فیدیبو نماینده قانونی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دانشگاهی که بود...
تأملاتی درباره دانشگاه، دانشگاهیان و دانشجویان

نسخه الکترونیک کتاب دانشگاهی که بود... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دانشگاهی که بود...

امروزه جامعه ما نیز به‌هیچ‌عنوان با جامعه ابتدای انقلاب و از آن بیشتر، با جامعه ایرانِ ابتدای قرن، قابل‌مقایسه نیست. ورود دانشجویان و دانش‌آموختگان دانشگاهی و به‌ویژه زنان تحصیلکرده به مدارهای اجتماعی این جامعه، آن را به‌شدت دگرگون کرده است. هرچند ممکن است این دگرگونی، خود سبب بروز آسیب‌هایی شده و یا به‌ زمینه‌ای برای بالا رفتن انتظارات و خواسته‌های مردم تبدیل شده باشد، اما این‌ها را نمی‌توان به خودی خود، واقعیت‌هایی منفی تلقی کرد. هنگامی‌که در جامعه‌ای سرمایه فرهنگی افراد بالا می‌رود، هنگامی‌که داشتن علم و دانش و تحصیلکرده بودن (ولو به‌صورت پدیده آسیب‌زده مدرک‌گرایی) تبدیل به یک ارزش می‌شود، به‌هر‌حال، این جامعه دیر یا زود، اهداف و هستی‌شناسی‌های جدیدی را در برابر خویش خواهد گذاشت. در چنین جامعه‌ای نمی‌توان به هر شکل حکومت کرد، پاسخ‌گوی مردم نبود، هر باور نادرستی را به همه تحمیل کرد، به هر نحوی عوام‌فریبی کرد و.... البته شکی نیست که همه این پدیده‌های منفی، در این جامعه مثل همه جوامع دنیا ممکن بوده، هستند و خواهند بود، اما بحث بر سر میزان کارایی و تأثیرگذاری‌های نسبی است.
مطالبی که در این کتاب گرد‌ آمده‌اند، حاصل بیست سال کار مستقیم و تجربه روزمره نگارنده در محیط دانشگاهی به‌عنوان استاد، پژوهشگر و سردبیر مجله‌های علمی در دانشگاه تهران و درگیر شدن با مشکلاتی است که تقریباً همه آن‌ها از آغاز تا پایان این نوشته‌ها وجود داشته‌اند. در این مجموعه، ۴۵ مطلب، شامل ۹ مقاله، ۱۳ یادداشت، و ۲۳ گفت‌وگو و نشست گرد آمده‌اند که در طول سال‌های ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۴، در مطبوعات، گردهمایی‌های علمی، مجله‌های دانشگاهی و... ارائه شده‌اند.

ادامه...
  • ناشر پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دانشگاهی که بود...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار

پیشینه دانشگاه در ایران بیش از تاسیس دانشگاه تهران بوده و به قرن نوزدهم می رسد؛ ازاین رو باید این نهاد را دارای تجربه ای دست کم صدساله دانست. این تجربه­ـ هرچند امروز در بسیاری موارد از آن انتقاد می کنیم ـ ابعاد مثبت و منفی ای داشته است. شاید یکی از مهم ترین ابعاد مثبت نظام دانشگاهی در ایران، ایجاد سرمایه فرهنگی نسبتاً گسترده ای باشد که با پراکنش، به ویژه در سال های پس از انقلاب، از جامعه و کشور ما در برابر بسیاری از خطرهای جهان کنونی محافظت می کند. جوانان، زنان و همه کنشگرانی که تحصیلات دانشگاهی دارند، ولو اینکه این تحصیلات در حد آرمانی نباشند، با گروهی از روش ها، رویکردها و منطق علمی آشنا می شوند که بعدها در زندگی، خواسته یا ناخواسته، بر روابط و دیدگاه هایشان اثر می گذارند. همزیستی دانشجویان با یکدیگر، با استادان و با محیطی که کم وبیش در آن عقلانیت حاکم است ـ ولو اینکه این عقلانیت بسیار آسیب زده یا کمی باشد ـ به هرحال پس از خروج از دانشگاه، سبب می شود که دانشجویان، همان آدم های پیشین نباشند.
ازهمین رو، امروزه جامعه ما نیز به هیچ عنوان با جامعه ابتدای انقلاب و از آن بیشتر، با جامعه ایرانِ ابتدای قرن، قابل مقایسه نیست. ورود دانشجویان و دانش آموختگان دانشگاهی و به ویژه زنان تحصیلکرده به مدارهای اجتماعی این جامعه، آن را به شدت دگرگون کرده است. هرچند ممکن است این دگرگونی، خود سبب بروز آسیب هایی شده و یا به زمینه ای برای بالا رفتن انتظارات و خواسته های مردم تبدیل شده باشد، اما این ها را نمی توان به خودی خود، واقعیت هایی منفی تلقی کرد. هنگامی که در جامعه ای سرمایه فرهنگی افراد بالا می رود، هنگامی که داشتن علم و دانش و تحصیلکرده بودن (ولو به صورت پدیده آسیب زده مدرک گرایی) تبدیل به یک ارزش می شود، به هر حال، این جامعه دیر یا زود، اهداف و هستی شناسی های جدیدی را در برابر خویش خواهد گذاشت. در چنین جامعه ای نمی توان به هر شکل حکومت کرد، پاسخ گوی مردم نبود، هر باور نادرستی را به همه تحمیل کرد، به هر نحوی عوام فریبی کرد و.... البته شکی نیست که همه این پدیده های منفی، در این جامعه مثل همه جوامع دنیا ممکن بوده، هستند و خواهند بود، اما بحث بر سر میزان کارایی و تاثیرگذاری های نسبی است. این نکته را باید جنبه مثبت دانشگاه در ایران دانست، اما در کنار این جنبه مثبت، دانشگاه های ما جنبه های منفی زیادی داشته اند که آن ها را باید نتیجه صوری گرایی و تقلید مکانیکی ای دانست که از ابتدای تاسیس نهادهای دانشگاهی تلاش شد از فرهنگ اروپایی و نظام دانشگاهی در آن کشورها، در ایران انجام شود. این تقلید، شکل کاملاً صوری ای داشت وگرنه نفس تقلید و استفاده از تجربه دیگران برای تاسیس نهادهای جدید، نه تنها منفی نیست، بلکه همیشه در نظام های فرهنگی چنین بوده است. افزون بر این، تقلید، حتی به صورت مکانیکی نیز درست انجام نشد، زیرا مسیر تحول آکادمی در غرب را دنبال نکرد. امروزه دانشگاه های اروپایی و امریکایی و به طورکلی دانشگاه های توسعه یافته در همه جهان ازجمله در کشورهای توسعه یافته نوظهور آسیایی نظیر چین، هند، و آسیای جنوب شرقی، توانسته اند دانشگاه های خود را به صورت گسترده ای با نظام جهانی آکادمیک هماهنگ کنند؛ درحالی که ما در این زمینه بسیار عقب بوده و تنها به دنبال حفظ نوعی جامع بودگی دانشگاهی هستیم که به ابتدای قرن بیستم تعلق دارد و از آن بیشتر، به دنبال ایجاد و ترغیب نوعی نخبه گرایی ازیک سو و نوعی صوری گرایی، مدرک گرایی، و کمی گرایی در همه فعالیت های دانشگاهی از سوی دیگر هستیم؛ از تعداد رشته ها و درس ها گرفته، تا تعداد کتاب های دانشگاهی، از تعداد دانشجویانمان گرفته تا پراکنش دانشگاه ها، از ایجاد تخصص هایی که هیچ دردی را از جامعه ما برطرف نمی کنند، تا تربیت بدنه آموزشی نامناسبی که در سطح تدریس نیستند و خود برای درک دانشگاه و جهان آکادمیک در کلیت آن، دچار مشکل هستند.
ما به تمام این مشکلات، پرسمانی را نیز افزوده ایم که به خودی خود، درست است و آن، بومی کردن علوم اجتماعی و انسانی است که امروزه در حوزه های نظری در سراسر جهان مطرح است، اما دیدگاه ما در این زمینه بسیار تنگ نظرانه و انفرادجویانه است و به همین دلیل، شانس مان برای موفقیت در این زمینه اندک است. بومی گرایی تنها در شرایطی ممکن است که ما به جای تلاش برای قرار دادن خود در برابر و ضد آکادمی های دیگر، دست در دست آن ها، همکاری های بین رشته ای و بین دانشگاهی را سازماندهی کنیم و انتقال دانشجو و استاد و تجربه و برنامه های مشترک آموزشی و پژوهشی را تعریف و اجرا کنیم. نتیجه این امر نه تنها به وجود آمدن تدریجی نظریه های بومی و محلی خواهد بود، بلکه این نظریه ها را با نظریه های جهانی پیوند زده و ما به همان روندی می رسیم که سال ها است برخی از انسان شناسان از آن دفاع می کنند، یعنی «جهان محلیت»(۱) در علوم انسان و اجتماعی که کاملاً قابل دفاع و قابل اجرا است.
مطالبی که در این کتاب گرد آمده اند، حاصل بیست سال کار مستقیم و تجربه روزمره نگارنده در محیط دانشگاهی به عنوان استاد، پژوهشگر و سردبیر مجله های علمی در دانشگاه تهران و درگیر شدن با مشکلاتی است که تقریباً همه آن ها از آغاز تا پایان این نوشته ها وجود داشته اند. در این مجموعه، ۴۵ مطلب، شامل ۹ مقاله، ۱۳ یادداشت، و ۲۳ گفت وگو و نشست گرد آمده اند که در طول سال های ۱۳۸۴ تا ۱۳۹۴، در مطبوعات، گردهمایی های علمی، مجله های دانشگاهی و... ارائه شده اند. از لحاظ روش، این کتاب همچون بسیاری دیگر از کتاب های نگارنده، از رویکردی خاص پیروی می کند که رویکرد دخالت جویانه علوم اجتماعی در واقعیت زنده و پویای اجتماعی در یک زمینه خاص است. درحقیقت، روش های نوشتاری همچون مقاله و به ویژه یادداشت و گفت وگو، روش هایی هستند که یک پژوهشگر یا نویسنده و کنشگر فکری می تواند از طریق آن ها به سرعت در واقعیت اجتماعی برای بهبود بخشیدن به آن و برای پاسخ دادن به نیازهایی که افکار عمومی و تخصصی به نظریه های ما دارند، وارد عمل شود. به ویژه در عصری که انقلاب اطلاعاتی، سرعت مبادله اطلاعات و تحلیل ها را بی نهایت بالا برده است. این روش، به هیچ رو نافی روش های دیگری همچون نگارش کتاب ها و رساله های دانشگاهیِ ساختارمند نیست و نگارنده خود، کتاب های بسیاری را نیز به آن روش، تالیف و ترجمه کرده است که ده ها سال است به عنوان کتاب های مرجع در دانشگاه های کشور تدریس می شوند و بی شک، در آینده نیز چنین خواهد کرد، اما مشکلات جامعه ما به حدی هستند و نیاز به دخالت اجتماعی به اندازه ای است که این رویکرد ـ یعنی دخالت سریع در اندیشه اجتماعی به منظور ارائه پاسخ نظری به موانع عملی ـ کاری است که برای ما هم یک رسالت و وظیفه است و هم بخشی ـ به نظر من ـ اساسی از دانشی که می توانیم تولید کنیم و سهمی که می توانیم در ایجاد دانشی جهانی (در سطح محلی) داشته باشیم.
در این روش، کمتر به دنبال پیروی از روش های علمی هنجارمند در متون تخصصی هستیم؛ به جز در گروهی از مقاله های علمی ـ پژوهشی که در آن ها موازین دقیق و اثبات گرایانه به طور کامل رعایت شده اند. در واقع این یادداشت ها و گفت وگوها به دنبال آن نیستند که دیدگاه های نگارنده را ثابت کنند و یا علم او را در برابر علم های دیگر در نسبتی بالا تر قرار دهند، بلکه براساس شیوه ای مداخله گرانه عمل می کنند که در رابطه با مخاطبان متخصص و نخبه جامعه، به سرعت و با بیشترین توان ممکن بر واقعیت اجتماعی تاثیر بگذارند. متاسفانه در دانشگاه های ما در حوزه علوم انسانی و اجتماعی، بهایی به این گونه کارها داده نمی شود و درنتیجه، جامعه ما نیز چندان بهایی به متخصصان علوم اجتماعی و انسانی نمی دهد (جز در مواردی استثنائی)، زیرا شاهد این است که آن ها در شرایطی که بحران های بی شمار، جامعه ما و نیز جهان کنونی را دربر گرفته اند، تنها به نوشتن مقاله هایی در مجله های دانشگاهی برای یکدیگر مشغولند تا امتیازهای دانشگاهی (و درواقع صنفی) بگیرند و به واقعیت هایی که در اطرافشان می گذرد ـ حتی در دانشگاه های خودشان ـ توجهی ندارند. این امر خود، به دلیل سیاست گذاری های نادرست مرکزی بوده است؛ اینکه دانشگاه های ما به خیال خود و باز با حرکت از همان صوری گرایی و کمی گرایی، همواره به استادان هشدار می دهند که از «ژورنالیسم» بپرهیزند و کار خود را به دانشگاه و کار علمی «جدی» محدود کنند. در این میان، کمتر کسی یافت می شود که بپرسد، در برابر سنت مداخله گری که از وبر تا مارکس، از دورکیم تا آرون، از پارک تا بوردیو و از جویت باتلر تا نوام چامسکی و صدها نام دیگر در سراسر تاریخ علوم اجتماعی و انسانی، اصلِ رسالت دانشگاهیان در این حوزه ها را در همین رفتارهای اجتماعی آن ها دیده اند و نه در یک کار تخصصی در سطح مجله ها و مجامع بسته دانشگاهی، چه می گویند. به هرحال نگارنده در پی آن بوده و هست که از این منطق خارج شود و خروجش از آن نه تنها تضادی با مشارکتش به عنوان فردی دانشگاهی در نظام دانشگاهی ایران و جهان نداشته است، بلکه در بسیاری موارد سبب شده است که این مشارکت نیز معنادارتر شود. خوشبختانه ـ اگر رویکردهای کمی گرا را کنار بگذاریم ـ ما در طول سال های اخیر توانسته ایم حضوری پررنگ در جامعه دانشگاهی ایران و نیز در محافل دانشگاهی جهان داشته باشیم و بحث هایی جدی را ازجمله در حوزه بومی گرایی نظریه و نظریه های جهان محلی پیش ببریم که در کتاب هایی دیگر منتشر خواهند شد.
در پایان، لازم است از دوستان و همکاران عزیزی که در پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی به انتشار این کتاب یاری رسانده اند، به ویژه از دکتر جبار رحمانی و همکاران ایشان تشکر کنم. روشن است که ما برای پذیرش هر نقدی در راستای بهبود کارمان آماده ایم، درعین حال که «شبه نقد»هایی که همچون همیشه بر این کتاب نوشته می شود، هیچ تاثیری در کار و اراده ما برای تداوم بخشیدن به روش دخالت و حضور فعال در نظام های رسانه ای برای کمک به پیشبرد رسالت علوم اجتماعی و انسانی نخواهد داشت. این اراده به ویژه ازآن رو تقویت می شود که امروزه انقلاب اطلاعاتی همه چیز را در این زمینه ـ همچون زمینه های دیگر ـ دگرگون کرده است و ما را وامی دارد که خود را با روش های جدی خوانش، درک و به کارگیری مفاهیم و نوشته ها و استفاده از دانش خود، مورد بازنگری قرار دهیم.



دکتر صدیقی درحال سخنرانی در نخستین کنگره جبهه ملی





آخرین عکس استاد دکتر صدیقی



نمونه دستخط صفحه اول نوشته استاد دکتر صدیقی درباره زندگینامه ابوعلی سینا



یادداشت زنده نام دکتر صدیقی در دفتر یادبود شادروان کریم آبادی در زندان قصر



گوشه ای از مراسم اولین سالگرد درگذشت روان شاد دکتر صدیقی در نهم اردیبهشت ۱۳۷۱ همسر گرانقدر استاد، فرزندان و چند تن از خانم های فامیل



مراسم اولین سالگرد استاد در ابن بابویه و سنگ خارای مزار بر گرد آن دختر ارجمند استاد علی اردلان و دکتر ورجاوند



گوشه ای دیگر از مراسم اولین سالگرد درگذشت استاد و جمعی از شرکت کنندگان



صحنه ای دیگر از مراسم اولین سالگرد درگذشت استاد در ابن بابویه و بر سر مزار

بخش اول: مقاله ها

غلامحسین صدیقی: الگویی برای اخلاق و دانش اجتماعی(۲) (۱۳۷۰-۱۲۸۴)

بحران علوم اجتماعی و الگوی اخلاقی
معمولاً رسم بر آن است که شاگردان از استادان خود قدردانی می کنند؛ استادهایی که دین بزرگی بر گردن آن ها داشته اند، عمری را با آن ها گذرانده اند و این تجربه زیسته را می توانند در اندیشه و حافظه خود بازسازی کنند. این امر همواره افتخاری برای شاگردان است که به این وسیله اندکی از دین و وظیفه ای را که در برابر تربیت کنندگان خود احساس می کنند، جبران کنند. با این وصف، متاسفانه من هرگز شانس و افتخار نداشته ام که شاگرد دکتر صدیقی و حتی شاگردِ شاگردانی باشم که وی تربیت کرد و به استادهای نسل دوم علوم اجتماعی ایران تبدیل شدند. ما درواقع به نسل سوم جامعه شناسان و انسان شناسان ایرانی تعلق داریم که رابطه مان با دکتر صدیقی، رابطه ای ذهنی و حتی شاید بتوان گفت، اسطوره ای و افسانه ای بوده است، اما چه کسی گفته است که اسطوره ها و افسانه ها «حقیقت» ندارند و وقایع و حوادث را باید بر آن ها برتری داد؟ برعکس اسطوره ها به یک معنا حقیقی تر از حقایق بوده اند، زیرا توانسته اند از صافی تاریخ عبور کنند، ذهن انسان های نسل هایی متمادی را درون خود جذب کرده و آرزوها و توانایی های تحقق یافته و یا تحقق نایافته آن ها را در روشنی روایت های خود متبلور کنند؛ تصویر صدیقی به گونه ای که به ما نسل سومی ها رسیده است، چندین مولفه را برجسته می کند، مولفه هایی که نه تنها واقع شده و حقیقی بوده اند، بلکه بیشتر از آن، به گونه ای از صدیقی یک افسانه و اسطوره موثر و یک الگوی پیوسته نیز ساخته اند؛ صداقت و درستی اخلاقی در مقام نخست، و دغدغه و نظم علمی در مقام دوم، اما در پیوندی تفکیک ناپذیر؛ ناممکن بودن علم بدون اخلاق و اخلاق بدون علم.
امروزه بر کسی پوشیده نیست که علوم اجتماعی در ایران شرایطی بحرانی را می گذراند و وظیفه ما این است که تلاش های گسترده و صادقانه را قدر بشناسیم و خود نیز تلاش کنیم تا حاصل کار آن ها از بین نرفته و یا در پریشانی ها، سرگردانی ها، بی تدبیری ها و غرض ورزی ها فنا نشود. صدیقی در شرایطی بی اندازه مشکل و با کوششی توان فرسا، توانست نطفه این علوم را از یک واحد درسی جامعه شناسی در چارچوب دانشکده ادبیات و علوم انسانی به یک دانشکده بزرگ تبدیل کند که خود منشا صدها موسسه بزرگ و کوچک و هزاران استاد و دانشجو در رشته های گوناگون علوم اجتماعی شد، و یاد کردن از او به عنوان پدر جامعه شناسی ایران، بدون شک هیچ مبالغه ای را دربر ندارد و شاید این قدردانی از زبان یکی از شاگردان نسل سوم علوم اجتماعی ایران، از مردی که هرگز او را ندیده است، بهترین شاهد این مدعا باشد.
امروزه علوم اجتماعی ما در بحران است و این بحران در چندین سطح قابل مشاهده است؛ سطح دانشجویانی که از انگیزه و در بسیاری موارد، از توانایی های لازم برای دانش آموختن در مورد این علوم برخوردار نیستند؛ سطح کادر دانشگاهی که در بسیاری موارد در موقعیت هایی بسیار بالاتر از بضاعت های علمی خود قرار گرفته اند و هیچ تلاشی نیز برای جبران این امر و رساندن خود به سطحی قابل قبول انجام نمی دهند؛ سطح ادبیات علمی که کمتر اثری در آن ها از آن همه دغدغه ها، سخت گیری ها و احترامی که صدیقی برایشان قائل بود، دیده می شود، به گونه ای که مجله های علمی و انتشارات دانشگاهی ما در این حوزه به اندازه ای ضعیف و سست هستند و این امر به اندازه ای روشن بوده و همگان از آن آگاهند که نیازی به تشریح امر در این مجلس دیده نمی شود؛ و سرانجام در سطح عدم حضور گسترده ما در حوزه بین المللی در این عرصه، ولو برای شناخت و شناساندن مسائل اجتماعی کشور خویش و بدتر از آن، چشم دوختن به دست دیگران برای آنکه در این امر جایگزین ما شوند.
به گمان من، ما در همه این موارد، از منابع بی شمار و راه حل های گره گشایی برخوردار هستیم؛ سرزمین ما دارای تاریخی چندهزارساله، ادبیات کلاسیک و معاصری بی نظیر و پیشینه و گنجینه های انسانی ای همچون صدیقی، و بسیاری از استادانی است که امروزه در گوشه ای به حال خود رها شده اند، اما کافی است به آن ها بازگردیم و براساس این ریشه ها، و البته با بهره گرفتن از دانش روز، توشه راه درازی را که برای بازسازی این علوم به آن نیاز داریم، تهیه کنیم.
بنابراین، بحران با وجود حقیقی بودن و شدت داشتنش، ناگزیر و چاره ناپذیر نیست، و من در بخش دوم سخنانم تلاش می کنم دست کم یکی از این راه ها را پیشنهاد کنم، اما پیش از این کار، برای آنکه صحبت هایم تنها به یک گفتار نظری و خشک، محدود نباشد، از زبان مولانا، یکی از نادرترین و استثنائی ترین منابع تاریخی و معنوی مان و این گنج بی پایان اندیشه و زیبایی ، سرگشتگی و ندانم کاری کنونی مان و این نکته را که ما بزرگان، و دانش و توانایی های خود را فراموش کرده و همواره نزد بیگانگان، در جایی به جز جایی که باید باشیم، به دنبال حقیقت هستیم، و حتی آنچه را در نزد بیگانگان می آموزیم، اغلب نمی توانیم به دلیل بی اخلاقی هایمان محقق و شکوفا کنیم، در قالب غزلی از غزلیات شمس تشریح می کنم.

ای قوم به حج رفته، کجایید، کجایید؟
معشوق همین جاست، بیایید، بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟

گر صورت بی صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یکبار از این خانه بر این بام برایید

آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجه آن خانه نشانی بنمایید!

یک دسته گل کو، اگر آن باغ بدیدیت؟
یک گوهر جان کو، اگر از بحر خدایید؟

با این همه آن رنج شما گنج شما باد!
افسوس که بر گنج شما، پرده شمایید.

علوم اجتماعی در ایران و در همه جای جهان، حاصل سیری تاریخی بود که پس از گذاری از اندیشه هند و ایرانی، یونانی ـ رمی، مسیحی ـ یهودی و سرانجام، اسلامی در اروپای غربی قرن نوزدهم به ثمر نشست و بسیاری از بزرگان این علم در سراسر جهان ـ ازجمله دکتر صدیقی ـ توانستند این علوم را در آن دیار بیاموزند؛ همچنان که ما نیز دانش آموخته همان دیاریم، اما آنچه صدیقی را برجسته می کند، ایران دوستی و عشقی است که به بومی کردن این علم و بنیان گذاری آن در ایران و تربیت ایرانی هایی داشت که بتوانند رسالت بزرگ شناخت این آب و خاک را برعهده بگیرند و دیگر نیازی نداشته باشند که برای درک و فهمیدن خویش، دست به دامان دیگران شوند و به این وسیله تحقیر خود و میهن خود را بپذیرند. صدیقی خود را وقف این تلاش آموزشی کرد؛ وقف اینکه یک اسطوره و یک افسانه، نه در معنای چیزهای دست نیافتنی و خیالی، بلکه در معنای چیزهای دردسترس و حقیقی، بسازد: اسطوره یکپارچگی اخلاق و دانش. بی گمان، دلیل بیماری و بحران کنونی در علوم اجتماعی، جدایی این دو ـ اخلاق و دانش ـ و دور شدن و فاصله گرفتن بیش از پیش آن ها از یکدیگر است.
علوم اجتماعی در کشور ما بیمار است و هرچند باید تلاش هایی را که استادان ما و شاگردان دکتر صدیقی در طول چهل سال گذشته انجام داده اند و توانسته اند این علوم را تا امروز در سخت ترین شرایط، زنده نگه دارند، قدر بدانیم، اما باید اعتراف کنیم که از الگوی افسانه ای صدیقی بسیار فاصله گرفته ایم؛ چه در دغدغه علمی مان و چه در نظم و راست کیشی رفتارهایمان؛ و این بیماری بزرگی است که گریبانمان را گرفته است.
ازهمین رو به گمان من، راه چاره، بازگشت به چنان منابعی است؛ بازگشت به سرچشمه های تاریخی و انسانی ای که بتوانند نوعی «اخلاق علوم اجتماعی» را نخست، در رفتارهای شخصی ما و در زندگی روزمره دانشگاهی و علمی مان، و سپس، در قالب یک نهاد، سند و یا یک متن، رسمیت ببخشند. امروزه در بسیاری از دانشگاه ها و یا انجمن های علمی جهان، چنین فرایندی تحقق یافته است. در بسیاری از نقاط جهان «کمیته های اخلاق و دانش» تشکیل شده اند و در چارچوب های کلی و یا در چارچوب یک علم خاص تلاش می کنند محیط را سالم سازی کرده و زمینه رشد و شکوفایی علمی را فراهم کنند. ما نیز نیاز به چنین بنیاد و نهاد، یا دست کم چنین سندی داریم که می توان نامی چون «میثاق اخلاق علوم اجتماعی» یا نامی مشابه بر آن گذاشت و یا حتی نهادی که با نام دکتر صدیقی بر پا شود و تلاش کند به نوعی پیوند اخلاق و دانش را در این علوم، بار دیگر برقرار کند؛ نهاد و سندی که میان کنشگران این علم، پیوستگی، وابستگی، همبستگی، دلسوزی، گشاده رویی، گشاده فکری، و گشاده دستی ایجاد کند و بتواند دست کم اندکی از دین بزرگی را که ما به آن مرد بزرگ، به آن افسانه و اسطوره ای که هنوز شانزده سال پس از درگذشت مادی اش در دل و ذهن همه ما حضور معنوی دارد و زنده است، ادا کنیم.
سخنان خود را با شعری از مولانا به پایان می برم و گمان می کنم اگر دکتر صدیقی امروز زنده بود، حق داشت با لحن سخت گیرانه و درعین حال دلسوزانه ای که از او شناخته ایم، همه کسانی را که سنگ وی را بر سینه می زنند، خطاب قرار داده و چنین بگوید:

حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن، هم خانه را ویرانه کن
وانگه بیا، با عاشقان همخانه شو، همخانه شو

رو، سینه را چون سینه ها، هفت آب شو، از کینه ها
وانگه شراب عشق را پیمانه شو، پیمانه شو

باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی
گر سوی مستان می روی، مستانه شو، مستانه شو

آن گوشوار شاهدان، هم صحبت عارض شده
آن گوش و عارض بایدت، دردانه شو، دردانه شو

چون جان تو شد در هوا، زافسانه شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان، افسانه شو، افسانه شو.
(...)
تصاویر



زنده نام دکتر صدیقی در دوران جوانی



دکتر صدیقی در کنار بزرگانی چون گاندی و نهرو در کنفرانس ملل آسیایی در هند





دکتر صدیقی در کنار دیگر اعضای شورای دانشگاه تهران در لباس استادی

چشم انداز فرهنگ عمومی و نظام دانشگاهی در ایران و جهان(۳)

با وقوع انقلاب اطلاعاتی و به وجود آمدن جهان شبکه ای که امروزه در آن زندگی می کنیم، هرچند درباره پیامدها و اشکال این انقلاب و اصولاً تفسیر آن و مختصات جهان شبکه ای اختلاف نظرهای زیادی میان اندیشمندان وجود دارد ، دست کم در یک مورد، اجماع هست و آن اینکه همچون انقلاب های بزرگ فناورانه پیشین در تاریخ انسانیت (انقلاب نوسنگی و انقلاب صنعتی) این بار نیز باید در انتظار دگرگونی های بی شماری در ساختارها و مفاهیم و روابط اجتماعی باشیم؛ ازهمین رو به باور ما، نظام های مربوط به فرهنگ عمومی و مفهوم دانشگاه درحال دگرگون شدن هستند و به زودی در سیمایی کاملاً جدید با آن ها روبه رو خواهیم شد. احتمالاً این حرکت که هم اکنون نیز آغاز شده است، در سال های آتی شتاب بیشتری به خود می گیرد و هر اندازه موانع دنیای پیش از انقلاب اطلاعاتی، ازجمله موانع سیاسی، مدیریتی و اجتماعی مبتنی بر ساختارهای پیشین، مقاومت کمتری از خود نشان دهند و رو به ضعف بیشتری بروند، ساختارهای جدید، زودتر جایگزین آن ها خواهند شد. نگاهی به تجربه انقلاب های پیشین نشان می دهد که هرچند این روند، تدریجی خواهد بود، اما می توان انتظار داشت که در این انقلاب، نسبت به انقلاب پیشین، شاهد شتاب بیشتری باشیم، کما اینکه این انقلاب با فاصله کمتری از انقلاب صنعتی رخ داده و پیامدهای آن بسیار زودتر درحال نمایان شدن است. هدف ما در این مقاله، ترسیم طرحی اولیه از فرهنگ عمومی است که با تمرکز یافتن آموزش در نظام دانشگاهی در سال های آتی همراه خواهد بود. هرچند بخش مهمی از این تغییرات، هم اکنون آغاز شده، اما هنوز گستره وسیعی نیافته است. استدلال کلی مقاله این است که ساختارهای عام جامعه اطلاعاتی، گرایش به بالا بردن سرمایه فرهنگی را به شدت افزایش می دهند، اما به همین میزان نیز اولاً، تنش ها و خطرهای ناشی از این افزایش را در قالب بالا بردن ظرفیت ها و امکان بالقوه بروز خشونت های شدیدتر و غیرقابل کنترل تر در انباشت های جمعیتی واقعی و مجازی گسترده تری بالا می برند و ثانیاً، به صورتی متقارن، حوزه علمی را به ایجاد تمرکز بیشتر بر نخبگان محدودی می کشانند که باز هم در سطح نظام دانشگاهی بروز خواهد کرد، اما این بار در قطب مخالف و با خطر قطبی شدن جامعه و نخبه گرایی شدید در آن، که با افزایش اختلاف در سرمایه های فرهنگی و اقتصادی همراه بوده و می تواند گرایش های آمرانه را تقویت کند و دستاوردهای دموکراتیک را از میان برده، یا به شدت کاهش دهد.

واژگان کلیدی: انقلاب اطلاعاتی، جهان شبکه ای، جهانی شدن، سرمایه فرهنگی، علم، فرهنگ عمومی، نظام دانشگاهی
تحول فرهنگ عمومی در جهان، و ایران
فرهنگ عمومی(۴) را می توان به طور بسیار کلی و در زبانی که از لحاظ نظری باید آن را بر نظریه «سرمایه» پیر بوردیو (۱۹۶۴ الف، ب) استوار کرد، سطحی از انباشت فرهنگی و ساختارهایی از عادت واره های(۵) اجتماعی تعریف کرد که در یک جامعه مفروض و در زمانی مشخص، گسترش زیادی داشته باشند؛ برای نمونه اگر ابتدای قرن بیستم را در کشوری همچون ایران درنظر بگیریم، باید آن را کشوری روستایی ـ عشایری با سطح پایینی از سرمایه فرهنگی که عمدتاً در مردان تمرکز داشت، دانست. درعین حال همین جامعه ابتدای قرن، نخبگانی داشت که در اقلیتی محض بوده، در شهرها و در اقشار مرفه دیده می شدند که سطح بالاتری از سرمایه فرهنگی را در خود داشتند.
برای درک شرایطی که امروزه در آن به سر می بریم، بهتر است ابتدا نگاهی به چارچوب جهانی بیندازیم و سپس به مورد ایران برگردیم.
پس از شکل گیری دولت های ملی در اواخر قرن نوزدهم در کشورهای توسعه یافته و به دنبال آن ها، در طول قرن بیستم در کشورهای درحال توسعه، دولت ها چه به صورت واقعی و چه به صورت نمایشی، در پی آن بودند که مشروعیت سیاسی خود را از مفهوم برساخته ای به نام «ملت» کسب کنند؛ ـ یعنی مجموعه ای از مردم که در یک پهنه سیاسی زندگی می کنند ، درحالی که در اکثر قریب به اتفاق موارد، چنین هویت و آگاهی ای نزد کسانی که «ملت» نامیده می شدند، وجود نداشت؛ برای نمونه در قرن نوزدهم در اروپا با استفاده از رومانتیسم و یک نهضت ادبی تلاش شد که ساختارها و قالب های این هویت در مردم ایجاد شود. در این حالت، فرهنگ عمومی یکی از مهم ترین ابزارهای ملت سازی (موسلن، ۲۰۰۸؛ تیائو پواون، ۲۰۰۷) به شمار می آمد. مردم بیشتر از هر چیز، زمان و فضای زندگی خود را در ساختارهای روزمرگی می گذراندند و درنتیجه با هدایت کردن، شکل دادن و کنترل و نظارت بر این روزمرگی، امکان استفاده از آن به مثابه پایه ای برای ایجاد هویت ملی فراهم می شد.
سیاست های فرهنگی دولت های ملی بر همین اساس تنظیم شدند. نخستین عملی که باید انجام می شد، خارج کردن فرهنگ از تعریف اشرافی و نخبه گرایانه ای بود که در انگلستان ویکتوریایی بر آن تاکید می شد. فرهنگ در معنای «فرهنگ» متعالی، یعنی داشتن سطح بسیار بالایی از سلایق زیباشناسانه و سرمایه های فرهنگی تحصیلی، خانوادگی، هنری، و... که تنها در اقشار محدودی از جامعه و در آموزش و پرورشی که باید از سنین کودکی آغاز می شد و بسیار پرهزینه بود، قابل تصور بود. به این ترتیب نباید شگفت زده شد که در طول قرن بیستم اغلب هنرمندان، نویسندگان و نخبگان فرهنگی به رسمیت شناخته شده (و نه کسانی که همچون فوویست ها، امپرسیونیست ها و غیره، حاشیه ای قلمداد می شدند) افرادی با ریشه بورژوایی یا اشرافی بودند که اغلب ثروت زیادی داشتند و درنتیجه می توانستند بخش زیادی از وقت و سرمایه اقتصادی شان را صرف پرورش سلایق هنری، زیباشناسانه و فرهنگی خود کنند؛ رفتن به اپرا، یا موزه، یا خریدن کتاب و سایر آثار هنری به شدت در گروه های کوچکی از نخبگان ثروتمند شهری محدود بود. در این شرایط، تمام چیزهای دیگری که به چنین فرهنگی شباهت داشت، اما جزئی از آن به حساب نمی آمد ـ از رقص و آواز و قصه ها گرفته تا نمایش های خیابانی و سالن های نمایش مردمی ـ با عنوان «فلکلور» یا «فرهنگ عوام» تحقیر می شد. گاهی نیز برخی از هنرمندان در هر دو زمینه کار می کردند؛ برای نمونه موتزارت هم اپرای «عروسی فیگارو» را می ساخت و هم «اپرای مردمی(۶)» نظیر «فلوت سحرآمیز» را، ولی این دو کاملاً از هم جدا شمرده شده، نخستین آن ها تحسین شده و دومی کاری در سطح سبک معرفی می شد.
انقلاب فرانسه و پس از آن، سایر انقلاب ها و سیاست گذاری های فرهنگی دولت های ملی، این وضعیت را به طور کامل در قرن نوزدهم و بیستم تغییر دادند؛ به گونه ای که جدایی میان اثر هنری «نخبه» و «مردمی» زیر سوال رفت. در اینجا همان مثال موتزارت گویا است، چنان که امروزه کسی تفاوتی ارزشی از لحاظ اجتماعی میان دو اپرایِ یادشده نمی گذارد و سرگذشت آفرینش آن ها به طور کامل فراموش شده است. اما انقلاب، برای این کار نیازمند تبدیل شدن «مردم» به «ملت» بود. بخشی از این فرایند با ایجاد ساختارهای ذهنی سیاسی، برای مثال با ابداع و تقویت مفاهیمی همچون «حافظه تاریخی» و «سرنوشت تاریخی»، به وجود می آمد، اما بخشی دیگر باید در سطح روزمرگی، مدیریت اوقات فراغت مردم، و سلیقه های هنری و اجتماعی آن ها به وجود می آمد و برای این کار لازم بود که مردم، ابزارهای چنین تحولی را داشته باشند؛ استفاده از هنر، علم و سایر سرمایه های فرهنگی نیاز به ابزارهایی داشت که باید در فرایندهای آموزشی به مردم منتقل می شدند (نورا، ۱۹۹۲-۱۹۸۴). این امر نیازمند ایجاد نظام های آموزشی سازمان یافته ای بود که در همه سطوح پیش از انقلاب نیز وجود داشتند، اما تقریباً به طورکامل، در اختیار اشرافیت و کلیسا، یعنی دو نهاد اصلی جامعه پیش از انقلاب، بودند. دانشگاه های بزرگ جهان اگر از پیشینه های باستانی در آسیا (برای مثال جندی شاپور در نیمه قرن سوم میلادی) یا در اروپا (برای مثال آکادمی های یونانی در سده های پنجم و چهارم پیش از میلاد) بگذریم، همگی پیشینه ای بسیار طولانی تر از دولت های ملی داشتند؛ برای نمونه دانشگاه بولونیا در ایتالیا در سال ۱۰۸۸ میلادی، دانشگاه پاریس در ۱۱۵۰، دانشگاه آکسفورد در ۱۱۶۶، به وجود آمده بودند و در اختیار کلیسا ها و اشرافیت اروپایی بودند. حتی گروه جدید دانشگاه های اروپایی و امریکایی مانند هاروارد (۱۶۳۶) و ییل (۱۷۰۱) نیز قدیمی تر از دولت ملی بودند، اما همین دانشگاه ها و بسیاری دیگر ازجمله استانفورد (۱۸۹۱)، جانز هاپکینز (۱۸۷۶)، کارنل (۱۸۱۵)، شیکاگو (۱۸۹۲)، و برکلی (۱۸۶۶)، همگی به ایجاد دولت ملی مربوط می شدند. این درحالی بود که دولت ملی به ویژه در اروپا، برخلاف امریکا که هم زمان جامعه امریکایی را نیز تاسیس می کرد، بیشتر در پی آن بود که دانشگاه ها و سیستم مدارس را از آن خود کرده و به عبارتی آن ها را سکولار کند، تا اینکه لزوماً سیستم های جدیدی به وجود بیاورد. این امر به ویژه در سطح نظام دانشگاهی که دانشگاه های زیادی پیش از شکل گیری دولت ملی وجود داشته و فعال بودند، صادق بود، درحالی که در سطح مدارس عمومی متوسطه و ابتدایی، کار بسیار گسترده تر بود و لازم بود سرمایه گذاری های گسترده ای برای ساختن مدرسه ها و تربیت معلم برای آن ها و ایجاد امکانات مادی برای رهاشدن کودکان از کار و رفتن آن ها به مدرسه، (اجباری و رایگان شدن مدارس) انجام شود.
به هرحال، سرمایه گذاری های یادشده این هدف اصلی را دنبال می کردند که مردم بتوانند از ابزارهای لازم برای استفاده از فرهنگ و به دست آوردن سرمایه های فرهنگی، توانایی درک و لذت بردن از هنر و آثار هنری و بالا بردن دانش خود برخوردار شوند؛ ازاین رو «باسوادی» تا مدت های بسیار یعنی درعمل، تا نیمه قرن بیستم، هدف اصلی بود. امانوئل تود، تاریخ دان و جمعیت شناس فرانسوی با اتکا بر مطالعات تاریخی بی شماری نشان می دهد که چگونه فرایند باسوادی با فرایند دموکراتیزه شدن نظام های سیاسی و ثبات یافتن آن ها ارتباط مستقیم داشته است و به همان اندازه که سواد افزایش یافته، قابلیت بهره برداری از سرمایه های فرهنگی افزایش یافته، موقعیت و جایگاه فرهنگ عمومی در جوامع تغییر کرده و درنتیجه سیستم های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی نیز ناچار به انطباق دادن خود با آن بوده اند (تود، ۲۰۰۹: ۴۵-۴۴).
در این زمینه دنبال کردن نظام جهانی در طول دویست سالی که از عمر دولت های ملی می گذرد، نشان می دهد که ابزارهای فرهنگی موردنیاز ازجمله ابزارهای فرهنگی ـ فناورانه (نگاه کنید به تحول این ابزارها از روزنامه و کتاب تا رایانه و اینترنت و شبکه) همواره نیاز به سرمایه های بیشتری را ایجاب می کردند. در قرون وسطا اینکه همه کس بتوانند بخوانند، بیشتر به یک شوخی شباهت داشت، اما امروزه نه تنها بی سوادی نوعی «ننگ» به شمار می آید و هرکس گرفتار آن باشد، تلاش می کند پنهانش کند، بلکه داشتن آشنایی به بیش از یک زبان، تبدیل به شرط اصلی برای توانایی زندگی کردن و استفاده از سرمایه های فرهنگی در بسیاری از جوامع انسانی شده است. حتی در جوامعی که «عقب افتاده» به نظر می رسند، اکثریت قریب به اتفاق افراد، علاوه بر زبان محلی خود که عموماً گویشی محدود در حوزه ای بسیار کوچک از لحاظ جغرافیایی است، به یک زبان ملی نیز تسلط دارند تا بتوانند نیازهای خود را در زندگی روزمره تامین کنند.
به این ترتیب، در طول دو قرن اخیر، شاهد بالا رفتن سطح فرهنگ عمومی در کل جهان بوده ایم. البته به این نقطه نظر می توان دیدگاهی انتقادی درباره محتوای فرهنگی که به طور عمده حاصل تاثیرپذیری از یک فرهنگ (فرهنگ اروپایی) بوده را وارد کرد، اما این بحثی جداگانه است. واقعیت آن است که به دلایل گوناگون، ولی از همه مهم تر، سلطه یک نظام های خاص اقتصادی (سرمایه داری صنعتی و سپس مالی) و اجتماعی (نیمه لیبرالی یا کاملاً لیبرالی)، فناورانه (انقلاب اطلاعاتی و شبکه ای)، فرهنگی (اروپایی)، و... سبک های زندگی و روزمرگی خاصی در جهان به وجود آمده است که با بالا رفتن سرمایه فرهنگی با محتوای خاصی که آن را در برنامه های درسی نظام های آموزشی ازیک سو، و محتوای فرهنگی رسانه ها از سوی دیگر می بینیم، افزایشی پیوسته داشته است. این امر را می توان در گسترش بی نظیر نظام آموزش ابتدایی در نیمه نخست قرن نوزدهم، تحصیلات متوسطه در نیمه دوم قرن نوزدهم و نیمه نخست قرن بیستم و نظام دانشگاهی در نیمه دوم قرن بیستم مشاهده کرد.
در طول نیم قرن اخیر در بسیاری از کشورهای دنیا، تعداد دانشجویان بیش از ۲۰ تا ۳۰ برابر افزایش یافته است؛ برای نمونه تعداد دانشجویان در فرانسه از ۶۰ هزار نفر در ۱۹۳۸ به بیش از دو میلیون نفر رسیده است (بانک جهانی، ۲۰۰۳). آمار مشابهی را در ایران و بسیاری دیگر از کشورهای درحال توسعه که امکانات مالی چنین گسترشی را داشته اند، نیز دیده ایم که این امر را باید یک جریان یک سویه دانست که لزوماً با بازار کار در ارتباط نیست، زیرا بازار کار به همین میزان ایجاد فرصت شغلی نکرده است؛ بنابراین پدیده بیکاری تحصیلکردگان نه تنها به صورت ساختاری درآمده بلکه شکل جهان شمول نیز یافته است (موسلن، ۲۰۰۵؛ فرایتاگ، ۱۹۹۵).
اما اگر به مورد ایران بازگردیم، باید تاکید کنیم که در طول صد سال اخیر، به ویژه از دهه ۱۳۳۰، تحولات عظیمی در ایران رخ داد که مهم ترین آن ها، بالا رفتن درآمدهای مادی جامعه بود. در طول دهه ۱۳۳۰ افزایش قیمت نفت در بازارهای جهانی و بالا رفتن تولید نفت ایران و ملی شدن آن، سطح درآمدهای ملی را به شکل چشمگیری افزایش دادند. در دهه بعد این افزایش چنان سرسام آور بود که نظام اجتماعی را به طور کامل به هم ریخت و به یکی از دلایل اصلی انقلاب اسلامی تبدیل شد، زیرا جامعه در واکنشی سخت، زیر و رو شدن ارزش های اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی و موقعیت های مادی خود را در اثر ورود سرمایه های نفتی به مدارهای زندگی خویش نمی پذیرفت و یا به عبارتی نظام سیاسی سنتی ای را که براساس استبداد نظامی بر آن بود که رفاه اقتصادی را بدون پذیرش گسترش آزادی های دموکراتیک و با الگویی به شکل ناقص برگرفته از غرب به ایران تحمیل کند، برنمی تابید.

نظرات کاربران درباره کتاب دانشگاهی که بود...

خیلی کلیشه ای ولی برای کسب اطلاعلات مفید و وقت پر کن،
در 3 ماه پیش توسط