فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نعلین‌های آلبالویی

کتاب نعلین‌های آلبالویی

نسخه الکترونیک کتاب نعلین‌های آلبالویی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نعلین‌های آلبالویی

روزهای سخت کربلای پنج بود... اکثر بچه‌های گردان شهید شده بودند... آن‌ها هم که مانده بودند فرقی با مرده‌ها نداشتند. گوش‌ها نمی‌شنید و صورت‌ها غرق باروت و خاک سوخته بود... یادت هست که چه‌قدر سرمان گلوله‌ی توپ ریختند بی‌شرف‌ها... پاهایم دیگر تاب ایستادن نداشت... چند روز بود که دنبال حاج‌رضا می‌دویدم. شانه‌هایم بی‌حس شده بود از سنگینی بی‌سیم... مشغول سرکشی از سنگرها بودیم که رسیدیم به انتهای کانال و تو را دیدیم که مشغول عکس گرفتن از شهداء و مجروحین هستی... حاج‌رضا از شدت بی‌خوابی و خستگی یهو روی زمین افتاد... تا این‌جا که یادت می‌آد آقا سعید...؟! خوبه... حاج‌رضا که به هوش آمد، بچه‌ها دورش را گرفتند و برایش آب و بیسکوییت آوردند. حاجی نگاهش را روی جمع بچه‌ها چرخاند و لبخند زد، بعد تو را صدا کرد و خواست عکس بگیری... گفتی این‌ها یادت نمی‌آد...؟! اصلاً؟! باشه پس خوب گوش کن... «آره به‌نظرم دم غروب بود... با همان صورت‌های سیاه و خاکی و خونی ایستادیم و دوربین فلاش زد... نمی‌دانم خودت عکس گرفتی یا دوربین را دادی به یکی دیگه... اما فکر می‌کنم همه‌ی آن‌هایی که توی عکس ایستادند، شهید شدند! دقیق یادم نیست که خود من هم داخل کادر ایستادم یا نه! اما به‌نظرم حکمتی داشته که از آن جمع فقط من و تو زنده مانده‌ایم... تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟» سال‌ها بود که سراغ عکس‌های کربلای پنج نرفته بودم. نه این‌که بهانه و فرصتش نباشد، نه! تاب دیدن چشم‌های خمار بچه‌ها را نداشتم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.63 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نعلین‌های آلبالویی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پنجاه درصد

«پنجاه درصد یعنی چه قدر؟»
مرد انگار که سوال زنش را نشنیده باشد، بی هیچ ترسی از سرزنش و اعتراض زن، فندکش را روشن می کند و با یک دم عمیق آتش سیگار را می گیراند.
«من هیچ وقت از این عددها و نمودارها چیزی نفهمیدم... به نظر تو پنجاه درصد خیلیه؟»
مرد چنان با ولع دود سیگار را به ریه هایش فرومی برد، که انگار یک اعدامی آخرین سیگار عمرش را پک می زند. چشم دوخته است به مناره های خاموش مسجدی در دوردست، که چشم در چشم زنش نباشد و تحریکش نکند برای غرولندزدن سر سیگار کشیدنش در تراس آپارتمان. شاید هم خوب می داند که زنش دیگر دل ودماغ روزهای قبل را ندارد که لباس هایش را بو کند و بخواهد تعداد نخ سیگارهایی را که کشیده است، تخمین بزند و بعد هم غر بزند که چرا سیگار را ترک نمی کند. فقط برای این که جوابی داده باشد، می گوید: «پنجاه درصد یعنی هر دو احتمال مساوی هم هستند، مثل سکه ای که پرت کنی و ندونی شیر می افته یا خط...»
زن می خواهد مثل همیشه حرفی بزند و مرد را وادار به توضیح بیش تر کند. همیشه حس خوشایندی دارد از این که مخاطب حرف های دقیق و مفصل همسرش باشد و مدام سرش را به علامت تایید پایین بیاورد تا مردش تحریک شود برای بیش تر حرف زدن و او احساس کند که همچنان محبوب شوهرش است.
اما این بار می ترسد از کش دادن بحث و ادامه ی صحبت، وقتی می بیند سیگار از پک های عمیق همسرش در عرض چند ثانیه به انتها رسیده است، ناشیانه می خواهد یک جوری بحث را عوض کند و فکر شوهرش را از چیزی که دقیقاً نمی داند چیست، دور کند.
«یادمه بچه که بودیم، رحمان پسر همسایه مون، طوری سکه می انداخت که همیشه خط می افتاد...! هیچ وقت نفهمیدیم چه طوری این کار را می کرد! تو چیزی می دونی؟!»
«نه... من از کجا بدونم! اما می دونم فقط چند روز فرصت داریم برای تصمیم گرفتن... بعدش خیلی سخته مجوز گرفتن...»
«من... من... به نظرم... هیچی! چایی می خوری برات دم کنم؟ نه...؟ اون پتو را هم بنداز رو شانه ات... خدای نکرده می چایی! من خسته ام، می رم کمی دراز بکشم...»
مرد بعد از این که به نشانه ی نخوردن چای سرش را بالا می برد، برمی گردد سمت زنش و شکم بالا آمده اش را می بیند که جلوتر از زن از درِ تراس می گذرد و داخل پذیرایی می شود. با خودش فکر می کند عجیب است که علم و تکنولوژی با این همه ادعایش هنوز نمی تواند از جنینی که زیر پوست زنش قد می کشد و بزرگ می شود، خبری بگیرد و حکمی بدهد! آن هم با این همه دم ودستگاه و آزمایش های جورواجور!

«لازم نیست داخل پاکت بذارین... می خوام یک نگاهی بکنم.»
زن داخل ماشین نشسته و او آمده تا جواب آزمایش ژنتیک جنین چهارماهه شان را از آزمایشگاه بگیرد.
دختر جوان بی اعتنا به حرف او، پاکت جواب را چسب می زند و جلو «همکار محترم» اسم خانم دکتر را می نویسد.
«ببرین پیش خانم دکتر... این جواب یک متن تخصصیه که حتماً باید توسط پزشک متخصص رویت بشه... بفرمایید!»
پاکت را می گیرد و همان جا جلو چشم های متعجب دختر سفیدپوش پذیرش آزمایشگاه، چسب آن را می کند و شروع می کند به خواندن نتیجه ی آزمایش. دختر صورت تُرش می کند و از عصبانیت سرش را تکان می دهد که یعنی عجب آدم نفهمی!
سخت نیست برایش خواندن یک متن ساده ی انگلیسی. وسط برگه، احتمال ۵۰% را با ماژیک فسفری نارنجی هایلایت کرده اند. بعد خواندن نتیجه و مرور دقیق نمودارهای رنگی، همان جا روی صندلی های فلزی آزمایشگاه ولو می شود و گیج ومنگ به فکر می رود تا مفهوم احتمال ۵۰% را دوباره برای خودش هضم کند. بعد از چند دقیقه فکر، می رسد به روزها و سال های دبیرستان و کلاس آقای هوشی.
آقای هوشی، معلم «ریاضیات جدید»شان، بیست دفعه سکه ی ۲۵ تومانی را می اندازد روی میز تا تساوی احتمال شیر یا خط افتادن سکه را برایشان روشن کند. ۱۴ بار خط می آید و ۶ بار هم شیر. آقای هوشی، عصبانی و ناراضی از نتیجه، رو به بچه های کلاس دوم ریاضی، می گوید: «اگر شرایط آزمایش استاندارد باشد و تعداد دفعات تکرار آزمایش را به سمت بی نهایت ببریم، تعداد نتایج شیر و خط با هم مساوی خواهد شد... این تساوی نتایج، ناشی از احتمال مساوی دو پیشامد شیر یا خط افتادن سکه است... این احتمال مساوی چنده...؟ بله درسته، همان ۵ /۰ یا به زبان عمومی پنجاه درصد... مشکل که نیست؟ همه فهمیدند؟»
«آقا اجازه! اگر بخواهیم بی نهایت بار سکه بیندازیم، بی نهایت سال طول می کشه که عمر ما بهش نمی رسه! پس ما هیچ وقت نمی تونیم بفهمیم که تعداد دفعات شیر و خط واقعاً مساوی هم می شه یا نه؟!»
بچه ها می زنند زیر خنده و او متعجب از خنده ی بچه ها، گوش تیز می کند برای شنیدن حر ف های آقای هوشی که لابه لای های وهوی کلاس به سختی شنیده می شود.
«جناب ریاضیدان! برای جلسه ی بعد، هزار بار سکه می اندازی و همه ی نتایج را می نویسی و می آری... ننوشتی سر کلاس نیا! شنیدی یا نه؟!»
«زنگ موبایلت را نمی شنوی؟ چی شده؟ با توام...! چرا این جا نشسته ای؟»
زنش نگران شده و هن هن کنان از پله های زیرزمین پایین آمده تا بفهمد شوهرش کجا مانده است. وقتی چشم های قرمز شوهرش را می بیند که بی هیچ ملاحظه و پنهان کاری پر از اشک شده اند، با شامه ی زنانه اش همه چیز را می فهمد.
«یا فاطمه ی زهرا... یا امام زمان...»
با اشاره ی او به سمت نگاه کنجکاو پسر جوان صندلی جلویی، زن به اجبار صدایش را پایین می آورد و آرام روی صندلی کناری می نشیند. چادرش را روی صورتش می کشد و غرق در گریه ی آرام و سوزناک زنانه اش می شود.

قبل از این که سیگار سوم را آتش بزند، خیره می شود به تصویر ریه های سیاهی که روی قوطی شیک سیگار چسبیده است. یک نخ سیگار از قوطی بیرون می کشد و بین انگشت هایش می چرخاند. خیلی دوست دارد بداند میزان تاثیر همین یک نخ سیگار در احتمال ابتلا به سرطان ریه چه قدر است؟ اصلاً می شود آن را محاسبه کرد؟
تکیه می دهد به صندلی چوبی و بعد از روشن کردن سیگار، گوشش را به پنجره ی پذیرایی نزدیک می کند. جیرجیر پایه های کهنه ی صندلی که ته می کشد، صدای ملایمی به گوشش می رسد. سرش را کمی می چرخاند تا لاله ی گوشش درست روی شیشه ی پنجره مماس شود. صدای زنش را می شنود که به آرامی و آمیخته با بغض دعا می خواند.

«من به عنوان پزشک متخصص، هیچ نظری نمی تونم بدم... احتمال پنجاه درصد اجازه ی تصمیم قطعی را نمی ده، تصمیم نهایی با خودتان!»
«شما جای ما بودید چه تصمیمی می گرفتید؟»
خانم دکتر متعجب از سوالی که شنیده است، پشت میزش می نشیند و سرش را پایین می اندازد. چند ثانیه بعد با صدایی گرفته بدون این که سرش را از روی میز بلند کند، جواب می دهد: «من... من احتمالاً... احتمالاً نه... حتماً نگهش می داشتم! چون به نظرم مادر یک بچه ی بیمار بودن هم باز خیلی بهتره از...»
تحمل دیدن و شنیدن گریه ی زن ها را ندارد، از اتاق معاینه بیرون می آید تا گریه ی خانم دکتر و دلداری خواهرانه ی زنش را نبیند و بیش از این خودش را عذاب ندهد. قبل رفتن به مطب فکر می کرد خانم دکتر یک نظر منطقی بدهد و زنش را راضی به تصمیمی کند که به نظرش تنها تصمیم درست بود. اما انگار خانم دکتر هم نمی خواهد و شاید هم جرئتش را ندارد که برای یک احتمال پنجاه درصدی، چنان تصمیم سختی را برایشان تجویز کند. تازه به قول زنش، مگر به همین راحتی بچه دار شده اند که بخواهند به همین راحتی از دستش بدهند!
«الو... الو... باشه گریه نمی کنم... از خوشحالیه... نوشته positive... یعنی چی؟ دختره گفت شیرینی ما یادت نره... می شنوی؟ بهت گفته بودم خدا.... باشه گریه نمی کنم... یعنی من حامله ام...؟ باور می کنی؟ نترس کسی صدام و نمی شنوه... اومدم بیرون آزمایشگاه... تو کجایی...؟ زود بیا بابایی...»

کونه ی سیگار را روی لبه ی سیمانی تراس فشار می دهد، دود کم جانی از آن بلند می شود. نگاهی می اندازد به صفحه ی گوشی اش که چند روز است فقط نقش ساعت را بازی می کند و هیچ مکالمه و پیامکی از آن بیرون نرفته است. گوشی ساعت ۲ بامداد روز جمعه را نشان می دهد.
گوشی را برمی دارد و دایره های کوچک روی صفحه را با ترتیبی خاص به هم وصل می کند تا قفل گوشی باز شود و عکس چند الکترون که دور هسته ی اتم می چرخند، روی صفحه ظاهر شود. اول می رود سراغ تماس های بی پاسخ و بعد خواندن پیامک هایی که از دوستان و همکارانش آمده است. آخرسر هم می رسد به پیامکی که از یک شماره ی ناشناس رسیده است.
«سلام آقای مهندس. فردا سالگرد پیمان است. گفتم شاید شما هم بخواهید سر مزار بیایید. شرمنده محبت های شما؛ مادر پیمان.»
بغضی که چند روز است خفه اش کرده و بیرون نمی ریزد، آرام آرام از سد پلک هایش می گذرد و روی صورتش جاری می شود. گوشی را کنار می گذارد و چشم هایش را می بندد. چه قدر زود گذشت این یک سال!

«ببخشید آقا! شما مهندس هستین؟»
چشم از مانیتور برمی دارد و می چرخد سمت پسرک نحیفی که داخل ایستگاه پرستاری آمده و انگار کار مهمی با او دارد.
«بله... تا حدی! چه طور مگه آقا پسر؟»
«این خرا ب شده... کنترلش کار نمی کنه... می شه تعمیرش کنین؟!»
پسرک با حرکاتی که از شدت ضعف مثل صحنه های آهسته ی فیلم به نظر می رسد، بشقاب پرنده ی اسباب بازی را روی زمین می گذارد و اهرم های کنترل اسباب بازی را چند بار جلو عقب می کند. بعد با قیافه ای که منتظر و نگران جواب مهندس است، نزدیک می شود و کنترل را روی میز مهندس می گذارد.
«پیمان! تو این جا چی کار می کنی؟! مگه نگفتم از تختت پایین نیا...»
«ببخشید آقای مهندس... بچه ن دیگه! راستی براتون شام گرفتم... بفرمایید اتاق سرپرستار... غذای بیمارستانه، ولی زیاد هم بد نیست!»
مثل خواب زده ها از پشت کامپیوتر بلند می شود و بی اعتنا به نظر پرستاری که حرف هایش مزه ی خودشیرینی دارد، روبه روی پیمان و اسباب بازی اش زانو می زند. به سختی صدایش را صاف می کند تا پیمان فکر نکند که او با دیدن کله ی تاس و جثه ی لاغرش، قصد ترحم و دلسوزی دارد.
«باید ببرمش و با دستگاه تستش کنم... اگر درستش کنم باید پول تعمیرش را بدی! مشکلی که نیست آقاپیمان؟!»
«خودم پول دارم... می دم... قول می دم... قول مردونه!»
پیمان به نشانه ی قولش با مهندس دست می دهد و بعد از تحویل دادن اسباب بازی خرابش، با کمک پرستار به سمت اتاقش قدم بر می دارد.
«چی شده مهندس؟ امروز زودتر می رین...؟! هر روز ماشاالله تا نزدیک صبح کار می کردین!»
«کمی کار دارم... فردا ادامه می دم. راستی این پیمان... منظورم... حالش چه طوره؟»
«معلومه آدم خیلی حساسی هستین... دیدم چه قدر ناراحت شدین، اما چه می شه کرد... می دونید! پیمان سومین باره که شیمی درمانی می شه... بدنش بیش ازحد ضعیف شده... درسته همه چی دست خداست، اما دکترش می گه احتمال درمانش کم تر از پنجاه درصده...! خیلی ببخشید، نمی خواستم ناراحتتون کنم... اون خانوم هم مادرشه... همون زن کنار پنجره، بیچاره بدجوری داغون شده! مامان پیمان می گفت پیمان این اسباب بازی را خیلی دوست داره، انگار عموش از خارج براش فرستاده. اگر درستش کنید حتماً خیلی خوشحال می شه...»
صدای غرش کم جان هواپیمایی که در دوردست ها پرواز می کند و چراغ هایش سوسو می زند، فکر و خیالش را از بیمارستان کودکان و پروژه ی ناتمامش جدا می کند. چشم هایش را باز می کند و زل می زند به هواپیمایی که فقط چند ثانیه فرصت تماشایش را دارد.
از کجا می آید و به کجا می رود، مسافرانش کی هستند، حتماً این وقت شب همه شان خوابیده اند. شاید هم یکی همین حالا مثل او بغض کرده و از پنجره ی هواپیما سوسوی چراغ های شهر را تماشا می کند و با خودش فکر می کند حتماً این وقت شب همه ی اهالی شهر خوابیده اند...
«شب ها بیماران خواب اند و بیمارستان خلوت، بهتر و راحت تر می شود کار کرد! این شرط خودم بود برای انجام پروژه ی اتوماسیون بیمارستان!»
«چه شرط زیرکانه ای! حتماً پیش خودتان فکر کرده ید که شب ها فضای بیمارستان کودکان قابل تحمل تر است! دیگه بی تابی و گریه ی مادرها ته می کشه و بچه ها هم از ناله و شکایت خسته می شن و یواش یواش به زور مسکّن ها، خوابشون می گیره... اما فکر این جاش را نکرده بودید، مگه نه؟!»
چند روز گذشته و هنوز جوابی برای پیمان ندارد. شب ها دیروقت وارد بخش می شود تا با پیمان و مادرش که منتظر اسباب بازی تعمیرشده هستند، روبه رو نشود. به پیمان قول داده هرطوری شده بشقاب پرنده اش را تعمیر خواهد کرد و جلو چشم همه ی بچه ها و پرستارها آن را پرواز خواهد داد.
«شما خیلی به زحمت افتادید... کاش اصلاً بهش قول نمی دادید! پیمان هر روز می پرسه مامان پس چرا مهندس نمی آد؟! راستش از دیروز حالش خیلی بدتر شده... دکترش می گه امیدی... کاش خودتون یک سر بیاید پیشش و بهش توضیح بدید... من دیگه کلافه شدم...»
«شما فقط دو روز هم صبر کنید... من همه جا سر زدم... این آی.سی خراب اصلاً پیدا نمی شه... برای فردا بلیت تهران گرفتم و می رم هرجوری هست یکی عین همین بشقاب پرنده پیدا می کنم... نگران نباشید، یه کاری می کنم اصلاً نفهمه... به خدا من شرمنده ام... آره، خدا بخواد پس فردا با دست پر می آم...»
با دست پر وارد بیمارستان می شود، دوست دارد همه را سورپرایز کند. داخل بخش که می شود بیش تر از جلسه ی کنکور استرس و تپشِ قلب دارد. بخش آرام است و برخلاف همیشه صدای ناله ی بچه ها و موزیک اسباب بازی ها به گوش نمی رسد. یکی از پرستارها که پشت ایستگاه پرستاری مشغول بازی با قاشق غذایش است، با دیدن او و کادوی بزرگ توی دستش ناخواسته بلند می شود و می خواهد چیزی بگوید، اما لب هایش را جمع می کند و دوباره سرجایش می نشیند. مهندس با تعجب نگاهش را از پرستار بر می دارد و با قدم هایی سست داخل اتاق پیمان می شود.
تخت خالی است. مادر پیمان بالش پیمان را توی آغوش گرفته و سرش را روی لبه ی تخت گذاشته و با صدایی شبیه زوزه ی حیوانی که جان می دهد، با پیمان حرف می زند. وقتی مهندس را می بیند، صدای گریه اش بلندتر می شود، آن قدر که همه ی بچه ها و مادرها از اتاق های دیگر می آیند و دوره اش می کنند.
«پیمان جونم بیا ببین مهندس اومده... با دست پر... با بشقاب پرنده ات... تعمیرش کرده... بیا خودت ببین... بشقاب پرنده می خواد دوباره پرواز کنه...پیمان بیا پول مهندس را بهش بده... بیا عزیزم...»
بچه های سرطانی بخش زل زده اند به مهندس، که با چشم هایی خیس بشقاب پرنده را وسط اتاق گذاشته و می خواهد پروازش بدهد. بشقاب پرنده که بلند می شود، صدای گریه ی زن ها و بچه ها هم اوج می گیرد. بشقاب پرنده بالای تخت پیمان می چرخد و صدای فرفر پره هایش قاطی می شود با صدای گریه ی مادرها و بچه هایی که رفتن پیمان را هنوز باور نمی کنند.
«باباش اصلاً بچه نمی خواست. از همه چیز می ترسید... می گفت من تحمل پدر شدن را ندارم! تحمل دیدن بیماری و درد بچه را ندارم! حتی وقتی بحثمان بالا می گرفت می گفت اصلاً چه تضمینی هست که بچه ی من معتاد و قاتل نشه؟ یا مثلاً یکی از روزهایی که داره می ره مدرسه، سر خیابون ماشین بهش نزنه و تا آخر عمر ناکارش نکنه! اولش فکر می کردم موضوع زیاد جدی نیست، اما بعدها فهمیدم خیلی هم جدی می گه... کاش حرف هاش و جدی گرفته بودم! همون روزی که فهمید پدر شده، یک ساعت تمام زل زد به ساعت دیواری خوابیده ی اتاق خواب. بعدش از خونه بیرون زد و تا صبح خبری ازش نشد... شش صبح بود که از پلیس راه زنگ زدن و خبر تصادف را دادند... وحشتناک بود... هیچ وقت نفهمیدم واقعاً خوابش گرفته بود یا خودش...»

دست می کشد روی صورتش و دوباره گوشش را نزدیک پنجره می برد. صدایی نمی آید. حتماً زنش خوابیده است. کاش او هم خوابش می گرفت و حالا مجبور نبود در این خنکای لرزاننده ی نزدیک صبح، به مادر پیمان و حرف هایش فکر کند، به ترس پدر پیمان از چیزی که دقیقاً نمی دانست چیست. به نظرش آمد ترس پدر پیمان، ناشی از انبوه احتمالاتی بوده که با خبر آمدن پیمان، یکهویی روی سرش آوار شده بود!
«بی بیب... بی بیب.»
سرش را جلو می دهد و بلند می شود تا ببیند کدام راننده ی احمقی است که این وقت شب بوق می زند. دست روی لبه ی تراس می گذارد و کمر خم می کند سمت کوچه. زن گیج و خرامان با یک دست داخل کیف بزرگش دنبال کلید می گردد و با دست دیگر بوق خداحافظی راننده را جواب می دهد. سوناتا نعره ای می کشد و دور می شود و زنی که دگمه های مانتویش باز است، بالاخره کلید می اندازد و داخل ساختمان روبه رویی می شود. خنکی صبح لرزی ناخواسته بر بدنش می اندازد، بالا تنه اش را می کشد داخل تراس. پتوی مسافرتی مچاله شده را باز می کند و روی دوشش می اندازد. گوشی را برمی دارد و در جواب پیامک مادر پیمان می نویسد «سلام. زمان و مکان حرکت؟»
هنوز دگمه ی «ارسال» پیامک را نزده که صدای خِرّ و خِشِ بی مقدمه و ناگهانی چند بلندگو، نگاهش را از صفحه ی گوشی جدا می کند. متوجهِ چراغ های روشن مناره های مسجد روبه رویی می شود. نور خفیف سبزرنگی که از سرپوش مناره ها بیرون زده، قاطی می شود با تکبیر بلند و کشدار اذان موذن زاده. قوطی سیگار و فندکش را برمی دارد وآرام درِ تراس را باز می کند. چراغ تراس را که خاموش می کند، نور زردرنگ اتاق کودک، در تاریکی پذیرایی بیش تر به چشم می زند. پا می کشد سمت اتاق کودک. زنش با چادرنماز سفید تکیه داده به تخت و خوابش برده است. هنوز قرآن روی دست هایش باز است. به آهستگی قرآن را از روی دست های زنش برمی دارد و تا مقابل چشم هایش بالا می آورد. یک آیه هنوز نم دار و خیس از اشک است.
«هُوَ الَّذِی یصَوِّرُکمْ فِی الاَرْحَامِ کیفَ یشَاء لاَ اِلَهَ اِلاَّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکیمُ»
پتوی مسافرتی را روی بالاتنه ی زنش می کشد و بعد دگمه ی ارسال پیامک را می زند.

نظرات کاربران درباره کتاب نعلین‌های آلبالویی