فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب باور امید در کمال ناامیدی

نسخه الکترونیک کتاب باور امید در کمال ناامیدی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب باور امید در کمال ناامیدی

...راهی منزل شدم تا در کنار مادرم باشم وقتی به خانه رسیدم دیدم به لطف خدا با آرامش خوابیده و هنوز مسکن مورفین در بدنش است که دردی احساس نمی‌کند سپس پدرم را دیدم که در حال نماز خواندن و راز و نیاز با خداست و خالصانه اشک می‌ریخت من هم رفتم به اتاقم و وضو گرفتم و دو رکعت نماز به نیت شفای مادرم خواندم و در نهایت سر بر سجده گذاشتم و عاجزانه گریه می‌کردم سپس بعد از نماز کمی آرامش گرفتم و به خود مسلط شدم بر روی تخت خود دراز کشیدم و ناخواسته افکارم به سوی حکمت خدا و عدالت و رحمانیت او رفت و به خداوند گفتم: «حکایت این دنیای فانی و زودگذر که همه ما باید روزی به واسطۀ مرگ، دنیا را باید ترک کنیم در چیست؟ خدایا تو خودت گفته‌ای که همیشه یار و یاور مومنانت هستی پس خواهش می‌کنم مادر مرا هم نجات بده.»...

ادامه...
  • ناشر انتشارات نظری
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب باور امید در کمال ناامیدی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به با بوسه بر دستان پدرم:
به او که نمی دانم از بزرگی اش بگویم یا مردانگی سخاوت، سکوت، مهربانی و.....
پدرم راه تمام زندگیست
پدرم دلخوشی همیشگیست
و
روح بلند مادرم

اسم من یوسف است. نام پدرم غلامرضا و مادرم پوران است. فرزند، پدر و مادری خوش قلب و مهربان هستم.
خانه پدری من در نازی آباد بود. پدرم در خانواده ای هشت نفره به دنیا آمد. آن هم بعد از، شش سال که مادر بزرگم با نذر و نیاز صاحب اولین فرزند شد. وقتی، به لطف خدا مادربزرگم صاحب فرزند شد هر سال به نیت نذرش روز تولد امام رضا(ع) نذری می داد و در دهه محرم در آن خانه به مدت ۴۰ سال هیئت برپا می شد.
پدربزرگم کارمند شهربانی بود. به گفته پدرم امور خانواده به سختی می گذشت. خانه ما حیاطی بزرگ و باغچه زیبایی داشت. چهار اتاق داشت که یکی از اتاق ها را به زن و شوهری اجاره داده بود. به گفته پدرم این زن و شوهر خیلی به او علاقه داشتند. بیشتر وقت خود را پیش، آن ها بودم به جای آنکه نزد پدر و مادر خودم باشم، چون در خانه همیشه تنها بودم.
آن ها را عمو نصرت و عمه خانم صدا می کردم و همیشه با آغوش باز از پدرم نگهداری می کردند. پدرم می گفت: «علت آن که همیشه در اتاق آن ها بودم بی توجهی پدر و مادرش بود. آنها بلد نبودند با پدرم ارتباط درست عاطفی برقرار کنند؛ لذا همیشه در کودکی خود را تنها، احساس می کرد.»
پدرم گفته: «بعد از ۸ سال مادر بزرگم صاحب دومین فرزند شد و او را جلال نامیدند. با تولدش پدرم احساس شادی می کرد از داشتن یک برادر و همیشه از او مواظبت می کرد و او را به گردش می برد.»
زمان به مدرسه رفتن پدرم بود. با شادی به مدرسه می رفت. او خیلی باهوش و با استعداد بود و علاقه به درس داشت؛ تا اینکه درطی گذر زمان مادر بزرگم صاحب شش فرزند دیگر شد و پدر بزرگم برای اینکه کمک خرجی داشته باشد مانع رفتن پدرم به مدرسه شد و او را سر کار گذاشت.
هفته به هفته مبلغی را که پدرم به دست می آورد برای امرار معاش خانواده، به پدرش می داد. پدرم به کار فنی خیلی علاقه داشت؛ لذا در زمان بیکاری به اتاق عمو نصرت می رفت و با رادیو و لوازم برقی آن ها خود را سرگرم می کرد و کتاب های فنی و الکترونیکی آن زمان را می خواند تا یاد بگیرد و سرانجام به هدفش رسید و کار را یادگرفت.
همه همسایه ها لوازم خود را به پدرم می دادند تا تعمیرکند متاسفانه چون محل کسب نداشت، همه لوازم را در منزل تعمیر می کرد؛ تا اینکه سرمایه ای تهیه کرد و مغازه ای را در نزدیکی منزل اجاره کرد. پدرم خیلی احساس مسئولیت می کرد و برای کمک به خانواده هر ماه، مبلغی به پدرش می داد.
بعد از مدتی، مغازه ای در آریاشهر امروزی پیدا کرد تا بتواند درآمد بیشتری کسب کند. پدرم خیلی زیبا و خوش تیپ بود؛ لذا پدر بزرگم همیشه می گفت: «پسرم تو ساده و بی تجربه هستی بیا یکی از اتاق های خانه را برای، تعمیرات در اختیار بگیر.» که با مخالفت پدرم مواجه می شد و به پدرش می گفت: «من می خواهم کارم را گسترش دهم تا بتوانم به شما کمک بیشتری کنم کدام شخص را دیده اید که در خانه کار کند و همراه آن پیشرفت کند شما نگران من نباش.»
بیست ساله شده بود که در محل کارش با مادرم آشنا شد و به یکدیگر خیلی، علاقه مند شدند و تصمیم گرفتند ازدواج کنند، که با مخالفت پدربزرگم مواجه بود. با تمام مشکلات و مخالفت های خانواده، پدر و مادرم با هم ازدواج کردند. پدربزرگم وقتی دید پدرم بی توجه به حرف های خانواده ازدواج کرد بعد از مدتی به پدرم گفت: «پسرم امیدوارم خوشبخت شوید حداقل بیا با همسرت در یکی از اتاق های خودمان زندگی کن تا بتوانی از نظر مالی، خرج اجاره خانه نداشته باشی.» در زمان شاه پول درآوردن خیلی سخت بود و ارزش داشت. پدرم در جواب گفت:«من باید با پوران صحبت کنم؛ اگر راضی شد چشم من نمی خواهم او در زندگی سختی بکشد دوست دارم در آرامش و راحتی زندگی کند من که طبق معمول، تا آنجا که می توانم به شما کمک می کنم و به لطف خدا درآمدم در حدی است که با همسرم مستقل زندگی کنم شما نگران من نباشید. فقط، مواظب زندگی خودت و مادر و بچه ها باش.»
پدرم خیلی باهوش و با استعداد بود؛ به نحوی که در آن زمان موفق شد غیر از لوازم برقی خانگی، تلویزیون و رادیو را هم تعمیر کند. در زمانی که همه قدرت خرید تلویزیون نداشتند. مشتری های او بیشتر از طبقه ثروتمند جامعه بودند.
محل کارش را گسترش داد و چند کارگر گرفته بود تا بتواند به موقع لوازم تعمیر شده را به صاحبانشان بدهند.
تا اینکه بعد از یک سال و نیم از زندگی مشترک، من به دنیا آمدم و در زمان تولدم پدرم جشن بزرگی گرفت و چون خودش محبت ندیده بود به من خیلی محبت می کرد. دوست داشت همه چیز را برایم فراهم کند تا کمبودی احساس نکنم نام مرا یوسف گذاشتند. من از همان کودکی علاقه بسیار زیادی به پدر و مادرم داشتم. وقتی، پدرم سر کار می رفت در آغوش مادرم بودم و لحظه شماری می کردم تا پدرم را ببینم و مدام از مادرم می پرسیدم:«پدر کی میاد خونه.»
زمانی که پدرم به خانه می آمد از شوق فراوان دوان دوان به سوی پدرم می رفتم و به پاهایش می چسبیدم و او را بو می کردم و همیشه او را می بوسیدم. پدرم که شوق مرا می دید مرا در آغوش مهربانش می گرفت و من از بوی خوش پدرم سیر نمی شدم و دائم او را می بوسیدم. پدرم در ادامه خاطراتش به من گفت:«روزگار به خوبی می گذشت تا اینکه در سال ۵۸ که انقلاب شکوهمند اسلامی شد، من به ناگاه دچار بیماری مننژیت (صرع) شدم و سمت چپ بدنم کاملاً همراه با صورتم تشنج داشت. وقتی این اتفاق افتاد به سرعت مادرت را صدا کردم و گفتم: «پوران جان تن بچه از تب داره می سوزد و دچار رعشه شده است سریع آماده شو تا برویم بیمارستان.» مادرم مرا در آغوش گرفته بود و پدرم رانندگی می کرد و صدای گرسه ها و ناله های مادرم مرا خیلی ناراحت می کرد. با این که پنج سال بیشتر نداشتم؛ ولی حس خیلی حساسی داشتم و از گریه های مادرم رنج می کشیدم من که کودکی بیش نبودم از این که باعث ناراحتی و زحمت پدر و مادرم شده بودم خجالت می کشیدم و از صمیم قلب (من که از زندگی چیزی نمی فهمیدم و شناخت نداشتم) آرزوی مرگ می کردم. پدرم در ادامه گفت:«به چند بیمارستان رفتیم هیچ کجا قبول نکردند تا این که به بیمارستان کودکان مفید رفتیم.» مادرم از ترس و ناراحتی لحظه ای آرامش نداشت مرا به بخش بردند. پس از معاینات، دکتر بیمارستان به پدرم گفت: «جای امیدی نیست و ما کاری نمی توانیم انجام دهیم این بیماری به نحوی است که شخص مبتلا به این بیماری یا کر و کور می شود یا می میرد» پدرم در ادامه گفت: «تا این کلام را از دهان او شنیدم با تمام وجود متوسل به حضرت فاطمه (س) شدم.»
درحالی که مادرت در کنار تخت تو گریه و ناله می کرد، من روزنامه ای انداختم و دو رکعت نماز به نیت شفای تو خواندم و با حضور قلب، صمیمانه و با ایمان، حضرت فاطمه (س) را صدا زدم ناگهان نوری احساس کردم و دیدم حضرت فاطمه (س) کنار تخت توست، همان لحظه به مادرت گفتم: «پوران جان ناله نکن من شفای پسرمون را از حضرت فاطمه (س) گرفتم.»
بعد از مدت کوتاهی، پزشکی دیگر مرا معاینه دقیق کرد و از علائم پزشکی متوجه شد حال من خیلی بهتر است با اطمینان می توانم بگویم: «این یک معجزه است کودک شما از خطر نجات یافته است.» پدرم گفت: «جناب دکتر من هیچ وقت از یاد خداوند غافل نبوده ام شفای پسرم را از حضرت فاطمه (س) طلب کردم.» دکتر در جواب گفت: «بله درست است همه چیز به اراده خداوند بستگی دارد فقط برای بهبودی کامل فرزندتان و جلوگیری از تشنج، چندین دارو می نویسم که به طور مرتب باید بخورد که از نان شب، واجب تر است.» بعد از تحویل دارو مرخص شدیم و پدرم مرا در آغوش گرفته بود و شکر خدا می کرد تا سوار ماشین شدیم.
کودکی بیش نبودم و به اذن خدا به دنیا آمده بودم. قلباً ناراحت بودم از اینکه باعث رنج و عذاب و نگرانی پدر و مادرم شده بودم. از پدرم خجالت زده بودم که در سرما و گرما مرا بر پشتش قرار می داد. از همان زمان کودکیم وابستگی شدیدی به پدر و مادرم داشتم و منزوی و گوشه گیر شده بودم و هیچ احساس شادی نداشتم از رفتن به مدرسه می ترسیدم و اضطراب شدیدی می گرفتم، که باید از پدر و مادر خود جدا شوم درخور توجه این است که هنوز هم نفهمیدم چرا از مدرسه فراری بودم. با اصرار مادرم و برای شادی او به زحمت مدرک سیکل را گرفتم و در رشته علوم انسانی که هیچ علاقه ای نداشتم قبول شدم.
در نیمه اول سال تحصیلی با ناظم دبیرستان درگیر شدم و از مدرسه اخراج شدم. من با شادی تمام هرگز، برای ادامه تحصیل به مدرسه نرفتم؛ البته ناگفته نماند که در سال سوم راهنمایی داروهایم را کاملاً قطع کردم چون به لطف الهی خوب شده بودم.
بعد از اخراج شدن از مدرسه مشغول کار شدم ولی متاسفانه هر جا با جان و دل کار می کردم همه از حسن نیت من سوء استفاده می کردند و من به ناچار کار را رها می کردم همین مسئله باعث شد مدت درازی بیکار باشم چون هر جا برای کار می رفتم ثواب کنم می آمدم کباب می شدم به قول معروف دستم نمک نداشت.
مدت کوتاهی به کیش رفتم و در بوتیکی کار کردم. شب ها در کنار ساحل با خدا راز و نیاز می کردم تا کار خوبی را آغاز کنم. تا با درآمدم مادر و پدرم را به کیش بیاورم یا به زیارت بارگاه ملکوتی سلطان علی بن موسی بن رضا ببرم و در کل تا لحظه ای که می توانم برای جبران زحماتشان همه امکانات آسایش آن ها را فراهم کنم؛ اما به دلیل این که شب ها در کنار ساحل می رفتم، اخراج شدم.
بعد از این مسئله تصمیم گرفتم در بازار بگردم تا کار مونتاژ قطعات الکترونیکی را به صورت کنترات (قراردادی) بگیرم و بعد از مدتی دوندگی کار مونتاژ پیدا کردم؛ اما متاسفانه دیگر از کار خبری نبود چون قطعات از چین وارد می شد.
همیشه دوست داشتم به دانشکده افسری بروم، متاسفانه به خاطر پرونده پزشکی معاف از خدمت شدم در محل زندگیم سه دوست صمیمی داشتم که بعضی اوقات با هم به گردش می رفتیم یکی از آن ها که نامش علی بود. از دوران کودکی با هم بودیم. پدر و مادرش معتاد بودند و علی برای به دست آوردن مخارج اعتیاد و خوراکشان دزدی می کرد، کاری که قلباً دوست نداشت. بسیار باهوش بود. اگر پدر و مادر درستی داشت و درسش را ادامه می داد در بهترین رشته های تحصیلی می توانست درس بخواند و دانشگاه برود. همیشه سعی می کردم او را از این کار منع کنم؛ ولی گوشش به این حرف ها بدهکار نبود. اگر یک روز دست خالی به خانه اش می رفت او را بیرون می کردند.
روزی با هم در حوالی خیابان های ونک مشغول گردش بودیم که ناگهان علی ساختمانی را که در حال ساخت بود را نشان داد، به دروغ به من گفت: «یکی از بستگان مادری من در این ساختمان است لطفاً یوسف چند لحظه اینجا بمان من بروم و سریع برمی گردم.» من هم که بسیار ساده بودم قبول کردم و ایستادم. بعد از چند دقیقه ناگهان علی را دیدم که آویزان شده به داربست ساختمانی خیلی جا خوردم و ترسیدم در یک لحظه دیدم در یک عمل انجام شده قرار گرفتم برای کمک به او سریع دویدم و دستگاه را گرفتم، سپس خودش از بالا پرید پایین، خیلی سریع از آن محل دور شدیم. علی که دیده بود من خیلی ناراحت شدم سکوت کرد و کلامی حرف نزد. بعد از چند لحظه، سکوت را شکستم به او گفتم: «علی آقا دست شما درد نکند من تو را همیشه می خواستم منع کنم از دزدی کردن حال این رسم رفاقت هست که مرا فریب دهی تا آبروی مرا ببری اگر در یک لحظه گشت می رسید همراه تو من بی گناه را هم می بردند.» علی که متوجه اشتباهش شده بود گفت: «یوسف جان تو حق داری، اشتباه بزرگی کردم.» سپس هر چه، اصرار کردم دستگاه را برگردان به آنجا، دستگاه قطعاً برای کارگری زحمت کش است خدا خوشش نمی آید. گوشش بدهکار نبود و قبول نکرد. سه روز بعد شنیدم در هنگام فروش دستگاه بازداشت شده و به زندان رفته است. از شنیدن این مسئله حیلی ناراحت شدم و از آن زمان به بعد ارتباطی با هم نداشتیم و مدت ها از حالش بی خبر بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب باور امید در کمال ناامیدی