فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد

نسخه الکترونیک کتاب هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد

داشتم می­گفتم که خانه­شان کجاست، اسمش هماست و مادرش این­ شکلی است و این­طوری... که در قابلمه را محکم کوبید رویش. مثل زنگ صدا داد. رشته فکرهایم پاره شد و حرفم ناتمام ماند.
گفت: «حرفش را نزن. گشتی گشتی، یکی را پیدا کردی که هیچ‌ کس درست و حسابی نمی­داند کی هستند. یا اصلاً یک‌دفعه از کجا سبز شدند توی این محل!...»
ـ یعنی چی؟ خب، آنها هم مثل همه.
پلکش پرید و گفت: «خیر! آن مادری که تو می­گویی مثل همه نیست. فیس و چسش بیشتر از این حرف­هاست. اصلاً با کسی هم­کلام نمی­شود! بیست سال پیش یک‌دفعه سبز شدند اینجا. از آن وقت تا حالا من که هیچ، همسایه دیوار به دیوارش هم هنوز سر از کارشان درنیاورده. گیریم که دختر خان باشد و دارا، همه هم این را بدانند، به دیگران چه؟ مثل اینکه آسمان سوراخ شده و افتاده­اند­ پایین. برای من و تو تَره هم خُرد نمی­کنند قربان شکلت!»
از پای چراغ بلند شد. یک دستمال برداشت و دوباره چسبید به شیشه چراغ گرد­سوز روی طاقچه و آن را هی سُراند رویش و تویش. نمی­دانم چرا هر وقت از چیزی کُفری می­شد، پیله می­کرد به شیشه چراغ!
بعد دوباره پلک چشمش پرید و لب­های هلالی­اش را فشار ­داد روی هم و گفت: «چند سال پیش هم که شوهر و هَوویش گذاشتند و رفتند! یا شاید خودش فراری­شان داد. چه می­دانم!...»
ـ هَوو؟! شوهر دارد؟!
شیشه را گذاشت روی چراغ و نگاهم کرد:
ـ دیدی، خودت هم هیچی نمی­دانی ازشان. چشمت را بستی و عاشق شدی که چی؟!
توی دلم خندیدم به حرفش و از دهانم دَر رفت: «عاشق؟!»
ـ پس چی؟
تکیه زدم به بالش­های بزرگ کنار دیوار، گوشه­ سبیلم را پیچاندم بالا و گفتم: «این حرف­ها برای من نان و آب نمی­شود. چه کار می­کنی، می‌روی خواستگاری یا نه؟»
گفت: «نه! مگر عقلم کم است؟!»
حالا چشم­های درشت عسلی­اش را مرتب به هم می­زد و بس ­که فک­ و لب‌هایش را فشار می­داد روی هم، از لب­هایش فقط یک خط باقی­مانده بود.
توی تنم انگار آتش روشن کرده بودند، داشتم می‌سوختم از دست یک به یک دور و بری‌هایم که هیچ­وقت به‌ جز، نه و نکن و نرو و چرا حرفی نداشتند که بهم بزنند.
گفت: «تو سر هر چیزی پی دردسر می­گردی پسر! این همه دختر! غیر از این دست بگذاری روی هر...»
حرفش را بریدم:
ـ پدر که فقط توپ­وتشر... دلم به تو خوش بود، تو هم این­جوری!...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.28 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل سوم

با صدای ناله بلندی از جا پریدم. قرار نبود خوابم ببرد. قرار بود پدر بخوابد و من خاتون را بپزم. سریع بلند شدم. پدر نشسته بود پای دار قالی، روی تخت؛ اما نمی­بافت! گفتم: «صدای چی بود؟!»
جواب نداد. در اتاق را باز کردم. سوز سردی زد توی صورتم. دیدم اصلان با یک­لا پیراهن هی راه­باریکه بین برف­ها را می­رود و می­آید! نوک بینی کشیده­اش قرمز شده بود و موهای فرفری­اش آشفته­تر از همیشه! یک لنگه از کفش کهنه خاتون پایش بود و یک لنگه از کفش خودش! کفش خاتون نوک پایش را گرفته و نیمی از کف پایش روی زمین بود. تا مرا دید، زود آمد سمتم. انگار که هزار سال ندیده باشدم. به نظرم می خواست چیزی بگوید که صدای ناله بلند ملکه دوباره آمد و نگاه اصلان دوید روی در اتاقشان.
گفتم: «نه خبر؟!»
در حیاط باز شد و خاتون و هاجر قابله آمدند تو. معروف بود به هاجرآباجی. یک زن کوتاه قد و ریزنقش، شاید اندازه یک بچه ده دوازده ساله. همیشه هم سگرمه­هایش توی هم بود. چادرش را بست به کمرش و رو به خاتون گفت: «اینها را بینداز بیرون. مرد خانه نباشد.»
پدر از اتاق آمد بیرون. جلیقه کاموای سبزی که خاتون برایش بافته بود، شکم برآمده­اش را تنگ چسبیده بود و کلاه گردش نیمی از سر تاسش را پوشانده بود. کت پشمی­اش را انداخت روی دوشش و سرفه کرد، بدون اینکه جایی از بدنش تکان بخورد. بعد کفشش را روی زمین کشید و کِرکِر کرد و از خانه رفت بیرون. همیشه خدا پای دار قالی بود. گاهی هم که از خانه می رفت بیرون، همه می­دانستیم کجا... می­رفت قهوه­خانه آن طرف رودخانه و قلیانی چیزی دود می­کرد. من هیچ خوشم نمی­آمد از آنجا و هیچ وقت فکر نمی­کردم یک روزی خودم به بهرام بگویم، بیا برویم قهوه­­خانه! پدر هیچ خوشش نمی­آمد از بهرام...
اصلان مثل چوب خشک ایستاده بود وسط حیاط و نگاهش خیره بود به در اتاقشان که گاهی باز و بسته می­شد و خاتون می­آمد و می­رفت. مادر چشم غره­ای رفت و گفت: «مگر نشنیدید چه گفت؟! بروید.»
بعد رو کرد به اصلان:
ـ چرا ترس برت داشته، قربان شکلت؟! مگر بچه هیچ کس دنیا نیامده؟
اصلان گفت: «ب ب بهتر نی نی نیست ب ب ببریمش م م م مریض خانه؟»
خاتون لبش را گزید و پالتوی من و اصلان را پرت کرد سمت مان:
ـ آسمان سوراخ شده و زن تو افتاده پایین؟ ببریم مریض خانه؟! من دیگر می توانم توی صورت هاجر را نگاه کنم؟ آن پیراهن سفیدها چه می کنند که هاجر بدبخت نمی­کند، ها؟!
شانه استخوانی اصلان را فشار دادم:
ـ دو کلام می­خواستم با خاتون حرف بزنم که امروز مال بچه تو شد.
کَر هم شده بود انگار!... دستم را لای موهای جنگلی­اش چندبار لرزاندم و با خنده گفتم: «راست می­گوید خاتون، حالا چرا ترسیدی؟»
دستم را کنار زد:
ـ آآآآن­طور که دی دی دیدمش، د دا دا داشت می می می مُرد!
نشستیم توی دالان. روی سکویی که دو خانه از جلو در فاصله داشت. پالتو را از توی دستش بیرون کشیدم و انداختم روی شانه­اش:
ـ حالا بپوش، خودت نمیری!
یک لحظه لبخند کمرنگی نشست روی لبش و دوباره چهره­اش نگران شد. بلند شدم:
ـ اینجا نمی­شود نشست. من که یخ کردم. بلندشو برویم.
نُچی کرد و همان­طور تخت نشست. کمی پابه­پا شدم و هی یک چیزی گفتم، بلکه از آن حال دربیاید که نشد! بعد گفتم: «اصلان! می خواهم زن بگیرم.»
فقط سر تکان داد. لامذهب کَر و لال شده بود، انگار! دیدم هیچ حواسش به من نیست و بود و نبودم یکی­ است. گفتم: «می­روم بقالی بهرام­درازه. نمی آیی؟»
جواب نداد. کفرم درآمده بود، از بچه وقت نشناس اصلان که مجال نداد با خاتون درباره هما حرف بزنم. لامذهب فکرش ولم نمی کرد... از دالان آمدم بیرون. حالم گرفته بود...
چهره گرفته ایلگار، آمد پیش چشمم. با خنده گفتم چقدر خوب که خودت هستی و خودت؛ فقط حیف که عاشق شدی و خودت را اسیر کردی. گفت عاشق نبودم که تا حالا صدبار جانم را گرفته بود. گفتم چی؟! گفت غربت آسمان شهر شما. یک وقت­هایی آن­قدر دلم هوای زمین و آسمان شهر خودم را می­کند که فکر می­کنم الان است که بیفتم و بمیرم از دلتنگی، درست مثل حالا... در بطری ودکا را باز کرد و هر دو استکان را پر کرد. بعد گفت جنگ هزار چیز با خودش می­آورد. عشق و غربت را یک جا به من داد...
توی این فکرها بودم که نفهمیدم کی و چطور خوردم به یک پیرمرد ماست به دست. کاسه سفالی ماستش شکست و خودش افتاد کنار دیوار بقالی، روی برف­ها. صورت چروکیده­اش را بیشتر چروکاند و گفت: «کُورسان؟!...» مانده بودم چه کار کنم که بهرام از بقالی درآمد. تا دیدمش گفتم: «یک کاسه ماست بده... پای من.»
بهرام یک کاسه ماست داد به پیرمرد و با چشم­های گود افتاده­ و صورت لاغر و درازش زُل زد به من:
ـ بدمصب! حواست کجاست پس؟!
به روی خودم نیاوردم و رفتم توی دکان. جلو در پایم گیر کرد به گونی های برنج و حبوبات و جو و نزدیک بود سکندری بخورم. باز صدای بهرام بلند شد:
ـ هوووی!
خنده­ام گرفت و نشستم روی نیمکت کنار دیوار. همان تخته­ای که یک طرفش رفته بود تو دل دیوار و یک کُنده درخت پایه کرده بودند طرف دیگرش. با خنده گفتم: «خیالت تخت، دیگر نشستم.»
یکی از گربه­هایش خودش را می­مالید به پر و پایش و نمی­گذاشت قدم از قدم بردارد. خم شد و بلندش کرد و فرستادش زیر میز، پیش آن دوتای دیگر. خودش هم نشست روی میز و پاهای لاغر و درازش را آویزان کرد و شروع کرد به تخمه شکستن:
ـ حالا بگو چی حواست را پرت کرده؟
خندیدم و گفتم: «چند وقت دیگر بیشتر مهمان همه­تان نیستم.»
گفت: «خدا به خیر کند! کجا؟!»
ـ هر جا به جز اینجا. جایی که اقل کم زور بالای سرم نباشد و هی صبح تا شب، چرا چرا نشنوم.
بهرام پقی زد زیر خنده. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: «زَهر!... خسته شده ام از دست همه تان. من مال این مدل زندگی نیستم. اصلاً اینجا بمان نیستم. بشاش تو این زندگی که ماها می­کنیم.»
خنده کش­داری کرد و سرش را گرفت رو به سقف. با آن صورت اسکلتی اش آن­طور که می­خندید، لامذهب بدجوری بی­ریخت می­شد. سبیلم را گرفتم زیر دندانم و ابروهایم را گره زدم:
ـ توی خواب هم دیگر نمی­خواهم این شهر را ببینم. هم شهر، هم آدم­های دور و برم.
دوباره اضافه کردم: «هم تو!»
این­بار من خنده کوتاهی کردم. بهرام نگاه سنگینی بهم کرد و چند دقیقه­ای ساکت شد. بعد گفت: «درست بنال ببینم چه می­گویی!»
گفتم: «حالا این را ولش کن، بعداً... عقب ماندیم! اصلان از ما کوچک تر است و بچه­ش دارد دنیا می­آید!»
تخمه­ها را ریخت توی کفه ترازوی روی میز و به یکی از کفه­ها تلنگر زد. شروع کردند به بالا پایین شدن.
بعد از توی دهانش یک پوست تخمه فوت کرد بیرون و گفت: «دیشب خانه مرضی بودم. گفتم شاید رفیقم امشب بیاید. چه کار می­کنی؟» یاد اوضاع شلوغ خانه­ و بچه اصلان افتادم و خاتون و پدر... فکر کردم که سرشان گرم است و خیلی پاپی­ام نمی­شوند. گوشه سبیلم را بین دندان هایم گرفتم تا لبخندم را قایم کنم:
ـ رفیق شفیقی دیگر!
بعد فکر اینکه زودتر شب بشود و بخزم توی بغل مرضی نشست توی سرم...
موقع رفتن، بهرام یک کله قند داد تا ببرم برای مرضی.
***
هرچه مرضی آسمان به ریسمان بافت که حالا تا ظهر بمان و تو که دیر به دیر می­آیی و این حرف­ها... فایده­ای نداشت. سپیده که زد، از ترس پدر یک دقیقه هم معطل نکردم. شال و کلاه کردم و از خانه­اش زدم بیرون.
در خانه چهارطاق بود. رنگ صورت اصلان شده بود مثل بادمجان. چنگ زده بود پشت موهایش و هنوز راه­باریکه بین برف ها را می­رفت و می­آمد. دور چشم­های درشت و عسلی خاتون هم حلقه بسته و سگرمه هایش تو هم بود. لب­ و دهانش خشک بود. زبانش را سخت چرخاند:
ـ بالاخره دنیا آمد.
اصلان سر جایش میخ­کوب شد. نزدیک بیست وچهار ساعت بود که ملکه درد می­کشید و تازه بچه­اش دنیا آمده بود! به نظرم اگر چهل وهشت ساعت دیگر هم درد می­کشید، اصلان جرئت نداشت روی حرف خاتون حرف بزند و ملکه اش را به مریض­خانه ببرد که مبادا مادرش شرمنده هاجر قابله شود.
توی صورت کشیده و سیاه شده اصلان یک بغض هم دیدم. پیشانی اش را بوسیدم و خندیدم:
ـ یا آلااااا! مبارکت باشد.
آهی کشید و دوباره دست برد لای موهایش. خواستم بیشتر پیشش بمانم و شادی­اش را ببینم، دیدم آن­قدر گیج خوابم که پلک­هایم دارند می­افتند روی هم و نمی­توانم.
شیشه­های در اتاق یخ بسته بودند. در را که هل دادم، دستم سردتر که نه، یخ شد. پدر داشت چای­ می­ریخت توی نعلبکی. سرش را تکان نداد، ولی چشم­هایش را چرخاند بالا و نگاهم کرد:
ـ دیشب کجا بودی؟
نشستم کنار چراغ وسط اتاق و با طلق جلو درش ور رفتم. همان­طور که نگاهم به شعله آبی­اش بود، گفتم: «پیش بهرام.»
نعلبکی را گذاشت روی لبش و هورت کشید.
این­طوری که هورت می­کشید و ملکه تازه حامله شده بود، من چندبار دیده بودم که ملکه روسری­اش را می­گیرد جلو دهانش و یواشکی عق می­زند. یا اگر پا می­داد، می­رفت و چند دقیقه بعد می­آمد...
قندی زد توی چای و گذاشت دهانش:
ـ بهرام کجا بود؟
ـ خانه­شان.
ـ مگر خانه خودت خراب شده بود؟
بلند شدم و رفتم توی اتاق پشتی. آنجا می­ماندم سوال و جواب­هایش ادامه داشت تا...
بالش بزرگ و سنگین پَر و تشک پشمی ضخیم را انداختم روی زمین و پالتوام را پرت کردم وسط اتاق و دراز کشیدم. تشک آن­قدر یخ بود که لرز کردم و لحاف مخمل را کشیدم روی سرم. چند دقیقه طول کشید تا کمی گرم شدم و بدنم شل شد...
بیدار که شدم، ساعت گرد و پایه­دار روی طاقچه سه را نشان می­داد. صدای تیک تیکش همه مدت خواب هم توی سرم بود. دلم ضعف می رفت. صدای غرغر خاتون می­آمد:
ـ بیچاره اصلان! ریشش کِز خورد. کلید خانه ش افتاد پشت­بام!
فهمیدم بچه اصلان دختر است.

فصل دوم

آفتاب افتاده بود روی شهر و روی خانه سارگُل و صالح در محله ملاهادی و روی بقعه شیخ­صفی و گنبد «الله­الله»اَش و روی صالح که داشت پاشنه گیوه­هایش را بالا می­کشید که بزند بیرون و ببیند چی به چی شده و کی به کی. سارگل زود چادرش را سر کرد و انگار که بخواهد دست پیش را بگیرد، زودتر از صالح رفت و ایستاد جلو در حیاط و گفت: «برویم. من هم تا سقاخانه می­آیم.»
صالح کنار نرده­ها و پله­های ایوان مکث کرد:
ـ کجا زودتر از من راه افتادی؟! دیدی که کله سحری چه خبر بود!...
سارگل در حیاط را نیم­باز کرد:
ـ آن کله سحر بود که تمام شد و رفت. این­قدر نه نیاور، صالح جانم!
ـ چه نه­ای؟! صلاح نیست امروز بیایی بیرون. بگو چشم.
و صالح این را با صدای بلند و ابروهای گره زده گفت. و آن موقع بود که همان چیز، همان چیز که مدتی بود و هی می­آمد و راه گلوی سارگل را می بست و همان گلوله دردی که از توی سینه­اش گِره گِره می­شد و می­آمد بالا و دل­نازکش کرده بود، آمد و راه گلویش را بست. آب دهانش را قورت داد و سخت گفت: «تقی ­به توقی می­خورد، اَخم­و­تَخم می­کنی! می­دانم همه این ها برای بچه است که من نمی­توانم به ثمر برسانم...»
و اشک­ توی چشمش لب­پَر زد و پرِ چادرش نشست روی صورتش.
و صالح حالا روبه­روی سارگل ایستاده بود و با چشم­های درشت قهوه ای­اَش زُل زده بود به صورت سارگل و این بار نه با صدای بلند که با صدایی که ازش دلخوری می­بارید، گفت: «گورِ بابای بچه! تو باز همه چیز را بافتی به هم؟! کی بچه خواست؟! نمی­ماند که نماند! اصلاً چه می­دانی شاید باز حامله شدی و این بار برایمان ماند!»
و نگاهش را از سارگل برید و رفت جلوتر که بزند بیرون، ولی همان موقع سارگل داشت فکر می­کرد، الان است که برگردد و یک چیزی بگوید یا یک کاری بکند و نمی­شود که چشم­های سارگل پر از اشک باشد و صالح بگذارد و برود و نمی­شود که صالح آن­طوری باشد و نمی­شود که...
صالح برگشت و با صدای آرام گفت: «خیلی­خب. راه بیفت برویم. این همه شمع روشن کرده­ای، این هم رویش. ببینیم چه می­شود.»
خنده­ای روی لب­های قلوه­ای سارگل نشست و بازوی صالح را گرفت و از بین چهار­چوب در رد شد.
و هر دو از توی آن کوچه کج­و­معوج و باریک و دراز راه افتادند و هنوز نرفته، هزار تا سوال آمد سراغشان که چرا نبش کوچه این همه آدم جمع شده؟! و حالا چه وقت بسته بودن نانوایی­ است؟! و چرا این­قدر همهمه پیچید توی گوششان و این آدم­ها چه دارند می­گویند و چرا همه­شان با هم حرف می­زنند و مهلت نمی­دهند به هم؟!
و بعد بین همه آن چراها... پیچیدند توی خیابان شیخ­صفی. و آنجا هر دو با چشم­های بهت­زده، اول یکدیگر را نگاه کردند و بعد زن­ها و مردها را و مثل کسانی که برای بار اول است می­آیند توی آن محل یا توی آن خیابان یا توی آن شهر، مات و مبهوت و نرم­نرم پیش رفتند، بلکه چیزی دستگیرشان شود از آن هول و وَلایی که افتاده بود بین مردم.
هر کس یکی را گیر می­آورد و شروع می­کرد به حرف زدن. و صالح و سارگل به این رسیدند که سر­ و ته حرف همه­شان را که بزنی، از تویش هواپیما و سرباز و سربازخانه درمی­آید!
از خیابان رد شدند و جلو سَر درِ محراب مانندِ بقعه شیخ­صفی پا­به­پا شدند. حسن چرخش را کشیده بود کنار دیوار آجری حیاط بقعه که بخشی از آجرهای بالایش ریخته بود و بخشی هم نصفه نیمه... و حسن انگار نه انگار که حسن سابق بود که تابستان و زمستان چرخش را هُل می­داد و دهانش را تا جان داشت باز می­کرد و هر دفعه یک چیزی را هوار می­کشید که: آی لبو، آی سیب­زمینی، آی فلان و آی بهمان... فقط چشم­هایش می­چرخید این طرف و آن طرف و یک بیل گذاشته بود روی دوشش. مثل خیلی­های دیگر که آن روز بیل یا چوب­دستی یا یک چیزی مثل آن را همراه خود آورده بودند و راه افتاده بودند توی خیابان.
صالح و سارگل از کنار حسن و چرخش رد شدند و رسیدند به سقاخانه آجری تو دل دیوار که جلوتر از بقعه بود؛ سر کوچه باریکی که دیوارهای کاهگلی خانه اولی شکم داده بود و زده بود بیرون.
سارگل کنار سقاخانه ایستاد. شمع را از زیر چادرش درآورد و گذاشت وسط شمع­های آب شده توی سقاخانه دود­زده و کبریت کشید:
ـ بسم­الله...
و بعد چشم­هایش را بست و سرش را بالا گرفت:
ـ یا الله... یا محمد...
و بین همین یا ­خدا و پیر و پیغمبر گفتنش بود که ناگهانی پرنده­های روی درخت­های دو طرف خیابان و درخت­های توی حیاط بقعه شیخ صفی همه با هم پریدند و ناگهانی چادر سارگل از بین دندان­هایش رها شد و کمی سُر خورد پایین و ناگهانی همه سرهای جمعیتی که توی خیابان با آن هول­ و وَلا می­رفتند، رو به آسمان بلند شد و خیره ماند. صالح دستش را سایه بان چشمش کرد و زل زد به هواپیماهایی که دور می­زدند. مدتی خیره ماند و اشک چشم های آفتاب زده­اش را پاک کرد و دوباره سر بالا برد.
چندتا بچه از توی کوچه سقاخانه درآمدند و سر چرخاندند بالا و شروع کردند به دست تکان دادن. سارگل نگاه پر حسرتش برای چند لحظه روی بچه ها ماند، ولی بلافاصله چرخید رو به هواپیماها.
و تا هواپیماها ارتفاعشان را کم کردند، صالح فکر کرد که چه باید بکند و حالا چه می­شود و نکند که... برای همین بود که شانه سارگل را چسبید و تند بردش کنار درخت بزرگی که ته کوچه­ بود.
همان موقع، آسمان پر از کاغذ شد و بچه­ها ذوق کردند و پریدند بالا و گفتند: «هِی!»
قلب سارگل تند می­زد و یک­جوری تاپ­و­توپش از حد گذشته بود و رنگش پریده بود و حاضر نبود یک لحظه هم شانه­اش را از شانه صالح جدا کند:
ـ چه خبر شده؟!
ـ همین جا باش تا بیایم.
صالح رفت بین مردهایی که کمی جلوتر از سقاخانه، جلو دکان قصابی غلام ایستاده بودند و یکی­شان کاغذ توی دستش بود. غلام چکمه­های بلند سیاه پوشیده بود و پیراهن سفید خونی. سرک کشید توی کاغذ و گفت: «نَه خبر؟!»
و حرف از دهان غلام درنیامده، دوباره همهمه­ای به پا شد که بیا و ببین:
ـ ایرانی بودند.
ـ خارجی بودند.
مرد کاغذ به دست ابروهای بلندش را بالا برد و گفت: «روسی بودند.»
و مثل اینکه هر کسی بخواهد چرایش را از آن یکی بپرسد، همه یکدیگر را نگاه کردند. مرد کاغذ به دست، کاغذ را مچاله کرد و سفت گرفت توی مشتش:
ـ حرفشان نازی­هاست! نوشته­اند دوست مردم ایرانند. نوشته­اند کاری به کار مردم ندارند و می­خواهند نازی­ها را از کشور بیرون کنند...
جوان دیلاقی تا رسید، به جمعیت گفت: «دارند می­آیند توی شهر. روس­ها! سربازخانه را زده­اند؛ همان طیاره­ها، کله سحری. دوز دیَم والا...»
و آن ­موقع بود که دوباره ولوله افتاد توی جمعیت. و سارگل که نزدیکشان شده بود، چشم­های روشنش را ریزتر کرد و لبش را گزید و گفت: «یا ­خدا!»
و بعدش شنید:
ـ نه به کاغذ ریختن الانشان که می­گویند دوستند! نه به سربازخانه زدن سحرشان!
ـ بی­پدرها!
ـ جوان­های مردم؟!
ـ برویم سمت سربازخانه...
صالح رو کرد به سارگل:
ـ حرف به خرجت نمی­رود که. هزار کار دارم، حالا باید تو را هم برسانم تا خانه.
زیرِ زانوهای سارگل سُست شده بود. هر دو قدم­هاشان را تند کردند و رفتند آن­ طرفِ خیابان و پیچیدند توی کوچه و تا خانه لام­تا­کام حرف نزدند.
صالح نفس­زنان، دوباره خودش را رساند به خیابان شیخ­صفی و دید که حسن، بیلش را گذاشته روی چرخش و دو دستی چرخ را چسبیده و دید که با چه زوری دارد آن را هُل می­دهد و از کوچه کنار سقاخانه می بَرَدش تو.
و از دور دید که سرِ چهارراه اصلی، جمعیت موج می­زند و می­رود. و دید که غلام درِ قصابی را ­بست و کاردش توی دستش است:
ـ کی گوشت می­خَرد توی این اوضاع؟!
صالح همان­طور که داشت از کنارش رد می­شد، گفت: «برویم سربازخانه.»
و دید که بیشتر مغازه­ها­ی دو طرف خیابان بسته­اند و آنهایی هم که بازند، دارند می­بندند. سر چهارراه اصلی، تا رسید به جمعیتی که توی دل هم جمع شده بودند، صدایی گفت: «فرمانده لشگر اردبیل شبانه گذاشته رفته!»
ـ لشگر بی­فرمانده؟!
ـ ای بر پدرت...
مردی که شانه به شانه صالح ایستاده بود، سر تکان داد:
ـ این وسط سربازها مانده­اند و آتش! برویم.
صالح ­طوری دلش گرفت و به صرافت افتاد که اصلاً نفهمید کِی از جمعیت جدا شد و کِی راست خیابان پهلوی را گرفت و رفت. آن هم آن قدر تند که پیشانی بلندش پر از قطره­های ریزِ عرق شد.
جلو سربازخانه، وقتی پا گذاشت روی آوار دیوارها و از کنار در که هنوز سرپا بود، رد شد و رفت توی حیاط، پاهایش سست شد. گُله به گُله ساختمان زخمی بود و ریخته و سر و صدای مردها پیچیده بود توی هم.
به چشم صالح، یکی آشنا آمد. همان مردی که سر چهارراه دیده بود. مردِ ریشو شانه­های سربازی را گرفته بود و یکی دیگر پاهایش را و صورت سرباز یکجا سرخ بود و آش­ولاش و خون دلمه بسته بود تا گردنش. انداختند­ش روی جنازه دیگری، توی گاری دستی جلو سربازخانه. دو نفر هلش دادند و زود دورش کردند. بعد هم گاری دو اسبه پر شد و راه افتاد.
صالح بین مرده­ها و زنده­ها ایستاده بود و مات مانده بود و خشکش زده بود و فقط چشم­هایش بود که کار می­کرد و درست مثل هر آدمی که شاید روزی حیران و درمانده بین مرده­ها و زنده­ها بایستد و بخواهد بترکد از غصه، نمی دانست چه بکند...
یکی زد روی شانه­اش:
ـ هِی! ماست که نیامده­ای بخری! باید ببریمشان بیرون. تِزول.
صالح پا گذاشت روی تیر چوبی شکسته و از روی آوار رد شد و رفت توی ساختمان زخمی. بوی خون پیچید توی دماغش و نگاهش ماند روی دیوار روبه­رویش که بخشی از آن سالم بود و هیچ معلوم نبود، آن چیزها که رویش پاشیده شده، گوشت است یا خون یا استخوان­های خُرد که نه، لِه شده جنازه­های آش ولاش...
صدای ناله شنید و رفت کنار ستون. سرباز چشم­هایش را بسته بود و ناله می­کرد. صالح آجرهای نصفه نیمه را تند­تند از روی پای سرباز برداشت. و آن وقت دست­های خودش که هیچ، همه دنیا به نظرش خون آلود ­آمد. از کنار سرباز بلند شد و سر چرخاند این­­طرف و آن­طرف و بعد چند لحظه چشمش روی پرچم خاک­آلودی که از آوار بیرون زده بود، ماند و به طرفش دوید. گوشه­هایش را گرفت توی مشتش و محکم کشید، صدای جیر و پاره شدنش آمد. به دو برگشت پیش سرباز و پرچم خاک آلود و پاره و نصفه را محکم بست دور ساق پای او و بعد زیر شانه اش را گرفت و کشاندش و بردش به گاری زنده های زخمی و برگشت تو.
مرد ریشو، پتوی سربازی ای را پهن کرد یک­جایی که صاف تر بود. پتویی که از زور خاک و خون هیچ معلوم نبود چه رنگ است. و بعد جنازه­ای را بلند کرد و گذاشت وسطش و گفت: «با تانک­هاشان رسیده­اند توی شهر. بجنبید. زود. زود...»
و صالح و آن چند نفر و اصلاً همه زنده­های آنجا چسبیدند به مُرده های آنجا و خیلی زود وسط آن پتوی سربازی خون­آلود و خاک­آلود پر شد از جنازه. آن وقت همه زنده­ها دور پتو را گرفتند و مرده­ها را کشاندند و بردند بیرون.
نفسِ صالح بند آمده بود و عرق از روی پیشانی بلندش سُر خورد تا روی چشم­هایش، تا روی ریش­ و سبیل بور و پُرش. دماغش پر شده بود از خاک و بوی خون و حس کرد الان است که بالا بیاورد. رفت کنار دیوار ریخته­­ای و دست­هایش را گذاشت روی زانوهایش و عُق زد.
سرش را که بالا آورد، نگاهش افتاد به روبه­رو. انگشت به دهان ماند... و بعد خون جلو چشمش را گرفت و دوید و با دست درشتش زد پشتِ سر غلام قصاب و انداختش روی زمین؛ کنار چرخ­های پنجره پنجره گاری دستی­ای که غلام داشت هُلش می­داد و می­برد و رویش را پر کرده بود از برنج و روغن و گندم و حبوبات. صالح نشست روی سینه غلام و یک کشیده خواباند زیرِ گوشش:
ـ پستِ بی­همه­چیز! حیوان...
غلام تندتند نفس می­زد. دهانش کف کرده بود. گفت: «خیال کردی که چی؟ من نخورم، اجنبی­ها می­خورند. دارند می­آیند اینجا. کجای کاری؟ باخ...»
انگشتش را دراز کرد و انبار سربازخانه را نشان داد و صالح نگاه کرد و دید که در و دیوار انبار هم زخمی­ است و دید که خیلی هم فرقی نمی کند انگار، برای بعضی­ها که داشتند جان می­دادند زیر سنگینی بار جنس­هایی که از آنجا بیرون می­کشیدند و می­بردند و می­­خوردند!
غلام دستِ صالح را چندبار تکان داد:
ـ بلندشو. بلندشو!
صالح بلند شد و تُف انداخت روی زمین. و آن وقت دید که دیگر نه فکرش کار می­کند و نه دستش و نه پایش یاری­اش می­کند که بدود این طرف و آن طرف و حس کرد که دیگر هیچ کم ندارد از جنازه­هایی که آن روز کشانده بود و برده بود و حس کرد که برایش فقط ناتوانی مانده و بس.
***
دو ساعتی بود که سفره سارگل باز مانده بود و آشِ دوغش یخ کرده بود و هی از توی حیاط رفته بود توی خانه و از توی خانه آمده بود توی حیاط و انتظار صالح را کشیده بود و دلش هزار راه و فکرش هزار جا رفته بود.
سارگل توی حیاط ایستاده بود و هی جایش را بین سایه و آفتاب عوض می کرد؛ چون که وضع هوای اردبیل که معلوم نیست و نبود... و در آن شهریور هزار و سیصد و بیست، یک لحظه آفتاب آن­قدر داغش می کرد که مجبور می شد برود زیر سایه درخت شاتوت. همان موقع­ یک دفعه می­دیدی سر­ و­ کله یک باد سرد پیدا می­شد و سارگل مجبور می­شد برگردد توی آفتاب و انتظار صالح را بکشد یا دلش شور بزند یا دلش لَک بزند برای دیدنش.
صدای کوبیدن در آمد. سارگل ایستاد پشت در و از شیار بین تخته های موازی در بیرون را نگاه کرد. پیراهن آبی صالح را که دید، در را باز کرد و برای چندمین بار توی آن روز دلش هُری ­ریخت پایین و جان از دست و پایش رفت؛ وقتی صالح را بین چهارچوب در با آن سر و وضع دید.
صالح رفت تو و نشست لب حوض خالی و گرد و بزرگ وسط حیاط. بعد دست­هایش را نشان سارگل داد و گفت: «آب بریز.»
سارگل چرخ چاه را گرداند و آب بالا کشید. بالای سر صالح ایستاد و دلو را سرازیر کرد. صالح خون خشک شده روی دست هایش را به هم سایید و شست و آب رنگ گرفته از بینِ چندتا برگِ افتاده کفِ حوض، راه گرفت و رفت. صالح چند مشت آب پاشید توی صورتش و آب از نوکِ ریش­های بورش چکه ­کرد. سارگل گفت: «جان به سرم کردی! این خون کجا بود؟! چی شد؟! کجا رفتی؟»
ـ سربازخانه. خون سربازهاست.
و بعد ریشش را فشار داد و آبش را گرفت:
ـ همه دکان­ها را بسته بودند. یک خروار ترس و لرز ریخته بود به جانشان؛ ولی آمده بودند تماشا!
ـ یا خدا! تماشای چی؟!
ـ اول تانک­هاشان. بعد هم زره­پوش­ها و رژه پیاده نظامشان! دو ساعتی طول کشید تا از خیابان پهلوی گذشتند و رفتند سمت سربازخانه و نارین­قلعه. صدای چکمه­هاشان هنوز توی گوشم است. شهر زیر پای سربازهای روسی­ست.
و بعد چشم­هایش را بست و دست­هایش را کرد بین موهای بورش و هرچه سارگل گفت حالا چه می­شود و ما چه کار کنیم و اینها اصلاً یعنی چه، صالح جوابی نداد و اصلاً نمی­دانست که چه جوابی می­شود داد. فقط گفت: «شهر پَرید!»
و این را طوری گفت که سارگل دوباره همان چیز از سَر سینه­اش گره خورد و بالا آمد و راه گلویش را بست.
شب، همین که سارگل کبریت کشید، صالح فوتش کرد:
ـ نور بیرون نرود بهتر است. پرده را هم بکش.
و آن شب صالح نگذاشت که سارگل چراغی روشن کند و انگار همه همین فکر را کرده بودند که شهر آن همه سوت­و­کور بود و تاریک شده بود؛ مثل شهر مرده­ها. در حالی که آن همه زنده روبه­روی هم نشسته بودند و می­ترسیدند و می­لرزیدند و گاهی یک چیزی به هم می­گفتند. مثل سارگل که گفت: «چه می­شود حالا، صالح؟»
و صالح هی فکر می­کرد و نمی­دانست که چه بگوید و هیچ کس نمی دانست و حتی خود رضاشاه هم... که چندی بعد مجبور شد استعفا بدهد و بگذارد و برود.
سارگل نفس بلندی کشید و دوباره گفت: «یک چیزی بگو، دلم ترکید.»
و صالح خودش را گم کرده بود و گم شده بود توی سربازخانه و جنازه­ها و تانک­های توی خیابان و صدای رژه تفنگ به دوش­ها و نه می توانست چشم روی هم بگذارد و نه بخوابد و نه لام­تا­کام حرف بزند.
سارگل گفت: «چرا صبح نمی­شود؟!...»
یک دفعه هر دو از جا پریدند و دویدند توی حیاط و کمی دور و بر را نگاه کردند که فایده­ای نداشت. آن­قدر که تاریک بود و چشم، چشم را نمی­دید. صدای گربه­ای­ را شنیدند و سرشان که به سمت صدا چرخید، دیدند که دو چشم درخشنده کنار گلدان­های شمعدانی کنار دیوار است و آن وقت نفس حبس شده­شان را بیرون دادند. صالح گفت: «لا اله الا الله.»
و خواست برگردد توی خانه که سارگل دستش را گرفت:
ـ بمان تا من بروم مستراح.
و بعدش هر دو وضو گرفتند و دوباره نشستند توی تاریکی اتاق، روبه­روی هم. تا سپیده زد و نماز صبح خواندند. سارگل سر سجاده بود و دست­هایش رو به بالا که صالح گفت: «نمی­شود دیگر اینجا ماند برمی گردیم ده، پیش برادرم. هیچ معلوم نیست امروز یا فردا چه شود.»

نظرات کاربران درباره کتاب هیچ‌کس این زن را نمی‌شناسد

قیمت بسیار بالایی داره
در 3 ماه پیش توسط