فیدیبو نماینده قانونی موسسه خدمات فرهنگی رسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هنر شاد زیستن

کتاب هنر شاد زیستن

نسخه الکترونیک کتاب هنر شاد زیستن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هنر شاد زیستن

در این کتاب، مکالمات دالایی لاما به رشته تحریر درآمده است. اساس این کتاب مبتنی بر ملاقات‌های خصوصی است که با او در آریزونا و هندوستان به‌قصد همکاری برای انعکاس دیدگاه‌های وی جهت دستیابی به زندگی‌ای شادتر، صورت گرفته است. دالایی لاما سخاوتمندانه به من اجازه داد تا هر مطلبی را که احساس می‌کنم برای کتابم مناسب‌تر است و نظریات وی را به‌طور مؤثرتری بیان می‌نماید، انتخاب کنم. من احساس کردم که چارچوب مطالب و نظریاتی که در این صفحات آمده، به جهت نمایان بودن وجوه کاربردی آن در زندگی واقعی دالایی لاما، قابل ارائه می‌باشد. با تأیید او، من این کتاب را بر اساس موضوع طبقه‌بندی نموده و بنابراین مطالبی را که با هم تلفیق نموده و یا از یکدیگر تفکیک کرده‌ام، ممکن است مربوط به مکالمات مختلف باشد. همچنین با اجازه وی، برای روشن ساختن و درک بهتر بعضی از مطالب، از سخنرانی‌های وی در آریزونا استفاده نموده‌ام. مترجم دالایی لاما، دکتر توپتن جینپا لطف کردند و قسمت آخر کتاب را مرور نمودند تا شبهه‌ای در عقاید و نظریات وی نباشد. در این کتاب من در پی ارائه دیدگاه دالایی لاما به خوانندگان غربی هستم. برگزیده‌هایی از تعلیمات عمومی او و مکالمات خصوصی خودمان را نیز در آن گنجانیده‌ام. در تلاش برای بیان مواردی که در زندگی روزانه ما قابل دستیابی است، بخش‌هایی از بحث‌های او را که بیشتر جنبه فلسفی مکتب بودایی تبت را دارد، حذف کرده‌ام. تاکنون دالایی لاما کتاب‌های خوب بسیاری در جنبه‌های مختلف مکتب بودا نگاشته است. عنوان منتخب بعضی از کتاب‌ها در پایان همین کتاب آمده است و کسانی که علاقه‌مند هستند بیشتر به عمق مکتب بودایی پی ببرند، می‌توانند از این کتاب‌های با ارزش استفاده نمایند. نویسنده

ادامه...
  • ناشر موسسه خدمات فرهنگی رسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هنر شاد زیستن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت نویسنده

در این کتاب، مکالمات دالایی لاما به رشته تحریر درآمده است. اساس این کتاب مبتنی بر ملاقات های خصوصی است که با او در آریزونا و هندوستان به قصد همکاری برای انعکاس دیدگاه های وی جهت دستیابی به زندگی ای شادتر، صورت گرفته است. دالایی لاما سخاوتمندانه به من اجازه داد تا هر مطلبی را که احساس می کنم برای کتابم مناسب تر است و نظریات وی را به طور موثرتری بیان می نماید، انتخاب کنم. من احساس کردم که چارچوب مطالب و نظریاتی که در این صفحات آمده، به جهت نمایان بودن وجوه کاربردی آن در زندگی واقعی دالایی لاما، قابل ارائه می باشد. با تایید او، من این کتاب را بر اساس موضوع طبقه بندی نموده و بنابراین مطالبی را که با هم تلفیق نموده و یا از یکدیگر تفکیک کرده ام، ممکن است مربوط به مکالمات مختلف باشد. همچنین با اجازه وی، برای روشن ساختن و درک بهتر بعضی از مطالب، از سخنرانی های وی در آریزونا استفاده نموده ام. مترجم دالایی لاما، دکتر توپتن جینپا(۱) لطف کردند و قسمت آخر کتاب را مرور نمودند تا شبهه ای در عقاید و نظریات وی نباشد.
جهت بهتر بیان نمودن نظریات، برخی از تاریخ ها و روایات شخصی ارائه گردیده است که برای حفظ شخصیت و قلمروی خصوصی افراد، در مواردی نام ها تغییر داده شده است.

مقدمه

من دالایی لاما را هنگامی که در رختکن باشگاه بسکتبال، چند لحظه قبل از شروع سخنرانی اش در مقابل جمعیت شش هراز نفری در دانشگاه ایالتی آریزونا تنها بود، یافتم. در حالی که به آرامی یک فنجان چای را مزه مزه می کرد. "قربان اگر آماده هستید..."
او سرزنده و بشاش بلند شد و بی درنگ اتاق را ترک کرد و در میان جمعیت زیادی از خبرنگاران محلی، عکاسان، پرسنل امنیتی و دانشجویان، پرسشگران، کنجکاوان و شکاکان قرار گرفت. در حالی که لبخندی حاکی از رضایت بر چهره اش نقش بسته بود و به مردم خوشامد می گفت و سلام و احوالپرسی می کرد، از میان جمعیت عبور کرد. سرانجام پس از عبور از یک پرده به صحنه قدم گذاشت، تعظیم کرد، دستانش را بر سینه گذاشت و لبخند زد. مردم با کف زدن و هورا کشیدن از وی استقبال کردند. به درخواست وی چراغ های سالن همه روشن بود، بنابراین او می توانست تشویق کنندگانش را به خوبی ببیند. برای چند دقیقه، او همچنان ایستاد و به آرامی چهره حاضرین را با گرمی و خوشرویی بررسی کرد. در کسانی که قبلاً دالایی لاما را ندیده بودند، ردای خرمایی رنگ و زعفرانی او احتمالاً تاثیری عجیب ایجاد کرده بود، اما توانایی قابل توجه او برای ایجاد رابطه با شنوندگان در لحظه ای که بر روی صندلی نشست و شروع به سخن نمود، آشکار گشت.
"فکر می کنم بیشتر شما را برای اولین بار ملاقات می کنم. اما از نظر من به هر حال تفاوتی میان یک دوست قدیمی و یک دوست جدید نیست. زیرا همیشه اعتقاد دارم که همه ما یکی هستیم. همه ما بشریم. البته ممکن است در زمینه فرهنگی و روش زندگی مان، در ایمان و اعتقادمان تفاوت هایی وجود داشته و رنگ پوست مان متفاوت باشد، ولی همه انسان هستیم و از جسم بشری و فکر بشری برخورداریم. ساخت فیزیکی ما یکی است و فکر و طبیعت احساسی ما نیز شبیه یکدیگر است. هر جا که به ملاقات مردم می روم، همیشه این احساس را دارم که با انسان های دیگری روبه رو شده ام. در این هنگام است که تفاوت ها آشکار می شوند. اما این تفاوت ها همه در مرحله دوم قرار دارند. اگر آنها را کنار بگذاریم، به راحتی قادر به برقراری ارتباط، تبادل اندیشه ها و تجربیات خواهیم بود."
دالایی لاما با این سخنرانی، در سال ۱۹۹۳ یک سری از سخنرانی ها را در آریزونا آغاز کرد. طرح بازدید او از آریزونا، نخستین بار حدود ده سال قبل از آن تاریخ ریخته شده بود. هنگامی که من از دارامسالا(۲) در هندوستان، از طریق یک موسسه تحقیقاتی برای مطالعه بر روی داروهای سنتی تبت، بازدید می کردم، برای اولین بار یکدیگر را ملاقات کردیم. دارامسالا دهکده ای زیبا و آرام در دامنه تپه های هیمالیا است. اینجا تقریبا مدت چهل سال محل اسکان افرادی بوده که از سوی حکومت تبت تبعید شده بودند. دالایی لاما به همراه صد هزار تبتی دیگر، پس از تهاجم وحشیانه ارتش چین، به آنجا گریخته بود. من طی اقامت در دارامسالا، با چندین عضو خانواده دالایی لاما آشنا شدم و از طریق آنها بود که اولین ملاقات من با او ترتیب داده شد.
دالایی لاما در سخنرانی خود در سال ۱۹۹۳ خطاب به مردم، در مورد اهمیت رابطه میان افراد بشر با یکدیگر صحبت کرد. او در اولین ملاقات ما در خانه اش در سال ۱۹۸۲ نیز همین مطلب را عنوان کرده بود که جالب ترین قسمت مکالمه ما را تشکیل می داد. به نظر می رسید او توانایی شگفت آوری در ایجاد احساس آرامش در افراد دارد. انسان در مقابل او کاملاً خود را آزاد و راحت می بیند. گویی سال هاست او را می شناسد. به سرعت با هر فردی رابطه برقرار می کند. من پس از ترک وی احساس شادی و سبکبالی می کردم و این احساس را داشتم که مردی استثنایی را ملاقات نموده ام.
تماس من با او طی چند سال بعد بیشتر شد، به تدریج به خصوصیات منحصر به فرد وی، بیشتر پی بردم. او بدون تردید استعداد و مهارت زیادی در جذب مردم دارد. مهربانی، خوشرویی، بذله گویی عاری از سخنان سبک و بی معنی و مهم ترین خصوصیتی که بسیاری از مردم در او کشف کرده اند، توانایی الهام بخشیدن به جای ایجاد ترس و وحشت، از مشخصات بارز شخصیت وی می باشد.
پس از مدتی متقاعد شدم که دالایی لاما آموخته چگونه با احساس قناعت، رضایت و درجه ای از آرامش که در هیچ فرد دیگری مشاهده نکرده ام، زندگی کند. من تصمیم داشتم اصولی که وی را قادر ساخته تا به این مراحل برسد، شناسایی نمایم. با وجود این که او یک رهبر بودایی با تعلیمات و مطالعات بودایی است، در شگفتم که یک فرد چگونه می تواند یک سری عقاید و تعلیماتش را چنان به مردم بشناساند که برای افراد غیر بودایی و پیروان مذاهب دیگر نیز مفید واقع شود. تعلیماتی که همه ما می توانیم به سادگی در زندگی روزمره به کار بریم تا به ما کمک کند در زندگی شادتر، قوی تر و شاید شجاع تر شویم.
من به طور تصادفی این فرصت را به دست آوردم تا نظریات وی را به طور عمیق تری مورد بررسی قرار دهم. ملاقات های روزانه طی اقامت او در آریزونا و ادامه بحث ها در منزلش در هندوستان در این مورد کمک زیادی به من کرد. به هنگام مکالمات بزودی دریافتم که به هنگام مجادله برای وفق دادن دیدگاه های مختلف مان با هم، باید موانعی را از سر راه برمی داشتیم. دیدگاه او به عنوان یک راهب بودایی و دیدگاه من به عنوان یک روانکاو غربی تفاوت های زیادی با یکدیگر داشت. برای نمونه یکی از اولین جلساتی را که با هم داشتیم من با ارائه مشکلات عادی مردم آغاز کردم و چندین تاریخچه طولانی از زندگی افراد مختلف را به طور مفصل برایش توضیح دادم. داستان زندگی زنی را بیان کردم که بر روی رفتارهای هلاکت بار و خود منهدم کننده اش پافشاری می کرد. با وجود این که این رفتارها تاثیرات منفی زیادی بر زندگی او داشت. من از دالایی لاما پرسیدم که آیا توضیحی برای اینگونه رفتار دارد و چه توصیه ای می تواند به چنین فردی نماید. وقتی او پس از مکثی طولانی به سادگی گفت: "نمی دانم." و شانه هایش را بالا انداخت و با خوشرویی خندید، من بسیار غافلگیر شده بودم.
دالایی لاما که متوجه تعجب و ناامیدی من از عدم دریافت پاسخ صریح شده بود، گفت: "گاهی توضیح علت کارهایی که مردم انجام می دهند بسیار مشکل است... اغلب انسان درمی یابد که توضیح ساده ای برای کار آنها وجود ندارد. حتی اگر ما مجبور بودیم به جزئیات زندگی خصوصی افراد وارد شویم، درک آنچه دقیقا در زندگی انسان روی می دهد، مشکل بود زیرا فکر و روح انسان بسیار پیچیده است."
من فکر کردم او از دادن پاسخ طفره می رود و گفتم: "ولی به عنوان یک روانکاو وظیفه من کشف علت اعمالی است که مردم انجام می دهند..."
بار دیگر او خنده ای کرد که برای بسیاری فوق العاده غیر عادی بود. خنده ای با خوشرویی، که تحت تاثیر هیچ چیز نبود. سپس در حالی که هنوز می خندید گفت: "فکر می کنم کوشش برای کشف آنچه در فکر پنج میلیارد نفر می گذرد، کاملاً مشکل است و وظیفه ای بس سنگین! از نقطه نظر یک بودایی، عوامل زیادی در هر رویداد معین و یا موقعیت مشخصی دخالت دارند... در واقع عوامل بسیاری وجود دارند که گاهی هرگز نمی توان یک توضیح کامل برای آن یافت. حداقل به طور شفاهی نمی توان توضیحی برای آن یافت."
او که احساس نارضایتی را در من مشاهده کرد گفت: "در تلاش برای کشف منبع مشکلات یک فرد، به نظر می رسد که دیدگاه غربی ها از برخی جهات با دیدگاه یک بودایی تفاوت دارد. در زیر روش تجزیه و تحلیل تمام غربی ها یک تمایل بسیار قوی استدلالی وجود دارد: این اصل مسلم که برای هر کاری یک دلیل موجه وجود دارد، و بیش از همه محدودیت هایی که به وسیله فرضیه های معینی ایجاد شده اند. مثلاً اخیرا من در یک دانشکده پزشکی با تعدادی پزشک ملاقات کردم. آنها در مورد مغز بحث می کردند و اظهار داشتند که فکر و احساس در نتیجه واکنش های مختلف و تغییرات شیمیایی مغز پدید می آیند. بنابراین سوالاتی برای من پیش آمد. آیا این امکان وجود ندارد که عکس آن را در نظر بگیریم، یعنی فکر باعث توالی جریانات شیمیایی در مغز شود. به هر حال چیزی که بیش از همه برای من جالب بود پاسخ یکی از دانشمندان بود. او گفت: "ما با این فرضیه شروع می کنیم که تمام افکار در نتیجه واکنش های شیمیایی در مغز پدید می آیند."در نتیجه به سادگی نوعی ثبات را در نظر می گیرند و بر اساس آن عمل می کنند. تصمیمی که با روش فکری خودشان مغایرت ندارد."
او لحظه ای سکوت اختیار کرد و دوباره ادامه داد: "در جامعه جدید غرب به نظر می رسد یک شرط فرهنگی قوی وجود دارد که بر اساس علم است. اما در برخی موارد، این فرضیه های از قبل تعیین شده اساسی و پارامترهایی که توسط علوم غربی مطرح شده اند، توانایی انسان را در رابطه با واقعیت های معینی محدود می سازند. مثلاً این ایده به شما تحمیل شده که هر مطلبی را می توان در قالب یک عمر زندگی در این دنیای فانی توضیح داد و شما این فرضیه را با این تصور که هر مطلبی را می توان و باید توضیح داد و برای هر مطلبی یک دلیل موجه وجود دارد، با هم می آمیزید.
اما وقتی با پدیده ای مواجه می شوید که نمی توانید علت آن را بیان نمایید، به نوعی تحت فشار قرار می گیرید و تقریبا یک احساس اضطراب و نگرانی در شما ایجاد می شود."
با وجود این که من احساس می کردم در آنچه می گوید واقعیتی وجود دارد، نخست قبول آن برایم دشوار بود. "خُب در روان شناسی غرب هنگامی که با رفتارهای انسانی مواجه می شویم که به صورت سطحی توضیح آنها مشکل است، نظریه های خاصی وجود دارد که می توان برای درک آنچه روی داده از آنها استفاده نمود. مثلاً ایده بخش ناآگاه و نیمه آگاه ذهن نقش اصلی را در این زمینه ایفا می کند. گاهی ما احساس می کنیم که برخی از رفتارها می توانند در نتیجه فرایندهای روانی باشند که ضمیر آگاه از آنها اطلاع ندارد. به عنوان نمونه انسان ممکن است به روش معینی عمل کند تا از ترس درونی که در وجودش نهفته است، اجتناب ورزد. ممکن است ناآگاهانه رفتارهای خاصی از او سر زند تا از این ترس دوری نماید و اجازه ندهد تا آن به بخش آگاه یا هشیار ذهنش وارد شود. این آرزو همیشه در ما وجود دارد که بر ترس های خود غالب شویم و گاهی سعی در نادیده گرفتن آنها داریم تا احساس ناراحتی نکنیم."
دالایی لاما لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت: "در مکتب بودا ایده مشیت ها و تاثیرات بر جای مانده از تجربیات خاصی وجود دارد، که به گونه ای شبیه نظریه ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه در روان شناسی غرب است. مثلاً نوع خاصی از رویدادها ممکن است در بخشی از زندگی قبلی شما روی داده باشد که اثری بسیار قوی در فکر شما گذاشته و در جایی در ذهن شما پنهان شده باشد که در زمان خاصی در رفتار شما تاثیر گذارد. بنابراین خودآگاه رفتار شما از آن رویداد تاثیر می گیرد. به هر حال من فکر می کنم که مکتب بودا می تواند بسیاری از عواملی را که تئوریسین های غربی به آن معتقدند، بپذیرد. اما در راس همه آنها عوامل دیگری نیز اضافه می شوند. مثلاً شرایط و اثرات زندگی قبلی ما از آن نمونه اند. من فکر می کنم در روان شناسی غربی تمایلی به سوی تاکید به نقش ضمیر ناخودآگاه برای یافتن منبع مشکلات فرد وجود دارد. به نظر من این اصول با بعضی فرضیات اساسی که روان شناسی غربی با آن آغاز می کند، منافات دارد. مثلاً روان شناسی غربی نظریه تاثیر زندگی گذشته را بر روی فرد، نمی پذیرد. و نیز فرض می کند که همه چیز را باید در طول دوران زندگی، مد نظر قرار داد. بنابراین وقتی شما نمی توانید آنچه را که باعث رفتار یا مشکل خاصی شده، توضیح دهید، این تمایل همیشه آن رفتار یا مشکل را در ضمیر ناخودآگاه جستجو می کند. مثل این که بخواهید به خود بقبولانید که گم شده ای را در اتاق خاصی خواهید یافت. در حالی که وقتی چنین تصمیمی گرفتید، پارامترهای خود را ثابت می کنید و این امکان را که شاید بتوان در جای دیگری آن را یافت، کنار می گذارید. بنابراین به جستجو همچنان ادامه می دهید، و گرچه آن را نمی یابید، اما نظرتان این است که حتما جایی در همین اتاق پنهان شده است."
نخستین بار هنگامی که به فکر نوشتن این کتاب افتادم، در رویای یک چارچوب متداول بودم که در آن دالایی لاما راه حل های روشن و ساده ای برای تمام مشکلات زندگی ارائه نماید. احساس کردم که با استفاده از پیش زمینه خودم در روانکاوی، می توانم نظریات وی را در یک سری دستورالعمل های راحت در مورد چگونگی روش زندگی روزانه، کدبندی نمایم. ولی در پایان سری ملاقات هایی که با وی داشتم این ایده را رها کردم. زیرا دریافتم که دیدگاه او شامل اصول بسیار وسیع تر و پیچیده تری است که در برگیرنده تمام اختلافات جزئی، دارایی ها و پیچیدگی های زندگی می باشد.
اما به هر حال، همواره این تکیه کلام بی نظیر او که پیوسته بر زبان می آورد، در گوشم می پیچید که «امید» بر اساس این عقیده است که هر چند رسیدن به خلوص و حقیقت و شادی همیشگی، راحت نیست، ولی قابل دستیابی است. ورای تمام روش های دالایی لاما، یک سری عقاید اصولی وجود دارد که بر تمام رفتارهای وی سایه می اندازد. عقیده ای مبنی بر خوبی و متانت تمام نوع بشر، عقیده ای مبنی بر ارزش احساس همدردی، مهربانی و احساس اشتراک و یک جور بودن در میان تمام موجودات زنده.
هر چه که پیام هایش روشن تر می شد، به طور فزاینده ای مشخص می گشت که عقایدش بر اساس اصول صرف مذهبی و ایمان کورکورانه نیست، بلکه بر اساس اصول منطقی و تجربه مستقیم است. درک وی از فکر و رفتار انسان، بر اساس یک عمر مطالعه می باشد. دیدگاه او ریشه در سنتی دارد که به دو هزار و پانصد سال قبل بر می گردد، اما به وسیله عقل سلیم و درک خیال انگیز مشکلات جدید با هم آمیخته و معتدل شده است. درک او از موضوعات کنونی، در نتیجه موقعیت منحصر به فرد وی به عنوان یک فرد شناخته شده در جهان است. این موقعیت به وی این امکان را داده که بارها به تمام دنیا سفر کند و در مقابل فرهنگ ها و مردم کشورهای مختلف قرار گیرد و با دانشمندان بزرگ و رهبران مذهبی و سیاسی تبادل اندیشه نماید. بنابراین، آنچه نهایتا ارائه می گردد نظریه ای عاقلانه در رابطه با مشکلات انسان است که بسیار خوش بینانه و واقعیت گرایانه است.
در این کتاب من در پی ارائه دیدگاه دالایی لاما به خوانندگان غربی هستم. برگزیده هایی از تعلیمات عمومی او و مکالمات خصوصی خودمان را نیز در آن گنجانیده ام. در تلاش برای بیان مواردی که در زندگی روزانه ما قابل دستیابی است، بخش هایی از بحث های او را که بیشتر جنبه فلسفی مکتب بودایی تبت را دارد، حذف کرده ام. تاکنون دالایی لاما کتاب های خوب بسیاری در جنبه های مختلف مکتب بودا نگاشته است. عنوان منتخب بعضی از کتاب ها در پایان همین کتاب آمده است و کسانی که علاقه مند هستند بیشتر به عمق مکتب بودایی پی ببرند، می توانند از این کتاب های با ارزش استفاده نمایند.

بخش اول: هدف از زندگی

فصل ۱:حق شاد زیستن

به اعتقاد من مهم ترین هدف زندگی ما، رسیدن به شادی است. چه انسان معتقد به اصول مذهبی باشد چه نباشد، و هر مذهبی که داشته باشد، همه ما در جستجوی رسیدن به چیز بهتری در زندگی مان هستیم. بنابراین من فکر می کنم، حرکت و فعالیت ما به سوی دست یافتن به شادی است..."
دالایی لاما با این سخنان که در مقابل جمعیت عظیمی در آریزونا بر زبان آورد، به قلب پیامش زد. اما ادعای او مبنی بر این که هدف زندگی، رسیدن به شادی و خوشبختی است، سوالاتی را در ذهن من به وجود آورد. بعدا وقتی که با او تنها شدم، از او پرسیدم: "خود شما خوشحال هستید؟"
"بله" سپس مکثی کرده، افزود: "بله... کاملاً". خلوص و صمیمیت آرامی در لحن صدایش وجود داشت که تردیدی در قبول پاسخش باقی نمی گذاشت. خلوصی که در چهره و چشمانش نیز منعکس بود. من پرسیدم: "اما آیا دستیابی به شادی، یک هدف منطقی برای بیشتر ما انسان ها می تواند باشد؟ آیا رسیدن به این هدف واقعا امکان پذیر هست؟"
"بله، من اعتقاد دارم که شادی می تواند از طریق آموزش و تمرین فکر به دست آید."
در مرحله ابتدایی من چاره ای نداشتم جز این که به این ایده به صورت یک هدف قابل دسترسی، واکنش نشان دهم. اما به عنوان یک روانکاو تحت تاثیر اندیشه هایی چون عقیده فروید بودم، مبنی بر این که "انسان احساس می کند در مقابل این ایده که شادی در طرح خلقت ریخته نشده است، باید تسلیم شود."
این نوع آموزش، افراد بسیاری را در شغل من به این نتیجه رسانده بود که آنچه انسان بیش از همه می تواند به آن امید داشته باشد، این مطلب است که ناراحتی ها و رنج های بزرگ را می توان به یک اندوه معمولی تبدیل کرد. با چنین دیدگاهی، این ادعا که مسیر تعیین شده روشنی برای شاد زیستن وجود دارد، یک ایده کاملاً بنیانی به نظر می رسید. هنگامی که به عقب، به سال های آموزش روانکاوی خود نگاه کردم، به ندرت توانستم به یاد بیاورم که شاد زیستن حتی به عنوان هدف درمانی، ذکر شده باشد. البته صحبت های زیادی در مورد تسکین عوارض افسردگی و اضطراب بیمار وجود داشت، بحث هایی در مورد تسکین بیمار از تضادهای درونی و مشکلات ایجاد ارتباط با دیگران، اما هیچگاه تاکید بر روی "شاد زیستن و شاد بودن" نبود.
نظریه دستیابی به شادی واقعی در غرب همیشه مفهومی ضعیف، اغفال گرانه و غیرقابل دسترسی به نظر می رسیده است. حتی کلمه "Happy"به معنای شاد از یک کلمه ایسلندی به نام "happ" به معنای خوشبختی و شانس، گرفته شده است. به نظر می رسد بیشتر ما در فرضیه ماهیت مبهم شادی، اشتراک نظر داریم. در لحظات شادی که زندگی برای مان به ارمغان می آورد، شادی چون آسمان لایتناهی به نظر می رسد. از دید غربی من، شادی چیزی نیست که انسان بتواند آن را توسعه دهد، تکامل بخشد و یا به سادگی با آموزش فکر و ذهن، آن را حفظ کند.
وقتی من این اعتراض را مطرح نمودم، دالایی لاما فورا پاسخ داد: "وقتی می گویم آموزش فکر، در اینجا منظورم فکر فقط به عنوان توانایی شناخت انسان و استعداد و هوش او نیست. بلکه من این واژه را در ترجمه واژه تبتی "sem" استفاده می کنم که مفهوم بسیار وسیع تری از "فکر" به معنای مطلق دارد. بیشتر به مفهوم روح و روان نزدیک است و شامل هوش و احساس و قلب و فکر نیز می شود. با طرح یک نظم و مقررات درونی خاص می توانیم تغییری را در روش، نظریه و دیدگاه مان به زندگی بدهیم.
وقتی از این نظم و مقررات درونی صحبت می کنیم، البته این نظم شامل موارد و روش های بسیاری می شود. اما به طور کلی، معمولاً انسان با شناسایی عواملی که به شاد زیستن و یا به عکس در رنج بودن منتهی می شود، آغاز می کند. این کار، به تدریج به محو عواملی که به ناراحتی می انجامد، منجر شده و عواملی را که موجب شادی می گردند، توسعه می دهد. روش درست این است."
دالایی لاما ادعا می کند که معیارهایی را برای شادی شخصی یافته است. و طی هفته ای که در آریزونا سپری کرد، من اغلب شاهد بودم که چگونه این شادی شخصی می تواند به عنوان یک تمایل ساده برای نزدیک شدن به دیگران، ایجاد یک احساس پیوند و رضامندی، حتی با کوچک ترین برخوردها، ابراز گردد.
یک روز صبح پس از سخنرانی عمومی اش در طول یک مسیر سنگفرش، در راه بازگشت به اتاق هتل، توسط همراهان همیشگی اش احاطه شده و قدم می زد. متوجه یکی از کارمندان هتل شد که نزدیک آسانسور ایستاده بود. مکثی کرد و از وی پرسید: "شما اهل کجا هستید؟" دخترک مستخدم برای لحظه ای از دیدن این مرد خارجی در ردای بلند شوکه و از دیدن قیافه های عجیب و غریب ملازمان شگفت زده شد. سپس لبخندی زد و با شرمگینی پاسخ داد: "مکزیک". دالایی لاما چند لحظه ای با او صحبت کرد و سپس به راه خود ادامه داد. در حالی که در چهره دخترک هیجان و لذت نقش بسته بود. صبح روز بعد در همان ساعت، دخترک در همان نقطه با مستخدم دیگری ایستاده بود و هنگام عبور دالایی لاما با گرمی با وی سلام و احوالپرسی کردند. برخورد میان آنها بسیار مختصر بود ولی وقتی که سر کارشان برگشتند، چهره هر دو از خوشحالی می درخشید. پس از آن هر روز چند مستخدم دیگر در یونیفورم های سفید و خاکستری همراه آنها در همان ساعت و همان مکان، در صفی که تا آسانسور ادامه داشت، منتظر وی می ایستادند.
طول عمر ما مشخص است. در هر لحظه هزاران نفر در این دنیا متولد می شوند. بعضی از آنها سرنوشت شان این است که تنها چند روز یا چند هفته زندگی کنند و سپس به صورت ناراحت کننده ای تسلیم بیماری و یا بدشانسی دیگری شده و از دنیا چشم فرو بندند. سرنوشت افراد دیگر این است که زنده بمانند تا غبار زمان بر چهره شان نشیند و طعم آنچه را که زندگی در مقابل شان قرار می دهد، بچشند: پیروزی، ناامیدی، شادی، تنفر و عشق. ما هرگز از این راز سرنوشت آگاه نیستیم. ولی چه یک روز و چه یک قرن زندگی کنیم، همیشه این سوال برای مان باقی می ماند که هدف از زیستن ما چیست؟ چه چیزی زندگی ما را مفهوم می بخشد؟
هدف از زیستن ما، جستجوی شادی است. به نظر می رسد عقل سلیم به ما چنین می گوید و متفکران غربی از ارسطو تا ویلیام جیمز با این ایده موافقند. اما آیا زندگی ای که بر اساس رسیدن به شادی فردی باشد طبیعتا خودپسندانه و حتی افراط کارانه نیست؟ لزوما خیر. در واقع بررسی های مکرر نشان داده اند که افراد غمگین بیشتر توجه اشان به خود متمرکز شده، و اغلب از اجتماع کناره گیری می کنند، در خود فرو می روند و با همه ضدیت دارند. افراد شاد به عکس آنها معمولاً اجتماعی تر، انعطاف پذیرتر و خلاق تر هستند و قادرند مشکلات روزمره خود را راحت تر تحمل کنند و مهم تر از همه، آنها دوست داشتنی تر و بخشنده تر هستند.
محققان، آزمایشات جالبی انجام داده اند که نشان می دهد افراد شاد، خصوصیت جالبی دارند و آن گشاده رویی و تمایل به کمک به دیگران است. به عنوان نمونه، آنها ترتیبی دادند تا حالتی شاد را در افراد به طور آزمایشی ایجاد نمایند. آنها مقداری پول را در باجه تلفن قرار داده و ترتیبی دادند که فردی آن را به طور غیرمنتظره در باجه پیدا کند. سپس یک نفر از آنها از کنار او عبور کرد و ظاهرا به طور تصادفی دسته ای کاغذ را به روی زمین انداخت. پژوهش گران می خواستند بدانند که آیا فردی که در اثر یافتن پول خوشحال شده است به او در جمع کردن کاغذها کمک می کند یا خیر. و او کمک کرد آنهم با گشاده رویی. در سناریوی دیگری، روان فرد مورد آزمایش را با گوش دادن به یک نوار موسیقی شاد، تحت تاثیر قرار داده و سپس کسی را مامور کردند تا به او نزدیک شده و درخواست کمک مالی نماید. آنها دریافتند که افرادی که احساس خوشحالی می کردند راغب تر به پاسخ مثبت در این موارد بودند و تمایل بیشتری به کمک کردن به دیگران داشتند تا افرادی که تحت تاثیر هیچ عامل شادی بخشی نبودند.
در حالی که این نوع آزمایشات با این فرضیه که دستیابی به شادی فردی به گونه ای منجر به خودخواهی و توجه به خود می شود، کاملاً تناقض دارد همه ما احتمالاً در زندگی روزانه خود چنین تجربیاتی را کسب کرده و با چنین مواردی مواجه بوده ایم. مثلاً در شلوغی ترافیک گیر افتاده ایم. پس از حدود بیست دقیقه سرانجام راه به تدریج باز می شود. فردی را در ماشین دیگری می بینیم که علامت می دهد تا از ما سبقت بگیرد. اگر حال مان خوب باشد و خوشحال و سرحال باشیم، سرعت خود را کم می کنیم و به او اجازه می دهیم که سبقت بگیرد. اما اگر ناراحت باشیم به احتمال زیاد واکنش ما این خواهد بود که سرعت خود را زیاد کنیم و به او اجازه سبقت ندهیم و به خود بگوییم: "این همه وقت است که در راه بندان منتظر ایستاده ام، حالا او از من جلو بزند!؟"
پس ما با این فرضیه اولیه شروع می کنیم که هدف زندگی ما جستجوی شادی است. دورنمای شادی به عنوان یک هدف واقعی است که می تواند به ما برای برداشتن گام های مثبت به سوی خوشبختی انگیزه دهد. و هنگامی که شروع به شناسایی عواملی می کنیم که منجر به زندگی شادتر می شوند، یاد می گیریم که چگونه جستجوی شادی فوایدی نه تنها برای فرد، بلکه برای خانواده و حتی جامعه اش نیز در بر خواهد داشت.

فصل ۲: منابع شادی

دو سال پیش یکی از دوستانم یک ثروت بادآورده و غیرمنتظره به دست آورد. یکسال و نیم قبل از آن کارش را در حرفه پرستاری ترک کرده بود تا با همکاری دو دوست دیگر یک موسسه مراقبت های بهداشتی کوچک را تاسیس کنند. این موسسه به سرعت به پیشرفت های چشمگیری رسید و بعد از هیجده ماه شرکت بزرگی با پرداخت مبلغ قابل توجهی، آن را خریداری نمود. دوستم پس از فروش سهم خود و نقل مکان به طبقه اول همان ساختمان، آنقدر پول به دست آورد تا بتواند در سن سی و دو سالگی بازنشسته شود. مدتی پیش من او را دیدم و از او در مورد این که دوران بازنشستگی زودرس خود را چگونه می گذراند، پرسیدم. او گفت،: "خیلی لذت بخش است که انسان بتواند به هر جا که می خواهد سفر کند و کارهایی را انجام دهد که همیشه در آرزویش بوده است. اما عجیب است که با وجود این همه پول پس از مدتی همه چیز برای انسان عادی می شود. منظورم این است که ظاهر زندگی انسان ممکن است تفاوت کند، مثلاً من یک خانه جدید خریده ام با اثاثیه ای گرانبها. ولی فکر نمی کنم خوشحال تر از قبل باشم."
درست در همین زمانی که دوستم از بهره ثروت بادآورده اش لذت می برد، دوست دیگری به همان سن داشتم که به یک بیماری سخت مبتلا شده بود. من در مورد بیماری اش با او صحبت کردم. او گفت: "خیلی ناراحتی کشیدم و روحیه ام را از دست داده بودم. تقریبا یکسال طول کشید تا من به ابتلای خود به این بیماری پی بردم. اما طی این یکسال اخیر همه چیز تغییر یافته است. هر روز که می گذرد امیدم به زندگی بیشتر می شود و هر لحظه که می گذرد از این که زنده هستم بیشتر احساس شادی می کنم و بیشتر از زنده بودنم سپاسگزار هستم. خوشحالم که مبتلا به بیماری خطرناک تری مثلاً "ایدز" نشده ام و واقعا از همه چیز لذت می برم. باید بپذیرم که به گونه ای این بیماری زندگی مرا تغییر داده است... تغییری مثبت..."
"منظورت چگونه تغییری است؟"
"خُب، مثلاً تو می دانی که من همیشه تمایل به مادی گرایی داشتم. اما طی سال گذشته غلبه من بر مرگ ناشی از این بیماری، دنیای جدیدی را در مقابلم گشوده است. برای اولین بار در زندگی ام شروع به کشف معنویت کرده ام. کتاب های زیادی را در رابطه با این موضوع مطالعه کرده و با افراد زیادی صحبت نموده ام... به مسائلی پی برده ام که تا به حال در زندگی ام حتی به آنها فکر نکرده بودم. صبح که چشم هایم را می گشایم، انتظار برای آنچه که در آن روز برایم روی خواهد داد، مرا هیجان زده می کند."
این دو نفر هر دو نکته مهمی را بیان داشته اند مبنی بر این که شادی بیشتر در اثر حالات روحی، فکری و ذهنی ایجاد می شود تا رویدادهای خارجی. موفقیت ممکن است یک احساس غرور موقتی و زودگذر ایجاد نماید و یا ناراحتی امکان دارد ما را به دوره ای از افسردگی بکشاند. اما دیر یا زود این شادی سطحی از بین می رود و ما به موقعیت اولیه خود باز می گردیم. روان شناسان این فرایند را "سازگاری" می نامند و ما می توانیم این اصل را در زندگی روزمره خود مشاهده کنیم: افزایش حقوق، ماشین جدید و ترفیع مقام، همه اینها ممکن است مدتی حالت ظاهری ما را تغییر دهد و ما را شاد سازد. اما بزودی به همان حالت اولیه و همیشگی خود برمی گردیم. به همین ترتیب، بحث با یک دوست، ماشین خراب شده در تعمیرگاه و یا یک جراحت اندک می تواند ما را به یک حالت اندوه موقتی بکشاند.
این حالت، محدود به وقایع جزئی روزانه نمی شود، بلکه حتی در مورد شرایط شدیدتر پیروزی یا مصیبت نیز صادق است. محققانی که با برندگان بخت آزمایی ایلی نویز صحبت کرده و در مورد زندگی شان بررسی کرده اند، دریافته اند که این شادی ناگهانی به تدریج محو شده و آنها بزودی به حالت اولیه خود برگشته و زندگی عادی شان را از سرگرفته اند. مطالعات دیگر نشان داده است که حتی کسانی که دچار بلایای مصیبت باری چون بیماری سرطان، نابینایی و یا فلج شده اند، همه پس از مدتی و به تدریج به حالت اولیه خود بازگشته و یا تقریبا حالت اولیه خود را به دست آورده و زندگی شان روال عادی خود را باز می یابد.
پس اگر ما بخواهیم به خط شروع این شادی دست یابیم، در هر موقعیت و شرایطی، چه چیزی آن خط شروع را تعیین می کند؟ و مهم تر از آن، آیا می توان آن را تنظیم کرد و سطح این شادی را بالاتر برد؟ برخی از محققان اخیرا در مورد این مطلب که احساس شادی و شاد بودن افراد، یک حالت ژنتیکی ـ حداقل تا حدودی ـ می باشد، بحث کرده اند. مطالعاتی مثل مطالعه ای که بر روی دوقلوهای همسان انجام گرفت، نشان داد که آنها خصوصیت اخلاقی مشابهی دارند و این بدون توجه به محیطی است که در آن رشد یافته اند. این مطالعات باعث شده تا محققان به یک نکته بیولوژیکی که به هنگام تولد، در مغز پدید می آید، دست یابند.
اگر ساختار ژنتیکی، نقشی در شاد بودن داشته باشد که هنوز نمی دانیم، این نقش تا چه اندازه است، بین روان شناسان این توافق کلی وجود دارد که سطح این شادی هر چقدر هم باشد، راه هایی وجود دارد که می توان با عامل فکر و منطق آن را افزایش داد. این بدان علت است که شادی تدریجی، در اثر طرز تفکر ما و دورنمای آینده به وجود آمده است. در واقع در هر لحظه از زندگی چه احساس شادی یا اندوه کنیم، این احساس با شرایط مطلق ما ارتباط اندکی دارد و بیشتر متاثر از این است که در مورد موقعیت خود چگونه می اندیشیم و در مورد آنچه داریم تا چه حد راضی هستیم.
تفکر مقایسه ای
چه چیزی درک و سطح رضایت ما را شکل می دهد؟ احساس رضایت ما به شدت تحت تاثیر تمایل ما به مقایسه است. وقتی وضعیت فعلی خود را با گذشته مورد مقایسه قرار می دهیم و در می یابیم که وضع مان بهتر شده است، احساس شادی می کنیم. این مطلب مثلاً زمانی روی می دهد که درآمدمان ناگهان از بیست هزار دلار در سال به سی هزار دلار افزایش می یابد. ما خیلی زود به این درآمد جدید عادت کرده و دیگر به آن قانع نبوده و خواستار درآمد بیشتری می شویم. پس این فقط افزایش درآمد نیست که ما را شاد می سازد زیرا بعد از مدتی برای مان عادی می شود. به اطراف خود می نگریم و خود را با دیگران مقایسه می کنیم. مهم نیست که چقدر درآمد داریم، اگر همسایه ما درآمدی بیش از ما داشته باشد، آرزو داریم که به سطح او برسیم و از آنچه داریم احساس عدم رضایت می کنیم. ورزشکاران حرفه ای به شدت در مورد دستمزد یک میلیون، دومیلیون و سه میلیون دلاری سالانه خود شکایت می کنند و علت عدم خوشحالی خود را دستمزد بالاتر یکی دیگر از افراد تیم ذکر می کنند. به نظر می رسد این تمایل تعریف منکن(۳) را از مرد ثروتمند تایید می کند. کسی که درآمد سالانه اش صد دلار بالاتر از باجناقش باشد، مرد ثروتمندی است.
بنابراین می بینیم که چطور احساس رضایت ما از زندگی اغلب بستگی به این دارد که خود را با چه کسی مقایسه می کنیم. البته چیزهای دیگر را هم بجز درآمد، مورد مقایسه قرار می دهیم. مقایسه پیوسته با کسانی که زیرک تر، زیباتر یا موفق تر از ما هستند نیز به پرورش این احساس حسادت، محرومیت، و اندوه کمک می کند. اما می توان از همین اصل در مسیری مثبت نیز استفاده کرد. می توانیم با مقایسه خود با کسانی که از ما ناموفق تر هستند و با بروز این واکنش که ما همه چیز داریم، احساس رضایت خود را از زندگی افزایش دهیم.
محققان، آزمایشاتی انجام داده اند تا نشان دهند که سطح رضایت فرد از زندگی می تواند به راحتی با تغییر دیدگاه وی و این طرز فکر او که همه چیز می تواند بسیار بدتر از این باشد، بهتر شود. در یکی از این مطالعات به زنان دانشگاه ویسکانسین در میلواکی تصاویری از شرایط بسیار سخت زندگی در میلواکی در اوایل قرن نشان داده شد و یا از آنها خواستند در مورد حوادث دردناک زندگی شخصی خود مثل سوختگی و یا از شکل افتادن بنویسند و یا در نظر مجسم کنند. پس از تکمیل این تمرین، از آنها خواسته شد تا کیفیت زندگی خود را مورد بررسی قرار دهند. این تمرین باعث افزایش احساس رضایت از زندگی خودشان بود. در آزمایش دیگری در دانشگاه ایالتی نیویورک در بوفالو، از افراد مورد آزمایش خواسته شد تا جمله "خوشحالم که یک... نیستم" را کامل کنند. پس از پنج بار تکرار این آزمایش، احساس رضایت افراد مورد آزمایش، در مورد زندگی افزوده شده بود. از گروه دیگری خواسته شد تا جمله: "ایکاش یک... بودم" را تکمیل کنند. این بار پس از چندین بار تکرار آزمایش، افراد احساس عدم رضایت شدیدی از زندگی خود نمودند.
این آزمایشات نشان می دهد ما می توانیم با تغییر دیدگاه، احساس رضایت خود را از زندگی افزایش یا کاهش دهیم و به وضوح به اوج دیدگاه فکری خود برای هدایت زندگی مان به سوی یک زندگی شاد، برسیم.
دالایی لاما چنین توضیح می دهد: "با وجود این که دستیابی به شادی امکان پذیر است، اما شادی احساس ساده ای هم نیست. سطوح زیادی از شادی وجود دارد. مثلاً در مکتب بودا، دستوراتی برای چهار عامل تکامل یا شادی وجود دارد: ثروت، رضایت همه جانبه، معنویت و روشنگرایی. این چهار عامل با هم کلیت یک تلاش فردی برای شادی را در بردارند."
اجازه دهید لحظه ای اشتیاق های روحی یا مذهبی کامل مثل تکامل و روشنگرایی را کنار بگذاریم و با شادی، آنچنانکه ناشی از درک ما از زندگی روزانه است، برخورد نمائیم. با این دیدگاه عوامل کلیدی خاصی وجود دارند که ما به طور مرسوم به عنوان شادی و خوشحالی از آنها نام می بریم. مثلاً سلامتی یکی از عوامل لازم برای زندگی شاد است. عامل دیگری که به عنوان یک منبع شادی به آن توجه می کنیم تسهیلات مادی و یا ثروت ماست. یک عامل دیگر داشتن دوست یا همراه مناسب است. همه ما تشخیص می دهیم که برای لذت بردن از یک زندگی کامل به دوستانی نیاز داریم که بتوانیم از لحاظ احساسی با آنها در ارتباط بوده و به آنها اعتماد داشته باشیم.
حال در واقع تمام این عوامل، منابعی از شادی هستند. اما برای این که یک فرد بتواند کاملاً از آنها برای رسیدن به هدف خود، یعنی لذت بردن از یک زندگی شاد و کامل، بهره مند شود وضعیت فکری، کلیدی به سوی آن هدف است. کلیدی بسیار با اهمیت.
"اگر ما از شرایط مطلوب خود مثلاً سلامتی و داشتن ثروت در مسیری مثبت، و در جهت کمک به دیگران استفاده کنیم، آنها می توانند عواملی موثر در دستیابی ما به زندگی شادتر باشند. البته خود ما نیز می توانیم از آنها لذت ببریم. از تسهیلات مادی، موفقیت و غیره. اما بدون دیدگاه فکری و روحی و معنوی درست، بدون توجه به عامل روحی و معنوی، اینها تاثیری بسیار اندک در احساس شادی ما خواهند داشت. مثلاً اگر شما افکار نفرت انگیز یا خشم شدید را جایی در اعماق وجود خود نگهدارید، سلامتی شما را به خطر انداخته و یکی از این عوامل را از بین می برند. همچنین اگر شما روحا اندوهگین یا افسرده باشید، در این صورت راحتی جسمی، کمک زیادی به شما نمی کند. از سوی دیگر، اگر بتوانید آرامش و خونسردی فکری و روحی خود را حفظ نمایید، در این هنگام فردی بسیار شاد خواهید بود، حتی اگر از سلامت کامل جسمی برخوردار نباشید. یا حتی اگر متعلقات زیادی داشته باشید، وقتی که تحت تاثیر خشم و تنفر شدید هستید، احساس می کنید که همه آنها برای تان بی ارزش هستند. در آن لحظه تمام مال و ثروت دنیا هم برای تان پشیزی ارزش ندارند. امروزه جوامعی وجود دارند که از لحاظ مادی بسیار تکامل یافته اند، اما در میان آنها مردم زیادی هستند که خوشحال نیستند. درست زیر این پوشش زیبای وفور و فراوانی، یک ناآرامی روحی که منجر به افسردگی، درگیری های غیر ضروری، اعتیاد به مواد مخدر یا الکل و از همه بدتر خودکشی، می شود وجود دارد. بنابراین هیچ تضمینی وجود ندارد که ثروت به تنهایی بتواند به انسان شادی یا احساس رضایت و خشنودی که او در جستجویش است، بدهد. این در مورد دوستان شما نیز صادق است. وقتی شما تحت تاثیر خشم و نفرت شدید هستید، حتی یک دوست صمیمی نیز ممکن است به گونه ای برای تان عذاب آور، ناراحت کننده و باعث شکنجه شما باشد.
"تمام اینها نمایانگر این مطلب است که حالت روحی و فکری، یعنی عامل معنویت چه تاثیر زیادی بر روی تجربه روزانه ما از زندگی دارد. پس طبیعتا ما باید این عامل را بسیار با اهمیت بدانیم.
"بنابراین اگر دورنمای این تمرین معنوی را کنار بگذاریم، حتی به مفهوم گسترده آن، از لحاظ لذت داشتن یک زندگی روزانه شاد، هر چه سطح آرامش فکری ما بیشتر باشد، توانایی ما برای لذت بردن از یک زندگی شاد بیشتر است."
دالایی لاما برای لحظه ای سکوت کرد، گویی می خواست عقیده اش در فکر من کاملاً جا بیفتد، سپس افزود: "باید ذکر کنم که وقتی در مورد یک حالت فکری آرام و یا آرامش فکر صحبت می کنیم، نباید آن را با بی احساسی و بی تفاوتی اشتباه گرفت. داشتن آرامش فکری بدان معنا نیست که فکر ما کاملاً تهی از هر گونه احساسی باشد. آرامش فکری، ریشه در احساس و عواطف ما دارد. در آنجا احساسات و عواطف بسیار لطیفی نهفته است."
به طور خلاصه او گفت: "تا هنگامی که نظم درونی که باعث آرامش فکری می شود، وجود ندارد، هر چه هم که تسهیلات و شرایط بیرونی باشد، شما احساس شادی و رضایتی را که در جستجویش هستید، به دست نخواهید آورد. از سوی دیگر، اگر در شما این حالت درونی، آرامش فکری و درجه ای از ثبات وجود داشته باشد، در آن هنگام حتی اگر فاقد آن تسهیلات و شرایط بیرونی که معمولاً برای شاد بودن ضروری می دانید، باشید، هنوز این امکان وجود دارد که زندگی ای شاد داشته باشید و کاملاً احساس شادی نمایید."

نظرات کاربران درباره کتاب هنر شاد زیستن