فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب کابوس مه‌رویان

نسخه الکترونیک کتاب کابوس مه‌رویان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کابوس مه‌رویان

بهناز خودش را بر روی صندلی جابه‌جا کرد. او قصه را از زبان پدر و مادرش شنیده، برحسب گفتۀ آنان اکنون در کنار مادربزرگ قرار داشت. می‌خواست مرغ اندیشۀ او را به پرواز در آورد تا بر دریچۀ ایام نوک زند و خاطرات بیات شده‌ را یکی یکی تازه کند. نگاه پیر‌زن با نگاه دختر گره خورد. بر کهنگی‌ها دست کشید و تصاویرِ ذهن را به اواسط پاییز هزار و دویست و نود و نه کشاند...

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کابوس مه‌رویان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم

شیراز، میزبانِ جشنواره برگ های زرد و نارنجیِ پاییز بود که بر روی سنگفرش های خیابان تلوتلو می خوردند. فروغ روزهایش را به مرورِگذشته، می گذراند. تلخی ها بر روی زخمش نمک می پاشاند و نبودنِ اندکی مرهم دلش را سنگین تر می کرد. هاجروار به هر دری می زد و دنبال معجزه می گشت تا بتواند فرزندش را ببیند. اما به جز شکست هیچ نمی دید. شیرش در حال خشک شدن بود و این او را بیشتر دستخوش عصیان می کرد. باز مهر مادری به میزان گذاشته شده و این سخت ترین آزمون خدا برای او بود، چون تنها در این مورد، درونش سست می شد و ایمانش می لغزید و ناآگاهانه زبانِ شکر از او گرفته و به ناشکری باز می شد. فروغ، در یک لحظه، به زمین و زمان ناسزا می گفت و لحظه ای بعد، از خدا می خواست، گستاخی اش را ببخشد و عاقبت ِاو و فرزندش را به خیر بگذراند.
سرانجام حرف های مادر در گوشش کارگر افتاد. به ریسمان دعا آویزان شد و شروع به کار کرد.
آن روز، همچنان که توی خانه ربابه نشسته بود و دامن او را آژیده دوزی می کرد، زن با سینی چای وارد شد: «الحق فروغ جان که در دوخت و دوز، خوش دست و پنجه ای! باور کن هیچ کس به پایت نمی رسد. هر کس آن پیراهنی که دفعه پیش برای من و رضوان دوختی، به تنمان دید، زبانش به تعریف باز شد.»
لباسِ نیمه کاره را از دستش گرفت: «خسته شدی بیا چای و ناهارت را بخور و دو سه ساعتی استراحت کن؛ برای ادامه کار وقت زیاد است.»
فروغ رنگ به چهره نداشت. نگاهِ حسرت بارش را به سوی بچه شش ماهه رضوان که در گوشه اتاق آرام خوابیده بود، لغزاند. ماهِ کودک با ماهِ سهراب یکی بود. رضوان از فرصت استفاده کرده، به بازار بزازها رفته بود تا پارچه بگیرد وآن دو سه روزی که فروغ دوخت و دوزهای مادرش را انجام می داد، برای او نیز دو سه تا بلوز بدوزد.
فروغ دستی به موهایش کشید: «این بچه چقدر خواب سنگین است، چرا بیدار نمی شود؟»
ربابه استکان چای را به لب برد و با قورت صدا داری آن را هُرت کشید: «خدا را شکر که این وروجک بیدار نشده، وگرنه نمی گذاشت ما کارمان را بکنیم!»
فروغ آدمی نبود که سفره دلش را پیش هر کس و نا کسی باز کند. ولی ربابه هر کسی نبود. او عمه مادرش بود، ضمن آنکه شوهر ربابه نیز نسبتِ دوری با زرین تاج داشت، به همین سبب از ریز و درشتِ زندگی اش آگاه بودند. ربابه با زرین تاج خیلی حرف زده و تلاش کرده بود تا مانع این جدایی شود، اما گوش مادرشوهر به هیچی بدهکار نبود.
فروغ به طفل خیره شد و بی اراده به زبانش آمد: «چقدر دلم برای سهرابم تنگ شده! مرا نمی خواستند، چرا بچه ام را گرفتند!؟»
ربابه استکان چای را که اکنون تمام شده بود، توی نعلبکی گذاشت: «به نظر من آقا اردشیر مقصر است، چطور دلش آمد که این کار را بکند؟ اگر او می خواست به حرف مادرش کند، خُب، از اول این کار را می کرد و دور تو را خط می کشید، نه حالا که پای یک طفلِ معصوم در میان است!» سپس شانه هایش را بالا انداخت: «نمی دانم، روزگار غریبی ا ست و بازی خودش را دارد، گاهی آدم از بعضی چیزها انگشت به دهان و حیران می ماند!»
فروغ که توی افکارش سیر کرد، با آهی بلند زمزمه وار گفت: «به این شاه چراغ قسم، هنوز هم نمی توانم خاری در پایش ببینم. شاید هم تقصیر از من بود که به خواسته دلم گوش کردم و بی رضایتِ مادرش، زنش شدم.»
ربابه با اخم سر تکان داد: «بیچاره ما زن ها که همیشه درگیر احساسمان هستیم و غیر از دوست داشتن و ساختن کار دیگری نمی توانیم بکنیم. نه تنها تو وامدار خودت نیستی، بلکه آنچه را از دستت بر آمد برای حفظ و سعادت زندگی ات انجام دادی. خوبی و صداقتت زبانزد است. تا به حال آزارت به مورچه هم نرسیده است، تنها یک جو بخت و یک پیشانی بلند باید می داشتی، که نداشتی.»
فروغ چشمان غرق در خیالاتش را به نقطه ای متمرکز ساخت و سکوت کرد. در حال خوردن ناهار بودند که نوه ربابه، آرام آرام تکان خورد و بیدار شد و شروع به نق نق کرد.
فروغ، بدون اندکی تامل، برخاست و به سویش دوید. محبتش غلیان کرده بود. با شوق بغلش کرد و در آغوشش فشرد و از مادربزرگش اجازه گرفت تا شیرش بدهد.
در آن صلات دلگیرِ ظهر، او با عشق و عطوفت مادرانه، بچه را در دامان خود خواباند و نوک سینه اش را، که حالا از درد آماسیده و تیر می کشید، در دهانِ کودک گذاشت. نوزاد دنبال سهم خود از زندگی بود، بوی مادرش را می شناخت. چند لحظه ای دهانش را به چپ و راست برد و سینه را پس زد، ولی در نهایت، گرسنگی بر او چیره شد. پس از دقایقی بد قلقی، مانند مکنده ای پر سر و صدا، با ولع گونه هایش فرو می رفت و بالا می آمد. فروغ، به یاد طفل خود، دست بر سر و روی او کشید. او را بویید و بوسید و حسرتی مبهم بندهای استخوانش را از داخل لرزاند.
باری، او مجبور بود آنچه را چرخ گردون بر وی تحمیل کرده و جبرِ روزگار بر گردنش نهاده بود، بپذیرد و روزگار را پشت سر بگذارد. او بخشی از عامه ساده اندیش بود که قسمتی از ناامیدی اش از سنت های وابسته به خرافات سرچشمه می گرفت و باعث آزار روحش می شد. گمان می کرد که زندگی اش را طلسم کرده اند و زبان مادر شوهر را به زیانِ او قفل زده اند. به همین سبب، از روزی که به خانه مادرش قدم گذاشت، برای آنکه گشایشی در کارش به وجود آید، هر روز،گرگ و میشِ سحر، خانه تا سر کوچه را آب و جارو می کرد تا نکبتِ زندگی اش به سطل خاکروبه سپرده شود و اگر کسی او را جادو و جنبل کرده است، همه را باطل و از آن جا دورکند. چشمش به افقِ دور دست بود و امیدش به اینکه روزی اردشیر به طرف او باز گردد.
دی ماه آن سال شیراز، از نظر سیاسی، دورانی پر مشغله را پشت سر نهاد. مردم برضد خاندان قوام الملک سر به شورش گذاشتند و رضا شاه، برای آنکه مردم را آرام کند و بزرگان این خاندان را زیر نفوذ خود در آورد و از حیطه قدرت در شیراز دور سازد، با دادن لقب سناتوری، ایشان را به تهران فراخواند و این شهر کم کم به دوران آرامش پای گذاشت. در همین زمان بود که اداره سجل احوال که زیر نظر بلدیه انجام وظیفه می کرد، تشکیل شد. کارش صدور مجوزِ شناسنامه بود برای آنانی که می خواستند به صورت اختیاری سجل داشته باشند. یک برگه هویت می دادنشان، در قبالش پول می گرفتند. البته افرادِ پیگیرِ این برگه، یا جزو اعیان بودند و یا جزو فرنگ رفته های تحصیلکرده که یکی از مشترهای فروغ، زنی از همین قشر بود که برای همه فرزندانش شناسنامه گرفته بود. او فروغ را ترغیب کرد که اگر پسرش سجل داشته باشد، برای آینده اش بهتر است.
زمستان سنگین بود و برف گاهی تا زانو می رسید. فروغ از کارِ خیاطی مقداری پول پس انداز کرد و با راهنمایی همان مشتری به بلدیه رفت. آنان گفتند برای این کار فقط پدرِ کودک باید اقدام کند و ضرورتاً کودک نیز باید همراهش باشد. فروغ، همان روز، به امید آنکه با این بهانه فرزندش را ببیند و هم آنکه اردشیر را مستعد کند تا این برگه را بگیرد راهی خانه اردشیر شد. برعکسِ آنچه فروغ آرزو کرده بود، که اردشیر یا فهیمه در را به روی او باز کنند، از آن سوی دیوار صدای زرین تاج به گوشش رسید. شدتِ ضربان قلبش بالا گرفت و امیدش را برای دیدن سهراب به آب رفته دید. با دیدن مادر شوهر به تته پته افتاد. پول را جلوی او گرفت و گفت: «من رفته بودم برای پسرم برگه هویت بگیرم، ولی به من ندادند، گفتند باید پدرش بیاید و طفل هم حضور داشته باشد.»
زرین تاج، با دیدن او، از خشم به سیاهی زد. با غیظ ابروانش را بالا داد و گفت: «ما محتاج پول تو نیستیم. نوه اردلان خانِ بزرگ نیاز به برگه هویت ندارد. همه او را می شناسند. شمایید که بی اصل و نسبید و باید برای خود نام و نشان جور کنید. در ضمن، اردشیر از دست تو راهی دیار غربت شد و فرزندش را هم با خود برد.» این را گفت و در را محکم بست.
فروغ حرف های او را باور نکرد و اشک ریزان به خانه آقا حبیب رفت. حاجیه خانم یا از ترس و یا به خاطر آنکه فروغ برای همیشه دندان فرزندش را بکند و به فکر زندگی خود باشد، آبِ پاکی را بر روی دستش ریخت و حرف های زرین تاج را تایید کرد.
این خبر، داغ دلِ فروغ را بیشتر و کمرش را دولا کرد. امیدش را برای دیدن فرزند از دست داده بود. آن روز او از زبان حاجیه خانم شنید که فهیمه شوهر کرده و به خانه بخت رفته است.
البته، ناگفته نماند که دو سالِ بعد دفتری به نام احصائیه تاسیس شد که قانون شناسنامه دار شدن برای کلیه مردم به صورت اجباری در دستور کار دولت قرار گرفت. در آن زمان اشخاصِ کمی بودند که نام خانوادگی داشتند و مامور، همان را در سجل ثبت می کرد و، اگر نداشتند، برای خود یک نام انتخاب می کردند. عده زیادی در آن وقت دست به مخالفت زدند؛ همان هایی که راضی نمی شدند اسم ناموسشان را جلوی مرد بیگانه ببرند، چه برسد به اینکه بدهند آن را در جایی، دفترینه کنند. سُمبه که پر زور شد و دولت اعلام کرد که اگر هر کس با گماشته های اداره ثبت همراهی نکند باید جریمه سنگین بپردازد، به این امر رضایت دادند و اردلان برای سهراب شناسنامه گرفت.

نظرات کاربران درباره کتاب کابوس مه‌رویان

اره واقعا خیلی قیمتش بالاست
در 3 ماه پیش توسط
چرا کتابای الکترونیکی این نشر اینقدر گرونن!!!!
در 3 ماه پیش توسط