فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زیباترین نامه‌های ‌عاشقانه جهان

کتاب زیباترین نامه‌های ‌عاشقانه جهان
مجموعه دو جلدی

نسخه الکترونیک کتاب زیباترین نامه‌های ‌عاشقانه جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زیباترین نامه‌های ‌عاشقانه جهان

آثاری که در این کتاب گرد آمده‌اند، چه نامه‌های کامل و چه آنهایی که به‌صورت پاره‌ای از یک نامه به دست ما رسیده‌اند، همگی از تراوشات قلبی افرادی است که در زندگی اجتماعی خود شهرتی یافته‌اند. از شاعران و نویسندگان بزرگ گرفته تا موسیقی‌دانان و نقاشان؛ از فلاسفه و دانشمندان گرفته تا سیاستمداران و کشورگشایان. این نکته که افراد سرشناس نیز در زندگی شخصی خود تا چه پایه دستخوش احساسات پرشور می‌شوند در این مجموعه جلب نظر می‌کند.

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زیباترین نامه‌های ‌عاشقانه جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار ناشر

نامه نگاری ادبی به طور عام و نامه های عاشقانه به طور خاص از انواع کهن و دیرپای ادبی به شمار می آید که همواره مورد توجه و تعلق خاطر ادیبان، هنرشناسان و هنردوستان بوده و هست. این نیز بدان خاطر است که «نامه های عاشقانه» از ویژگی هایی برخوردار است که جایگاه آن را از سایر انواع ادبی متمایز می سازد.
نخستین ویژگی یک نامه عاشقانه این است که برخلاف سایر انواع ادبی صرفاً برای یک مخاطب نوشته شده است. هرچند بسیاری از نامه های عاشقانه بعدها به صورت مجموعه و در قالب کتاب منتشر شده اند، نکته اصلی این است که نگارنده در هنگام نگاشتن نامه تنها یک مخاطب را در نظر داشته و به قصد فراهم آوردن یک کتاب یا اثری برای عموم دست به قلم نبرده است. همین امر متن را به زندگی واقعی نزدیک تر می کند و آن را به گونه ای ملموس تر می سازد.
ویژگی دیگر نامه های عاشقانه برقراری ارتباط صمیمانه، لطیف و سرشار از احساس است. از همین روست که سبک و سیاق آنها گاه حال و هوایی شاعرانه پیدا می کند. با این تفاوت که در شعر «چگونه گفتن» (که خود در معنای واژه «سرودن» نهفته است) نقش اصلی را ایفا می کند، حال آنکه در نامه عاشقانه «چه گفتن» نقش اصلی را دارد (که این خود از کارکرد ارتباطی «نامه» نشات می گیرد). به همین دلیل است که نامه عاشقانه حتی هنگامی که از حیث فنون و صناعات ادبی زینت چندانی نداشته باشد باز هم از حیث بن مایه های احساسی غنی و دلنشین است.
آثاری که در این کتاب گرد آمده اند، چه نامه های کامل و چه آنهایی که به صورت پاره ای از یک نامه به دست ما رسیده اند، همگی از تراوشات قلبی افرادی است که در زندگی اجتماعی خود شهرتی یافته اند. از شاعران و نویسندگان بزرگ گرفته تا موسیقی دانان و نقاشان؛ از فلاسفه و دانشمندان گرفته تا سیاستمداران و کشورگشایان. این نکته که افراد سرشناس نیز در زندگی شخصی خود تا چه پایه دستخوش احساسات پرشور می شوند در این مجموعه جلب نظر می کند.
استاد و مترجم گرانمایه ادبیات انگلیسی، جناب آقای اسماعیل حسینی، در گردآوری و ترجمه شیوا و امانت دار مجموعه «زیباترین نامه های عاشقانه جهان» حق را به درستی ادا کرده اند. باشد که ادب دوستان و هنرشناسان از مطالعه کتاب مستفیض و محظوظ گردند.

انتشارات راشین

الیزابت مولتون بَرِت شاعر انگلیسی (۶۱-۱۸۰۶) در نزدیکی دورهام انگلیس به دنیا آمد. او که بزرگ ترین فرزند خانواده خود بود در مناطق روستایی پرورش یافت. در سال ۱۸۳۸ خانواده برت به خانه شماره ۵۰ در خیابان ویمپُل لندن نقل مکان کردند. زمانی که رابرت براونینگ در سال ۱۸۴۵ اولین نامه هایش را به او نوشت، شاعری شناخته شده به حساب می آمد. الیزابت چهار سال پس از فرار و سپس ازدواج با رابرت، معروف ترین شعرهای عاشقانه خود را به نام«غزل هایی از پرتغال» به رشته تحریر درآورد. این زوج در فلورانس اقامت گزیدند و پسرشان به نام رابرت ویدِمان برت (که به اختصار پِن نامیده می شود) در سال ۱۸۴۹ به دنیا آمد. الیزابت در آن هنگام ۴۳ ساله بود. با نوشتن آرورا لِی، یک داستان منظوم عاشقانه، در سال ۱۸۵۷ معروفیت شایانی کسب کرد. وضعیت جسمانی ضعیف او به تدریج رو به وخامت گذاشت و عاقبت در ۲۹ ژوئن ۱۸۶۱ چشم از جهان فروبست و در فلورانس به خاک سپرده شد.

آیا می دانی وقتی از من خواستی که به تو فکر کنم دیگر داشتم از خودم خجالت می کشیدم برای اینکه تمام مدت فقط و فقط به تو فکر می کردم. شاید در این کار دچار افراط شده باشم. نمی دانم آیا باید این نکته را برای تو بازگو کنم یا نه؟ احساس می کنم که هیچ مردی برای همسرش چنین نبوده که تو برای من هستی. خوب می دانی که کمال به گنجایش بستگی دارد و تنها من می دانم که چه بودم: بیابانی گسترده بدون شکوفه های گل سرخ... و ظرفیت شادی من مانند دره ای ژرف و تاریک در مقابل این سیل نقره گون. آیا جای شگفتی است که گمان می کنم خواب می بینم و اینکه باور ندارم، البته نه تو را، بلکه سرنوشت خودم را؟
آیا تابه حال کسی را ناگهان از دخمه ای تاریک به فراز قله ای برده اند که مانند من سرش به دوران نیفتاده و قلبش از کار نایستاده باشد؟ تو می گویی که مرا بیش از پیش دوست داری. برای این موهبت آیا باید از تو سپاسگزار باشم یا از خداوند؟ به راستی باید هر دو را سپاس گویم و من شکرگزار هیچیک نمی توانم باشم. از تو سپاسگزارم، همچون سپاس افراد نالایق و همانگونه که همگی ما خداوند را سپاس می گوییم. بیهوده از خودم می پرسم چگونه احساس قلبی ام را به تو ثابت کنم. تو چگونه می توانی آنچه را که در دلم می گذرد ببینی؟ ای تنها عشق من، آنقدر به من ایمان داشته باش که بتوانی از من برای برآوردن آرزوها و به دست آوردن خوشبختی و اهداف خود نیرو بگیری و برای این کار به هیچ کس دیگر فکر نکنی. این تمام آن چیزی است که از تو می خواهم و مطمئنم که می توانم آن را برآورده سازم. برای تو آرزوی خوشبختی می کنم.

۱۰ ژانویه ۱۸۴۶
***
به رابرت براونینگ
و حالا پاسخ مرا بشنو! تو آنچنان دلم را ربوده ای که هرگز فکرش را هم نمی کردم. امروز وقتی آمدی سینه ام آکنده از عشق شد. از این رو زین پس همه چیزم از آن توست.

الیزابت بَرِت براونینگ

رابرت براونینگ (۸۹-۱۸۱۲) شاعر بزرگ دوره ویکتوریا، در لندن به دنیا آمد. پدرش کارمند بانک انگلیس بود و آموزش وی را نیز خود به عهده گرفت. مخارج چاپ اولین شعرهای رابرت را پدرش پرداخت. آثار اولیه او که بیشتر شامل نمایشنامه های منظوم بود کمتر مورد توجه قرار گرفت. از اولین مجموعه آثارش به نام مردان و زنان (۱۸۵۵) بیش از چند نسخه به فروش نرفت. این مسئله او را چنان ناامید کرد که نوشتن شعر را یکسره کنار گذاشت و به مراقبت از همسرش پرداخت. پس از مرگ همسرش دوباره به سرودن شعر روی آورد. با نوشتن «شخصیت نمایشی» (۱۸۶۴) موفقیت زیادی به دست آورد و پس از آن اثر بزرگ خود را به نام «انگشتر و کتاب» (۶۹- ۱۸۶۸) خلق کرد که او را در زمره غول های ادبیات جهان قرار داد. البته کتاب های بسیاری که پس از این اثر نوشت هیچگاه به خوبی آثار الیزابت به فروش نرسید. وی در زمستان سال ۱۸۹۹ در ونیز درگذشت و در کلیسای وِست مینستر به خاک سپرده شد.

به الیزابت بَرِت براونینگ،
ای کاش می توانستم جوابگوی محبتی که می دانم در تو ریشه دوانده است باشم، آن احساس بزرگ و پرابهت. احساس می کنم اگر می توانستم خودم را از نو بسازم آن چنان که به طلای ناب مبدل شوم، در آن صورت نیز نمی توانستم چیزی بیش از پایه نگین الماسی باشم که همواره بر گردن می اندازی.
شان و منزلتی که تو در این نامه به من دادی، همین نامه که بر قلبم می فشارم و در برابرش سر تعظیم فرود می آورم، همه چیز من است و به کلی مرا دگرگون کرده است. با تمام وجود از تو سپاسگزارم.

رابرت براونینگ

از ژولیت دروت، هنرپیشه فرانسوی به ویکتور هوگو، نویسنده فرانسوی، نوشته شده به سال ۱۸۳۵. این زن بیش از ۵۰ سال نامه هایی پراحساس و عاشقانه به هوگو می نوشت.
ای کاش زنی باهوش بودم، آنگاه می توانستم به تو بگویم: ای پرنده رنگارنگ من، در بال و پر و آواز تو چقدر زیبایی گرد آمده است!

به تو می گفتم که بزرگ ترین معجزه اعصار هستی و با گفتن این حرف تنها یک حقیقت ساده را آشکار می کردم. برای بیان درست چنین مطلبی، ای عشق بی بدیل من! به صدایی بسی موزون تر و زیباتر از آنچه همنوعانم دارند نیاز دارم چرا که من جغدی ناچیزم که اخیراً او را به سخره گرفتی، پس نمی توانم چیزی بگویم.
به تو نمی گویم که تا چه اندازه برای پرندگان خوش آواز خیره کننده و اعجاب آور هستی، پرندگانی که به هر حال زیبا و هنر شناسند.
من با طیب خاطر وظیفه تماشا کردن، گوش سپردن و تحسین کردن تو را به آنها محول می کنم، اما حق عشق ورزیدن را برای خودم محفوظ نگه می دارم. این گفته ممکن است برای گوش چندان خوش آهنگ نباشد اما برای دل بسیار شیرین و گواراست.
دوستت دارم، دوستت دارم، ویکتور من. نمی توانم این کلمات را زیاد تکرار کنم، حتی نمی توانم آن طور که در دلم هست بیان کنم.
تو را در تمامی زیبایی هایی که مرا در بر گرفته است می بینم، از زیبایی ها و رنگ ها و عطرها گرفته تا آواز خوش، همه و همه تو را تداعی می کنند. تو از هر آنچه می بینم و تحسین می کنم برتری. تو همه چیز من هستی!
تو رنگین کمانِ خورشید با آن هفت رنگ درخشان نیستی، بلکه خود خورشیدی که روشن می سازد، گرما می بخشد و زندگی می دهد! تو این چنینی و من زن ناچیزی هستم که تو را می پرستد.

ژولیت
جمعه، ساعت ۸ بعد از ظهر

نامه ای از رابرت بِردتِ وزیر به کلارا بیکر. آنها سال بعد ازدواج کردند.

هنگامی که فکر می کردم از همه چیز سر درآورده ام و حد و مرزی برای محصور کردن عشق تو مقرر کردم، در کمال تعجب نامه هایی بهشتی از تو ای کلارای محبوب به دستم رسید که سرشار از نور و نشاط و پاکی بود. همچنان که امواج دریا به صخره ها و شن ها هجوم می آورد، عشق تو همه حصارهای مرا در هم می شکند و با خاک یکسان می کند. عشق تو با زیبایی خود مرا سرگردان می کند، با دل انگیزی خود مرا متحیر می کند و با پاکی خود مرا افسون و در دریای بیکران خود غرق می کند.

۲۵ آوریل ۱۸۹۸

جرج گوردن (لرد بایرون، ۱۸۲۴-۱۷۸۸) شاعر رمانتیک و طنزپرداز انگلیسی در فقر و تنگدستی در اسکاتلند متولد شد. اما در سن ده سالگی املاک و عنوان عموی بزرگش به او ارث رسید و به نیو استِد اَبی در انگلیس نقل مکان کرد. ابتدا در دانشگاه هَرو و سپس در کمبریج به تحصیل پرداخت. سفرهای او به یونان نوشتن شعر چایلد هارولد را در پی داشت. در سال ۱۸۱۵ با آنابلا میلبانک ازدواج کرد حاصل این وصلت دختری به نام آگوستا بود. پس از تولد فرزندشان آنابلا بایرون را ترک کرد.
نامه زیر را لرد بایرون پیش از ازدواجشان به میلبانک نوشته است.

قلب من،
چقدر از تو دور هستم! چه یک مایل فاصله میان من و تو و چه هزار مایل، هیچ فرقی نمی کند. گفتن این حرف به کسی که باید ششصد مایل فاصله را طی کند تا دوباره تو را ببیند آرامش خاطر می دهد. اگر دانستن وضع و حال من باعث رضایت خاطر تو می شود باید بگویم که همچون مسافری که سنگریزه در کفش دارد به سختی راه می پیمایم و همچون بخشش، پاکدامنی یا هر فضیلت مسیحی دیگر سرد و بی روح هستم.

۱۶ نوامبر ۱۸۱۴
***
طی سال های ۲۳-۱۸۱۸ که بایرون با ترزا گیچولی به سر می برد چهار نمایشنامه منظوم، پیشگویی دانته و سه فصل از رمان طنزآمیز خود، دون خوان، را نوشت. از آنجا که آرزو داشت یونان استقلال خود را از ترکیه پس بگیرد در دسامبر ۱۸۲۳ به ارتش یونان پیوست و در ۱۹ آوریل ۱۸۲۴ در اثر تب از دنیا رفت. چون اجازه ندادند در وِست مینستر اَبی به خاک سپرده شود او را در کنار اجدادش در نزدیکی نیو اِستد اَبی به خاک سپردند.

ترزای عزیزم،
من کتاب «عشق من» را در باغ شما خواندم. تو آنجا نبودی وگرنه نمی توانستم آن را بخوانم. این کتاب مورد علاقه توست و نویسنده آن دوست من است. تو این جملات را که به انگلیسی نوشتم نمی فهمی دیگران هم نخواهند فهمید، به همین دلیل است که آنها را به ایتالیایی ننوشتم. اما تو دستخط کسی را که دوستت دارد می شناسی و بی گمان درخواهی یافت که نوشته کسی است که فقط در اندیشه عشق است.
تمام هستی من در این دنیا و پس از آن در آن کلمه که به همه زبان ها زیباست و در زبان شما زیباترین است Amor mio جای گرفته است. حس می کنم که در اینجا زنده هستم و پس از این هم زنده خواهم بود و همیشه به تو خدمت خواهم کرد. سرنوشت من با تو گره خورده است با تو که زنی ۱۸ ساله ای و دو سال است که از صومعه بیرون آمده ای. من تو را دوست دارم و تو مرا، حداقل گفتار و رفتار تو چنین نشان می دهد، و همین مایه دلگرمی است.
اما من تو را بسیار دوست دارم و هیچگاه نمی توانم از عشق تو حذر کنم. هنگامی که کوه آلپ و اقیانوس بین ما جدایی می افکند، گاهی به من فکر کن. اما هیچ اقیانوس و کوهی اگر تو بخواهی هرگز ما را از هم جدا نخواهد کرد.

۲۵ آگوست ۱۸۱۹

لرد بایرون یکی از معروف ترین شاعران عاشق پیشه انگلیس بود. او که در سن بیست و چهار سالگی شهرت جهانی یافته بود، رابطه ای کوتاه اما پراحساس با لیدی کارولین لَم داشت. تحت فشار مادر کارولین (که احتمالاً خود دل در گرو بایرون نهاده بود) بایرون از فرصت استفاده کرده و به رابطه خود با کارولین پایان داد. او در این نامه دلایل خود را برای قطع این رابطه شرح می دهد.

کارولین عزیز،
اگر اشک هایم، اشک هایی که دیدی و می دانی که من به راحتی گریه نمی کنم، اگر سراسیمگی که در جدا شدن از تو از خود نشان دادم، و بی گمان در تمام طول این رابطه پراضطراب متوجه وجود آن شده بودی و من آن را تا زمانی که لحظه جدایی فرا رسید آشکار نکردم، اگر تمام آنچه گفتم و انجام دادم و هنوز هم با کمال میل حاضرم بگویم و انجام دهم نتوانسته است احساسات واقعی مرا نسبت به تو نشان دهد، عشق من، جز اینها دیگر هیچ سند و مدرکی برای ارائه به تو ندارم.
خدا را گواه می گیرم که آرزوی سعادتمندی تو را دارم. حالا که تو را ترک می کنم یا بهتر بگویم تو مرا به خاطر حس وظیفه شناسی نسبت به همسر و مادر خود ترک می کنی، حقیقت آنچه را که قول می دهم و پیمان می بندم تصدیق خواهی کرد. و آن این است که تا دم مرگ هیچ کس در سخن یا در عمل جایگاه مقدسی را که تو در قلب من داری و خواهی داشت پُر نخواهد کرد.
هرگز تا به این لحظه به اوج دیوانگی پی نبرده بودم. دوست عزیز و محبوبم، نمی توانم منظورم را در قالب کلمات بیان کنم، اکنون نیز وقت سخن سرایی نیست، اما من از تحمل این درد و رنج که تو تصورش را هم نمی توانی بکنی احساس افتخار می کنم و از آن لذتی حزین می برم، آخر تو مرا نمی شناسی. اکنون با دلی پرغصه اینجا را ترک می کنم زیرا می خواهم که با غیبت خود بر هر گونه داستان مسخره ای که وقایع امروز صبح به آن دامن زده است خط بطلان بکشم. آیا تو هم فکر می کنی که من سرد و خشک و حیله گر هستم؟ اکنون دیگران درباره من چنین فکر می کنند. آیا حتی مادر تو که به راستی باید بسیاری چیزها را به خاطر او فدا کنیم و سزاوار است که این فداکاری بیشتر از جانب من صورت بگیرد تا جایی که او حتی تصورش را هم نتواند بکند، درباره من چنین فکر می کند؟
«قول می دهم که دیگر عاشق تو نباشم» آه کارولین کار دیگر از قول دادن گذشته است اما باید تمام سازش ها را ناشی از انگیزه مناسب آنها بدانیم، قول بدهیم که همه آنچه را که تو شاهد آن بوده ای فراموش نکنیم، چیزهایی که فقط دل من و شاید دل تو از آنها باخبر هستند. باشد که خداوند تو را بیش از همیشه در پناه خود گرفته، ببخشاید و سعادتمند نماید.
در ضمن کارولین عزیز، درباره این گوشه و کنایه ها که کار تو را به اینجا رسانده است باید بگویم اگر مادر تو و لطف همه خویشاوندانت نبود آیا هیچ چیز در همه زمین و آسمان بیش از تصاحب کردن تو مرا خوشحال می کرد؟ اکنون نیز چنین است حتی بیشتر از گذشته، می دانی که با کمال میل حاضرم از هر آنچه که دارم چه در این دنیا و چه پس از مرگ به خاطر تو بگذرم همانطور که از این عشق می گذرم. حال آیا باید انگیزه مرا تعبیر سوء کنند؟ برای من اهمیتی ندارد که چه کسی از انگیزه من باخبر می شود و با آن چه می کند. تو و فقط تو برای من اهمیت داری و من همیشه دوستدار تو خواهم بود و کاملاً و آزادانه مطیع تو خواهم بود، ستایشت می کنم و دوستت دارم و هر زمان، هر کجا و هرگونه که تو تصمیم بگیری به سویت پرواز می کنم.

دلبسته تو، بایرون
اگوست ۱۸۱۲

جین کلر مونت به لرد بایرون
فرموده اید که نامه هایم را کوتاه بنویسم. اما من حرف های زیادی برای گفتن دارم. همچنین فرموده اید که علاقه من به شما خواب و خیالی بیش نیست. عشق و علاقه من به شما خواب و خیال نیست زیرا در سال گذشته تمام لحظات تنهایی من به تفکر درباره شما گذشته است.
از شما انتظار ندارم که مرا دوست داشته باشید. من قابل عشق شما نیستم. می دانم که شما از من برتر هستید اما در کمال ناباوری و با نهایت مسرت متوجه بروز احساساتی از جانب شما شدم که فکر نمی کردم دیگر در سینه شما اثری از آنها باشد. آیا من نیز باید غم و اندوه سیاه بختی را تجربه کنم؟ آیا باید در به روی خوشبختی آن هم وقتی که خود او به سراغم آمده است ببندم؟ شاید به چشم شما گستاخ و شرور باشم، نظراتم نفرت انگیز باشد و عقایدم منحط به نظر برسد اما گذشت زمان حداقل یک نکته را به شما ثابت خواهد کرد، اینکه من بامحبت هستم و عشق شما را دوست دارم و اهل انتقام و خیانت نیستم. مطمئن باشید که تصمیم آینده شما تصمیم من است و هر چه شما بگویید و انجام دهید از نظر من صحیح است.

لویس کارول، طنزنویس، ادیب و ریاضی دان بلندآوازه انگلیسی در ۲۷ ژانویه ۱۸۳۲ به دنیا آمد و در ۱۴ ژانویه ۱۸۹۸ چشم از جهان فروبست. نام اصلی او چارلز لوتویج داجسون بود و نام مستعار لویس کارول را با ترجمه دو واژه اول نام خود به لاتین و سپس انگلیسی کردن آن ساخت. وی که استاد ریاضیات دانشگاه آکسفورد بود و آثاری نیز برای آموزش ریاضیات به دانشجویان دارد در سرودن اشعار طنز آمیز و خلق آثار ماندگار در ادبیات کودک شهرت فراوان کسب کرد. در میان آثار مشهور خود «آلیس در سرزمین عجایب» را در سال ۱۸۶۵ و «از میان آینه» را در سال ۱۸۷۲ خلق کرد. لویس کارول در هنر عکاسی نیز از سرآمدان روزگار خود بود.

گرترود عزیزتر از جانم،
اگر بگویم از وقتی از اینجا رفته ای چه مرض عجیبی به جانم افتاده، ناراحت و متعجب خواهی شد. دنبال دکتر فرستادم و به او گفتم: «دارویی برای من تجویز کن چون خیلی خسته و کوفته هستم.» دکتر گفت: «مهمل نباف. تو نیازی به دارو نداری، فقط باید استراحت کنی.
گفتم: «خستگی من طوری نیست که با استراحت برطرف شود. صورتم خسته شده است.»
دکتر نگاهی جدی به من انداخت و گفت: «دماغت باید خسته شده باشد. آدمی که فکر می کند زیاد می داند، زیاد حرف می زند.»
گفتم: «نه دماغم نیست شاید موی سرم باشد.»
بعد دکتر نگاه جدی تری به من انداخت و گفت: «فهمیدم. حتماً موقع زدن پیانو سرت را زیاد تکان داده ای.»
گفتم: «راستش را بخواهی اصلاً پیانو نزده ام، و دقیقاً این موهای سرم نیست که درد می کند بیشتر در ناحیه دماغ و چانه احساس درد می کنم.
دکتر نگاه خیلی جدی تری به من کرد و پرسید: «مگر تازگی ها با چانه ات کاری کرده ای؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «عجیب است. فکر نمی کنی که لب هایت درد می کند؟»
گفتم: «بله دقیقاً همین است.»
بعد دکتر با نگاهی واقعاً جدی گفت: «فکر می کنم کسی را بیش از حد بوسیده ای.»
گفتم: «خوب راستش یک بچه کوچولو را یک بار بوسیدم. یک دوست کوچولو.»
گفت: «خوب فکر کن. مطمئنی که فقط یک بار بود؟»
دوباره فکری کردم و گفتم: «شاید ده، یازده بار.»
بعد دکتر گفت: «تا وقتی لب هایت کاملاً خوب نشده دیگر نباید او را ببوسی.»
گفتم: «پس چه کار کنم؟ برای اینکه ۱۸۲ بوسه دیگر به او بدهکارم.»
بعد دکتر اینقدر صورتش را درهم کشید و جدی نگاه کرد که اشک از چشمانش سرازیر شد و گفت: «می توانی بوسه ها را در یک جعبه بگذاری و برایش بفرستی.»
پس از آن به فکر جعبه کوچکی که از دُوِر خریده بودم افتادم. آن را خریده بودم تا روزی به یک دختر بچه یا کس دیگری بدهم. همه بوسه ها را به دقت برایت در این جعبه بسته بندی کرده ام. حتماً برایم بنویس که آیا بوسه ها صحیح و سالم به دستت رسیده یا اینکه چندتای آنها در راه گم شده است.

لویس کارول
کلیسای مسیح، آکسفورد، ۲۸ اکتبر ۱۸۷۶

ملکه انگلستان و مادر ملکه ماری یعنی کاترینِ آراگونی (۱۵۳۶-۱۴۸۵) در میان همسران متعدد هنری هشتم اولین و معروف ترین همسر او بود. اگر چه هنری او را در سال ۱۵۳۳ طلاق داد، اما کاترین تا دم مرگ یعنی تا سال ۱۵۳۶ به او وفادار ماند. این نامه حکایت از وفاداری او دارد.

سرور و همسر عزیزم،
خودم را به شما می سپارم. ساعت مرگ من به سرعت نزدیک می شود و در چنین حالی، عشقی که در دل دارم مرا وادار می کند تا با نوشتن چند کلمه شما را به یاد سالم نگه داشتن و مراقبت از روح خودتان بیندازم، چیزی که بر همه مسائل دنیایی اولویت دارد و بسیار مهم تر از سلامت جسم شماست. همان جسمی که به خاطر آن مرا به تباهی کشاندید و خود را به زحمت بسیار انداختید.
به سهم خودم من همه گناهان شما را می بخشم. بله چنین آرزو دارم و از صمیم قلب از خداوند می خواهم که او هم شما را ببخشاید.
دخترمان، ماری را نیز به شما می سپارم و تمنا دارم که برای او پدری نیک باشید همچنانکه بیش از این هم از شما همواره چنین خواهشی داشتم. برای ندیمه هایم نیز از شما استدعا دارم که مخارج ازدواج آنها را تقبل بفرمایید که مبلغ زیادی نیست زیرا آنها تنها سه نفر هستند. برای دیگر خدمتکارانم نیز تقاضا دارم به اندازه دستمزد یک سال بیشتر از دستمزد مقرر به آنها بپردازید مبادا که در تنگنا قرار بگیرند.
در پایان قسم یاد می کنم که چشمان من بیش از هر چیز دیگر مشتاق دیدار شماست.

سال ۱۵۳۵

نظرات کاربران درباره کتاب زیباترین نامه‌های ‌عاشقانه جهان