فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عقل سرخ و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حسین(ع) احیاگر توحید

نسخه الکترونیک کتاب حسین(ع) احیاگر توحید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حسین(ع) احیاگر توحید

از بدو پیدایش اسلام حادثه‌های بزرگی رخ داده است ولی هیچ‌یک از آن‌ها به بزرگی واقعه کربلا نبوده است. به همین دلیل نهضت عاشورا ماندگار و جاوید شده است.
پدیدآورنده این واقعه عظیم تاریخی حسین فرزند علی و فاطمه است. بنی‌امیه با سردمداری یزیدبن معاویه هم در جبهه مقابل و عامل اصلی شهادت حسین (ع) بوده‌اند.
بنابراین، شناخت دو شخصیت ضرور به‌نظر می‌آید.
- حسین بن علی، به‌عنوان مظهر همه خوبی‌ها
- یزید ابن معاویه، به‌عنوان مظهر همه شرارت‌ها
روشن است شناخت حسین(ع) ایجاب می‌کند از هم‌فکران و هم‌رزمان ایشان نیز اندک آگاهی داشته باشیم و برای اینکه بدانیم چه کسانی با یزیدبن معاویه هم داستان بوده‌اند شناخت اجمالی هم‌مسلکان ایشان هم بی‌تاثیر نخواهد بود.
درخصوص امام حسین(ع) و یاران آن حضرت قریب هزار و چهارصد سال است که به تفصیل کتاب‌ها تحریر گردیده، شعرها سروده شده، مرثیه‌ها ساخته و مجلس‌ها برپا داشته‌اند.
ولی از انسان‌های پست و رذلی که فرمان یزید را اجرا نموده‌اند کمتر یاد شده و اگر مطلبی درخصوص اشقیاء آن زمان نوشته شده به‌صورت پراکنده و بدون تجزیه و تحلیل بوده است.
مگر نه این است که خداوند طینت همه انسان‌ها را پاک آفریده، پس چگونه و چرا انسان‌هایی پیدا می­شوند که همه رذالت‌ها، شقاوت‌ها و پستی‌ها را یک‌جا در خود ذخیره می‌کنند و به جنایت‌های بزرگ دست می‌زنند.
به نظر ما، شناخت ددمنشان تاریخ و اهداف و انگیزه‌های آنان درس بزرگی است که انسان‌ها می‌توانند از راز و رمز زندگیشان عبرت بگیرند.
در این نوشتار اول از شخصیت ممتاز حسین(ع) به‌قدر بضاعتِ ناچیز‌مان یاد می‌کنیم و یارانِ هم‌رزمشان را در لابلای متن کتاب ارجاع می‌دهیم و سپس به معرفی معاویه، یزیدبن معاویه و برخی از هم‌پیالگی‌های آنان می‌پردازیم تا خوانندگان بیاموزند جنایت و شقاوت حد و مرز ندارد، زمان و مکان هم نمی‌شناسد و اگر از خودمان مراقبت نکنیم ممکن است با دام شیطان، ناخواسته سرسفره یزید نشسته باشیم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات عقل سرخ
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حسین(ع) احیاگر توحید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۵- عمر بن سعد
عمر بن سعد بن وقاص (یا ابی وقاص)، که به نام های عمر سعد و ابن سعد نیز شناخته می شود، از سران سپاه بنی امیه و بویژه یزید بن معاویه می باشد. وی فرزند "سعد وقاص" است و سعد وقاص همان کسی است که در جنگ قادسیه با ایرانیان سمت فرماندهی داشته و شخص عرب معروفی است. عمر بن خطاب با وصیت خود او را یکی از اعضای شورای شش نفره برای خلافت بعد از خودش قرار داد. بنابراین، او تا زنده بود طمع و داعیه شایستگی برای خلافت داشت. در تاریخ نوشته اند حتی بعد از به خلافت رسیدن معاویه، روزی سعد وقاص گفت من برای خلافت از تو شایسته ترم، چون یکی از نامزدهای عمر برای این کار بودم. معاویه در پاسخ او به نسب قریشی وی شبهه وارد کرد و گفت هر چند که وقاص از قریش است ولی تو از قریش نیستی "چون تو از نطفه مردی از قبیله بنی عذره هستی، لایق امر خلافت نیستی، زیرا آن ها از اراذل مردمند".[۲۱]
و این مطلب در آن زمان مستند به شیوع این خبر بود که مادر "سعد" که زن وقاص بود با خادم مادرش که از قبیله بنی عذره بود زنا کرد و حاصل آن شد "سعد" پدر عمر سعد.
با این همه "سعد وقاص" وجهه نظامی، سیاسی وحتی مذهبی نسبتاً خوبی میان اعراب آن دوره داشت و پسرش "عمر" نیز از رانت آن برای کسب ثروت و جاه و جلال دنیوی استفاده می کرد و به همین خاطر در دستگاه معاویه نفوذ قوی داشت و قبل از حادثه کربلا از طرف ابن زیاد، عامل یزید در کوفه، نامزد والیگری ری و گرگان شده بود، و به هر حال یکی از رجال مشهور قریشی نسب محسوب می شد و در میان کوفیان بی نفوذ نبود.
عمر بن سعد از جمله جواسیس و عیون یزید در کوفه بود که وقتی مسلم بن عقیل وارد کوفه شد و حاکم اموی کوفه "نعمان بن بشیر" با او به مدارا و ملایمت برخورد کرد، مخفیانه به یزید نامه نوشت و خطرناک بودن اوضاع و لزوم جایگزین از نعمان را به او یادآور شده بود.[۲۲]
بعد از قتل عثمان نیز عده ای از جمله عمر سعد، تلاش کردند تا نظر مردم را برای بیعت با سعد وقاص سوق بدهند، اما مردم او را به حساب نیاوردند و با شور و شوقی وصف ناپذیر با علی بن ابی طالب (ع) بیعت کردند. در همان ایام که عمر سعد برای این منظور در مدینه فعالیت و دوندگی می کرد. روزی در یکی از معابر مدینه با علی (ع) روبه رو شد، امام علی به او فرمودند: روزی می آید که تو میان انتخاب بهشت و جهنم مختار می شوی، امیدوارم آن روز تصمیم درست بگیری.[۲۳]
عمر سعد، در دوره خلافت عمر بن خطاب و درست در روزی که او کشته شد به دنیا آمد.[۲۴] و در سال شصت و پنج هجری یعنی سه سال و اندی پس از حادثه کربلا با امر مختار ثقفی و توسط فردی به نام «اباعمره کیسان تمار» در خانه خودش به قتل رسید.[۲۵]
به دستور مختار جسد او را به آتش کشیده و سرش برای محمد بن حنفیه و امام علی بن الحسین(ع) به مدینه فرستادند و به همین دلیل قبری از او باقی نمانده است.
عمر سعد کسی بود که در زمان معاویه علیه صحابی بزرگ و مظلوم پیامبر اسلام یعنی "حُجر بن عَدّی" شهادت داد و او را به عنوان "فتنه گری" متهم کرده و در نتیجه به دستور معاویه، حجر و جمعی دیگر بی گناهان را در محلی به نام "مَرَج عَذرا" به شهادت رسانیدند.
در اواخر حکومت معاویه، ابن زیاد حاکم کوفه و عمر سعد از مشاوران وی بود. وی در زمانی که مسلم بن عقیل از طرف امام حسین(ع) در کوفه بود و مردم با او بیعت کرده بودند، گزارش جزئیات کوفه و خطر مسلم برای امویان را طی نامه مخفیانه ای به یزید گزارش نمود.[۲۶] وقتی که مسلم بن عقیل در کوفه توسط ابن زیاد دستگیر شد و به حکم ابن زیاد قرار بر کشته شدن او شد، به او گفتند اگر وصیتی دارد وصیت کند، مسلم در آن اطراف که چشم خود را چرخانید نگاهش به عمر سعد افتاد که پسر سعد وقاص و از قریش محسوب می شد و از این نظر نسبت خویشاوندی با مسلم پیدا می کرد، و لذا او را به عنوان وصی خود برگزید. عمر سعد از این پیشامد ناخشنود شد. اما ابن زیاد به او گفت به وصیت مسلم گوش فرا دهد، مسلم در گوشه­ای مخفیانه وصایای خود را برای او بیان کرد، اما ابن سعد خیانت کرد و همه آنها را برای ابن زیاد فاش نمود.[۲۷]
قبل از عزیمت امام حسین(ع) به کوفه، ابن زیاد، عمر بن سعد را به عنوان حاکم ری و گرگان انتخاب کرده و فرمانش را نوشته بود و چهار هزار نیروی همراه او در بیرون شهر کوفه آماده حرکت بودند که خبر رسیدن امام حسین به اطراف کوفه (کربلا) به ابن زیاد رسید. ابن زیاد از عمر سعد خواست اول به جنگ امام حسین رفته و پس از سرکوب او، عازم ری گردد. عمر سعد از خودش تردید نشان داد، ولی ابن زیاد حکومت ری را مشروط به قتل حسین(ع) نمود. عمر سعد با افراد مورد اعتمادش در این باره مشور ت ها کرد ولی همه مخالفت کردند. اما نفس اماره و شیطان بر او غلبه کرد و در نزد خودش با توجیهاتی آن را پذیرفت. مثلاً با این توجیه که نمی گذارم کار به جنگ و کشتار برسد!
باتوجه به قرابت و شناخت کاملی که عمر سعد از خاندان رسول خدا(ص) و امام حسین داشت، حضرت برای هدایت او تلاش بسیاری انجام داد و وعده کرد در صورت پیوستن به امام و ورود خسارات مادی همه آنها را جبران کند، اما او بهانه آورد و نپذیرفت. امام فرمودند: تو هرگز از گندم ری نخواهی خورد، او با تمسخر گفت: امیدوارم از جو آن بهره­مند شوم!
آن گاه امام (ع) خطاب به او صراحتاً فرمودند:

اَنْتَ تَقْتُلُنِی تَزْعُمُ اَنْ یوَلِّیک الدَّعِی ابْنُ الدَّعِی بِلَادَ الرَّی وَ جُرْجَانَ وَ اللَّهِ لَا تَتَهَنَّاُ بِذَلِک اَبَداً عَهْداً مَعْهُوداً فَاصْنَعْ مَا اَنْتَ صَانِعٌ فَاِنَّک لَا تَفْرَحُ بَعْدِی بِدُنْیا وَ لَا آخِرَهٍ وَ لَکاَنِّی بِرَاْسِک عَلَی قَصَبَهٍ قَدْ نُصِبَ بِالْکوفَهِ یتَرَامَاهُ الصِّبْیانُ وَ یتَّخِذُونَهُ غَرَضاً بَینَهُمْ.[۲۸]

(ای ابن سعد!) تو مرا می کشی به گمان این که این زنازاده فرزند زنازاده[۲۹] حکومت سرزمین های ری و گرگان را به تو بدهد، به خدا سوگند هرگز و هرگز بدان نخواهی رسید.
پس هر کاری دلت می خواهد انجام بده، اما بدان که بعد از من تو در دنیا هیچ خویشی نخواهی دید و آخرتت هم از بین خواهد رفت. من چنان می بینم که سر بریده­ات بر چوبی از نی قرار گرفته و در کوفه کودکان آن را هدف تیرهای خود قرار داده و با آن بازی می کنند!
آن گاه امام حسین(ع) برای او نفرین کرده و فرمود: خدایا! از تو می خواهم او را در رختخوابش سر ببرند و در روز قیامت نیز او را نبخشی![۳۰]
ابن سعد اولین کسی بود که در روز عاشورا به سوی خیمه های امام حسین (ع) تیر انداخت و حاضران را بر آن کار شاهد گرفت و به دستور او بود که شماری از سوارکاران بر جنازه های شهدای کربلا و امام حسین (ع) اسب تاختند.
بعد از شهادت امام حسین (ع) عمر سعد «زره بترا» را که بر تن امام حسین بود برای خودش برداشت.
وقتی که مختار قیام کرد، اول با رعایت "توریه" امان نامه ای برای او نوشت تا بهانه ای برای قتلش به دست آورد و به سرعت آن بهانه به دست آمد. مختار یکی از یاران خود به نام ابوعمره کیسان (یا کیان) خرمافروش (تمار) را به منزل او فرستاد و دستور داد او را بکشد و سرش را بیاورد و بدین ترتیب دعای امام حسین در حق او قبول شد که فرموده بود: "در رختخوابش کشته شود". ابوعمره وقتی سر عمر سعد را برای مختار آورد پسر عمر سعد به نام "حفص" نیز به صورت بازداشت در دارالاماره حضور داشت. مختار با اشاره به سر بریده ابن سعد از او پرسید، چه احساسی دارد؟ حفص ابن سعد گفت: بعد از او ماندن در دنیا زشت است. مختار گفت: راست می گویی. ای اباعمره! او را هم از این دنیا راحت کن. کیسان نیز حفص را برده و به قتل رسانید.[۳۱]
نکبت عمر سعد از همان روزی که از کربلا به کوفه بازگشت شروع شد. او احساس پستی و حقارت و عذاب وجدان شدیدی داشت، چرا که حکم فرمانروایی "ری" را نیز از دست داد و در کوفه آواره و مطرود بود، و با ابن زیاد همیشه مجادله داشتند. ابن زیاد دستور داد حتی آن نامه مربوط به فرماندهیش در کربلا را هم پس بدهد. ابن سعد گفت: من آن را گم کرده ام! و...او خطاب به ابن زیاد می گفت: بازگشت من از ماموریت کربلا زشت ترین و شرترین بازگشت بود. از ماموریتی بازگشتم که در آن قطع رحم و نافرمانی خدا کرده و از ابن زیاد فرمانبرداری کورکورانه کردم.[۳۲]
۶- شمر بن ذی الجوشن
"شمر" فرزند شرحبیل ملقب و معروف به ذی الجوشن از طایفه بنی ضباب شاخه ای از قبیله بنی کلاب است. او را بدان خاطر ذوالجوشن می گفتند که سینه ای غیرطبیعی و نامتعارف داشت و سینه اش به گونه ای زمخت و جلو آمده بود که انگار "جوشن" یعنی زره پوشیده است. او تا سال هشتم هجرت اسلام نیاورد. در اواخر که احساس کرد غلبه با اسلام است اظهار مسلمانی نموده و به مدینه رفت و اسبی را که "عرجاء" نام داشت به عنوان هدیه برای پیامبر اسلام پیشکش داد، ولی رسول خدا (ص) هدیه او را نپذیرفت.
با توجه به دیدار کوتاهی که ذی الجوشن با پیامبر اسلام (ص) داشته بود، شمر او را از صحابه بر می شمرد و از او نقل حدیث می کرد! و برخی از بی شرمان دین فروش ناصبی هم که خود را به دروغ اهل سنت جا می زنند او را در نقل حدیث "ثقه" معرفی کرده­اند! یعنی وقتی که شمر بن ذی الجوشن را قاتل فرزند رسول الله و آتش زننده خیمه های حرم و اهل بیت او "ثقه" باشد باید فهمید که آفتاب از کجا سر زده است.[۳۳]
شمر، هرچند که بهره ای از حدیث و دانش نداشت و مردی زشت رو، دچار بیماری پیسی و دارای خلق و خوی خشن بود، و چهره ای دو رنگ و ابلق بود ولی ابتدا در میان مسلمانان خود را از معتقدین نشان می داد. او در جنگ صفین ابتدا از سربازان امام علی (ع) بود و حتی در این جنگ زخم کارایی هم برداشت. ولی بعد از حکمیت به خوارج پیوست و در زمان حکومت معاویه از آنان جدا شده و به بنی امیه گرویده و زیر پرچم آنان قرار گرفت. او ساکن کوفه بود و نفرت و کینه علی (ع) و اهل بیت رسول خدا را در دل داشت.
در کتاب "مثالب" نوشته محمد بن سائب کلبی آمده است که مادر شمر (همسر ذی الجوشن) روزی می خواست از آبادی (یا گورستان= جبانه) بیع به آبادی (جبانه) کنده برود، آب همراه نداشت، وسط راه تشنه شد. از چوپان بزچرانی آب خواست و او آن را مشروط به پذیرش مواقعه و آمیزش جنسی کرد، و آن کار انجام شد و در آنجا نطفه شمر از حرام منعقد گردید.[۳۴]
و برای همین بود که در روز عاشورا امام حسین (ع) برای یادآوری ناپاکی ولادت او، وی را با عنوان «یابن راعیه المعزی» یعنی فرزند بزچران، نامید. در احادیث هم آمده است که کسی دشمن آل محمد(ص) نمی شود مگر این که حرام زاده باشد و کسی آل محمد را دوست نمی دارد مگر این که نشان از پاکی نسب اوست.
در سال۶۱ هجری که شمر ساکن کوفه بود و در جریان عزیمت امام حسین(ع) به آن شهر قرار داشت مرتباً اخبار آن را دنبال می کرد و جاسوسان او مسیر حرکت امام تا ورود به کربلا را برای او گزارش می دادند.
در تاریخ این واقعه عظیم، شمر بن ذی الجوشن از طرف دولت وقت و دشمنان اسلام، چند جا نقش اساسی داشت:
۱- از جمله افرادی بود که "عبید الله بن زیاد"حاکم کوفه، او را برای پراکنده کردن مردم کوفه از اطراف مسلم بن عقیل، یار باوفای حسین بن علی، به دارالاماره فراخوانده و به محلات کوفه فرستاد.
۲- زمانی که عمر بن سعد، فرمانده لشکر کوفه در نامه ای برای ابن زیاد نوشت که حسین بن علی حاضر شده که یا برگردد و یا به یکی از سرحدات کشور اسلامی برود "عبیدالله حاکم کوفه" نظر داد که باید پذیرفت، ولی وقتی شمر از این نامه مطلع شد، او را منع کرد و گفت که اگر حسین بن علی خود را تسلیم نکند و برود، بعداً قدرتمند می شود و حریف او نمی شویم.
پس بهتر است الان که در چنگ شما گرفتار است، نگذارید برود.
عبیدالله هم نظر شمر را قبول کرد و او را فرمانده سپاه با ۴۰۰۰ جنگجوی زبده کرد و همراه با نامه ای به طرف عمر بن سعد فرمانده کل سپاه کوفه در کربلا فرستاد، تا از حسین بخواهد که یا تسلیم شود و یا به جنگ تن در دهد و به دنبال این نامه، گفت: ای عمر سعد، اگر این کار را انجام نمی دهی از لشکر ما کناره بگیر و لشکر را به شمر بن ذی الجوشن واگذار کن.
۳- اوج جنایت و شقاوت این مرد از روز عاشورا دهم محرم سال۶۱ هجری در کربلا است. در آن روز او فرمانده میسره و پیاده های لشکر کوفه بود و جنایات بسیار را مرتکب شد. زمانی هم که بسیاری از اصحاب امام حسین شهید شدند، دشمنان امام، به طرف خیمه ها حمله کردند، شمر فریاد زد که آتش بیاورید تا خیمه ها و اهلش را بسوزانم.
در این موقع امام (ع) در مقابل شمر فرمود: ای پسر ذی الجوشن، خدا تو را به آتش دوزخ بسوزاند.
وای بر شما، اگر دین ندارید لااقل آزادمرد باشید. شما با من جنگ دارید، زنان و بچه های بی گناه را چرا می خواهید بیازارید، و بعد حضرت خواستند که تا من زنده ام به حرم من تعرض نکنید، شمر از کلام امام شرم کرد و برگشت.
۴- این جنایتکار، در آخرین ساعت های روز دهم محرم، زمانی که امام (ع) جراحت های زیادی در سر و بدن داشتند، دستور داد تا حضرت را از پشت، تیرباران کردند و سپس آن خبیث کثیف، با چکمه و خنجر برهنه بر سینه فرزند رسول خدا نشست و گفت با این که می دانم تو پسر فاطمه دختر پیغمبری با این تو را می کشم، آن گاه سر مقدس حضرت را از تن جدا کرد.
۵- شمر بعد از شهادت امام و همه یاران حضرت، می خواست خیمه گاه خاندان وحی را آتش بزند و ساکنانش را بسوزاند و علی بن حسین، زین العابدین را به قتل برساند که دیگران از جمله شبث بن ربعی، مانع از قتل و کشتار شدند.
۶- در میان مورخین اتفاق نظر است که کسی که به فرمان عمر بن سعد، سرهای مقدس شهداء کربلا را نزد "ابن زیاد" برد، شمر بود و از طرف ابن زیاد هم، اسیران و سرهای شهدا را مجدداً به همراه چند نفر دیگر، نزد یزید بن معاویه به شام برد.
زندگی شمر بن ذی الجوشن از آغاز پر از نفاق و تلون و سراسر ننگ و خیانت بود. زمانی که مختار ثقفی در سال۶۶ هجری برای خونخواهی اباعبدالله الحسین(ع) قیام کرد، شمر از کوفه فرار کرد. یکی از غلامان مختار، به دنبال او رفت، ولی شمر با ترفندی او را کشت و بعد به قریه دیگری فرار کرد و از آن جا هم باز به قریه «کلتانیه» رفت، تا این که سپاهیان مختار در آن جا، او را محاصره کردند. یاران شمر همگی پا به فرار گذاشتند. خود او هم فرصت نکرد تا لباس رزم بپوشد، پارچه ای به خود پیچید و با نیزه در مقابل ماموران مختار ایستاد تا این که از پای درآمد. برخی گفته اند جسد او را جلوی سگان گرسنه انداختند. برخی نیز گفته اند او را زنده دستگیر کرده و گردنش را زدند، آن گاه به انتقام جسد مبارک امام حسین (ع) بر جسد ناپاک او اسب تاختند و سرش را نیز به مدینه فرستادند تا آل محمد و آل علی از مرگ او دلشاد شوند. نام کشنده شجاع و دلیر شمر، "عبدالرحمان ابن ابی الکنود" بوده است.
۷- سنان بن انس بن عمرونخعی
یکی از جانی ترین افراد حاضر در صحنه کربلا مرد قسی القلب و کم خردی به نام "سنان" است که فرزند انس بن عمرونخعی است. وی در قساوت و شرارت هم وزن و عِدل شمر بن ذی الجوشن است. پدر وی "انس" از منافقانی بود که به خاطر مصالح دنیوی اظهار اسلام می کرد ولی در بزنگاه ها "نفاق" و بی اعتقادی خود را بروز می داد، و ظاهراً از خوارج محسوب می شده است. او همیشه در مقام عیب جویی از امیرالمومنین علی (ع) و هتک حرمت وی بود.
روزی در مسجد کوفه امیرالمومنین علی (ع) سخنرانی می کرد و خطاب به مردم فرمودند: "سَلُونِی قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُونِی " از من بپرسید پیش از آن که مرا از دست بدهید. مردی از میان جمعیت بلند شد و از باب تحقیر امیرالمومنین گفت: به من بگو تعداد موهای سر و ریش من چقدر است؟!
امام علی (ع) ضمن اشاره به برهان ناپذیر بودن جواب این سوال، فرمودند: "به خدا سوگند دوستم به من خبر داد که بر سر هر مویی از ریشت شیطانی است که تو را گمراه می کند و بر سر هر مویی که در سرت هست فرشته ای وجود دارد که تو را لعن می کند. و در خانه ات بچه عزیزی داری که روزی پسر پیامبر خدا (ص) را می کشد."
در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آورده است که آن سائل همانا "انس بن عمرونخعی" پدر "سنان" جانی معروف در کربلا بود، و آن بچه نیز فرزندش "سنان" بود که علی (ع) از آینده اش خبر می داد.
از جزئیات زندگی "سنان" قبل از واقعه کربلا آگاهی چندانی نداریم، فقط در این حد معلوم است که او از جمله پیروان خوارج بوده که در کوفه می زیسته است و از اشراف قبیله نخع محسوب می شده است.[۳۵]
از جمله جنایات "سنان" این است که طبق روایتی در کربلا برادر کوچک تر امام حسین (ع) عثمان بن علی را به شهادت رسانید هر چند که ادله نشان می دهند که قاتل آن حضرت "خولی" بوده است امیرالمومنین علی (ع) صحابی گرامی و متقی رسول خدا (ص) عثمان بن مظعون را بسیار دوست می داشت و به یاد او نام فرزندش را عثمان گذاشته بود[۳۶]، و او جوان هاشمی بسیار رعنایی بود که سنان با همکاری یک فرد دیگر او را به شهادت رسانیدند. سنان در آخرین لحظات عمر شریف امام حسین (ع) سه ضربت کاری بر وجود مقدس آن حضرت وارد کرد. ابتدا شمشیری بر آن حضرت زد، آن گاه با نیزه خود از پشت سر حضرت ضربتی وارد کرد که نوک آن نیز از سینه اش بیرون آمد و حضرت بر زمین افتاد و آن گاه تیری بر گلوی مبارکش زد. اما طبق گفته اغلب مورخان جرات نکرد سر آن حضرت را ببرد.
سر امام (ع) را که در حقیقت آخرین نفس های زندگی را می کشید، شمر بن ذی الجوشن ملعون از قفا برید.
دلیل از "قفا" بریدن آن نیز احتمالاً یکی از دو دلیل بوده است:
۱- به دلیل این که گلوی امام حسین(ع) بوسه گاه رسول خدا(ص) بود، شمشیر در آن اثر نمی کرد.
۲- قبل از شمر هرکس که خواسته بود سر آن حضرت را از تن جدا کند (مانند خولی و سنان) تا چشم شان به چشمان امام افتاده بود، تن شان لرزیده و دچار رعب شده و برگشته بودند، شمر ملعون خواست این حالت برایش تکرار نشود، بنابراین جسد امام (ع) را برگردانید تا رویش به خاک باشد و از قفا با شکنجه (صبراً) آن حضرت را شهید کرد. لعنت خدا بر همه آنها باد. بنابراین، قتل آن حضرت توسط سنان و خولی و شمر صورت گرفته ولی ذبح نهایی آن قربانی محمدی در راه خدا توسط شمر ملعون بوده است، ولی چون سنان در مقدمات آن تاثیر بسزایی داشت، همه جا جار می زد که من قاتل حسین بن علی هستم.
در مقاتل آمده است که کسی جرات نمی کرد پیش برود و امام حسین را به قتل برساند در آن هنگام "شمر به نیروهای سواره و پیاده تحت فرمانش فریاد زد و گفت: وای بر شما منتظر چه هستید؟ مادرانتان به عزایتان بنشینند!
سربازان او به یکباره بر سر امام حسین هجوم آوردند. زُرعه بن شریک با ضربتی بر کتف چپ امام آن را قطع کرد و دیگری ضربه ای بر سر مبارکش آورد که در اثر آن به صورت روی زمین افتاد. سنان بن انس نخعی نیزه ای بر آن حضرت وارد ساخت. خولی بن یزید اصبحی رفت تا سر امام را از بدن جدا کند ولی بدنش به لرزه افتاد و برگشت. شمر به او گفت: دستت بشکند چرا می لرزی؟ و خودش بر بالین امام (ع) رفت و با قساوتی باور نکردنی کار را تمام کرد، سر بریده امام را تحویل خولی داد تا نزد عمر بن سعد ببرد. و..." [۳۷]
در روایت دیگری از سید بن طاووس آمده است:...سنان بن انس نخعی، با نیزه بر شانه آن حضرت زد و آن را بیرون آورد و مجدداً آن را در استخوان های سینه اش فرو برد، و نیز تیری بر گلوی مبارک امام (ع) افکند، امام بر زمین افتاد، ولی به سختی نشست و تیر را از گلوی خود بیرون کشید و دستان خود را با خون محل زخم آن تیر پر کرد به سر و صورتش مالید و فرمود:
"می خواهم خدای متعال را با همین وضع دیدار کنم که حقم را غصب کرده و به خونم خضابم کرده اند."[۳۸]
در روایت از طریق طریحی آمده است: مردی زشت چهره کوسه و پیس رنگ با قصد کشتن امام حسین (ع) به او نزدیک شد. امام نگاهی به او کرد و او جرات نکرد کاری انجام دهد. او در حالی که هراسان فرار می کرد می گفت: تو را چه شده است ای عمر سعد! خشم خدا بر تو باد، آیا می خواهی محمد (ص) را دشمنم سازی! ابن سعد فریاد زد: چه کسی سر حسین را برایم می آورد؟ شمر گفت: من، ای امیر! ابن سعد گفت: بشتاب که جایزه بزرگی داری. شمر نزد امام (که بیهوش بود) آمد و زانو بر سینه آن حضرت نهاد. امام به هوش آمده و چشم باز کرد و فرمود: وای بر تو! تو کیستی که بر جایگاه بلندی پا نهاده­ای؟ شمر گفت: شمر و...[۳۹]
سنان بعد از خاتمه یافتن ماجرای شهادت امام حسین (ع) سواره بر در خیمه عمر بن سعد آمده و فریاد زد: شترم را از سیم و زر بار کن که من پادشاهی بزرگ و با فرّ و شکوهی را کشته ام که بهترین پدر و مادر و عالی ترین نسب را داشت!"
عمر سعد دستور داد او را به داخل خیمه اش بردند و به او گفت: گواهی می دهم که تو دیوانه ای و هرگز عاقل نبوده ای. عمر سعد با عصبانیت با چوب دستی خود چند ضربه به او زد و گفت: ای احمق! این گونه حرف می زنی؟! به خدا قسم اگر ابن زیاد این ها را بشنود گردن تو را می زند! اما سرنوشت انس بعد از واقعه کربلا چگونه شد؟ در اینجا اخبار مختلف و متفاوت است. برخی گفته اند که او بعد از دیدار با حجاج بن یوسف و افتخار به مشارکت در قتل امام حسین (ع) دیوانه شد و افلیج گردید که همیشه تنش آغشته به فضولاتش بود تا این که هلاک شد و مرد.
برخی نوشته اند به هنگام قیام مختار ثقفی، سنان از کوفه فرار کرده و در بصره پنهان شد. ماموران مختار خانه او را در کوفه ویرانه کردند، و عوامل مختار در بصره نیز او را دستگیر کرد و با بریدن انگشتان دست و پایش با شکنجه او را کشتند.
برخی دیگر گفته اند او نیز در موصل همراه ابن زیاد بود که ابراهیم اشتر آن ها را اسیر کرده و به قتل رسانید.
در هر صورت، سنان ملعون نیز مانند همه جانیان واقعه کربلا، بعد از شهادت امام روزگار خوشی ندید و با ذلت و خفت چند صباح کوتاهی زیسته و با عذاب و شکنجه مخالفان شان به درک واصل شده و عبرتی برای آیندگان گشتند.

۸. حسین(ع) از نظر مسیو ماربین آلمانی
مسیو ماربین آلمانی درباره حسین بن علی(ع) و علل قیام آن حضرت و نتایج حاصله از آن چنین می­نویسد:
«حسین بن علی(ع) نبیره محمد(ص) که از دختر محبوبه­اش فاطمه(ع) متولد شده، تنها کسی است که در چهارده قرن پیش در برابر حکومت جور و ظلم قد علم کرد، اخلاق وصفاتی که در دوران حکومت عرب پسندیده و قابل احترام بود، در فرزند مولای متقیان مشاهده می­شد، حسین شجاعت و دلاوری را از پدر خود به ارث برده بود، به دستورها و احکام اسلام تسلط کامل داشت، در سخاوت و نیکوکاری نظیر نداشت، در نطق و بیان زبردست بود و همه را مجذوب بیانات خود می­ساخت، مسلمانان جهان عقیده و ارادت زایدالوصفی به حسین(ع) دارند و هر ساله در ماه معینی [منظور ماه محرم است] برای او عزاداری می­کنند، کتب بسیاری از فضایل و مناقبت حسین(ع) توسط مسلمانان نوشته شده و از ملکات حسنه و سجایای پسندیده او گفتگو می­شود. موضوعی را که نمی­توان نادیده گرفت این است که حسین(ع) اول شخص سیاستمداری بود که تا به امروز احدی چنین سیاست موثری اختیار ننموده است. برای اثبات این نکته باید توجه نمود به تاریخ قبل از اسلام. بنی امیه و بنی هاشم دو طایفه­ای بودند که با هم قرابت و خویشاوندی داشتند، زیرا امیه و هاشم پسران عبدمناف بودند و قبل از اسلام بین این پسرعموها نقار و کدورت برقرار بود و مکرر با یکدیگر نزاع می­نمودند و به اصطلاح اعراب، خونخواه یکدیگر بودند. در عرب طایفه قریش و در قریش بنی هاشم و بنی امیه عزیز و محترم بودند. بنی امیه از لحاظ ثروت و ریاست و بنی هاشم از لحاظ علم و معنویت. در صدر اسلام کدورت بنی هاشم و بنی امیه بالا گرفت تا وقتی که محمد(ص) مکه را فتح نمود و طایفه قریش و بنی امیه را مطیع و فرمانبردار خود ساخت و ریاست روحانی و جسمانی عرب را در دست گرفت، بدین لحاظ بنی هاشم تفوق و برتری پیدا کردند و بنی امیه مجبور شدند از بنی هاشم اطاعت نمایند. این پیش آمد آتش حسد را در سینه بنی امیه شعله­ور ساخت و درصدد کشیدن انتقام از بنی هاشم برآمدند تا پس از رحلت حضرت محمد(ص) موقع را مغتنم شمرده با کمال قوا کوشیدند که جانشینی محمد(ص) با اصول ولایتعهدی صورت نگیرد. بالاخره برای تعیین جانشین اکثریت آراء مردم را انتخاب کردند و چون بنی امیه از لحاظ ثروت و ریاست در بین مردم نفوذ کاملی داشتند، بنی هاشم را عقب زدند و در این میدان مبارزه بنی امیه کامیاب شدند و بر بنی هاشم غلبه پیدا نمودند و عثمان به خلافت رسید. به مناسبت همین خلیفه تراشی بنی امیه مقام بلندی حاصل کرده، جاده را برای آینده خویش هموار کردند. هر روز این جانشینان بناحق محمد(ص) بر جاه و جلال خود افزودند و در امور اسلام مداخلات ناروایی می­نمودند. عثمان که مردی بی اطلاع و جاه طلب بود هر روز آلت دست دیگران قرار می­گرفت.
بنی امیه از موقعیت استفاده کرده و برای آینده خود جایگاه محکم و استواری به وجود آوردند و بنابر عادت دیرین خود که دشمن بنی هاشم بودند کمتر خلوص عقیده و نیات پاک به اسلام ابراز می­داشتند و در باطن ننگ می­دانستند که پیرو دین اسلام باشند زیرا دین اسلام از فداکاری­ها و جانبازی­های بنی هاشم پابرجا مانده بود، ولی چون مسلمین نفوذ کاملی داشتند بنی امیه صلاح را در این دیدند که در سایه پیروی از اسلام مقاصد خویش را عملی سازند، همین که در دستگاه حکومت و خلافت وارد شدند و پایه جاه و جلال خویش را محکم نمودند علناً به مخالفت با اسلام برخاستند و اسلام را به باد سخریه گرفتند.
بنی­هاشم که کار را بدین منوال دیدند و از خیالات بنی­امیه واقف شدند سکوت را جایز ندانسته و حرکات عثمان را به مردم نشان دادند و مسلمانان که این حرکات را مشاهده کردند بر عثمان شوریدند و او را به قتل رسانیدند و با اکثریت آراء خلافت علی(ع) را تصویب کردند و علی به خلافت رسید. پس از این واقعه بنی امیه یقین کردند که باز بنی هاشم دارای سیادت و عظمت اولیه می شوند، این بود که دوباره حکومت­های سابق بنی امیه که موقعیت خود را در خطر دیدند دست به تظاهرات شدیدی زدند و حاکم شام(معاویه) که یک جرثومه شیطنت بود به بهانه قتل عثمان و به ادعای اینکه کشته شدن عثمان با اشاره علی بوده علَم مخالفت را بر افراشت و اختلاف شدیدی بین مسلمانان بروز کرد و مانند عهد جاهلیت شمشیرها بین اعراب به کار افتاد و جنگ­های متعددی به وقوع پیوست تا اینکه علی(ع) را در محراب مسجد شهید کردند. از آن به بعد کاملاً معاویه غالب و حسن فرزند علی(ع) و برادر بزرگ حسین(ع) با وی صلح کرد. و جانشینی محمد(ص) دوباره به دست بنی امیه افتاد.
معاویه از یک طرف اقتدار می­یافت و از طرف دیگر با تدابیر عملی در نابودی بنی هاشم می­کوشید و در نابودی و محو ابدی آنان دقیقه­ای فروگذار نمی­نمود.
حسین(ع) به شعار همیشگی خود می­گفت من در راه حق و حقیقت کشته می­شوم و دست به ناحق نخواهم داد. بنی امیه از این شعار حق و حقیقت می ترسیدند، این جنگ و جدال باقی بود تا این که امام حسن و معاویه درگذشتند و یزید جانشین معاویه گردید. حسین(ع) دید از یک طرف حرکات بنی امیه که (قدرت) مطلقه داشتند و دستورهای اسلام را پایمال می­کردند نزدیک است یکباره پایه­های استوار و مستحکم اسلام را درهم ریزد و از طرف دیگر می دانست که به فرض این که از یزید اطاعت بکند یا با او مخالفت ورزد بنی امیه نظر به عداوت و دشمنی دیرینه خود از محو و نابودی بنی هاشم دست بردار نیستند و اگر بیش از این مسامحه کند نام و نشانی از اسلام و مسلمانان باقی نخواهد ماند، این بود که تصمیم گرفت در برابر حکومت جور و ظلم قد علم کند و برای پایدار داشتن پرچم اسلام، پرچمی که با فداکاری و ازخودگذشتگی های جدش و با ایثار خون پاک صدها مسلمان غیرتمند برافراشته شده بود جان و مال و خانواده و دوستان خود را فدا نماید.
این سرباز رشید عالم اسلام به مردم دنیا نشان داد که ظلم و بیداد و ستمگری پایدار نیست و بنای ستم هرچند ظاهراً عظیم و استوار باشد در برابر حق و حقیقت چون پر کاهی بر باد خواهد رفت.
پیروان وجدان اگر با نظر دقیق اوضاع و احوال آن دوره و پیشرفت مقاصد بنی امیه و وضع (حکومت) و دشمنی و عداوت آنها را با حق و حقیقت بنگرند، بدون تامل تصدیق خواهند کرد که حسین(ع) با قربانی کردن عزیزترین افراد خود و با اثبات مظلومیت و حقانیت خود به دنیا درس فداکاری و جانبازی آموخت و نام اسلام و اسلامیان را در تاریخ ثبت و در عالم بلند آوازه ساخت و اگر چنین حادثه جانگدازی پیش نیامده بود قطعاً اسلام به حالت کنونی خود باقی نمی­ماند و ممکن بود یکباره اسلام و اسلامیان محو و نابود گردند.
حسین بن علی(ع) که بعد از پدر مصمم در اجرای این مقصود عالی بود بعد از برقراری یزید به جای معاویه از مدینه بدین قصد حرکت کرد که در مراکز مهمه اسلام مانند مکه و عراق این خیال بزرگ و ایده­آل مهم خویش را منتشر سازد و به جهان و جهانیان بگوید: باید در راه دفاع از حق و حریت جانبازی کرد و مرگ را به اسارت ترجیح داد. در هر کجا که حسین(ع) قدم می­گذارد و حقانیت اسلام را آشکار می­ساخت در قلوب مردم یک نفرت و انزجار شدیدی نسبت به بنی امیه تولید می­شد. یزید هم که از این نکات باریک بی خبر نبود دانست که اگر در یک نقطه از کشورش صحبت از حق و حقیقت به میان آید و حسین در برابر او پرچم مخالفت را برافرازد با آن همه نفرتی که مسلمانان از وضع سلوک و حکومیت بنی امیه پیدا نموده بودند و آن همه مهر و محبتی که نسبت به حسین(ع) ابراز می­داشتند زوال (حکومت) او در خواهد رسید، این بود که پس از نشستن بر اریکه (قدرت) قبل از هر اقدام مُصمّمِ قتل حسین(ع) گردید و این بزرگترین خبط­های سیاسی بنی امیه بود و به واسطه یک خطای سیاسی نام و نشان خود را از صفحه عالم محو کردند.
حسین(ع) از شهید شدن خود قبل از مرگش خبر می­داد و از آن ساعتی که از مدینه حرکت کرد بدون پروا و وحشتی با صدای رسا می­گفت که من برای کشته شدن می­روم و به همراهان خود محض اتمام حجت چنین گفت: «هرکس به طمع جاه و جلال همراه من است ترک همراهی کند زیرا من برای مبارزه با ظلم و جور حرکت می کنم و کشته شدن من در راه حق و حقانیت مسلم است.»
اگر منظور حسین(ع) این موضوع نبود به کشته شدن تن نمی­داد و در جمع نمودن لشکر کوشش می­کرد نه این که جماعتی را که همراه داشت متفرق سازد چون قصدی جز کشته شدن که مقدمه یک نهضت عظیم و عالی بود نداشت. بزرگترین وسیله را بی­کسی و مظلومی دانسته و آن را اختیارکرد تا مصایب وی در قلوب عالم موثر واقع گردد. حسین(ع) به هفتاد و دو تن از یاران خود چنین گفت: من ننگ دارم که پسر معاویه شراب می­خورد و اشعار هوس آلود می سازد و قبایل بیمناک اسلام را با زر و زور می ترساند و پایه حکومت بیداد را استوار می کند و دین خدا بی پناه باشد، من باید قیام کنم و با خون خود دین اسلام را آبیاری نمایم. اگر شما از این راه پرخطر می ترسید فوراً برگردید و مرا به حال خودگذارید. ولی یارانش کشته شدن و فداکاری را بر زندگی ترجیح دادند.
حسین(ع) می­دانست که بعد از کشته شدن، زنان و اطفال بنی هاشم (که آل محمد بودند) اسیر خواهند شد و این واقعه در مسلمانان خاصه در عرب بیش از آنچه به تصور آید موثر است به گونه ای که حرکات و رفتار ظالمانه بنی­امیه و سلوک بی­رحمانه آنان نسبت به اهل بیت حسین(ع) به اندازه ای در قلوب مسلمانان موثر افتاد که اثرش از کشته شدن حسین(ع) و همراهانش کمتر نبود و عداوت بنی­امیه را با خاندان محمد(ص) و عقاید آنها را با اسلام و رفتارشان را با مسلمانان آشکار ساخت. این بودکه حسین به دوستان خود که او را توصیه به انصراف از این سفر می نمودند می­گفت: «من برای کشته شدن می­روم» دوستان حسین چون خیالاتشان محدود و از مقاصد عالیه حسین(ع) بی اطلاع بودند در منع مسافرت او اصرار می کردند، حسین به آنها گفت: «خدا چنین خواسته و جدم چنین امر فرموده.» یاران حسین چون چنین دیدند به حسین(ع) پیشنهاد کردند و گفتند: حال که برای کشته شدن می­روی زنان و بچه ها را همراه مبر. حسین در پاسخ آنها فرمود: «خدا عیال مرا اسیر خواسته» و این سخنان چون مسلم شد، آن ها فهمیدند که حسین(ع) جز اجرای اوامر خداوند مقصد دیگری به خاطر ندارد. این بود که فرمود: چون قیام من به واسطه جلوگیری از ظلم و جور است بعد از کشته شدن من و تحمل مصایب جانگاه خداوند جماعتی را برانگیزاند که حق را از باطل جدا می سازد و قبور ما را زیات می کنند و بر مصایب ما گریه می­نمایند و دمار از روزگار دشمنان آل محمد(ص) برمی­دارند. درست اگر در کلمات و گفتار حسین(ع) دقت شود معلوم خواهد شد که هدف و ایده­آل حسین جلوگیری از ظلم و ستم بوده و این همه قوت قلب و ازخودگذشتگی را در راه مقصود عالی خویش به خرج داده است. حتی در آخرین دقایق زندگی، طفل شیرخوار خود را قربانی حق و حقانیت نمود و با این عمل اندیشه فلاسفه و بزرگان عالم را متحیر ساخت، که چگونه در این دم آخر با آن همه مصایب جانکاه و افکار متراکم و عطش و کثرت جراحات باز هم از مقصد عالی خود دست برنداشت و با اینکه می­دانست بنی امیه ستمگر، به فرزند صغیرش رحم نخواهند کرد، محض بزرگ نمودن مصایب خود، او را هم بر سر دست گرفت و به ظاهر تمنای آب برای طفلش نمود، ولی با تیر جواب شنید. گویا حسین(ع) از این حرکت قصدش این بود که جهانیان بدانند عداوت بنی امیه با بنی هاشم تا چه حد است، و مردم گمان نبرند که یزید برای دفاع از خود به ناچار به این اقدامات سَبُعانه دست زده، زیرا کشتن طفل شیرخواره در چنین حال با آن وضع دهشتناک جز عداوت سَبُعانه که منافی با قواعد هر دین و مذهبی است چیز دیگری نبود و همین نکته می­تواند پرده از روی قبایح اعمال و نیات فاسده و عقاید بنی امیه بردارد و بر جهانیان، خاصه مسلمانان ظاهر شود که بنی امیه نه تنها بر خلاف احکام اسلام حرکاتی می­کردند بلکه از روی عصبیت جاهلانه می­خواستند که از بنی­هاشم خاصه بازماندگان محمد(ص) حتی یک طفل شیرخواره باقی نماند. با این خیالات عالی که حسین(ع) در نظر داشت و با آن همه دانش و سیاستی که در او بود، تا موقعی که شهید گردید مرتکب امری نگردید که بهانه­ای به دست بنی امیه بیاید و آن را دلیل بر کشتن حسین­(ع) بدانند. حسین بن علی(ع) با آن عظمت و اقتدار و نفوذ کلمه­ای که داشت شهری از شهرهای اسلام را مسخر نکرد و بر حکومتی از حکومت­های یزید حمله ننمود، با این وصف وی را به دستور یزید در بیابان لم یزرعی محاصره کردند. حسین­(ع) فقط فجایع بنی­امیه و نابودی اسلام را از رویه آنان گفته و از قتل خود خبر می­داد و از مظلومیت خود دلشاد بود. همین نکته که سلامت نفس حسین(ع) را می­رساند منتهی درجه اثر را در قلوب مسلمانان علیه بنی­امیه بخشید.
تاریخ عاشورا کاملاً نشان می­دهد که هیچ یک از شهیدان کربلا عمداً خود را به کشتن نداده­اند، یعنی هریک از کشته­شدگان را دشمنان بر سر آنان تاخته و مظلومانه از پای درآورده­اند و به اندازه مظلومیتشان بر عظمت و بزرگی اسلام افزوده شده، ولی شهادت حسین(ع) از همه مهمتر و از روی دانش و بصیرت و سیاست انجام گرفت و این شهادت و شهامت در تاریخ بشریت نظیر ندارد.
حسین(ع) مدتها بود که خود را آماده پیکار کرده و در انتظار چنین روزی دقیقه شماری می­کرد و می­دانست که زنده ماندن نام جاویدان اسلام و قرآن مستلزم آن است که او را شهید کنند و با خون مقدسش درخت اسلام آبیاری شود.
مصائبی که حسین(ع) در راه احیای دین جدش بر خود وارد ساخت او را بر شهیدان پیش از او برتری داد و بر احدی از گذشتگان چنین مصائبی وارد نیامده، اگرچه گفته می­شود که دیگران هم در راه دیانت اسلام جان دادند، ولی به وضع حسین که جان شیرین خود و فرزندان عزیز و برادران و برادرزادگان و دوستان و خویشاوندان و مال و عیال خود را در راه دیانت اسلام داده، نبوده و این مصایب به طور ناگهانی وغیرمنتظره به وقوع نپیوسته که در حکم یک واقعه غیرمنتظره بوده باشد، بلکه به مرور زمان و یکی بعد از دیگری این مصایب به وقوع پیوست.
در تاریخ دنیا هجوم اینگونه مصایب پی­درپی مخصوص حسین(ع) است، این است که به مجرد این که حسین شهید گردید و زن و فرزند او را اسیر کردند و آن وقایع دردانگیز پیش آمده یک مرتبه قبایح و فجایع اعمال بنی امیه ظاهر شد و یک مرتبه جنبش و نهضت عظیمی در مسلمانان پیدا شد و علیه (حکومت) یزید و آل امیه قیام کردند و بنی­امیه را مخرب اسلام دانستند و آنها را ظالم و غاصب نامیدند و برعکس بنی هاشم را مظلوم و شایسته خلافت دانسته و حقیقت اسلام را در آن ها شناختند. از این به بعد مسلمانان زندگی نوینی به وجود آورده و روحانیت اسلام را رونقی تازه دادند، مسلمانانی که جنبه روحانیت اسلام را به یکباره فراموش نموده بودند با یک جنبش روشنی به دنبال حق و حقیقت رفتند و نهضت­های عظیم اسلامی شروع شد و دنباله آن تا به امروز امتداد یافت و روز به روز واقعه بزرگ کربلا اهمیت و درخشندگی بیشتری یافت.
مهم­ترین اثر این نهضت این بود که ریاست روحانی که در عوالم سیاست اهمیت شایانی داشت، مجدداً به دست بنی هاشم افتاد و به ویژه در بازماندگان حسین(ع) مسلم گردید، چندی طول نکشید که (حکومت) ظلم و جور معاویه و جانشینان او منهدم شد و در کمتر از یک قرن قدرت از بنی امیه سلب گردید. منهدم شدن (قدرت) از بنی امیه به قسمی شد که امروز نام و نشانی از آنها نمودار نیست و اگر در متن کتب تاریخی نامی از این قوم ذکر شده در تعقیب آن هزاران نفرین و ناسزا هم نوشته شده و این نیست مگر به واسطه قیام حسین و یاران باوفای او و می­توان ادعا نمودکه تا به امروز تاریخ بشریت نظیر چنین شخص مال­اندیش و فداکار به خود ندیده و نخواهد دید. هنوز اسرای حسین(ع) نزد یزید نرسیده بودند که عَلَم خونخواهی حسین(ع) برافراشته شد و نهضت عظیمی علیه یزید آغاز شد، مظلومیت حسین(ع) بر همه ثابت شده و پرده از روی نیات و جنایات بنی امیه برداشته شد و کار به جایی رسید که خاندان و حرمسرای یزید زبان شماتت بر او دراز کردند و با اینکه ممکن نبود نام حسین و خاندان علی(ع) در اطراف و جوانب یزید به نیکویی برده شود، پس از این واقعه در(پایتخت) یزید همه جا صحبت از مظلومیت حسین و یاران او بود و خانواده علی(ع) را به تقدیس و عظمت یاد می­کردند و با اینکه یزید یارای شنیدن چنین کلمات را نداشت جز سکوت چاره­ای ندید و برای تبرئه نمودن خود قصور و گناه را به امرای خود نسبت داد و گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را، زیرا من به او دستور دادم که اگر می­تواند از حسین(ع) بیعت بگیرد نه این که او را شهید نماید و از بس مدح و ثنای حسین(ع) را پس از واقعه کربلا شنید روزی گفت: «(حکومت) حسین بر من گواراتر بود نسبت به این عظمت و تقدسی که از آل علی و بنی هاشم یاد می­شود.»
بالاخره پیروان حسین(ع) از این نهضت­های پی­درپی فایده ثمربخشی حاصل نموده و بر عظمت و قوت بنی­هاشم افزوده می­شد و طولی نکشید که (حکومت) وسیع بنی­امیه منقرض گردید و به قسمی آن ها را از میان برداشتند که حتی نام و نشانی از آن ها باقی نماند، فقط چند نفری از آن ها یکی بعد از دیگری در آندلس حکومت می­کردند.
امروزه از آن (قدرت) و جاه و غرور یک نفر ولو این که گمنام باشد پیدا نمی شود و اگر پیدا شود از بس مورد سرزنش مردم می­باشند ننگ دارند که خود را معرفی نمایند.[۲۳]
۹. نهضت حسین از نظر مهاتما گاندی
من زندگی امام حسین آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده­ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده­ام و بر من روشن شده است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد بایستی از سرمشق امام حسین پیروی کند.
۱۰. سخنان پروفسور ادوارد براون درباره حادثه طَفّ
۱۰. سخنان پروفسور ادوارد براون درباره حادثه طَفّ
آیا اقلیتی پیدا می­شود که وقتی درباره کربلا سخن می­شنود، آغشته با حزن و اَلَم نگردد؟ حتی غیر مسلمانان نیز نمی­توانند پاکی روحی را که این جنگ اسلامی در تحت لوای آن انجام گرفت، انکار کنند.[۲۵]

حاصل سخن

از مستنداتی که در صفحات گذشته مطرح شد به خوبی آشکار می­شود، آن روز در جهان اسلام بیشتر چشم ها به سوی امام دوخته شده بود. مسلمانان که امام حسین را از هر جهت پاک و پاکیزه می شناختند منصب امامت و زعامت مسلمین را برازنده قامت امام می­دانستند تصور نمی­کردند فردی همچون یزید که شرابخواری­اش و میمو بازی و سگ بازی­اش و... بر همگان آشکار شده روزی حاکمیت بر مسلمین را در دست بگیرد. امویان هم کاملاً موضوع را دریافته بودند و می­دانستند با وجود سید الشهدا جایی برای خانواده آنان باقی نمی­ماند. یزید فسق و فجورش شهره آفاق شده بود، محلی برای زعامت بر مسلمین نداشت. دیگر افراد خانواده اموی هم در جایگاهی نبودند که بتوانند مدعی خلافت باشند لذا چاره را در آن دیدند در قدم اول شخص امام حسین را از سر راه بردارند و در قدم­های بعدی با تطمیع و تهدید و قتل و کشتار، یزید را که پسر معاویه حاکم قبلی مسلمین هم هست بر کرسی زعامت مسلمین نشانند. با این ترتیب روزگار را بر امام تنگ کردند.
در مدینه خواستند امام را بکشند، نشد؛ در مکه خواستند امام را ترور کنند، نتوانستند؛ در میانه راه مکه تا کوفه تمام توانشان را به کار گرفتند تا امام را از مردم جدا کنند و در صحرایی دور از آبادی امام را محاصره نمایند و نگذارند احدی به طرف امام حرکت کند و یاری­اش نماید تمام راه­ها را بستند و همه جا را قرق کردند و در آخر هم بی یار و یاور شهیدش نمودند. این است که گفتیم حسین(ع) راهی جز شهید شدن نداشت. صلوات الله علیه و علی اصحابه.

منابع

[۱] ر.ک: مقاتل الطالبین، صفحه ۷۸.
[۲] ر.ک: اعلام الوری باعلام الهدی، ج ۱، صفحه ۴۲۷.
[۳] سنن ابن ماجه، جلد ۱، صفحه ۵۶.
[۴] عیون اخبار الرضا، جلد ۲، صفحه ۶۲.
[۵] الارشاد شیخ مفید، جلد ۲، صفحه ۲۸.
[۶] الامام الحسین سیدالشهداء، صفحه ۲۸، مجمع العالمی لاهل البیت.
[۷] خصائص النسائی، صفحه ۲۶، و نیز ر.ک: مقتل مفید، صفحه ۲۰، ترجمه سیدعلیرضا جعفری.
[۸] سوره آل عمران، آیه ۶۱.
[۹] قُلْ لا اسئلکم علیه اجراً الا المودّه فی القربی. سوره شوری، آیه ۲۳.
[۱۰] الامام الحسین، سیدالشهداء، صفحه ۲۷.
[۱۱] بحارالانوار، جلد ۳۸، صفحه ۲۴۸ و کشف الغُمّه، جلد ۱، صفحه ۲۸۷.
[۱۲] الامامهو السیاسیهابن قتبه دینوری، صفحه ۱۶۰.
[۱۳] مقتل علامه سیدعبدالرزاق مقرم با ترجمه عزیزالله عطاردی، صفحه ۱۸۲ و ۱۸۳.
[۱۴] مقتل، خوارزمی، صفحه ۱۸۱.
[۱۵] ابوالشهداء، عباس محمود عقاد، صفحه ۷۳.
[۱۶] الکامل ابن اثیر، جلد ۳، صفحه ۲۸۳.
[۱۷] سُمُوّالمعنی فی سمو الذات، صفحه ۱۳۹.
[۱۸] تذکرهالخواصّ سبط ابن جوزی، صفحه ۲۱۲.
[۱۹] عقاد، ابوالشهدا، صفحه ۱۳۱.
[۲۰] پرتوی از عظمت حسین، تالیف لطف الله صافی گلپایگانی، صفحه ۱۳۳.
]۲۱[ علایلی، سموالمعنی فی سمو الذات، صفحه ۱۳۹، پرتو از عظمت حسین لطف الله گلپایگانی، صفحه ۱۳۵.
[۲۲] پرتوی از عظمت امام حسین، لطف الله صافی گلپایگانی، صفحه ۱۳۸.
[۲۳] درسی که حسین(ع) به انسان­ها آموخت، تالیف شهید سیدعبدالکریم هاشمی نژاد، چاپ دهم، صفحه ۴۳۴ تا ۴۴۶.
[۲۴] همان، صفحه ۴۴۷.
[۲۵] همان، صفحه ۴۴۹.

۸- خولی بن یزید اصبحی
در منابع تاریخی اطلاعات چندانی درباره "خولی" این جرثومه گناه و جنایت نمی یابیم. مخصوصاً گذشته او کاملاً نامعلوم است. فقط می دانیم که او نیز مانند بسیاری دیگر ساکن کوفه و از جیره­بگیران بنی امیه بود و در حادثه کربلا فعالیت و مشارکت جدی داشته و از افراد مورد اعتماد عمر سعد بوده است.
به روایتی خولی، قاتل برادر کوچک تر امام حسین (ع) حضرت عثمان بن علی بود[۴۰] و در روز عاشورا آن جوان رعنای هاشمی را به شهادت رسانید. چنان که در آخرین لحظات زندگی امام حسین (ع) خولی به قصد بریدن سر امام حسین به او نزدیک شد ولی مانند سنان تنش لرزید و منصرف شد.[۴۱] همچنین خولی به همراه حمید بن مسلم، مسئول حفاظت از سر بریده امام حسین (ع) و رساندن آن به ابن زیاد در کوفه از طرف عمر بن سعد بود.
درباره این که خولی چه زمانی آن سر مبارک را به دارالاماره نزد ابن زیاد برد، اختلاف هست. طبق یک روایت وی دیروقت از کربلا به کوفه رسید و در آن وقت شب درب دارالاماره بسته بود و لذا مجبور شد سر مبارک امام را به منزل خود ببرد. نقل دیگر این است که او سر امام را قبل از شب به دارالاماره رسانید ولی مجدداً از طرف ابن زیاد مامور نگهداری آن شد تا آن را به شام نزد یزید بفرستد. در هر صورت خولی شب یازدهم ماه محرم سر مبارک امام را به منزل خود برد.
خولی دو همسر داشت و هیچ کدام از آنان حاضر به پذیرش این جنایت نشدند و بر سر خولی فریاد زدند که مردم به سفر می روند و سوغاتی می آورند، تو سر بریده پسر پیغمبر خدا را آورده ای؟! و بدینوسیله با وی درگیر شده و خواستار طلاق خود شدند. نام یکی از بانوان ارجمند "عیوف" و دیگری "نوار" بوده که یکی از قبیله "مُضَر" و دیگری از قبیله "بنی ثعلب" بودند و به آنان مُضریه و ثعلبیه می گفتند.
خولی مجبور شده بود سر مبارک را در گوشه ای پنهان کند که آن بانوی ارجمند(نوار) در وسط شب مشاهده تشعشع نور از آن محل کرد و...که در تاریخ و در مقاتل مشهور است. برخی نیز گفته در عالم خواب دید که فرشتگان نورانی و مریم، خدیجه و فاطمه زهرا از آسمان بر آن مکان فرود آمده و عزاداری می کنند و لذا بدانجا شتافته و به تعظیم و تکریم آن سر مبارکت پرداخت و به هنگام صبح که خولی خواست سر مبارک را از او گرفته و به دارالاماره ببرد، وی از تحویل آن خودداری نموده و با خولی درگیر شد و در نتیجه توسط شوهرش به قتل رسید و به مقام شهادت نائل آمد.
محل نگهداری سر مبارک امام (ع) در خانه خولی، تنور واقع در مطبخ بود.
خولی نیز مانند همه جانیان واقعه کربلا، بعد از شهادت امام حسین (ع) روزگار سیاهی داشت و به هیچ کدام از خواسته مادی و دنیوی خود نرسید و با خفت و خواری در میان مردم زندگی می کرد. سه سال و اندی بیشتر طول نکشید که مختار ثقفی برای خونخواهی امام حسین قیام کرد و خولی جانی نیز از جمله کسانی بود که مختار به دنبال مجازاتش بود.
ماموران مختارخانه خولی را محاصره کرده و وارد آن شدند و از همسرش پرسیدند: شوهرت کجاست؟ آن بانو با صدای بلند گفت: نمی دانم شوهرم کجاست! ولی با دستش اشاره به مستراح کرد که یعنی در آن جاست.
خولی که از ترسش به مستراح خانه خود پناه برده و در چاه آن خود را مخفی کرده و سبدی بر سر چاه گذاشته بود، توسط ماموران رئیس پلیس مختار معروف به ابوعمره که او را کیسان یا کیان هم می نامیدند، در مستراح شناسایی شد و در حالی که تنش آلوده به نجاسات مستراح بود، از آنجا بیرونش کشیده و به بیرون منزل منتقل کرد. به دستور شخص مختار در همان جا وی را گردن زده و جسدش را به آتش کشید که تبدیل به خاکستر شد. مختار نوعاً اجساد قاتلان شهدای کربلا را به آتش می کشید تا هیچ اثری فیزیکی از آنان باقی نماند.[۴۲]
۹- حرمله بن کاهِل اسدی
او فردی از قبیله بنی اسد بود که در کوفه زندگی می کرد. نام مشهور پدرش "کاهل" است ولی برخی از منابع "کاهن" نیز ضبط کرده اند.[۴۳]
حرمله، یکی از ماهرترین تیراندازان عصر خود بود، اما این هنر را در شیطانی ترین مورد آن استفاده کرد. یعنی در کربلا و برای کشتار عزیزترین و پاک ترین مخلوقات خدا به کار برد. حرمله عضو تیپ تیراندازان لشکر عمر بن سعد بود.
حرمله قاتل دو تن از معصوم ترین کودکان خانواده رسول خدا (ص) است. وی قاتل "عبداله بن حسین" یعنی "علی اصغر شش ماهه" حسین است. و نیز قاتل "عبداله بن حسن" فرزند نابالغ امام حسن مجتبی در کربلا می باشد. گفته می شود در محاصره و شهادت پرچم دار کربلا حضرت ابوالفضل عباس (ع) نیز مشارکت داشته است. که قاتل اصلی آن حضرت "حکیم بن طفیل" ملعون است.
به شهادت رساندن علی اصغر روی دستان پدرش حسین بن علی (ع) بسیار جانگداز و بی رحمانه بوده است. طبق روایتی امام حسین (ع) آن کودک را روی دست خود گرفته و صورتش را به عنوان وداع می بوسید که حرمله گلوی او را هدف قرار داد. طبق روایت دیگر که گویا معتبر است امام (ع) او را روی دستان خود گرفته و برایش آب طلب می کرد که به دستور عمر سعد و توسط حرمله ملعون گلوی آن عزیز هدف قرار گرفته و دریده شد و در لحظه جان داد. امام حسین (ع) خون او را بر کف دست خود گرفته و آن را به سوی آسمان پاشید و او را به ناقه صالح پیامبر خدا تشبیه نمود.[۴۴]
شهادت مظلومانه حضرت علی اصغر هیچ گاه برای امام سجاد (ع) فراموش نمی شد. وی همیشه آرزوی مجازات حرمله را داشت.
ابن نما حلی روایت می کند که منهال بن عمرو گفته است: در سال قیام مختار من در حج بودم که به هنگام بازگشت به کوفه در مدینه خدمت امام سجاد(ع) رسیدم. بشر بن غالب اسدی نیز همراه من بود. امام پرسیدند: حرمله چگونه است؟ همراه من گفت: او زنده است و در کوفه اقامت دارد. امام (ع) دستانش را به آسمان بلند کرده و فرمودند: "اللَّهُمَ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِیدِ، اللَّهُمَ اَذِقْهُ حَرَّ الْحَدِید". خدایا داغی آتش و داغی آهن را به او بچشان. منهال می گوید من به کوفه بازگشتم و مختار در آنجا قیام کرده بود. من سوار بر مرکب خود شده و به دیدار وی در محلی بیرون از دارالاماره رفتم. او که مرا دید گفت: منهال! چرا در این امر با ما مشارکت نمی کنی؟! گفتم در مکه بودم. در این حال بودیم و با هم سخن می گفتیم در محلی به نام کناری که ماموران خبر آوردند، "حرمله" دستگیر شده است.
مختار فریاد زد: جلاد، جلاد. جلاد(یا قصابی) را آوردند مختار دستور داد اول دست ها و پاهای او را بریدند و سپس دستور داد او را در میان آتشی که در آنجا افروخته بودند بیندازند، تا این که خاکستر شد. من به یاد نفرین امام سجاد(ع) افتادم و با خودم می گفتم: سبحان الله! مختار گفت: سبحان الله خوب است اما وجه آن در این جا چیست؟ من داستان دیدارم با امام سجاد و نفرین آن حضرت برای حرمله را نقل کردم. مختار تعظیماً از مرکب خود پایین آمد و به صورت طولانی به سجده رفت. هنگام برگشتن او را به منزلم برای طعام دعوت کردم. مختار گفت: علی بن الحسین(ع) دعایی کرده و آن دعا توسط من به اجابت رسیده است، پس امروز مرا چه به طعام و غذا خوردن؟ من به شکرانه این امر امروز را روزه نیت کرده­ام.[۴۵] روایت شده است که روزی امام محمد باقر (ع) به عقبه بن بشیر اسدی گفت: ما را بر قبیله بنی اسد حق خونی است و آن خون شهید شیرخواره حسین است که حرمله اسدی او را به ناحق کشت.[۴۶]
۱۰- شبث بن رِبْعی
یکی از معاندان امام حسین (ع) و قتله کربلا شخص هزار چهره ای به نام "شَبَث بن ربعی" تمیمی است. شبث یکی از مکاران و منافقان بی نظیر تاریخ اسلام است. به همین خاطر است که او به رغم دست داشتن در همه انحرافات و جنایات صدر اسلام، هیچگاه مجازات نشد بلکه حدود هشتاد سال عمر کرد. نیرنگ بازی های "شبث" بی نظیر است.
شبث، از مخالفان جدی حضرت محمد(ص) رسول خدا بود. او به زن دروغ گویی به نام "سجاح" که مدعی نبوت شده و با رسول خدا به رقابت پرداخته بود، پیوست و به اصطلاح "موذن" سَجاح شد. بعدها اظهار اسلام کرده و ساکن مدینه شد. او یکی از مخالفان عثمان و محرکین افراد برای محاصره و قتل او بود.
شبث در جنگ صفین جزء سربازان ارشد و به اصطلاح افسران لشکر امیرالمومنین علی (ع) بود و چند بار هم برای مذاکره صلح همراه با افراد دیگر به دیدار معاویه رفت و حتی مشاجرات تندی میان او و معاویه صورت گرفت و در یک نوبت معاویه شبث را "اعرابی جلف" و بی نزاکت نامیده و از مجلس خود بیرونش کرد.
اما شبث بعد از ماجرای حکمیت به خوارج پیوست و یکی از دو رهبران اصلی آنان شد، به گونه ای که خوارج فرماندهی و امارت سپاه را به او و امارت صلات را به ابن الکواء دادند.
وی بعداً از خوارج فاصله گرفت، اما حاضر نشد در نهروان همراه امام علی(ع) با آنان بجنگد و به همراه چند تن دیگر از منافقان از فرمان علی(ع) تمرد کرد و در کوفه ماند تا مردم را علیه امام (ع) تحریک نماید. بعداً در بیرون کوفه به بهانه پیوستن به اردوی امام علی (ع) همراه با کسانی چون عمرو بن حریث و اشعث بن قیس از بیابان سوسماری را گرفته و به عنوان تسمخر بیعت با علی (ع) با آن سوسمار بیعت کردند.
امام(ع) قبلاً به او و عمربن حریث فرموده بود که تخلف شما از اردو از روی سوءنیت است و شما به همین زودی با سوسماری بیعت خواهید کرد و در آینده شما دو نفر با فرزندم حسین(ع) به جنگ خواهید پرداخت! شبث بعد از شهادت علی(ع) جزء سران سپاه امام حسن(ع) بود و بعداً به معاویه پیوست و از عوامل اصلی بنی امیه در کوفه محسوب می شد.
بعد از مرگ معاویه به همراه تعدادی دیگر از رجال موثر کوفه به امام حسین نامه نوشته و او را برای به دست گرفتن رهبری خودشان به کوفه دعوت کرد و امام (ع) در روز عاشورا این نامه را به آنان یادآوری فرمودند ولی شبث و همراهان دروغ گوی او منکر شدند.[۴۷]
وقتی که مسلم بن عقیل در کوفه بود، شبث از طرف ابن زیاد به همراه کسانی چون حجار بن ابجر و شمر بن ذی الجوشن مامور پراکنده ساختن کوفیان از اطراف مسلم بودند. وقتی که ابن زیاد تصمیم به قتل و شهادت امام حسین (ع) گرفت از شبث نیز دعوت کرد تا در این جنگ شرکت کند. شبث به عنوان فرمانده نیروهای پیاده نظام عمر بن سعد در کربلا حضور داشت و در کشتار یاران امام (ع) شریک بود ولی به گونه ای حرکت می کرد که "شخصاً" کار خاصی را انجام ندهد تا بعداً عذری برای زنده ماندن در نزد دوستان اهل بیت داشته باشد.
سه نمونه از کارهای وی در روز عاشورا در این زمینه قابل ذکر است:
۱- عزره بن قیس فرمانده سواره نظام بود از عمربن سعد خواست تا پیاده های تحت امر شبث نیز به صورت گروهی وارد قتال شده و سواران را یاری رسانند، چون آن ها در برابر یاران اندک امام حسین (ع) احساس ناتوانی می کردند.
شبث نپذیرفت و به ابن سعد گفت: این کار کوچکی است و در شان من نیست، دیگری را بفرست! محدث قمی می فرماید: به هر حال در روز عاشورا همگان از شبث نوعی اکراه برای شرکت در جنگ احساس می کردند.[۴۸]
۲- وقتی که کوفیان، شخصیت محبوب و صحابی بزرگ "مسلم بن عوسجه" را در کربلا به شهادت رساندند، مشغول شادی و افتخار به این کار شدند. در این حال یکی از زنان در خیمه ها گریه سر داده و "یا بن عوسجتاه!" می گفت. شبث خطاب به یاران خود در سپاه عمر بن سعد گفت: مادرانتان در عزایتان بنشینند، کسان خود را با دستانتان می کشید و خود را برای دیگران خوار می کنید و آنگاه برای کشتن فردی مانند مسلم بن عوسجه شادی می نمایید؟! به خدا سوگند او جایگاه کریمانه و بلندی در میان مسلمین داشت و من خودم دیدم در جنگ سَلَق در آذربایجان او شش تن از دشمنان را از پای درآورد پیش از این که سپاه اسلام از جای خود تکان بخورند. آیا برای کشتن چنین کسی به شادی می پردازید؟![۴۹]
۳- شبث مانع از آتش زدن خیمه ها در زمانی که اهل حرم داخل آن بودند گردید و دراین باره با عمرسعد و شمر بن ذی الجوشن به مقابله برخواست و حرف خود را پیش برد.[۵۰]
اما همین شبث بعد از ختم واقعه کربلا در کوفه، به شکرانه غلبه یزیدیان بر آل رسول الله(ص) مسجدش را تجدید بنا کرد و یا مسجدی نو احداث نمود. و آن یکی از چهار مسجدی بود که در کوفه با این نیت ساخته شدند.[۵۱] شبث و عمر بن سعد از عوامل اصلی ابن زیاد بودند که بعد از شهادت مسلم بن عقیل به خانه مختار ثقفی رفته و او را دستگیر و زندانی کردند.[۵۲] شبث به هنگام قیام مختار اول با او بود و خود را جزء خونخواهان امام حسین(ع) جا می­زد، ولی بعداً به بصره رفته و با در پیش گرفتن شیوه خاصی خود را به امیر شورشی آن جا "مصعب بن زبیر" رسانیده و جهت سرکوب قیام مختار او را تحریک نمود. می گویند وی به صورت فرد ناشناس و بدبختی که سوار بر استری دم و گوش بریده بود و خون از آن ها جاری بود وارد بصره شد، وقتی خبرش را به مصعب ابن زبیر دادند، گفت: این شخص یقیناً شبث بن ربعی است. او را نزد من بیاورید. با رفتن او نزد مصعب همه فراریان کوفه هم در آنجا گرد آمده و به توطئه علیه مختار و تحریک ابن زبیر به جنگ با او برخواستند، که در نهایت موجب لشکرکشی مصعب به کوفه و شهادت مختار ثقفی گردید.
به خاطر همین زندگی عجیب و منافقانه شبث بن ربعی است که مورخان او را مرد هزار چهره و منافق نامیده اند که "به هر آوازی پاسخ می داد وبن مایه و پایه هر فتنه ای بود".
فرزندان او نیز از ملحدان فاسد و مشروب خوار بودند که بعدها برخی از آنان به اتهام زندقه کشته شدند. عبدوالقدوس پسر شبث به خاطر شهرتش در فساد و شرب خمر مجبور شد به دورترین نقطه در خراسان یعنی سیستان (بجستان) برود. صالح بن عبدالقدوس نوه شبث نیز در زمان خلافت مهدی عباسی در بغداد کشته شد.
این دسته از اراذل و اوباش و خانواده بی ریشه و مزدور بودند که در برابر امام حسین(ع) و خاندان پاک نبوت به رذالت و طغیان پرداختند.
۱۱- حکیم بن طُفیل طایی سنبسی
از عناصر خبیث که در قتل حضرت عباس بن علی (اباالفضل) (ع) شرکت داشت. او از قبیله "طی" بود و از همین جهت به او طایی می گفتند.
حُکیم، از سران و اشراف کوفه و از سپاهیان عمربن سعد در کربلا بود. روز عاشورا، آن زمان که عباس بن علی (ع)، به سمت رود فرات رفت تا برای خیمه های امام حسین (ع) آب بیاورد، حکیم همراه "زید بن ورقاء" در یکی از نخلستان های اطراف کمین کرد و به طور ناگهانی به حضرت اباالفضل (ع) حمله برد و دستان حضرتش را قطع کردند. و چون سپاه دشمن، آن حضرت را احاطه کردند، حضرت، به تنهایی با آن ها آن قدر جنگید تا به شهادت رسید.
به نقل برخی مورخین، حکیم بن طفیل در آخرین لحظه، عمودی از آهن به فرق مبارکش زد و آن حضرت نقش بر زمین شد.
البته عده ای هم نام آن خبیث را، "نوفل ازرق" گفته اند. بعد از شهادت حضرت عباس (ع) "حکیم" جامه و سلاح او را به سرقت برداشت. وی، بعد از شهادت اباعبداله الحسین(ع) در روز عاشورا، به دستور عمربن سعد همراه با ۱۰نفر دیگر بر بدن آن حضرت و شهدای دیگر اسب تاختند و استخوان های سینه و پشت و پهلوی حضرتش را درهم شکستند (لعنت اله علیهم اجمعین). وقتی به کوفه به حضور ابن زیاد رفتند، اظهار خوش خدمتی کرده و گفتند ما بودیم که در بعد ازظهر عاشورا بر پیکر حسین اسب تاختیم، ولی عبیدالله به آنها جایزه اندکی داد و چندان تحویل شان نگرفت. نسب شناسان و محدثین همچون "ابوعمرو زاهد" می گویند که چون نسب این ده نفر را بررسی کردیم، دیدیم که همگی حرام زاده و از اولاد زنا بودند.
مختار ثقفی، سال۶۶ هجری که به خونخواهی کشته شدگان کربلا برخاست، "عبدالله بن کامل شاکری" را با عده ای مامور کرد تا "حکیم بن طفیل" را دستگیر کردند. او می خواست خود را از شرکت در قتل شهدای کربلا مبرا نشان بدهد! و می گفت تیری بر حسین انداختم ولی به زیر جامه او رفت و هیچ زیانی به او نرساند! نزدیکان حکیم، نزد "عَدیّ بن حاتم طائی" رفتند و از او خواستند تا ضامن شودو حکیم را آزاد کنند، زیرا عدّی، هم قبیله ای آن ها بود. عدی این تقاضا را از "اِبنِ کامل " کرد ولی او گفت: اختیار با من نیست، امر با مختار است. و شیعیان که او را دستگیر کرده بودند، نگران بودند که مبادا امیر "مختار" شفاعت عدی بن حاتم را بپذیرد. لذا به ابن کامل اصرار می کردند که بگذار این خبیث را بکشیم. از این جهت او را برهنه کردند و گفتند تو بودی که فرزند علی(ع) را بعد از کشتن برهنه کردی و لباس هایش را به یغما بردی! و تو گفتی که بر حسین (ع)، تیرانداختی ولی کارگر نشد، حال ما نیز بر تو تیر می افکنیم تا کارگر شود. آن گاه آن قدر بر بدن آن تیر زدند که مانند خار پشت شد و بر زمین افتاد و به هلاکت رسید.
از آن طرف که عدی بن حاتم، نزد مختار رفت تا شفاعت او کند، مختار گفت آیا تو روا داری که کشندگان حسین(ع) را شفاعت کنی؟ عدی گفت: بر "حکیم بن طفیل دروغ بسته اند، او از کشندگان نبود! مختار گفت: اگر یقین به این حرف کنم، او را رها می نمایم. اما: غافل از این که، گروه ِ ابن کامل، حکیم را کشته بودند و خبر قتل او را برای مختار آوردند. حضرت مهدی صاحب الزمان (عج) در زیارت شهدا از ناحیه مقدسه، او را لعنت کرده است آنجا که بر عموی خود حضرت ابالفضل العباس(ع) سلام و درود فرستاده و فرموده: "سلام بر عباس فرزند امیرالمومنین (ع)، یاور برادر با جان خویش، آن که از دیروزش برای فردای خویش توشه برگرفته است. فدایی برادر، او که حافظ مشک آب بود و در حالی که به سوی برادر شتابان بود، دو دست از بدنش جدا شد. خداوند قاتلان او یزید بن ورقاء و حکیم بن طفیل طائی را لعنت کند."[۵۳]
۱۲- زُرعَه بن ابانِ دارَم
نامبرده از عناصر خبیث سپاه عمر بن سعد است که در کربلا، مانع دسترسی حسین بن علی(ع) به آب شد، روز عاشورا، آن زمان که سپاه کوفه بر حسین (ع) حمله کرد و آن حضرت مانند شیرغران روبروی آن ها قرار گرفت و شمشیر به آنان کشید و گروه زیادی را مانند برگ خزان بر روی زمین، ریخت، تشنگی زیادی بر وی غالب شد، از این رو به طرف رود فرات روان شد. هر چند که عمروبن حجاج با چند صد سوار اطراف آنجا را محاصره کرده بودند. کوفیان می دانستند که اگر آن حضرت جرعه ای آب بنوشد این بار چندین برابر از آن ها را می کشد و بسیاری را نابود می سازد.
همین جا بود که "زُرعه بن ابان" از قبیله بَنی دارم، دستور داد که: میان حسین و آب فرات حایل شوید و مگذارید که او بر آب دست پیدا کند و خودش نیز بر اسب سوار شد و مردم هم دنبال او رفتند تا بین حسین(ع) و آب مانع شدند. امام حسین او را نفرین کرد و فرمود: خدایا او را تشنه گردان! زُرعه، خشمگین شد و تیری بر چانه آن حضرت زد. امام (ع) تیر را بیرون کشید و دستش را زیر چانه خود گرفت، هر دو دست او از خون پر شد. آن گاه گفت: خدایا از آن چه با پسر دختر پیغمبرت انجام می دهند به سوی تو شکایت می کنم، خدایا آنها را یک به یک بشمار و بکش و پراکنده کن و یک نفر از آن ها را باقی مگذار!
چیزی از این واقعه نگذشت که خداوند تشنگی را بر "زرعه بن ابان"، مسلط کرد و او هرگز سیراب نمی شد. پایان زندگی ننگین او چنین بود اکثر اصحاب مقاتل نوشته اند: زرعه بن ابان، مدت کمی بعد از شهادت امام حسین (ع) زیست و بعد مبتلا به بیماری عطش شد، به گونه ای که از سرما و گرما فریاد می زد گویا آتشی از شکمش شعله می کشید و پشتش از سرما می لرزید. هر چه آب می خورد سیراب نمی شد. آب را برای او سرد می کردند و با شکر مخلوط نموده و پیاپی به او می دادند، ولی دائماً فریاد می زد. "آبم دهید"!
یک کوزه آب به او می دادند، می خورد و کوزه دیگر می رسید و او برپشت می افتاد و باز تشنه می شد و فریاد می کرد که تشنگی مرا کشت! قاسم بن اِصبَغ بن نَباته روایت می کند که: گاهی من از کسانی بودم که او را پرستاری می کردم و برای آرامش و تسکین او جدیت داشتم و آب سرد برایش می آوردند آمیخته با شکر و قدح های پر از شیر و کوزه های پر از آب. او همه آن ها را می خورد و باز هم می گفت: وای بر شما، آب به من دهید که از تشنگی می میرم، کوزه ها یا کاسه ای پر از آب به او می دادند که برای سیراب کردن یک خانواده کافی بود. او می آشامید و همین که لب از ظرف برمی داشت، لحظه ای دراز می کشید و مجدداً می گفت آبم دهید. قاسم ابن اصْبَغْ، می گوید: به خدا قسم چیزی نگذشت که شکمش مانند شکم شتر برآمد و ورم کرد و بعد ترکید و او به هلاکت رسید و موجب شگفتی همگان شد، و این نبود مگر از نفرین امام حسین (ع).

منابع

[۱] سفینه البحار، جلد ۶، صفحه ۵۵۷. و نیز ر.ک: پرتوی از عظمت امام حسین (ع)، صفحه ۲۳۳، چاپ اول ویراست سوم، آیه الله لطف الله صافی گلپایگانی.
[۲] ر.ک: ربیع الابرابر، جلد ۳، صفحه ۵۵۱. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، جلد ۱، صفحه ۳۳۶. بحار الانوار، جلد ۳۳، صفحه ۲۰۱، حدیث ۴۸۹.
[۳] درباره صلح امام حسن و مواد مفصله آن ر.ک: کتاب صلح امام حسن؛ پرشکوه ترین نرمش قهرمانانه تاریخ، نوشته آیه الله شیخ راضی آل یاسین با ترجمه فارسی آیه الله سیدعلی حسینی خامنه ای.
[۴] الامامه و السیاسه، صفحه ۱۶۰.
[۵] سفینه البحار، جلد ۶، صفحه ۵۵۷.
[۶] همان.
[۷] همان، صفحه ۵۵۴.
[۸] حیاه الحیوان دمیری، جلد ۱، صفحه ۹۵، جلد ۲، صفحه ۵۴۵.
[۹] ر.ک: مجالس المومنین شوشتری، جلد ۲، صفحه ۵۴۷.
[۱۰] ر.ک: پرتوی از عظمت امام حسین (ع)، صافی گلپایگانی، صفحه ۲۵۳.
[۱۱] سفینه البحار، جلد ۳، صفحه ۵۷۸.
[۱۲] ر.ک: لغتنامه دهخدا، جلد ۱۵، صفحه ۲۳۷۸۰، چاپ جدید ۱۶ جلدی.
[۱۳] لغتنامه دهخدا، همان.
[۱۴] ر.ک: سفینه البحار، جلد ۳، صفحه ۸۳ – ۵۸۲ و نیز بحارالانوار چاپ جدید، جلد ۳۸، صفحه ۱۹۱.
[۱۵] حیاه الحیوان دمیری، جلد ۲، صفحه ۳۰۶.
[۱۶] دائره المعارف مصاحب، جلد ۱، صفحه ۱۱۹۶.
[۱۷] سفینه البحار، جلد ۳، صفحه ۵۷۷.
[۱۸] دائره المعارف مصاحب، همان.
[۱۹] ر.ک: دائره المعارف بزرگ اسلامی، جلد ۳، صفحه ۶۴۰.
[۲۰] ر.ک: سفینه البحار، جلد ۳، صفحه ۵۷۸.
[۲۱] سنن ترمزی، جلد ۲، صفحه ۲۱۳، مستدرک حاکم نیشابوری، جلد ۳، صفحه ۱۰۸.
[۲۲] الامام الحسین (ع) سیدالشهداء، صفحه ۱۶۲. (المجمع العالمی لاهل البیت).
[۲۳] ر.ک: بحارالانوار، چاپ جدید،جلد ۴۲، صفحه ۱۴۷.
[۲۴] سفینه البحار، جلد ۶، صفحه ۴۹۳.
[۲۵] همان، صفحه ۴۹۰.
[۲۶] مقتل شیخ مفید با ترجمه سیدعلیرضا جعفری، صفحه ۴۸. قم انتشارات نبوغ.
[۲۷] همان، صفحه ۹۴.
]۲۸[ سفینه البحار، جلد ۶، صفحه ۴۸۹.
[۲۹] منظور امام (ع) عبیدالله بن زیاد است، چرا که پدرش «زیادبن ابیه» از سمیه زاده شد و خودش نیز از «مرجانه» فاجره به دنیا ‎آمده بودند و او «دعی بن دعی» بود.
[۳۰] همان.
[۳۱] ر.ک: بحارالانوار، چاپ جدید. جلد ۴۵، صفحه ۳۳۷.
[۳۲] ر.ک: سفینه البحار، جلد ۶، صفحه ۴۸۹.
[۳۳] سفینه البحار، جلد ۴، صفحه ۴۹۲.
[۳۴] ر.ک: همان.
[۳۵] ر.ک: اِبصار العین فی اَنصار الحسین (ع)، صفحه ۵۰. با تحقیق محمدجعفر طبسی، چاپ قم پژوهشکده تحقیقات اسلامی.
[۳۶] رُویَ عَنْ علی(ع) قالَ: انَّما سَمیّتُهُ عُثمان بِعُثمانِ ابن مَظْعون اخی. ابصار الحسین فی انصار الحسین، صفحه ۶۶.
[۳۷] الامام الحسین(ع): سیدالشهداء (اعلم الهدی)، صفحه ۲۰۳ – ۲۰۲. المجمع العالمی لاهل البیت.
[۳۸] فرهنگ جامع سخنان امام حسین(ع)، صفحه ۵۷۲. تهیه پژوهشکده باقرالعلوم، ترجمه فارسی از علی مویدی.
[۳۹] همان، صفحه ۵۷۶.
[۴۰] شهید عثمان بن علی(ع) از ام البنین و آخرین فرزند وی بود. چهار برادر از ام البنین بودند که همگی در کربلا شهید شدند: ۱. ابوالفضل­العباس ۲. عبدالله ۳. جعفر ۴. عثمان
ر.ک: ابصار العین فی انصار الحسین، صفحه ۵۷. امیرالمومنین(ع) وی را به احترام «عثمان بن مظعون» به این نام نامیده بود. همان، صفحه ۶۶.
[۴۱] ر.ک: همان مدرک (با تصحیح جعفرطبی)، صفحه ۴۲.
[۴۲] برای ملاحظه جزئیات بیشتر ر.ک: فرهنگ جامع سخنان امام حسین (ع)، صفحه ۵۸۱.
[۴۳] به عنوان نمونه: تاریخ طبری، جلد ۵، صفحه ۴۶۸.
[۴۴] فرهنگ جامع سخنان امام حسین (ع)، صفحه ۵۳۱.
[۴۵] سفینه البحار، جلد ۲، صفحه ۱۶۱.
[۴۶] ر.ک: فرهنگ جامع سخنان امام حسین (ع)، صفحه ۵۳۲.
[۴۷] سفینه البحار، جلد ۴، صفحه ۳۶۸.
[۴۸] سفینه البحار، جلد ۴، صفحه ۳۷۰.
[۴۹] ابصار العین فی انصار الحسین (ع)، صفحه ۱۰۲.
[۵۰] سفینه البحار، جلد ۴، صفحه ۳۶۹.
[۵۱] همان، صفحه ۳۷۰.
[۵۲] همان.
[۵۳] برای آگاهی تفصیلی از زندگی و جنایات حکیم بن طفیل ر.ک الامام الحسین (ع) و اصحابه، جلد ۱، صفحات ۴۰۱ – ۴۰۳ و جلد ۲ صفحات ۱۲۴ و ۱۲۵ تالیف علامه فضل علی قزوینی.

۱. سرآغاز

از بدو پیدایش اسلام حادثه های بزرگی رخ داده است ولی هیچ یک از آن ها به بزرگی واقعه کربلا نبوده است. به همین دلیل نهضت عاشورا ماندگار و جاوید شده است.
پدیدآورنده این واقعه عظیم تاریخی حسین فرزند علی و فاطمه است. بنی امیه با سردمداری یزیدبن معاویه هم در جبهه مقابل و عامل اصلی شهادت حسین (ع) بوده اند.
بنابراین، شناخت دو شخصیت ضرور به نظر می آید.
- حسین بن علی، به عنوان مظهر همه خوبی ها
- یزید ابن معاویه، به عنوان مظهر همه شرارت ها
روشن است شناخت حسین(ع) ایجاب می کند از هم فکران و هم رزمان ایشان نیز اندک آگاهی داشته باشیم و برای اینکه بدانیم چه کسانی با یزیدبن معاویه هم داستان بوده اند شناخت اجمالی هم مسلکان ایشان هم بی تاثیر نخواهد بود.
درخصوص امام حسین(ع) و یاران آن حضرت قریب هزار و چهارصد سال است که به تفصیل کتاب ها تحریر گردیده، شعرها سروده شده، مرثیه ها ساخته و مجلس ها برپا داشته اند.
ولی از انسان های پست و رذلی که فرمان یزید را اجرا نموده اند کمتر یاد شده و اگر مطلبی درخصوص اشقیاء آن زمان نوشته شده به صورت پراکنده و بدون تجزیه و تحلیل بوده است.
مگر نه این است که خداوند طینت همه انسان ها را پاک آفریده، پس چگونه و چرا انسان هایی پیدا می­شوند که همه رذالت ها، شقاوت ها و پستی ها را یک جا در خود ذخیره می کنند و به جنایت های بزرگ دست می زنند.
به نظر ما، شناخت ددمنشان تاریخ و اهداف و انگیزه های آنان درس بزرگی است که انسان ها می توانند از راز و رمز زندگیشان عبرت بگیرند.
در این نوشتار اول از شخصیت ممتاز حسین(ع) به قدر بضاعتِ ناچیز مان یاد می کنیم و یارانِ هم رزمشان را در لابلای متن کتاب ارجاع می دهیم و سپس به معرفی معاویه، یزیدبن معاویه و برخی از هم پیالگی های آنان می پردازیم تا خوانندگان بیاموزند جنایت و شقاوت حد و مرز ندارد، زمان و مکان هم نمی شناسد و اگر از خودمان مراقبت نکنیم ممکن است با دام شیطان، ناخواسته سرسفره یزید نشسته باشیم.

۲. حسین(ع) مظهر همه خوبی ها

تولد نور

«حسین» فرزند علی بن ابی طالب(ع) و فاطمه زهرا، سومین امام معصوم از اهل بیت، مادرش «فاطمه» دختر والامقام رسول خدا(ص) است و به همین خاطر «ثانی سبطین رسول الله» یعنی دومین نوه رسول خدا لقب گرفته است. کنیه آن بزرگوار «ابوعبدالله» و لقب مشهورش «سیدالشهدا» است.
القاب دیگر آن حضرت، سرور جوانان اهل بهشت، ریحانه مصطفی، و یکی از پنج تن آل عباست که خداوند به وجود آنان در میان فرشتگان خود مباهات کرده است.
حسین بن علی، در روز سوم شعبان سال چهارم هجرت در شهر مدینه چشم به جهان گشود و در دامن پاک ترین بانوی جهان، حوریه انسیّه، فاطمه زهرا، عزیزترین فرزند پیامبر خاتم خدا پرورش یافت و در پرتو توجهات ویژه جدش رسول خدا (ص) و پدرش امام علی بن ابی طالب (ع) بالید و شخصیّت ممتازش شکل گرفت.[۱]
مورخان آورده اند، وقتی که فاطمه زهرا(س) حسین را به دنیا آورد و مژده آن را به رسول خدا(ص) دادند آن بزرگوار با شتاب خود را به خانه علی و فاطمه رسانید و به اسماء بنت عُمیس فرمود: «ای اسماء! فرزندم را بیاور.» اسماء، نوزاد را که در پارچه سفیدی پوشیده شده بود به رسول خدا داد. آن حضرت او را به سینه خود چسباند و بسیار خوشحال شد. آن گاه در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند. سپس او را تحویل داد و گریست! اسماء گفت پدر و مادرم فدایت، برای چه گریه می کنی؟! حضرت فرمود: «برای این فرزندم». اسماء گفت: او که همین الان زاده شده {و مشکلی ندارد!} حضرت فرمود: ای اسماء او را گروه ستمگر (الفِئَه الباغِیَه) بعد از من به قتل می رسانند، خداوند شفاعت مرا نصیب آنان نگرداند.[۲]
توجه پیامبر خدا به حسین و برادرش حسن فوق العاده بود و این مطلب در روایات فراوان و متواتر از طریق راویان شیعه و راویان سنّی نقل شده است. در اینجا چند نمونه از آن اخبار و احادیث را نقل می کنیم تا جایگاه «حسنین» در نزد رسول خدا معلوم شود:
- رسول خدا(ص): حسن و حسین سروران اهل بهشتند.[۳]
- رسول خدا(ص): بعد از من و بعد از علی، حسن و حسین بهترین مردان روی زمینند، و مادرشان نیز بهترین زنان روی زمین است.[۴]
- رسول خدا(ص): حسن و حسین در نزد خدا محبوب ترین هستند و هرکس دشمنی و عداوت آنان را به دل بگیرد، خداوند او را در آتش جهنّم جاودانه می گرداند.[۵]
- باز روایت شده که رسول خدا(ص) درباره حسن و حسین فرمودند:
«این دو، امام هستند، چه قیام کنند و چه قیام نکنند.»[۶]
- به صورت مستفیض از رسول خدا(ص) روایت شده است که درباره حسن و حسین فرمودند: خدایا تو می دانی که من این دو را دوست می دارم، خدایا آنان را و کسانی که آنان را دوست داشته باشند، دوست بدار![۷]
- حسنین در آیه مبارکه مباهله، توسط خداوند متعال جزء نفس پیامبر(ص) و فرزندان آن حضرت شمرده شده اند.[۸]
- خداوند متعال در قرآن شریف خطاب به پیامبر خود می فرماید تو برای پیامبریت مزدی از مردم نمی گیری و چیزی نمی خواهی به جز «مودّت ذی القُربی» [دوستی خویشان پیامبر].[۹]
- اصحاب از آن حضرت پرسیدند منظور از «ذی القربی = خویشاوندان» در این آیه چه کسانی هستند؟ حضرت رسول(ص) فرمودند: «انَّهُم عَلیٌّ و فاطمه و ابناهُما»، یعنی ذی القربی عبارتند از علی، فاطمه و دو فرزند آنان حسن و حسین(ع).[۱۰]
در مجموع باید گفت فضایل امام حسن و امام حسین (ع) که در قرآن مجید به آن ها اشاره شده و مطالبی که دراین باره در کلام و سیره عملی پیامبر اسلام(ص) وجود دارد بیش از آن است که بتوان آن ها را در این جا شمارش و احصاء نمود و این چند مورد نیز که یاد شده اند از باب نمونه و مشتی از خروار هستند. در فضیلت و جایگاه بی نظیر امام حسین در نزد رسول خدا(ص) همین بس که درباره او فرموده اند: «لَحْمُهُ لَحْمی وَ دَمُهُ دَمی» یعنی گوشت او گوشت من و خون او خون من است.

حسین در کنار انوار طاهره

حسین(ع) در کنار برادر بزرگترش حسن(ع) دوران کودکی خود را در کنار جدّشان رسول خدا (ص) و پدر و مادر عزیزشان با حرمت و احترام کامل گذراندند و پیامبر خدا آن دو را جلوی چشم مردم می بویید و می بوسید و تشویق و مهربانی می فرمود و حتّی گاهی روی زانوی خود می نشانید و بر صورت و مخصوصاً «لبان» حسین بوسه می زد، تا همگان ببینند که آن دو نو باوه چه اندازه در نزد پیامبر خدا عزیزند و بعدها به آزارشان نپردازند. در این مدّت آنان از سرچشمه وحی و آموزه های توحیدی رسول خدا (ص) سیراب می شدند و با تربیتی الهی پرورش می یافتند که آنان را از همگان متمایز می گردانید.
از وقتی که رسول خدا (ص) چشم از جهان فرو بست، حسنین (ع) نیز در کنار مادر و پدر مظلوم شان شاهد همه صحنه ها و عرصه های ظلم و تعدّی به حریم خاندان خود بودند.
- غصب شدن حق پدر بزرگوارشان
- هتک شدن حرمت مادر گرام شان
- محرومیّت و محدودّیت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی دوستان و حامیانشان
- تبعید شدن «ابوذر» به سرزمین «ربذه» و...
حسین بن علی(ع) بعد از رحلت جدّ بزرگوارش در کنار پدر مظلوم خود، امیرالمومنین(ع) و مادر مظلومه اش فاطمه زهرا(س) شرافتمندانه می زیست. و از نزدیک شاهد انحراف بزرگ امّت اسلام از مسیر اسلام اصیل و مسیر پیامبر خدا بود ولی با مصلحت اندیشی پدرش جهت حفظ وحدت امت اسلامی در برابر خاطیان به اقدام خاصی دست نمی زد با این همه وقتی که زمامداری خلفای سه گانه به اتمام رسید و حاکم سوّم با شورش خشمگینانه صحابه و تابعین به قتل رسید، و امام علی (ع) با اکراه مجبور شد تصدّی مقام امارت و خلافت مسلمین را برعهده بگیرند، معاندان حق و حقیقت سازهای شان را طور دیگری کوک کردند و سه جبهه باطل قاسطین، ناکثین و مارقین را پدید آوردند در نتیجه امام علی را مانع از تحکیم مبانی نظام سیاسی پایدار عادلانه شدند. در همه این نبردهای خوفناک «حسین بن علی» نیز در کنار پدر و برادرش حضور داشت و شجاعانه می جنگید و از حریم اسلام و عدالت دفاع می کرد، تا این که آن مظهر عدالت و مجسمه مهربانی و عطوفت یعنی علی بن ابی طالب(ع) در محراب عبادت توسط یک جانی بالفطره به فوز عظمای شهادت رسید و با بیعت اختیاری مردم برادرش امام حسن (ع) عهده دار منصب خطیر خلافت گردید.
این بار نیز حزب شیطانی امویان فرصت را مناسب یافته و با شورش مسلحانه و راه اندازی جنگ کثیف در برابر امام حسن، پایه تفرقه ای را در میان مسلمانان گذاشت که پیامدهای نحس آن بعد از گذشت چهارده قرن هنوز هم در سرنوشت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی امت اسلامی، محسوس و ملموس است.
امام حسین (ع) با همه عزّت و عظمت و علم و فقاهتی که داشت در عین حال ازشجاع ترین مردمان روزگار خود به حساب می آمد، وقتی که مصلحت اندیشی معصومانه و حکیمانه برادرش «حسن» را در انعقاد «پیمان صلح» با معاویه دید، تسلیم آن گردید و زمام حکومت و فرمانروایی را به معاویه سپردند و از کوفه به شهر مدینه منتقل شدند.
معاویه در اواخر عمرش،یکی از بنیادی ترین مواد پیمان نامه صلح را که عبارت بود از عدم تعیین جانشین برای خود، نادیده گرفته و پسر نالایق و فاسق و عیّاش خود «یزید» را ولیعهد تعیین کرد و با زور و تطمیع برای او بیعت می گرفت با این نیت در جهت استحکام جانشینی یزید به شهر مدینه مسافرت کرد و در اجتماع مسلمانان از فضایل و شایستگی یزید جهت تصدی امر خلافت سخن ها گفت حسین (ع) که در جلسه حضور داشت از سخنان معاویه آشفته شد و با مخاطب قراردادن ایشان چنین فرمود:
«... ای معاویه! آنچه درباره کمالات یزید و شایستگی او برای زمامداری امت محمد(ص) برشمردی شنیدم، گویا قصد داری طوری به مردم وانمود کنی که گویا داری فرد ناشناخته ای را توصیف می کنی، یا شخص غایبی را معرفی می نمایی، یا درباره کسی سخن می گویی که تو درباره او علم و اطلاع ویژه ای داری! درحالی که «یزید» ماهیت خود را بروز داده و موقعیت خودش را به نمایش همگان گذارده است.
از یزید آن گونه که هست سخن بگو! از سگ بازیش بگو آن گاه که سگ های درنده را به جان هم می اندازد، از ولگردی و کبوتربازیش بگو که کبوتران را در بلند پروازی به مسابقه وا می دارد، از بوالهوسی و عیّاشی اش بگو که کنیزکان و دختران را به رقص و آواز وا داشته و بدان خود را مشغول می سازد، از خوشگذرانی هایش بگو که از ساز و آواز مطربان هوس باز خوشحال و سرمست می شود.
آنچه که از ولایتعهدی یزید و تحمیل او بر مسلمانان در پیش گرفته ای را کنار بگذار آیا گناهانی که تاکنون درباره این امت بر دوش بار کرده ای تو را بس نیست {که به دنبال گناه تحمیل خلافت یزید افتاده ای!؟}[۱۲]
اما هزاران افسوس که نصایح شفاف سرور جوانان اهل بهشت در وجود فرزند «هند جگرخوار» اثر نکرد و معاویه با تهدید و تطمیع روسای قبایل، سران نیروهای نظامی، راویان، محدثّان، قصاصان، فقها و نیروهای فکری و فرهنگی آن دوران، کار خود را پیش برد و از بسیاری از آنان تا زنده بود «بیعت» گرفت، بیعتی که از اساس «باطل» بود، چرا که خلاف صریح قانون شریعت اسلام درباره شروط و اوصاف خلیفه و خلاف صریح و بیّن پیمان نامه صلح با امام حسن (ع) بود.

علت و انگیزه دشمنی بنی امیه با امام حسین(ع)

براساس شواهد و مستندات تاریخی برای امام حسین راهی جز پذیرش شهادت باقی نمانده بود. چرا که بنی امیه تمام مسیرهای زندگی را برای امام حسین مسدود کرده بودند. نه می­توانست در مدینه زندگی کند و نه در مکه و نه در جاهای دیگر.
بنی امیه به هر قیمتی که بود می­خواستند امام را که سدّ راه زندگی حیوانیشان بود از سر راه بردارند.
اکنون این سوال مطرح است که چرا و به چه علت بنی امیه این همه دشمنی با امام داشته اند. شما اگر صفحات تاریخ را ورق بزنید خواهید دید سیره نویسان علت و انگیزه آن ها را به طور صریح و روشن ثبت کرده و مستنداتی ارایه داده اند بنی امیه به روشنی دریافته بودند محبوب ترین فرد روی زمین تنها حسین است. تنها کسی که هیچ گونه عیبی برایش نمی توان تصور کرد حسین است. این حسین اگر زنده بماند به لحاظ آن همه محبوبیت جهان اسلام را تسخیر و بنی امیه را از مسیر حیوانیشان باز خواهد داشت. تصمیم گرفتند در مدینه امام را بکشند نشد و آن گاه در مکه خواستند ترور نمایند، امام نقشه آنها را خنثی کرد تا آن جا که با لشکرکشی تام و تمام امام را در کربلا شهید نمودند.[۱۳]

عظمت امام حسین از منظر شخصیت­ها

عظمت و جلالت حسین بر کسی پوشیده نیست این «نور الهی» از ابتدای تولد بوسیله پیامبر عظیم الشان اسلام بزرگ شمرده شد. رسول گرامی اسلام در هر مناسبتی حسین(ع) را یاد می کرد. و مسلمانان را از شخصیت والای او آگاه می ساخت. هر چند یزیدیان توانستند در عاشورا «جسم حسین (ع)» را لگدکوب سمّ اسبان نمایند ولی خداوند نور حسین را هر روز بیشتر از قبل تابناک تر نشان داد.
در این بخش، عظمت حسین را از منظرهای مختلف مرور می کنیم:
۱. از منظر ولید بن عُتبَه حاکم مدینه
این شخص حاکم مدینه بود و امام را بر اساس دستور یزید دعوت کرد تا با یزید بیعت نمایند و امام قضیه را به وقت دیگر موکول کردند. مروان به ولید گفت: مگذار حسین بدون بیعت از اینجا خارج شود، اگر بیعت نکرد گردنش را بزن. پس از آن که امام از نزد ولید خارج شد مروان به ولید گفت: حرفم را گوش نکردی مطمئن باش دیگر حسین تسلیم تو نخواهد شد. حاکم مدینه به مروان اظهار داشت: وای بر تو، کاری بر من انتخاب کرده­ای که نابودی دین من در آن است. سوگند به خدا، دوست ندارم تمامی اموال و ملک دنیا از آنِ من باشد و من حسین را بکشم. شگفتا، من حسین را بکشم فقط برای آنکه می­گوید من بیعت نمی کنم!
در دائره المعارف طهور راجع به ولید بن عُتبه بن ابی سفیان آمده است: ولید نوه ابوسفیان بن حرب و برادر زاده معاویه بود. معاویه او را حاکم مدینه گردانید. وقتی که ولید حاکم و فرماندار مدینه بود، امام حسین(ع) درباره امری با او اختلاف پیدا کرد. ولید می­خواست با توسل به قدرت و جایگاه حکومتی خود به آن حضرت زور بگوید و حقش را پایمال کند. امام حسین(ع) خطاب به ولید فرمودند: «اگر بر من اجحاف کنی، به خدا سوگند در مسجد رسول خدا(ص) می ایستم و مردم را به آن پیمانی که پدران و نیاکان آن ها بنیانگذار آن بودند [اشاره به پیمان حلف الفضول] دعوت می کنم و...» که در نتیجه ولید ترسید و دست از اجحاف برداشت. بعدها ولید بعد از آن که به دستور یزید نتوانست در مدینه از امام حسین(ع) بیعت بگیرد توسط یزید از مقامش عزل و به شام فراخوانده شد و به جایش عمروبن سعید به فرمانداری مدینه منصوب شد. ولید در ضمن یک بیماری فراگیر طاعون درگذشت.
خوارزمی می­گوید: «وقتی که ولید بن عتبه شنید امام حسین(ع) به سوی عراق حرکت کرده است، به عبیدالله بن زیاد چنین نوشت: حسین بن علی به طرف عراق حرکت کرده است و او فرزند فاطمه بتول است و فاطمه دختر رسول خدا (ص) است. ای پسر زیاد، بترس از این که آزاری به او برسانی و در نتیجه برای خود در این دنیا کاری کنی که هیچ چیزی جلوی آن را نتواند بگیرد و هیچ کس از خواصّ و عوام تا آخر دنیا آن را فراموش نکند.»[۱۴]
۲. از نگاه معاویه
معاویه درباره شخصیت­هایی که احتمال می­داد پس از مرگ او درصدد زمامداری برآیند، توصیه­هایی به یزید نموده و درباره امام حسین (ع) چنین گفته بود: «اما حسین، مردی است دارای روح نیرومند و پرهیجان. اهل عراق او را رها نخواهند کرد تا او را با تو رویاروی قرار بدهند. اگر بر او پیروز شدی، از او صرف نظر کن، زیرا او نسبت رحمی با ما دارد و دارای حقی بزرگ و خویشاوندی با محمد (ص) می­باشد.»
عباس محمود عقّاد هم نظر معاویه را درخصوص امام حسین این گونه مطرح می­کند: «حسین پنجاه و هفت سال زندگی کرد. او با این که دشمنانی داشت که هیچ امتناعی از خلاف واقع گفتن نداشتند، هیچ یک از آنان برای او عیبی پیدا نکرد و هیچ کس عظمت­ها و فضایل او را نتوانست منکر شود. حتی وقتی که نامه عتاب آمیز حسین به معاویه رسید و اطرافیانش به او گفتند که نامه توهین آمیز به حسین بنویسد، چنین پاسخ داد: من در علی چیزی یافتم که درباره او [مغالطه و افترا] به راه بیندازم، ولی در حسین چیزی نیافته­ام که بگویم.»[۱۵]
غرض معاویه این بود که در مورد علی(ع) راهی برای گمراه کردن مردم و افترا به آن حضرت به مناسبت قتل عثمان، یافتم و او را به شرکت در قتل عثمان یا رضایت به قتل او متهم ساختم، با اینکه علی (ع) از آن اتهام مبرا بوده و خود معاویه و کسان دیگر که به اسم خونخواهی عثمان، فتنه­ها برپا کردند، مانند عایشه و طلحه و زبیر جزو محرکین قتل و انقلاب علیه عثمان بودند، ولی در مورد حسین (ع)، معاویه سیّاس و نیرنگ باز از این گونه افترا و تهمت­ها نیز عاجز بود.
۳. توصیف پسر خواهر عُمَربن ِ سَعد درباره امام حسین(ع)
حمزه بن مغیره بن شعبه که پسر خواهر عمر بن سعد بود، وقتی شنید عمر می­خواهد به جنگ حسین(ع) برود، به او گفت: «از این که تصمیم به جنگ با حسین بگیری و با خدا مخالفت نمایی و رحِم را قطع کنی، به خدا پناه می­برم. سوگند به خدا، اگر از همه دنیای خویش و مال و سلطنت روی زمین که از آنِ تو باشد، دست برداری، بهتر است از این که در حالی که خون حسین به گردن تو باشد خدا را دیدار کنی.»[۱۶]
۴. ستایش عبدالله بن عمر از امام حسین(ع)
عبدالله بن عمر در سایه کعبه نشسته بود. وقتی چشمش به حسین (ع) افتاد که می آمد، گفت: «این مرد امروز محبوب­ترین مردم زمین در نزد اهل آسمان (ملکوتیان) است:«هذا احَبُّ اهْلِ الارْض الی اهْلِ السَّماء الْیَوم.»[۱۷]
۵. سخن ابن عباس درباره امام حسین(ع)
ابن عباس از بنی هاشم و عموزاده پیغمبر (ص) و از رجال سرشناس اسلام و از حسین (ع) بزرگ­تر بود. در بین مردم به علم و دانش مشهور، و از راویان معروف احادیث پیغمبر (ص) است، و ابوبکر و عمر در زمان خلافتشان به او احترام می­کردند، و عمر با او مشورت می کرد و در زمان امیرالمومنین (ع) از بزرگان صحابه و شاگردان آن حضرت بود. با این همه، ابن سعد در کتاب طبقات خود می­نویسد: ابن عباس رکاب حسن و حسین را می­گرفت تا سوار شوند، و می­گفت: «هما ابنا رسول الله: اینان فرزندان رسول خدا هستند.»[۱۸]
۶. محبوبیت امام حسین(ع) در میان توده­های مردم
عباس عقّاد در کتابش می­نویسد: حسین (ع) به سبب مزیت شرف نَسبی که داشت از هر کسی نزد مسلمان­ها محبوبیتش بیشتر بود و سزاواترین کسی بود که دل­ها به سویش مایل باشد. روحانی­ترین مجلس علم و تفسیر در مسجد پیغمبر(ص) که همه کس حضور در آن مجلس را غنیمت و افتخار می­دانست، مجلس حسین (ع) بود.[۱۹]
اَحنَف بن قیس در مجلسی که معاویه در دمشق برای فراهم ساختن زمینه بیعت یزید تشکیل داده بود و کمتر کسی در مثل آن مجلس جرات حق گویی داشت، سخنانی گفت که باید با طلا نوشته شود و کسانی که برای تقرب به زمامداران و امرا از هر تملق و گزاف گویی و مدح و ستایش بیجا خودداری نمی کنند، باید آن سخنان و آن مجلس را نصب العین قرار دهند.
احنف معاویه را از شکستن عهد و پیمانی که با حضرت امام حسن(ع) در موضوع ولایت عهدی بسته بود بیم داد، و او را به احترام از افکار عامّه مسلمانان سفارش نمود و از محبت و دوستی مردم عراق نسبت به علی و حسن علیهم السلام شرحی را بیان داشت، سپس گفت:
معاویه! بدان که تو هیچ حجت و عذری در نزد خدا نداری، اگر یزید را بر حسن و حسین مقدم بداری در حالی که تو می­دانی حسن و حسین کیستند، و به سوی چه مقصد و هدفی هستند- و در ضمن این بیانات گفت- به خدا سوگند اهل عراق حسین را از علی هم بیشتر دوست می­دارند.[۲۰]
۷. سخنان ابن زبیر درخصوص حسین(ع)
ابن کثیر می­نویسد: وقتی حسین و ابن زبیر وارد مکه شدند و در آنجا اقامت گزیدند مردم ملازم حسین شدند، و از او جدا نمی­شدند، وگروه گروه بر او وارد و در اطرافش می­نشستند و سخنش را گوش می دادند.[۲۱] با اینکه ابن زبیر برای خودش داعیه­ای داشته و خودش را سزاوار خلافت می­دانسته و حتی زمانی که امام حسین(ع) در مکه بوده و مردم گروه گروه اطراف حضرت را گرفته بودند و عملاً ایشان به حاشیه رانده شده و از این جهت از حضور حضرت در مکه ناخوشنود بوده و از ته دل آرزو داشت امام حسین از مکه خارج شود، پس از شهادت سیدالشهدا در مسجدالحرام خطبه­ای در وصف امام حسین قرائت کرده که ستودنی است:
حسین، مرگ با کرامت و بزرگواری را بر زندگی با ذلت و پستی برگزید، خدا او را رحمت کند، و کشنده او را خوار سازد، و کسی را که فرمان به قتل او داد لعنت کند. به خدا سوگند حسین بسیار روزه­دار و شب­زنده­دار و سزاوارتر به پیغمبر بود از فاجر پسر فاجر. به خدا قسم او کسی نبود که قرایت قرآن را به غنا، و گریه از ترس خدا را به آوازه­خوانی، و روزه را به میگساری، و نماز شب را به اشتغال به آلات لهو و طرب، و مجالس ذکر خدا را به شکار و بازی با بوزینگان تبدیل کند(این سخنان، اشاره به خصال نکوهیده و اعمال زشت یزید بود.)
«قَتَلوه فَسوف یَلقونَ غَیّاً الا لَعَن الله عَلَی الظالِمین.»(او را کشتند. به زودی به گمراهی و گناه بزرگی گرفتار می­شوند. آگاه باش لعنت خدا بر ستمکاران است.)[۲۲]

نظرات کاربران درباره کتاب حسین(ع) احیاگر توحید