فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب به درون آب

نسخه الکترونیک کتاب به درون آب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب به درون آب

دیروقت بود، درست ساعت دو بامداد، که او به خانه رسید. پروازش از مالاگا با تأخیر انجام شده بود. وی بلیت پارکینگ خودرواش را گم کرده و این امر او را از کوره به در برده، سبب شده بود برای یافتن خودرواش در پارکینگ چهل‌وپنج دقیقه معطل شود.
اکنون آرزو می‌کرد که ای کاش معطلی‌اش بیشتر به درازا می‌کشید، ای کاش اصلاً هرگز خودرواش را نمی‌یافت، ناگزیر می‌شد در هتل بماند. در آن زمان، می‌توانست فقط یک شب دیگر اتاق ذخیره کند. زیرا وقتی در تاریکی تشخیص داد که پنجره‌های خانه‌اش شکسته شده است، می‌دانست که آن شب و یا هیچ شبی نمی‌توانست بخوابد. آسودگی به پایان رسیده بود، راحتی خیال نابود شده بود. به او خیانت شده بود.
وی همچنین آرزو کرد که خونسردتر و محکم‌تر بود؛ که با نامزدش همراه شده بود. در آن صورت، وقتی که به سراغش می‌آمدند، می‌توانست بگوید: «من؟ من همین الان از اسپانیا اومدم. با نامزدم چهار روز در آندالوسیا بودم. نامزد جذاب، کار کشته و بیست‌ونه ساله‌م.»
اگرچه، تفاوتی نمی‌کرد، می‌کرد؟ مهم نبود که چه می‌گفت، چه کار می‌کرد، زندگی‌اش را چگونه گذرانده بود: آنان به هر حال او را به چهار میخ می‌کشیدند. برای روزنامه‌ها، پلیس، افکار عمومی، مدرسه، جامعه فرقی نمی‌کرد که او منحرفی با سابقۀ افتادن به دنبال دخترانی با نصف سن خود نبود. اهمیتی نداشت که او عاشق شده و کسی عاشق او شده بود. احساس‌های دوطرفه‌شان نادیده گرفته می‌شد ـ رشد و بلوغ کیتی، جدی بودنش، هوش و ذکاوتش، انتخابش ـ هیچ یک از این‌ها اهمیت نداشت. همۀ آنچه آنان می‌دیدند سن او، بیست‌ونه، و مال کیتی، پانزده بود و زندگی‌اش را متلاشی می‌کردند.
در زمین چمن مقابل خانه ایستاد، به پنجره‌های تخته‌کوب شده زل زد، و به گریه افتاد. در آن وقت، اگر چیزی برای شکستن باقی مانده بود، خودش درهم می‌شکست. در زمین چمن ایستاد و کیتی را نفرین کرد، به روزی نفرین فرستاد که برای نخستین‌بار چشمش به او افتاده بود؛ دختری بسیار زیباتر از دوستان احمق و به خود مطمئنش. روزی را مورد لعن و نفرین قرار داد که کیتی آرام به میز کار او نزدیک شد، با عشوه و لبخند بر لب، و پرسید: «آقای هندرسن؟ می‌تونم برای چیزی از شما کمک بگیرم؟» او طوری به سویش خم شده بود که بوی عطرش به مشام وی می‌خورد. او ابتدا جا خورده و خشمگین شده، تصور کرده بود که کیتی قصد بازی کردن با او را داشت. سر به سرش می‌گذاشت. آیا کیتی نبود که همۀ این‌ها را آغاز کرده بود؟ و چرا کیتی بایستی او را انتخاب، و سپس رهایش کند تا از پیامدهای آن کارشان رنج بکشد؟

ادامه...

  • ناشر: انتشارات البرز
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.35 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۴۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب به درون آب



به درون آب

پائولا هاوکینز

مترجم: فرانک سالاری





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بخش یک

۲۰۱۵

جولز(۳)
چیزی بود که می خواستی به من بگویی، مگر نه؟ آنچه تلاش داشتی بگویی، چه بود؟ احساس می کنم مدت های مدید پیش از این گفت وگو به بیرون رانده شدم. تمرکز نداشتم، به چیزی دیگری فکر می کردم، سرم به چیزهایی گرم بود، گوش نمی دادم، و رشته کلام از دستم در رفت. خب، اکنون حواسم به توست. فقط به ناچار گمان می کنم بعضی از نکته های چشمگیرتر را از قلم انداخته ام.
زمانی که آنان برای گفتن به من آمدند، خشمگین بودم. ابتدا آسوده و بی خیال و آماده بیرون رفتن از خانه به مقصد محل کارم بودم، اما وقتی که سروکله دو پلیس بر روی پله های جلوی خانه پیدا می شود، آن هم درست زمانی که منتظر خریدن بلیت قطارت هستی، از رخ دادن بدترین ها می ترسی. من ترس کسانی را داشتم که برای شان اهمیت قایلم ـ دوستانم، همسر سابقم، افرادی که با آنان کار می کنم. اما آنان گفتند که قضیه به آنان مربوط نمی شد، به تو ربط داشت. از این رو،
فقط چند لحظه ای، آسوده شدم، و آنان گفتند که چه اتفاقی افتاده بود، گفتند که تو چه کاری کرده بودی، آنان گفتند که تو در آب بوده ای و پس از آن، خشمگین بودم. خشمگین و ترسیده.
به این فکر می کردم که وقتی به آنجا رسیدم، می خواستم به تو چه بگویم، چگونه می دانستم تو این کار را انجام داده بودی که به صورت من تف بیندازی، برای آنکه مرا آشفته کنی، مرا بترسانی، زندگی ام را بی اعتبار کنی و سبب بی آبرویی ام شوی. می خواستی توجه مرا جلب کنی، مرا به جایی بکشانی که می خواستی در آنجا باشم. و، بفرما نل، تو موفق شدی: من اینجا هستم، جایی که هرگز نمی خواستم به آن برگردم، به مراقبت از دختر تو، راست و ریس کردن گندکاری مزخرف تو.

دوشنبه، ۱۰ اوت

جاش(۴)
چیزی از خواب بیدارم کرد. از بسترم بیرون آمدم تا به دستشویی بروم که متوجه شدم دَرِ اتاق مادر و پدر باز بود و هنگامی که درون اتاق را نگاه کردم، دیدم که مادر در رختخواب نیست. پدر، طبق معمول، خروپف می کرد. رادیوی ساعت دار ۴:۰۸ را نشان می داد. تصور کردم مادر می بایستی در طبقه پایین باشد. او برای خوابیدن مشکل دارد. اکنون هر دو مشکل دارند، اما پدر قرص هایی آن قدر قوی می خورد که اگر در کنار بسترش بایستید و در گوشش فریاد هم بکشید، بیدار نمی شود.
بسیار آرام و بی صدا به طبقه پایین رفتم، چون به طور معمول، آنچه رخ می دهد این است که مادر تلویزیون را روشن می کند و آگهی های تبلیغاتی به راستی کسل کننده ای را تماشا می کند که درباره ماشین هایی است با آن ها وزن کم می کنید، یا کف زمین را می شویید یا سبزی ها را به شیوه های گوناگون خرد می کنید، و پس از آن، در همان حالت به خواب می رود. اما نه تلویزیون روشن بود، و نه او بر روی مبل راحتی، از این رو، دانستم که می بایستی بیرون رفته باشد.
او این کار را بارها انجام داده است ـ دست کم این را می دانم. من که نمی توانم همیشه رد همه را بگیریم. نخستین بار مادر به من گفت که فقط بیرون رفته بود قدمی بزند تا باد به کله اش بخورد، اما یک صبح دیگر، وقتی از خواب بیدار شدم و او رفته بود، از پنجره که بیرون را نگاه کردم، دیدم که خودرواش در مقابل خانه، جایی که به طور معمول پارک می کرده، نبود.
به نظرم شاید برای پیاده روی به کنار رودخانه می رود، یا به مزار کیتی سر می زند. من هم گاهی وقت ها این کار را می کنم، هر چند که نه در نیمه شب. از رفتن در دل تاریکی می ترسم، افزون بر این، چنین کاری باعث می شود دستخوش حسی غریب شوم، زیرا این کاری است که خود کیتی انجام داد: نیمه شب از خواب برخاست و به کنار رودخانه رفت و برنگشت. درک می کنم که مادر چرا این کار را در دل شب انجام می دهد: نزدیک ترین راهی است که اکنون می تواند به کیتی برسد، در غیر این صورت، شاید در اتاق او بنشیند، که کار دیگری است که گاه انجام می دهد. اتاق کیتی در کنار اتاق من است و من می توانم صدای گریستن او را بشنوم.
بر روی کاناپه نشستم و منتظر او ماندم، اما می بایستی خوابم برده باشد، زیرا وقتی صدای در را شنیدم، بیرون هوا روشن شده بود و وقتی که به ساعت بالای پیش بخاری نگاه کردم، از هفت یک ربع گذشته بود. شنیدم که مادر در را پشت سر خود بست، سپس با سرعت از پله ها بالا رفت.
به دنبالش رفتم. بیرون اتاق خواب ایستادم و از شکاف لای در نگاه کردم. مادر در کنار بستر زانو زده بود، در سمتی که پدر قرار داشت، صورتش به سرخی گراییده بود، گویی در حال دویدن بوده است. او به سختی نفس می کشید و می گفت: «اَلک(۵)، بیدار شو. بیدار شو.» و تکانش می داد. گفت: «نل ابوت مرده. اونو توی آب پیدا کردن. اون پریده بود توی آب.»
یادم نمی آید چیزی گفته باشم، اما می بایستی صدایی از خود در آورده باشم، چون او سرش را بالا آورد، به من نگاه کرد و به پا خاست.
او، در حالی که به سمت من می آمد، گفت: «اوه، جاش. اوه، جاش.» اشک از چشمانش سرازیر بود و مرا محکم در آغوش گرفت. وقتی خودم را از او جدا کردم، هنوز داشت می گریست، اما در عین حال می خندید. او گفت: اوه، عزیزم.»
پدر در بستر راست نشست. داشت چشمانش را می مالید. مدت های مدید به درازا می کشد که به طور کامل بیدار شود.
«نمی فهمم. چه وقت... منظورت دیشبه؟ تو از کجا فهمیدی؟»
مادر گفت: «رفتم شیر بخرم. همه داشتن در این مورد حرف می زدن... یعنی، توی فروشگاه. اونو امروز صبح پیدا کردن.» او بر لب تخت نشست و دوباره گریه را سر داد. پدر او را در آغوش گرفت، اما داشت به من نگاه می کرد و چهره اش حالتی عجیب و غریب داشت.
از مادر پرسیدم: «تو کجا رفته بودی؟ کجا بودی؟»
«جاش، رفته بودم فروشگاه. همین الان گفتم.»
می خواستم بگویم، داری دروغ می گی، تو ساعت ها پیش رفته بودی، همین الان برای خرید شیر نرفته بودی. می خواستم این ها را بگویم، اما نمی توانستم، زیرا پدر و مادرم در بستر نشسته بودند و به یکدیگر نگاه می کردند، و شاد به نظر می رسیدند.

سه شنبه، ۱۱ اوت

جولز
یادم می آید. در صندلی پشت ون مسافرتی، درست وسط آن، بالش هایی بر روی هم کپه شده بود تا مرز میان قلمرو تو و من مشخص شود. برای تعطیلی تابستان به بکفورد(۶) می رفتیم. تو آکنده از هیجان بودی ـ برای رسیدن به آنجا صبر و قرار نداشتی ـ من، بر اثر ماشین گرفتگی، به رنگ سبز در آمده بودم و تلاش می کردم بالا نیاورم.
قضیه فقط این نبود که به خاطر می آورم، احساسش می کردم. همین بعدازظهر نیز آن حال به هم خوردن را احساس می کردم. مانند پیرزنی بر روی فرمان خودرو قوز کرده بودم، سریع و بد رانندگی می کردم، در گوشه های جاده به چپ و راست تلوتلو می خوردم، محکم بر روی پدال ترمز می کوبیدم، با دیدن خودروهایی که می آمدند، بارها می کوشیدم مسیرم را تصحیح کنم. آن چیز را داشتم، آن احساسی که وقتی ون سفیدرنگی را می بینم که در یکی از آن مسیرهای باریک به سویم می آید و گیرم می اندازد، به من دست می دهد، و می اندیشم، از مسیرم منحرف می شم، این کارو می کنم، تاب می خورم و یکراست می رم توی مسیر اون ون، نه به این دلیل که می خواهم این کار را بکنم، بلکه چون مجبورم. گویی در آخرین لحظه همه آزادی اراده ام را از دست می دهم. درست مانند احساسی است که وقتی بر لبه پرتگاهی ایستاده ای، یا لب سکوی قطار هستی به شما دست می دهد، و حس می کنی دستانی دیده ناشدنی به انجام دادن این کار وادارتان می کند. چه می شود اگر؟ چه می شود اگر فقط یک قدم به جلو بردارم؟ چه می شود اگر فقط فرمان خودرو را بچرخانم؟
(هر چه باشد، شما و من چندان تفاوتی نداریم.)
آنچه به ذهنم خطور می کند این است که چقدر خوب به یاد می آورم. بسیار خوب. چرا این گونه است که آنچه را در زمان هشت سالگی ام برای من رخ داد. این قدر کامل به خاطر می آورم، با این همه، می کوشم به یاد آوریم آیا در این مورد با همکارانم حرف زدم یا نه که زمان بندی مجدد ارزیابی مشتری برای هفته بعد ناممکن است؟ چیزهایی را که می خواهم به یاد آورم، نمی توانم و آنچه را به طور قوی می کوشم به فراموشی بسپارم، پیوسته به ذهنم می آیند. هر چه به بکفورد نزدیک تر می شدم، انکارناپذیرتر می شد، گذشته، همچون گنجشک هایی که از روی پرچین ها به پرواز در می آیند، رگباری به ذهنم هجوم می آورد؛ تکان دهنده و گریزناپذیر.
همه آن شادابی، آن سبزی باور نکردنی، گیاه الکس فرنگی(۷) با رنگ زرد تند و روشن بر بالای تپه، درون مغزم را می سوزاند و فیلم خبری از خاطره ها به همراه خود می آورد: زمانی که چهار یا پنج سال داشتم، پدر مرا در بغل گرفته بود، از شادی و شعف بالا و پایین می رفت و فریاد می کشید و به درون آب می رفت؛ تو از روی صخره ها به درون رودخانه می پری، هر بار از صخره ها بالا و بالاتر می روی. گردش های دسته جمعی در کناره ماسه ای آبگیر، مزه کرم ضدآفتاب بر زبانم؛ در حال گرفتن ماهی چاق و قهوه ای رنگ در آب گل آلود و کم جانی که از میل(۸) رو به پایین جریان دارد. در حالی که پس از اشتباه محاسبه در پریدن از صخره درون آب پایت زخمی شده و خون از آن روان است، به خانه می آیی. هنگامی که پدر بریدگی پای تو را تمیز می کند، برای آنکه نمی خواهی فریاد بکشی، حوله ظرف خشک کنی را در میان دندان هایت می فشاری. جلوی من نیستی. مادر، که لباس تابستانی بدون آستین به تن دارد، پای برهنه در آشپزخانه به درست کردن فرنی برای صبحانه سرگرم و کف پاهایش به رنگ قهوه ای تیره در آمده است. پدر، نشسته در ساحل رودخانه، نقشه می کشد. بعدها، زمانی که بزرگ تر شده بودیم، تو با شلوارک جین و زیرپیراهنی که در زیر تی شرت خودت پوشیده بودی، در ساعت های دیروقت، برای دیدن پسری، دزدکی از خانه بیرون رفتی. نه فقط هر پسری، آن پسر. مادر، لاغرتر و شکننده تر، در اتاق نشیمن، در صندلی دسته داری به خواب رفته است؛ پدر با همسر چاق و رنگ پریده کشیش بخش، که کلاه آفتابی به سر دارد، برای پیاده روی ای طولانی رفته است. یادم می آید مسابقه فوتبالی در جریان بود. آفتاب داغ بر سطح آب می تابید، همه چشم ها به من بود؛ پلک می زدم که اشک ها فرو نریزند، رانم خونالود است، زنگ صدای خنده در گوش هایم طنین انداز است. هنوز می توانم آن را بشنوم. و در زیر همه این ها، صدای شُرشُر آب.
چنان در ژرفای آن آب بودم که ورودم را در نیافتم. در آنجا بودم، در قلب شهر؛ ناگهان به ذهنم خطور کرد که گویی چشمانم را بسته بودم و به گونه ای مرموز به سوی آن مکان برده می شدم، و پیش از آنکه دریابیم، من بودم که در میان کوچه هایی باریک که دوطرفش خودروهای شاسی بلند متوقف بود، به آهستگی و احتیاط رانندگی می کردم. شبحی از سنگی سرخ رنگ در حاشیه دیدم قرار داشت و به سوی کلیسا، به سوی پل قدیمی با دقت می راندم. چشمانم را به آسفالت روبه رویم دوخته بودم و می کوشیدم به درخت ها، به رودخانه نگاه نکنم. تلاش می کردم نبینم، اما چاره ای نداشتم.
خودرو را به کنار خیابان هدایت و موتورش را خاموش کردم. به بالا نگریستم. درخت ها و پله هایی دیدم که بر اثر خزه بستن به رنگ سبز در آمده و پس از بارش باران اغفال کننده بودند. موهای بدنم سیخ شد. این را به یاد آوردم: برخورد باران بسیار سرد به سطح آسفالت، چراغ های آبی درخشان، برای نورانی کردن رودخانه و آسمان، در رقابت با آذرخش، ابرهای ناشی از نفس کشیدن در برابر چهره های هراسیده، و پسری کوچک، به سفیدی روح و لرزان که به همراه پلیس زنی پله ها را به سوی جاده بالا می آمد. پلیس زن دست پسرک را محکم گرفته و چشمانش گشاد بود و وحشی و هنگامی که کسی را صدا زد، سرش به این سو و آن سو چرخید. آنچه را آن شب احساس کردم، هنوز می توانم حس کنم؛ وحشت و شیفتگی. صدای کلمه های تو را هنوز در سرم می شنوم: چطوریه؟ می تونی تصورش رو بکنی؟ تماشا کردن مردن مادرت؟
به جای دیگر نگاه کردم. خودرو را روشن کردم و به جاده زدم، از روی پل راندم و در جهتی رفتم که مسیر می پیچید. مراقب بودم که دور برگردانی ببینم ـ نخستین دوربرگردان به سمت چپ؟ نه، نه آن یکی، دومی. آنجا بود، آن سنگ بدقواره و قدیمی قهوه ای رنگ میل هاوس ـ بر روی پوستم احساس سوزش کردم، سرد بود و مرطوب و قلبم با سرعتی خطرناک می تپید. فرمان خودرو را چرخاندم و از میان دروازه باز وارد مسیر اتومبیل رو شدم.
مردی در آنجا ایستاده بود و به تلفن خود نگاه می کرد. پلیسی بود با اونیفورم. با زرنگی به سوی خودرو قدم برداشت و من شیشه پنجره آن را پایین دادم.
گفتم: «جولز هستم. جولز ابوت؟ من... خواهرش هستم.»
او دستپاچه به نظر می رسید: «اوه، بله. درسته. البته. ببینید...» به ساختمان که در پشت سرش بود نگاه کرد. «در حال حاضر هیچ کس اینجا نیست. اون دختر... دختر خواهر شما... اون رفته بیرون. دقیقاً مطمئن نیستم کجا رفته...» سپس بی سیم خود را از جلوش که به کمربند بسته بود، در آورد.
در خودرو را باز کردم و پیاده شدم. پرسیدم: «اشکالی نداره برم توی خونه؟» داشتم به پنجره باز که در بالا بود نگاه می کردم، جایی که اتاق قدیمی تو بود. تو را هنوز در آنجا می دیدم که لب پنجره نشسته بودی و پاهایت به بیرون آویزان بود و تکان تکان می خورد. گیج کننده بود.
افسر پلیس نامطمئن به نظر می رسید. او از من دور شد و در بی سیم خود آهسته چیزی گفت، سپس رو به من برگشت. «بله، اشکالی نداره، می تونین برین تو.»
کورمال از پله ها بالا می رفتم، اما صدای آب را می شنیدم و بوی زمین به مشامم می خورد، زمین واقع در سایه خانه، در زیر درختان، جاهایی که آفتاب به آن ها نمی تابید، و بوی گند و زننده برگ های پوسیده، بویی که مرا به زمان گذشته برد.
در جلو را با فشار باز کردم، تا اندازه ای انتظار داشتم صدای مادرم را بشنوم که از آشپزخانه صدایم می زد. بدون فکر کردن، می دانستم که در را، در نقطه ای که به کف زمین می چسبد، بایستی با ضربه باسنم حرکت بدهم. به درون سرسرا وارد شدم و در را پشت سرم بستم. چشمانم تلاش داشت در تاریکی متمرکز شود؛ سرمای ناگهانی بدنم را به لرزه انداخت.
در آشپزخانه، میزی از جنس چوب بلوط هل داده و به زیر پنجره برده شده بود. همان میز؟ شبیه به نظر می رسید، اما ممکن نبود باشد، آن مکان، از آن زمان تاکنون، بارها دست به دست شده بود. اگر به زیر میز خزیده و به دنبال علامت هایی گشته بودم که تو من در آنجا باقی گذاشته بودیم، به طور قطع و یقین می توانستم بفهمم که همان میز است یا نه، اما فقط فکر کردن به آن بر سرعت نبضم افزود.
یادم می آید که صبح آفتاب چطوری بر آن می تابید، و اینکه وقتی تو در سمت چپ آن، رو به آگا(۹)، می نشستی، چگونه چشم اندازی از پل را که به طور کامل در قاب پنجره جای گرفته بود، می دیدی. همه در مورد چشم انداز می گفتند که بسیار زیباست، اما آنان به راستی آن را نمی دیدند. آنان هرگز پنجره را باز نکردند و به بیرون خم نشدند، آنان هیچ گاه به پایین، به چرخ نگاه نکردند که در جای ایستادن خود، داشت می پوسید. آنان هرگز به آن سوی نور خورشید که بر سطح آب بازی می کرد، نگاهی نینداخته بودند. آنان هرگز ندیدند آب به راستی چه بود؛ آب سبز مایل به سیاه آکنده از چیزهای زنده و چیزهای در حال مرگ.
از آشپزخانه بیرون آمدم، به هال رفتم، از پله ها رد شدم و راه اعماق خانه را در پیش گرفتم. آن قدر ناگهانی به آنجا رسیدم که از جا پریدم. به کنار پنجره های بسیار بزرگ مشرف به رودخانه ـ تقریباً درون رودخانه، گویی اگر آن پنجره ها را باز می کردی، آب رودخانه از پنجره به داخل سرازیر می شد و به پایین جریان می یافت.
یادم می آید. همه آن تابستان ها، مادر و من، نشسته بر لبه آن پنجره، تکیه داده به بالش ها، پاها بالا، انگشتان شست پاها تقریباً چسبیده به هم، کتاب هایی بر روی زانوهایمان. بشقابی فست فود در جایی بود، اگر چه او هرگز به آن دست نزد.
نمی توانستم به آن نگاه کنم؛ دیدن دوباره اش به آن صورت، قلبم را به درد آورد و نومیدم کرد. گچ کاری پوسته پوسته شده بود و آجر زیر آن در معرض دید قرار داشت، و همه تزیینی که می دیدی عبارت بود از: فرش های بافت شرق بر کف زمین، مبل سنگین مشکی رنگ، کاناپه های بزرگ و صندلی های چرمی دسته دار، و تعداد خیلی زیادی شمع. و مدرک دلمشغولی های تو در همه جا: تابلوهای بسیار بزرگ قاب شده، عکس اُفلیا(۱۰)، کار میلایس(۱۱)، زیبا و آسوده خاطر، با چشمان و دهان باز و گل هایی در دستش. تابلوی الاهه ماه(۱۲) اثر بلیک(۱۳)، تابلوهای روز سبت جادوگران(۱۴)، سگ در حال غرق شدن(۱۵)، اثر گویا(۱۶). از همه بیشتر از این تابلو بدم می آید، حیوان بیچاره، برای آنکه سرش را از جزر و مدّ فزاینده بالا نگه دارد، به سختی مبارزه می کند.
صدای زنگ تلفنی به گوشم خورد و به نظرم رسید از طبقه پایین می آید. از اتاق نشیمن و چند پله به سمت پایین، صدا را دنبال کردم ـ به گمانم پیش ترها یک اتاق انباری در آنجا بود پر از آت آشغال. یک سال رودخانه سیلابی شد و همه چیز را گل ولای پوشاند، گویی خانه بخشی از بستر رودخانه شده بود.
به درون جایی پاگذااشتم که استودیوی تو شده بود. آنجا پر بود از دستگاه عکس برداری، پرده های نمایش فیلم، لامپ ها و جعبه های چراغ استاندارد، یک چاپگر، کاغذها و کتاب ها و پرونده هایی کف زمین بر روی هم تلنبار شده و قفسه های پرونده در کنار دیوار ردیف در کنار هم قرار گرفته بود. و البته، عکس ها نیز بودند. عکس هایی که تو گرفته بودی، هر سانتی متر از دیوار گچی را پوشانده بود. در نظر چشمی ناآزموده ممکن بود چنین بنماید که تو کشته مرده پل ها بودی: پل گلدن گیت، پل رودخانه نانجینگ یانگ تسه، پرنس ادوارد و یاداکت. اما نگاهی دوباره به آن ها آشکار می کند که قضیه پل ها نیست، موضوع عشق به این شاهکارهای مهندسی نیست. دوباره که نگاه کنی، پی می بری که فقط پل ها نیستند، بیچی هد(۱۷)، جنگل اکیگاهارا(۱۸) و پریک استولن(۱۹) هستند. مکان هایی که آدم های ناامید برای پایان دادن به همه چیز، به آنجا می روند، کلیساهای جامع نومیدی.
روبه روی ورودی، تصویرهایی از دراونینگ پول بود. چند و چند و چند عکس از هر زاویه امکان پذیر، هر نقطه مساعد: در زمستان، رنگ پریده و یخ بسته، صخره آن سیاه و بی روح در زمستان، یا درخشان در تابستان. واحه ای باشکوه و سبز، یا دلگیر و بی رحم ـ خاکستری با ابرهای طوفانزا بر فرازش که بارها و بارها و بارها تکرار شده است. عکس ها در یکی گم وگور می شوند؛ تصویری که حمله ای است گیج کننده به چشم. احساس کردم که گویی در آنجا بودم، در آن مکان، گویی در بالاترین نقطه پرتگاه ایستاده بودم و به پایین، به درون آب می نگریستم، آن لرزش هولناک را، اغوای فراموش شدگی را، احساس می کردم.

نیکی(۲۰)
بعضی از آنان مشتاقانه به درون آب رفتند و شماری نرفتند، و اگر از نیکی درخواست می کردید ـ نه آنکه کسی می کرد، چون هیچ کس هرگز نکرده بود ـ نل ابوت وارد جنگ می شد. اما هیچ کس در صدد نبود از او درخواست کند و هیچ کس قصد نداشت به حرف او گوش دهد، بنابراین در گفتارش هیچ نکته ای وجود نداشت. بویژه برای پلیس. حتی اگر او در گذشته مشکل هایش را با پلیس نداشت، نمی توانست در این باره با آنان حرفی بزند. بسیار خطرناک بود.
نیکی در بالای مغازه خواربار فروشی آپارتمانی داشت، در واقع، فقط یک اتاق، با آشپزخانه و دستشویی ای آن قدر کوچک که به سختی می شد چنین اسمی به آن داد. وی چندان چیزی برای حرف زدن درباره اش نداشت، و نیز نه چندان چیزی که برای زندگی ای کامل به نمایش بگذارد، اما صندلی دسته دار راحتی در کنار پنجره ای داشت که مشرف به شهر بود، و آنجا جایی بود که او می نشست و غذا می خورد و حتی گاه می خوابید، زیرا او، این روزها، اصلاً به سختی می خوابید، بنابراین رفتن به بستر چندان فایده ای برای او نداشت.
او در آنجا می نشست و همه آمدن ها و رفتن ها را تماشا می کرد، و اگر نمی دید، حس می کرد. حتی پیش از آنکه چراغ های پل روشن شود و به رنگ آبی بدرخشد، او چیزی را حس کرده بود. او نمی دانست که نل ابوت بود، در ابتدا نمی دانست. مردم تصور می کنند قدرت دیدشان به شفافیت بلور است، اما قضیه به این سادگی ها هم نیست. همه آنچه او می دانست این بود که باز هم کسی برای شنا کردن رفته بود. او، با چراغ خاموش، نشست و تماشا کرد: مردی با سگ هایش، دوان دوان از پله ها بالا آمد، سپس خودرویی سر رسید؛ نه به تمام معنا خودروی پلیس، فقط خودرویی عادی و به رنگ آبی سیر. او گمان کرد کارآگاه بازرس شین تاون سند(۲۱) بود، و حق داشت. کارآگاه و مردی که چند سگ داشت از پله ها پایین رفتند، سپس کل نیروی نظامی آمدند در حالی که چراغ های خودروشان روشن بود، اما آژیر نمی کشیدند. نه هدفی بود. نه شتابی.
دیروز، هنگامی که خورشید سر زد، او برای خریدن شیر و روزنامه، پایین رفته بود. همه داشتند حرف می زدند، همه داشتند می گفتند، یکی دیگر، امسال دومی بود، اما هنگامی که گفتند چه کسی بود، وقتی که گفتند نل ابوت بود، نیکی می دانست این دومی مانند اولی نبود.
او بدش نمی آمد نزد شین تاون سند برود و همان جا و همان وقت به او بگوید. اما همان اندازه که مردی جوان، نازنین و مودب بود، هنوز مامور پلیس و پسر پدرش بود و نمی شد به او اعتماد کرد. نیکی اگر کمی احساس دلبستگی به شین نداشت، این را اصلاً در نظر نمی گرفت. خودِ شین مصیبتی را پشت سر گذاشته بود و خدا می دانست پس از آن چه حالی داشت، و اینکه شین با وی مهربان بود ـ در زمانی که خود نیکی دستگیر شد، شین تنها کسی بود که با وی به مهربانی رفتار کرد.
اگر نیکی صادق بود، باید می گفت دومین دستگیری. موضوع مال زمان های گذشته بود، شش یا هفت سال پیش. پس از نخستین محکومیتش به دلیل شیادی، از کارش کم و بیش دست کشیده بود و سرش را به گرفتن فال ورق برای مشتری های همیشگی خود که گه گاه برای عرض ارادت و احترام به لیبی و مِی و همه زنان کنار آب می آمدند، گرم می کرد. او، در طی تابستان به کمی خواندن تاروت(۲۲) و دوتایی جلسه احضار روح می پرداخت؛ گاهی از او خواسته می شد با روح قوم و خویشی یا یکی از شناگران ارتباط برقرار کند. اما، مدت های مدید می شد که جویای هیچ شغلی یا کسب و کاری نشده بود.
اما برای بار دوم مستمری نیکی را قطع کردن و او از بازنشستگی نصفه و نیمه خود بیرون آمد. به کمک یکی از دوست و آشناها که به طور داوطلب در کتابخانه کار می کرد، وبسایتی به راه انداخت که در آن پیشنهاد داده بود به ازای نیم ساعت تعبیر و تفسیر برای کسی مبلغ پانزده پوند دستمزد دریافت خواهد کرد. قیمتی به نسبت خیلی خوب بود ـ سوزی مورگان(۲۳) از تلویزیون، که قدرت غیبگویی اش به اندازه ادا و اطوارهایی بود که نیکی در می آورد، برای بیست دقیقه ۹۹/ ۲۹ پوند می گرفت، تازه، بابت این پول نمی توانستی با او حرف بزنی، فقط با یکی از «گروه های رابط عالم غیب» او می توانستی گفت وگو کنی.
از برپایی آن سایت هنوز چندهفته ای نگذشته بود که دریافت یک افسر استانداردهای آموزش، بابت «تهیه نکردن تکذیب نامه های ضروری طبق قوانین محافظت از مصرف کننده» گزارش او را داده است. قوانین محافظت از مصرف کننده! نیکی گفت که نمی دانسته لازم است تکذیب هایی تهیه کند؛ پلیس به او گفت که قانون تغییر کرده بود. نیکی پرسیده بود که او چگونه می بایستی بداند قانون تغییر کرده است؟ که البته این حرفش بیشتر سبب خنده شادی پلیس ها شد. تصور می کردیم خواهی فهمید که این قانون وضع می شود! مگر فقط آینده را نمی توانی ببینی؟ نه گذشته را؟
فقط بازرس کارآگاه تاون سند ـ که در آن زمان مامور شهربانی ساده بود ـ نخندیده بود. او، ماموری مهربان، که همه این ها به قوانین تازه اروپا مربوط می شد. قوانین اروپا! محافظت از مصرف کننده! یک زمانی، افرادی مانند نیکی، طبق قانون جادوگری و قانون واسطه های تقلبی، تحت پیگرد قانونی قرار می گرفتند. اکنون دیگر دیوانسالاری کثیف اروپاییان شده بودند.
بنابراین، نیکی وبسایت خود را تعطیل کرد، ناسزایی به فناوری گفت و رفت به سراغ روزگار قدیم خود، اما این روزها به ندرت کسی به سراغش می آمد.
این حفیقت که نل در آب افتاده بود، او را کمی ترساند، که بایستی این را اذعان می کرد. احساسی بد به او دست داد. البته به آن معنا احساس گناه نمی کرد، چون تقصیر نیکی نبود. با این همه، نمی دانست که، با توجه به افشا کردن زیاد، آیا زیادی حرف زده بود. اما نمی شد بابت آغاز همه این ها او را مورد سرزنش قرار داد. نل ابوت پیش از این با آتش بازی می کرد ـ او دلمشغول رودخانه و رمز و رازهایش بود، و آن گونه دلمشغولی هرگز به خوبی پایان نمی گیرد. نه، نیکی هرگز به نل نگفته بود چشم انتظار دردسر باشد، فقط جهت درست را به او نشان داده بود. این به آن معنا نبود که گویی به نل هشدار نداده بود، درست است؟ مشکل این بود که هیچ کس به حرف نیکی گوش نمی داد. نیکی گفت در شهر مردانی هستند که به محض دیدنت تو را به باد انتقاد می گیرند و نفرینت می کنند؛ همیشه بوده اند. هر چند، مردم نادیده گرفتند، مگر نه؟ هیچ کس دوست نداشت به این حقیقت فکر کند که آب آن رودخانه با خون و زرداب زنان جان به لب رسیده، زنان ناشاد، آلوده و دچار عفونت شده بود؛ آنان هر روز آن را می نوشیدند.
جولز
تو هرگز تغییر نکردی. می بایستی این را می دانستم. از آن به یقین آگاه بودم. تو میل هاوس و آب را خیلی دوست داشتی و دلمشغول آن زنان بودی؛ اینکه آنان چه کردند و چه چیزی از خود بر جا گذاشتند. و اکنون این. صادقانه بگویم، آیا به راستی این موضوع را تا آن اندازه پذیرفته بودی؟
در طبقه بالا، بیرون اتاق خواب اصلی مردد ایستادم. انگشتانم بر روی دستگیره در بود که نفسی عمیق کشیدم. می دانستم که آنان به من چه گفته بودند، اما همچنین تو را می شناختم و نمی توانستم گفته های آنان را باور کنم. احساس اطمینان کردم که وقتی در را می گشایم، تو در آنجا خواهی بود، قد بلند و لاغر و نه زیاد خشنود از دیدن من.
اتاق خالی بود. حالت مکانی را داشت که به تازگی تخلیه شده بود، گویی چند لحظه پیش سُر خورده از اتاق بیرون رفته و به طبقه پایین دویده بودی تا فنجانی قهوه درست کنی. گویا هر دقیقه ممکن بود برگردی. بوی ادوکلن تو را هنوز در هوا استشمام می کردم، رایحه ای بود پر مایه و دوست داشتنی و قدیمی، مانند یکی از آن هایی که مادر استفاده می کرد، بوی افیون یا بویی گیج کننده.
نامت را آهسته صدا زدم: «نل؟» گویی، مانند ابلیسی، می خواهم با تردستی بیدارت کنم. سکوت پاسخم را داد.
در قسمت پایین تر سرسرا «اتاق من» بود ـ اتاقی که در آن می خوابیدم: کوچک ترین اتاق در خانه، همچنان که مناسب جوان ترین فرد خانواده است. اتاق، از آنچه به یاد می آوردم، حتی کوچک تر، تاریک تر و دلگیرتر بود. به غیر از بستری تک و تنها و نامرتب که، مانند زمین، بوی رطوبت می داد، خالیِ خالی بود. در این اتاق هرگز خواب راحت نکردم، هرگز آسوده نبودم. با توجه به اینکه تو چطور دوست داشتی مرا بترسانی، این وضع چندان هم غافلگیرکننده نبود. نشسته در آن سوی دیوار، یا نوک انگشتانت، گچ دیوار را می خراشیدی، نمادهایی را با لاک ناخن قرمز خونی در پشت در نقاشی می کردی، نام های زنان مرده را بر روی شیشه بخار کرده پنجره می نوشتی. و غیر از این ها، همه داستان هایی بود که تو گفتی، از زمان جادوگری که به سوی آب کشیده شدند، یا زنان ناامیدی که خودشان را از لب صخره های بلند بر روی سنگ های پایین آن ها پرتاب می کردند، از پسرکی خردسال و ترسیده که در میان درختان پنهان شد و پرت کردن مادرش و مرگ او را به چشم خود دید.
این را به یاد نمی آورم. البته که نمی آورم. زمانی که ذهنم را برای تماشای پسرک خردسال مورد آزمایش قرار می دهم، با عقل جور در نمی آید: همچون خوابی آشفته و بی سروته است. تو در گوشم زمزمه می کنی ـ آن اتفاق در شبی بسیار سرد در کنار آب نیفتاد. به هر حال، ما هرگز در زمستان در اینجا نبودیم، در کنار آب هیچ گاه شب های بسیار سرد و یخبندان وجود نداشت. من در میانه های شب هرگز بچه ای ترسیده را بر روی پل ندیدم ـ خودم که بچه ای لاغر بودم، در آنجا چه کار می کردم؟ نه، این داستانی بود که تو گفتی، اینکه پسرک چگونه در میان درختان چمباتمه زده بود و به بالا نگاه کرد و آن زن را دید، او که صورتش همچون لباس شبش، در زیر نور ماه، رنگ پریده بود، چگونه پسرک سر بالا آورد و دید که زن، در حالی که دستانش را همچون بال هایی از دو طرف باز کرده بود، خود را، به درون هوای آکنده از سکوت پرتاب کرد و چگونه فریادش، در هنگام برخورد به آب تیره و تار بر لبش خشکید.
حتی نمی دانم آیا به راستی پسرکی بود که مرگ مادرش را به چشم دید، یا اینکه تو همه این ها را از خودت در آوردی.
اتاق خودم را ترک و به سوی اتاق تو رو کردم، مکانی که به تو تعلق داشت، مکانی که با توجه به شکل و شمایلش، اکنون اتاق دختر توست. از لباس ها و کتاب های پراکنده شده بلوایی برپاست، حوله ای مرطوب بر روی زمین افتاده است، لیوان های دسته دار کثیف بر روی میز کنار تخت قرار دارد، هوایی آکنده از بوی دود مانده و کهنه شده و بوی مشام آزار گل های سوسن فاسد شده که درون گلدانی در کنار پنجره قرار دارد.
بدون هیچ فکری، به تمیز کردن اتاق پرداختم. رختخواب را مرتب و حوله را بر روی میله حوله خشک کن آویزان کردم. زانو زده بودم و بشقابی کثیف را از زیر تخت بیرون می آوردم که صدای تو را شنیدم، گویی خنجری به قفسه سینه ام فرو رفته باشد.
«به نظرت داری چه غلطی می کنی؟»
جولز
خود را بالا کشیدم و سر پا ایستادم، لبخند پیروزی بر لبانم نقش بسته بود، زیرا آن را می دانستم ـ می دانستم آنان اشتباه می کردند، می دانستم که تو به راستی نرفته ای. و تو بودی، آنجا، ایستاده در درگاه، به من می گفتی، گم شوم و از اتاقت بیرون بروم. شانزده، هفده ساله، دست به دور مچ دستم، ناخن های لاک زده ات در گوشتم فرو می رفت. جولیا، گفتم برو بیرون، گاو خیکی!
لبخند زیر لبانم خشکید، زیرا اصلاً تو نبودی، دخترت بود، تقریباًدرست شبیه توست در زمانی که نوجوان بودی. او، دست به کمر، در درگاه ایستاد. دوباره پرسید: «داری چه کار می کنی؟»
گفتم: «می بخشی. جولز هستم، همدیگه رو ندیدیم، ولی من خاله ت هستم.»
او گفت: «نپرسیدم کی هستی.» طوری نگاهم می کرد گویی آدمی احمق هستم. «پرسیدم داشتی چه کار می کردی. دنبال چی می گردی؟» چشمانش از روی چهره من سُر خورد و به سوی در دستشویی نگاه کرد. پیش از آنکه بتوانم پاسخ دهم، او گفت: «پلیس ها پایین هستن.» و به سرعت از راهرو به سمت پایین رفت. با پاهای بلند و راه رفتن خرامان، هنگام حرکت بر کف کاشی شده، صدای تق نق ایجاد می کرد.
شتابان پشت سرش رفتم.
در حالی که دستم را بر بازویش می گذاشتم، گفتم: «لنا.» بازویش را با تکانی از دستم دور کرد، گویی ناگهان دچار سوزش شده بود، چرخی زد و نگاهش را به من دوخت. «می بخشید.»
نگاهش را قدری پایین آورد و با انگشتانش قسمتی از بازوی خود را که من لمس کرده بودم، مالش داد. بر روی ناخن هایش نشانه هایی از لاک آبی رنگ به چشم می خورد، نوک انگشتانش طوری به نظر می رسید، گویی به جسدی تعلق دارد. سر تکان داد. به چشمانم نگاه نمی کرد. گفت: «لازمه که پلیس با تو حرف بزنه.»
او آن چیزی نیست که انتظار داشتم. به گمانم بچه ای را در نظر مجسم کرده بودم پریشان خاطر و بسیار نیازمند آسایش و تسلی بخشی. اما، البته که او چنین نیست. او بچه نیست، او پانزده ساله است و تقریباً بزرگ شده، و اما در مورد نیازمند تسلی بخشی و راحتی بودن ـ اصلاً به نظر نمی رسید که به چنین چیزهایی نیاز داشته باشد، یا دست کم، از جانب من. هر چه باشد، او دختر توست.
بازرسان در آشپزخانه منتظر بودند. ایستاده در کنار میز، از پنجره به بیرون، به پل، نگاه می کردند. مردی بلندقامت با ته ریشی اندک و جوگندمی به چهره و زنی در کنارش، در حدود سی سانتی متری کوتاه تر از او.
مرد قدمی به جلو گذاشت، دستش به سویم دراز شده، چشمان خاکستری رنگ پریده اش را به چهره ام دوخته بود. او گفت: «بازرس کارآگاه شین تاون سند هستم.» هنگامی که دستش را دراز کرد، متوجه شدم اندکی لرزش داشت. پوستش، در برابر مال من، سرد و مانند کاغذ به نظر می رسید، گویی به مردی پیرتر تعلق دارند. «بابت ضایعه وارده به شما خیلی متاسفم.»
شنیدن آن کلمه ها برای من بسیار عجیب بود. آنان آن حرف ها را دیروز، وقتی آمدند که آن خبر را به من بدهند، بر زبان آوردند. من نیز خودم آن حرف ها را تقریباً به لنا گفتم، اما اکنون متفاوت به نظر می رسید. ضایعه وارده به شما. می خواستم به آنان بگویم او گم نشده که ضایعه ای باشد. نمی تواند گم شده باشد. شما نل را نمی شناسید، شما نمی دانید او چگونه است.
بازرس تاون سند داشت به چهره من نگاه می کرد، منتظر بود حرفی بزنم. او به سوی من خم شد، ظریف بود با نگاهی تند و تیز، گویی اگر زیاد نزدیکش می شدی امکان داشت بریده شوی. هنوز داشتم نگاهش می کردم که دریافتم آن زن نیز دارد مرا نگاه می کند، چهره اش حالت دلسوزی را نشان می داد.
زن پلیس گفت: «بازرس گروهبان ارین مورگان. خیلی متاسفم.» رنگ پوستش زیتونی، چشمانش مشکی و موهایش آبی ـ مشکی بود، رنگ بال کلاغ. موهایش را از صورتش کنار زده بود، اما طره هایی از آن در ناحیه شقیقه و پشت گوش هایش، از بند رسته و حالت ژولیده به او داده بود.
بازرس تاون سند گفت: «بازرس گروهبان مورگان رابط شما با پلیس خواهد بود. ایشون به شما اطلاع می دن که در تحقیق هامون چقدر پیشرفت کردیم و کجا هستیم.»
با تردید پرسیدم: «تحقیق هایی در جریانه؟»
زن به نشانه مثبت سر تکان داد و لبخند زد و با حرکت سر از من خواست بر روی صندلی کنار میز آشپزخانه بنشینم که من آن کار را کردم. بازرس ها رو به رویم نشستند. بازرس کارآگاه تاون سند نگاهش را به پایین انداخت و کف دست راستش را با حرکت های سریع، به مچ دست چپش مالید: یک، دو، سه.
بازرس گروهبان داشت با من حرف می زد، لحن آرام و اطمینان بخش او با کلمه هایی که از دهانش بیرون می آمد در تضاد بود. او گفت: «جسد خواهرتونو مردی که صبح زود دیروز سگ هاشو برای پیاده روی برده بود، توی رودخونه دید.» لهجه لندنی داشت و صدایش مانند دود، نرم و ملایم بود. «شواهد اولیه نشون می ده که خواهرتون فقط چند ساعت توی آب بوده.» او به بازرس کارآگاه و سپس به من نگاه کرد. «اون لباس کامل به تن داشت و زخم هاش با افتادن از صخره بالای آبگیر و خوردن به سنگ ها همخوانی داره.»
پرسیدم: «به نظر شما، اون افتاده؟» از بازرسان پلیس نگاهم را به سوی لنا برگرداندم که به دنبالم پایین آمده و در سوی دیگر آشپزخانه، به پیشخان تکیه داده بود. پابرهنه بود با شلوار چسبانی (استرچ) به پا و زیرپیراهنی به تن که هیکلش را به خوبی آشکار می کرد. او ما را نادیده می گرفت، گویی آن طرز لباس پوشیدن چیزی است عادی و پیش پا افتاده. گویی این طرز لباس پوشیدن اتفاقی بود هر روزی. او گوشی همراهش را در دست راست خود می فشرد، آن را با انگشت شست خود بالا و پایین می برد و بازوی چپش به دور بدن باریکش پیچیده بود. قسمت بالایی بازویش تقریباً به پهنای مچ دست من بود. دهانی داشت پهن با دو گوشه رو به پایین که حالت عبوس به آن می داد، ابروهایش مشکی بود و موهای بور تیره سرش بر روی صورت او ریخته بود.
او می بایستی احساس کرده باشد که نگاهش می کنم، زیرا نگاهش را به سوی من بالا آورد و چشمانش را برای لحظه ای گشاد کرد، به طوری که من مسیر نگاهم را تغییر دادم. او به حرف آمد. گفت: «تو که گمان نمی کنی اون افتاده باشه، می کنی؟» لبش پیچ وتاب می خورد. «تو بهتر از اینها می دونی.»
لِنا
همه آنان فقط به من زل زده بودند و دوست داشتم بر سرشان فریاد بکشم، به آنان بگویم از خانه ما بیرون بروند. خانه من. این خانه من است، خانه ماست، هرگز خانه او، خاله جولیا، نخواهد بود. او را، حتی پیش از آنکه با من دیداری داشته باشد، در اتاق خودم یافتم که داشت وسایلم را به هم می زد و جابه جا می کرد. او، سپس کوشید آدمی نازنین بنماید و به من گفت که متاسف است، انگار که من بایستی باور کنم او اصلاً اهمیتی می دهد.
دو روز می شود که نخوابیده ام و نمی خواهم با او یا هر کس دیگری حرف بزنم. من همچنین کمک یا ابراز همدردی مزخرف او را نمی خواهم، و نمی خواهم به نظریه های ناموجه در مورد اتفاقی که برای مادرم افتاد از زبان کسانی گوش بدهم که او راحتی نمی شناختند.
می کوشیدم دهانم را بسته نگه دارم، اما وقتی که آنان گفتند مادرم احتمالاً چگونه از پرتگاه افتاده است، به راستی خشمگین شدم، چون که به طور قطع خاله ام نمی دانست. او نمی دانست. آنان درک نمی کنند. این حادثه ای اتفاقی و بدون نقشه قبلی نیست. او این کار را کرد. منظورم این است که، به گمانم، آن طور نیست که اکنون اهمیت داشته باشد، اما دوست دارم همه دست کم حقیقت را بپذیرند.
به آنان گفتم: «اون نیفتاد. اون پرید.»
زن بازرس شروع کرد به پرسیدن سوال های احمقانه در این باره که چرا من این حرف را می زنم و اینکه آیا مادرم افسردگی داشت و پیش تر نیز به این کار دست زده بود، و در همه مدت خاله جولیا با آن چشم های قهوه ای غمگینش به من زل زده بود، انگار که من یک جور موجود عجیب و غریبم.
به آنان گفتم: شما می دونین که اون همیشه به آبگیر فکر می کرد، و به هر اتفاقی که در اونجا افتاده و هر کسی که در اونجا مرده بود. شما اینو می دونین. حتی اون اینو می دونه.» و با گفتن این حرف به جولیا نگاه کردم.
او دهانش را باز کرد و دوباره آن را بست، درست مانند ماهی. بخشی از من می خواست که همه چیز را به آنان بگوید، بخشی دیگر از من می خواست موضوع را مو به مو برای شان شرح دهم، اما حتی در آن صورت چه فایده ای داشت؟ گمان نمی کنم آمادگی درکش را داشته باشند.
شین ـ بازرس تاون سند، در حالی که این موضوعی رسمی و قرار است من به او بگویم ـ او شروع کرد به پرسیدن سوال هایی از جولیا: آخرین بار چه وقت او با مادرم حرف زد؟ در آن زمان حالت روحی او چگونه بود؟ آیا چیزی او را آزار می داد؟ و خاله جولیا در آنجا نشست و مشتی دروغ سر هم کرد.
او گفت: «سال ها می شد که با او حرف نزده بودم.» در حالی که این را می گفت، رنگ چهره اش به قرمزی روشن می گرایید. «ما با هم بیگانه بودیم.»
او می دید که من نگاهش می کنم و می دانست که من می دانم او مزخرف می گوید و فقط هر لحظه سرخ تر و سرخ تر می شد. سپس، با حرف زدن با من، کوشید توجه ها را از خودش منحرف کند. «لنا، چرا، چرا می گویی که او پرید؟»
پیش از پاسخ دادن، مدتی طولانی نگاهش کردم. می خواستم بداند که متوجه هستم دارد فریبکاری می کند. گفتم: «تعجب می کنم که اینو از من می پرسی. تو نبودی که بهش گفتی که آرزوی مرگ داشته؟»
او شروع کرد به تکان دادن سرش و در همان حال گفت: «نه، نه. من نگفتم، نه این جوری...» دروغگو.
بازرس دیگر ـ بازرس خانم ـ شروع کرد به حرف زدن در این باره که آنان چگونه «در این زمان سند و مدرکی نداریم که نشان دهد این اقدامی عمدی بوده است» و نیز در این مورد که چگونه هیچ یادداشتی پیدا نکرده بودند.
در آن وقت باید می خندیدم. «شما تصور می کنین او یادداشتی به جا می ذاشت؟ مادرم یه یادداشت لعنتی نمی ذاشت. این طور، انگار که، خیلی کسل کننده می بود.»
جولیا، به نشانه تایید، سر تکان داد. «درسته... درسته. می تونم بفهمم که نل می خواد همه سر در گم و مبهوت بشن... اون معمارو دوست داشت. و خیلی علاقه مند بود در مرکز یه معما و راز قرار بگیره.»
می خواستم در آن وقت سیلی ای به او بزنم. می خواستم بگویم، هرزه احمق. این تقصیر تو هم هست.
خانم بازرس شروع کرد به رفتن به این سو و آن سو، برای همه لیوان هایی را پر از آب کرد و کوشید یک لیوان از آن را به زور در دستم جا دهد، و من به راستی نمی توانستم دیگر طاقت بیاورم. می دانستم چیزی نمانده بود گریه ام بگیرد و نمی خواستم این کار را در برابر آنان انجام دهم.
به جای آن، به اتاقم رفتم، در را قفل کردم و گریه را سر دادم، شالی به دور خودم پیچیدم و هر اندازه می توانستم، آرام گریستم. تلاش می کردم تسلیم این قضیه نشوم، یعنی بیرون کشیدن خودم از این ماجرا و خودداری از تاثیرگذاری در این امر، زیرا احساس می کنم به محض آغاز شدنش، هرگز متوقف نمی شود و پایان نمی گیرد.
تلاش می کردم اجازه ندهم کلمه ها بر زبانم جاری شوند، اما آن ها پی درپی در ذهنم به حرکت در می آمدند: متاسفم، متاسفم، متاسفم، این تقصیر من بود. به در اتاق خوابم بی وقفه چشم دوختم و لحظه ای که در شب یکشنبه مادرم به درون اتاقم آمد تا شب به خیر بگوید، در ذهنم بارها و بارها نقش بست. او گفت: «لنا، صرف نظر از همه چی، تو می دونی که چقدر دوستت دارم، مگه نه؟» من غلتی زدم و هدفونم را بر روی گوش هایم گذاشتم، اما می دانستم که او سر جایش ایستاده بود، ایستادن و نگاه کردنش به خودم را می توانستم حس کنم، گویی می توانستم غم و اندوهش ر احساس کنم و خوشحال بودم، چون که عقیده داشتم سزاوارش است. هر کاری، هر کاری می کنم تا توانایی داشته باشم بلند شوم، او را در آغوش بگیرم و به وی بگویم که من نیز دوستش دارم، و اینکه اصلاً تقصیر او نبود. من هرگز نمی بایستی به او می گفتم همه چیز تقصیر او بود. اگر او گناه چیزی را به گردن داشت. پس، من نیز داشتم.
مارک
تاکنون داغ ترین روز سال بود و از آنجا که دراونینگ پول، به دلایل آشکار، منطقه ممنوعه بود، مارک برای شنا کردن به قسمت بالایی رودخانه رفت. در برابر خانه ییلاقی وارد(۲۴) قطعه ای است که رودخانه پهن می شد، آب سرد و پرشتاب از روی ریگ های قهوه ای مایل به قرمز کناره رود می گذشت، اما در مرکز آن عمق آب زیاد و آن قدر سرد بود که نفس را از ریه ها بقاپد و پوست را بسوزاند. آن نوع سرما که از شوک آن وادارت می کند بلند بخندی.
و او این کار را کرد، بلند خندید ـ پس از ماه ها، نخستین بار بود که احساس کرد انگار که می خندد. پس از ماه ها، همچنین، نخستین بار بود که به درون آب رفته بود. رودخانه برای او از منبع خشنودی به مکانی وحشت آفرین بدل شده بود، اما امروز بار دیگر وضع عوض شده و به همان منبع خشنودی برگشته بود. امروز بی عیب و نقص به نظر می رسید. از لحظه برخاستن از خواب، یا حالتی سبک تر، ذهنی روشن تر و اعضای بدن شل تر، دانسته بود که امروز روزی خوب برای شنا بود. دیروز نل ابوت را مرده در آب یافته بودند. امروز روز خوبی بود. او حس کرد، البته نه چندان که باید و شاید، نه تنها باری از روی دوشش برداشته شده است، بلکه گیره ای ـ گیره ای که به شقیقه هایش فشار می آورد، سلامت عقلش را تهدید می کرد، زندگی اش را به خطر می انداخت ـ سرانجام شل شده بود.
یک پلیس زن به خانه آمده بود، بازرس گروهبانی بسیار جوان با کیفیتی دوست داشتنی و تا اندازه ای دخترانه که مارک را واداشت بخواهد چیزهایی را به او بگوید که نبایستی می گفت. اسم زن کالی یک چیزی بود. او پلیس زن را به درون خانه دعوت کرد و حقیقت را به او گفت. او گفت که نل ابوت را غروب یکشنبه دیده بود که از نوشگاه بیرون می آمد. او ذکر نکرد که با نیتی آشکار که با نل رویارو شود، به آنجا رفته بود، چیزی که اهمیت نداشت. او گفت که با هم، البته خیلی کوتاه، گفت وگو کرده بودند، زیرا نل برای رفتن عجله داشت.
بازرس گروهبان از او پرسیده بود: «درباره چه چیزی حرف زدید؟»
«دخترش، لنا. اون یکی از شاگردای منه. با ترم آخرش کمی مشکل داشتم ـ موضوع نظم و انضباط، از این جور چیزها. اون قراره در ماه سپتامبر بازم توی کلاس انگلیسی من شرکت کنه ـ سالی مهمه، سال جی سی اِس ای(۲۵) اونه ـ بنابراین، می خواستم مطمئن بشم که قرار نیست مشکل های بیشتری داشته باشیم.»
به طور کامل درست.
«اون گفت که وقت نداره، و اینکه کارهای دیگه ای داره که انجام بده.»
این هم درست است، هر چند که نه به طور کامل حقیقت باشد. نه حقیقت محض.
بازرس پرسید: «اون وقت نداشت درباره مشکل های دخترش توی مدرسه بحث کنه؟»
مارک شانه بالا انداخت و لبخندی اندوهگین به او زد و گفت: «بعضی از پدر و مادرها بیشتر از بقیه وارد این مسائل می شن.»
«وقتی که اون زن نوشگاه رو ترک کرد، کجا رفت؟ اون توی خودروی خودش بود؟»
مارک سرش را به نشانه نفی تکان داد. «نه، به گمانم عازم خونه ش بود. در اون مسیر داشت پیاده می رفت.»
بازرس گروهبان به نشانه تایید سر تکان داد. پرسید: «پس از اون، دیگه نل رو ندیدی؟» و مارک به نشانه نفی سرش را تکان داد.
بنابراین، بعضی از گفته ها درست بود، بعضی هایش دروغ، اما به هر حال، بازرس خشنود به نظر می رسید؛ او کارت ویزیتی به مارک داد که شماره تلفنش در آن بود و گفت اگر مطلب دیگری داشت که به گفته هایش اضافه کند، به او زنگ بزند.
مارک گفت: «این کارو می کنم.» سپس، به نشانه پیروزی لبخندی زد و بازرس خود را پس کشید. مارک از خود پرسید آیا در این کار زیاده روی کرده است.
در این هنگام سرش را به زیر آب برد، به سوی بستر رود فرو رفت، انگشتانش را درون گِل نرم و چاک دار فرو برد. بدنش را به صورت توپی فشرده در آورد، سپس با نیرویی انفجاری خودش را به سطح آب رساند و با تنفسی سریع، هوا را به ریه هایش کشید.
دل او برای رودخانه تنگ شده بود، اما اکنون برای رفتن آمادگی داشت. او باید گشتن به دنبال شغلی جدید را آغاز می کرد، شاید در اسکاتلند، یا شاید هم حتی در نقاط دور دست تر: فرانسه، یا ایتالیا، جایی که هیچ کس نمی دانست او اهل کجا و از کجا آمده است، یا در راه چه اتفاقی افتاده بود. او کارنامه ای پاک، برگی نانوشته و پیشینه ای بی عیب و نقص را در رویاهای خود می دید.
همچنان که رو به ساحل رود می رفت، احساس کرد آن گیره بار دیگر کمی بسته تر و فشارش بیشتر می شود. او هنوز از جنگل بیرون نرفته بود. نه هنوز. قضیه آن دختر همچنان بود، امکان داشت او مشکل هایی بیافریند، هر چند او در خلال این مدت طولانی ساکت بوده است، به نظر نمی رسید که احتمالاً اکنون سکوتش را بشکند. هر چه دوست داشتی می توانستی در مورد لنا ابوت بگویی، اما او باوفا بود؛ او به قول خود وفادار می ماند. و شاید اکنون که از نفوذ سمی مادرش رها شده بود، امکان داشت حتی به فردی آبرومند بدل شود.
مارک مدتی در کنار ساحل رود نشست، سرش خم بود و به نوای حرکت آب رود گوش می داد، تابش آفتاب را به شانه هایش حس می کرد. شادی و سرورش، به همراه آبی که بر پشتش بود، در زیر آفتاب بخار شد، ولی چیزی دیگر را به جای خود نشاند، دقیقاً امید نبود، بلکه دلشوره ای خاموش که امید، دست کم، ممکن بود امکان پذیر باشد.
صدایی شنید و به بالا نگاه کرد. کسی داشت می آمد. او شکل هیکل زن، آرامی دردناک قدم برداشتنش را تشخیص داد و بر شدت تپش قلبش در قفسه سینه افزوده شد. لوییز(۲۶).

لوییز
مردی در ساحل رود نشسته بود. لوییز ابتدا تصور کرد که مرد برهنه است، اما وقتی که ایستاد، توانست ببیند که او لباس شنا به تن داشت، لباس کوتاه، چسبان و متناسب. لوییز دریافت که توجهش به مرد است، به گوشت بدنش، و رنگ صورتش به سرخی گرایید. او آقای هندرسن(۲۷) بود.
تا زمانی که او به مرد برسد، وی حوله ای را به دور کمر خود بسته و تی شرتی را پوشیده بود. مرد، با دست پیش آمده، به سوی او رفت.
«خانم ویتاکر(۲۸)، حالتون چطوره؟»
او گفت: «لطفاً لوییز صدام کنین.»
مرد، با نیمه لبخندی، سر خود را خم کرد. «لوییز حالت چطوره؟»
لوییز کوشید در پاسخ لبخند بزند. «شما می دونین» مرد نمی دانست هیچ کس نمی دانست. «اونا می گن شما ـ اونا، به من گوش بدین! مشاوران غم می گن که شما روزهای بد و خوب خواهید داشت و فقط بایستی با اونا کنار بیاین.»
مارک به نشانه تایید سر تکان داد، اما نگاهش را از نگاه لوییز بر گرفت و لوییز دید که گونه های مرد رنگ به رنگ شد. مرد شرمنده شده بود.
همه شرمنده بودند. لوییز، پیش از آنکه زندگی اش از هم بپاشد، هرگز در نیافته بود غم و اندوه چقدر آزارنده بود، برای هر کسی که فرد سوگوار با وی برخورد می کند، ناراحت کننده و دردسر آفرین بود. در ابتدا، پذیرفته شده، شناخته شده مورد احترام قرار گرفته بود. اما پس از مدتی سد راه می شد ـ سد راه گفت وگو، خنده، زندگی عادی. همه دوست داشتند غم و اندوه را پشت سر بگذارند، با اوضاع و احوال جور شوند، و بفرمایید، اندوه راهتان را بسته است و جسد فرزند مرده تان را به دنبال خود می کشید.
لوییز پرسید: «آب چطوره؟» و سرخی گونه های مرد بیشتر شد. آب، آب، آب ـ در این شهر هیچ راهی برای فرار کردن از آن نیست. لوییز گفت: «گمان می کنم سرده.»
مرد سرش را، مانند سگی خیس، به دو طرف تکان داد. او گفت: «وای ی ی!» و شرمگینانه خندید. فیلی میانشان ایستاده بود و لوییز احساس کرد باید آن را خاطرنشان کند.
«در مورد مادر لنا شنیدین؟» گویی مرد نشنیده بود. گویی هر کسی امکان داشت در این شهر زندگی کرده و در این باره چیزی نشنیده باشد.
مرد گفت: «بله. وحشتناک بود. خداجان، وحشتناکه. چه شوکی!» ساکت شد، و وقتی که لوییز پاسخی نداد، او کلام خود را پی گرفت. «اوم م م... منظورم اینه، می دونم که تو و اون...» صدایش رفته رفته آهسته شد و از بالای شانه خود به خودرواش نگاه کرد. بدجوری می خواست قسر در برود، بیچاره...
لوییز گفت: «دقیقاً هم عقیده نبودین؟» با زنجیری که دور گردنش داشت بازی کرد، نظرقربانی آویخته به زنجیر را که پرنده ای آبی رنگ بود به جلو و عقب کشید. «نه، ما نبودیم. با وجود این...»
با وجود این بهترین حرفی بود که می توانست بر زبان آورد. هم عقیده نبودید، کوچک شماری احمقانه ای بود، ولی به توضیح دادن مو به مویش نیازی نبود. آقای هندرسن درباره دشمنی می دانست، و لوییز خرابکاری می کرد اگر قرار بود در کنار رودخانه بایستد و وانمود کند از اینکه نل ابوت در رودخانه به زندگی خود پایان داده بود ناشاد است. او نمی توانست، وی نمی خواست چنین کند.
هنگامی که او به سخنان مشاوران غم و اندوه گوش می داد که می گفتند در بقیه عمرش هرگز، هرگز روز خوب دیگری نخواهد داشت، می دانست که چرند می گویند، و با این همه، در طی بیست و چهار ساعت گذشته، یا در همین حدود، لحظه هایی وجود داشت که برای او دشوار بود حالت پیروزی موجود در چهره اش را کتمان کند.
آقای هندرسن داشت می گفت: «به گمانم، به روشی هولناک، به طرزی عجیب مناسبه، مگه نه؟ روشی که اون رفت...»
لوییز عبوسانه به نشانه تایید سر تکان داد. «شاید این چیزیه که می خواسته. شاید این چیزیه که او به راستی می خواست.»
مارک چهره در هم کشید. «به نظرت اون... به نظرت این کار عمدی بود؟»
لوییز سرش را به نشانه نفی تکان داد. «من واقعاً نظری ندارم.»
مارک درنگی کرد. «نه، نه. البته که نه. دست کم... دست کم حالا، چیزی که داشت می نوشت منتشر نمی شه. می شه؟ کتابی که داشت در مورد آبگیر می نوشت ـ تموم نشده بود، شده بود؟ پس ممکنه چاپ و منتشر بشه...»
لوییز با نگاهی به او سیخونک زد. «تو همچنین نظری داری؟ من فکر کرده م اون طوری که اون مرد باعث می شه نوشته ش بیشتر چاپ کردنی بشه. زنی که درباره افراد مرده در دراونینگ پول خودش یکی از غرق شده ها می شه؟ من می گم که یه کسی می خواسته این کتاب چاپ بشه.»
چهره مارک ترسیده می نمود. «اما لنا... به طور قطع و یقین لنا... اون چنین چیزی رو نمی خواد...»
لوییز شانه بالا انداخت و گفت: «کی می دونه؟ به گمانم اون یکی از کسانی خواهد بود که حق تالیف می گیره.» آهی کشید. «آقای هندرسن، من باید برگردم.» سپس دستی بر بازوی آقای هندرسن گذاشت و او نیز دست خود را بر روی دست او قرار داد.
مارک گفت: «خانم ویتاکر، من خیلی خیلی متاسفم.» و او با دیدن اشک جمع شده در چشمان مرد بیچاره، سپاسگزار بود.
لوییز گفت: «لوییز. منو لوییز صدا کن. و من می دونم. می دونم که متاسفی.»
لوییز به سوی خانه به راه افتاد. پیاده رفتن مسیر پرفراز و نشیب رودخانه ساعت ها وقتش را می گیرد ـ و در این گرما، حتی بیشتر ـ اما او برای پر کردن روزهایش، راه های دیگر نمی تواند بیابد. نه آنکه کاری برای انجام گرفتن نبود. می توانست با آژانس های مسکن تماس بگیرد یا برای مدرسه هایی پژوهش انجام دهد. بستری بود که به مرتب کردن نیاز داشت و گنجه ای آکنده از لباس و نیازمند چیدمان دوباره. بچه ای نیازمند مراقبت و والدی کردن. شاید فردا. او این کارها را فردا انجام می دهد، اما امروز از کنار رودخانه پیاده رفت و به دخترش فکر کرد.
او امروز کاری را کرد که هر روز می کرد، برای یافتن نشانه ای که می بایستی متوجهش نشده باشد، خاطره های بی مصرفش را جست وجو کرد، به دنبال پرچم های قرمزی گشت که می بایستی با بی خیالی، همچون باد، از کنارشان گذشته باشد. او در زندگی شاد فرزندش به دنبال قطعه ها، به دنبال نشانه هایی از بدبختی و مصیبت گشت. چون حقیقت این است که آنان هرگز نگران کیتی(۲۹) نبودند. کیتی باهوش، توانا، مسلط به خود بود با اراده ای پولادین. او خود را در دوره بلوغ رها کرد، انگار که چیزی کم ارزش بود، با آن در نهایت آرامش و خونسردی برخورد کرد: به هر حال، لوییز گاهی وقت ها از این موضوع احساس اندوه می کرد که به نظر می رسید کیتی به پدر و مادرش اصلاً نیازی ندارد. هیچ چیز مبهوتش نمی کرد ـ نه تکلیف های مدرسه اش، نه توجه کسل کننده بهترین دوست نیازمندش، نه حتی استخوان ترکاندن سریع و تکان دهنده و پا گذاشتنش به زیبایی دوران بزرگسالی. لوییز شرم آشکار و توهین آمیزی را به یاد می آورد که در زمان نوجوانی، وقتی کسی به هیکل او نگاه می کرد، دستخوش آن می شد، ولی کیتی هیچ یک از آن ها را بروز نمی داد. لوییز به خودش گفت، زمانه عوض شده است و دخترها متفاوت اند.
لوییز و شوهرش، الک، نگران کیتی نبودند، آنان نگرانی جاش را داشتند. او بچه ای بود همیشه حساس و همیشه نگران. امسال چیزی عوض شده بود، چیزی آزارش می داد؛ از قرار معلوم، او در طی روز بیشتر گوشه گیر و بیشتر منزوی شده بود. آنان نگران این بودند که کسی به او زور می گوید، نگران کم شدن نمره هایش در مدرسه، نگران سایه های تیره ای که صبحها در زیر چشمانش بود.
حقیقت این است ـ حقیقت می بایستی باشد ـ که در حالی که آنان پسرشان را زیرنظر داشتند، منتظر سقوط او بودند، به جایش دخترشان دچار لغزش شد و سکندری خورد و آنان حضور نداشتند که او را بگیرند. این گناه همچون سنگی در گلوی لوییز گیر کرده بود و او پیوسته احتمال می داد خفه اش کند، اما نکرد. نمی کرد، و او همین گونه باید به نفس کشیدن ادامه می داد؛ نفس کشیدن و در خاطر داشتن.
شب پیش، کیتی ساکت بود. سه نفرشان سر شام حضور داشتند، زیرا جاش به خانه دوستش، هوگو رفته بود. در شب هایی که روز بعدش جاش به مدرسه می رفت، اجازه نداشت شب به خانه دوستانش برود، اما برای او استثنا قایل شده بودند، زیرا در مورد او احساس نگرانی می کردند. آنان فرصت را برای حرف زدن با کیتی در این باره، غنیمت شمردند. آنان از کیتی پرسیدند آیا متوجه شده بود که جاش، این اواخر، چقدر نگران و دلمشغول است؟
کیتی گفت: «شاید اون نگران اینکه که سال دیگه باید بره مدرسه ای بزرگ.» اما در هنگام حرف زدن به پدر و مادرش نگاه نکرد، نگاهش را پیوسته به بشقاب خود دوخته بود و صدایش اندکی کم و زیاد می شد و مواج بود.
الک داشت می گفت: «هر چند، اون وضعش خوب خواهد بود، نصف بچه های کلاسش به اون مدرسه می رن. تو هم اونجا خواهی بود.»
لوییز به خاطر آورد که وقتی الک این حرف را زد، دست دخترش لیوان آبی را که در دست داشت محکم تر فشرد. به یاد آورد که دخترش لقمه خود را سخت تر فرو داد و چشمانش، فقط چند ثانیه ای، بسته شد.
آنان ظرف ها را با هم شستند، لوییز ظرف ها را می شست و کیتی خشک می کرد، زیرا ماشین ظرفشویی شکسته بود. لوییز به خاطر آورد که گفت مشکلی نیست و اینکه اگر کیتی تکالیف مدرسه دارد، او می تواند خودش ظرف ها را بشوید و خشک کند. و به یاد آورد که کیتی گفت: «کار تموم شد.» لوئیز به یاد آورد که هرگاه کیتی بشقابی را برای خشک کردن از دست او می گرفت، اجازه می داد انگشتانش، بیشتر از آنچه لازم بود، با انگشتان مادرش تماس داشته باشد.
غیر از آنکه اکنون لوییز نمی توانست مطمئن باشد آیا او آن چیزها را اصلاً به یاد می آورد. آیا کیتی نگاهش را به پایین دوخت، به بشقابش نگاه کرد؟ آیا کیتی لیوانش را محکم تر گرفت، یا تماس دستش با لیوان طول کشید؟ فهمیدنش اکنون ناممکن بود، به نظر می رسید همه تجدیدخاطره هایش در معرض شک و تردید است، در معرض تفسیر نادرست. او اطمینان نداشت که آیا این وضع مربوط به شوک ناشی از دریافتن این امر بود که همه آنچه یقین شناخته بود، اصلاً خیلی قطعی و مسلم نبود، یا آنکه ذهنش بر اثر خوردن داروهایی در روزها و هفته های پس از مرگ کیتی، به طور موقت مه آلود شده بود. لوییز قرصی را از پس قرص دیگر بلعیده بود، هر مشت از آن قرص ها چند ساعتی به او آسودگی بی محتوا بخشیده، فقط با تازگی بیشتری از خواب برخاسته و به کابوس هایش فرو رفته بود. او، پس از مدتی، به این درک رسیده بود که وحشت پی بردن دوباره به غیبت دخترش، آن هم بارها و بارها، ارزش ساعت ها فراموشی را ندارد.
احساس می کرد در این مورد مطمئن است: وقتی کیتی شب به خیر گفت، مادرش را همان گونه بوسید که همیشه می بوسید. کیتی او را، نه محکم تر و نه طولانی تر از معمول، در آغوش گرفت، و گفت: «امیدوارم خوب بخوابی.»
کیتی، با دانستن آنچه قصد داشت انجام دهد، چگونه توانست آن کارها را انجام دهد؟
مسیر روبه روی لوییز در برابر چشمانش مات و نامشخص شد، اشک هایش دید او را مختل کرد، بنابراین او به نوار توجهی نکرد تا آنکه به آن خورد. محدوده پلیس. رد نشوید. او، تا همین جا نیز، تا نیمه راه تپه رفته بود و داشت به نوک آن نزدیک می شد؛ او می بایستی فوری به مسیر فرعی سمت چپ می رفت تا آرامش آخرین قطعه زمینی را که نل ابوت همیشه در آن می ایستاد، بر هم نزند.
او با گامهای سنگین و پرصدا از نوک تپه رو به پایین و کناره تپه رفت. پاهایش درد می کرد و موهایش بر اثر عرق کردن به کف سرش چسبیده بود، رو به پایین به سوی سایه مطبوع روانه شد، جایی که مسیر از میان درختان فشرده به هم در لبه آبگیر رد می شد. در حدود یک ونیم کیلومتر یا بیشتر در امتداد مسیر، به پل رسید و از پله های منتهی به جاده بالا رفت. گروهی از دختران جوان داشتند از سمت چپ او نزدیک می شدند و او نگاه کرد، کاری که همیشه انجام می داد و در میان دختران به دنبال دخترش می گشت، در جست وجوی کله او بود که رنگ شاه بلوطی روشن داشت و به غرش خنده او گوش می سپرد. دل لوییز بار دیگر شکست.
او دختران را تماشا کرد، بازوهایشان را به دور شانه های یکدیگر انداخته محکم به یکدیگر چسبیده بودند. توده ای در هم پیچیده از گوشت پُرزدار، و لوییز در مرکز آن گروه، لنا ابوت را تشخیص داد. لنا، یکه و تنها در این چند ماه گذشته، لحظه ای معروفیت خود را داشت. به او نیز با دهان باز نگاه و برای وی دلسوزی می کردند و طولی نمی کشید از او دوری می جستند.
لوییز از گروه دختران رو بر گرداند و رو به سوی خانه در بالای تپه به راه افتاد. او شانه هایش را رو به پایین آورد و چانه اش را به سینه اش نزدیک کرد و امیدوار بود که جلب توجه نکند، زیرا نگاه کردن به لنا ابوت چیزی هولناک بود، تصاویری وحشتناک را در ذهن لوییز زنده می کرد. اما لنا که او را شناخته بود، فریاد کشید: «لوییز. خانم ویتاکر! لطفاً صبر کنید.»
لوییز کوشید سریع تر قدم بر دارد، اما پاهایش سنگین و قلبش همچون بادکنکی قدیمی، کم باد بود و لنا جوان و قوی.
«خانم ویتاکر، می خوام باهاتون حرف بزنم.»
«الان نه، لنا. می بخشی.»
لنا دستش را بر بازوی لوییز گذاشت، اما لوییز خود را کنار کشید، نمی تونست به او نگاه کند. «خیلی می بخشی. الان نمی تونم با تو حرف بزنم.»
لوییز هیولایی شده بود، موجودی تهی و پوچ که باعث آسودگی خاطر بچه ای بی مادر نمی شد، کسی که ـ بدتر، خیلی بدتر ـ نمی توانست به آن بچه نگاه کند بدون آنکه بیندیشد، چرا تو نه؟ لنا، چرا تو در آب نبودی؟ چرا تو نبودی؟ چرا کیتی من؟ دختری مهربان و ملایم و بخشنده و سختکوش و برانگیزاننده ـ از هر جهت بهتر از تو. او هرگز نبایستی مانند ماه به زیر ابرها می رفت. می بایستی تو می رفتی.

نظرات کاربران
درباره کتاب به درون آب