فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دست‌هایش خونی، چشم‌هایش گریان

کتاب دست‌هایش خونی، چشم‌هایش گریان

نسخه الکترونیک کتاب دست‌هایش خونی، چشم‌هایش گریان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دست‌هایش خونی، چشم‌هایش گریان

از بین ده‌ها نفری که می‌خواستند بروند بالا و زنجیر را به گردن مجسّمه بیندازند، فقط یک مرد میان‌سال موفّق شد. زنجیر را قلّاب کرد و انداخت به گردن مجسّمه و بعد گفت: «بکشید». سرِ دیگرِ زنجیر را به ماشینی بستند و کشیدند و زنجیر پاره شد. مرد گفت: «مرتیکه دیروز گورشو گم کرده، حالا مجسّمه‌ش زنجیر پاره می‌کنه واسه ما!» بعد تف کرد به صورت مجسّمه و گفت: «پفیوز!» مرد زنجیر را بست به کمر مجسّمه. بعد گفت: «همین الآن باید کمر شاه را بشکنیم». یک نفر داد زد و گفت: «نه، به گردنش ببند». بعد خواست بالا برود؛ نتوانست، افتاد پایین. دوباره فریاد کشید: «به گردنش ببندید؛ فقط به گردنش.» به گردن خود اشاره کرد و با صدای بلند داد زد: «به گردنش، به گردنش». مرد بالایی گفت: «نمی‌شه، کوتاهه، نمی‌رسه، باید کمرشو بشکنیم». سرِ دیگرِ زنجیر را می‌خواستند به کامیون ببندند. مردِ معترض نگذاشت. گفت: «باید به گردنش ببندید. باید گردنشو بشکنید». چند نفر آمدند جلو تا مرد معترض را آرام کنند تا مراسم مجسّمه‌کشی تمام شود. مرد معترض راضی نشد و گفت: «باید گردنش را اوّل بشکنید؛ اوّل گردنش را بعد.» آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: «مأموراش گردن من را...» حرفش را ناتمام گذاشت و یقه‌ی پیراهنش را باز کرد. استخوان قلمبه‌ای را که از گوشه‌ی کتف‌اش بیرون زده بود، به جماعت نشان داد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.35 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دست‌هایش خونی، چشم‌هایش گریان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ـ خمینی فروش

پرسیدم: «چنده؟»
پیرمرد، به هندوانه های پوسیده نگاه کرد و گفت: «چند روزه آقای خمینی دستگیر شده؟»
بازار، حدود یک هفته ای بود که بسته شده بود؛ به خاطر اعتصاب بازاری ها و روزنامه نگاران.
گفتم: «نمی دونم... هفت هشت روزی می شه.»
پیرمرد به چرخ دستی اش تکیه داد و نگاه کرد به قفلِ درِ مغازه ها. بعد، کلاه مندرس اش را برداشت و سرش را خاراند. با خود گفتم: «خرجی زن و بچّه اش را چه جوری می دهد با این اوضاع و احوال اعتصاب و تعطیلی؟!» خواستم چندتا از هندوانه های خراب شده اش را بخرم تا کمکی کرده باشم به او.
اشاره کردم به هندوانه ها و گفتم: «از این ها پنج تا برام می کشی؟»
پیرمرد کلاه اش را برداشت و تکاند و به سرش گذاشت. دوباره به کرکره ی مغازه ها نگاه کرد و بعد با غیظ به چشم های من خیره شد و گفت: «برو آقا! من خمینی فروش نیستم!»

بهمن ۸۷

۲ـ مراسم مجسّمه کشی

از بین ده ها نفری که می خواستند بروند بالا و زنجیر را به گردن مجسّمه بیندازند، فقط یک مرد میان سال موفّق شد. زنجیر را قلّاب کرد و انداخت به گردن مجسّمه و بعد گفت: «بکشید».
سرِ دیگرِ زنجیر را به ماشینی بستند و کشیدند و زنجیر پاره شد. مرد گفت: «مرتیکه دیروز گورشو گم کرده، حالا مجسّمه ش زنجیر پاره می کنه واسه ما!» بعد تف کرد به صورت مجسّمه و گفت: «پفیوز!»
مرد زنجیر را بست به کمر مجسّمه. بعد گفت: «همین الآن باید کمر شاه را بشکنیم».
یک نفر داد زد و گفت: «نه، به گردنش ببند».
بعد خواست بالا برود؛ نتوانست، افتاد پایین.
دوباره فریاد کشید: «به گردنش ببندید؛ فقط به گردنش.»
به گردن خود اشاره کرد و با صدای بلند داد زد: «به گردنش، به گردنش».
مرد بالایی گفت: «نمی شه، کوتاهه، نمی رسه، باید کمرشو بشکنیم».
سرِ دیگرِ زنجیر را می خواستند به کامیون ببندند. مردِ معترض نگذاشت. گفت: «باید به گردنش ببندید. باید گردنشو بشکنید».
چند نفر آمدند جلو تا مرد معترض را آرام کنند تا مراسم مجسّمه کشی تمام شود. مرد معترض راضی نشد و گفت: «باید گردنش را اوّل بشکنید؛ اوّل گردنش را بعد.» آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: «ماموراش گردن من را...»
حرفش را ناتمام گذاشت و یقه ی پیراهنش را باز کرد. استخوان قلمبه ای را که از گوشه ی کتف اش بیرون زده بود، به جماعت نشان داد.

دی ۸۶

۳ـ مجسّمه ی هیز

هر کس که از راه می رسید، بر سر مجسّمه چیزی می کوبید؛ یکی سنگ، یکی چوب، یکی کلوخ، یکی تخم مرغ، یکی گوجه ی گندیده.
بعد از یکی دو ساعت، همه خسته شدند و نشستند دورش. با جاهای مختلف مجسّمه ور می رفتند. پیرزنی از راه رسید. همه را کنار زد. رفت به طرف سرِ مجسّمه. عصایش را به زمین کوبید و چندتا فحش نثار شاه و پدرش کرد. بعد، نوک عصایش را زد به چشم های مجسّمه و گفت: «ده ساله، ده سال و نُه ماهه.» دوباره نوک عصا را زد به چشم اش. این دفعه محکم تر، و گفت: «ذلیل مرده ده ساله زل زده به پنجره ی ما، هی نگاه می کنه!» بعد با نوک عصا اشاره کرده به پنجره ی آبی خانه ی قدیمی و کهنه ای که در گوشه ی میدان بود.

مرداد ۸۷

۴ـ امام

آقای سعیدی، معلّم دینی مان، من را صدا زد بروم اصول دین را بنویسم؛ چون که من از همه ی بچّه های کلاس خوش خط تر بودم. و قتی که گچ را برداشتم، آقا معلّم گفت: «موسوی! مواظب عکس باش؛ لق شده ها!»
به عکس کج شده ی بالای تخته سیاه نگاهی کردم؛ شاه با حالت جدّی ایستاده بود. احساس کردم نگران است و بدجوری نگاهم می کند.
گفت: «بنویس دیگه، به چی نگاه می کنی؟!»
گفتم: «می ترسم بیفته رو سرم.»
گفت: «نترس. بنویس، بعد برو آقای نصیری را صدا کن بیاد درست اش کنه.»
شروع کردم:
«۱ـ توحید
۲ـ عدل
۳ـ نبوّت»
وقتی می خواستم شماره بزنم، عکس جِرجِری کرد، و نوشتم:
«۴ـ امام...»
عکس، شَرَقی کرد. من فوراً سرم را کشیدم.
افتاد.
یک لحظه شاه را از پشت شیشه های خرد شده دیدم. دیگر دستم نمی لرزید.

بهمن ۸۷

۵ـ چهره ی امام بر ماهِ تابان

همه ی اهالی محلّه جمع شده بودند پشت بام مسجد؛ برای دیدن صورت امام روی ماه. همه می دیدند؛ حتّی مشدعلی عبّاس که کور مادرزاد بود. می گفت: «دارم می بینم؛ روشن روشنه.»
امام جماعت مسجد بیرون آمد: «کجا را نگاه می کنید؟»
یکی از پیرمردها اشاره به ماه کرد و گفت: «حاج آقا! خود خودشه؛ آقای خمینی.»
امام جماعت لبخندی زد و بعد «الله اکبر»ی گفت و رفت.

۶ـ سایه ی خدا

هرچه گفتم: «این قاب به این گُندگی چه فایده ای داره؟»، به کَت اش نرفت که نرفت. همیشه می گفت: «شاه سایه ی خداست. زنِ ناقص العقل! تو چه می فهمی؟ از این جور چیزها تو چیزی نمی فهمی؛ هیچ چی نمی فهمی.» شب ها هم رختِ خوابش را درست زیرِ عکسِ گُنده می انداخت و می گفت: «می خوام شاه همیشه بالای سرم باشه.»
بعد از انقلاب هم گفتم: «خطرناکه؛ این عکسو بردار. میان اذیّتِ مون می کنن. تو محلّه ضدّانقلاب شناخته می شیم. به بچّه ها کار نمی دن.»
فقط گفت: «شاه سایه ی خداست؛ هیچ کس هیچ غلطی نمی تونه بکنه.» بعد به عکس نگاه می کرد و می گفت: «زِرِ زیادی هم نزن. تو نمی تونی منو از شاهِ شاهان جدا کنی. اگه نمی تونی با من زندگی کنی، طلاقت می دم.»
تا این که یک روز صبح، دیدیم خون آلود زیر قاب عکس افتاده.

۷ـ گفتی «اعلی حضرت» و عطسه کردی

تو، «پرویز ثابتی» مامور شکنجه ی ۱۴۰۰ نفر بوده ای. ۱۴ نفر را زیر شکنجه کشته ای. تو ناخن های ۱۳۳۲ نفر را کشیده ای. تو استخوان دست ۷۲ نفر را شکسته ای. تو زبان ۴۰ نفر را با آتش سیگار سوزانده ای. تو به ۸۸ نفر تجاوز کرده ای. تو زندانیان مسلمان را از گرفتن روزه بازداشته ای. تو اجازه نداده ای هیچ کس به خانواده ی خودش نامه بنویسد. تو به همسر یکی از زندانیان تجاوز کرده ای و...
از خودت دفاع کن.

تو در دادگاه، به جای دفاع، اوّل دست توی بینی ات کردی، بعد عطسه زدی. گفتی: «من...» عطسه زدی. بعد گفتی: «من بدون دستور اعلی حضرت...» عطسه زدی. بعد سرفه کردی و گفتی: «آب هم نمی خوردم.» عطسه زدی. عطسه زدی و گفتی: «اعلی حضرت...»
و عطسه زدی...

۸ـ اعدامی

وقتی طناب را به گردن اش انداختند، دو دست اش را به طرف بالا برد و گفت: «شُکر!» یکی از ماموران که از سرما می لرزید، گفت: «خوش به حالت!»
وقتی صندلی را از زیر پایش کشیدند، قطره ی اشکی از چشم مامور درآمد، ریخت روی پوتین اش. بلند شد به عکس شاه نگاه کرد و آهی کشید.

۹ـ گفت: «هیچ، برو!»

نگهبان هرچه گفت: «خانوم! حجابتو درست کن»، زن گفت: «مگه حجابم چشه؟!»
نگهبان گفت: «خانوم! این جا یه نهاد انقلابیه، متوجّه هستی؟»
زن گفت: «خُب باشه؛ نهاد انقلابی با موهای من چه کار داره؟»
زن بلند شد و سرش را انداخت پایین و رفت توی سالن. بدون این که به نگهبان توجّهی بکند، روی یک صندلی نشست. از کیف اش آینه ای درآورد، آرایش چهره اش را چک کرد، بعد موهای مِش خورده اش را قدری بیشتر از زیر روسری بیرون آورد. خودش را آماده کرد که برود به اتاق رئیس. چشمش به عکس امام افتاد؛ بر دیوار روبه رویش نصب شده بود. لحظه ای مکث کرد. دوباره به عکس نگاه کرد. موهایش را داد زیر روسری گُل دارش. رفت به طرف در اتاق رئیس. نگهبان نفس نفس زنان خودش را به او رساند و داد زد: «خانوم!»
زن برگشت. نگهبان ایستاد. بعد سرش را پایین انداخت و گفت: «هیچ، برو!»

۱۰ـ تُفی بر صورت مجسّمه

هیچ کس جرات نُطُق کشیدن نداشت؛ حکومت نظامی بود. در کوچه و خیابان، هر کس را می دیدند، می زدند، بعد می انداختند پشت کامیون و می بردند. زن صورتش را با چادر پوشاند. رفت نزدیک مجسّمه ایستاد. بعد به آرامی دور و برش را پایید تا کسی او را نبیند. آب دهانش را جمع کرده بود که پرت کند. سربازی از چند متری اش فریاد زد: «خانم! اون جا چه کار می کنی؟»
زن گفت: «می خواستم سلام کنم بهش!» بعد، کبوتر سفیدی را نشان سرباز داد و گفت: «حیوونی دنبال بچّه هاش می گرده. از بین شماها کسی بهشون شلّیک نکرده؟»
سرباز گفت: «ما؟!» بعد رویش را بر گرداند تا به کبوتر سفید نگاه کند.
زن، کُپّه ی تُف را که در دهانش جمع کرده بود، پرت کرد. کُپّه ی تُف در هوا چرخی خورد و رفت نشست بر چشم مجسّمه. و بدو بدو از آن جا دور شد.
صدای سرباز را شنید: «خانم! اون کبوتر سفید کجا رفت پس؟!»

۱۱ـ خداحافظی از یک رفیق

دزد، همه ی اجناس خانه را جمع کرد و ریخت توی ماشین. برگشت دوری در خانه زد تا چیزی از قلم نیفتاده باشد. روی دیوار، قاب نفیسی جا مانده بود.
جلوی قاب ایستاد. نگاه کرد و اشک از چشم هایش جاری شد و گفت: «اگه یه ماه زودتر می اومدم، حتماً می بردمت. حیف که دیر شد.»
اشک هایش را پاک کرد و گفت: «منو ببخش! نمی تونم ببرمت. اعلی حضرت! منو ببخش.»
جلوی عکس خم شد. برای بار سوم معذرت خواهی کرد و گفت: «خداحافظ!»

۱۲ـ اقدام علیه امنیت ملّی در یک داستان کوتاه

دستگیر شدم؛ به جرم داستانی که درباره ی شکنجه شدن یک زندانی نوشته بودم. جرمم اقدام علیه امنیت ملّی بود. وقتی می خواستند بازداشتم کنند، کاغذی را در جیبم پیدا کردند که جرمم را چند برابر سنگین کرد. در آن کاغذ با خودکار قرمز نوشته بودم: «دستگیر شدم؛ به جرم داستانی که درباره ی شکنجه شدن یک زندانی نوشته بودم. جرمم اقدام علیه امنیت ملّی بود. وقتی می خواستند بازداشتم کنند، کاغذی را در جیبم پیدا کردند...»

۱۳ـ من خواب می دیدم برای انقلاب

من؟ من بعد از ۱۵ خرداد سال ۴۲، هر وقت می خوابیدم، می دیدم انقلاب شده و ما همه جا را گرفته ایم. من حتّی خواب سخنرانی امام را دیده بودم که در بهشتِ زهرا می گوید: «من دولت تعیین می کنم». حتّی من می دانستم جنگ می شود؛ چون خوابش را دیده بودم. من در خواب دیده بودم که بنی صدر خیانت می کند و امام او را عزل می کند. حتّی می دانستم که با لباس زنانه فرار می کند. من می دانستم که امام جمعه می شوم؛ چون خوابش را دیده بودم. من می دانستم که ما ابهّت شرق و غرب را می شکنیم. همه ی این ها را برای دوستانم هم تعریف می کردم. حتّی یک بار ماموران ساواک به من مشکوک شده بودند که فرار کردم. من می دانستم انقلاب می شود؛ چون همیشه خواب انقلاب را می دیدم. حالا شما ضدّانقلاب ها می گویید من چه کار کرده ام؟ می گویید من سابقه ی انقلابی ندارم؟ حتّی همین را هم در خواب دیده بودم! یعنی این همه خواب دیدن برای انقلاب، سابقه محسوب نمی شود؟! واقعاً جای تعجّب دارد. ندارد؟!

۱۴ـ محموله ی پدر

بعد از دو ماه دنبال پدر گشتن، ناامید شده بودیم. تا این که شبی از شب های پاییزی، ساعت ۱۲ شب، زنگ در را زدند، بسته ای را تحویلِ مان دادند و رفتند.
محموله را با ترس و لرز باز کردیم؛ نامه ای تویش بود که در آن نوشته شده بود: «فردا بیایید بقیه اش را تحویل بگیرید. به هیچ کس خبر نمی دهید. حتّی صدای گریه تان را نباید کسی بشنود. ساواک».
وقتی در بسته را باز کردیم، پدر بیرون آمد و مُهرِ کربلا و انگشتر عقیق اش را برداشت. بعد با همه ی ما خداحافظی کرد و گفت: «دیگر دنبال جسدم نروید» و رفت.
بعد از آن، هر روز می آمدند و می گفتند: «چرا تحویل نمی گیرید؟!»

۱۵ـ پرتقال خونین

توی میدان آزادی پرتقال می فروختم. دیدم همه دارند فرار می کنند. چندتا سرباز هم تیر در می کردند. تیری به بساط خورد. همه ی پرتقال ها خونی شدند. گاری و بساط را ول کردم و دنبال مردم دویدم. با این که می دانستم هیچ کدام از پرتقال هایم خونی نبود.

۱۶ـ آزادی بیان

پدر وقتی تیتر روزنامه را دید، بدجوری ذوق کرد. با صدای بلند چند بار گفت: «آخ جان! بالاخره رفت. بالاخره گورشو گم کرد». و هر کس را که در خیابان می دید، روزنامه را نشان اش می داد و می گفت: «نگاه کنید؛ شاه رفت!»
گفتم: «بابایی! چرا رفت؟»
گفت: «حرف نزن فعلاً!»
بعد از چند دقیقه دوباره پرسیدم: «بابایی! چرا شاه رفت؟»
گفت: «ساکت گفتم!»
گفتم: «چرا؟»
دوباره به روزنامه خیره شد و لبخند زد. بعد گفت: «نرفت. بیرون اش کردیم».
گفتم: «بابایی! چرا بیرون اش کردید؟ مگه چه کار کرده بود؟»
روز نامه را گرفت جلوی صورتش و گفت: «می شه چند دقیقه لال شی ببینم چی دارم می خونم؟!»
بعد از چند لحظه گفت: «چون به همه ظلم می کرد؟»
گفتم: «ظلم یعنی چی؟»
پدر به درختی تکیه داد و روزنامه را ورق زد. گفت: «حرف نزن ببینم. کفر منو رو درآوردی امروز با این سوال کردن هات بز مجّه. ساکت باش دیگه.»
چند بار روزنامه را این ور و آن ور کرد و چند صفحه ای از روزنامه را خواند.
گفت: «بریم. خسته شدم.»
گفتم: «بابایی! بالاخره نگفتی ظلم چیه.»
روزنامه را مچاله کرد، زد زیر بغلش و گفت: «ظلم یعنی این که...»
مکث کرد: «یعنی این که نذارن کسی حرفشو بزنه، جلوی آزادی بیان را بگیرن.»
همین طوری حرف می زد و جلوجلو می رفت.
گفتم: «تو هم نمی ذاری من حرف بزنم؛ می ذاری؟!»
گفت: «خفه شو!»
بعد دهان اش را کج کرد و گفت: «می ذاری حرف بزنم؟!»

۱۷ـ بیگاری

پیرمرد به عصایش تکیه داد و گفت: «در واقع، کارِتون خیلی راحته؛ خیلی راحت. یه کارِ راحت با دستمزد عالی».
من هم از خدایم بود. سه ماه بود بیکار بودم. زنم داشت طلاق می گرفت و هزار جور بدبختی دیگر...
گفت: «روزی چهار ساعت، فقط چهار ساعت کار می کنی و مزدتو می گیری و می ری». بعد گفت: «هیچ حرفی نمی زنی. شاید ناراحت بشه».
گفتم: «چه کار باید بکنم؟»
با دست اش اشاره کرد که حرف نزنم. گفت: «موقع کار، غذا خوردن ممنوع. سیگار ممنوع. خمیازه کشیدن ممنوع. دست توی بینی کردن ممنوع». بعد بلند شد و راه افتاد و گفت: «بیا، زود باش». کمد لباس ها را نشان داد و گفت: «هر روز یه دست از اینا رو می پوشی».
رفت در اتاقی را باز کرد و به عکسی که روی دیوار بود تعظیمی کرد. بعد رو کرد به من و گفت: «می شینی روی اون صندلی؛ درست روبه روی اعلی حضرت». بعد خودش جلوی عکس ایستاد، تعظیم کرد و گفت: «این مدّتی که نیستم، نمی خوام اعلی حضرت تنها باشه». ابروهایش را به هم فشرد و گفت: «تنهاش نذاری ها!»
بعد از دو ماه، از ترس عکس شاه، کارم را ول کردم؛ چون بدجوری نگاهم می کرد. مرتیکه جوری نگاهم می کرد انگار من از این کشور بیرونش انداخته ام!

۱۸ـ تظاهرات

سوار هلی کوپتر می شویم. تظاهرات مردم را می بینیم. اعلی حضرت می گوید: «از کجا آورده اند این آمریکایی های لعنتی؟!»
بعد از سکوتی طولانی می گوید: «ایران این قدر جمعیت دارد؟!»
به فکر فرو می رود و می گوید: «حتماً از انگلستان هم آدم آورده اند نمک نشناس ها!»
بعد می گوید: «همه ی ملّت ایران با من هستند. بگویید آمریکا و انگلیس آدم های خود را خارج کنند».
من همه اش می ترسم که هلی کوپتر سقوط کند ولی او می گوید: «نگران نباش!»

۱۹ـ جاروکش انقلاب

ـ «دو ملیون تومن؟!»
خودکار را انداخت روی برگه و گردن اش را خاراند: «تو برای انقلاب چه کار کردی که دو ملیون وام می خوای از ما؟...دو ملیون!»
مرد مِنّ و مِنّی کرد و گفت: «کار؟ نه، من هر روز میدان انقلاب را جارو می کنم.»
رئیس سرش را بلند کرد و گفت: «شغل؟»
مرد گفت: «کارگر شهرداری.»
رئیس امضاء کرد و گفت: «احسنت!»

نظرات کاربران درباره کتاب دست‌هایش خونی، چشم‌هایش گریان