فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرزمین خل‌ها

کتاب سرزمین خل‌ها
قصه‌های عهد بوق - ۳

نسخه الکترونیک کتاب سرزمین خل‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سرزمین خل‌ها

این داستان تقدیم می‌شود به همه‌ی خل‌های گذشته و آینده، خل‌هایی که اینجا و آنجا، بالا و پایین،‌چپ و راست، مثل درخت سبز شده‌اند،‌و البته سبیلوترین پادشاه دنیا و وزیر اعظم و اکرمش...

  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سرزمین خل‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرزمین عهد بوق

عهد بوق یک دوره ای بود در یک زمانی، توی یک سرزمینی که همه ی کارها در آنجا با بوق انجام می شد. بوق، بوق، بوق.
بوقِ غذا خوردن، بوقِ خوابیدن و بیدار شدن، بوقِ تاریک و روشن شدن هوا، بوقِ کار کردن و تعطیل کردن کار ها، بوقِ... حالا چطوری؟ این طوری.
سربازان عهد بوقی یک بوقِ بزرگِ بزرگِ بزرگ که نه، خیلی خیلی بزرگِ بزرگ، شاید هم خیلی خیلی خیلی بزرگِ بزرگِ بزرگ را با زحمت زیاد بالای قصر کج و کوله ی پادشاه عهد بوق برده بودند. پایین قصر هم ده تا نَه، صد تا هم نَه، هزار تا سرباز گوش به فرمان، آماده ایستاده بودند تا با دستور پادشاه توی آن فوت کنند.
پادشاه به سربازانش دستور می داد و آنها هم با همه ی قدرت و توان توی بوق فوت می کردند. در این سرزمین، هر فوتی یک صدایی می داد و هر صدایی یک معنایی داشت که مردم عهد بوقی دیگر با آنها آشنا شده بودند و می دانستند هر صدایی چه معنا و مفهومی دارد.حالا اگر پادشاه یک موقع چیزی یادش می رفت، خوابش می برد، حوصله نداشت، یا اگر سربازان خسته می شدند و بی حوصله بودند و خواب شان می برد و حال فوت کردن نداشتند، آن وقت مردم یا گرسنه می ماندند، یا خواب آلود می شدند، یا دیر به خانه های شان می رفتند، یا... خب پادشاه و سربازها هم آدم بودند دیگر، نبودند؟



البته آدم های عهد بوقی دیگر به این اتفاق ها عادت کرده بودند و می دانستند این اتفاق ها گاهی باید بیفتند تا زندگی عهد بوقی آنها جلو برود.
با این حرف ها فکر می کنم حالا شما هم مثل مردم عهد بوق فهمیدید که بوق، توی آن عهد یک نقش اساسی ندارد، بلکه یک نقش خیلی خیلی خیلی اساسی و مهم دارد. توی عهد بوق، هرکس اگر چیزی توی خانه اش نداشت، یا کم داشت، بوق را حتماً حتماً حتماً داشت. بوق لازم بود، لازم. مثل هوا، آب و غذا. شاید هم مهم تر از اینها.
بوق ها در سرزمین عهد بوق شکل ها، مدل ها واندازه های مختلفی داشتند و صداهای متفاوتی می دادند وکج و کوله هم بودند. چرا؟ چون...
کمی قبل تر از این روزها که ما در آن زندگی می کنیم، یعنی توی عهد بوق، نه زمین این شکلی بود، نه آدم ها، نه درخت ها، نه خیابان ها، نه ساختمان و نه اتفاق ها. کمی قبل تر از این روزها آدم ها کج بودند، درخت ها کوله بودند و خیابان ها کج و کوله. ساختمان ها درازِ دراز بودند، یا کوتاهِ کوتاه، یا چاقِ چاق یا لاغرِ لاغر، یا چاق و لاغر و دراز و کوتاه. بعضی ها هم قیفی بوقی و بوقی قیفی بودند. در این سرزمین، روی سر همه ی آدم ها یک کلاه بوقی بود تا معلوم شود مال سرزمین عهد بوق هستند.
اتفاق ها و حادثه ها هم توی این دنیا عجیب بودند و غریب بودند و عجیب و غریب بودند. اما زمین، زمین گرد نبود، گوشه داشت، کنار داشت، چیزی بود شبیه مستطیل یا مربع، شاید هم لوزی و مثلث. هر چه بود این شکلی که الان هست، نبود.
اتفاق های این دنیا از ماشین هایی که لاستیک های کوچک و بزرگ داشتند و آدم هایی که کله و دست و پاهای لاغر و چاق داشتند هم عجیب تر بودند. مثلاً یک شب وقتی همه خسته از کار روزانه برگشتند تا با صدای بوق استراحت کنند و بخوابند، دیدند خورشید هنوز وسط آسمان است و می درخشد و همه جا را روشن کرده است.
انگار خورشید به جایی گیر کرده بود. آدم های عهد بوق انگار که به این اتفاق و ماجرا عادت داشتند قلاب گرفتند و رفتند روی کول همدیگر و رسیدند به خورشید و آن را که به گوشه ی زمین گیر کرده بود آزاد کردند و خورشید هم تا آزاد شد با شتاب رفت پشت کوه و همه جا تاریک شد و شب از راه رسید.
یک بار هم ابری به گوشه ی زمین گیر کرده بود و کنار نمی رفت و سه شب و سه روز باران بارید تا اینکه دوباره آدم های بوقی قلاب گرفتند و ابر را آزاد کردند. یک بار هم درخت های کج و کوله شاخ و برگ شان به ساختمان گیر کرده بود و یک بار هم گوشه ی خنجری ماه رفته بود توی دل یک ساختمان و یک بار هم...
خلاصه توی دنیای عهد بوق همیشه یک جایی گیر می کرد به یک جایی و گره می خورد و آویزان می شد و آدم ها هم همیشه در حال باز کردن گره و گیرها بودند و کارشان شده بود همین. بیشترش هم به خاطر زمین بود، زمین چهارگوش یا سه گوشی که گوشه هایش گیر می کرد و...
آدم های عهد بوق البته دیگر به این زمین عادت کرده بودند. تا اینکه یک روز، گوشه ی زمین به جایی گیر کرد که هیچ کس نمی دانست کجاست و اصلاً چرا گیر کرده است. فقط همه می دیدند و می دانستند که زمین پشت سر هم کشیده می شود و کش می آید و گوشه اش دارد کنده می شود. آدم ها مثل همیشه قلاب گرفتند و روی دوش هم رفتند و هی این طرف و آن طرف تاب خوردند اما... انگار این بار معلوم نبود زمین به کجا گره خورده است. شاید هم گره اش بد گره ای بود. گره کور بود. باز نمی شد.
بالاخره وقتی آدم ها حسابی زور زدند و زور زدند و زور زدند و نشد، افتادند روی هم و روی زمین و زمین باز هم کشیده شد و کشیده شد و کشیده شد و کش آمد و کش آمد و کش آمد. انگار یک نفر با دو تا انگشتش گوشه ی زمین، یا گوش زمین را گرفته بود و می کشید و ول نمی کرد...



خب ما با اجازه ی شما قصه ی زمین عهد بوق را همین جا نگه می داریم و می رویم سر وقت زندگی بوقی مردم. چون زمین عهد بوقی به اندازه ی مردم آنجا مهم و با اهمیت نبود. فقط این را بگویم که من بالاخره گوش زمین را ول کردم چون سرعقل آمده بود و قول داده بود این قدرخودش را به جای مردم عهد بوق توی داستان نشان ندهد. البته بعد از ول کردن زمین، زمین دور خودش چندین و چند بار باسرعت چرخید و به شکل دایره ای خودش برگشت و دیگر به جایی گیر نکرد.
اما زندگی مردم عهد بوق با بوق که نمی چرخید، با بوق صدا می داد. نصف مغازه های شهر بوق می ساختند. نصفی آن بوق ها را تعمیر می کردند، نصفی صداهای آنها را صاف می کردند. نصفی هم آنها را تمیز و پاک و پاکیزه می کردند و نصفی هم آنها را می فروختند و نصفی هم یک کاری می کردند که بوق توی آن باشد.
اصلاً اگر این طوری بگوییم راحت تر هستیم که هر کس هرجای دنیا که بود تا یک بوق دستش می رسید راه می افتاد و بوق زنان می آمد و می آمد و می آمد و می افتاد توی عهد بوق. از این سر دنیا، از آن سر دنیا، از بالای دنیا، از پایین دنیا فرقی نمی کرد.
راه را چطوری پیدا می کردند؟ خب معلوم است از روی صدا، از روی صدای بوق ها، به همین راحتی. البته خیلی هم راحت نبود، اما اگر کمی و فقط کمی با دقت گوش می دادی هر جای دنیا که بودی صدای بوق های سرزمین عهد بوق را می توانستی بشنوی و راه بیفتی آن طرف. گوش کن. دارد صدایی می آید. با دقت گوش کن. صدای بوق می آید. بوق، بوق، بوق. انگار از سرزمین عهد بوق است. راه بیفت.

نظرات کاربران درباره کتاب سرزمین خل‌ها