فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بچه‌ها در آغوش نور

کتاب بچه‌ها در آغوش نور
حقیقت مرگ را از زبان بچه‌ها بشنویم

نسخه الکترونیک کتاب بچه‌ها در آغوش نور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بچه‌ها در آغوش نور

دکتر ملوین مورس، نویسنده این کتاب، پزشک اطفال است و ده سال متمادی روی مسئله تجربه‌های نزدیک به مرگ بچه‌ها تحقیق کرده است. البته تجربه نزدیک به مرگ یا اِن‌دی‌ای مختص کودکان نیست بلکه برای بزرگسالان هم ممکن است روی دهد. معمولاً این تجربه برای افرادی اتفاق می‌افتد که در اثر یک حادثه ناگهانی مثل تصادف، غرق شدن یا امثال آن، علائم حیاتی‌شان متوقف می‌شود و واقعاً می‌میرند ولی بعد دوباره زنده می‌شوند. این افراد کسانی هستند که مرگ را به‌طور کامل تجربه می‌کنند.
اما به‌راستی بر این مسافران برگشته از سفر مرگ چه گذشته است؟
این بچه‌ها با زبان ساده خود حقایق بزرگی را بیان می‌کنند:‌ آنها از سفری می‌گویند که با رها شدن از جسم‌شان آغاز می‌شود. از نوری حرف می‌زنند که سرشار از عشق است و وجود آنها را مملو از شادی کرده است. پشت سر گذاشتن چنین تجربه‌ای زندگی آنها را برای همیشه تغییر داده است.
با خواندن این کتاب با حقایقی ناب از آنچه در لحظه مرگ بر ما خواهد گذشت آشنا می‌شویم، حقایقی که دکتر ملوین مورس و همکارانش پس از ده سال تحقیق و مطالعه به‌طور علمی ثابت کرده‌اند واقعیت دارند.

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بچه‌ها در آغوش نور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ادامه تلاش

به قلم دکتر ریموند مودی، پدر تحقیقات اِن دی ای

بیش از ده سال پیش با انتشار کتاب حیات پس از زندگی پزشکان را به ادامه تحقیقات در باره پدیده شگفت انگیزِ تجربه نزدیک به مرگ ترغیب کردم.
بسیاری از محققین و پزشکان این چالش را پذیرفتند. آنها با استفاده از ابزارهای موجود و شیوه های مختلف شروع به بررسی این تجربه حیرت انگیز روحی کردند. با این کار افق جدید و گسترده ای در باره این مسئله گشوده شد که به مطالعات نزدیک به مرگ معروف است.
از بین محققانی که قدم به این دنیای جدید مطالعات روحی گذاشته اند، دکتر مِلوین مورس جالب ترین و چشمگیرترین پژوهش را انجام داده است.
دکتر مورس یک متخصص اطفال مهربان و دلسوز است. او اولین بار از طریق حادثه ای که برای یکی از بیمارانش اتفاق افتاد با تجربه نزدیک به مرگ آشنا شد. بیمار او دختری دوست داشتنی و خجالتی به نام کتی بود که در اثر حادثه ای نزدیک بود غرق شود. او سه روز در آستانه مرگ و زندگی بود. آنقدر در کمای عمیق فرو رفته بود که برای نفس کشیدن به دستگاه تنفس احتیاج داشت. هیچکس، از جمله دکتر مورس، انتظار نداشت او زنده بماند.
در پایان روز سوم او خیلی راحت به هوش آمد، گویی که در تمام آن مدت در خواب عمیقی بوده است. در عرض بیست و چهار ساعت این زیبای خفته سلامت خود را به دست آورد، با خانواده اش شروع به حرف زدن کرد و هیچ نشانه ای از ضربه مغزی هم در او دیده نشد.
درست است که این اتفاق خودش یک معجزه بود اما دکتر مورس تازه چند روز بعد از به هوش آمدن کتی معجزه واقعی را کشف کرد. او کنجکاو بود بداند چه عاملی باعث شده این اتفاق برای کتی بیفتد. آیا کسی او را توی آب هل داده بود؟ آیا در حین شنا دچار حمله صرع شده و بیهوش شده بود؟ اینها سوال هایی است که پزشکان معمولاً برای پیدا کردن راهِ درمان مناسب از بیمار می پرسند. جواب هایی که دکتر مورس دریافت کرد واقعاً غیرعادی بود.
وقتی او از کتی پرسیده بود در استخر چه اتفاقی برایش افتاد، کتی جواب داده بود:
«منظورتون وقتیه که پدر مقدس رو دیدم؟»
و بعد از سفر روحی شگفت انگیزی به «بهشت» صحبت کرد. حرف های کتی دکتر مورس را حسابی شگفت زده کرد. او از دیدن «خداوند» حرف زد. از مردی نورانی که او را سرشار از عشق و محبت خودش کرده بود. از فرشته نگهبانی به نام «الیزابت» که او را راهنمایی کرده و بهشت را به او نشان داده بود و حتی یک بار به او اجازه داده بود برگردد و خانواده اش را ببیند. بعد راجع به پیشنهادی که خدا به او کرده بود حرف زد. کتی گفت که خدا از او پرسید دوست دارد آنجا بماند یا به خانه بازگردد. کتی برگشت را انتخاب کرده بود که این خود دلیلی برای زنده ماندنش بود.
دکتر مورس حرف های کتی را فراموش نکرد و به جای اینکه مانند دیگر پزشکان آن را یک رویا فرض کند و یا با توجیه هایی مثل «مریض قاطی کرده» آن را کنار بگذارد تصمیم گرفت این پدیده را از لحاظ علمی بررسی کند.
وقتی ما می میریم چه اتفاقی می افتد؟ این یکی از بزرگ ترین سوال های بشر است و دکتر مورس با کمک بیمارستان مهمی در سیاتِل توانست برای یافتن پاسخ این سوال تحقیق خود را از جایی که من متوقف شده بودم ادامه دهد.
در اینجا به بعضی از یافته های شگفت انگیز دکتر مورس و گروه تحقیقی او اشاره می کنم:
  • آنها ثابت کرده اند برای داشتن تجربه نزدیک به مرگ لازم است که فرد حقیقتاً در آستانه مرگ باشد. این کشف سر و صدای بسیاری از افراد شکاکی را که می گفتند این اتفاقات صرفاً توهماتِ بیماران خیلی بدحال است فرو نشاند. تیم دکتر مورس تجربه های دو دسته از بیماران را با دید علمی بررسی کرد: دسته اول بیمارانی که خیلی بدحال بودند ولی هیچ وقت به آستانه مرگ نرسیده بودند و دسته دوم بیمارانی که به علت های مختلف در آستانه مرگ قرار گرفته بودند. این بررسی ها نشان داد که فرد باید از آستانه مرگ بگذرد تا بتواند نگاهی به جانب دیگر بیندازد.
  • آنها موفق شده اند ناحیه خاصی از مغز را که تجربه های نزدیک به مرگ در آن روی می دهد پیدا کنند. این ناحیه که نزدیک شقیقه سمت راست قرار دارد به لحاظ ژنتیکی مربوط به تجربه های نزدیک به مرگ است. دکتر مورس و محققانش سعی کردند بفهمند که آیا این قسمت می تواند «جایگاه روح» باشد؟ آیا این همان قسمتی است که جوهره اساسی ما را خود دارد؟
دکتر مورس معتقد بود این «چیزی» که به آدمی حیات می بخشد (همانی که بسیاری از ما آن را «روح» می نامیم) پس از مرگ فیزیکی زنده می ماند. او برای اثبات این باور از آثار دانشمندان عصب شناس بزرگ هم کمک گرفت. همان گونه که در این کتاب خواهید خواند حتی دانشمندانی مثل جراحان مغز هم که علم محض را قبول دارند و به ماوراء معتقد نیستند، با مسئله بغرنج روح انسان دست و پنجه نرم می کنند.
کتاب دکتر مورس سرشار از شهامتی است که برای اقدام بزرگ و پرشورش از آن بهره گرفته است. برای مثال بر خلاف پزشکان دیگر که رویاهای قبل از مرگ را ناشی از تب یا ترس می دانند و آنها را رد می کنند، دکتر مورس این رویاها را به عنوان کمکی برای داشتن مرگی راحت تر می پذیرد و از آنها برای به وجود آوردن محیطی آرام بخش برای بیماران استفاده می کند. پدیده های روانی جالب توجهی از این حس همدردی با بیماران برخاسته است. همان گونه که خواهید دید در موارد زیادی کودکانی که در آستانه مرگ بوده اند توانسته اند اقوام دور خود را که در حیات نبوده اند بر بالین شان احضار کنند. بعضی از این بچه ها حتی توانسته اند با دوستان و بستگان مرده شان حرف بزنند. آنها چیزهایی را نقل می کنند که هرگز بدون تماس واقعی با مردگان قادر به دانستن آنها نبوده اند.
بیشتر پزشکان یاد گرفته اند که به جای گوش دادن به رویاهایی که افرادِ در حال مرگ می بینند، به فرد قرص آرام بخش بدهند. مخالفت با این شیوه شجاعت زیادی می طلبد. دکتر مورس به جای استفاده از این روش معمول با گوش دادن به صحبت های بیماران در حال مرگ به کشف های شگفت انگیزی دست یافته است، کشف هایی که به راحتی می تواند شیوه رفتار با افرادِ در حال مرگ را از نو تعریف کند.
دکتر مورس برای بررسی همه جنبه های تجربه نزدیک به مرگ با زحمت زیاد افراد بزرگسالی را پیدا کرده است که طی حوادثی در دوران بچگی چیزی نمانده بوده بمیرند. هدف او بررسی تاثیرات درازمدت این تجربه هاست. او می خواست بفهمد آیا این تجربه ها به زندگی این افراد معنی جدیدی داده اند یا نه. دکتر مورس پس از گوش دادن به ده ها ماجرا (که بسیاری از آنها را در این کتاب خواهید خواند) متوجه شد که این «تجربه های روشنگر» تا ابد زندگی فرد را روشن می کنند.

به عنوان یک پزشک معتقدم عقل ایجاب می کند که بشنویم و یاد بگیریم و بپذیریم که نمی شود همه مسائل مربوط به روح و جسم انسان را در مکتب پزشکی آموخت. دکتر مورس جسورانه پا را از معیارهای سنتی فراتر گذاشته است تا نگاهی علمی به تجربه های نزدیک به مرگ، پدیده های روانی و مسئله وجود روح بیندازد.
ثمره این تحقیقات، یک زندگی ارزشمند برای او و یک کتاب مفید و جالب توجه برای ماست.

در باره کتاب

مرگ، چه کسی می تواند ادعا کند که به لحظه روبرو شدن با آن فکر نکرده است؟

اولین چیزی که در این کتاب توجه مرا به خودش جلب کرد این بود که این ماجراها از زبان بچه ها نقل شده اند. ما بزرگسالان اغلب در گذر از پیچ و خم زندگی به جاهایی می رسیم که با خود می گوییم: «کاش دوباره به همان صفا و صداقت بچگی برمی گشتم.» سخن بچه ها بر دل می نشیند چرا که روح پاک شان هنوز با غبار روزمره گی ها تیره نشده و زنجیرهای دروغ و ریا وجودشان را در قفس خودخواهی ها اسیر نکرده است. سخن بچه ها از دل های پاک شان برمی آید و لاجرم بر دل می نشیند.
دکتر ملوین مورس، نویسنده این کتاب، پزشک اطفال است و ده سال متمادی روی مسئله تجربه های نزدیک به مرگ بچه ها تحقیق کرده است. البته تجربه نزدیک به مرگ یا اِن دی ای مختص کودکان نیست بلکه برای بزرگسالان هم ممکن است روی دهد. معمولاً این تجربه برای افرادی اتفاق می افتد که در اثر یک حادثه ناگهانی مثل تصادف، غرق شدن یا امثال آن، علائم حیاتی شان متوقف می شود و واقعاً می میرند ولی بعد دوباره زنده می شوند. این افراد کسانی هستند که مرگ را به طور کامل تجربه می کنند.
اما به راستی بر این مسافران برگشته از سفر مرگ چه گذشته است؟
این بچه ها با زبان ساده خود حقایق بزرگی را بیان می کنند: آنها از سفری می گویند که با رها شدن از جسم شان آغاز می شود. از نوری حرف می زنند که سرشار از عشق است و وجود آنها را مملو از شادی کرده است. پشت سر گذاشتن چنین تجربه ای زندگی آنها را برای همیشه تغییر داده است.
با خواندن این کتاب با حقایقی ناب از آنچه در لحظه مرگ بر ما خواهد گذشت آشنا می شویم، حقایقی که دکتر ملوین مورس و همکارانش پس از ده سال تحقیق و مطالعه به طور علمی ثابت کرده اند واقعیت دارند.
و صد البته آنها را بهتر باور خواهیم کرد اگر به خاطر بسپاریم که این حقایق از زبان بچه ها بیان شده اند. به قول قدیمی ها: «حرف راست را باید از بچه ها شنید.»

فرخ بافنده

فصل اول: دیدار کتی با الیزابت

بگذارید بچه ها به سوی من بیایند و آنها را از آمدن منع نکنید زیرا اینجا قلمرو بهشت است.
انجیل متی، ۱۹:۱۴

من در بخش مراقبت های ویژه در کنار بدن بی جان کتی ایستاده بودم و در این فکر بودم که آیا این دختر کوچولو نجات پیدا می کند یا نه. چند ساعت قبل او را در آب یک استخر پیدا کرده بودند. هیچکس نمی دانست او چند ساعت بیهوش بوده یا دقیقاً چه چیزی باعث شده از هوش برود. یکی از نجات غریق ها احتمال می داد پسرهایی که نزدیک استخر مشغول بازی بوده اند تصادفاً او را داخل آب انداخته باشند. فرد دیگری به پلیس گفته بود احتمالاً سر دختر کوچولو به کف استخر خورده و همین باعث بیهوشی اش شده است. به عقیده من حتی یک حمله صرع هم می توانست عامل بیهوشی باشد.
من واقعاً انتظار روشن شدن علت حادثه را نداشتم. به هرحال دستگاه هایی که به کتی وصل شده بود نشان می داد که وضع او اصلاً رضایت بخش نبود. اِسکن فوری، تورم شدید مغز را نشان می داد. او هیچ واکنش تنفسی نداشت و یک دستگاه تنفس مصنوعی کار تنفس را انجام می داد. به قول دکترهای بخش اورژانس او یک تخته پاره درب و داغان بود. حتی حالا که به آن روزها فکر می کنم به نظرم او فقط ده درصد شانس زنده ماندن داشت.
من پزشکی بودم که بعد از آوردن کتی به بخش اورژانس به او تنفس مصنوعی داده بودم. آن روزها داشتم دوره انترنی تخصص اطفال را در شهر کوچک آیداهو می گذراندم و قرار بود دوره تخصصم را چند ماه بعد در سیاتل شروع کنم. پیش از این، تحقیقاتی در باره تومورهای مغزی انجام داده بودم و در یک کنفرانس سراسری مقاله ای در باره تاثیرات شیمی درمانی روی سرطان خون کودکان ارائه داده بودم. آن موقع تاثیرات داروهای مختلف را روی مغز موش های سفید امتحان می کردم. در بین این دنیای تحقیقات دانشگاهی و آزمایش روی مغز موش ها دوست داشتم بر سر بالین بیمارها بروم و مقداری هم تجربه عملی کسب کنم. فکر می کنم در پزشکی کمتر موردی به اندازه مورد کتی بیچاره می توانست برای من تجربه عملی به همراه داشته باشد.
او یکی از بدحال ترین مریض هایی بود که تا آن موقع داشتم. علیرغم همه تلاش هایمان مطمئن بودم که می میرد. با این وجود هر چه به فکرمان می رسید انجام می دادیم.

حلقه نیایش

یکی از اتفاق هایی که در حین کار کردن روی کتی رخ داد هنوز هم با تمام جزئیات در خاطرم هست. من داشتم سعی می کردم لوله کوچکی را وارد یکی از سرخرگ های کتی بکنم تا بتوانیم وضعیت دقیق اکسیژن را در خون او مشخص کنیم. این کار که لوله گذاری در سرخرگ نام دارد بسیار مشکل است و احتمال خونریزی در آن بسیار بالاست چون نیاز به بریدن یک سرخرگ دارد.
من مراحل این کار را برای پدر کتی توضیح دادم و به او گفتم که خودش و بقیه اعضای خانواده می توانند تا جاگذاری لوله در راهرو منتظر بمانند. او با همسرش و بقیه مشورت کرد و پیشنهاد دیگری به من داد. او از من خواست تا اجازه دهم مدتی که مشغول لوله گذاری در سرخرگ کتی هستم آنها در اطراف تخت او مشغول دعا باشند. با خودم فکر کردم:

«چرا که نه؟ اون که در هر صورت می میره. شاید این کار به اونها کمک کنه این مصیبت رو بهتر تحمل کنن.»
خانواده کتی دست هایشان را به هم دادند و دور تخت او مشغول دعا کردن شدند. کتی بی جان و بی رمق روی تخت افتاده بود. دستگاه تنفس و صفحه مانیتور بیب بیب صدا می دادند و چند سرم مایعات و داروها را به بدن او وارد می کردند. دو پرستار و یک متخصص بیماری های تنفسی به من کمک می کردند. همین که سوزن را فشار دادم خون از سرخرگ شروع به فوران کرد. ما همگی، دست پاچه و نگران، سعی کردیم کار لوله گذاری را هر چه سریع تر تمام کنیم. حالا که به آن صحنه فکر می کنم می بینم اعضای خانواده کتی آن روز آرام ترین افراد توی اتاق بودند. وقتی خون بیرون زد، آنها با صدای بلند شروع به دعا خواندن کردند.
با خودم گفتم:

«اینا چطور می تونن اینقدر آروم باشن؟ مگه نمی بینن اون داره می میره؟»
سه روز بعد کتی بهبودی کامل پیدا کرد.
مورد کتی از جمله اسرار پزشکی است که قدرت مکانیسم درونی بشر را برای برگشت دوباره به زندگی نشان می دهد. بعضی وقت ها آدم ها از آستانه مرگ می گذرند، تنها به این خاطر که با سلامت کامل برگردند. چرا این اتفاق می افتد؟ هیچکس نمی داند. اما این اتفاق برای کتی افتاد. آزمایشات عصب شناسی اش نشان می داد او بهبودی کامل پیدا کرده است.
وقتی حال او به اندازه کافی خوب شد، خواستم او را برای یک معاینه تکمیلی به مطب من بیاورند. یکی از چیزهایی که می خواستم بدانم این بود که او چه چیزهایی از غرق شدنش را به یاد دارد. جواب او برای نوع معالجه ای که قرار بود به عنوان یک بیمار سرپایی برای او در نظر گرفته شود بسیار مهم بود. آیا سرش به جایی خورده بود؟ کسی او را زیر آب نگه داشته بود؟ آیا از هوش رفته بود یا دچار حمله صرع شده بود؟ باید دقیقاً می فهمیدم که چه اتفاقی برای او افتاده است چون در غیر این صورت این احتمال وجود داشت که دوباره دچار بیهوشی موقت یا حمله دیگری بشود.
از دیدن کتی حسابی تعجب کردم. او دختری زیبا با موهای بلند و بور بود و در رفتارش کمرویی و هراس دیده می شد. هوش و ذکاوت از چشمانش می بارید و نرسیدن اکسیژن به مغزش (که همیشه در موقع غرق شدن رخ می دهد) باعث ضعیف شدن آن نشده بود. در حرکات یا حرف های او هیچ چیز غیرعادی به چشم نمی خورد. او یک بچه هفت ساله مثل دیگر هم سن و سال هایش بود.

پدر آسمانی

کتی مرا به خوبی یادش بود. وقتی خودم را معرفی کردم، رو به مادرش کرد و گفت:

«این همون دکتریه که ریش داشت. اوّل یه دکتر قد بلند اومد که ریش نداشت، بعد هم این یکی اومد.»
او درست می گفت. اولین کسی که به اورژانس آمد یک پزشک بلند قد به نام بیل لانگ هِرست بود که ریش نداشت.
کتی چیزهای دیگری را هم به خاطر داشت:

«اولش توی یه اتاق بزرگ بودم. بعدش من رو بردن توی یه اتاق کوچیک تر و ازم عکسبرداری کردند.»
او به جزئیات دقیقی مثل لوله گذاری در بینی اش اشاره کرد:

«یادمه که یه لوله ای توی دماغم بود».
بیشتر پزشکان لوله را از راه دهان می گذارند و این متداول ترین روشی است که در تلویزیون نشان داده می شود.
او جزئیات زیاد دیگری از تجربه اش را مو به مو برایم توضیح داد. یادم می آید از حرف هایش حسابی متحیر شده بودم. با وجود اینکه چشم هایش بسته بود و در تمام این مدت در کمای عمیق به سر می برد، همه آنچه را که اتفاق افتاده بود «دیده» بود.
من به جای پرسیدن سوال هایی که جواب های بله و خیر دارند، یک سوال کلی پرسیدم تا او مجبور نشود تنها یک جواب بدهد.

«کتی، از اون روز برام بگو، از همون روزی که افتادی توی استخر.»
او جواب داد:

«منظورتون وقتیه که پدر آسمانی رو دیدم؟»
با تعجب گفتم:

«آره، بهتره از همین جا شروع کنیم. از ملاقاتت با پدر آسمانی واسه م بگو، کتی.»
او گفت:

«من عیسی مسیح و پدر آسمانی رو دیدم.»
و بعد ناگهان ساکت شد. کتی آن روز دیگر چیزی نگفت. شاید به خاطر حیرت زیادی که در چهره من نمایان شد و شاید هم به خاطر کمرویی خودش. در هر صورت خیلی معذب شد و دیگر به حرف هایش ادامه نداد.
من برای هفته بعد به او وقت ملاقات دادم.
آنچه او در دیدار بعدی مان به من گفت زندگی مرا تغییر داد. کتی از خودِ غرق شدن هیچ چیزی به یاد نداشت. اولین خاطره او تاریکی و احساس سنگینی شدیدی بود که حتی نمی توانست تکان بخورد. بعد یک تونل باز شده بود و «الیزابت» از توی آن بیرون آمده بود. کتی برایم تعریف کرد که:

«الیزابت قدبلند و مهربون بود و موهای طلایی داشت. من و الیزابت از توی تونل رد شدیم. بعد رسیدیم به یه جایی. اونجا بابابزرگم رو که مرده بود دیدم. چند نفر دیگه رو هم دیدم. میون دوست های تازه م دو تا پسر نوجوون هم بودند که اسم یکی شون اندی بود و یکی دیگه شون مارک. اونها ارواحی بودند که می خواستن متولد بشن. اندی و مارک باهام بازی کردن و من رو به کلی آدم دیگه معرفی کردن.»
در مقطعی از سفر، به کتی اجازه داده شده بود نگاه گذرایی به خانه اش بیندازد و گشتی در آن بزند و برادرها و خواهرهایش را ببیند که در اتاق شان داشتند بازی می کردند. یکی از برادرهایش مشغول بازی با سرباز جو بود و داشت آن را توی ماشین جیپ اسباب بازی اش هل می داد. یکی از خواهرهایش هم داشت موی عروسک باربی اش را شانه می کرد و همزمان یک ترانه معروف راک را هم می خواند. کتی به طرف آشپزخانه رفت و مادرش را دید که مشغول تهیه خوراک مرغ بریان و برنج است. بعد نگاهی به اتاق نشیمن انداخت و پدرش را دید که روی کاناپه نشسته و ساکت به جایی خیره شده است. کتی با خودش فکر کرد حتماً پدرش نگران حال اوست.
کتی بعد از بهبودی آنچه را که دیده بود برای والدینش تعریف کرد. آنها از جزئیات دقیقی که او برایشان تعریف می کرد حسابی شوکه شدند. او دقیقاً گفته بود که آن موقع هر کدام از آنها چه لباسی پوشیده بودند و هر کدام کجای خانه بودند. حتی می دانست مادرش مشغول پختن چه نوع غذایی بود.
سرانجام الیزابت که به نظر می رسید فرشته نگهبان کتی است او را به دیدار پدر آسمانی و عیسی مسیح برده بود. پدر آسمانی از او پرسیده بود آیا دوست دارد به خانه برگردد؟ کتی با گریه گفته بود که دلش می خواهد پیش او بماند. بعد مسیح از او پرسیده بود آیا می خواهد دوباره مادرش را ببیند و کتی جواب داده بود: «آره». آن وقت بود که به هوش آمده بود.
یک ساعت طول کشید تا کتی این ماجرا را برایم تعریف کرد. او خیلی خجالتی بود اما آنقدر باقدرت و قاطعیت ماجرا را تعریف کرد که من بی چون و چرا حرف هایش را باور کردم. در حین صحبت هایش، تصاویری از افرادی را هم که در «بهشت» دیده بود نقاشی می کرد. از الیزابت تصویری زیبا، خندان و باریک اندام با لباس سفید کشید و مارک و اندی را مثل دو تا همکلاسی معمولی نقاشی کرد. بی تردید این اتفاق برای بچه ای به کوچکی کتی فقط یک ماجرای بامزه بود. تجربه های مذهبی یا عرفانی هنوز برای او معنایی نداشتند. کتی فقط می دانست چیزی اتفاق افتاده که درست از آن سر در نمی آورد.
من هم سر در نمی آوردم و برای همین شروع به تحقیق کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب بچه‌ها در آغوش نور

خیلی خوبه!
در 3 ماه پیش توسط
کتاب فوق‌العاده جالبیه.
در 3 ماه پیش توسط