فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حضرت حضیض

نسخه الکترونیک کتاب حضرت حضیض به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حضرت حضیض

قرن سیزدهم قرن جنگ‌های صلیبی است، مسلمان در برابر مسیحیان. همگی فرزندان یک پدر هستند که در تورات آرمیده‌ است، ابراهیم. سر غنائم، به هم چنگ و دندان نشان می‌دهند. دین آن چیزی است که وصل می‌کند، دین دیگر چیزی جز نفرت نیست: انبوه انسان‌ها را تحت لوای قدرت تفکری یا نامی گردهم می‌آورد درحالی‌که عشق با ضعف چهره‌ای یا صدایی آن‌ها را از هم جدا می‌کند. فرانسوا دسیز به فلسطین می‌رود و از خدایی سخن می‌گوید که تودۀ مردم وحشت‌زده می‌کنند و کلیساها آزارش می‌دهند. برای جنگجویان همان چیزی را می‌گوید که برای گنجشک‌ها می‌گوید. نمی‌خواهد متقاعدشان کند: برای متقاعد کردن باید مستولی شد و او فقط می‌خواهد بدون سلاح آهنین و بدون زبان، آوای لطیف پیروز شود.
نور فلسطین بر آب‌های دریاچه‌ها و نام پیامبران دست نوازش می‌کشد. از نور آسیز لطیف‌تر نیست. واقعی‌تر از جاهای دیگر نیست. در فلسطین فقط قبری خالی وجود دارد(۴۷). سرزمین مقدس(۴۸) وجود ندارد. این همۀ زمین است که مقدس است، یا بهتر است بگوییم هیچ کجایش مقدس نیست. چند ماهی در این نور رفت و سپس، به اروپا بازگشت، جایی‌که نیازمندش بودند: حالا، هزاران نفر مریدش بودند، هرکس فکر می‌کرد حقیقت راه را در دست دارد، با هوسی که در سر دارد منکوب عشق شده‌ است. اینجا، جوشش خون، آشوب هوس. آنجا، گردن‌های افراشته، روان‌های زاهدانه. می‌خواهند وارد بازی‌اش شوند، ولی به شرطی که قوانین بازی را عوض کنند. به‌نظر یکی خیلی سخت هستند و از نظر دیگران خیلی جدی نیستند. بنابراین باید این حقیقت را یادآوری کند که اگر نیمه بشنویم، چیزی را نمی‌شنویم. به برخی می‌گوید: در همهمۀ خونتان به دنبال خوشبختی هستید. گاهی می‌یابیدش، گاهی آن را گم می‌کنید. ولی سرمستی‌ای که از آن با شما سخن می‌گویم هرگز شبیه این نیست. نه خوشبختی است و نه بدبختی. رها از خوشبختی و بدبختی است. از شما نمی‌خواهم که آن را در خودتان بجویید. از شما دعوت می‌کنم که مانند زمین لخت باشید، خود را فراموش می‌کند و به یک‌سان پذیرای باران است که بر او می‌کوبد و خورشید که باز گرمش می‌کند. به آن دیگران می‌گوید: در صحرای روانتان، به دنبال کمال هستید. ولی من از شما نمی‌خواهم که کامل باشید. از شما می‌خواهم مهربان باشید، چیزی که همین نیست، چیزی که خیلی کم این‌چنین است و درکل مخالف این است. و سپس، با خشونت، به همه می‌گوید: درواقع، وقتی از خدا سخن می‌گویم، دیگر نمی‌دانم از چه سخن می‌گویم. بدون آگاهی حرف می‌زنم. شما که ادعا می‌کنید صدایم را می‌شنوید، چگونه می‌توانید بیش از من از آن آگاه باشید؟

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حضرت حضیض

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

وانگهی قدیسی نیست.

او زیباست. نه، چیزی بیش از زیبایی است. این زن زندگی است حتی در ملایم ترین درخشش ظهورش. شما نمی شناسیدش. هیچ گاه، تصویری از او را ندیده اید، ولی قطعیت اینجاست، قطعیت زیبایی اش، نور روی شانه هایش وقتی روی گهواره خم می شود، وقتی می خواهد نفس فرانسوا دسیز کوچک را بشنود که هنوز نامش فرانسوا نیست، که چیزی جز تکه ای گوشت صورتی و چروکیده، جز انسانی ناچیزتر از بچه گربه یا درختچه نیست. این زن زیباست، دلیلش هم این عشقی است که از تن خود درمی آورد تا لختی کودک را با آن بپوشاند. این زن زیباست به اندازه خستگی گامی که هر بار برای رفتن به اتاق کودک برمی دارد. همه مادرها این زیبایی را دارند. همگی این درستی، حقیقت، تقدس را دارند. همه مادران این موهبت را دارند که حتی حسادت خداوند را نیز بر انگیزند - این مرد تنها نشسته زیر درخت ابدی اش. بله، نمی توانید او را جور دیگری تصور کنید، پوشیده در پیراهن عشقش. زیبایی مادران نهایت شکوه طبیعت را درمی نوردد. زیبایی غیرقابل تصور تنها چیزی است که می توانید برای این زن مراقب تکان های کودک تصور کنید. زیبایی، مسیح، هیچ گاه، در موردش حرفی نمی زند. با نام واقعی اش، فقط با او معاشرت می کند: عشق. زیبایی از عشق می آید، همان گونه که روز از خورشید می آید، همان گونه که خورشید از خدا می آید، همان گونه که خدا از زنی خسته از زایمان هایش می آید. پدران به جنگ می روند، به محل کار می روند، قرارداد امضا می کنند. پدران مسئول جامعه هستند. این کار آن ها کار مهم آن هاست. پدر کسی است که در برابر فرزندش، چیز دیگری را نشان می دهد، و کسی که به آنچه نشان می دهد ایمان دارد: قانون، منطق، تجربه. اجتماع. مادر، در برابر فرزندش، چیزی را نمایش نمی دهد. او در برابر فرزندش نیست، بلکه پیرامون، درون، بیرون، همه جا هست. فرزند را سر دستانش می گیرد و زندگی جاویدان را به او معرفی می کند. مادران نمایندگان خداوند هستند. عشق آن ها، تنها مشغله شان، همزمان زیان و سودشان است. پدر بودن بازی کردن نقش پدری شان است. مادر بودن راز مطلق است، رازی که با هیچ چیز ترکیب نمی شود، مطلقی که به چیزی منسوب نیست، مسئولیتی غیرممکن که حتی بدترین مادران آن را انجام می دهند. حتی بدترین مادران در این حوالی مطلق هستند، در این آشنایی با خدا که پدران هرگز آن را درک نخواهند کرد، گم گشتگانی که دوست دارند به خوبی جایگاهشان را به دست آورند، و در ردیفشان قرار گیرند. مادران ردیف، جایگاه ندارند. همزمان با فرزندانشان به دنیا می آیند. مانند پدران، مقدم بر فرزندان نیستند، تقدم در تجربه، نمایشی که چندین بار در جامعه اجرا شده است. مادران، همزمان با فرزندانشان، در زندگی بزرگ می شوند، و همان گونه که کودک، از زمان تولد، موجودی پاک است، مادران نیز هم تراز مقدس ترین قدیسین هستند، لبریز از همه چیز، بی خبر از هر آنچه که از آن لبریزند. و اگر همه زیبایی ناب از عشق ناشی می شود، عشق از کجا می آید، جنسش از چیست، طبیعتش از چه چیز ماورای طبیعی است؟ زیبایی از عشق می آید. عشق از توجه می آید. توجه ساده به ساده، تجربه پیش پاافتاده به پیش پاافتاده ها، توجه زنده به همه زندگی ها، و درعین حال توجه به توله سگ کوچولو در گهواره اش، ناتوان از تغذیه کردن خودش، ناتوان از همه چیز، جز اشک. اولین دانش نوزاد، تنها دارایی شاهزاد در گهواره اش: استعداد گله و شکایت، شکایت علیه عشق دورشده، فریاد بر سر زندگی خیلی دور، و این مادر است که برمی خیزد و پاسخ می دهد و این خداوند است که بیدار می شود و می آید و هر بار پاسخ می دهد، هر بار با وجود خستگی اش، دقیق است. خستگی روزهای اول دنیا، خستگی سال های اولیه کودکی. همه چیز از اینجا می آید. خارج از این چیزی نیست. تقدسی بالاتر از تقدس مادری نیست که از شستن کهنه های بچه، گرم کردن غذای بچه، حمام کردن بچه از پا درآمده است. مردان دنیا را در دست دارند. مادران جاودانگی را در دست دارند که دنیا و مردان را در دست دارد. تقدس فرانسوا دسیز کوچولو در آینده، که در حال حاضر از شیر و اشک کثیف است، بزرگی واقعی اش را فقط از این تقلید از گنج مادری می گیرد، که بین حیوانات، گیاهان و تمامی جانداران مشترک است، آنچه را مادران همیشه به نفع نوزادان ابداع می کنند. وانگهی، دیگر قدیسی نیست. فقط قداست هست. قداست مایه مسرت است. اساس همه چیز است. مادری آن چیزی است که اساس همه چیز را حمایت می کند. مادری خستگی بیش از حد، مرگ فروخورده است که بی آن هیچ مسرتی پیش نخواهد آمد. اینکه درباره کسی بگوییم قدیس است، خیلی ساده، بدین معنی است که زندگی اش او را عیان ساخته است، رسانای شگفت انگیز شادی، مثل اینکه به فلزی رسانا می گوییم که گرما را بدون اتلاف، یا تقریبا بدون اتلاف، از خود عبور می دهد، مثل اینکه به مادری مادر خوب می گوییم که بدون استراحت، یا تقریبا بدون استراحت، می گذارد خستگی آزارش دهد.

نام پدر پیر دو برناردون(۶) است. فروشنده ملافه و پارچه. پدرش هم در کار خرید و فروش بود. پسر ثروت پدر و علاقه اش به زیورآلات را به ارث برده است. نام مادر بانو پیکا(۷)ست. اهل آسیز نیست. اهل جایی دورتر است. در پروانس(۸) زندگی می کند. پدر برای کارش به آنجا می رود و با تمام طلای دنیا در دستانش، از آنجا بازمی گردد: عشق این بانوی زیبا، بی شک زیباترین معامله اش، لطیف ترین پارچه ای که تا آن زمان با انگشتانش لمس کرده است. مادر نشانی از هوش پدر است. همیشه، مردان به دوردست می روند، به خاطر زنی، سرزمین و کودکی شان را ترک می کنند. حتی اگر با همسایه ای ازدواج کنند در اعماق تاریک خود به جستجویش رفته و او را پیدا کرده اند. زن برای مرد دوردست ترین چیز دنیاست. حتی دورتر از دور است. ولی تاریک تر از قلب مردان هم وجود دارد. پدر برای پیدا کردن مادر به قصرهای دوردست پروانس، در تاریکی آوازهای بلبل ها و تروبادور(۹)ها رفت. فرشتگان قرن دوازدهم پروانس را متبرک کرده اند. در آنجا، غریبه هایی، با بهره گرفتن از خواب صاحبانشان، به پایین می آیند. شیوه ای از دوست داشتن را ابداع می کنند که هرگز وجود نداشته است و تا آن زمان هرگز دنیا را نورانی نکرده بود: عشق شهسوارانه(۱۰). آنجا، مرد سلاح ها و غرورش را به سبب آوازی ناچیز رها می کند. اگر دیگری به رقابت بیاید، رقابت در زیبایی است نه قدرت. و اما خانم، او اغلب با دیگری، اشراف زاده یا پادشاهی ازدواج می کند.عاشق هم، برای درخشان کردن نامش در سرتاسر زمین، فاصله ای را که او را از بانویش جدا می سازد بیشتر می کند، تا آنجا که این فاصله کل دنیا را بگیرد، مانند ماهی ته گرگور(۱۱). طبیعت، جسم و جان، همگی جایگاهش را زیر خورشید یک نفر بیابند. فاصله ای که شما را از آن زن جدا می کند با خنده اش پر می شود. فضایی مقدس است. آواز در آن کندوکاو می کند و صدا در آن پرواز می کند. فاصله ای مطلوب است. عشق بی آنکه آن را از بین ببرد، اشباعش می کند. عشق شهسوارانه، عشق از دور. عشق عجیب و غریبی است. در این عشق زمین همچون آسمان است. در آنجا، جسم و جان در ظرافت صدا ذوب می شوند. این عشق تا نیمه قرن سیزدهم ادامه داشت. با بیرون کشیدن خداوند از خوابش، این موسیقی تمام می شود. خدا دخالت می کند، نظم خوبی برقرار می کند: دیگر آخرین آوازها تا اتاق خواب کاخ نشینان نمی رود، بلکه روی برف، در دستان مریم باکره می افتد. نامه عاشقانه همان طور باقی می ماند. همان واژه ها، همان دیوانگی آواز. فققط نشانی تغییر می کند. ناگهان، گیرنده بسیار دورتر از بانوان جوان پروانس است. تقریبا بسیار دورتر. آسمان پروانس در قرن دوازدهم چنین است: زیر تگرگ صدا، مملو از آواز و واژه های عاشقانه. این چنین است آسمانی که مانند رنگ آبی در نقاشی، صورت بانوی پیکا را در زمانی که خواستگار شوهرش نزد او می آید در بر گرفته است. نه اینکه پیر دو برناردون سرشتی چون ترابادور داشته باشد. در تجارت وقتی برای جاودانگی نیست. موقعیت اندکی پیش می آید تا نگران دوردست شد. از نزدیک به نزدیک، از پول فراهم آمده امروز به پول کاشته شده برای فردا می رویم. ولی اینکه یکی از دختران رشد کرده زیر آفتاب پروانس مادر فرانسوا دسیز شوند بی اهمیت نیست. مادران بچه هاشان را با شیر و رویا تغذیه می کنند. شیرشان از عمق جسمشان می آید. شیر از سینه مانند زخمی مبارک بیرون می آید. رویاشان از مرموزترین بخش کودکی شان بیرون می آید. در گهواره ها بر لب هاشان می آید، نوزاد را در لطافتی بی نهایت زیرکانه دربر می گیرد؛ مانند عطری که هرگز، در طول سال ها، بویش نمی پرد. نه، بی اهمیت نیست که مادر فرانسوا دسیز از پروانس بیاید، از سرزمینی که مردان، به خاطر شور و هیجان آوازی، از عنوان جنجگویی شان دست می کشند.
کودک، در ابتدا، ژان(۱۲) نامیده می شود. نذر مادر است، انتخابش است. کودک، در غیاب پدرش، که دوباره برای کار به فرانسه رفته است، به این نام غسل تعمید می شود. در بازگشتش، نام را مانند علف هرز می کند، آن را پاک می کند تا نام دیگری را جایگزین کند: فرانسوا.

دو نام، یکی روی دیگری. دو زندگی، یکی زیر دیگری. نام اول، مستقیم، از انجیل آمده است. آغازگر و پایان بخش عهد جدید(۱۳) است. ژان باتیست(۱۴) است که خبر از آمدن عیسی مسیح می دهد، اوست که آب رودها را در مشتش می گیرد تا نوبرانه تازگی دیوانه کننده، رگباری از عشق دیوانه وار را بدهد. و این ژان اوانژلیست(۱۵) است که آنچه را رخ داده و چگونگی رخ دادن زندگی گذران را مکتوب کرده است. ژان چشمه ها و ژان جوهرها. مادر این نام را می خواست. آنچه یک مادر از نام می خواهد این است که آن را بین جسم و روح فرزندش بسراند، آنجا، مثل کیسه ای اسطوخودوس بین دو ملافه، خوب پنهان شود. ژان دست طلا، ژان دهان طلا. و بیش از آن، نامی دیگر، زندگی دیگر. فرانسوا دو فرانس(۱۶). فرانسو قلب از هوا، خون از پروانس. کودک، با نام خانوادگی، به توده ای از پدربزرگان و مادربزرگان مرده وصل می شود. با نام به حاصلخیزی نامتناهی زندگان، تمامی مزارع ممکن وصل می شود: اجاره دادن عشق آتشین، مانند انجیل نویس. یا نوازش کردن زندگی ناتوان، مانند تروبادور. یا، چرا که هر دو را انجام ندهد، هر دو باشد: انجیل نویس و تروبادور، حواری و عاشق.

لطافت پوچی

و کودک بزرگ می شود. همان طور که بچه ها بزرگ می شوند، او هم بزرگ می شود: مانند درخت، ریشه ای بازوهایش را در زمین مادری می گستراند، غذایش را از زیر پوست یک گفتار بیرون می کشد، دلبستگی ها را چند برابر می کند، شاخه های فکرش را در نور بیرون بالا می برد. کودکی چیزی است که زندگی را تغذیه می کند. چه چیزی کودکی را تغذیه می کند؟ بخشی را پدر و مادر و اطرافیان. بخش دیگر را مکان ها، جادوی مکان ها. و باقی مانده که تقریبا همه چیز است با خداست. خدای انجیل، خدای باغبان، تعمیددهنده کمتر، و بیشتر خدای بی حساب و کتاب باران های تابستان و اولین غصه ها، خدای شکارچی قاچاق زمانی که می گذرد. خدایی شبیه مادری کمی دیوانه، خدایی شبیه مادری که سیلی و نوازش را به یک حالت اجرا می کند. این خدا اولین ملاقات در زندگی، پیش از دیگران، دقیقاً پیش از دیگران است. حتی واقعی ترین، نزدیک ترین است. می توان با خدای انجیل چانه زد. می توان با او معامله کرد، وارد گفتگو شد، جدا شد و دوباره رابطه برقرار کرد. ولی با خدای تغذیه کننده کودک نمی توان کاری کرد. او بخش مهارنشده کودکی، بخش تصمیم گیری نشده آموزش، و بخش نامتناهی است. چیزی برای ایمان آوردن به او وجود ندارد. ایمان آوردن یعنی تقدیم قلب. آن خدای زمان های ساده، در گهواره، قلب کودک را تسخیر کرده است. به میل خود، با آن بازی می کند. در قرن بیستم هم مانند قرن سیزدهم، درک این موضوع سخت است. در قرن بیستم به این علت که از کودک شاه ساخته ایم. در قرن سیزدهم هم به این علت که از او سایه ساخته ایم. اینجا قدرت زیاد و آنجا نیستی بسیار. کودکان خردسال قرن بیستم، پدران و مادرانتان خسته هستند. دیگر به چیزی ایمان ندارند. از شما می خواهند که آن ها را روی شانه هاتان بگذارید و به آن ها قلب و نیرو بدهید. کودکان خردسال امروزی، شما پادشاهانی در صحرا هستید. کودکان خردسال قرن سیزدهم، به شما کمتر اهمیت می دهیم. شما شبیه گله ای هستید که گاهی از هیجان منجمد شده اید و جنگ ها، قحطی ها یا طاعون پراکنده تان کرده اند. در سال های اول زندگی تان خیلی کم با شما حرف می زنند. تازه اگر نگاهتان هم بکنیم، نگاهی از سر ترحم است که به سگ های مزرعه می اندازیم که در خاک حیاط با آن ها بازی می کنید. شیطانک های کوچولوی قرن سیزدهم، زیر نگاه همه، بدون هیچ جلب توجهی، بین مرغ ها در سوله های بزرگ و با خدمتکاران در طویله، بزرگ می شوید. چه کسی بزرگ شدن فرانسوای کوچولو را دیده است؟ جز خدا هیچ کس، یا تقریبا هیچ کس. پدر نه، خیلی گرفتار سفرهایش، پولش و ملافه هایش. مادر، کمی. خیلی کم: ذکاوت مادرانه هم ضعف هایش را دارد. کسی هست که بالای سر کسی که دوستش دارد، تا صبح بیدار می ماند و این مانع نمی شود که به خرید نرود. و کسی هم هست که در حال مرتب کردن سر و وضعش، نگران کسی است که دوستش دارد. مارتا(۱۷) و ماری(۱۸) اینجا هستند، دو خواهری که عیسی مسیح، حین عبور، با آن ها ملاقات کرد. مارتا نگران نظم و غذا، در آشپزخانه اش چرخ زنان، سرگشته در هیاهوی بشقاب ها و آب جوشان. و ماری، پیش بندش لوله شده زیر نیمکت، ماری روی زمین می نشیند، پاهایش، مثل بال های پرنده در حال استراحت، زیرش تا شده، صورتش باز، دست ها خالی، ماری نگران عشقی است که بدون آن همه قوانین کسل کننده اند، همه غذاها بی مزه اند. مارتا و ماری. متفرق، مجموع. پیوسته و آرام بخش. مادران، اغلب، همزمان، هر دو آن ها هستند. نگرانی شان برای کودک همان قدر که کورشان می کند، روشنگرشان نیز هست. گوشت گوشتشان را نگاه می کنند. می بینند کودک زندگی می کند، و هرگز بزرگ نمی شود. کودک را در جاودانگی سنش می بینند، هرگز عبور یک سن به سن دیگر، یک جاودانگی به جاودانگی دیگر را نمی بینند. روزی سر برمی گردانند و با تعجب، متوجه موجود عظیمی می شوند که وارد خانه می شود، این مرد اسیر قدرت خود، هیچ نمی داند که این همه نیرو و ناشی گری چطور از مادران سر می زند، هیچ چیز را نمی فهمد: چون با اینکه کودکشان بزرگ شده ، ولی قلب مادران پیر نشده است، درست مثل اولین دردهای زایمان می سوزد....
منابع نوشتاری درباره کودکی فرانسوا چه می گویند؟ هیچ. در این باره چیزی نمی گویند. با عجله به سمت نوجوانی می روند انگار شروع واقعی همه چیز است. چهل سال پس از مرگ فرانسوا، ژاک دو وراژین(۱۹)، از دسته دومینیکن ها(۲۰)، بعدها اسقف اعظم ژنوا شد، کتابش اسطوره زرین(۲۱)، مجموعه ای درباره قدیسین را می نویسد. این کتاب به چیزی جز نقاشی های کودکانه شبیه نیست. کودکی که نقاشی می کند درست به سراغ موارد لازم می رود. اگر زندگی جلوگیری کند، برای خانه هامان در هم نمی گذاریم. اگر زندگی خوش آهنگ باشد، پنجره ها، گل ها و خورشیدها را چند برابر می کنیم. شبیه همان مینیاتورهای قرون وسطایی که پیراهن بانوی اشرافی بزرگ تر از قصرش است، که چشم اسب با قرص مهتاب برابری می کند. این طور نیست که این کودکی راه هنر باشد، بلکه مصیبت کودکانه دست است. به همین علت چشم انداز دیگری جز این را انتخاب می شود، بی تفاوت، سیاح، منطقی. چشم انداز قلب را پی می گیریم که برای بهتر دیده شدن آنچه هست، آنچه را که نیست نقاشی می کشد. نمونه: منتظر کسی هستید. منتظر معشوقتان هستید. خواهد آمد. این را گفته است. قول داده است. از انتهای این راه خواهد آمد. به افق خیره می شوید، چشم انداز را نگاه می کنید (چه می کند، باید تا به حال اینجا می بود). در چشم انداز چیزهایی هست (جنگل، چند خانه، راه) در اندازه های مختلف. در آخر، وقتی او می آید، همه نسبت های چشم انداز دگرگون می شود: این شبح ریزنقش، در ابتدای راه، خیلی زود، بزرگ تر از جنگل، خانه ها و جاده به چشم می آید. آنکه در چشم سیاح چیزی جز لکه ای در دوردست نیست، به چشم عاشق از تمام دنیا بزرگ تر است. آنچه را انتظار داریم می بینیم. به اندازه امیدمان می بینیم. قرن سیزدهم قلبی مملو از امید دارد، همان که به چهره کلیساهای رومی چنان چشمان درشت، چنان چشمان گردی می دهد. ژاک دو وراژین کتابش را همان طور می نویسد که کودکی نقاشی می کشد، انگشتانش را در دوات فرو می کند و روی کاغذ شکل های ساده می کشد. اسطوره زرین مجموعه ای از قدیسانی است که در پرواز کلامی یا حالتی مسحور شده اند. به اندازه تعداد قدیسان شیو ه بال بال زدن پروانه وار در نور هست. قدیسانی با بال های پرقوت مانند مخمل، قدیسانی با بال های سنجاقک، قدیسانی با شاخک های بلند، دست و پاهای ظریف. و هیچ چیز، هرگز از کودکی نیست. انگار کودکی جایی در این لطافت پرواز ندارد. انگار پروانه ها از کرم های درون پیله نیستند. برای فرانسوا دسیز ردی از قلم، تکه ای کاغذ: فرانسوا، خادم و دوست حضرت اعلا(۲۲)، تا حدود بیست سالگی در پوچی می زیست. این مطلب را یکی از مردان کلیسا بر زبان آورده است. در نظر این افراد، پوچی هم ارز نیستی است. جیک جیک نخستین کلمه ها: پوچی، نیستی. رقص شکننده اولین گام ها: پوچی، نیستی. شور اولین دانه های برف، لطافت عمیق شب های تابستان، خنده از ته دل و اشک های بازی ها، زخم سر زانو و بی خیالی و روح: پوچی. نیستی. این چنین است که ژاک دو وراژین مرد زمانه خویش است: کودکی بیماری گذراست. اگر به آن می پردازیم به این علت است که گواه خفت بار دیگری بر ضعف انسان نمی یابیم. نسبت کودک به بزرگسال مثل نسبت گل به میوه است. گل قطعیت میوه نیست. زمستان ها، طوفان ها می توانند مانعی در گذر از حالتی به حالت دیگر باشند. کودک، در زمان خودش، در پایین رده آفرینش است، خیلی از دیوانه ها یا حیوانات فاصله ندارد. فقط در کلام مسیح است که از او استقبال می شود. ژاک دو وراژین متخصص دین است. این کلام را تفسیر می کند و سروصدایی که در تفسیرش به پا می کند مانع شنیدن کلام می شود. او مرد کلیساست و به تبعیت از رده بندی خشک روحانیون است که خدایش را چنین می نامد: حضرت اعلا. این فراموش کردن بی تابی مسیح در دور کردن حواریون عاقل است تا جایی برای کودکان باز کند. این فراموش کردن این است که هیچ چیز نمی تواند حضرت اعلا را بشناسد مگر آنکه از حضرت حضیض گذشته باشد، از خدایی به قامت کودکی، از خدای به زمین افتادگان در اولین سقوط، بینی در علف.
قرن سیزدهم قرن سازندگان است. در کنار کلیساهای سنگی، کلیسایی از کلمه، مدخل الهیات توماس داکن(۲۳) قدیس رشد می کند. صدها اندیشه بر این کلام بنا شده اند: رحمت طبیعت را از بین نمی برد، آن را کامل می کند. برای دیدن کودکی آسیزی باید از این جمله خوشحال شویم. برای حدس زدن شرایط سال های مبهم، کافی خواهد بود که چنین بنویسیم: قداست کودکی را از بین نمی برد، آن را کامل می کند. برای ادامه اش، برای جزئیات بیشتر، با نگاه کردن به انسان بالغ است که کودکی را کشف خواهیم کرد. رشد روح خلاف رشد گوشت است. ارتفاع جسم زیاد می شود. روح با از دست دادن ارتفاعش بزرگ می شود. قداست قوانین بلوغ را دگرگون می کند: انسان گل است و کودکی میوه است.
فرانسوا، خادم و دوست حضرت اعلا، تا سن حدود بیست سالگی در آرامش زیست.

پرسشی که از پاسخش ناامیدش است!

کودک همراه فرشته می رود و سگ هم به دنبال کودک می رود. این جمله ای از انجیل است. جمله ای از کتاب توبیاس(۲)، در انجیل. انجیل کتابی است که از کتاب هایی متعدد درست شده است، و هر کدام از تعداد زیادی جمله، و هر جمله از تعدادی بی شمار ستاره، درختان زیتون و چشمه، الاغ های کوچک و درختان انجیر، مزارع گندم و ماهی و باد درست شده است؛ باد همه جا، رنگ ارغوانی روشن باد شامگاهی، صورتی نسیم صبحگاهی، سیاه طوفان های عظیم. کتاب های امروزی کاغذی هستند. کتاب های گذشته از پوست بودند. انجیل تنها کتاب از هواست، بارانی سیل آسا از جوهر و باد. کتابی احمقانه، سرگشته در معنی، با صفحه های به هم ریخته درست مثل بادی که در پارکینگ فروشگاه، لای موهای زنان، در چشم کودکان می پیچد. کتابی که غیرممکن است آن را با دو دست گرفت و برای مدت طولانی در آرامش خواند: خیلی زود، غیبش می زند و شن جمله هایش را بین انگشت ها پخش می کند. باد را بین دستانمان می گیریم و خیلی زود، مثل ابتدای عاشقی، رها می کنیم، می گوییم برای من دیگر بس است، همه چیز را فهمیدم، بالاخره، وقتش بود، برای من دیگر بس است، در اولین لبخند، اولین قرار ملاقات، اولین جمله تصادفی. کودک همراه فرشته می رود و سگ هم به دنبال کودک می رود. به شکلی فوق العاده، این جمله با سرگذشت فرانسوا دسیز(۳) همسان است. چیز کمی درباره اش می دانیم و این خیلی هم خوب است. دانستن چیزی درباره کسی مانع شناخت او می شود. چیزی که درباره اش می گوییم، با اعتقاد به اینکه هرچه را می گوییم می دانیم، دیدن آن را مشکل می سازد. برای نمونه می گوییم: فرانسوا دسیز قدیس. بی آن که از خواب زبان بیدار شویم، این را در خواب گردی می گوییم. نمی گوییم، می گذاریم گفته شود. می گذاریم واژه ها بیایند، آن ها با نظمی می آیند که نظم ما نیست، که نظم دروغ، نظم مرگ، نظم زندگی در اجتماع است. هر روز، تعداد کمی، واقعا تعداد کمی حرف درست رد و بدل می شود. شاید فقط برای این عاشق می شویم که در آخر گفتگو را شروع کنیم. شاید فقط به این دلیل کتابی را باز می کنیم که در آخر شنیدن را آغاز کنیم. کودک همراه فرشته می رود و سگ هم به دنبال کودک می رود. شما در این جمله نه کودکی می بینید و نه فرشته ای. فقط سگ را می بینید، حس شادمانه اش را حدس می زنید، او را می بینید که دو موجود نادیدنی را دنبال می کند: کودک- که بی خیالی اش او را نادیدنی ساخته-، فرشته - که سادگی اش او را نادیدنی ساخته است. سگ، بله، او را می بینیم. عقب. پشت سر همه. دو تای دیگر را تعقیب می کند. از روی ردپای شان دنبال شان می کند و گاهی هم پرسه می زند، در مرغزاری گم می شود، در برابر چنگر سرخی(۴) یا روباهی خشکش می زند، بعد، با دو جست، خودش را به دیگران می رساند، دوباره به دامان کودک و فرشته می چسبد. سرگردان، بانشاط. کودک و فرشته در یک راستا هستند. شاید کودک دست فرشته را گرفته تا راهبرش باشد، تا فرشته خیلی معذب نشود که مثل یک نابینا در روز روشن، در دنیای دیدنی راه می رود. و کودک زمزمه می کند و چیزهایی را که از ذهنش می گذرد تعریف می کند و فرشته، از سر رضایت، لبخندی می زند و سگ، هم چنان، پشت سر آن دو، گاهی به راست، گاهی به چپ روان است. این سگ در انجیل است. در انجیل، تعداد سگ ها زیاد نیست . نهنگ ها، میش ها، پرنده ها و مارها هستند ولی تعداد سگ ها خیلی کم است. شما فقط همین یکی را می شناسید که در جاده ها به زحمت راه می رود و صاحبانش را دنبال می کند: کودک و فرشته، خنده و سکوت، قمار و محبت. فرانسوا دسیز سگ.

این پرسشی است که پاسخش را پیدا نمی کند. این پرسشی است که از پاسخش ناامید است. مانند مگس در برابر شیشه ها، زیر زمان ها مانده است تا زمانی که به هوای آزاد پاسخش برسد. پرسشی کودکانه است. روحی این پرسش را مطرح کرده که به گوشه ای از آسمان آبی آویخته است و در سکوتی که برایش خیلی بزرگ است: منی که از ابتدا، در اینجا نبوده ام، از کجا آمده ام؟ وقتی هنوز به دنیا نیامده بودم کجا بودم؟ زمانه ما کوتاه ترین پاسخ ممکن را دارد: تو نتیجه آمیزش پدر و مادرت هستی. تو میوه چند آه و کمی لذت هستی. هرچند که آن چند آه و آن لذت ضروری هم نیستند. امروزه، دیگر فقط به یک لوله آزمایش نیاز داریم. آخرین پاسخ از نظر تاریخ چنین است: تو از یک اسپرماتوزوئید و تخمک آمده ای. چیز بیشتری اینجا نیست. تو فقط جهش ناگهانی ماده روی خودش هستی، راهی دوردست که درنهایت می خواهد به نیستی بپیوندد. در قرن سیزدهم، در قرن فرانسوا دسیز، پاسخ بسیار طولانی تر بود، بسیار طولانی ، هرچند که مشخص شد پاسخ خیلی قادر به روشن سازی پرسش نیست. در قرن سیزدهم، ما از خدا می آمدیم و به سوی او باز می گشتیم. کل پاسخ در انجیل بود، و فقط در یگانگی با انجیل پدیدار می شد. پاسخی در هزاران صفحه. پاسخ بیشتر از آنکه در انجیل باشد در قلب کسی بود که برای یافتن پاسخ در انجیل، آن را می خواند. و نمی توانست آن را به خوبی بخواند مگر اینکه خواندن را در تک تک روزهایش می آورد. پاسخ خوانده نمی شد بلکه تجربه می شد، با جسم تجربه می شد؛ با عقل تجربه می شد، با روح تجربه می شد. پاسخ استاد نبود. استادان کسانی هستند که کلماتی را که دیگران در کتاب ها پیدا کرده اند، به آن ها یاد می دهند. ولی از کتابی از جنس هوا کلمه ای یاد نمی گیریم. گاه گاهی، از آن هوایی تازه به ما می رسد و در اثر نسیم گفتاری به خود می لرزیم: حتی پیش از آنکه به دنیا آمده باشی، دوستت داشتم. حتی پس از پایان دنیا نیز دوستت خواهم داشت. تو را تا ابدیت دوست دارم. فرانسوا دسیز، پیش از آنکه مات و مبهوت در شکم مادرش چرت بزند، در این کلام غوطه ور شد. این حرف را، مانند تکه طلایی ته صندوق، در انجیل حبس کرده بودیم. در جشن ها، موقعیت های کاری یا استراحت آن را بیرون می کشیم. برجستگی های زمین، نفس حیوانات در کاهدان ها، طعم نان را اشباع می کند. و این گفتار پیش از آنکه در انجیل باشد، کجا بوده است، از کجا آمده است؟ در خالی زمین ها و خالی قلب ها ریشه دوانده است، با باد در صحرا گشت زده است. اولین بوده است. همیشه آنجا بوده است. کلام عشق بر همه چیز مقدم است، حتی بر خود عشق. در آغاز، فقط او بوده است، صدای بدون کلام، نفس زراندود که خدا، فرانسوا دسیز و سگ توبیاس را در خود گرفته و نفس های درهم آمیخته آنان را به هم می فشارد.

دوستت داشتم. دوستت دارم. دوستت خواهم داشت. برای متولد شدن یک تکه گوشت کافی نیست. این کلام هم باید باشد. از دوردست می آید. از آبی دوردست آسمان ها می آید، در جاندار فرو می رود، مانند آبی زیرزمینی از عشق پاک، زیر گوشت های جاندار جاری می شود. برای شنیدنش لازم نیست انجیل را بشناسی. برای زنده شدن به نفس خدا لازم نیست به خدا ایمان داشته باشی. این کلام، صفحه به صفحه انجیل را پر کرده است، همچنین برگ های درختان، پشم حیوانات و هر دانه گرد و خاک پروازکنان در هوا را نیز پر کرده است. بستر نرم ماده، هسته مرکزی اش، سر آخرش، ماده نیست، کلام است. دوستت دارم. با عشقی ابدی دوستت دارم، گرد و خاک، حیوان، انسان تا ابد به سوی تو روی کرده اند. این کلام، پیش از شناور شدن بالای گهواره ها، پیش از به رقص درآمدن روی لب های مادران، از میان صداهایی راه گشوده است که دوره ای را می سازند، که لحن و رنگش را به او می دهند. کلام جنگ و تجارت. کلام شکوه و مصیبت. کلام بی صدا. و روح باد، همهمه دیوانه وار، هیاهوی درون خون سرخ، از درون، از زیر، از رو: دوستت دارم. درست پیش از آنکه به دنیا بیایی. درست بعد از پایان دنیا. تا ابد دوستت دارم. فرانسوا دسیز از آنجا می آید. از آنجا می آید و به آنجا نیز بازمی گردد، مانند برگشتن به ژرفای تخت خواب، در آغوش زنی زیبا.
ولی کمی نزدیک تر شویم. از پنجره به صداهای دنیا گوش کنیم. صدای طلا، صدای شمشیر، صدای نیایش ها. آنان که پشت پرده ای سنگین پول خردها شان را می شمارند. آنان که ته کاخ هاشان، به خواب سنگین می روند. آنان که زیر پارچه های توری فرشتگان زمزمه می کنند. بازرگان، مرد جنگی و کشیش. این سه قرن سیزدهم را بین خود قسمت کرده بودند. و دسته دیگری هم هست. این دسته در سایه است، آن قدر در خودش فرو رفته است که ذره ای نور هم هرگز نمی تواند پیدایش کند. این دسته برای سه دسته دیگر حکم ماده اولیه را دارد. بازرگانان نیروی کاری را که نیاز دارند از این دست می گیرند. جنگجویان با این دسته سپاهشان را تجدید می کنند. کشیشان ارواحی را که میلشان می کشد در این گروه بو می کشند. این سه دسته در ازای کارشان چشمداشت دارند: ثروت، پیروزی یا بخشایش. این دسته چشمداشتی ندارند، نه حتی گذشت زمان، نه تسکین آلام. این دسته دسته فقراست. در قرن سیزدهم است و در قرن بیستم است و در همه قرون است. به قدمت خداوند است، به همان اندازه خاموش، همان قدر گم شده در دیرینگی، در سکوتش. چهره واقعی اش را به فرانسوا دسیز خواهد داد. چهره ای زیباتر از آنی که در کلیساها روی چوب می کشند، بسیار ناب تر از نقاشی های نقاشان بزرگ. چهره ساده فقر. چهره فقیرانه فقر، احمق، گدا.

پاییز ۱۱۸۲، ایتالیا. جمله ای از اعماق قرون می آید و در هوا چرخ می زند، لحظه ای بر فراز خانه های در شهر آسیز(۵) شناور می شود، سپس بر سر نوزادی که در گهواره ای خوابیده فرود می آید. بی هیچ صدایی. بی هیچ تغییری در ظاهر. هیچ کس نگران نشد. هیچ کس چیزی ندید. کودک بیدار نشد. همیشه، چیزهایی با خواب شروع می شوند.همیشه چیزهای بزرگ از کوچک ترین جنبه ها می آیند. اتفاق های کمی در زندگی رخ می دهد. جنگ ها، جشن ها و هر آنچه سروصدا دارد اتفاق نیستند. اتفاق یک زندگی است که سرزده وارد زندگی دیگری می شود. بی هیچ پیش آگهی، بی هیچ وارد می شود. اتفاق به شکل گهواره است. ضعف و ابتذال را در خود دارد. اتفاق گهواره زندگی است. هرگز منتظر آمدنش نیستیم. هرگز هم عصر نادیدنی نیستیم. فقط پس از لحظه ای، فقط پس از زمانی طولانی است که حدس می زنیم باید چیزی رخ داده باشد.

کودک و فرشته، بی آن که کسی متوجه آن ها شود، از آسیز دور شدند. سگی آن ها را دنبال می کند، سه قدم عقب تر.

نوزاد، در خوابش، آه می کشد.

نظرات کاربران درباره کتاب حضرت حضیض