فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب نیستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب از جناب جی‌. جی. چه خبر؟

نسخه الکترونیک کتاب از جناب جی‌. جی. چه خبر؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب از جناب جی‌. جی. چه خبر؟

خانه! دور و بر اتاق را نگاه کرد و به اثاثیه آشنایی که آن‌همه سال هفته‌ای یک‌بار گرد و خاکشان را گرفته بود و تعجب کرده بود آن‌همه خاک از کجا می‌آید نظر انداخت. احتمالاً دیگر آن اشیای آشنایی را که به خواب هم نمی‌دید ازشان جدا شود، نمی‌دید. با این حال همه آن سال‌ها اسم آن کشیشی را که عکس زرد شده‌اش روی دیوار بالای گارمون شکسته کنار نوشتۀ رنگی «پیمان با مارگارت مری مقدس» آویزان بود، نفهمید که نفهمید. پدرش هر وقت آن عکس را به کسی نشان می‌داد با لحنی علی‌السویه می‌گفت: «الان ملبورن زندگی می‌کند.»
راضی شده بود که برود، خانه را ترک کند. یعنی عاقلانه بود؟ سعی کرد سبک‌سنگین کند. به هر حال در خانه‌اش غذا و سرپناه داشت. کسانی دور و برش بودند که از اول عمر می‌شناخت‌شان. صد البته که باید در خانه و بیرون سخت کار می‌کرد. توی فروشگاه پشت سرش چه می‌گفتند اگر می‌فهمیدند با یک نفر فرار کرده؟ احتمالاً می‌گفتند خریت کرده و فوراً با یک آگهی جایش را می‌دادند به یک کس دیگر. دوشیزه گاوان خوشحال می‌شد. با هم کارد و پنیر بودند مخصوصاً پیش روی مردم.
«دوشیزه هیل، نمی‌بینید این خانم‌های محترم منتظرند؟»
«دوشیزه هیل، یک‌کم شاد و بشاش باش!»
نه. او برای از دست دادن کارش افسوس نمی‌خورد.
ولی در خانه جدیدش، در آن کشور دور ناآشنا، همه چیز فرق می‌کرد. آنجا ازدواج می‌کرد ‌ـ او، اِوِلاین. دیگر مردم تحویلش می‌گرفتند. مثل مادرش با او رفتار نمی‌کردند. حتی الان که نوزده را رد کرده بود، گاهی از خشونت پدرش می‌ترسید. می‌دانست تپش قلبش بخاطر همان ترس است. وقتی بچه بودند پدرش هیچ‌وقت آن‌طور که هری و ارنست را می‌زد او را نمی‌زد، چون او دختر بود، ولی بعدها تهدیدش می‌کرد و می‌گفت چه بلاهایی سرش می‌آورد. دیگر کسی را نداشت که از او محافظت کند. ارنست مرده بود و هری که در کار تزئین کلیسا بود بیشتر اوقات سفر بود. به علاوه، داد و بیدادهای شنبه شب‌ها بر سر پول خسته‌اش کرده بود. او همه حقوق‌ش‌ هفته‌ای هفت شیلینگش ‌‌ـ را می‌داد. هری هم همیشه پول می‌فرستاد ولی پدرش نَم پس نمی‌داد. می‌گفت تو پول‌ها را هدر می‌دهی، عقل نداری، پول‌های عزیز مرا خرجِ اَتینا می‌کنی، و بدتر از این‌ها را هم می‌گفت: چون شنبه‌شب‌ها حالش خیلی بد می‌شد. آخر سر، به او پول می‌داد و می‌پرسید می‌خواهد برای شام یکشنبه چه بخرد. بعد او مجبور بود دو‌پا دارد ده‌تا پای دیگر هم قرض بگیرد و بزند بیرون کیف چرمی سیاه‌ش را محکم در دست نگه دارد و به همه تنه بزند تا به بازار برود و با یک خروار جنس برگردد. او سخت کار می‌کرد تا خانه را سر پا نگه دارد و دو بچه کوچک‌تر از خودش را تر و خشک کند. مراقب باشد که از درس و مشق عقب نیفتند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب نیستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب از جناب جی‌. جی. چه خبر؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

عَرَبی

خیابان نورث ریچموند بن بست و ساکت بود جز وقت هایی که مدرسه برادران مسیحی شاگردانش را آزاد می کرد. یک خانه متروک دو طبقه تَه بن بست بود که با زمینی خاکی از همسایگانش جدا شده بود. باقی خانه های خیابان که از زندگی های طیّب و طاهر داخل شان آگاه بودند، با صورت های قهوه ای تشویش ناپذیر به همدیگر زل زده بودند.
ساکن قبلی خانه ما که کشیش بود در اتاق نشیمن عقبی مرده بود. در همه اتاق ها هوا مدت ها حبس شده بود و بوی نا می داد. اتاق بلا استفاده پشت آشپزخانه پُر بود از کاغذ باطله که میانشان من چند کتاب جلد شده پیدا کردم که ورق هایشان کج و کوله شده و نَم کشیده بود مثل راهب بزرگ نوشته والتر اسکات، مبلّغ پارسا و خاطرات ویداک(۴) من آخری را بیشتر از همه دوست داشتم چون ورق هایش زرد شده بودند. در حیاط خلوت وحشی خانه یک درخت سیب بود و چند بوته درهم برهم که زیر یکی شان تلمبه دوچرخه زنگ زده ساکن قبلی را پیدا کردم. او کشیش دست و دل بازی بود. در وصیت نامه اش همه مال و منالش را به موسسات خیریه بخشیده بود و اثاثیه خانه اش را هم به خواهرش هبه کرده بود.
در روزهای کوتاه زمستان قبل از آن که شام مان را تمام کنیم هوا تاریک می شد. وقتی با بچه ها در خیابان جمع می شدیم خانه ها تیره و تار شده بودند. آسمان بالای سرمان مدام رنگ به رنگ می شد و چراغ های خیابان نور ضعیف خود را به آن تقدیم می کردند. هوای سرد، تن مان را سوزن سوزن می کرد و آن قدر بازی می کردیم که داغ می کردیم. صدای عربده هایمان در خیابان ساکت می پیچید. بازی هایمان ما را از کوچه های تاریک گل آلودی که در آنها به سر و کله هم می زدیم تا درهای پشتی باغ های تاریکی می برد که بوی چاله های خاکسترشان به هوا بود و از آنجا به بوی تند اصطبل هایی می برد که مهتری اسبی را قشو می کرد یا از یراق قلاب شده به دیوار صدای موزون درمی آورد. وقتی به خیابان برمی گشتیم نور آشپزخانه ها همه جا را پُر کرده بود. شوهرعمه ام که از سر خیابان می پیچید در سایه قایم می شدیم تا آن که خانه او را در بر می گرفت. گاهی هم که خواهر مَنگان می آمد دم در تا برادرش را برای چای صدا کند همان جا در تاریکی می ایستادیم و او را دید می زدیم. صبر می کردیم ببینیم می ماند یا می رود و اگر می ماند از تاریکی در می آمدیم و می رفتیم دم پله های خانه شان. او هم منتظر ما بود، هیبتش از نوری که از لای درشان می آمد معلوم بود. برادرش همیشه قبل از آن که به خانه برود او را اذیت می کرد و من کنار نرده ها می ایستادم و تماشایش می کردم. با حرکت بدنش پیراهنش تکان می خورد و روبان موهایش از این طرف به آن طرف می رفت.
هر صبح من در اتاق جلویی روی زمین دراز می کشیدم و به در خانه آنها نگاه می کردم. کرکره را تا نزدیک ته ش پایین می دادم تا معلوم نشوم. وقتی او پایش را روی پله خانه شان می گذاشت قلب من شروع می کرد به تاپ تاپ کردن. می دویدم به هال، کتاب هایم را قاپ می زدم و می زدم بیرون. عقب سرش راه می افتادم. از هیبت قهوه ای ش چشم بر نمی داشتم. وقتی به جایی که راهمان از هم جدا می شد نزدیک می شدیم، سرعتم را زیاد می کردم و از او جلو می زدم. این کار هر روزم بود هیچ وقت جز چند کلمه اتفاقی با او حرف نزده بودم. با این حال اسمش وجود احمقم را به سوی خود می خواند.
تصویر او حتی در محیط هایی که هیچ ربطی به عشق و عاشقی نداشتند هم با من بود. غروب های شنبه که عمه ام می رفت خرید، من هم مجبور بودم با او بروم و در آوردن بار کمکش کنم. از خیابان های شلوغ می گذشتیم، از مردان مست و زن هایی که چک و چانه می زدنند تنه می خوردیم، از میان فحش و نفرین های کارگران رد می شدیم، جیغ و داد پسران پادو که نگهبان بشکه های خوراکی بودند، صدای تودماغی خواننده های خیابانی که در مورد مصائب وطن عزیزتر از جانمان آواز می خواندند. این صداها برای من حس زندگی بودند. تصور می کردم میان فوجی دشمن جامم را به سلامت عبور می دهم. گاهی میان دعاها و ثناهای عجیبی که خودم هم معنی شان را نمی دانستم اسم او به زبانم می آمد. اغلب بدون آن که بدانم چرا چشمانم پُر از اشک بودند و گاه گاه موجی از قلبم به سینه ام می ریخت. زیاد به آینده فکر نمی کردم. نمی دانستم اصلاً با او حرف می زنم یا نه. اگر حرف می زدم چطور باید حسم را به او می گفتم. ولی تن من مثال یک چنگ بود و کلمات و اطوار او مثال انگشتانی که آن را می نواختند.
غروبی به اتاق پشتی که کشیش در آن مرده بود رفتم. هوا بارانی و تاریک بود و خانه ساکت ساکت. از لای قاب شکسته پنجره صدای افتادن قطرات باران را بر زمین می شنیدم. آن زیر یک چراغ یا پنجره روشن برق می زد و من شاکر بودم که چیز زیادی نمی دیدم. گویی همه حواسم می خواستند از من رخ بپوشند.
بالاخره او با من حرف زد. وقتی چند کلمه اول را گفت آن قدر هول شدم که نفهمیدم چه جواب دادم. او پرسید به بازار عرب ها می روم. نمی دانم گفتم آره یا نه. گفت عاشق آن بازار است.
پرسیدم: «پس چرا نمی روی؟»
وقت حرف زدن یک دستنبد نقره را دور مچش می چرخاند. گفت چون آن هفته در صومعه شان اعتکاف دارند نمی تواند برود. برادرش و دو پسر دیگر داشتند سر کلاه شان توی سر و کله هم می زدند و من کنار نرده ها تنها بودم. او یکی از نرده ها را گرفت و سرش را خم کرد سمت من.
گفت: «خوش به حالت.»
گفتم: «اگر بروم یک چیزی برایت می گیرم.»
بعد از آن غروب چه افکار احمقانه ای که در خواب و بیداری به سرم نزدند! می خواستم همه روزهایی را که تا روز بازار باقی مانده بود از بین بروند. دل و دماغ تکالیف مدرسه را نداشتم. شب و روز قیافه او جلوی چشمانم و میان من و کتابی که می خواستم بخوانم ظاهر می شد. هجاهای کلمه عَرَبی در سکوتی که روحم در آن آرمیده بود شنیده می شد و نوعی فریبندگی شرقی در من می انگیخت. شنبه شب از عمه ام اجازه گرفتم که به بازار بروم. عمه جانم تعجب کرد و گفت امیدوار است توطئه ای در کار نباشد. چند سوال از تکالیفم را در کلاس انجام دادم. به صورت معلم نگاه کردم. حالتش از مهربانی به ترش رویی تغییر کرد. گفت امیدوار است تنبلی در جانم خانه نکرده باشد. نمی توانستم افکار پریشانم را جمع کنم. دیگر تحمل کارهای جدی زندگی را که برایم بازی های زشت و کسالت بار کودکانه بنظر می رسیدند و بین من و خواسته ام قرار گرفته بودند، نداشتم.
صبح شنبه به شوهرعمه ام یادآوری کردم که غروب می خواهم بروم بازار او در آستانه هال ایستاده بود و دنبال برس کلاهش هوارهوار می کرد. کوتاه و خشک جوابم داد: «می دانم، پسر.»
چون شوهرعمه ام در هال بود نمی توانستم بروم اتاق جلویی و زیر پنجره دراز بکشم. هوا پس بود برای همین آرام سر گذاشتم طرف مدرسه. قلبم گولم زده بود.
وقت شام شوهرعمه ام هنوز نیامده بود. هنوز زود بود. کمی نشستم و به ساعت خیره شدم و وقتی تیک تاکش بی قرارم کرد از اتاق زدم بیرون. رفتم طبقه بالا. اتاق های سرد و دلگیر آنجا آزرده ام کرد. آواز خوان از این اتاق به آن یکی رفتم. از پنجره جلویی رفقایم را دیدم که در خیابان بازی می کردند. سر و صدایشان ضعیف و نامفهوم بود. پیشانی م را روی شیشه سرد گذاشتم و به خانه تاریک آنها نگاه کردم. احتمالاً یک ساعتی آنجا ایستادم ولی چیزی ندیدم جز آن هیبت قهوه ای پوشی که زاده تخیلم بود.
وقتی به طبقه پایین برگشتم، دیدم خانم مرکر کنار اجاق دیواری نشسته. او یک پیرزن بیوه ورّاج بود که شوهرش بنگاه کارگشایی داشت. خانم مرکر برای مقاصد خیر تمبر باطله جمع می کرد. ناچار بودم حرف های خاله زنکی آنها را تحمل کنم. غذا یک ساعتی طول کشید و شوهرعمه ام نیامد. خانم مرکر بلند شد که برود. متاسف بود که نمی توانست بیشتر بماند ولی ساعت از هشت گذشته بود و او نمی خواست تا دیروقت بیرون بماند چون هوای آزاد برایش بد بود. او که رفت من با مشت های گره کرده، در اتاق قدم رو کردم. عمه ام گفت:
«شاید مجبور بشوی امشب برنامه بازارت را به هم بزنی.»
ساعت نُه صدای کلید انداختن شوهرعمه ام را به در هال شنیدم، داشت با خودش حرف می زد. صدای آویزان کردن کتش را روی جالباسی هال شنیدم. می توانستم این نشانه ها را تفسیر کنم. وسط های شامش از او خواستم به من پول بدهد تا به بازار بروم. فراموش کرده بود، گفت: «الان همه هفت تا پادشاه را خواب دیده اند.»
من لبخند نزدم. عمه ام پرحرارت به او گفت:
«می شود پول بدهی برود؟ تا حالا هم معطل تو بود.»
شوهرعمه ام عذرخواست که فراموش کرده بود. گفت بقول قدیمی ها: «این قدر سَمَن هست که جا برای یاسمن نیست.» پرسید کجا می خواهم بروم و وقتی برای بار دوم گفتم می خواهم به بازار عرب ها بروم شروع کرد به خواندن ابیات اول شعری با عنوان خداحافظی عرب با مَرکبش. داشت آن شعر را برای عمه ام می خواند که من از آشپز خانه زدم بیرون.
سکه یک فلورینم را محکم در دستم نگه داشتم و شلنگ انداز از خیابان باکینگهام سرگذاشتم طرف ایستگاه. دیدن خیابان های پُر مشتری و پُر نور هدفم را به یادم آورد. در قسمت درجه سه قطار خالی نشستم. بعد از یک تاخیر غیرقابل تحمل قطار لِک لِک کنان راه افتاد و از میان خانه های مخروبه و از بالای رودخانه درخشان گذشت. در ایستگاه وست لندرو یک بُر آدم به درهای قطار هجوم آوردند، ولی باربرها آنها را پس زدند و گفتند این قطار مخصوص بازار است. من در کوپه خالی تنها بودم. ظرف چند دقیقه قطار کنار سکویی چوبی توقف کرد. من پریدم بیرون و ساعت را نگاه کردم. دَه دقیقه به دَه بود. روبرویم یک ساختمان بزرگ بود که آن نام جادویی بر سر درش خودنمایی می کرد.
نتوانستم ورودی شش پنی را پیدا کنم و از ترس آن که مبادا بازار تعطیل بشود سریع از نرده گردان رد شدم و به مردی که خسته بنظر می رسید یک شیلینگ دادم. دیدم در سالن بزرگی هستم که تا نصف قد دیوارش غرفه بندی شده. تقریباً همه غرفه ها بسته بودند و بیشتر سالن تاریک بود. سکوت آنجا مثل سکوت کلیسا بعد از تمام شدن مراسم بود. با کم رویی رفتم وسط بازار. چند نفر کنار غرفه هایی که هنوز باز بودند جمع شده بودند. مقابل پرده ای که رویش با چراغ های رنگی نوشته بود کافه شانتان دو مرد داشتند روی سینی پول می شمردند. به صدای افتادن سکه ها گوش کردم.
وقتی به سختی یادم آمد برای چه آنجا بودم به طرف یکی از غرفه ها رفتم و گلدانم چینی و قوری های گل دار را نگاه کردم. در غرفه یک زن جوان داشت با دو جنتلمن جوان حرف می زد و می خندید. توی نخ لهجه شان رفتم و هور مامور به حرف هایشان گوش دادم.
«من صد سال همچین حرفی نزدم.»
«چرا زدی.»
«نه، نزدم.»
«مگر نزد؟»
«چرا من هم شنیدم.»
«دروغ می گویید...»
خانم جوان که متوجه من شد پیش آمد و پرسید چیزی می خواهم. در صدایش دلگرمی نبود. انگار برای رفع تکلیف با من حرف می زد. من عاجزانه به پارچ های بزرگ نگاه می کردم که مثال نگهبانان شرقی دو طرف در غرفه ایستاده بودند. زیر لب ولنگیدم که؛ «نه ممنون.» خانم جوان یکی از گلدان ها را جابجا کرد و رفت سمت دو مرد جوان گرچه می دانستم ایستادنم فایده ای ندارد ولی همان طور یک لنگه پا ایستادم تا نشان دهم به اجناس آنجا علاقمندم ـ بعد آرام راهم را کشیدم و رفتم وسط بازار. دوپنی ام را در جیبم انداختم روی شش پنسم. از ته سالن صدا آمد که چراغ ها خاموش می شوند. بالای سالن تاریک تاریک بود.
در حالی که به تاریکی زل زده بودم دیدم موجودی هستم که غرورش او را خوار کرده و چشانم از غصه و عصبانیت سوخت.

خواهرها

این بار دیگر امیدی نبود؛ سومین سکته اش بود. شب پشت شب از مقابل آن خانه رد شده بودم (آخر زمان تعطیلات بود) و در نخ آن پنجره روشن رفته بودم و شب پشت شب دیده بودم که آش همان آش است و کاسه همان کاسه، نور همان­جور ضعیف و یک دست بود. فکر می کردم اگر بمیرد نور شمع را روی پرده های کشیده شده می بینم آخر می دانستم که رسم است بالای سر میّت یک جفت شمع روشن کنند. او اغلب به من گفته بود: «من زیاد عمر نمی کنم» ولی من فکر می کردم چرند می گوید. حالا می فهمیدم که بی راه نمی گفت. هر شب به آن پنجره زل می زدم و آرام کلمه فلج را با خودم واگویه می کردم. این لغت همیشه به گوشم عجیب می آمد مثل کلمه شاخص در هندسه اقلیدس یا بیع و شرای موقوفات رساله های دینی. ولی حالا برایم مثل اسم یک موجود شریر یا گنه کار بود. سراپای وجودم را پُر از ترس می کرد ولی با این حال جان می دادم تا نزدیکش بروم و کارهای مرگ بارش را نظاره کنم.
وقتی برای شام رفتم طبقه پایین، کاتر پیر کنار آتش نشسته بود و پیپ می کشید. همان­طور که عمّه ام داشت با ملاقه غذای مرا می کشید او جوری که گویی دارد به فرمایش خودش استناد می کند گفت: «نه، نمی گویم که دقیقاً... ولی یک چیزهایی مشکوک بود... بعضی چیزهایش عجیب و غریب بود... من نظر خودم را می گویم...»
بعد پُکی به پیپش زد. بی برو برگرد داشت به نظرش فکر می کرد. پیرمرد خُل و چل! اوایل که سر و کله اش پیدا شد بامزه بود، از غش و ضعف حرف می زد و کِرم ها، ولی من خیلی زود از دست خودش و آن قصه های بی سر و ته ش در مورد کارخانه تقطیر خسته شدم.
گفت: «من نظریه خودم را دارم. فکر می کنم یکی از آن... موارد خاص بود... ولی سخت بشود گفت...»
و بعد بدون آن که نظریه اش را التفات کند پک دیگری به پیپش زد. شوهرعمه ام که نگاه خیره مرا دید گفت: «پس رفیق پیرت هم مُرد. حتماً خیلی پکر شدی.»
«پدر فلاین.»
«مُرده؟»
«آقای کاتر خبرش را آورد. از آنجا رد می شده.»
می دانستم بشدت تحت نظرم. برای همین جوری که انگار ککم هم نگزیده به خوردن ادامه دادم. شوهرعمه ام برای آقای کاتر منبر رفت که؛ «این جوانک و آن مرحوم دوستان خوبی بودند. پیرمرد خیلی چیزها به این یاد داد. همه می دانستند دوستش دارد.»
عمه ام مقدس مابانه گفت: «خدا رحمتش کند.»
کاتر پیر مدتی به من خیره شد. حس کردم دارد با آن چشمان سیاه قدر نخودش مرا می پاید ولی چشم از بشقابم برنداشتم تا کنفتش کنم. دوباره مشغول پیپش شد و بعد بی ادبانه در بُخاری تف انداخت. گفت: «من هیچ خوش ندارم بچه هایم با آن طور آدم ها دُم خور بشوند.»
عمه ام پرسید: «منظورتان چی است، آقای کاتر؟»
«منظورم این است که این کار برای بچه ها خوب نیست. بنظر من بچه باید با بچه بازی کند نه... بد می گویم، جک؟»
شوهرعمه ام گفت: «نَه نظر من هم همین است. باید یاد بگیرد گلیم خودش را از آب دربیاورد. همیشه هم به آن جوجه صوفی همین را می گویم. تمرین کن. وقتی بچه بودم، هر روز صبح با آب سرد حمام می کردم. تابستان و زمستان هم نداشت. الان همان است که برایم مانده. تحصیلات مهم است...» بعد رو به عمه ام گفت: «آن پاچه گوسفند را به آقای کاتر تعارف کن.»
آقای کاتر گفت: «نَه، نَه. نمی خورم.»
عمه ام دیس را از مَخفی گاه درآورد و گذاشت روی میز و پرسید: «چرا بنظرتان خوب نیست؟»
کاتر پیر گفت: «خوب نیست چون ذهن بچه ها بشدت تاثیر پذیر است. اگر بعضی چیزها را ببینند رویشان تاثیر...»
از ترس آن که از عصبانیت حرفی نَپرانم یک عالم غذا در دهانم چپاندم. پیر خرفت دماغ گُلی.
دیر خوابم برد. هر چند از دست کاتر پیر عصبانی بودم که به من گفته بود بچه، ولی توی ذهنم دائم حرف ناتمامش را مرور می کردم بلکه از معنایش سر دربیاورم. در تاریکی اتاقم تصور کردم دوباره صورت خاکستری و سنگین آن مرد افلیج را دیدم. پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم به کریسمس فکر کنم. ولی آن صورت خاکستری دنبالم آمد. زیر لب چیزی زمزمه کرد و من فهمیدم می خواهد اعتراف کند. حس کردم روحم وارد جایی دلپذیر و پُرشرارت شده و او آنجا منتظرم بود. بالاخره زیر لب به چیزهایی اعتراف کرد. فقط فکری بودم چرا همه اش لبخند می زد و چرا لب و لوچه اش تُف مالی بود. ولی بعد یادم افتاد که آن مرحوم از مرض فلج مرده، حس کردم خودم هم دارم برای رفع و رجوع گناه او لبخند می زنم.
فردا صبح بعد از صبحانه، رفتم به مغازه کوچک خیابان بریتانیای کبیر سری بزنم. یک فروشگاه بی ادعا بود با اسم بی مُسمای «پارچه پرده ای». آنجا بیشتر چکمه و چتر بچگانه می فروختند. روزهای معمولی هم اعلانی روی شیشه می زدند که؛ تعمیر چکمه پذیرفته می شود. (آن روز صبح کرکره را کشیده بودند و هیچ اعلانی معلوم نبود.)
به کلون در یک نوار سیاه بسته بودند. دو زن فقیر و یک پسر تلگراف چی داشتند کارت سنجاق شده به نوار مشکی را می خواندند. من هم نزدیک شدم و خواندم:

اول جولای ۱۸۹۵
جناب کشیش جیمز فلاین (عضو سابق کلیسای کاترین، خیابان میث) در سن شصت و پنج سالگی به رحمت خدا رفت.
خواندن آن نوشته چیزفهمم کرد که جناب کشیش مُرده و من به خودم زحمت بی خود دادم که آمدم مطمئن بشوم. اگر نمرده بود می رفتم اتاق تاریک پشت مغازه تا او را که روی مبلش کنار آتش می نشست و در کت بزرگش جمع می شد ببینم. شاید عمه ام هم یک بسته کوچک اُنفیه فرد اعلا می داد تا برایش تحفه ببرم و آن تحفه جناب کشیش را از چرت هپروتیش در می آورد. من خودم همیشه پاکت را در انفیه دانش خالی می کردم چون دستان پیرمرد آن قدر می لرزید که نصف انفیه را کف زمین خالی می کرد. حتی آن وقت که دست بزرگ لرزانش را بطرف دماغش می برد مقداری گَرد از نوک انگشتانش روی کتش می ریخت. احتمالاً همین ریزش انفیه ها بود که باعث می شد رخت و قبای قدیمی کشیشی اش به سبزی بزند، چون آن دستمال قرمزش که همیشه خدا از لک انفیه سیاه بود، و جناب کشیش سعی می کرد با آنها خرده ریزه ها را از روی لباسش پاک کند بی خاصیت بود.
دلم می خواست بروم داخل و نگاهی به او بیندازم ولی جگرش را نداشتم در بزنم. آرام در قسمت آفتابگیر خیابان راه افتادم و همه اعلان های نمایشی را که به پنجره مغازه ها چسبانده بودند خواندم. تعجب کرده بودم که نه من و نه صبح به آن قشنگی هیچ کدام مان عزادار نبودیم و تازه تعجبم وقتی بیشتر شد که دیدم با مرگ او احساس آزادی می کنم. تعجب می کردم چرا چون همان طور که شب قبل شوهرعمه ام گفته بود کشیش خیلی چیزها به من یاد داده بود. او در کالج ایرلندیِ رُم درس خوانده بود و تلفظ صحیح لاتین را یادم داده بود. چقدر قصه برایم گفته بود از سردابه ها وناپلئون بناپارت و معنای خیلی از سنت های عشای ربانی و لباس های رسمی ای که کشیش ها می پوشیدند گاهی سوال های سختی از من می پرسید و خودش سر کیف می آمد. می پرسید در شرایط کذا و کذا آدم باید چه کار کند یا آیا فلان گناه یا بهمان معصیت کبیره است یا صغیره یا فقط عیب و نقص است. سوالاتش مُلتفتم می کرد که کار بعضی از موسسات کلیسا با آن که ساده و پیش پا افتاده بنظر می رسیدند چقدر پیچیده و مرموز است، وظایف کشیش ها در عشای ربانی و رازداری شان در برابر اعترافات مردم بقدری بنظرم سنگین می آمد که تعجب می کردم آدم ها با چه دل و جراتی کشیش می شوند و هیچ شاخ درنیاوردم وقتی برایم تعریف کرد که پدران کلیسا که کتاب های خیلی قطور و ریز خطی نوشته بودند به همه این سوالات پیچیده جواب داده بودند. اغلب وقتی به این چیزها فکر می کردم نمی توانستم جواب بدهم یا یک حرف مزخرفی می پراندم و آن وقت جناب کشیش لبخند ملیحی می زد و دو یا سه بار سر مبارک را تکان می داد. گاهی مرا به پاسخ های عشای ربانی که وادارم کرده بود از حفظ کنم دلالت می کرد و وقتی طوطی وار جواب ها را بلغور می کردم، اغلب فکورانه لبخند می زد و سر تکان می داد و کُلی انفیه بالا می کشید، اول در این سوراخ بعد آن یکی. وقتی لبخند می زد دندان های بزرگ و بدرنگش نمایان می شد و زبانش روی لب پایین ش می افتاد ـ و این عادت اوایل آشنایی مان قبل از آن که خوب بشناسمش ناراحتم می کرد.
همان طور که زیر آفتاب قدم می زدم یاد حرف های کاتر پیر افتادم و سعی کردم به یاد بیاورم در خوابم بعدش چه اتفاقی افتاد. یادم آمد که پرده های مَخمل درازی دیده بودم و یک چراغ قدیمی که از سقف تاب می خورد. حس کردم که جای خیلی دوری بودم، در سرزمینی با آداب و رسوم عجیب ـ فکر کردم ایران بود... ولی آخر خواب را یادم نمی آمد.
بعدازظهر عمه ام مرا برداشت تا محض سر سلامتی به خانه کشیش سری بزنیم. آفتاب غروب کرده بود ولی قاب های پنجره های خانه های جنوبی نور طلایی ابرها را منعکس می کردند. نانی در هال به استقبال ما آمد، و چون عمه ام نمی توانست عربده بکشد و حرف بزند فقط با او دست داد. پیرزن با نگاهی استفهامی به طبقه بالا اشاره کرد و با سر تکان دادن عمه ام جلوتر از ما در راه پله باریک راه افتاد. سرش را آن قدر پایین گرفته بود که به زور از نرده ها بالاتر می آمد. در اولین پاگرد ایستاد و به اتاق مرحوم کشیش ایما و اشاره کرد. عمه ام وارد اتاق شد و پیرزن که تعلل مرا دید با دست به من اشاره کرد که به اتاق بروم.
پاورچین به اتاق رفتم. اتاق غرق در نور طلایی ماتی بود که از پایین پرده وارد شده و نور شمع ها را کم رنگ کرده بود. کشیش در تابوت بود. نانی جلو رفت. سه نفری پایین پای مرحوم زانو زدیم. من وانمود کردم دعا می خوانم ولی ور ور پیرزن نمی گذاشت هوش و حواسم را جمع کنم. متوجه شدم قزن دامنش را بدبسته و کفش روفرشیش پاره شد. بنظرم رسید جناب کشیش در تابوت هم دارد لبخند می زند.
ولی نه. وقتی سرپا شدیم و رفتیم بالای سرش دیدم لبخندی در کار نیست. او عبوس و تنومند آنجا دراز کشیده بود، با لباسی که برای محراب می پوشید، و جامی میان دستان بزرگش. صورتش بشدت دَد منش، خاکستری و بزرگ بود، با مُنخرین سیاه غار مانندی که اطرافش جِرم سفیدرنگی بود. در اتاق بوی تندی می آمد ـ بوی گل ها بود.
صلیب کشیدیم و کنار رفتیم. در اتاق کوچک طبقه پایین الیزا را دیدیم که سنگین رنگین روی مبل نشسته بود. من راهم را کج کردم طرف صندلی ای که همیشه رویش می نشستم و نانی رفت و از روی میز بردستی یک پارچ شراب سفید و چند لیوان آورد. آنها را روی میز گذاشت. به من اصرار کرد بیسکویت کرم دار هم بردارم ولی من برنداشتم چون فکر می کردم وقت خوردنشان قرچ قروچ راه می اندازم. نانی از اینکه تعارفش را رد کرده بودم پکر شد و رفت روی مبل پشت خواهرش نشست. هیچ کس حرف نمی زد همه زُل زده بودیم به بُخاری دیواری خاموش.
عمه ام صبر کرد تا آنکه الیزا آهی کشید، آن وقت درآمد که؛ «جناب کشیش هم به رحمت خدا رفت.»
الیزا دوباره آه کشید و سرش را به نشانه تایید خم کرد. عمه ام قبل از مزمزه کردن شراب انگشتش را روی پایه لیوان کشید.
پرسید: «جناب کشیش... راحت تمام کرد؟»
الیزا گفت: «راحتِ راحت. اصلاً نفهمیدیم کی آخرین نفس را کشید. مرگ زیبایی داشت. قدرتی خدا.»
«و همه چیز...؟»
«پدر اُرورکه یک سه شنبه کنارش بود و بدنش را روغن مالی کرد و آماده اش کرد.»
«پس می دانست؟»
«تسلیم محض بود.»
عمه ام گفت: «از ظاهرش هم معلوم است.»
«زنی که آمده بود او را بشورد هم همان را می گفت: گفت قیافه اش طوری است که انگار خواب است، آن قدر آرام و راضی بنظر می رسید. هیچ کس فکر نمی کرد بعد از مرگ این قدر زیبا باشد.»
عمه ام گفت: «واقعاً.»
باز قدری شراب چشید و گفت: «خب، دوشیزه فلاین، بهر حال شما وجدانتان راحت است که هر کاری از دستتان برمی آمد انجام دادید. هر دوی شما برایش سنگ تمام گذاشتید.»
الیزا دامنش را صاف و صوف کرد.
گفت: «جیمز بیچاره! خدا می داند هر کاری از دست ضعیف مان برمی آمد کردیم ـ دلمان نمی آمد ببینیم چیزی می خواهد و ما دریغ کنیم.
نانی سرش را گذاشته بود روی مُخده مبل و داشت خوابش می گرفت. الیزا نگاهی به او انداخت و گفت: «نانی بیچاره! خسته است. همه کار را دوتایی کردیم، از خبر کردن آن زن که جیمز را بشوید تا گذاشتنش در تابوت تا آماده کردن مراسم عشای ربانی در نمازخانه. فقط برای پدر اوروکه کاری نکردیم. آن همه گل و آن شمعدان ها را او از نمازخانه آورد و اعلامیه ها را نوشت و کارهای کفن و دفن و بیمه جیمز بیچاره را انجام داد.
عمه ام گفت: «از لطفش بود.»
الیزا چشمانش را بست و آرام سر تکان داد.
گفت: «دوست هم دوستان قدیمی. آردت را که بریزی و الکت را بیاویزی، نه دوستی ی می ماند نه رفاقتی.»
عمه ام گفت: «بله واقعاً همین طور است. مطمئنم الان که جناب کشیش به دیار باقی رفته شما و لطف هایتان را فراموش نمی کند.»
الیزا گفت: «آه، جیمز بیچاره! او برای ما زحمت نبود، رحمت بود. از دیوار صدا در می آمد که از او در نمی آمد. با این حال، دیگر از بین ما رفته و...»
عمه ام گفت: «وقتی همه چیز تمام بشود تازه دلتان برایش تنگ می شود.»
الیزا گفت: «می دانم. دیگر در فنجان مخصوصش برایش چای نمی آورم، شما هم برایش انفیه نمی فرستید. آه، جیمز بیچاره!»
ناگهان گویی به گذشته برگشته باشد مکث کرد و بعد به زیرکی گفت: «می دانید، این اواخر حالات جیمز کمی مشکوک بود. هر وقت سوپش را برایش می بردم می دیدم کتاب دعایش افتاده روی زمین و خودش با دهان باز روی صندلی ولو شده.»
بعد انگشتش را گذاشت سر بینی اش و اخم کرد و کمی بعد ادامه داد: «ولی ورد زبانش این بود که بعد از تمام شدن تابستان یک روز که هوا خوب بود به زادگاهمان در ایرلند می رود و من و نانی را هم با خودش می برد. می گفت اگر بتوانیم یکی از آن کالسکه های جدیدی را که پدر اُرورکه می گوید صدا ندارند بگیریم، همان ها که چرخ هایشان یک جوری است، اگر بگیریم می توانیم سه نفری به شهرمان برویم. واقعاً تصمیم داشت برویم. جیمز بیچاره!»
عمه ام گفت: «خدا رحمتش کند.»
الیزا دستمالش را درآورد و چشمانش را پاک کرد. بعد دوباره آن را در جیبش گذاشت و مدتی در سکوت به شومینه خالی نگاه کرد.
بالاخره درآمد که؛ «زیادی وسواس داشت وظایف کشیشی برایش سنگین بود. از زندگی خیر ندید.»
عمه ام گفت: «بله. آدم ناامیدی بود. از ظاهرش می شد فهمید.»
سکوتی در آن اتاق کوچک حاکم شد و زیر پوشش آن، من به میز نزدیک شدم و شرابم را مزه مزه کردم و بعد آرام به صندلی م در گوشه اتاق برگشتم. ظاهراً الیزا چرتش گرفته بود. ما محترمانه صبر کردیم تا سکوت را بشکند. بعد از مکثی طولانی بالاخره گفت: «همه اش از شکستن آن جام شروع شد... هر چند همه گفتند عیبی ندارد، گفتند جام خالی بوده. ولی با این حال... می گفتند تقصیر پسره بوده. ولی جیمز بیچاره خیلی عصبی بود. خدا رحمتش کند!»
عمه ام گفت: «واقعاً ماجرا این بود؟ من هم یک چیزهایی شنیده بودم.» الیزا سر تکان داد.
گفت: «روی ذهنش اثر گذاشت. بعد از آن رفت توی خودش. با هیچ کس حرف نمی زد فقط کلافه پرسه می زد. یک شب کارش داشتند ولی پیدایش نکردند که نکردند. انگار آب شده بود رفته بود توی زمین بالاخره کارمندشان گفت نمازخانه را بگردند. کلیدها را برداشتند و در نمازخانه را باز کردند و پدر اُرورکه و یک کشیش دیگر که آنجا بود چراغ برداشتند و نگاهی به داخل انداختند... جانم برایتان بگوید جیمز آنجا بود، تک تنها توی اتاقک اعتراف نشسته بود، و بیدار بیدار با خودش می خندید.» ناگهان ساکت شد، گویی می خواست چیزی را بشنود. من هم گوش تیز کردم، ولی هیچ صدایی در خانه نبود و من فهمیدم که کشیش پیر همان طور که دیده بودیمش بی حرکت در تابوتش دراز کشیده، عبوس و ترش رو، با جامی لق روی سینه اش.
الیزا درآمد که؛ «بیدار بیدار با خودش می خندید... آن وقت بود که، وقتی آن صحنه را دیدند، فکر کردند بلایی سر جیمز بیچاره آمده.»

اِوِلاین

لب پنجره نشست و هجوم غروب به خیابان را تماشا کرد. سرش را گذاشته بود روی پرده و بوی کتان گرد و خاکی بینی ش را پُر کرده بود. خسته بود.
تک و توک رهگذری گذشتند. مرد خانه آخری رفت سمت خانه اش. او صدای قدم هایش را روی پیاده روی سیمانی و بعد روی مسیر خاکسترپوش مِنتهی به خانه های جدید سرخ رنگ شنید. روزگاری آنجا یک زمین خاکی بود که او و بچه های مردم هر غروب در آن بازی می کردند. بعد مردی از بلفاست آنجا را خرید و شروع کرد به ساخت و ساز ـ ولی نه خانه هایی مثل خانه های کوچک و قهوه ای آنها، بلکه خانه هایی با آجرهای روشن و سقف های درخشان. بچه های آن خیابان در آن زمین خاکی بازی می کردند ـ بچه های خانواده دیواین، واتر، دان، کوخ کوچولوی فلج، او و برادرها و خواهرهایش. ولی ارنست هیچ وقت بازی نمی کرد؛ بزرگ تر از این حرف ها بود. پدرش معمولاً با عصای سیاهش آنها را کنار زمین بازی شکار می کرد ولی کوخ کوچولو نگهبانی می داد و وقتی پدرشان را می دید علامت می داد، با این حال آن روزها خیلی خوش بودند. پدرش هنوز این قدر بد نشده بود و تازه مادرش هم زنده بود. خیلی وقت پیش بود. او و خواهر و برادرهایش همه بزرگ شده بودند و مادرشان مرده بود. تیزی دان هم مرده بود و خانواده واتر به انگلستان برگشته بودند. همه چیز تغییر می کند. حالا او هم می خواست مثل بقیه برود. می خواست خانه را ترک کند.
خانه! دور و بر اتاق را نگاه کرد و به اثاثیه آشنایی که آن همه سال هفته ای یک بار گرد و خاکشان را گرفته بود و تعجب کرده بود آن همه خاک از کجا می آید نظر انداخت. احتمالاً دیگر آن اشیای آشنایی را که به خواب هم نمی دید ازشان جدا شود، نمی دید. با این حال همه آن سال ها اسم آن کشیشی را که عکس زرد شده اش روی دیوار بالای گارمون شکسته کنار نوشته رنگی «پیمان با مارگارت مری مقدس» آویزان بود، نفهمید که نفهمید. پدرش هر وقت آن عکس را به کسی نشان می داد با لحنی علی السویه می گفت: «الان ملبورن زندگی می کند.»
راضی شده بود که برود، خانه را ترک کند. یعنی عاقلانه بود؟ سعی کرد سبک سنگین کند. به هر حال در خانه اش غذا و سرپناه داشت. کسانی دور و برش بودند که از اول عمر می شناخت شان. صد البته که باید در خانه و بیرون سخت کار می کرد. توی فروشگاه پشت سرش چه می گفتند اگر می فهمیدند با یک نفر فرار کرده؟ احتمالاً می گفتند خریت کرده و فوراً با یک آگهی جایش را می دادند به یک کس دیگر. دوشیزه گاوان خوشحال می شد. با هم کارد و پنیر بودند مخصوصاً پیش روی مردم.
«دوشیزه هیل، نمی بینید این خانم های محترم منتظرند؟»
«دوشیزه هیل، یک کم شاد و بشاش باش!»
نه. او برای از دست دادن کارش افسوس نمی خورد.
ولی در خانه جدیدش، در آن کشور دور ناآشنا، همه چیز فرق می کرد. آنجا ازدواج می کرد ـ او، اِوِلاین. دیگر مردم تحویلش می گرفتند. مثل مادرش با او رفتار نمی کردند. حتی الان که نوزده را رد کرده بود، گاهی از خشونت پدرش می ترسید. می دانست تپش قلبش بخاطر همان ترس است. وقتی بچه بودند پدرش هیچ وقت آن طور که هری و ارنست را می زد او را نمی زد، چون او دختر بود، ولی بعدها تهدیدش می کرد و می گفت چه بلاهایی سرش می آورد. دیگر کسی را نداشت که از او محافظت کند. ارنست مرده بود و هری که در کار تزئین کلیسا بود بیشتر اوقات سفر بود. به علاوه، داد و بیدادهای شنبه شب ها بر سر پول خسته اش کرده بود. او همه حقوق ش هفته ای هفت شیلینگش ـ را می داد. هری هم همیشه پول می فرستاد ولی پدرش نَم پس نمی داد. می گفت تو پول ها را هدر می دهی، عقل نداری، پول های عزیز مرا خرجِ اَتینا می کنی، و بدتر از این ها را هم می گفت: چون شنبه شب ها حالش خیلی بد می شد. آخر سر، به او پول می داد و می پرسید می خواهد برای شام یکشنبه چه بخرد. بعد او مجبور بود دو پا دارد ده تا پای دیگر هم قرض بگیرد و بزند بیرون کیف چرمی سیاه ش را محکم در دست نگه دارد و به همه تنه بزند تا به بازار برود و با یک خروار جنس برگردد. او سخت کار می کرد تا خانه را سر پا نگه دارد و دو بچه کوچک تر از خودش را تر و خشک کند. مراقب باشد که از درس و مشق عقب نیفتند. و خورد و خوراکشان رو به راه باشد. سخت بود ـ زندگی سختی بود ـ ولی حالا که می خواست بگذارد و برود می دید خیلی هم بد نبود. قرار بود با فرانک زندگی تازه ای را کشف کند. فرانک خیلی مهربان بود، رفتار مردانه داشت و بلند نظر بود. قرار بود شبانه فرار کنند و با کشتی به بوئنس آیرس بروند و زندگی مشترک شان را شروع کنند. بار اولی که او را دیده بود خوب به یاد داشت؛ فرانک در خانه ای در جاده اصلی زندگی می کرد. انگار همین چند هفته پیش بود. فرانک دم در ایستاده بود، کلاهش را داده بود عقب و موهایش ریخته بود روی صورت آفتاب سوخته اش. بعد از آن دیدار اول فرانک هر غروب می رفت دم فروشگاه او را تا خانه شان می رساند. او را به نمایش دختر عجایب برد و احساس خاص بودن کرد وقتی کنار فرانک در قسمت ویژه نشست. فرانک به طرز وحشتناکی عاشق موسیقی بود و خودش هم ته صدایی داشت. مردم می دانستند آنها خاطر همدیگر را می خواهند و وقتی فرانک از دخترکی می خواند که عاشق یک ملوان بود او دست و پایش را گم می کرد. فرانک به شوخی پاپنز صدایش می کرد. اوایل برایش جالب بود که کسی را دارد ولی بعد مهر فرانک در دلش نشست. فرانک از کشورهای دور برایش قصه ها می گفت. او کارش را با حقوق ماهی یک پوند روی کشتی ای که به کانادا می رفت شروع کرده بود. اسم کشتی هایی را که رویشان کار کرده بود و سِمَت هایش را به او گفته بود. در بوئنس آیرس پاگیر شده بود. صد البته که پدر اولاین از قضیه خبردار شده و قدغن کرده بود با فرانک حرف بزند گفته بود: «من این ملوان ها را می شناسم.»
یک روز هم با فرانک دعوا کرد و بعد از آن آنها ناچار پنهانی همدیگر را می دیدند.
غروب در خیابان عمیق شد. سفیدی دو نامه روی دامنش محو شدند. یکی از نامه ها برای هری بود ودیگری برای پدرش. جانش برای ارنست در می رفت ولی هری را هم دوست داشت. پدرش داشت پیر می شد. حتماً دلش برای دخترش تنگ می شد. گاهی مهربان می شد. نه خیلی قبل که او مریض شده بود و یک روز تمام دراز به دراز افتاده بود، پدر برایش قصه خواند و نان برشته کرد. یک بار هم وقتی مادرشان زنده بود، همه برای گردش به خارج شهر رفتند. یادش می آمد. پدر کلاه مادرشان را روی سرش گذاشت تا بچه ها بخندند.
وقتش داشت سر می آمد ولی او همان طور لبه پنجره نشسته بود و سرش را گذاشته بود روی پرده و بوی کتان گرد و خاک گرفته را می بلعید. از دورها صدای نوای ارگ می آمد. او آن نغمه را می شناخت. عجیب آن که همان شب باید قولش به مادرش یادش می آمد. به مادرش قول داده بود تا جایی که می تواند خانه و زندگی را سرپا نگه دارد. یاد آخرین روز بیماری مادرش افتاد. دوباره در همان اتاق دربسته و تاریک آن طرف هال بود و از بیرون صدای نغمات ایتالیایی می آمد. به نوازنده ارگ شش پنس دادند و گفتند از آنجا برود. یادش آمد که پدرش به اتاق مادر مریضش برگشت و گفت: «لعنت بر این ایتالیایی ها! همه جا را گرفته اند!»
همان طور که فکر می کرد تصویر رقت انگیز زندگی مادرش او را افسون کرد ـ آن زندگی سراسر ایثار به دیوانگی ختم می شد. وقتی یاد آخرین حرف های مادرش افتاد بر خودش لرزید.
از ترس از جا بلند شد. فرار! باید فرار می کرد! فرانک نجاتش می داد. به او زندگی می داد، عشق می داد. ولی او می خواست زندگی کند. چرا باید غمگین می بود؟ شادی حقش بود. فرانک نجاتش می داد.

در ایستگاه نورشاوال میان موج جمعیت ایستاد. فرانک دستش را گرفت می دانست دارد با او حرف می زند و متصل از سفر می گوید ایستگاه پُر بود از سربازان ساک قهوه ای. از میان درهای پهن انبار یک نظر تنه سیاه کشتی را دید، آرمیده کنار دیوار با چراغ های روشن. جوابی به فرانک نداد. حس کرد رنگش پریده و صورتش یخ کرده. در آن تشویش و نگرانی از خدا خواست کار درست را نشانش بدهد. کشتی بوق محزونش را در مه رها کرد. اگر می رفت، فردا با فرانک روی دریا بودند و به سمت بوئنس آیرس می رفتند. سفرشان ثبت شده بود. می توانست بعد از آن همه خوبی های فرانک پا پس بکشد؟ از نگرانی احساس تهوع می کرد. لب هایش به دعا می جنبید. ناقوسی در قلبش نواخته شد. فرانک دستش را گرفت.
«بیا!»
همه دریاهای جهان در قلبش تلاطم می کردند. فرانک داشت او را به طرف آنها می کشید؛ او غرقش می کرد. با دو دست نرده آهنی را چسبید.
«بیا!»
نه! نه! نه! غیرممکن بود، دستانش دیوانه وار نرده ها را چسبیده بود. میان دریاها فریادی کشید.
«اولاین! اِوی!... فرانک دوید آن طرف نرده ها و به او گفت پشت سرش برود. دیگران سر فرانک نفیر می کشیدند که بگذرد، ولی او همچنان اولاین را صدا می کرد. اولاین، منفعلانه، مثال یک حیوان، با صورت سفیدش به او زل زده بود. در چشمانش نشانی از عشق نبود و از خداحافظی و از آشنایی.

ابر کوچک

هشت سال پیش دوستش را در ایستگاه نورث وال بدرقه کرده و به امان خدا سپرده بود. گالاهر پیشرفت کرده بود. از ظاهر سرد و گرم چشیده اش معلوم بود، از رخت و لباس خوش دوختش، و لهجه بی پروایش. او خوش قلب بود و لیاقت موفقیت را داشت. دوستی با او غنیمت بود.
تمام فکر و ذکر چندلر کوچولو از سر صبح دیدن گالاهر بود و دعوت گالاهر و شهر بزرگی که آنجا زندگی می کرد؛ لندن به او چندلر کوچولو می گفتند چون با وجود آن که یک ریزه از سایز متوسط کوچک تر بود ولی دیگران با دیدنش فکر می کردند یک مرد کوچک است. دستانش سفید و کوچک بودند، اندامش شکننده، صدایش آرام و رفتار و سکنانتش مهذّب. مثل جانش از موهای نرم ابریشمن و سبیلش مراقبت می کرد و همیشه به دستمالش عطر می زد. ناخن هایش سالم و مرتب بودند و وقتی لبخند می زد یک ردیف دندان سفید بچگانه نمایان می شد.
وقتی در کنیگز اینز پشت میزش نشست به تغییرات آن هشت سال فکر کرد. دوستی که او ژنده پوش و نیازمندش می دانست حالا در لاندن پرس برای خودش کسی شده بود. گهگاه چشم از نوشتن های کسالت بارش برمی داشت و از پنجره دفتر بیرون را نگاه می کرد. درخشش آفتاب غروب پاییز چمن ها و پیاده روها را پوشانده بود، و مهربانانه بر پرستارهای شلخته و پیرمردان فرتوت که روی نیمکت ها چُرت می زدند، می تابید. آن نور روی هر جسم جُنبنده ای سوسو می زد ـ روی بچه هایی که جیغ کشان می دویدند و روی هر کسی که از باغ می گذشت. چندلر کوچولو به آن صحنه نگاه کرد و به زندگی فکر کرد و مثل باقی اوقات که به زندگی فکر می کرد غمگین شد. مالیخولیا برش داشت. حس کرد دست و پنجه نرم کردن با بخت و اقبال بی فایده است. این حاصل خِرَد سالیانش بود.
یاد کتاب های شعر کتابخانه اش افتاد. آنها را دوران مجردی ش خریده بود و بسیاری از غروب ها که در اتاق می نشست وسوسه شده بود یکی شان را بردارد و برای همسرش بخواند، ولی خجالت کشیده بود و کتاب ها همان طور در قفسه مانده بودند که مانده بودند. پاری وقتی چند بیتی برای خودش می خواند و دلش خوش می شد.
ساعت که زنگ زد بلند شد و محترمانه از همکارانش خداحافظی کرد. از زیر طاق کینگز اینز رد شد و آرام پا در خیابان هنریتا گذاشت. غروب طلایی داشت رنگ می باخت و سوز هوا بیشتر شده بود. یک بُر بچه خندان در خیابان بودند. ایستاده و دوان دوان، یا از پله های ساختمان ها بالا می رفتند یا مثل موش در آستانه درها چمباتمه زده بودند. چندلر کوچولو محل شان نگذاشت. ماهرانه از میان آن زندگی انگل وار و از زیر سایه ساختمان های غول پیکر و شبح وار نجیب زادگان کهن دوبلین گذشت. هیچ خاطره ای از گذشته سراغش نمی آمد چون ذهنش پُر بود از شادی آن لحظه.
او هیچ وقت به کافه کورلس نرفته بود ولی می دانست چقدر اسمی است. می دانست خلایق بعد از تئاتر می رفتند آنجا تا صدف نوش جان کنند و آبجو، و تازه شنیده بود که آنجا نویسنده ها فرانسه و آلمانی حرف می زدند. شب ها که آرام از مقابل آن کافه می گذشت، کالسکه هایی را می دید که آنجا ایستاده بودند و خانم های مکش مرگ ما در معیت شوالیه هایشان از آنها پیاده می شدند. پارچه های اعلای لباس هایشان صدا می داد. به صورت هایشان پودر می زدند و وقتی پایشان به زمین می رسید لباس هایشان را بالا می گرفتند. هیچ وقت سر برنگردانده بود که تماشایشان کند. او عادت داشت آرام راه برود حتی روزها، ولی شب ها در شهر سریع و هیجان زده راه می رفت. گاهی به علت ترسش فکر می کرد. او تاریک ترین و باریک ترین خیابان ها را برای عبور انتخاب می کرد و همان طور که با جسارت راه می رفت سکوتی که اطراف قدم هایش بود آزارش می داد، هیبت های ساکت و سرگردان اطراف آزارش می دادند و گاه گاه خنده آرام و گریز پایی باعث می شد مثل برگ به خودش بلرزد.
پیچید سمت راست، بطرف خیابان کیپل و ایگناتیوس گالاهر در لاندن پِرِس! چه کسی فکرش را می کرد؟ ولی وقتی به گذشته نگاه می کرد می دید همان وقت علائم پیشرفت و ترقی در ناحیه دوستش دیده می شد. مردم می گفتند ایگناتیوس گالاهر وحشی است. البته آن وقت ها چند دوست ناباب داشت، بی پروا مشروب می خورد و از عالم و آدم پول قرض می کرد. آخر سر هم وقتی خرابکاری بالا آورد مجبور شد فرار کند. با این حال هیچ کس منکر استعدادش نبود. همیشه یک چیزی با او بود که ناخودآگاه شما را تحت تاثیر قرار می داد. حتی آن وقتی که آه نداشت با ناله سودا کند گستاخ و جسور بود. چندلر کوچولو یاد یکی از جملات قصار گالاهر افتاد (و با این یادآوری گونه هایش از غرور سرخ شد) او همیشه با بی خیالی می گفت: «بچه ها، نیمه اول تمام شد. ببینم نیمه دوم چه کار می کنیم.»
ایگناتیوس گالاهر آن طور آدمی بود و نمی شد لامصّب را تحسین نکرد.
چندلر کوچولو قدم هایش را تند کرد. برای اولین بار در عمرش حس می کرد از آدم های اطرافش سَرتر است. برای اولین بار روحش علیه ابتذال کسالت بار خیابان کیپل طغیان کرده بود. هیچ شکی نبود؛ تنها راه موفق شدن فرار بود. در دوبلین کاری نمی شد کرد. وقتی داشت از پل گراتان می گذشت به رودخانه و خانه های محقر اطراف نگاه کرد و دلش سوخت. به نظرش شبیه یک مشت پیاده نظام بودند که ردیف کنار رودخانه به هم چسیبده بودند و یک لایه گرد و خاک روی بالاپوش های کهنه شان نشسته بود. خیره به غروب و در انتظار آن که سرمای سر شب سرحالشان بیاورد، خودشان را تکان می دادند و می رفتند. فکری شد می تواند در مورد آن موضوع شعر بگوید یا نه. احتمالاً گالاهر می توانست شعرش را در یکی از روزنامه های لندن چاپ کند. می توانست یک چیز اصیل بنویسد؟ نمی دانست چه می خواست بگوید ولی این فکر که آنِ شاعرانه به سراغش آمده به او جان داد. با شهامت به راهش ادامه داد.
هر قدم او را به لندن نزدیک تر و از زندگی کسالت بار خودش دورتر می کرد. در افق ذهنش چراغی روشن شده بود. هنوز وقت داشت ـ سی و دو سالش بود. تازه به پختگی رسیده بود. کُلی حال و احوال بود که دوست داشت به شعر بیان شان کند. آنها را درون خودش حس می کرد. سعی کرد روح خودش را محک بزند ببیند آیا واقعاً روح شاعرانه ای است یا نه. فکر کرد مالیخولیا همیشه بر خلق و خوی او غالب است.
ولی مالیخولیایی همراه با ایمان، و تسلیم و شادی بی ادعا. اگر همه آن حالات را به شعر می آورد شاید مردم گوش می کردند. هیچ وقت مشهور نمی شد، می دانست. قیامت برپا نمی کرد ولی ممکن بود روی بعضی از اذهان تاثیر بگذارد. شاید منتقدان انگلیسی بدلیل لحن مالیخولیایی اشعارش او را یکی از رهروان مکتب سِلتی(۵) معرفی می کردند. بعلاوه از اشارات و تلمیحات هم سود می برد. از توجهی که به اثرش مبذول می شد ایده گرفت: «آقای چندلر سهل و ممتنع شعر می گوید... حُزن افسون کننده ای بر این اشعار حاکم است... یادداشت های یک سلتی.» حیف که نام خانوادگی ش خیلی ایرلندی نبود. می توانست فامیلی مادرش را قبل از فامیلی خودش بیاورد؛ توماس مَلون چندلر، یا بهتر از آن تی. ملون چندلر. با گالاهر در آن مورد حرف می زد.
آن قدر غرق افکارش بود که خیابان موردنظر را رد کرد و ناچار شد دباره برگردد. همان طور که به کافه کورلس نزدیک می شد نگرانی های قدیمی به سراغش آمدند. یک آن مقابل در مکث کرد. بالاخره در را باز کرد و داخل شد.
نور و سر و صدای داخل کافه چند لحظه او را سرجایش میخکوب کرد. به اطرافش نظر انداخت ولی برق سبز و سرخ لیوان ها دیدش را تیره و تار کرده بود. آنجا پُر از آدم بود. حس کرد همه دارند با کنجکاوی تماشایش می کنند. سریع به راست و چپ نگاه کرد (کمی اخم کرده بود که وضعیتش جدی بنظر برسد) ولی وقتی دیدش شفاف شد فهمید کسی نگاهش نمی کند. ایگناتیوس گالاهر آنجا بود پشت به پیشخوان و رو به او.
«هِی تامی، قهرمان قدیمی، بیا، بفرما! چه حال، چه خبر؟ چه می خوری؟ من ویسکی می خورم بهتر از آب است سودا می خوری؟ لیتیا؟ آب معدنی نباشد؟ من هم همان را می خواهم. مزه اش را خراب می کند... گارسون! برای ما ویسکی مالت بیار، مثل آدم حسابی ها... خُب از آخرین بار که دیدمت چه کارها کرده ای؟ خدایا! چقدر عمر کرده ایم! پیر شده ام؟ آره فرق سرم یک کم جوگندمی شده... چی؟»
ایگناتیوس گالاهر کلاهش را برداشت و سر از ته زده اش را به نمایش گذاشت. صورتش سنگین، و رنگ پریده بود. سه تیغه اصلاح کرده بود. چشمان آبی ش رنگ پریدگی بیمار گونه اش را جبران می کرد و آشکارا بالای کراوات نارنجی ش می درخشید. میان این ویژگی های متضاد، لبش بسیار دراز و بی شکل و بی رنگ بنظر می رسید. سرش را خم کرد و با دو انگشت موهای نازک فرق سرش را لمس کرد. چندلر کوچولو محض انکار سرش را تکان داد. ایگناتیوس گالاهر دوباره کلاهش را بر سرش گذاشت. گفت: «کار روزنامه آدم را پیر می کند همیشه عجله و اضطراب، دنبال کپی می گردی و پیدا نمی کنی. باید همیشه یک چیز نو میان چرت و پرت هایت داشته باشی. نمونه های غلط گیری لعنتی، منظورم برای چند روز است. من خوشحالم که به کشور قدیمی م برگردم. خوب است، محض گذراندن تعطیلات خوب است. از وقتی پایم به دوبلین کثیف مان رسیده بهترم. بفرما تامی... این هم ویسکی آب می ریزم. بگو کی بس است.»
چندلر کوچولو خواست مشروبش خیلی رقیق بشود. گالاهر گفت: «تو عقلت نمی رسد چه برایت خوبست، پسرم. من مال خودم را سنگین می خورم.»
چندلر آرام گفت: «من کُلاً خیلی کم مشروب می خورم. وقتی دوستان قدیمی را می بینم یک نصفه گیلاس می خورم. همین.»
«خوب، پس به سلامتی خودمان و روزهای قدیمی و آشناهای قدیمی.»
گیلاس هایشان را به هم زدند و نوشیدند.
گالاهر گفت: «امروز یکی از بَرو بچه های قدیمی را دیدم. ظاهراً حال و روز اُهارا خوب نیست. چه کار می کند؟»
چندلر گفت: «هیچی، خانه خراب شده.»
«ولی وضع هوگا خوبست، مگر نه؟»
«آره، معاملات املاک دارد.»
«یک شب توی لندن دیدمش، کبکش خروس می خواند... اُهارای بدبخت! افتاده توی عرق، آره؟»
«چیزهای دیگر هم هست.»
گالاهر خندید.
گفت: «تامی، سر سوزن هم تکان نخورده ای. همان بشر جدی ای هستی که صبح های یکشنبه که من سرم درد می کرد و دهانم مثل زهر تلخ بود برایم موعظه می کردی باید یک کم دنیا را بگردی. تا حالا سفر نرفته ای؟»
«به آیسل آومَن رفته ام.»
گالاهر خندید.

نظرات کاربران درباره کتاب از جناب جی‌. جی. چه خبر؟