیش بینی ای نبوده است.
عقربه های ساعت شماطه دار، که درست بالای سر حاجی بیوک، در بالاترین نقطه نزدیک به سقف، در کنار کنتور مستعملی به دیوار نصب شده بود، اندکی بیش از دو و نیم بعدازظهر را نشان می دهد. حالا جز یکی دو نفر از مشتری های متفرقه، که برخلاف مشتری های قبلی هیچ هول و ولایی از خود بروز نمی دادند، کس دیگری در قهوه خانه دیده نمی شد. رضی که حالا می توانست از زیر فشار مشتری ها فراغتی حاصل کند، آمد کنار دخل روی یکی از صندلی های بی قواره پلاستیکی نشست. هنوز سیگارش را روشن نکرده بود که حاجی بیوک به زبان ترکی با او وارد گفتگو شد. صدایشان بلند بود و به نظر می رسید که مرتب حرف یکدیگر را قطع می کنند. طوری میان سخنان یکدیگر می پریدند، که اغلب، کلمات پایانی یکی، با کلمات آغازین دیگری همراه می شد. چنان که بیشتر اوقات به نظر می رسید هر دو نفر، همزمان در حال صحبت کردن هستند. هر چند که من به زبان ترکی آشنایی نداشتم؛ اما اگر متخصص زبان ترکی هم بودم، باز هم چیزی درک نمی کردم. حتی تردید داشتم خودشان هم از حرف های یکدیگر چیزی بفهمند. آخر چگونه ممکن بود، دو نفر همزمان شروع به سخن گفتن کنند، و در عین حال از مقصود یکدیگر سر دربیاورند؟!
من که دیگر واقعاً؛ حوصله ام سر رفته بود، پیشنهاد کردم دست کم دستگاه ضبط صوت را خاموش کنند. ناگهان هر دو نفر سکوت کردند و لحظاتی به من خیره شدند. هر دو نفر آنها یک حس داشتند. اما حسی که به هیچ وجه قابل تشخیص نبود. زیرا حالتی داشتند که از یک سو نشان می داد که گویی برای این اعتراض ثانیه شماری می کنند؛ و از سوی دیگر چنین به نظر می رسید که به نحو غیرمنتظره ای از واکنش اعتراض آمیز من غافلگیر شده و اکنون با ناباوری از من توضیح می طلبند!
خواستم درباره اینکه چگونه آواز بیهوده خواننده لوس آنجلسی، و گفت و گوی همزمان آن دو نفر به زبان ناآشنای ترکی، مرا کلافه کرده است حرفی بزنم که حاجی بیوک پیش دستی کرد و گفت: «من و رضی داشتیم درباره شما و حاج معتمد حرف می زدیم... رضی می گوید شما با هم، معامله و قرار مدار دارید...»
رضی، با نیش تا بناگوش باز شده، حرف حاجی را تکمیل کرد:
ـ من با حاجی روی یک گونی برنج شرط بندی کردم.
نمی دانستم در چه خیالی هستند. و چرا به تصور وجود رابطه ای میان من و یک حاجی بازاری، به حدس و گمان متوسل شده اند و به نحو بی حاصلی حتی بر سر این حدسیات مبهم، شرط بندی هم کرده اند! بدون شک میان من و آن دو مرد، هیچ وفاق و تشریکی وجود نداشت. من با دریایی از سوالات بی شماری که می خواستم با یافتن پاسخشان گوشه ای از گرفتاری های روحی ام را حل کنم به آنجا آمده بودم. اما این دو مرد هیچ احساس مسئولیتی در قبال وضعیت بغرنجی که مرا در محاصره قرار داده بود، نداشتند. چندین ساعت از وقت خود را، در آن دیزی سرای دور افتاده هدر داده بودم؛ به امید اینکه درباره جزئیات آن رویای زنده، که حالا دیگر هیچ تردیدی در مورد واقعی بودنش نداشتم، اطلاعاتی کسب کنم. اما جز اینکه شخصی به نام علی چلویی، با ممدشیلنگ دوستی داشت، و در عین حال یکی از چلوکبابی های مردی به نام معتمد را هم اداره می کرد، مطلب دندان گیری به دست نیاورده بودم حتی نمی توانستم بفهمم که آن ممدشیلنگ لعنتی کیست، چه کاره است و در کجا منزل دارد؟ دیگر حوصله ام سر رفته بود. وقت بازگشت فرا رسیده بود. می دانستم رامک تا آن لحظه لیلا مساعی را تلفن باران کرده و تا بازگشت من به شرکت راهیران، تلفن هایش را ادامه می دهد.
وقتی از جایم برخاستم، حاجی و شاگردش، بهت زده و نامنتظر در من نگریستند. آنها انتظار داشتند با پاسخ قانع کننده خود، نتیجه شرط بندی میان آن دو مرد را مشخص کنم. ولی دیگر دل و دماغی برایم باقی نمانده بود.
حاجی با لحن احتیاط آمیزی که سعی می کرد به آن جنبه شوخی و مطایبه بدهد، درحالی که نیم نگاهی به من داشت، خطاب به رضی مزه پراند:
ـ آقا مهندس، یا حالش از این دیزی سرایِ بی قواره به هم خورده... یا دلش به حال من بدبخت سوخته که دارم صد کیلو برنج بی زبان را مفت مسلم به باخت می دهم.
هر دو مرد به نحوی ساختگی خندیدند. پیدا بود غرورشان اجازه نمی دهد که من با آن نارضایتی آنجا را ترک کنم. من البته ناراضی نبودم، فقط از اینکه نتوانستم درست و حسابی از موضوع سر دربیاورم، احساس رضایت بخشی نداشتم. با آنها خداحافظی کردم و تا رفتم از چهار چوب در خروجی بیرون بزنم ناگهان پسرکی سرآسیمه و نفس زنان به درون پرید و درست مقابل من از حرکت شتابنده ای که داشت بازایستاد. با آن پیت حلبی، توبره کفش های جورواجور، و کیسه جعبه های واکس و انواع برس ها، کاملاً آشنا به نظر می رسید. او کسی جز فریدون، همان پسرک واکسی نبود بی اختیار لبخند زدم. واکنش من، او را که گویی لال شده بود به خود آورد. ناگهان هر آنچه را که در دست داشت و به گردن و شانه ها آویخته بود به زمین انداخت و با جهش به جلو، دست هایم را در دستانش رفت و مشتاقانه گفت: «آقا شما حالتان خوبه؟... صد هزار مرتبه شکر... چقدر دعا کردم...»
رضی که حال او را دریافته بود، فوراً بساطش را برداشت و در زاویه مناسبی پشت میز دخل گذاشت. من او را با خود به طرف میزی بردم و هر دو، روی یکی از نیمکت ها کنار یکدیگر نشستیم، حاجی بیوک و رضی هم با علاقه آشکاری که در نگاه و رفتارشان دیده می شد، آمدند و آن سوی میز، روی نیمکت مقابل نشستند. حال و احوال فریدون را که پرسیدم، گفت: «همه ش دعا می کردم که آن روز از دست ممدشیلنگ و دار و دسته ش در رفته باشی.»
ـ آن روز؟!...

نظرات کاربران درباره کتاب خانه پریان