فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سایه

نسخه الکترونیک کتاب سایه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سایه

سابقه‌ دوستی سینا و پارسا به روز اولی که وارد خوابگاه شدند بر می‌گردد. یک ترم نگذشته، آن‌قدر صمیمی شدند که تمام جیک و بوک زندگی همدیگر را می‌دانستند؛ گرچه گاهی عقایدشان مخالف یکدیگر بود. جفتشان یک رشته می‌خواندند و به همین خاطر از همان زمان برای آینده‌شان طرح و نقشه می‌ریختند. اینکه سرمایه اولیه کارشان را پدر پارسا بدهد و آنها بعد از روبه‌راه شدن کارهاشان پول او را پس بدهند. و اتفاقاً همین هم شد. سینا خوب می‌دانست که پارسا هرچه بگوید خانواده‌اش «نه» توی کارش نمی‌آورند؛ گرچه کارهای پارسا همه روی حساب و کتاب بود. اما به هر حال پسر یکدانه خانه بود و همه چیز برایش مهیا. سینا اما حوصله خانه خودشان را نداشت. مادرش یک‌سره، یا غر می‌زد یا دستور می‌داد. او هم در عوض بیشتر وقتش را با پارسا می‌گذراند. درست همان زمان که برادرش درگیر ازدواج بود، همان اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. یک روز تعطیلات تابستان که آمده بود تهران، تلفن زنگ زد. پاسخ که داد، اول فقط صدای سکوت بود. بعد صدایی لطیف از آن‌سو شنید. صدا برایش آن‌قدر زیبا بود که با همان بار اول عاشق صدا شد. هر روز کارشان همین بود. تلفنی با هم صحبت می‌کردند. فکر می‌کرد این یکی هم مثل قبلی‌ها، چند روزی هوایش توی سرش می‌پیچد و بعد رهایش می‌کند. نمی‌دانست که این هوا جا خشک می‌کند، قد می‌کشد، ریشه می‌دواند، آن هم عمیق.
به پارسا که قضیه را گفت، پارسا زد زیر خنده: «شُعرای قدیم به اشتباه گفتند این دنیا رباطِ دو درِه. باید اون رو به قلب تو و امثال تو نسبت می‌دادند»
سینا گیج نگاهش کرد و گفت: «یعنی چی؟»
«بی‌خیال. بلند‌شو جمع کن خودت‌رو. ما رو هم بلا‌تکلیف گذاشتی نمی‌دونیم رفیقمون چه کاره‌ست!»
سینا با سر، اشاره به چای روی میز کرد و گفت: «بخور سرد می‌شه از دهن میفته» و گوشی را برداشت و شماره‌ای را گرفت و تلفن را زد روی بلندگو. سایه که از آن‌طرف گفت بفرمائید، پارسا چشم‌ها را گشاد کرد و ابروها را داد بالا.
سینا بهانه آورد که تنهاست و زنگ خانه را زده‌اند و سریع قطع کرد.
«ببین داداش، من چه استعداد‌هایی دارم! تو نداری داره اونجات می‌سوزه. حالا هی دم از خدا و پیغمبر بزن!»
«حق با توئه. صداش که اینه، پس خودش چیه... راست می‌گی.»
و سرش را آرام بالا و پایین کرد که یعنی من هم از راه به در شدم.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۷۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سایه



سایه

طیبه نجیب





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تا دست و صورتش را می شوید با همان دست های خیس قفسه سینه اش را مالش می دهد و رو به نیلوفر می گوید: «یه فنجون چای کم رنگ بیار» و لب پایین را ناخوداگاه بین دندان ها می فشارد.
هنوز نگاه نیلوفر از روی سینا برنگشته که سینا چهره در هم می کشد و به دیوار تکیه می دهد.
نیلوفر می دود به سمت او. «چی شد؟» سر را کمی بالا و پایین می کند که یعنی هیچ، اما هنوز اعضای صورتش مچاله شده اند توی هم. و یک باره می افتد روی زمین.
اورژانس و پارسا هم زمان با هم می رسند. خانه سامان آن قدر دور هست که نیلوفر نخواهد به او زنگ بزند.
بیمارستان شلوغ است چند نفر تصادفی را آورده اند. تا نیلوفر آنها را می بیند رویش را بر می گرداند. چهره شان پر از خون و سیاهی است. نیلوفر فکر می کند امان از این تصادف­ها. چند نفر پیرزن و پیرمرد توی صف انتظار هستند. انتظار چه، معلوم نیست. همراهان بیمارها با هیجانی پر هراس به سرعت می روند و می آیند. یکی عکس به دست، یکی آزمایش به دست. نیلوفر فکر می کند آدم توی این جاها درد خودش را فراموش می­کند. و بعد یاد بچه ها می افتد که حتماً طاهره را کلافه کرده اند.
نوار قلب چیزی را نشان نمی دهد. تا می رسند خانه ساعت از یازده هم گذشته است. بچه ها غذاشان را خورده اند و طاهره میز را برای بقیه می چیند. بعد از غذا نیلوفر رو به طاهره که: «اگه شب اینجا نمی خوابید نمی خواد به فکر جمع کردن سفره باشی. زودتر برید که به استراحت برسید. حسابی خسته تون کردیم» و بعد رو به پارسا می گوید: «ببخشید تو رو به خدا. از بس هول شده بودم اولین شماره ای که اومد تو ذهنم گرفتم، اگرنه اصلاً نباید مزاحم شما می شدم»
پارسا اما سفارش می کند اگر کوچک ترین اتفاقی افتاد تعارف نکند و او را هر موقع بود خبر کند.
چند شب بعد پارسا و خانواده اش برای شب نشینی می آیند و هنوز نرسیده بچه ها سه تایی می روند سراغ باز کردن کمپوت های آناناس. پارسا می زند زیر خنده که: «از غروب که من رسیدم خونه، فاطمه یک ریز گفته بابا، عمو سینا مریض شده بریم ملاقاتش کمپوت بخریم براش.» سینا لبخند می زند که: «ببین همه منو دوست دارن!»
«نه بابا. تو خیلی خودت رو نگیر. بیا! کمپوت ها رو هم که دارند دولپی می خورند» و بچه ها که نگاه می کنند و ریز می خندند می گوید: «بخورید، نوش جان.»
بعد کاغذی را روی میز می گذارد و می گوید: «نیلوفر خانم این شماره مطب یک متخصص قلبه...» نیلوفر به سینا نگاه می کند.
«...از کلی دوست و آشنا پرس و جو کردم تا این دکتر رو پیدا کردم. تلفنی که شماره برای دو ماه دیگه می داد. (زیر لب رو به سینا می گوید) به منشی ش گفتم تا اون موقع چهلمش هم گذشته خانم جان. (بعد بلند که) هیچی دیگه همون دوستی که با منشی­ش آشنا بود تونست برای هفته بعد نوبت بگیره»
سینا غر می زند و می گوید: «دکتر بی دکتر». پارسا در عوض آرام می گوید: «می برمت! خِرکِش!»
هفته بعد که می روند، دکتر نوار قلب را می بیند و می گوید بیرون با منشی برای اکو کردن صحبت کنید. و سینا روی تخت دراز می کشد. پارسا می رود بیرون و صحبت کردن با منشی، یعنی پرداخت هزینه اکو.
بعد دکتر پشت میز می آید و ابروها را بالا می برد و دوباره نوار قلب را نگاهی می اندازد.
«این نوار رو کجا گرفتید؟»
«بیمارستان...»
منشی نوار قلب دیگری ازسینا می گیرد. پارسا فکر می کند: «اول اکو بعد نوار قلب؟»
دکتر نوار قلب دوم را که می بیند چیزی را تندتند روی دفترچه می نویسد و می گوید از قفسه سینه هم عکسی بگیرند و فردا بیاورند.
توی ماشین سینا به پارسا نگاه می کند و می زند زیر خنده.
«این دکتر عجب گیج گیج می خوره. بلا تکلیف بود طفلکی. از کار قلب ما سر در نیاوُرد»
«تو خودت هم از کار قلبت سر در نمی آری و بلا تکلیفی. اون بیچاره که همه ش ده دقیقه تو رو دیده»
سینا وانمود می کند که منظور پارسا را نفهمیده.
فردا که بعد از کار شرکت عکس قفسه سینه را می برند، می شنوند که قلب سینا از حد طبیعی بزرگ تر شده. دکتر می گوید باید تحت نظر باشد چربی و نمک کمتری مصرف کند و بیرون با منشی هماهنگ کند برای نوبت بعدی.
توی راه این بار پارسا رو به سینا می کند که: «اونی که گیج گیج می خوره دکتر نیست سینا خان، قلب جنابعالیه. دکتر گفت اندازه قلبت بزرگ شده. خبر نداره توش رفت و اومد زیاد بوده و مثل شکمبه جا باز کرده و متراژش بیشتر شده.» و می زند زیر خنده.
سینا دهان را جمع می کند رو به بالا، و چشم ها را باز که یعنی تو دوباره شروع کردی؟ پارسا لب ها را رو به تو جمع می کند و سر را چپ و راست تکان می دهد که یعنی برایت متاسفم.
ولی سینا این بار ابایی ندارد که نشان دهد منظور پارسا را فهمیده. بلند بلند می خندد: «چه کنیم دیگر؟!»
و می شنود: «چه کنیمُ حُناق!»
***
سینا به خاطر حرف پارسا وظیفه خودش می دانست سه بار تلاش کند. تا مادرش را تنها پیدا کرد، گفت که سایه را می خواهد و جز او با کس دیگری ازدواج نمی کند. مادرش همه انگشت ها جز انگشت اشاره را جمع کرد و چنان با شست روی آنها را گرفت که دستش شروع به لرزیدن کرد، و به حالت تهدید، طوری انگشت اشاره را در مسیری کوتاه توی هوا تکان تکان داد که بیم کنده شدن دستش از مچ می رفت، و شروع کرد برای سینا خط و نشان کشیدن. «اگه یه بار دیگه اسم این دختره رو بیاری شیرم رو حلالت نمی کنم»
سینا با خودش گفت فقط یک بار دیگر تلاش کن. شاید قبول کرد. فقط یک بار دیگر. و نفهمید از روی ترس بود که تلاشش را به فردای آن روز موکول کرد.
نمی دانست چرا مادرش یک دفعه تغییر عقیده داده بود. تا حرف سایه را پیش کشید، مادر همان طور که روی کاناپه کنار شومینه ـ که شومینه نبود و داشت ادای شومینه را در می آورد ـ نشسته بود و با ناخن هایش که حتماً یا شکسته بود یا گوشه کرده بود ور می رفت، رو کرد به سینا: «پاشو زنگ بزن خونه شون بگو مادرم می خواد بیاد»
سینا ناباورانه نگاهش کرد.
«مگه کری؟ گفتم برو زنگ بزن. شماره ما رو ببینه حتماً خود ایکبیری­ش برمی داره. نمی خوام باهاش هم کلام شم» و رفت به سمت اتاق: «با این کارات منو حرص می دی باباتو دق! به خدا قسم اگه یه مو از سرش کم بشه من می دونم و تو. آدرس کوفتی شون رو بنویس روی کاغذ... نمی خواد، با خودت می رم...» و برای اینکه سینا خیالات برش ندارد گفت: «تُو، تو ماشین منتظرم می مونی!» و بعد که: «بگو فردا صبح می رم»
سینا خوب می دانست هر وقت مادرش دلش نمی خواهد از زبان خودش ساز مخالف بزند، اتفاق ها را گردن پدر می اندازد. این بار هم یکی از آنها بود. سینا معنای کار مادرش را نفهمید. آن هم بعد از آن عصبانیت و آن خط و نشان ها. با این حال فکر کرد پیروز میدان شده است.
همیشه این خاطره را مرور می کند و مرور می کند و وقتی می رسد به جایی که مادر از خانه آنها آمد بیرون و سوار ماشین شد و گفت راه بیفت بریم... دقیقاً به همین جا که می رسد دیگر نمی خواهد ادامه بدهد. آن هم بعد از هشت سال که از ماجرا می گذرد هنوز برایش مثل زخمی تازه می ماند. زخم تازه ای که تازگی­اش مثل درد کهنه ای می پیچد به تمام لحظه هایش.
سایه هزار بار گفته که از او ـ مادرش ـ نمی گذرد. خودش صد هزار بار.
و فکر می کند این نگذشتن ها چه دردی را دوا می کند؟ هیچ...
***
می خواهد اعصابش راحت باشد و نمی تواند. صدای زنگ تلفن بلند می شود. همراهش، همراهی اش نمی کند و اعصابش را خط خطی می کند. باران گوشی اش را می آورد. می داند کیست. باز یادش رفته بگوید از این به بعد، این ساعت خانه است نه سر کار. می داند کیست و اصلاً به شماره نگاه نمی کند. چیزی را که می بیند پیام خاموش شدنِ گوشی است. گوشی خاموش. خلاص!
اما فایده ندارد. مثل همه چیزهایی که تصمیم می گیری دیگر به آن فکر نکنی، ولی قضیه برعکس می شود، این هم برعکس می شود.
اگر سایه زن من بود و یکی این طوری به من زنگ می زد و او می فهمید چه کار می کرد؟ باران بلند بلند می خندد. حتماً خیلی عصبانی می شد. بهار هم شروع به خندیدن می کند. اصلاً چه کسی بود که زنگ بزند؟ باران با خنده عروسکش را به سینا نشان می دهد. سینا سری تکان می دهد. باران می رود. چقدر شبیه نیلوفر است. اگر سایه، زن من بود باران شبیه سایه شده بود. چشم هایش گرچه کوچک می شد، اما بانفوذ بود. پوستی سفید و مویی روشن، شاید هم مثل سایه، خالی روی گونه راستش داشت. نمی تواند باران را این گونه تصور کند. همیشه می گوید و همه می گویند باران با نمک ترین دختری است که دیده اند. چشم هایی درشت و زیبا. ابروهایی کمانی و پر پشت. موهایی خوش حالت و پوستی گندمی. و به قول خواهر نیلوفر کوهی از نمک. انگار مگسی جلو صورتش باشد دستش را چپ و راست می کند و افکار مزاحم را می راند. اما فایده ندارد، خیال سایه همه جا رژه می رود. اصلاً انگار خاموش کردن گوشی بدترین کار ممکن بود. یعنی تا حالا چند دفعه دیگر زنگ زده و صدای آن زن وراج که می گوید گوشی خاموش است را شنیده است؟ کمی دراز می کشد، اما سایه توی خوابش هم سرک می کشد. اخم هایش در هم است. با مشت به سینه اش می کوبد. سر و کله مادرش هم پیدا می شود و با انگشت اشاره برای سایه خط و نشان می کشد و سایه باز هم با مشت به سینه اش می کوبد. نیلوفر هم از راه می رسد. هاج و واج. نمی داند اینجا چه خبر است. از سینا می پرسد که آن زن کیست. سینا زبانش بند می آید. نمی داند چه بگوید و چه چیز را توضیح بدهد. نیلوفر به سمت آنها می رود. نمی تواند جلو او را بگیرد. هرچه می رود به او نمی رسد. بعد انگار فلج می شود. و فقط از دور می تواند آنها را ببیند. نمی داند در مورد چه چیز حرف می زنند. صدای نامفهومی می آید. نیلوفر دور خودش می چرخد. انگار گیج شده است. سینا می خواهد از آنجا فرار کند، اما هرچه می کند نمی تواند خودش را تکان بدهد. انگار با طنابی پایش را بسته اند و او را به سمت چاه های کنار مدرسه می کشند. ساختمان مدرسه هم لرزشی می کند و در آستانه­ی فرو ریختن است. بدنش را به شدت تکان می دهد تا از آن چاه عمیق و از آن طناب ضخیم خلاص شود، اما انگار پایش کش آمده. انگار قلبش دارد می ترکد، انگار چیزی از چاه بالا می آید و تا روی سینه اش را می پوشاند. انگار...
انگار...
انگار...
خودش را شدیدتر تکان می دهد هر سه به سمت او می آیند. باید پایش را با تمام توان بیرون بکشد. نیلوفر اخم هایش در هم است. مادر خشمگین است و سایه می خندد. می گوید یک، دو، سه... محکم، محکم تر... دیدی نمی توانی و باز می خندد. انگار چیزی به ته دره ای غلتیده و پژواک افتادنش از درون چاه ها هجوم می آورد. هراسان با صدای شکسته شدن چیزی از خواب می پرد.
نیلوفر می گوید: «چی کار می کنی؟» و هاج و واج نگاهش می کند. «توی خواب با خودت کشتی می گیری؟»
بهار و باران با شنیدن صدا به اتاق آمده اند. اول ساکتند. بعد، به خاطر حرکتی که باعث شکسته شدن آئینه شده می خندند. باران می گوید: «بابا چی کار کردی؟» بهار توضیح می دهد: «بابا متکا رو با توپ اشتباه گرفته و شوت کرده به آئینه» باران بالا و پایین می پرد. «هورا توی دروازه! توی دروازه!» و دوتایی با همان چهره­های خندان از اتاق بیرون می روند.
نیلوفر می گوید: «خواب چی دیدی مگه؟» و قاب عکس سینا را که کنار تخت افتاده بر می دارد و می گذارد روی پا تختی و نگاهی به خرده شیشه های روی زمین و شمعدان واژگون روی کنسول می اندازد. «الان خوبی؟» و می رود برای او لیوانی آب بیاورد.
نه! سینا خوب نیست. دوباره قفسه سینه اش درد گرفته. احساس می کند هر لحظه سینه اش بیشتر متورم می شود. نیلوفر می رود تا برای سینا لیوانی آب بیاورد. ناگهان از صدایی خودش را گوشه تخت جمع می کند. بچه ها هم جیغ کشان از توی سالن به آشپزخانه می روند و مادرشان را می چسبند. صدای رعد، غیر قابل باور است. باران می گوید: «مامان قلبم می خواست از اینجام کنده بشه» و با دست به سینه اش اشاره می کند. بهار می گوید: «قلبم اومد اینجا» و گلویش را نشان می دهد. نیلوفر هم ترسیده و دست هایش به لرزش افتاده و گیجی توی سرش پیچیده. کمی به کابینت تکیه می دهد و بچه ها را به خودش می فشارد.
سینا فکر می کند شهر سایه، هم الان رعد و برق شده یا نه؟ اگر شده او هم این قدر ترسیده؟ اگر ترسیده کسی پیشَش بوده؟ اگر بوده چه کسی بوده؟... چه فرقی می کند چه کسی پیشش باشد وقتی سینا نیست؟ چه فرقی می کند سایه پیش چه کسی باشد وقتی پیش او نیست؟ چه فرقی می کند کی با سینا باشد وقتی سایه با سینا نیست؟ چه فرقی می کند سینا با چه کسی باشد وقتی با سایه نیست؟...
نیلوفر به بچه ها آب طلا داده، اما خودش هم نای حرکت ندارد. پریشان به بچه ها نگاه می کند. حس می کند الان است که از پشت روی زمین بیفتد. مادر بزرگش همیشه می گفت: «وقتی دوتا اتفاق هم زمان با هم افتاد حتماً یک خبرهایی هست. و سر تکان می داد: شک نکن! جن و جماد خبر می شن، ولی آدمیزاد نه! بعضی از اجنه با یه کارهایی می خوان به ما نشون بدن اما ما نمی فهمیم!» نیم ساعتی می شود تا حالش جا بیاید و میز را بچیند. مادر بزرگ گفته بود: «اجنه با زنا بیشتر ایاغَن... پیغوم های بد رو به زنا می رسونن که حواسشون پی زندگی شون باشه... گفته بود همون سال که مادرم خدا بیامرز از ترس سیل بچه ش رو انداخت، نفهمید این دوتا با هم جور شدن که هوشیارش کنن! شیش ماه بعد بود که فهمید چه خاکی به سرش شده. آقام تو همین شیش ماه دوتا زن صیغه کرده بود. مادرم خدا بیامرز از رو سادگی ش نفهمید... بعد هم خدا بیامرز مثل جن زده ها شد... خدا از سر تقصیرات آقام بگذره...»
بچه ها می گویند: «مامان گشنه مونه» سینا می شنود: «غذا رو کشیدم بیا» اما خیال سایه آماده به خدمت شده و با خاطره­ها صف می کشد و او از همه، سان می بیند، بعد خیالش شروع می کند به نمایش قدرت و همه جا رژه می رود. انگار چیزی به این خاطره ها فرمان قدم رو می دهد. به چپ چپ. به راست راست. همگام با سینا به پیش. یک دو سه چهار... یک دو سه چهار...
پشت میز می نشیند. بوی قیمه بلند می شود. بوی اشتها برانگیز دارچین. سایه هم توی قیمه هایش دارچین می ریزد؟ یعنی مزه قیمه های او چگونه است؟
نیلوفر فکر می کند بیچاره مادرِ مادربزرگ. حتماً خیلی زجر کشیده. باید از این خیال ها بیایم بیرون. به موهایش دست می کشد.
«می خوام بِرَم موهام رو رنگ کنم.»
سایه هم موهایش را رنگ می کند؟
«چه رنگی بیشتر دوست داری؟»
یعنی سایه چه رنگی بیشتر دوست دارد؟
«خودم نسکافه ای دوست دارم»
نسکافه ای به سایه می آید؟
«اگه یه دفعه برم بلوند کنم چقدر قیافه­م تغییر می کنه. شاید هم بلوند کردم.»
شاید هم بلوند کرده باشد.
«سینا کجایی؟»
سینا جایی است خیلی دورتر از اینجا. خیلی دور... خیلی خیلی دور... و نیلوفر این را نمی داند.
***
خواب دیروز عصر اعصابش را به هم ریخته است. روی هیچ چیز تمرکز ندارد. صبحانه را تمام نکرده، لباس می پوشد و راهی می شود. سرِ زمین که می رسد کارگرها مشغول کندن چاه هستند. هشت چاه عمیق کناره های زمین کنده شده. کامیونی آمده و خاک ها را از آنجا می برد. دوباره یاد خواب دیروز می افتد. سر یکی از چاه ها می رود گوش ها را تیز می کند. انگار به آمدن صدا ایمان دارد. نفسی عمیق می کشد. دل آشوبه می گیرد.
یکی از مهندس های شرکت را خبر می کند. می گوید که همه حواسش به کارها باشد و همه احتیاط ها را در نظر بگیرد.
به شرکت که می رسد می گیرد... رها می کند... می گیرد... رها می کند... قلب سینا را می گویم. احساس می کند این بار دیگر حتماً قلبش پهنای سینه اش را می شکافد و با انفجاری تمام اتاق را ویران می کند. نفسش به خس و خسی عجیب می افتد. فکر می کند خدایا این چه دردی است دیگر؟ و ناگهان درد چنان بر او غالب می شود که نمی تواند روی پا بایستد. همان طور که با دو دست روی سینه اش را نگه داشته، می نشیند.
پلک ها را که باز می کند نوری از پشت پرده­ها چشم هایش را می زند. و فکر می کند کاش این پرده های لعنتی ضخیم تر بودند. و تکیه می دهد به پشتی صندلی و چشم ها را می بندد.
آفتاب هنوز از پشت کوه ها سرک نکشیده بود که بیدار شد. از خواب های دیشب چیزی یادش نبود؛ فقط می دانست خوب نخوابیده و چند بار از خواب پریده و خیس عرق بوده.
وقتی از اتاق بیرون رفت مادرش سر میز صبحانه نشسته بود.
«خب منم بیام که یک دفعه بشه»
«تو غلط کردی. اول ببینم می پسندمش این عفریته رو، بعد»
«پس گل و شیرینی رو من خودم...»
«نه گل، نه شیرینی؛ برای خواستگاری که نمی رم. دختر دیدن که گل نمی خواد»
ولی این بار اصرارش ثمر داد و جعبه ای شیرینی گرفتند. اما دوباره که از گل خریدن گفت مادر جری شد: «همین جا نگه دار. من پیاده می شم که تو آدم نمی شی»
سینا سر کوچه توی ماشین نشسته بود و اول کمی به دَلَم دینبوهای کوچه بازاری ضبط ماشین گوش داد که سلیقه پدرش بود. بعد به صدای چند بچه که کنار کوچه سر موضوعی که معلوم نبود چیست بحث می کردند گوش کرد. اما هنوز یک ربع نشده بود که مادرش برگشت.
سینا با خنده که: «چی شد پسندیدی؟»
مادر با اخم­های توی هم که: «نه خیر مزدش رو گذاشتم کف دستش» و در جواب سینا که چه کردید؟ فقط گفت: «به خودم مربوطه».
سایه تا چند روز جواب تلفن های سینا را نداد. یعنی گوشی خانه را بر نمی داشت و سینا فقط صدای مادر سایه را می شنید که با لهجه ای غلیظ می گفت بفرمایید.
مدتی بعد که بالاخره توانست با سایه صحبت کند و به اصرار قبول کرد تا همدیگر را ببینند سایه گفت: «مادرت توی خونه مون که رسید به جای سلام و علیک اول با غیظ به من نگاه کرد، بعد رو کرد به مادر و خواهرم و هر چه از دهنش در اومد نثارشون کرد. آخر سر هم گفت دختر خرابتون رو جمع کنید!»
سینا مبهوت فقط سایه را نگاه کرد. «مادرِ من؟»
«بله مادر تو. حالا وقتی زنت شدم به حسابش می گذارم»
سایه نمی دانست که قدرت شوکت، بیشتر از قدرتِ اصرارِ نکرده سیناست.
***
درست همان روزها که مادر آن خواستگاری خاطره انگیز را برای سینا انجام داده بود و خاله موش دوانی ها برای زن گرفتن سینا راه انداخته بود، و همان روزهایی که مادر سنگ پدر را به سینه می زد و برایش مثلاً دلسوزی می کرد که اگر یک تار مو از سر پدرت کم شود من می دانم و تو، و می گفت این دختر به درد تو نمی خورد و پدرت هم راضی نیست، بله دقیقاً در همین زمان ها بود که سینا چیزی را دید که اول تعجب کرد و بعد با خوشحالی پذیرفت و دلش از خیلی چیزها خنک شد.
آن روز ظهر موتوری را که پارسا تازگی ها خریده بود از او گرفت تا کمی دور بزند. بعد انگار هوس کرد دور از چشم مادرش، موتور را به پدر نشان بدهد شاید راضی شد و گذاشت او هم موتور بخرد. وقتی رسید دید پدرش دارد سوار ماشین می­شود. خواست صدایش بزند که پشیمان شد. انگار چیزی جلو زبانش را گرفت و فکر کرد پدر؟!... این موقع کجا می رود؟ انگار چیزی وسوسه اش کرد دنبالش برود. و رفت. مسیری طولانی از این خیابان به آن خیابان. از این طرف به آن طرف. ماشین پدرش می ایستاد. کمی میوه... راه می افتاد. می ایستاد. پاکتی گوشت... راه می افتاد. می ایستاد ظرفی ماست... راه می افتاد و عرض خیابان ها یک به یک باریک تر می شد تا رسیدند به کوچه ای که پدر ماشین را در کمره هایش پارک کرد. در خانه ای را باز کرد و یکی دوبار آمد چیزهایی که خریده بود برد داخل. سینا نمی دانست باید آنچه را که دیده باور کند یا نه. ولی توی دلش آرزو کرد که خواب نباشد. دلش می خواست روزگار یک جور کارهای مادرش را تلافی کند.
شب شنید پدر دلش برای دوستش می سوزد. دخترش توی راه شیراز تصادف کرده بود و بیمارستان شیراز بستری بود. گفت: «این یارو شهبازی کار دست خودش نده خوبه. اعصابش به هم ریخته می ره تو راه تصادف می کنه. می شه قوز بالای قوز.»
مادرش گفت: «خب با هواپیما بره. مثل اون دفعه!»
گفت: «نمی شه خانم. اونجا همه ش باید اسیر تاکسی باشه. به من گفته اگه می تونم باهاش برم. دیدم خدارو خوش نمی آد. گفتم به احتمال زیاد می آم. باید خبرش کنم البته. که اگه نه با یکی دیگه هماهنگ کنه.»
سینا گوش ایستاد.
مادر گفت: «سوگل برام چایی بریز.»
پدرش که: «شهبازی گفت خدا کنه کارت جور شه با هم بریم. کم روئه نمی خواد به کسی رو بندازه.»
مادرش رو به پدر گفت: «تو که نمی خواستی هان؟... (و رو به سوگل) پس قندونت کو؟!» پدر گفت: «نه میل ندارم!... حالم گرفته این بدبخته... اگه کاری نداری فردا من دو روزه می رم و بر می گردم.»
مادر گفت: «قول و قرارات­ رو گذاشتی اومدی به من می گی!»
پدر گفت: «آخه می دونستم توی این کارا تو دلت رحم می آد»
سینا فکر کرد مادر؟!
مادر گفت: «حالا این بار رو قول دادی دیگه!»
پدر با خنده که: «قولم نمی دادم تو اخلاقت اینه که نمی ذاشتی یه این طور آدم دل نگرونی تنها باشه!...»
سینا دیگر گوش نداد. خنده ای از سر رضایت کرد. پیش خودش گفت «باباجان بالاخره این شهبازی قراره خودش تنها بره یا از شما خواسته باهاش بری!» و فردا کشیک پدر را داد که کِی راهی می شود. گرچه خوب مسیرِ شیراز پدرش را می دانست!
شب با پوزخندی که دلش می خواست دلیل آن را فریاد بزند رو به مادر گفت: «بابا کجاست؟»
«با دوستش رفته شیراز» و چهره سینا را که دید گفت: «چرا این طور می خندی؟» و اخم ها را کرد توی هم.
سینا که: «نه. تعجب کردم. چه یک دفعه ای رفت. دیشب از رفتنش هیچی نگفت» اما چیزی توی جانش تکان می خورد. «چرا دوتایی نرفتید؟»
«دلم نخواست برم» بعد زل زد به سینایی که خیره و موذی نگاهش می کرد. «خودم گفتم بره. برای دوستش کار پیش اومده» و باز نگاه سینا را که دید با حرص گفت: «تو کار نداری به کارهای منو بابات سرک می کشی؟!»
سینا اما دلش می خواست بخندد... بلند... خیلی بلند...
***
نیلوفر ظرف نقره پایه داری را که مادرش گفته بود از مادربزرگش به او ارث رسیده توی دکور گوشه سالن جابه جا می کند؛ و کمی می آید عقب و نگاه می کند... و کمی این سوتر... و آن سوتر و می گوید: «حالا خوب شد؛ این جوری نماش بهتره» و نگاهی می اندازد به سینا که سرش را کرده توی گوشی و تند تند چیزی را می نویسد.
«این طور بهتر نشد؟»
«چی؟»
«این دیگه!»
سینا نگاهی به دکور می اندازد و نمی فهمد نیلوفر چه چیز را می گوید. سر تکان می دهد که چرا بهتر شد.
«اونجا، جاش خوب نبود.» و دوباره نگاه می اندازد به سینا، بعد به ساعت. «خب من نوبت دارم دیر شد، حواسم نبود. آشغال ها یادت نره خونه بو می گیره»
صدای تلویزیون بلند است. زنی پیر و چرکیده را نشان می دهد با قیافه اخمو و غمگین. زیر تصویر نوشته قبل از استفاده از کرم ضد چروک! بعد تصویر یک ماه و بعد دو ماه بعد از همان زن را نشان می دهد. کرم در یک حرکت معجزه­وار پیرزن را پنجاه سال جوان تر می کند! نیلوفر دوباره به سینا نگاه می کند. «تلویزیون رو نمی بینی لااقل صداش رو کم کن... اینها هم فکر کردن مردم خَرَن. پیرزنه رو کردن حوریِ بهشتی!» و بعد دوباره به سینا نگاهی می اندازد و می رود داخل اتاق.
فکر می کند ریمل... رژ لب... همین! اما جلو آئینه پر می شود از خط چشم و خط لب و رژگونه و سایه و سایه ابرو و برس و چه و چه و چه! و هر کدام را می کشد روی صورت از توی آئینه حواسش به سیناست که معلوم نیست چه چیزی را این قدر تندتند توی گوشی تایپ می کند.
آماده که می شود نگاهی به پول های توی کیفش می اندازد. «کارتم رو شارژ کردی؟» سینا سر تکان می دهد. «حواست به بچه­ها باشه... آشغال ها یادت نره» و فکر می کند توی آن گوشی چه می گذرد؟!
آرایشگاه دور نیست. منشی می گوید: «نیلوفر جون دو هفته دیرتر اومدی. همیشه سر یک ماه می اومدی» نیلوفر نگاهی به ناخن ها می اندازد. «مجلس داریم زودتر می اومدم دوباره کاری می شد» منشی چهل تومان رسید می نویسد و می دهد دست او. «نوبت رنگ مو هم دارم ها»
«برو نشون بده ببینم چقدر می شه. اول رنگ موتو انجام بده بعد بیا برو برای ناخن» و بلند صدا می زند: «مژده مشتری داری.» و رو می کند به نیلوفر: «اپیلاسیون و رنگ مو جاشون عوض شده. برو اتاق دو موهات رو ببینه» و با سر به سالن اشاره می کند. «وقتی مشتری اومد بیرون شما برو داخل!»
نیلوفر روی صندلی می نشیند صدای کش دارِ زنی بلند می شود. روبه رویش نشسته؛ با ابروهای تتو شده و آرایشی غلیظ. بعد زن سکوت می کند و به حرف مخاطبش گوش می دهد. سر را با حالتی خاص تکان می دهد که یعنی بله! که یعنی درست می فرمائید! که یعنی با شما موافقم! نیلوفر فکر می کند تمام این حرکت ها اداست! سرتاپایش اداست! ادای آدم های متشخص... کس دیگری زیر این ابروهای تتو شده که ادعای باکلاسی دارند وجود دارد... زیر آن النگوهای طلای توی دست... با آن کفش های مارک فلان توی پا... نیلوفر فکر می کند از همه چیزش معلوم است از آن زن های تازه به دوران رسیده است که نمی داند باید چه کار کند. ناگهان زن سر را کج می کند و می گوید باید بِرفوشیدش! یا کِلیتِش رو عوض کنید! با همان صدای کش دار و نازک شده. همان موقع مژده از اتاق می­آید بیرون می گوید: «نفر بعدی کیه؟» نیلوفر که داخل می رود مژده به او می گوید که شالش را بردارد. و ادامه حرفش را با دختری که پایین موهایش را هفت رنگ کرده و روی شانه ها ریخته می گیرد. «آره خلاصه قسم و آیه که من نمی دونستم زن داره وگرنه باهاش وارد رابطه نمی شدم. سپیده هم در اومده که حالا که فهمیدی ولش کن. گفته خب با یادگاریش چی کار کنم. نگو کُره خر حامله ست ازش»
«یعنی تو این مدت سپیده هیچی نفهمیده! مگه می شه؟»
«چرا بدبخت همه ش می گفت. می گفت یک سره سرش تو اون گوشی وامونده ست»
«از اون وقتی که این اینترنت اومده شده بلای جون»
منشی سرش رو می آورد توی اتاق؛ «سهیلا مشتری­ت اومد»
مژده رو می کند به نیلوفر: «خب موهات رو ببینم نیلوفرجون»
سهیلا رو به منشی که: «اومدم...» رو به مژده که: «عکس دختره رو به من نشون دادها. چه عتیقه ای هم هست. من نمی دونم شوهرش مغز خر خورده؟!»
مژده که: «اون وخ سپیده به این خوشگلی، خاک بر سر شوهرش»
یکی سر را می آورد داخل اتاق: «خانم شما تتو می کنید؟» سهیلا رو به او که: «آره الان می آم.» و رو به مژده که: «یادم بنداز یه چیزی رو بهت بگم.»
نیلوفر آن قدر ذهنشش مشغول ماجرایی که شنیده است می شود که فراموش می کند برای چند روز بعد نوبت شینیون و آرایش صورت بگیرد.
***
این کارها را شبنم یاد نیلوفر داده است. می­گفت زن باید به غیر از زندگی به خودش هم برسد. اینها را قبل از ازدواجِ نیلوفر، وقتی خودش عقد بسته بود و یک سره به قول مادرش، سرخاب و سفیداب می مالید برای نیلوفر نسخه پیچی کرد. گفت: «مرد هزار جور شکل و شمایل بیرون از خونه می بینه و اگر بیاد توی خونه و زنش به جای ادکلن شنل و زارا، بوی پیاز داغ بده معلومه حواسش می ره جای دیگه... وقتی به جای خط چشمِ بالای چشم، از سگ دو زنی های توی هال و اتاق و حیاط، پایین چشم یه سیاهی بیفته، معلومه که شوهر حواسش می ره پی اون زنی که به خودش بیشتر می رسه نه به خونه زندگی ش...»
وقتی نیلوفر گفت مادرش اهل این حرف ها نبود و پدرش هم اصلاً مثل این مردی که او می گوید نیست، شبنم غرید: «خنگ! اَلآنا فرق می کنه. این دوره و زمونه دیر بجنبی شوهرت رو قاپیدن...» و هم زمان با گفتن این جمله انگشت های باز شده اش را جمع کرد و با دست های مشت شده ادامه که: «سفت می گیرن و دیگه پسش نمی دن»
خوب که توی دل نیلوفر هراس انداخت، چشم ها را جمع کرد و با صدای پایین ادامه داد: «فقط کافیه یه بار مزه این چیزها بره زیر زبون مردا. دیگه نمی شه جلوشون رو گرفت»
نیلوفر که داشت هم به حرف های شبنم گوش می داد، هم سِری خریدهای شبنم را نگاه می کرد، لباس زیر پاپیون­دار شبنم را پرت کرد سمت او: «برو بابا آدم رو می ترسونی!»
شبنم چشم­ها را کمی باز کرد و سر را یک وری: «شراره می گه!»
«کی به خواهرت اینارو گفته؟»
«خودش کشف کرده. بعد از چند سال البته»
و انگار بخواهد رازی را در میان بگذارد، کپه لباس های جلوش را کنار زد و خودش را سُراند کنار نیلوفر: «می گه همه مردا عوضی­اَن. حالا یکی کمتر که به چشم نمی آد، یکی بیشتر...»
«که خیلی به چشم می آد!»
«آره!» و سر تکان داد.
«اگه این جوری پس چرا شوهر کردی؟ اونم به این زودی!»
«پیشنهاد شراره ست. دید آدمای درست و حسابی هستن، گفت دانشگاه رو می خوام چی کار...» بعد لب را یک وری کرد: «... راستَم می گه. حالا خودش رفته مثلاً که چی؟ تو کل چار سالی که درس خوند، از توش در بیاری تنها چیزش این بوده که لای میوه ها و سبزیا پر از جک و جونورِ ذره بینیه. شراره هم اون قدر ولش کن هست که همه ش بچه هاش از همین چیزا اسهال استفراغ می گیرن. زودتر شوهر کرده بود، هم خرج دانشگاه نمی کرد هم الان بچه هاش به قول مامانم از آب و گل در اومده بودن»
نیلوفر کنار میز آرایش روی زانوها ایستاد و به سِری رژ لب های روی آن نگاه کرد.
«تازه خریدی؟»
«اوهوم... تازه شراره می گه مردا هر چی سنشون کمتر باشه و ازدواج کنن بهتره. می گه وقتی دیر زن می گیرن، رفتن کیف و کولشون رو کردن بعد اومدن سراغ سر و سامون گرفتن، ولی حالا...»
«چه همه شون رو هم از یه مارک گرفتی. اونم این قدر زیاد» و دو ور لب را داد پایین و یک ابرو را بالا.
شبنم جلو آئینه ایستاد و یکی از آنها را کشید روی لب ها و بعد دوتا لب را روی هم مالید و سرگرداند رو به نیلوفر:
«حالا می ری برای ثبت نام؟»
«آره»
«خر! چی دارم می گم من دو ساعته!»
«یاسین می خونی!» و خندید.
گر چه خودش را بی تفاوت نشان داد، ولی شب آن قدر ذهنش پی این چیزها رفت که خوابش نبرد. و فردا از فشار بی خوابی و هیجانی که معلوم نبود چطور درگیرش شده، مثل چند سال پیش حالش بد شد و تب کرد و هذیان گفت.
بعد از یک سال که از عروسی شبنم گذشت، به نیلوفر گفت می خواهد درسش را ادامه بدهد. گفت: «تمام همکارهای شوهرم درس خوونده هستن و نمی خوام اونا به چشمش بیان...» گفت: «همون یه مدرک با یه رشته بیخود هم داشته باشم که اسمش لیسانس باشه کافیه.»
شنید: «نمی تونی با همه رقابت کنی که. اینا لیسانس دارن پس فردا شاید یکی فوق داشته باشه یکی دکترا. بخوای همپای همه بری که نمی شه»
شبنم گفت: «تو نمی خوای اصلاح کنی؟ این جوری کسی نمی آد خواستگاریت­ها! فکر می کنن پسری الکی شال انداختی رو سرت»
نیلوفر جلو آئینه خودش را ورانداز کرد، نگاهی به صورتش انداخت و دید شبنم راست می گوید. انگار اخم هایش توی هم است. انگار سفیدی پوستش با این موهای ضخیم و مشکی رو به تیرگی دارد.
ابروها را برداشت صورتش را هم بند انداخت. مادرش که غرغر کرد شنید: «خسته شدم از بس پسرها متلک گفتن بهم. به خاطر پشت لبم بهم می گن حاج آقا!»
***
«وای مامانی چقدر خوشگل شدی!»
«راست می گه مامانی خیلی خوشگل شدی.»
سینا تلویزیون نگاه می کند، نیلوفر فکر می کند شاید این راهی باشد که بشود سر حرف را با سینا باز کرد. دلش برای او تنگ شده. فکر می کند او هم دلتنگِ حرف زدن با اوست. موهای رنگ شده اش را جلو آئینه مرتب می کند، نه به هزار امید، که به یک امید.
سینا هست، ولی انگار نیست. نیلوفر فکر می کند چه فایده وقتی حواسش نیست و نگاهش نیست. دستی بر شلال موهای روی شانه اش می کشد و آنها را پف می دهد. و به سمت سینا می رود که حواس را بیاورد و نگاه را.
نیلوفر نمی داند زندگی این گونه نیست. نمی داند که اگر حواس هم باشد و نگاه هم، وقتی که دل اینجا نباشد، هیچ کدام فایده ای ندارد.
بین او و تلویزیون می ایستد. شانه چپ را کمی بالا می دهد، سر را کمی مایل و چشم ها را جمع می کند: «بچه ها که پسندیدند. خوب شده؟»
سینا نگاه می کند. (و نگاه می آید) می گوید: «هوم؟» که یعنی چی شده؟
نیلوفر سرش را این طرف و آن طرف می کند:
«عَ زی زَم! موهام رو می گم. رنگ کردم. نسکافه ای»
و سینا سر را بالا و پایین می کند و دوباره می گوید: «هوم!» که یعنی فهمیدم (و حواس می آید)
می گوید: «خوشگل شدم یا نه؟»
شُل و وارفته می گوید: «اوهوم!» که یعنی خوشگل شده ای.
سینا فکر می کند که اصلاً موهای نیلوفر چه رنگی بود که حالا این رنگی کرده است؟
فکر می کند موی نسکافه ای و چشم روشن!
یعنی موهای روشن سایه الان چه رنگی است؟
نیلوفر ناامید می شود. فایده ندارد. باید به شیوه ای روان شناسانه عمل کند. شاید باید فکر کند که او یک زن ونوسی است و سینا هم برای خودش رفته توی غار! باید صبر کند تا سینا از توی غار بیرون بیاید. نیلوفر به کتاب مردان مریخیِ داخل قفسه کنار خانه شان نگاه می کند و خودش را دل داری می دهد. بعد فکر می کند چرا این کتاب را تا آخر نخواند؟ همین یک کتاب کافی بود؟ یعنی این کتاب ها دردی هم دوا می کنند؟ فکر می کند نویسنده کتاب نمی دانسته که بعضی غارها عمیق است و گاهی گمشده های سرگردانی توی آنها برای همیشه می­مانند.
گوشی سینا زنگ می خورد. گوشی را از کت سینا در می آورد و نگاهی به آن می اندازد و به سینا می دهد. سینا با اخم نگاهش می کند: «من گفتم گوشی رو بیار؟»
«خب حالا جواب بده وایستادی به دعوا؟»
می فهمد یا نمی فهمد؟
می فهمد.
نیلوفر تغییر رنگ چهره سینا را می فهمد. قرمز، زرد، سفید!
«سلام اشتباه گرفتید»
و تلفن...
خاموش!
نیلوفر چیزی را زود به دل نمی گیرد. ولی این بار، هم ناراحت شده، هم نگران. دل شوره ای به سراغش آمده و دلش نمی خواهد به آن چیزی که آن پشت های ذهنش خودنمایی کرده فکر کند، ولی نمی تواند.
بچه ها مثل همیشه زود می خوابند، ولی نیلوفر ذره ای خواب به چشم ندارد. سینا فکر می کند باید از دل نیلوفر در بیاورد. فکر می کند نباید در مورد گوشی با او آن طور برخورد می کرد. نه اینکه از دل شکستگی اش ناراحت باشد، نه. از اینکه نباید او را روی تماس هایش حساس کند. می رود با او سر شوخی باز کند و نیشگونی از بازویش می گیرد و قلقلکی به پهلویش می دهد و دست را می سراند پایین تر. ولی نیلوفر خمیازه ای می کشد می گوید: «من خیلی خسته ام می رم بخوابم» ولی خوب می داند که خواب، خیال آمدن به پشت پلک هایش را ندارد.
***

سایه می گوید: «خب دلخوری نداره من چه می دونستم که اون موقع رفته بودی خونه. فکر می کردم سر کاری هنوز» سینا سکوت می کند. «خودِت گفتی این مدت سرمون شلوغه و تا تنگ غروب تو شرکتیم»
«من دلخور نیستم سایه، اما...» و مکث می کند.
«اما چی؟»
«مگه قرار نشد دیگه زنگ نزنی؟»
«چرا، ولی...»
«ولی نداره. اگر زنِ من بفهمه؟ اگه شوهرت بو ببره؟»
«از کجا می فهمن؟»
«از کجا می فهمن؟!»
«من فقط زنگ زدم حالت رو بپرسم. دوست داشتم بدونم چه کار می کنی. فقط همین. توی این چند روز چند بار زنگ زدم، ولی هیچ دفعه ای نتونستیم درست با هم حرف بزنیم»
همین موقع پارسا لپ تاب به دست می آید توی اتاق. «باید بریم این زمین رو ببینیم» و محل زمین را روی نقشه نشان می دهد؛ و چندین بار با انگشت اشاره روی صفحه لپ­تابش می زند و می گوید اینجا!
سینا گوشی را می گذارد روی میز. «بسه داداش سوراخ کردی بدبخت رو.»
پارسا خنده ای معنا دار می کند که: «کاش هوای زندگی ت رو هم مثل این داشتی.»
سینا به لب هایش زبان می زند و لب پایینی را یک وری گاز می گیرد: «تو نمی خوای دست از سر من برداری؟»
«کاش همین جوری و به همین راحتی که به من می گی، به اون هم می گفتی که دست از سر زندگیت برداره.» سینا خیره نگاهش می کند. «... دیدم که داشتی با تلفن صحبت می کردی. فکر نکن که نمی فهمم. می دونم که دوباره سایه تماس گرفته...» سینا خیرگیِ نگاهش را روی میز می اندازد. «... هر وقت اون دست از سرت برداشت، من هم دست از سرت بر می دارم. کتت رو بردار باید بریم زمین رو از نزدیک ببینیم»
و ادامه که: «آقا! با تو هستم! چرا قدم آهسته می ری؟ دست بجنبون»
سینا با شوخی که: «ای بابا پیر شدم پارساجون! مشکلات زندگی ما رو از تر و فرزی انداخت.»
«از اولش هم نه قیافه داشتی نه تر و فرزی که حالا افتاده باشه. بگم مرده شور مشکلاتت رو ببرند یا نه؟ بگم؟»
سینا خودش را به آن راه می زند و هیچ نمی گوید.
پارسا که: «یه چیزی بگو. از بس کم حرف می زنی می ترسم برات غیبت رد کنند»
«آ! پس تو می ترسی که غیبت بخوری!!»
از آسانسور بیرون می آیند و به سمت ماشین پارسا می روند.
پارسا خم می شود کنار چرخ های ماشین و دوباره می ایستد. «ماشین من پنچر شده. باید با ماشین تو بریم.»
هنوز سوار ماشین نشده پارسا می گوید: «اصلاً اگه دلت نمیاد خودت بِهِش بگی و رابطه چندین و چند ساله ت رو تموم کنی، گوشی رو بده به من، من بهش می گم.»
«نمی شه.»
«چرا این قدر کار رو برای خودت مشکل می کنی آخه؟ آلیس هم توی سرزمین عجایب این قدر گیج نشده بود که تو سر این دو راهی این قدر پیچ­گیجه گرفتی و دنبال یک راه سوم می گردی.»
وارد خیابان که می شوند، سینا که: «دو راهی چیه! فقط صراط مستقیم. (و با سر به جلو اشاره می کند) فقط این خانم های نسبتاً گوگولی مگولی حواس آدم رو از اون صراط پرت می کنند توی این صراط. (و به پیاده رو اشاره می کند) حالا می گی چه کار کنم حاج آقا؟»
«خفه نشی یه وقت! دیگه حداقل از اینا چشاتو درویش کن! خیر سرت تو زن داری!»
«دیدی می ری کبابی تا خرخره می خوری و فکر می کنی دیگه جا نداری؟»
«خب؟!»
«بعدش اما می تونی یه لیوان نوشابه رو تا ته بدی پایین»
«که چی؟»
«اینا هم حکم همون نوشابه رو دارن!»
پارسا چشم ها را گشاد می کند و ابروها را می دهد بالا. «عجب غلطی کردم با تو رفاقت کردم! یادم باشه از این به بعد اگه خواستم غلط کنم درست غلط کنم!»
سینا که: «مگه خودت نبودی که گفتی به مادرت بگو سایه رو می خوای؟ حالا...»
«حالا فرق می کنه جفتتون زندگیِ...»
«این سایه همون سایه ست. چطور اون موقع دختر خوبی بود و...»
«این حرف مال اون موقع بود نه حالا. اون هم با این کارهاش!»
سینا که: «تو که اصلاً سایه رو ندیدی که این طور در موردش می گی»
«من ندیدمش، ولی کارهاش رو که دارم می بینم. کسی که عملش رو می بینم، با عملش هم قضاوت می کنم...» سینا فرمان را محکم می فشارد. «... الان تو زن داری، اونم شوهر داره...» سینا آئینه بغل را می پاید.
«... آخه این چه کاریه؟...» سینا با انگشت روی فرمان ضرب می گیرد. «... اون زمان ها قصدت ازدواج بود...» سینا پوست خشکیده لب را با دندان می جود. «... الان به هر دلیلی که شوهرش رو نمی خواد یا اگه می خواد و اون رفته دنبال دوست و رفیق، یا چه می دونم می گی معتاده، دلیلی نمی شه که خودش رو به تو بچسبونه و زندگی ِتو رو...» سینا سیگاری از داشبورد بر می دارد و به لب می گذارد.
همان موقع ماشین جلویی می زند روی ترمز؛ سینا هم. کیسه های هوا باز می شود.
***
قفسه سینه سینا درد گرفته. پارسا می گوید به خاطر فشار تصادف است، اما خود سینا خوب می داند از آن نیست. هر وقت عصبی می شود درد می ریزد توی سینه اش و با اینکه تپش قلب می گیرد، انگار قلبش به زحمت کار می کند. توی راه خانه به پارسا فکر می کند. به حرف هایش که عین حقیقت است. خیال مادر که می آید ناخودآگاه سری به روزهای گذشته تکان می دهد. به نیلوفر فکر می کند. انگار او با لبی خندان و مرواریدهای درخشان و سری کج و موهایی که مثل آبشار روی شانه هایش ریخته، پیش می آید و نمی گذارد سینا آنچه را می خواهد ببیند. خیال سایه که می آید همه را می راند... خیلی دور. و آخری می ماند. نزدیک... خیلی نزدیک... و جا خشک می کند؛ و خاطره ها را می آورد:
پارسا اصرار کرد سینا باید با هر کس که می خواهد ازدواج کند. گفت: «نگذار مادرت این قدر روی زندگیت مسلط باشه»
سینا گفت: «مادرِ من با مادر تو فرق می کنه»
و شنید: «قضیه اینه که تو یاد گرفتی وقتی زور بهت می گن خیلی ببخشیدها عین بُز فقط نگاه کنی» بعد چهار انگشت دست را به هم چسباند و توی هوا تکان تکان داد که: «... خب مرد عاقل! چرا حرفت رو به مادرت نمی گی. اگه فکر می کنند که شعور و آمادگی زندگی مشترک با کسی رو داری، پس باید اون قدر باشه که بتونی جفتت رو خودت پیدا کنی. اگه هم فکر می کنند که شعورت به این نمی رسه که انتخاب کنی، پس...»
«پس بیخود می کنند برام آستین بالا بزنند؟ ها؟»
«خب، راستش یه چیزی تو این مایه ها! با یک کلمه محترمانه تر البته! همین­ها رو بهِشون بگو»
«اینا رو تو راحت می گی. من نمی تونم...»
و این حرف ها و خاطره ها می­پیچد و اعصابش را بیشتر به هم می ریزد.
توی خانه نشسته، ولی انگار آنجا نیست. چرا یک باره این طور می شود؟ به نیلوفر می گوید که خسته است؛ که باید استراحت کند، اما خواب به چشم هایش نمی آید. گاهی راه می رود. گاهی می نشیند. عصبی می شود. آرام می گیرد. بلند می شود. راه می رود. می نشیند. نیلوفر که در اتاق را باز می کند روی تخت دراز کشیده است. چشم ها را می بندد و خودش را به خواب می زند. نیلوفر که می رود بیرون، صدای هیس­هیس گفتن او را می شنود. نمی داند که شوهرش خواب نیست.
سرش درد گرفته و فکر می کند قفسه سینه اش در حال انفجار است.
«لعنت به این دردهای بی درمان. لعنت به این دکترها که فقط می گویند از اعصاب است. لعنت به من. لعنت به این خاطره های مسخره... چرا این دردها با مسکن خوب نمی شود...»
نیلوفر می آید داخل اتاق. «نگذاشتند بخوابی؟»
«مهم نیست»
چشم های پف کرده سینا را که می بیند می گوید: «دوباره سردرد شدی؟»
«نه، سینه م بیشتر اذیتم می کنه» و کاغذ و خودکاری از کشوی کنار تخت بیرون می آورد تا به عادت همیشه که عقده هایش را توی دفترها خالی می کرد و دفتری سیاه شده از گلایه هایش از مادر را توی سطل می انداخت، چیزی بنویسد. شاید این بار هم این نوشتن­ها افاقه کند.
نیلوفر سر کج می کند: «تو این حال و اوضاعِت هم به فکر حساب و کتاب شرکتی؟»
سینا می گوید: «یه وقت یادم می ره. باید بنویسم.» و دستش را می گذارد روی قفسه سینه.
نیلوفر سریع می رود کنارش: «چی شد؟ بهت می گم بریم دکتر گوش نمی دی!»
سینا سر را چپ و راست می کند. «خوب می شم. اینو بنویسم دراز می کشم، دردم کمتر می شه». نیلوفر می گوید تا بچه ها سرگرم دیدن سی دی هستند و سر و صدایی ندارند زودتر بخوابد.
کاغذ سیاه می شود. زیر لب نوشته اش را نجوا می کند.
«گفته بودم که می خواهمش. همان موقع که مادر داشت آشپزی می کرد. تقریباً همه خانواده ام می دانستند. مادر دستش را سوزاند و بلند بلند شروع به غر زدن کرد. همه فهمیدند.
گرچه خودشان را به ظاهر با یک چیزی سرگرم کرده بودند. آن روز سامان هم خانه ما بود. البته بدون شیرین. یکی شان کله اش را کرده بود توی کتاب. یکی دیگر برای صدای تلویزیون سر تکان می داد، و پدر پشت دیوار کوتاه آشپزخانه بود و مثل بیشتر اوقات هیچ نمی­گفت.
می خواستمش، ولی نگذاشت. هر چه کردم نگذاشت. گفت به ما نمی خورند. ایل و تبارشان برای جای دیگر است. هیچ چیزمان به هم نمی آید. شاید علم غیب داشت که ندیده این همه چیز را فهمیده بود. فایده نداشت. فقط می گفت نه. نمی شود... نگذاشت. او نگذاشت... مادرم را می گویم.»
بعد کاغذ را از دفتر جدا می کند. روی صفحه اول فقط می نویسد مادرم نگذاشت. بعد یک ضربدر بزرگ روی اسم مادر می کشد. بالایش می نویسد او. و روی تمام نوشته هایش را خط می کشد.
بعد به پارسا فکر می کند؛ به حرف هایش. شروع می کند با خودش حرف زدن. انگار پارسا روبه­رویش ایستاده.
«اگه من حق انتخاب دارم چرا زندگی م الان اونی نیست که دوست داشتم باشه؟ اگه حق انتخاب ندارم پس چرا اون چیزی رو که دوست دارم جلو راهم گذاشت تا من حسرت نداشتنش رو ببرم؟ این خدای تو چی از جون من می خواد پارسا؟!»
ناگهان صدای گوشی اش بلند می شود. هراسان کمر را صاف می کند. نیلوفر گوشی به دست وارد اتاق می شود و نگاهی به صفحه آن می اندازد. می گوید: «هر وقت حال نداری گوشی رو بی صدا کن تا این طور یه دفعه از خواب بیدارت نکنه.»
نمی داند پریشانی سینا به خاطر شنیدن صدای تلفن نیست، شماره را می بیند نفس حبس شده­اش را بیرون می دهد و دستش را آرام روی پایش می گذارد. شماره سایه نیست.
***
کف دست را روی زمین گذاشت و دستش را حایل بدن کرد. خیره شد روی گل های فرش و با انگشت اشاره دست دیگر، طرح فرش را برای خودش نقش زد: باید دوباره بگویم... باید دوباره بگویم...
پدرش اخبار گوش می­داد: «و اینک خبری که هم اکنون به دست ما رسید...» سوگل با دهان باز آدامس می جَوید؛ ملچ ملچ ملچ تق! مادر بافتنی می بافت و زیر چشمی او را می پایید، و تلویزیون را، و شوهرش را، و سوگل را. و زیر لب می گفت: «زیر، زیر، رو، ولش کن، ژُته» دوباره از نو نگاهی می کرد به اطراف: سینا، تلویزیون، شوهرش، سوگل. یک دفعه بلند گفت: «ایکبیریِ عنتر!» همه نگاهش کردند، خیره. چشم ها را تا مرز پاره شدن باز کرد، لب را یک­وری، و رو به سینا گفت: «دختره بی چشم رو! دو رج را اشتباه بافتم»
سینا پیش خود گفت حتماً فکر مرا خوانده که می خواستم چه چیز بگویم.
مادرش فقط از دست او عصبانی نبود. سامان هم مدتی می شد که زنگ نزده بود. مادر توقع داشت حداقل یک روز در میان زنگ بزند تا گزارش همه چیز را داشته باشد. اما همین که خبری از سامان نمی شد انگار مخدری را از او گرفته باشند، پریشان و عصبی بود و با همه چپ می شد و هیچ دیواری کوتاه تر از دیوار سینا پیدا نمی کرد.
سینا شهامت به خرج داد: «ولی من این دختر رو می خوام»
مادر محکم میل و کاموا را پرت کرد روی زمین و رو به سینا گفت: «همینم مونده که تو مهمونیا بیاد برام با اون لهجه شلم شورباش صحبت کنه...» و رو به شوهرش: «... اون وقت همه بشینن پشت سرم بگن شوکت عروس شهرستونی گرفته»
پدرش اما حرف مادر را بی پاسخ نگذاشت و گفت: «شهرستانیه که شهرستانی باشه خانم. این تفاخرهای مسخره رو بذار کنار»
سینا خوب می دانست مادر چه فخرفروشی هایی به خانواده پدر دارد و چه جور آنها را شهرستانی خطاب می کند.
یک دفعه مادر به پدر غرید که: «تو اگه خیلی دوست داری خودت برو براش خواستگاری! (و با سر اشاره کرد به سینا) می گه ننه ش هم اومده»
پدر گفت:«قضیه اینه که من با زن جماعت وارد معامله نمی شم. اگه بابای دختره بود می رفتم. حالا که فعلاً می­گید نیست.» و دوباره سر برگرداند رو به تلویزیون.
سینا فکر کرد آنها نه در مورد خواستگاری از یک دختر، که انگار در مورد یک بار کامیون صحبت می کنند. همان موقع صدای ماشین سبزی فروشی داخل کوچه هم بلند شد. فکر کرد شاید هم برای یک نیسان­ بار سبزی. بی راه هم فکر نکرده بود. چون کارهای سایه بعد از ازدواجش بویناک شده بود. بوی سبزیِ گندیده... بوی علف های هرز لزج شده.
سینا رو کرد به مادرش: «یعنی من باید زندگی م رو با حرف مردم تنظیم کنم؟»
مادر که: «نه خیر! کی گفته؟ شما زندگیت رو با حرف من تنظیم می کنی!»
سینا با کمی لرزش صدا که: «یعنی هر سازی زدید من باید باهاش برقصم؟»
مادر با نیشخند که: «دقیقاً»
و سازی که مادر برایش زد خارج بود. و رقص سینا جز حرکاتی مضحک و جهیدن­هایی قورباغه وار چیز دیگری نبود. اینها را سال ها بعد فهمید.
***
دوباره از مدرسه غیرانتفاعی زنگ زده اند. نه یک بار و دو بار، که چندین بار. از سینا خواسته اند که دوباره به آنجا سر بزند. کنار دیوار مدرسه چندین چاه حفر شده. عمیق. مدیر مدرسه اما می ترسد. چشم هایش پف کرده است. می گوید: «دیشب تا صبح نخوابیدم» مدرسه را دو روز تعطیل کرده بودند. می ترسیدند دیوارها فرو بریزد. دو تا مادر نگران به سوی سینا می آیند. انگار قصد دارند با او حرف بزنند؛ و با مدیر هم. چشمشان به چاه ها که می افتد از حرف زدن پشیمان می شوند. دست بچه هاشان را محکم تر از پیش می گیرند و به سمتی غیر از سمت مدرسه می­روند. روزه شک­دار که گرفتن ندارد. مدیر ساکت شده؛ سینا می خواهد به مادرها بگوید این کار از گودبرداری بهتر است که فکر می کند فایده ای ندارد و نمی گوید. پارسا هم می رسد. اول فقط نگاه می کنند. بعد به مدیر می گوید: «اتفاقی نمی فته، ولی همون بهتر که همه جوانب رو در نظر بگیریم و احتیاط کنیم»
مدیر که: «مدرسه رو که نمی شه همه ش تعطیل کرد»
پارسا که: «می دونم آقا، می دونم! به خاطر شما ما چندین میلیون بیشتر هزینه کردیم و باور کنید تمام تلاشمون رو می کنیم تا دو سه روز دیگه به امید خدا تموم بشه. توی چاه ها رو که بتون ریزی کنیم و...» که صدای تلفن سینا بلند می شود. شماره را که می بیند، بردارم؟... برندارم؟... بر می دارم! سلام... و به سمت ساختمان مدرسه حرکت می کند. و به دیواری که مدیر بیم ریختن آن­ را دارد تکیه می دهد. جایی که کنارش چندین چاه عمیق حفر شده.
صحبت هایش که تمام می شود به پارسا و یکی از مهندس ها نگاهی می اندازد. مشغول صحبت هستند. طول خیابان را کمی پایین می رود. انگار دلش نمی خواهد عضوی از دنیای آنها باشد. حواسش پی چیز دیگری است. نمی تواند با خودش کنار بیاید. نه با کارهایش، نه با تصمیم هایش. افکاری دور سرش می چرخد: چرا زنگ می زند؟... خب می گوید می خواهم حالت را بپرسم... هر چند ماه یک بار به یاد من می افتد... فقط حالم را می پرسد... مگر اشکالی دارد؟ چرا پارسا می گوید نباید؟... چرا نیلوفر بفهمد بد می شود؟... نه! فقط یک احوال­پرسی ساده است، همین... اگر فقط همین است چرا مضطرب می شوم؟... چرا احساس شومی دور سرم پرسه می زند؟... چرا سایه گوش به حرف نمی دهد؟... اگر شوهرش بفهمد؟... اگر نیلوفر بفهمد؟ اگر...
اگر...
اگر...
اصلاً مگر فرقی هم می کند؟ اگر زنگ هم نزند انگار زده است. وقتی که من هر روز خاطره هایم را دوره می کنم و می رسم به جایی که او زنگ زده و حالم را پرسیده است، انگار که با او هستم... حالا گیرم چند ماهی یک بار، به قدر یک هفته پیله می کند و زنگ می زند. وقتی من به یاد او هستم انگار که او هر روز زنگ می زند. پس زنگ زدن یا نزدنش فرقی نمی کند. اشکالی دارد؟ نه!... اشکالی ندارد. نمی دانم، شاید! چرا اشکال داشته باشد؟ نه! ندارد! اصلاً باید یک خط دیگر بگیرم. این منطقی ترین فکر است.
***
پارسا می گوید: «چرا دست زن و بچه ت رو نمی گیری بری باغ پدرزنت؟ شاید واقعاً این درد سینه برای اعصابت باشه و این طوری آروم تر بشی»
سینا فکر می کند که فکر بدی هم نیست و آخر هفته نشده راهی می شوند. پدر و مادر نیلوفر هم دو روز بعد می آیند پیش آنها. سینا شوق و ذوق بچه ها را که می بیند می گوید خوش به حالشان چقدر پر شر و شورند. کاش من هم مثل آنها بودم. بعد نهال های توی صندوق عقب را می آورد بیرون و می رود کنار باغ پای دیوار بکارد. نیلوفر می گوید: «این موقع سال مگه وقت کاشتنِ درخته؟!» سینا هیچ نمی گوید. «حالا نهالِ چه درختیه؟» سینا نگاهش می کند. هرچه فکر می کند به خاطر نمی آورد. می گوید: «اسمش! چرا یادم رفت؟! نمی دونم... فقط می دونم خیلی زود رشد می کنه. همیشه هم میشه کاشتش»
نیلوفر می رود و سینا روی صندلی راحتی توی مهتابی می نشیند. عطر گل ها همه جا را پر کرده و احساس می کند به آرامشی عمیق رسیده است و با صدای نسیم ترانه ای را زیر لب زمزمه می کند. نور خورشید گاهی پشت شاخه ها پنهان می شود، ولی باز دوباره می آید و چشم هایش را اذیت می کند. پلک ها را می بندد و به صدای دلنشین برگ ها که با باد تکان می خورند گوش می کند، اما آنها انگار با نشاطِ نور در ستیز باشند بالاخره غالب می شوند و نمی گذارند آفتاب به چهره سینا برسد.
نیلوفر می آید و می گوید: «به به! چه سایه گرفتی!» سینا چشم ها را باز می کند، اما نیلوفر آن جمله را گفته و رفته داخل خانه. لبخندی روی لبانش می نشیند و زمزمه می کند دوش سایه گرفته ام! و خیال سایه باز می آید. باد با درخت ها غوغایی به پا می کند. و ابرها هم در جشن­شان دعوت می شوند. یک دفعه همه چیز به هم می پیچد. گل ها روی زمین خمیده می شوند. درخت ها انگار توان ایستادن ندارند. ناگهان رگباری وحشتناک با گرد و خاکی که به طوفان می ماند به سر و صورت سینا می خورد. همه به سرعت می روند داخل خانه، ولی سینا همچنان روی صندلی نشسته و چشم ها را بسته. نیلوفر به شیشه پنجره می کوبد و با دست اشاره می کند «بیا داخل» سینا اما بی تفاوت به حرف او، دوباره چشم ها را می بندد. نیلوفر در را باز می کند و می گوید «بیا داخل سر و کله ت به هم می­پیچه ها!» اما سینا چیزی نمی شنود.
بچه ها غصه دار شده اند که نمی توانند بروند داخل باغ و بازی کنند. پدربزرگ به آنها قول می دهد که تا عصر هوا بهتر می شود و حتماً به بازی کردن می رسند. آنها که ناباورانه نگاهش می کنند، ادامه می دهد: «هیچ وقت هوایِ این جوری بیشتر از نیم ساعت طول نمی کشه. زود تموم می شه. غصه نخورید» و راست می گوید. باد و خاک و باران با همان سرعتی که می آیند، با همان سرعت هم می روند؛ و عصر انگار نه انگار که در آسمان خبری بوده، اما در عوض روی زمین همه چیز به هم پیچیده. چند شاخه ای شکسته و میوه هایی که ریخته و گل هایی که پرپر شده. بچه ها اما این چیزها را نمی بینند. مشغول بازی هستند و دویدن. بهار به گلی که جان سالم به در برده می رسد و در دم، آن را می چیند و شروع می کند به پرپر کردنش.
نیلوفر می گوید: «چرا گل بیچاره رو پرپر می کنی؟»
«غصه نخور مامان، بابا بزرگ برام تو گلدون یه گل کاشته تا ببریم خونه»
«تو که گل داشتی چرا این گل رو کندی؟»
بهار با ناز که: «چون خوشگل بود مامانی»
باران هم سر می رسد و می گوید:
«مامانی گل منم خوشگله؟»
«تو دیگه مثل بهار اون رو پرپر نکن مامان جون»
سینا آرام که: «بذار بچه بازی ش رو بکنه. اینکه تا نیم ساعت دیگه پژمرده می شه»
باران که حرف سینا را می شنود می گوید: «مامانی چرا پژمرده می شه؟»
«چون ریشه نداره که از توی زمین آب بخوره»
«مامانی گلی که بابابزرگ داده ریشه داره؟»
«آره، اون ریشه هاش تو خاکه»
«اگه اینو نکَنده بودم ریشه داشت؟»
«آره عزیزم»
«پس چرا حالا ریشه نداره؟»
سینا به کمک نیلوفر می آید و می گوید: «چون تو اون رو کندی به خاطر همین ریشه نداره. ریشه هاش تو خاک مونده.»
«چرا ریشه هاش به گُل هاش نچسبیده؟»
«چون ریشه هاش زیر خاک هستند دیگه. وقتی اون رو کندی، ریشه هاش اونجا موندن»
«یعنی الان ریشه نداره؟»
نیلوفر خنده اش می گیرد. سینا هم.
«نه نداره مامان جون»
«پس من پرپرش می کنم. حقشه که پرپر بشه!» و باقیِ گلبرگ های گل را می کَنَد و می دود به سمت بهار. اما بهار با چشم های پر از اشک به سمت نیلوفر می آید. «مامانی دستم خون افتاد»
مادربزرگ که: «بیا اینجا ببینم عزیزکم»
«اون گُله اون قد محکم چسبیده بود مامان جون. دستم رو این جوری کرد...» و به زخم دست اشاره می کند و به هق هق می افتد.
پدر بزرگ که با بچه خرگوشی می آید، هم گل ها فراموش می شود، هم خارهایش، و هم زخمی که روی دست بهار است.
بچه ها مشغول ناز و نوازش خرگوشند و معلوم نیست پدر نیلوفر از چه چیز برایشان تعریف می کند. سینا یاد جوجه تیغی کوچکی می افتد که پدربزرگش کنار جاده پیدا کرده بود. و فکر می کند که چه زود گذشت. آن سال قرار بود بروند شمال که پدربزرگ­ روزِ قبل از رفتنشان از روستا آمد و گفت می خواهد چند روزی بماند. گفت گاو و گوسفندها را به کارگرشان سپرده و باغ را هم اجاره داده. از همان موقع هم اخم های مادر رفت توی هم. وقتی از دهان سامان پرید که می خواهند بروند شمال، مادر از ترس اینکه مبادا پدرشوهرش با آنها راهی شود، چنان نیشگونی از او گرفت که دل سامان ضعف رفت و یکی دو هفته ای طول کشید که جای سیاهی نیشگون برود. پدر بزرگ که فهمید، گفت می رود خانه پسر دیگرش، اما پدر قبول نکرد و بدون نگاه به اخم و خط و نشان های مادر که از توی آشپزخانه برای پدر می­کشید ـ و پدر می دید و پدر بزرگ پشت به آن بود ـ گفت: «جا که داریم، شما رو هم با خودمون می بریم» این شاید تنها خاطره ای است که سینا از نافرمانی پدرش دارد. سوگل با اینکه کوچک بود، می دانست نباید از آمدن پدربزرگ به این مسافرت ذوق کند. می دانست باید طرف مامان باشد و اخم­های او هم رفت توی هم. ولی معلوم بود ته دلش خوشحال است.
پدربزرگ جلو ماشین نشست و مادر مجبور شد عقب بنشیند و آن قدر برای بچه­ها غرغر کرد که آخر سر پدربزرگ از مادر معذرت خواهی کرد که جایشان را تنگ کرده. و مادر در جواب چیزی نگفت. و پدر گفت این حرف ها چیست و سعی کرد از داخل آئینه چشمش به چشم های زنش نیفتد.
فکر می کند چقدر آن سال با تمام ادا و اطوارهای مادرش به آنها خوش گذشت. از جاده چالوس رفتند و بچه ها دلشان می خواست هرجا آبشاری، تونلی، رودخانه ای، فال گردویی دیدند بایستند؛ و مادر پشت سر هم غر می زد که اگر این جور پیش بروند شب هم نمی رسند. و پدر سر هر کدام از توقف ها بهانه می آورد که ماشین جوش آورده و باید کمی صبر کنند تا بچه ها با ذوق زیر قطره های آب که از برخورد آبشار روی سنگ ها پشنگه می زد بروند... که فال گردو بخورند... که کمی توی آب رودخانه بازی کنند؛ و همان جا بود که پدر بزرگ آن جوجه تیغی را پیدا کرد. آنها هم چقدر ذوق کردند و سوگل بیشتر. و شاید از ذوق سوگل بود که مادر کمی اخم و تخم هایش کمتر شد؛ گر چه تا آخر سفر همراهش بود. و یادش می آید که چقدر پدرش از این سفر یاد می کند. از اینکه چقدر به آنها خوش گذشت و مادرش که فقط سکوت می کند و خودش را به آن راه می زند.
نیلوفر می گوید: «حواست کجاست؟... سینا سر بر می گرداند. نیلوفر ادامه که: «... می گم دیدی چه بلایی سر درختایی که کاشتی اومده؟»
***

کنار حیاط پر است از درختانی که سایه­هاشان مثل تابوت سیاهی کشیده شده تا پای دیوار خانه و آن سوی دیوار ـ از خیابان ـ درختی خمیده رو به حیاط، و پنجه شاخه ها دیوار را می خراشد. و بار درخت به میوه نمی ماند؛ پنداری تکه های گوشت فاسد آویخته رو به سایه دیوار، که سایه نیست، قعر تاریکی ست. و انگار چشمی به انتظار شکار در آنجا برق می زند. بعد ناگهان صدای ضجه می آید و یک باره، همه چیز در سکوت بلعیده می شود. و می بیند تکه هایی شبیه به لاشه آدمیان رها می­شود روی شاخه های درخت؛ که لاشه نیست انگار نفس می کشد.
درختان باغچه ـ همان ها که پدربزرگش روزی کاشته بود ـ گویی به رازی دردناک پی برده باشند، سر فرود می آورند و گل ها ساقه شان کج می شود. پرنده ها به امید دانه، خاک ها را می جورند. آن سوتر مادرش که هیچ از این ماجرا نمی­بیند و نمی شنود در حال گفتگو با کس دیگر است. با چه کسی؟ نمی داند. کس دیگر پشت به خورشید ایستاده و شعاع نور نمی گذارد سینا چهره اش را ببیند.
ناگهان پارسا هم از دور پیدا می شود. سینا می خواهد چیزی بگوید، اما آن قدر تشنه است که زبانش به سقف دهان، به دندان ها، به لب ها می چسبد و تکان نمی خورد. می خواهد از جوی آبی که پای دیوار از کنار درخت های غریب می گذرد بنوشد. «تلخ است!» پارسا این را می گوید و به ریشه های از خاک بیرون آمده درخت ها اشاره می کند. بعد نزدیک تر می آید و کوزه ای سفالین به دست سینا می دهد: «بنوش، عطشت می افتد.»
همان لحظه خورشید هم فروتر می رود و او ـ کس دیگر ـ سایه اش کش می آید، دراز می شود و می افتد کنار پای سینا و کمی بعد، بالاتر تا زانوها. دمادم غروب است ولی، تمام وجود سینا از چیزی می سوزد. کوزه را که می گیرد خنکای آن به دست ها می رسد و تمام بدنش را می پوشاند. اما به سمت سایه که بر می گردد ناخودآگاه کوزه از دستش رها می شود، می افتد درون دره ای که کنار دیوار خانه به جای درخت ها، انگار با دستی مرموز به یک باره ایجاد شده و از پژواک صدای کوزه در انتهای دره از خواب می پرد. همان موقع نیلوفر در را باز می کند:
«نمی خوای بیدار شی؟ صبحانه آماده س!»
روی تخت می نشیند. پاهایش قدرت بلند شدن ندارد. سرش کمی گیج می رود. بالاخره بلند می شود و از روی میز دوتا حبه قند می گذارد توی دهانش. از صدای نیلوفر که بچه ها را برای رفتن صدا می زند تازه یادش می افتد قرار است با پدربزرگ شان به باغ بروند. بهار و باران سریع از خواب بیدار می­شوند و با هیجان به سمت آشپزخانه می روند. عجله برای رفتن، به کرختی بعد از خواب غلبه می کند و صبحانه را خورده نخورده راهی می شود. هنوز از در بیرون نرفته صدای گوشی همراهش بلند می شود. «دوباره دیوونه شده این دختر! مثلاً قول داده بود!» اما این دختر نیست! پارساست. می­گوید امروز به خاطر کارهای محضری دیرتر به شرکت می رود.
سینا به جای او می رود سرِ زمینی که تازگی ها کارهای اداریِ ساخت و سازش را کرده اند. زمین کنار یک مدرسه غیرانتفاعی است و مدیرش خواسته در مورد گودبرداری تجدیدنظر کنند. تا سینا می خواهد با وکیلشان که او هم آنجاست حرف بزند، می شنود: «بفرمائید این هم یکی دیگه از والدین!»
مادر یکی از بچه ها می گوید: «ببخشید آقا! اینجا کِی قراره گودبرداری بشه؟»
وکیل نگاه معناداری به سینا می کند. سینا هیچ نمی گوید. کارگری که کمی آن سوتر از آنها ایستاده می گوید: «خانم نگران نباش! همیشه مهندس بالای سر کارها هست.»
«خدا کنه. از روزی که ساختمون قدیمی رو خراب کردند و مدیر گفت می خوان گودبرداری کنند هر شب خوابِ آوار رو می بینم.»
وکیل می گوید: «خانم این همه گودبرداری می شه. مگه قراره با هر گودبرداری خونه های اطرافش خراب بشه؟»
زن اما سریع پاسخ می دهد: «آقا شما حوادث نمی خونید؟!»
مادری دیگر از آن سوی خیابان می آید این طرف. وکیل زیرچشمی او را می پاید. «این هم یکی دیگه!»
سینا به او توجه نمی کند. بلند رو به دو سه نفری که کمی آن طرف تر بحث می کنند، می گوید: «چوبی نه! فولادی.» یکی دیگر که «مهندس جان چوبی کفایت...» که سینا نمی گذارد حرفش تمام شود. «گفتم فولادی!»
چندتایی دیگر دور هم جمع می شوند:
«خرجتون بیشتر...»
«... آره از همون ها دیگه...»
«پایه فلزی...»
«... اعتماد کرد...»
«... همون دیگه خانم. چاه می کَنیم... خیالتون راحت...»
و سینا در آن همهمه، صدای تلفنش را نمی شنود.
پارسا را که می بیند، می خواهد چند و چون کارهایش را بگوید: «سایه! زمین رو دیدم...» و خودش برای خودش سر تکان می دهد و لب به دندان می گیرد.
پارسا که: «همین دیگه! فکر کن این طوری به خانمت به جای نیلوفر بگی سایه!... محمدی پیش پای تو اینجا بود. باید پایه فلزی بزنیم. برای سی چهل تومان نمی شه خطر کرد.»
سینا سر تکان می دهد. نه برای تایید حرف پارسا. به اینکه حواسش باشد نیلوفر را سایه صدا نزند.
***
یکی از ظرف های غذایی را که نیلوفر آماده کرده از یخچال بیرون می آورد و داخل مایکروفر می گذارد. فکر می کند که چه خوب! امشب بچه ها برمی گردند. این دو روزه چقدر نبودنشان به چشم آمده... مهربانی های بهار... شیرین زبانی های باران... و لبخندی روی لبانش می نشیند. صدای تلفن همراهش بلند می شود. شماره را که می بیند کف دستش را می گذارد روی پیشانی و دست را تا روی موها سُر می دهد. بعد توی موهای کم پشت شده اش چنگی می زند و سر را به این سو و آن سو می برد. هنوز صدای زنگ بلند است. روی مبل می نشیند و چشم ها را می بندد. صدای زنگ قطع می شود. اما تا سرش را به پشتی مبل ها تکیه می دهد و می خواهد نفس سنگینش را آزاد کند، دوباره صدای تلفن بلند می شود. گوشی را توی دست، و دندان ها را روی هم فشار می دهد. نه به خاطر کسی که پشت خط است، بلکه به خاطرِ مادرش...
انگار میل به خوردن غذا ندارد. نصفه و نیمه رهایش می کند و روی کاناپه ولو می شود و چشم ها را می بندد و از خستگی خوابش می برد.
با شنیدن سر و صدایی بیدار می شود؛ اول نمی داند کجاست و چه موقع است. بعد، از پشت پنجره نگاه می کند و می بیند بهار و باران با لی لی کردن، مسیر کوتاه بین در حیاط تا سرویس پله ها را طی می کنند. تا از پشت پنجره کنار بیاید، درِ ورودی باز می شود و دخترها می دوند به سمت پدرشان. نیلوفر هم وارد خانه می شود و با خنده هایی که ردیف دندان های سفیدش را نمایان می کند، سرش را تکان می دهد و با دست به دخترها اشاره می کند. «اینا منو کشتند از بس بابا، بابا کردند (و رو به دخترها) این هم باباتون. (و دوباره رو به سینا) سلام!»
سینا بهار و باران را در آغوش می گیرد. نمی خواهد نیلوفر بداند که دلش برای او هم تنگ شده، یا می خواهد و تلفن های این چند روز سایه فکرش را مشغول کرده. اما نگاه منتظر نیلوفر را که می بیند، تازه می فهمد که نمی شود نگفت دلم تنگ شده است. و چنان با اشاره ابرو زیر گوشش می گوید: «نوبت شما هم می رسه» که نیلوفر خنده اش می گیرد. لبخندی که مثل صدفی پر از مروارید های سفید زیباست.
نیلوفر فرز است. تا چشم به هم بزنی یک خانه بازارِ شامی را تبدیل می کند به یک مجتمع تجاری شیک و تمیز. نرسیده، لباس های چرک را توی حمام می اندازد، تمیزها را توی کمد می گذارد و سریع بچه ها را می برد تا دوش بگیرند.
وقتی می خواهد میوه هایی را که از باغ آورده اند توی یخچال بگذارد، می گوید:«ممممممم! آفرین همه غذاهارو هم که خوردی. البته جز این بادمجون ها. خوشم اومد! اهل تنها بیرون رفتن هم نیستی، همه چیزت با ما می چسبه. مثل همیشه!» و مثل همیشه را چنان با اطمینان می گوید که سینا سعی می کند آن را نشنیده بگیرد. در عوض می گوید:«چای می خوری دم کنم؟»
نیلوفر جواب می دهد:«چای دم کرده م. دم هَم کشیده. همین الان میارم.» و سینا فکر می کند چقدر خوب است که به قول مادرش زنش زنیَّتی دارد و تر و فرز است.
گوشی اش زنگ می خورد. به سمت گوشی می رود. «یعنی سایه است؟» شماره را می بیند. پارساست. می گوید دستش اشتباهی خورده و شماره او را گرفته.
***
سابقه دوستی سینا و پارسا به روز اولی که وارد خوابگاه شدند بر می گردد. یک ترم نگذشته، آن قدر صمیمی شدند که تمام جیک و بوک زندگی همدیگر را می دانستند؛ گرچه گاهی عقایدشان مخالف یکدیگر بود. جفتشان یک رشته می خواندند و به همین خاطر از همان زمان برای آینده شان طرح و نقشه می ریختند. اینکه سرمایه اولیه کارشان را پدر پارسا بدهد و آنها بعد از روبه راه شدن کارهاشان پول او را پس بدهند. و اتفاقاً همین هم شد. سینا خوب می دانست که پارسا هرچه بگوید خانواده اش «نه» توی کارش نمی آورند؛ گرچه کارهای پارسا همه روی حساب و کتاب بود. اما به هر حال پسر یکدانه خانه بود و همه چیز برایش مهیا. سینا اما حوصله خانه خودشان را نداشت. مادرش یک سره، یا غر می زد یا دستور می داد. او هم در عوض بیشتر وقتش را با پارسا می گذراند. درست همان زمان که برادرش درگیر ازدواج بود، همان اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد. یک روز تعطیلات تابستان که آمده بود تهران، تلفن زنگ زد. پاسخ که داد، اول فقط صدای سکوت بود. بعد صدایی لطیف از آن سو شنید. صدا برایش آن قدر زیبا بود که با همان بار اول عاشق صدا شد. هر روز کارشان همین بود. تلفنی با هم صحبت می کردند. فکر می کرد این یکی هم مثل قبلی ها، چند روزی هوایش توی سرش می پیچد و بعد رهایش می کند. نمی دانست که این هوا جا خشک می کند، قد می کشد، ریشه می دواند، آن هم عمیق.
به پارسا که قضیه را گفت، پارسا زد زیر خنده: «شُعرای قدیم به اشتباه گفتند این دنیا رباطِ دو درِه. باید اون رو به قلب تو و امثال تو نسبت می دادند»
سینا گیج نگاهش کرد و گفت: «یعنی چی؟»
«بی خیال. بلند شو جمع کن خودت رو. ما رو هم بلا تکلیف گذاشتی نمی دونیم رفیقمون چه کاره ست!»
سینا با سر، اشاره به چای روی میز کرد و گفت: «بخور سرد می شه از دهن میفته» و گوشی را برداشت و شماره ای را گرفت و تلفن را زد روی بلندگو. سایه که از آن طرف گفت بفرمائید، پارسا چشم ها را گشاد کرد و ابروها را داد بالا.
سینا بهانه آورد که تنهاست و زنگ خانه را زده اند و سریع قطع کرد.
«ببین داداش، من چه استعداد هایی دارم! تو نداری داره اونجات می سوزه. حالا هی دم از خدا و پیغمبر بزن!»
«حق با توئه. صداش که اینه، پس خودش چیه... راست می گی.»
و سرش را آرام بالا و پایین کرد که یعنی من هم از راه به در شدم.
تاج ابروهای سینا خم شد پایین تا نزدیکی چشم ها، که یعنی من هم غیرتی؛ تو بیخود کردی به این صدا از راه به در شدی.
پارسا اول باخنده ادامه داد: «می ترسم از اون آدم ها باشه که از دور دل می بره و از نزدیک زَهره» و کمی چای نوشید، بعد جدی شد و انگشت شست را گذاشت روی بند اول انگشت اشاره و باقی انگشت ها را جمع کرد:
«اگه یه نمه، یه اپسیلون (و دستش را با همان حالت تکان داد) این قده مقدار عقل داشتی ها، این کارها رو نمی کردی. کار آدم یک دفعه بیخ پیدا نمی کنه که. آروم آروم می افتی ته چاه»
سینا استکان چای را گذاشت روی میز و شیرینی باقی مانده روی لب ها را با زبان مزه مزه کرد:
«نه داداش من! اتفاقاً آدم آروم آروم نمی افته ته چاه. ته چاه افتادن یک باره است. در عرض جیک ثانیه اون ته هایی. می بینی که من سُر و مُر و گنده رو به روتَم. (و ح را از مخرج صحیحش ادا کرد) حاج آقا انا فی قید الحیات»
پارسا خواست بگوید که این چاه با آن چاه توفیر می کند که نگفت. می دانست این حرف ها به جایی نمی رسد. در عوض گفت: «می گن دل آدم یه موقع کارهایی می کنه که سر آدم شاخ در می آره، راست می گن.» و آرام تر ادامه داد: «... دلت که می ره می خوای باهاشون ازدواج کنی. هوست که می ره پشیمون می شی»
سینا فقط برایش ابرویی کج کرد و یک حبه قند گذاشت گوشه لُپش.
***
فکر می کند وقتی شرایط ازدواج سامان را دید نباید بی گدار به آب می زد. سامان سه سالی از او بزرگ تر بود و عاشق دختر همسایه شان شده بود. سینا هم این را خوب می دانست که سامان از همان دوران دبیرستان راضیه را دوست داشت. همان موقع که دید سامان چطور غیرتی بازی در آورد و با یکی از پسرهای محل به خاطر راضیه درگیر شد این را فهمید. گاهی هم با خنده و کنایه به سامان چیزهایی می گفت که با خفه شو گفتن های شوخی وار سامان مواجه می شد. اما خوب می دانست ته دل سامان چه خبر است. گوشه و کنار دفتر و کتاب هایش، کنار حرف اس، آر نوشته بود. یکی از روش های عاشق پیشگی جوانان آن زمان، به لاتین نوشتن حروف اول اسم کنار یکدیگر بود.
خیلی دلش می خواست بداند راضیه هم سامان را دوست دارد یا نه. راضیه را تعقیب می کرد و به قول خودش آمار دوستان او را در می آورد. هنوز آن قدر بچه بود که دوستانش را اجیر کند تا ببیند راضیه اهل این جور برنامه ها هست یا نه. اینکه با این و آن رفیق شود و به قول بعضی ها از این دخترهای هرزه باشد. اما فقط زمانی ­که راضیه از همه آزمایش ها سربلند بیرون آمد، کمی احساس پشیمانی کرد که چرا این کارها را کرده؛ که از همان اول هم مشخص بوده که او اهل این چیزها نیست!
سامان در مورد علاقه اش به راضیه زمانی اعتراف کرد که دیپلم گرفته بود و سربازی می رفت. ولی گفت فعلاً وقتش نیست. گفت می خواهد اگر شد خانه بخرد و نمی خواهد زنش را توی زیرزمین خانه پدر زندانی کند. اما سینا خوب می دانست سامان فقط به خاطر اینکه از مادر دور باشد می خواست از آن خانه برود، وگرنه زیرزمین را که تازگی ها بنایی کرده بودند و همه چیزش درست و حسابی بود و هیچ شباهتی به زندان نداشت.
یک بار به شوخی رو به سامان گفت: «مطمئنی که راضیه بهِت بله می گه؟»
سامان شانه بالا انداخت که نمی دانم و البته خوب می دانست. خود سینا با کارآگاه بازی هایش چندین بار آنها را توی رستوران و پارک دیده بود. فقط نمی دانست چرا سامان چیزی بروز نمی دهد. شاید می ترسید یک وقت سینا آنها را پیش مادر لو بدهد. او بر تسلط مادرش بر همه چیز مطمئن بود؛ همان طور که سینا خوب می دانست اقتدار مادر یعنی چه.
مدتی بعد که دید سامان پِیِ وام بانک و خرید خانه است در مورد راضیه پرسید. سامان گفت: «فکر کنم دیگه وقتش باشه که به مامان بگم!» و مکث کوتاهی کرد و ادامه که: «یعنی بگم؟» و سرش را عقب کشید و نفس را بیرون داد: «چه جوری گفتنش مهمه!»
سینا با طعنه که: «مامان راضی باشه تمومه؟»
سامان خنده اش گرفت: «آره تمومه!»
اما هر دو می دانستند که قضیه به این راحتی ها نیست.
***
سینا که از راه می رسد، بهار به سمت او می دود، باران هم پشت سرش شروع به دویدن می کند. با اینکه سه سال با هم تفاوت سنی دارند، اما کارهاشان و قیافه شان شبیه هم است. موهای مجعد روشن، چشم های درشتِ زیبا. لبانی کوچک و خوش رنگ و هر دو شیرین زبان. کلید را به جاکلیدی آویزان می کند و دستی به سر هر دو می کشد و آنها را می بوسد. خسته تر از آن است که بخواهد کاری بیشتر از این انجام دهد. و فکر می کند شنبه، بیخودی بدترین روز هفته نیست. همیشه تلافی دو روز تعطیلی و لم دادن جلو تلویزیون را در می آورد.
می گوید: «ناهار نخوردم ها!»
می شنود: «یک ربع وقت. کاش خبر می دادی لااقل تا یه امروز که شرکت ناهار نخوردی یه غذای درست و حسابی می ذاشتم.»
می گوید: «یک کف دست نون و پنیر کفایت می کنه»
کباب سینی از نظر نیلوفر بهترین غذاست. طعم کوبیده را دارد و در عرض ده دقیقه آماده می شود. تا گوشت یخ زده، در مایکروفر ذوب شود، پیاز را رنده می کند و بعد با گوشت مخلوط می کند. تابه را روی گاز می گذارد و سریع گوشت های تخت شده را توی تابه می چیند. سینا اولین چیزی که بعد از کار کردن نیلوفر به ذهنش می آید، فرفره است و گاهی به او می گوید فرفره خانم! تا گوشت ها آب بیندازد و سرخ شود، می گوید گوجه هم برایت کبابی کنم؟ می شنود فرقی نمی کند. گوجه را به سیخ می زند و روی شعله گاز می گیرد. او بیشتر از هر کس دیگری معنای فرقی نمی کندِ سینا را می داند. فرقی نمی کند او یعنی دوست دارم، ولی اگر حوصله نداری انجام نده. که البته نیلوفر حوصله دارد و انجام می دهد، آن هم با جان و دل.
سینا تا دست و رویش را می شوید و جلو تلویزیون می نشیند سینیِ غذا جلویش گذاشته می شود. عطر گوشت و گوجه کبابی دماغش را پر می کند. به این فکر می کند که اگر خودش بود، فقط می رسید که گوجه ها را بشوید و شعله گاز را روشن کند. اینکه نیلوفر کی فرصت کرده سالاد شیرازی درست کند و زیتون توی کاسه بریزد و ماست کنار غذا بگذارد را نمی داند. تا غذا را بخورد با خودش می گوید نیلوفر بدی به من کرده؟ نه. جز این است که هوایم را همیشه دارد؟... احمق! مگر بقیه زن و شوهرها دعوا نمی کنند؟ همه باید به هم...
در همین افکار است که صدای تلفن همراهش بلند می شود. شماره را که نگاه می کند مادرش جلو رویش رژه می رود و خط و نشان می کشد که من می گویم با چه کسی ازدواج کنی! من.
***
سینا خوب می دانست شیرین، سامان را دوست دارد و خاله هم از خدایش است که پسری مثل سامان دامادش باشد. اما خاله از آن آدم ها نبود که بی گدار به آب بزند. باید هوای همه را داشت. این قانون خاله برای شوهر دادن دخترش بود. هواداری! که اگر این رفت، لااقل دیگری باشد. و چنان توی جمع ها و مهمانی ها شیرین جان، شیرین جان می کرد که همه ناخودآگاه نگاهی نه به او، که به شیرین می انداختند. شیرین دختر بزرگ خاله بود و سینا می دانست وقتی او به سن خاله برسد عین مادرش خواهد شد. هم چهره­اش، هم کارهایش: سیاست های عجیب خاله و قیافه ای که نشان از زیبایی و دلربایی دوران جوانی داشت.
چهره شیرین مثل اسمش شیرین بود، ولی سینا فکر می کرد به خاطر اخلاق های عجیبی که او داشت، فقط به درد آن می خورد که به او خیره شد و از چهره اش کیف برد. همان کاری که با خیلی از دخترهای محل می کرد. و افاده شیرین نمی گذاشت این نگاه­ها و این زیبایی چهره­اش، جایی برای دوست داشتن شیرین توی دلش پیدا شود. شیرین هم البته بازیگر خوبی بود. خوب می دانست جلو خاله اش چطور رفتار کند، و بله بله گویان گوش به فرمان بودن خود را به خاله ثابت کند. تمام این چیزها را سینا دیده بود و اما سامان بها نداده بود. او دلش جای دیگر بود. حالا هر کس هر کار دلش می خواست بکند. اما این وسط نمی­شد از سیاست های خاص مادر چشم پوشید. نمی دانست شیرین را به عنوان عروسش دوست دارد یا نه. سینا فکر کرده بود به جهنم که مادر چه کسی را دوست دارد. مهم سامان است که او هم در بند شیرین نیست.
تا اینکه یک شب بعد از جمع شدن سفره، وقتی مادر از آشپزخانه بیرون آمد و دست های نم­دارش را به بال دامن کشید، سامان اول رو به پدر کرد، بعد رو به مادر، بعد انگار بخواهد از عذاب چیزی یک دفعه رها شود. گفت: «دختر فخری خانم رو می خوام!» مادر سرش را کمی بالاتر آورد و نگاهش را هم. زل زد توی چشم های سامان و خیلی راحت انگار برای آینده خودش تصمیم بگیرد گفت: «تو غلط می کنی!»
سامان فقط سرخ شد و مادر در حال نشستن، رو به آشپزخانه که: «سوگل! چای!» و انگار که اتفاقی نیفتاده باشد بلندتر که: «لیوانی ها! پررنگ.»
آن روزها سینا اصلاً به این فکر نکرد که اگر جای سامان بود چه می کرد و حواسش نبود که تا چند سال دیگر او هم در چنین شرایطی قرار می گیرد.
مادرش همان طور که چشم می گرداند تا کنترل تلویزیون را پیدا کند گفت: «اگه زن می خوای، خب مثل بچه آدم بیا بگو زن می خوام. هنوز اون قدر بدبخت نشدم تو بیای برام تصمیم بگیری که چه عروسی داشته باشم!» و با شکلک و ادا رو به شوهرش که: «دختر فخری خانم! مرده شور، فخری خانم و دخترش رو هم بُرد... اون کنترل رو سُر بده این ور!» و با خنده که: «تا توی فامیل دختر خوب هست آدم چرا بره سراغ دختر غریبه؟!»
پدر این میان ذوق کرد. عمه بارها جلو خانواده برادرهایش، با اشاره به سامان و ریحانه گفته بود عقد دخترعمو و پسرعمو را توی آسمان ها بسته اند. پدر فکر کرد الان شوکت می گوید می رویم خواستگاری ریحانه، که شنید:
«شیرین، دختر خواهرم، عینهو دسته گل رو ول کنم، قزک باشیِ فخری خانم رو بچسبم. دختره هنوز بیست سالش نشده تو خونه به همه کس و کارش دستور می ده. ور دارم برای خودم شر بیارم توی خونه.»
آه از نهاد پدر بلند شد. خبر نداشت که زنش با این کار چند نشان می زند. هم دهان کجی به خواهرشوهرش می کند، هم به جاری اش. مادرش نه چشم دیدن عمه اش را داشت و نه زن عمویش را. چه رسد به اینکه بخواهد دختر او را عروس خودش کند.
همان لحظه که شوکت حرفش را زد، سینا زیر چشمی سامان را می پایید. رنگ چهره اش مثل چند دقیقه پیش قرمز نبود. انگار کسی روی صورتش گچ کاری کرده باشد. سفیدِ سفید. نه حرکتی کرد و نه چیزی گفت.
وقتی مادرش اسم شیرین را آورد دیگر همه شان فهمیدند که او از همان لحظه عروس خانواده آنها شده؛ بی هیچ قید و شرط. شوهر خاله شان چنان با پدرشان خوب بود که باید اسمشان جایی ثبت می شد. خاله که از خدایش بود. چندین بار با روش های مختلف، اما غیرمستقیم اعلام کرده بود که دوست دارد دامادش از فامیل باشد و خب چه کسی بهتر از سامان. کسی که اگر توی سرش می زدی سر بلند نمی کرد. همان گونه که وقتی مادرش با طرز حرف زدنش توی دهانش زد، سر را بلند نکرد. فقط اول سرخ شد، بعد سفید. تا سامان بفهمد چی به چی شده، کی رفته کی آمده، شوهر خاله اش عاقد خبر کرد و سر هفته نشده، شنید که دختر خاله­اش می گوید با اجازه بزرگ ترها بله. و بله را هم اتفاقاً خیلی محکم گفت.
وقتی سینا به پارسا گفت سامان زن گرفته، ضربه ای محکم پشت کمرش احساس کرد: «اول اینکه مبارک باشه. دوم اینکه پس دیگه نوبت تو شده آستین بالا بزنی. سوم اینکه دیگه ما غریبه شدیم؟ چرا حالا باید به من بگی؟»
اما وقتی فهمید سر و ته قضیه با پنج روز به هم آمده چشم هایش گرد شد.
وقتی کل ماجرا را شنید، گفت: «از بی عرضگیِ خود سامان بوده. لااقل کمی اصرار می کرد. تا مادرت گفت نه، اون هم قبول کرد؟ لااقل دو سه باری می گفت دختر همسایه تون رو می خواد که بعداً دلش نسوزه. حالا چی؟ دختر خاله­ت رو می خواد یا نه؟»
و سینا گرچه راه به رویاهای سامان نداشت، رو به پارسا گفت: «اگه دخترخاله­م رو می خواست نمی گفت دختر فخری خانم!»
***
مادرش داشت گوشت هایی راکه با هزار جور ایراد گرفتن از خرید پدر، تمیز کرده بود بسته بندی می کرد که سینا آرام خزید توی اتاق و گوشی را برداشت. سایه تازه از خانه خواهرش برگشته بود و چنان از دست شوهر سمیرا دلش پر بود که مهلتی به سینا نداد. تا سینا احوال پرسی کرد، سایه شروع کرد از شوهرخواهر گفتن. که هزار جور قسط و وام گرفته و نمی تواند آنها را پرداخت کند. از اینکه کاش سمیرا لااقل از این پول ها استفاده می کرد. گفت شوهر سمیرا همه وام ها را دو دستی تقدیم خواهرش منصوره کرده و آنها هم انگار نه انگار که باید قسط ها را پرداخت کنند. و هرچه سمیرا به شوهرش گفته که به آنها بگوید، قبول نکرده و گفته به خاطر منصوره همه وام­ها را پرداخت می کنم. حالا هم باید از نان زن و بچه اش بزند تا بتواند وام های منصوره را بدهد.
سینا گفت: «خب تو چرا حرص می خوری؟»
سایه که: «حرص خوردن نداره؟ وقتی این جوری می شه ما باید خرج خونه اونهارو بدیم. حالا هرچی برای خرید لباس و خورد و خوراک سمیرا و بچه هاش می دیم نوش جونش. از اینکه خرج بریز بپاش­های اون بی غیرت رو هم ما باید بدیم از اون حرصم می گیره. ما خرج آقا رو می دیم، اون وقت اون خرج آبجی ش رو بده؟ انگار ما داریم خرج آبجی اون می کنیم. چقدر هم این منصوره خانم، سمیرایِ بدبخت رو حرص می ده. یک سره تو کارهاشون دخالت می کنه. شوهرش آب می خوره باید مادر و آبجی ش بدونن. یک سره هم اُرد می دن که عباس این کار رو کن! عباس اون کار رو کن! اون احمق هم همه­ش گوش به فرمان اون دوتاست»
سینا گفت: «خب حالا بی خیال اون ها. بگو امروز کجا قرار بذاریم؟»
سایه اما گفت: «امروز نمی شه. فردا! تازه اون چیزی رو که بهت گفتم بخری­ها! بدونِ اون نمیای»
کمی بعد تماس را قطع کرد و رفت توی آشپزخانه. مادرش زیر چشمی او را می پایید.
«خب بالاخره آخرش چی شد؟»
سینا که: «چی، چی شد؟»
مادرش که: «امروز میاد سر قرار یا نه؟» سینا مهلت جواب دادن نداشت.
«دختره پر رو اون قدر با تو اَیاغ شده که میاد از همه اتفاقای خوونواده­ش می گه. بعد هم دستور می ده که فلان چیز رو براش بخری ببری؟ این قدر تو رو محرم و نوکر خودش می دونه؟»
سینا ناخواسته پرسید: «کیو می گی؟»
مادر با چشم و ابرو به گوشی روی کابینت اشاره کرد و با لبی یک وری خندید: «دیروز رفتم خریدم. لازمه دوتا گوشی تو خونه باشه!» و بسته های گوشت را داخل فریزر گذاشت. «همه پسرا، دخترا رو خر می کنن. حالا این دختر، خوب تورو خر پیدا کرده. خوب بهت اُرد ناشتا می ده» خواست بگوید که دیگر نبینم با او باشی که سینا از آشپز خانه زد بیرون.
***
اولدروم بُلدرم های پدر فقط برای بیرون از خانه بود. توی خانه غلام حلقه به گوش مادر بود که چه می خواهد و چه نمی خواهد. به خاطر همین چاره ای نداشت که حرف هایش را مستقیم به مادر بزند تا اینکه به پدر چیزی بگوید. وقتی خواست در مورد سایه بگوید، اول چهره سه سال پیش سامان آمد جلو نظرش که سرخ سرخ شده بود مثل لبو. بعد پارسا آمد توی ذهنش که گفته بود لااقل برادرت دو سه باری به خانواده ات اصرار می کرد تا بعدها دلش نسوزد که تلاشی نکردم. به این فکر کرد یعنی الان سامان دلش به حال آنچه نکرده می سوزد؟ و از چهره او چیزی به جز لبو عایدش نشد. روزی که پارسا فهمیده بود مادرش دختر خواهر خود را برای سامان گرفته، پدرش هم راضی بوده و سوگل هم سر از پا نمی شناخته فقط گفته بود: «تنها نقشی که می شه به سامان شما داد نقش چغندریه. نه مادرت، مادرشوهره و نه خواهرت، خواهرشوهر. اون دوتا، نقش مادر و خواهر چغندر رو بازی می کنند» وقتی این حرف ها و خاطره ها برای سینا اتمام حجت کردند، رفت کنار مادرش که مشغول سرخ کردن سیب زمینی­ها بود: «من زن می خوام.» تنها جمله ای که احساس کرد کمتر با پاسخ تو غلط کرده ای مواجه می شود. شنید «چه غلط ها!»
اما این بار مادر بود که قرمز شد، اما نه صورتش، که دستش. وقتی سینا به جواب او محل نداد و گفت که چه کسی را می خواهد، تا مادر خواست حالتِ آدمی مقتدر را به خود بگیرد و با چشم های بیرون زده از خشم به سینا زل بزند، ساعد دستش مثل همه زن ها به کناره تابه گرفت و با صدای ملایم «جیز» فرمان پرش به عقب را صادر کرد.
«مرده شورش رو ببرن که هنوز نیومده نحسه» و سیب زمینیِ خامی را نصف کرد و روی سوختگی گذاشت و پشت به او شروع به هم زدن سیب زمینی های داخل تابه کرد.
«به هر حال من می خوامش» و توی دلش گفت این یک بار که حرفم را می زنم.
«به هر حال تو غلط کردی که اونو می خوای! همینم باقی مونده که وقتی مهمونی می دم بشینه و با اون لهجه شهرستانیش با فک و فامیل صحبت کنه»
با خود گفت این بار دوم، و بلند که: «خب اگه ناراحتید که تهرانی نیستن خونه شما نمی آییم»
مادر بُراق شد. «پس غلط کردی که اومدی می گی زن می خوام. بگو می خوام شوهر کنم. مردی که زن بگیره و پاش از خونه مادرش بریده بشه زن نگرفته که، شوهر کرده»
سینا خواست بگوید این جور که شما می گویید پس بابا هم شوهر کرده است که نگفت. شاید رعایت حال پدرش را کرد. گرچه همه خودشان را به نشنیدن زده بودند. یکی سرش را کرده بود توی کتاب. یکی سرش را برای اخبار تلویزیون تکان می داد. و پدر که پشت دیوار کوتاه آشپزخانه قایم شده بود صدایش در نمی آمد و می خواست دور از چشم مادر برود جایی و سُک سُک کند. جایی که سینا تصادفی فهمید کجاست و دلش خنک شد؛ آن قدر خنک که تا روزهای متمادی کلی انرژی داشت و مادرش نمی دانست چی شده که او خلقش دوباره توسعه پیدا کرده و از عنقی در آمده.
***
خاله هم جنس مادر بود. می دانست کجا چه کار کند و کجا چه بگوید. سه سال بود که سامان زنش را آورده بود و هنوز خبری از بچه نبود. مادر هم از همان سال اول که دید خبری نیست، زمزمه هایش شروع شد. و خاله که از خبرگزاری موثقِ دخترش در بطن ماجرا بود توی هر مجلسی بلند، طوری که همه بشنوند اول می گفت: «من که به شیرین جانَم بارها گفتم تا چند سال به فکر بچه دار شدن و این حرف ها نباش. خودت رو اسیر بچه نکن» و بعد نفسی می گرفت و وقتی مطمئن می شد همه به حرف های او گوش می دهند ادامه می داد: «برای بچه، وقت زیاده. فعلاً باید به تفریح و این طرف و اون طرف رفتن برسن»
اما بار آخر که این حرف را زد، مثل خودش بلند و جوری که همه بشنوند چیزی شنید که فهمید باید از در دیگری وارد شود.
«دور از جون شیرین جونت مگه دخترت زنگوله پای تابوت می خواد؟ فکر کردی دختر هیژده ساله به پسر من دادی که هِی می گی وقت زیاد دارن، وقت زیاد دارن؟! اگه دختر تو وقت زیاد داره که بعید می دونم، پسر من وقتش کمه. زودتر بگو تا من فکر دیگه­ای برای سامان بکنم»
خاله اول با یک تیک عصبی چندین بار ابرویش پرید بالا. بعد نگاه تند و سریعی به کسانی که در جمع بودند انداخت و رو به شیرین که داخل آشپزخانه بود گفت: «شیرین جان شوهرت نوبت دکتر گرفت؟» و رو به بغل دستی که عموزاده­اش می شد بلند گفت: «همکاری نمی کنه بره دکتر. موندیم چی کار کنیم»
مادر سامان اما به روی خودش نیاورد چه شنیده، و گفت: «سامان گفته شیرین بچه نمی خواد»
خاله رگ و ریشه خواهرش را خوب می شناخت. می دانست حرف هایش شوخی بردار نیست. فکر می کرد می تواند ذهن خواهرش را جای دیگرمشغول کند. رو کرد به شوکت: «دیگه باید برای سینا هم آستین بالا بزنی»
و قبل از اینکه کیفش را بردارد و به قهر از خانه بزند بیرون، شنید: «هنوز برای سینا زوده. می خوام عروس بگیرم، ولی نه برای سینا!»
درست دو ماه بعد از این قضیه بود که سینا به مادرش گفت زن می خواهد. و مادر نه به خاطر اینکه او چه می خواهد، بلکه به خاطر اینکه جلو پیش روی­های سایه را در ایستگاه­های قلبش بگیرد تصمیم گرفت برایش زن بگیرد.
***

نظرات کاربران
درباره کتاب سایه