فیدیبو نماینده قانونی انتشارات شهرستان ادب و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موهای تو خانه ماهی‌هاست

کتاب موهای تو خانه ماهی‌هاست
رمان نوجوان

نسخه الکترونیک کتاب موهای تو خانه ماهی‌هاست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موهای تو خانه ماهی‌هاست

پایین تپّه، کنار جایی که گندم‌زار تمام می‌شود، زمینِ همیشه نمناکی است که سراسرش را نی‌های بلند گرفته است، می‌شود نی‌ها را کنار زد و تویش راه رفت. نی‌زار بزرگی نیست، اما عجیب غریب است، همه‌جور جانوری تویش پیدا می‌شود، از آن جانورهای بی‌آزار البته. برای همین نمی‌ترسیم ازش، برای بازی ما خیلی خوب است. جان می‌دهد برای «تَبَرک»؛ یک نفر می‌شود اوستا و می‌نشیند روی سنگ و انگشت‌هایش را در هم می‌کند. ما صف می‌شویم و به نوبت با دست می‌زنیم ته سبد ‌دست‌هایش. اوستا زود دستش را می‌بندد، یعنی سبدش را. اگر دستمان گیر کند توی سبد ‌دست‌هایش، باید سرمان را بگذاریم توی همان ‌دست‌ها و چشم‌هایمان را ببندیم. بقیه هم زودی می‌روند قایم می‌شوند؛ پشت درخت‌های بید، کف جوق یا پشت جعبه‌های گوجه و بوته‌های بادمجان و البته لای نی‌ها، که بهترین جا برای قایم شدن است. حالا کسی که چشم گذاشته است، باید برود بقیه را پیدا کند، اما باید حواسش باشد که از اوستا زیاد دور نشود، و هر کسی را که می‌بیند، زودی برود دست بزند به همان سبد اوستا و بلند مثلا بگوید: «علیِ اشرف‌سادات، لای نی‌ها، تبرک.» یا بگوید: «حسنِ اوس‌رحیم، کفِ جوق، تبرک. ممّدِ ننه‌بی‌بی، بالای درخت، تبرک.» وای به وقتی که بیچاره، حواسش نباشد و از سبد اوستا، دور شده باشد و یک نفر از آنها که قایم شده، توانسته باشد، خودش را زودتر از او به سبد اوستا رسانده باشد. آن وقت است که جلویش را می‌گیرد و نمی‌گذارد بدبخت، دستش را به اوستا برساند و بقیه را که لای نی‌ها قایم شده‌اند، صدا می‌کند. همه می‌ریزند سر این بدبخت بیچاره و کتکش می‌زنند. تا موقعی که دستش را به اوستا نرسانده است و نگفته است تبرک، همین‌طور کتک می‌خورد، مگر این‌که دلشان بسوزد، یا خودش، زورش زیاد باشد که بتواند خلاص شود. خلاص هم که بشود، تنش سیاه و کبود است و تا چند روز درد می‌کند. از شانس بدم بود. نه، از شانسم نبود، مطمئنم که حسنِ اوس‌رحیم از دستم حرصی بود؛ شده بود اوستا و از تهِ صف می‌دیدم که سبدِ دستش را برای همه شُل می‌کند و منتظر است که من برسم. بار اول زرنگی کردم، دستم را مثل برق، زدم کفِ ‌دست‌هایش و بیرون کشیدم. حتی از جایش نیم‌خیز هم شد و کله و سینه‌اش را جلو داد، برای آن یکی‌ها این کار را نکرده بود، اما باز هم نتوانست. یک جورهایی، دیگر مطمئن شدم، فقط دلش می‌خواهد من گیر بیفتم. حسنِ اوس‌رحیم، بچۀ بدی نبود، اما گاهی نقشه‌کش می‌شد. قدش دراز بود و ‌دست‌های بزرگی داشت. بابایش نجار بود و گاهی می‌آمد میز و نیمکت‌های کلاس را میخ می‌کوبید و می‌رفت، گاهی خط‌کش می‌فرستاد برای مدرسه و تختۀ نو برای کلاس‌ها می‌آورد. اوس‌رحیم هم مرد بدی نبود. من نه از حسن بدم می‌آمد نه از اوس‌رحیم، اما از استوار خیلی بدم می‌آمد. استوار، داماد اوس‌رحیم بود و تازگی‌ها، خواهر حسن را عقد کرده بود. یک سالی بود که از تهران، ترفیع گرفته بود و شده بود رئیس پاسگاه.

ادامه...
  • ناشر انتشارات شهرستان ادب
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب موهای تو خانه ماهی‌هاست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

جایم را عوض می کنم. می خواهم بروم همان جایی که حسنِ اوس رحیم، افسار اسب را گرفته است. هیچ کس حواسش به اسب و حسنِ اوس رحیم نیست. خودش هم حتما حواسش به اسب است. می روم طرفش، با کلوخی، سنگی می زنمش، اصلا اسب را رم می دهم طرفش، نامردی می کنم، چیزی می زنم توی سرش و فرار می کنم.
ولی زخم اگر بردارد، بابایش با استوار، می آیند در خانه مان. شاید استوار زندانی ام کند. ننه ام جلوی در، حتما می زند توی سرش و نمی گذارد مرا ببرند، اما می برند. به زور هم که شده، می برند. شاید دست بند هم بزنند. خوب، ببرند. مگر خود ننه ام، خود آقاجانم، نگفته اند زندان مال مرد است. همین دیشب، شنیدیم مداح هیاتِ پایین بازار را گرفته اند و توی پاسگاه زندانی کرده اند، خودشان این را گفتند. مداح را گرفته بودند و زندانی اش کرده بودند، چون یک جوری توی شعرهایی که مداحی می کرده، اسم فیضیه را آورده. شعرش را حفظم، چون سینه زن های هیات می خواندند و صدایش تا ایوان خانه ما می آمد. ننه، گلیم پهن کرده بود توی ایوان و سماورش را هم کنار خودش ذغال ریخته بود و منتظر بود آقاجانم از هیات برگردد. دفتر کتاب من هم پهن بود. با هم می شنیدیم که می خوانند. خیلی خواندند، خیلی. من و ننه ام هم زیر لب با خودمان تکرارش می کردیم:

حسین فی یوم عاشورا
فرمود هل من ناصرا

دادند جواب این ندا
در فیضیه، قالوا بلی

دستگیرم می کنند؟ بکنند. اصلا به درک! هرطور می خواهد بشود، می روم. می خواهم بروم و نامردی کنم که یک نفر بازویم را می گیرد. آقای پرتوی است. سر و صدا زیاد است. سرش را می آورد بغل گوشم: «برو پیش آقاجانت. فقط بپرس، می داند یا نه؟ بعد زود بیا خبرش را به من بده. آقاجانت آن طرف است، کنار چهارپایه. اگر ژاندارم ها نزدیکش بودند، چیزی نگو.»

همه تن ها به زمین، همه سرهاست جدا
علی اصغر شده دفن، تربت اوست کجا؟
(حسین کفن ندارد سر در بدن ندارد)

چی را می داند؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ چه خبر شده که من نمی دانم؟ حسنِ اوس رحیم را چه کار کنم؟ اول پیغام آقای پرتوی را می برم و بعد می روم سراغش. حالا جمعیت جور دیگری می خواند. بلندتر می خوانند و کشیده تر. صدای شیون زن ها بیشتر از قبل شده. بین آنهایی که لباس عربی پوشیده اند، دختری را که گفت از غاضریه آمده است می بینم. آنجا رفته چه کار؟ فهمیدم، حتما یکی از همان شبیه پوش هاست. مراسم که تمام بشود، لباس خودش را می پوشد و معلوم می شود، کیست. کاش از آقای پرتوی می پرسیدم غاضریه کجاست؟ همه دسته ها یکی شده اند، هیات ها را نمی شود از هم تشخیص داد. صحن، یکپارچه سیاه پوش است و مردها منظم و محکم به سینه می زنند. دست ها که به سینه ها می خورد، صدایش توی صحن می پیچد.

بنی اسد لاله گون دامن صحراست
روی زمین پیکر عزیز زهراست

گل های زهرا، گردیده پرپر
هنگام یاری است، الله اکبر

به الله اکبر که می رسند، محکم تر می زنند، چنان می زنند که کبوترهای نشسته روی پشته خاک ها، گاهی بلند می شوند و پر می کشند روی گنبد. الله اکبر را آن چنان بلند می گویند که فکر کنم صدایش تا آن طرف نی زار هم می رود.
خودم را می رسانم کنار آقاجانم، پارچه سیاهی به کمرش بسته و شال سبزی هم روی دوشش انداخته. می خواهم صدایش کنم و پیغام آقای پرتوی را برسانم که می بینم، یک نفر می رود بالای چهارپایه و میکروفون کله گربه ای را دستش می گیرد: «ای مردم! ای عزاداران حسینی! ای فداییان اباعبدالله الحسین! چرا نشسته اید؟ خاک بر سرمان شد! امروز عزای ما دوتا شد. یکی این مراسم بنی اسدی و روز سوم شهادت آقا امام حسین(ع) و دیگری این که دیشب دژخیمان شاه، آیت الله آقای خمینی را ریختند منزلشان در قم دستگیر کردند و با خود به تهران بردند. مرجعمان، حاج آقا روح الله دستگیر شده است! دولتِ بی حیا، به ساحت دین و مرجعیت تجاوز کرده است. شما که می گویید، ای کاش در روز عاشورا بودیم و به یاری امام حسین می رفتیم؛ امروز روزی است که باید برویم به یاری فرزندش.»
می بینم آقاجانم را که دو دستش را بالا می برد و داد می زند: «وامصیبتا!»
جمعیت به همهمه می افتد. همه یک صدا می گویند: «وامصیبتا!»
چندبار پشت هم می گویند. ول وله ها انگار کاشی های گنبد را تکان می دهد و نی های بدن اجساد را می لرزاند: «خمینی! خمینی! خدا نگهدار تو، بمیرد، بمیرد، دشمن خون خوار تو.»
جمعیت درهم می شود. دسته ها یکی می شود. صدا حتی توی زن ها و بچه ها هم می افتد. جمعیت یک پارچه مشت هایشان را بالا می آورند: «مرگ بر این دولت قانون شکن»
کبوترها از میان صحن پر می کشند، بال به هم می کوبند و به چپ و راست می روند. جمعیت صحن را پر می کند و لباس های سیاه به هم نزدیک می شوند. می چسبم به دیفال که زیر دست وپا نیفتم. می روم بالای سکوی کنار ایوان. جمعیت به تکان افتاده. آقای پرتوی را نمی توانم ببینم، جایش معلوم نیست. خیلی ها که نشسته بودند، روی پا بلند شده اند. ابروها درهم شده اند و همه دهان ها باز شده اند. انگار صدا به گنبد می خورد و برمی گردد. موج برمی دارد جمعیت، توی خودش بالا و پایین می شود. مردم مثل نی های انبوهی می شوند که باد آشفته اش کرده. جمعیت می خواهد راهی پیدا کند، نمی تواند توی صحن بند شود.
از سربالایی کنارِ صحن، اسب سفید، دارد به تاخت بالا می رود. هیچ کس افسارش را نگرفته، هیچ کس سوارش نیست. معلوم نیست الان حسنِ اوس رحیم، کدام گوری رفته، اصلا پیدایش نیست. بابایش را هم نمی بینم. استوار با ژاندارم هایش، از جمعیت بیرون کشیده اند و دارند می روند طرف پاسگاه. آنهایی که لباس عربی پوشیده اند، بیل و کلنگشان را بالا برده اند و شعار می دهند. دختر غاضریه بینشان نیست.
دروگرها را هم می بینم؛ دروگرهایی که شب ها توی صحن می خوابند و از جاهای دیگر آمده اند برای دروی گندم. دروگرها با دستمالی که تک وتوک به سر بسته اند، با لباس سیاه و صورت سوخته، داسغاله هایشان را بالا برده اند و همراه جمعیت شعار می دهند. جمعیت دارد از صحن می زند بیرون. آقاجانم را نمی بینم. همه دارند می روند طرف چهارسوق بازار.
حالا فهمیدم آقای پرتوی، منظورش چه بود. آقا پرتوی خبر داشت. آقاجانم هم خبر داشت. حالا همه خبر دارند و معلوم نیست چه اتفاقی می خواهد بیفتد. زن ها و بچه ها هم از پشت مردها می روند بیرون. می بینمش، بین زن ها، چادر سفیدی تاب می خورد. بین آن همه چادرِ سیاه، مثل یک تکه ابر به نظر می رسد. از عربی پوش ها فاصله گرفته و توی زن هاست. یک جا بند نمی شود، نمی شود با چشم دنبالش کرد، سُر می خورد از نگاهم. توی آن همه جمعیتی که موج برداشته، بالا و پایین می رود و گاهی محو می شود.
دلم می خواهد دوباره ببینمش. دلم می خواهد دوباره صدایش را بشنوم. صدایش یک جوری بود، مثل صدایی بود که آدم توی خواب می شنود. دوباره پیدا شد، دوباره محو شد، دوباره پیدا شد. چرا دستش توی دست کسی نیست؟ چرا یکی از آن زن های چادرمشکی دستش را نمی گیرد که مثلا مادرش باشد؟ چرا این زن ها جوری می روند که انگار دختری را که از غاضریه آمده است، نمی بینند؟
می خواهم از صحن بزنم بیرون، بروم دنبال جمعیت. اگر می شد می زدم قاطی زن ها و صدایش می کردم. پایم درد می کند. وقتی زده بودم لای جمعیت که برسم به آقاجانم، یک عالمه کفش و گیوه، رفته بود روی پایم. آن موقع داغ بودم، حالا دارد دردش بیرون می زند. نگاه می کنم به پای چپم، پوستِ دو تا از انگشت هایم کنده شده و خون، رویش خشک شده. یاد کفش هایم می افتم. اگر آقاجان بفهمد کفش هایم را گم کرده ام، کتکم می زند. باید زودی بروم تا پای نی زار، کفش هایم را پیدا کنم و خودم را به جمعیت برسانم.

- تو این جا، کنار نی زار چه کار می کنی؟ بین زن ها مگر نبودی؟ تو لابه لای آنها بودی، نزدیک عربی پوش ها. داشتی با جمعیت، از صحن می رفتی بیرون. چه طور آمدی؟
- آمدم کمک کنم کفش هایت را پیدا کنی. امروز خیلی راه باید برویم. تا غروب باید راه برویم. باید پا بگذاری روی سنگ های جاده، روی خارها و کُلَش ها، توی جوق ها، روی زمین های تازه درو شده، لای گندم ها.
- با هم؟ من وتو؟ باید راه برویم؟ کجا برویم؟
- برو همان جایی که افتاده بودی، همان جا که بار اول من را دیدی، کفش هایت را بردار و زود برگرد، دیر می شود.
کفش هایم، آنقدرها هم کفش نیست. از پارسال، پایم بزرگ شده و کفشم همان طور کوچک مانده. انگشت شصتم، زور آورده و جلوی کفشم بالا آمده. لنگه چپ هم از بغل شکافته. جای این کفش ها را هم که نمی گفت، از بوی گندی که دارند، پیدایشان می کردم. کلّی دارم خجالت می کشم. یعنی زودتر از من آمده و این کفش ها را دیده؟ حتما دستش را از لای چادرش در آورده و دماغش را گرفته. من بودم فحش می دادم به صاحب کفش ها. حالا که قرار است با هم راه برویم، پابرهنه بودم، باز بهتر بود. کاش کفشم این طور نبود. رویم نمی شود با این کفش ها برگردم پیشش.
می بینم که نی ها دارد تکان می خورد، آنجا، درست آنجا، پایین نی زار، سمت جالیز خیار. ترس برم می دارد. باد خوابیده و فقط گرماست که از نی ها بلند می شود. صدای خش خش نی ها زیادتر می شود. حالا صدا از لبه گودال می آید، از آنجا که نی هایش سبزند و امسالی اند. آفتاب دارد می زند کف سرم. زودی کفش ها را پا می کنم و می دوم از نی زار بیرون.
خبری از دختر غاضریه نیست. حتی گنجشک ها هم نیستند. فقط آفتاب است که هی می تابد و می خواهد آبِ همه چیز را خشک کند. هوای کنار نی زار، دم کرده است. بوی چوب می آید، بوی خاکِ داغ و ظهری که اذانش را گفته باشند. نگاه می کنم به کُنده درخت بید، به جایی که حسنِ اوس رحیم، نشسته بود و کله ام را توی دستش، چفت کرده بود. حرصم می گیرد و ذق ذق لبم، دوباره بلند می شود. انگشت هایم، توی کفش می سوزد. یاد مزه خون می افتم که حالا توی دهنم نیست.
نگاهم می افتد به اره حسنِ اوس رحیم. ارّه با سر افتاده است توی شکاف بغلِ کُنده. ارّه را بیرون می کشم و نگاهش می کنم، ارّه نه لب دارد نه دهان، بس که دل چوب را خورده، دندان هایش برق می زند. با همان دندان ها و دسته کجش، انگار با بدجنسی می خندد و دهن کجی می کند به آدم. یاد صاحبش می افتم، دارم کفری می شوم از دستش، مانده ام چه کارش کنم. از پشت، صدای نی ها بلند می شود. شاید همان دختر سفیدپوش است، شاید دنبالم آمده توی نی ها و حالا دارد برمی گردد.
اما نی ها بدجور تکان می خورد؛ خشن و تند. این تکان خوردنِ یک تکه ابر نیست، این تکان خوردن، مالِ آن صدا نیست. انگار سگِ هاری باشد که با پوزه اش، نی ها را کنار می زند و جلو می آید. شاید تَشی باشد، با آن تیغ های بزرگش، حتما گرمش شده و از لانه اش زده است بیرون. لای نی ها، دنبال آب می گردد که تنش را بزند به آب. می خواهم بدوم و بروم که خشکم می زند؛ حسنِ اوس رحیم را می بینم که دارد آخرین نی ها را با دستش کنار می زند و می آید بیرون. حتما دنبال ارّه اش آمده، از ترس بابایش، وجب به وجب، نی ها را گشته. من را که می بیند، نیشش باز می شود، نگاه می کند به اره توی دستم: «به به، ارّه دزد هم شدی. بگو تبرک.»
هِرهِر می خندد: «دنبال اوستا می گردی؟»
باز هم می خندد. نگاه می کنم به اره توی دستم. زیر آفتاب دارد خونم جوش می آید. دارد می زند به کله ام. دلم می خواهد ارّه اش کنم؛ ارّه را پرت کنم توی صورتش. اگر پرت کنم، از همین جایی که ایستاده ام، حتما چشمش کور می شود، یا لُپش جر می خورد.
«خیال می کنی نمی دانم اعلامیه بود؟ یک وجب روغن برای تو و آقاجانت گذاشته ام کنار. من راپُرت کسی را نمی دهم. هنوز هم آشت را نپخته ام. اما پررو شدی. به پرتوی جانت بگو اگر امسال نمره ما را بدهد، استوار هم چیزی نمی فهمد. هر چند الان دیگر همه چیز رو شده. توی صحن نبودی، شاه را فحش دادند. به شاه گفتند خونخوار. حالا هم دارند می روند گور خودشان را بکنند. استوار رفته بالای پشت بام ژاندارمری.»
دستش را مثل تفنگ می گیرد جلوی رویم: «تَ تَ تق. تَ تَ تق. همه شان را آبکش می کند.»
نگاه می کنم به قد دراز و دست های بزرگش. به کله کچل و جای شکستگی هایی که روی سرش چال شده است. هیچ جوری زورم با هیکلش جور نیست. گیوه پایش، مثل گیوه آدم بزرگ هاست، نوکش از شیره علف ها، سبز شده و کناره هایش رفته تویِ پهن.
ارّه را می اندازم. ارّه، جلوی پایم، با سر فرو می رود توی خاک. نگاه می کنم به حسنِ اوس رحیم. فکر نمی کرد ارّه اش را پس بدهم. لِخ لِخ می زند و می آید جلو، دولّا می شود که ارّه را بردارد. با همان کفش بادکرده، لگد می زنم توی صورتش. نوک شصتم تیر می کشد، شاید خورده است توی دندان هایش. می افتد زمین، می نشیند دو دستی دهنش را می گیرد. من هم فرار می کنم.

دارند می روند طرف پل حاجی، چیزی نمانده برسند به ژاندارمری. اگر حسنِ اوس رحیم راست گفته باشد، الان خون به پا می شود. خیلی ها را می بینم که با سروصورت و لباس تمیز از حمام عمومی می زنند بیرون، می گویند، غسل شهادت کرده ایم که برویم تهران. توی این فاصله، خیلی اتفاق ها افتاده است. نماز خوانده اند، ناهارشان را توی هیات ها خورده اند و رفته اندخانه هایشان و از زن و بچه هاشان، حتی خداحافظی کرده اند، حالا هی دارند می آیند و به ته جمعیت اضافه می شوند.
آقاجانم را می بینم که قاطی چند نفر دیگر، با لباس سفید، پیش می رود که خودش را به نوک جمعیت برساند. این همان لباس احرام آقاجانم است، انگار که کفن پوشیده است. هر کس لباس احرام داشته، پوشیده و یکی دوتا هم سرشان را از توی پارچه های سفیدی رد کرده اند که مثل کفن به نظر می رسد.
جمعیت دارد به ژاندارمری نزدیک می شود. بالای پشت بام، پشت گونی های پر از شن، لوله های تفنگ سربازها را می شود دید. استوار، تمام قد ایستاده و کنار سه چهار تا سربازش که جمعیت را نشانه رفته اند، دست به کُلت کمری اش گذاشته و آن یکی دستش هم به کمرش است. مردم بی اعتنا شعارشان را می دهند و جلو می روند، چه دل شیری پیدا کرده اند. این سه چهار تا سرباز مگر چندتا تیر دارند که به این همه آدم بزنند؟ توی کُلت خود استوار، مگر چندتا تیر جا می شود؟
«بنی امیه و حکومت یزید با خاندان پیامبر مخالف بودند. بنی هاشم را نمی خواستند و غرض آنها از بین بردن این شجره طیبه بود.»
برمی گردم پشت سرم، درست پشت سرم دارد راه می آید و لبهایش تکان می خورد. یک دفعه کنار نی زار، غیبش زده بود. حالا پشت سر من است و به من نگاه نمی کند، روبنده ای ندارد حالا. از صدایش، از چادر سفیدش، از قد و اندازه اش، می فهمم که خودش است؛ دختر غاضریه. به جمعیت نگاه می کند که دارند از پای دیفال ژاندرمری رد می شوند و با دست های مشت کرده شان داد می زنند: «یا مرگ یا خمینی»
من برگشته ام و دارم شمایل دختر غاضریه را نگاه می کنم. سر جایم خشکم زده است. مردم از من رد می شوند. من به چشم های دختر غاضریه نگاه می کنم؛ انگار عکس نی زار در چشمش افتاده است، نی زاری که مدام می جنبد و با کاکل هایش، در مردمک چشم های دختر غاضریه، در مردمک های سیاهِ بزرگش، موج برمی دارد. ما کنار درخت چنار از حرکت ایستاده ایم. من رو به دختر غاضریه ام و او رو به جمعیتی است که می روند زیر تفنگ های آماده به شلیک ژاندارم ها، ترسی هم ندارند که تیر از لوله ها بیرون بیاید. لب های دختر غاضریه تکان می خورد: «دستگاه جبار ایران، با مراجع سر جنگ داشت، با علمای اسلام مخالف بود، به قرآن چه کار داشتند؟ به مدرسه فیضیه چه کار داشتند؟ به طلاب علوم دینیه چه کار داشتند؟ این ها با اساس کار دارند. با اساس اسلام و روحانیت مخالفند. این ها نمی خواهند این اساس موجود باشد.»
- این ها چیست می گویی؟
- این ها حرف های من نیست.
- حرف های کیست این ها؟
- حرف های اولاد پیغمبر است.
«این ها نمی خواهند صغیر و کبیر ما موجود باشد. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت قرآن باشد. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت علمای اسلام باشند. اسرائیل نمی خواهد در این مملکت دانشمند باشد. اسرائیل به دست عمال سیاه خود، مدرسه فیضیه را کوبید، ما را می کوبد. شما ملت را می کوبد. می خواهد اقتصاد شما را قبضه کند. می خواهد، تجارت و زراعت شما را از بین ببرد. می خواهد ثروت ها را تصاحب کند. اسرائیل می خواهد به دست عمال خود آن چیزهایی را که مانع هستند، آن چیزهایی را که سد راه هستند، از سر راه بردارد. قرآن سد راه است، باید برداشته شود. روحانیت سد راه است، باید شکسته شود. مدرسه فیضیه و دیگر مراکز علم و دانش، سد راه است، باید خراب شود. طلاب علوم دینیه ممکن است بعدها سد راه بشوند، باید کشته شوند، از پشت بام پرت شوند، باید سر و دست آنها شکسته شود.»
- چه می گویی؟ کی را می گویی؟
- همان که این مردم برایش کفن پوشیده اند، همان که این مردم یا مرگ خودشان را می خواهند یا آزادی اش را.
انگار مرا نمی بیند، نگاه می کنم به کفش هایم، همان بهتر که مرا نمی بیند. دلم شور می زند، الان است که صدای شلیک ها را بشنوم. فقط آقاجان من نیست که می میرد، خیلی ها به قول حسنِ اوس رحیم، الان آبکش می شوند و می افتند روی زمین. راستی حسنِ اوس رحیم کجاست؟ توی این شلوغی، هر طور شده زهرش را به من می ریزد.
«نصیحت مرا بشنو، از روحانیت بشنو، از علمای اسلام بشنو، این ها صلاح ملت را می خواهند از اسرائیل نشنو. اسرائیل به درد تو نمی خورد. بدبخت، بیچاره، چهل و پنج سال از عمرت می گذرد، یک کمی تامل کن. یک کمی تدبر کن. یک قدری عواقب امر را ملاحظه کن. کمی عبرت بگیر. از پدرت عبرت بگیر. ملت نمی گذارند که تو با این وضع ادامه دهی. چرا این قدر می خواهی مردم را اغفال کنی؟ چرا مردم را این قدر تهدید می کنی؟»
- یعنی این ها را به شاه گفته؟ به شاه یعنی گفته بدبخت؟ به شاه گفته بیچاره؟ کی؟ چه طور؟
- پیش از آنکه دستگیرش کنند، بلند در برابر همه مردم، با دستی که به تذکر بلند شده، با ابروهایی که به خشم گره خورده، با صدایی که نلرزیده و لرزانده.
«مملکت ما، اسلام ما، در معرض خطر است. آن چیزی که در شرف تکوین است، سخت ما را نگران و متاسف ساخته است. از وضع ایران، از وضع این مملکت خراب، از وضع این هیات دولت و از وضع این سردمداران حکومت، نگران و متاسف هستیم و از خداوند بزرگ، اصلاح امور را خواهانیم.»
حسنِ اوس رحیم است. عجب جانوری است، دارد صاف می آید طرف من. خون، زیر دماغش خشکیده، لباسش هم خونی است. لعنتی، ارّه اش را گرفته توی مشتش و فشار می دهد. قدم هایش را تند کرده طرف من. انگار اصلا دختر غاضریه را نمی بیند که جلوی من ایستاده. دختر غاضریه، حواسش به جمعیت است که دارد از جلوی ژاندارمری رد می شود. هنوز صدای تیر بلند نشده، هنوز کسی را آبکش نکرده اند. سایه چنار، حالا می افتد روی سروگردن حسنِ اوس رحیم.
من چرا از جایم فرار نمی کنم؟ این طور که این جا مثل چوبِ خشک، سرجایم هستم، می رسد و ارّه ام می کند. خیلی شاکی شده، مثل گاو بی دُم وشاخ، کله اش را جلو گرفته و می خواهد برسد و با ارّه اش شاخ بزند. چند قدم مانده به من، ارّه اش را می برد بالا که بزند. چند قدم عقب می روم، دستی می خورد پس گردنش، یکی هم زیر گوشش: «کرّه خر بی صاحب! این جا چی می کنی تو؟ آمدی کجا می روی با این سر و صورت؟ با این ارّه؟ تو کس نداری؟ کار نداری؟»
و باز می خورد توی سرش. این دفعه، جوری می خورد که می افتد روی زمین و گیوه از پایش در می رود. لگد می خورد توی دل و پهلویش. عجب دست بزنی دارد این اوس رحیم، به بچه اش این طور می کند با بقیه چه کار می کند. بد جور دارد می زند. کلاه نمدی از سرش کنده می شود و خودش به هِن هِن می افتد: «به تو چه این غلط کردن ها؟ می خواهی بدبختمان کنی؟ کجا؟ هان؟ کجا می خواستی بروی با این ها؟ هان؟»
باز می زند. یکی دوتا می رسند و جلویش را می گیرند. حسنِ اوس رحیم، وَق می زند. ارّه را ول کرده است و دست گرفته جلوی سر و صورتش، مثل سگ زخمی خودش را روی زمین می کشید. یکی بین اوس رحیم و حسن، خودش را مانع می کند. حسنِ اوس رحیم، برمی گردد روی شکم، اول چهاردست وپا و بعد روی دوپا، فرار می کند.
وقتی می رود توی کوچه ای رو به تپّه و گم می شود، من هم می روم دنبال جمعیت. مردم ژاندارمری را رد کرده اند و رسیده اند به پل حاجی. هیچ کدام از سربازها شلیک نکرده اند. سربازها همان طور سنگ شده، پشت گونی ها مانده اند. استوار پیدایش نیست. دل توی دلم نیست. خوشحالم، تیرشان، دیده اند اندازه نشده حتما. استوار ترسیده که تیرشان به قدر این همه جمعیت نباشد و مردم، بریزند پاسگاه را روی سرش خراب کنند. دلم خنک شد، حسنِ اوس رحیم کتک خورد. استوار ترسید. آخ جان! می رویم تهران، می رویم هرطور شده، آقای خمینی را نجات می دهیم.
کسی دیگر حوالی پاسگاه نیست. یکی یکی سربازها بلند می شوند که بروند پایین. زیر بغل و جلوی سینه شان، دایره نمناکی افتاده. بدبخت ها چه قدر عرق کرده اند، انگار جلوی تنور نانوایی بوده اند. ته جمعیت را می بینم. زن و بچه ها، باهم و پراکنده، دارند جمعیت را دنبال می کنند.
می رسم به پل حاجی. آنچنان پلی نیست، ولی روزی بوده. آقاجانم گفته بود، رودخانه ای هم بوده است این جا، اول بی پل. خود آقاجان هم ندیده، شنیده؛ خیلی قدیم ها، یک نفر می خواسته برود مکه، حاجی شود. به این جا که می رسد، می بیند زن و بچه مردم با سختی، از رودخانه رد می شوند. گاهی هم که آب زیادتر می شود، دیگر اصلا نمی توانند رد شوند. همان جا پول حجش را می دهد برای ساختن پل و برمی گردد. برای همین به این جا می گویند پل حاجی. اما نه رودخانه به آن عریضی اش معلوم است نه پلی که بشود گفت همان پل است. اما اسم پل حاجی مانده. به قول آقاجانم، نام نیکو گر بماند زِآدمی... چی بُوَد؟ نمی دانم. حالا وقت این فکر و خیال ها نیست. انگار دارند زن و بچه ها را برمی گردانند. حتما نمی گذارند من هم بروم. ننه ام دارد از آن طرف سمت من می آید. حتما می خواهد خِرکشم کند و ببردم خانه.

- این جا آمدی چه کار؟
- آمدم من هم نی ببرم.
- تو؟ خوب نیست دختر بیاید این جا، با کی آمدی؟
به من گفت، از غاضریه آمده. پرسیدم، غاضریه کجاست؟ گفت، می فهمی. گفتم، فقط برای نی آمدی؟ گفت، غروب می فهمی. گفتم، با کی آمدی؟ گفت، تنها.
نی ها را باد به هم زد. صورتش را ندیدم. خودش گفت دختر است. دختر بود. من از صدایش فهمیدم، چون اول که دیدمش، فقط یک پارچه، یک ملافه، یک کرباس سفید دیدم که لای نی های بالای سرم تکان می خورد. بعد فهمیدم سر دارد، تن دارد. ترسیده بودم اول؛ لایِ نی ها، با آن جوری که باد می خورد و تکانش می داد، آدم بزرگ ها را هم می ترساند، چه برسد به من. تازه، باد یک دفعه آمد. نمی دانم باد کجا بود که آمد. انگار آمده بود نی ها را تکان بدهد، انگار با تکان نی ها بود که می شد دیدش.
من توی دهنم خون بود. لبم پاره شده بود؛ از تو. می فهمیدم که پاره شده. زبانم را می زدم پشت لبم. دندانم فرو رفته بود توی لبم و اندازه دندان نیشم، لبم جر خورده بود. زبانم را فرو می کردم تویش، کمی شور بود. مزه خون، مثل جگر نیم پز و نمک زده گوسفند بود که بعضی وقت ها آقاجان، هَوَس هَوَس، برایمان از قصابی می گرفت و به سیخ می کشید. خودش می گفت، باید نیم پز بخورید، قوه اش می رود اگر خیلی کباب شود.
داشتم نوک زبانم را می کردم توی زخم لبم، که باد وزید. مثل این طرف آن طرف شدن یک عالم آدم که کنار هم قرآن بخوانند، نی ها خودشان را این طرف آن طرف می کردند. من وسط نی ها بودم. به پشت افتاده بودم روی نی ها و نی ها، زیرم شکسته بود. آفتاب، بالای سرم بود و از لای نی ها، چنگ می زد به صورتم. حتم داشتم پای چشمم کبود شده. نی های اطرافم گاهی روی صورتم سایه می کردند. دست کشیدم پای چشمم که ذُق ذُق می کرد، باد کرده بود، اندازه بادمجان دلمه ای. بعد، دست کشیدم روی لبم که دیدمش، یعنی اول لباسش را که باد تکان می داد، دیدم. پشت نی هایی بود که روی صورتم سایه کرده بودند. خورشید پشتش بود، پشت کله اش و من ترسیدم. داشتم همین طور می ترسیدم که گنجشک ها رسیدند. یک دسته گنجشک، یک باره مثل رگبار از آسمان ریخت، درست روی نی های دور و برم و صدایشان همه جا را برداشت. باد دوباره وزید و آفتاب زد توی چشم هایم. من هم یک دفعه سرم را گرداندم طرف دیگر و پلک هایم را بستم.
من کوفته بودم. من را کوفته بودند، حسابی هم کوفته بودند. حرصی هم بودم. راستش خیلی کتک خورده بودم، دل و کمرم درد می کرد. صورتم مشت خورده بود، ولی گریه نکردم، داد هم نزدم. آنهایی که من را کتک زده بودند، نی هایشان را حتما برداشته بودند و رفته بودند. من مانده بودم با این حال، وسط نی ها و هنوز بلند نشده، دختری را می دیدم که تا به حال ندیده بودم؛ دختری که تنها آمده باشد لای نی ها و تازه از حرف زدن با پسر تنهایی که لای نی هاست نترسد. اول بار بود که اصلا یک چنین چیزی می دیدم. چه چیزی؟ من که خوب ندیدم. کو؟ کجا رفت؟

با بچه ها رفته بودیم پایین تپه. آنجا بود که دیدمش.
پایین تپّه، کنار جایی که گندم زار تمام می شود، زمینِ همیشه نمناکی است که سراسرش را نی های بلند گرفته است، می شود نی ها را کنار زد و تویش راه رفت. نی زار بزرگی نیست، اما عجیب غریب است، همه جور جانوری تویش پیدا می شود، از آن جانورهای بی آزار البته. برای همین نمی ترسیم ازش، برای بازی ما خیلی خوب است. جان می دهد برای «تَبَرک»؛ یک نفر می شود اوستا و می نشیند روی سنگ و انگشت هایش را در هم می کند. ما صف می شویم و به نوبت با دست می زنیم ته سبد دست هایش. اوستا زود دستش را می بندد، یعنی سبدش را. اگر دستمان گیر کند توی سبد دست هایش، باید سرمان را بگذاریم توی همان دست ها و چشم هایمان را ببندیم. بقیه هم زودی می روند قایم می شوند؛ پشت درخت های بید، کف جوق یا پشت جعبه های گوجه و بوته های بادمجان و البته لای نی ها، که بهترین جا برای قایم شدن است. حالا کسی که چشم گذاشته است، باید برود بقیه را پیدا کند، اما باید حواسش باشد که از اوستا زیاد دور نشود، و هر کسی را که می بیند، زودی برود دست بزند به همان سبد اوستا و بلند مثلا بگوید: «علیِ اشرف سادات، لای نی ها، تبرک.» یا بگوید: «حسنِ اوس رحیم، کفِ جوق، تبرک. ممّدِ ننه بی بی، بالای درخت، تبرک.»
وای به وقتی که بیچاره، حواسش نباشد و از سبد اوستا، دور شده باشد و یک نفر از آنها که قایم شده، توانسته باشد، خودش را زودتر از او به سبد اوستا رسانده باشد. آن وقت است که جلویش را می گیرد و نمی گذارد بدبخت، دستش را به اوستا برساند و بقیه را که لای نی ها قایم شده اند، صدا می کند. همه می ریزند سر این بدبخت بیچاره و کتکش می زنند. تا موقعی که دستش را به اوستا نرسانده است و نگفته است تبرک، همین طور کتک می خورد، مگر این که دلشان بسوزد، یا خودش، زورش زیاد باشد که بتواند خلاص شود. خلاص هم که بشود، تنش سیاه و کبود است و تا چند روز درد می کند.
از شانس بدم بود. نه، از شانسم نبود، مطمئنم که حسنِ اوس رحیم از دستم حرصی بود؛ شده بود اوستا و از تهِ صف می دیدم که سبدِ دستش را برای همه شُل می کند و منتظر است که من برسم. بار اول زرنگی کردم، دستم را مثل برق، زدم کفِ دست هایش و بیرون کشیدم. حتی از جایش نیم خیز هم شد و کله و سینه اش را جلو داد، برای آن یکی ها این کار را نکرده بود، اما باز هم نتوانست. یک جورهایی، دیگر مطمئن شدم، فقط دلش می خواهد من گیر بیفتم.
حسنِ اوس رحیم، بچه بدی نبود، اما گاهی نقشه کش می شد. قدش دراز بود و دست های بزرگی داشت. بابایش نجار بود و گاهی می آمد میز و نیمکت های کلاس را میخ می کوبید و می رفت، گاهی خط کش می فرستاد برای مدرسه و تخته نو برای کلاس ها می آورد. اوس رحیم هم مرد بدی نبود. من نه از حسن بدم می آمد نه از اوس رحیم، اما از استوار خیلی بدم می آمد. استوار، داماد اوس رحیم بود و تازگی ها، خواهر حسن را عقد کرده بود. یک سالی بود که از تهران، ترفیع گرفته بود و شده بود رئیس پاسگاه. می گفتند، استوار یک زن دیگر هم در تهران دارد. راست و دروغش معلوم نبود، ما که به روی حسن نمی آوردیم، اما گاهی پیش می آمد که شیطان، حسنِ اوس رحیم را گول می زد و به خاطر دامادشان، گردن کلفتی می کرد، گاهی هم غیرت کلافه اش می کرد و اصلا نمی گذاشت از دامادشان، جلویش حرف بزنیم. شاخ وشونه هم که می کشید، بیشتر به خاطر قد دراز و دست های گنده اش بود. به خاطر همین دست ها بود که بچّه ها، دلشان نمی خواست اوستا بشود، چون دست هر کسی را که دلش می خواست، می توانست توی سبد دست هایش چفت کند.
برای تبرک نرفته بودیم نی زار. نرفته بودیم که بازی کنیم؛ رفته بودیم نی بکنیم و ببریم امامزاده. حسنِ اوس رحیم، اره کوچک و تیزی از مغازه بابایش آورده بود و افتاده بود جلو و نی می کَند و ما هم نی ها را دسته دسته می کردیم تا برداریم، ببریم.
موقع رفتن که شد، حسنِ اوس رحیم گفت، تبرک بازی کنیم. ما گفتیم، امروز روز بازی نیست، نی ها را ببریم، تحویل بدهیم، دیر می شود. گفت: «فقط یک دور بازی می کنیم، من هم می شوم اوستا.»
این را که گفت، بچه ها لج کردند. هر کس یک دسته نی بغل زد و راه افتادیم طرف امامزاده. نی های خودش را انداخت و پرید جلویمان: «کسی حق ندارد نی ببرد، ارّه مال من بوده، من بریدم. حالا هم نمی گذارم کسی نی ببرد از این جا.»
ما به هم نگاه کردیم. یکی دو نفر نی هایشان را زمین ریختند و گفتند بازی می کنیم. قبول کردیم که فقط یک دور بازی کنیم و زودی برگردیم.
حسنِ اوس رحیم، نشست روی کنده بید مجنونی که تازه ارّه شده بود و بوی چوبِ تازه، همه جا را پر کرده بود. ماهِ آخر بهار بود و گرمای تابستان، جلوتر، خودش را انداخته بود روی تپّه و نی ها را هم داغ کرده بود. بوی نی و آبِ مانده گودال و تنِ بریده بید، همه جا را برداشته بود. گنجشک هایی که از دست ما عاصی شده بودند و از روی نی ها پریده بودند، دسته دسته برمی گشتند و توی نی ها گم می شدند.
صبحِ گرمی بود و ما بیرون نی ها، جلویِ حسنِ اوس رحیم، صف کشیده بودیم. بار دومی بود که بچه ها، دست می انداختند توی سبد دست های اوستا. بار اول جسته بودم و داشت دوباره نوبتم می شد، دستم را فرزی، زدم توی دست هایش که بکشم، کشیدم. دست های گنده اش، چفت شد و دستم را گیر انداخت. مثل دهن کفچه مار، بسته شد و من، حتی، بسته شدنش را هم نتوانستم ببینم. گفت: «یک بار جستی ملخک.»
می دانستم از کجا حرصی شده است. هیچ کس دلش نمی خواست، یکی مثل حسنِ اوس رحیم را برای خودش شاخ کند؛ اما شده بود، شاخ شده بود و بیشتر هم نه تقصیر من بود نه تقصیر خودِ حسنِ اوس رحیم. تقصیر کی بود پس؟ تقصیر آقاجانش بود که دختر داده بود به استوار، اصلا تقصیر خواهرش بود که زن استوار شده بود. نمی دانم، شاید تقصیر هیچ کدامشان نبود، تقصیر خود استوار بود که من این قدر ازش بدم می آمد.
هِرهِر خندید و زودی کلّه ام را گرفت و صورتم را گذاشت توی سبد دست هایش. همه جا تاریک شد.

آقاجانم هیچ وقت نمی گذاشت به بار چینی اش دست بزنیم. صندوق ها را که از تهران می آورد، دست نمی زد تا شب. شب که دیگر مشتری کاری با مغازه نداشت، درِ مغازه را از تو قفل می کرد و یکی یکی، چینی ها را از توی صندوق ها، بیرون می آورد و کاغذِ دورشان را باز می کرد و می چید توی قفسه ها.
من شب هایی که بارش را باز می کرد، برایش غذا می بردم. در را باز می کرد و قابلمه را از دستم می گرفت و زودی می گفت که برگردم. این چندبار دیده بودم که کاغذهای دورِ چینی ها را باز کرده است و کنار دستش، روی هم صاف کرده است و دوتا آجر خشتی گذاشته روی کاغذها. دلم می خواست از آقاجانم بپرسم، چرا کاغذهای مچاله و باطله را همان طور نمی ریزد دور؟ چرا صافشان می کند و آجر می گذارد رویشان؟
بارِآخری که بار آورد، دوهفته پیش بود؛ شبِ قبل از آن که بروم مدرسه و حسنِ اوس رحیم، برایم شاخ شود. سِدقهوه چی پشتش به در بود. داشت کاغذها را از آقاجان می گرفت و می گذاشت توی یک جعبه و رویش استکان می چید. آقاجان در را باز کرد، سلام کردم. سِدقهوه چی، دست کشید به سرم، غلیظ گفت و با خنده: «سلام علیک و رحمت الله. چه طوری مردخدا؟ چی داری توی قابلمه؟»
«یتیم چه»
آقاجان قابلمه را از دستم گرفت و گذاشت روی میز و درش را برداشت، نان ها را هم گذاشت روی در قابلمه و به سِدقهوه چی گفت: «بسم الله»
سِدقهوه چی، جعبه را بست و گذاشت روی پارچه و بغچه پیچ کرد.
آقاجان با سر، اشاره کرد به من که یعنی برو. گفتم: «ننه گفت بگویم، کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد، گفت، خود آقا جانت می داند تو بگو بهش این را.»
سِدقهوه چی خندید. آقاجان هم خندید و صندوق پشت پیشخوان را نشان داد و گفت: «بشمر، یک دست نعلبکی بردار ببر.»
صندوق را باز کردم. نعلبکی ها را همان جا سرجایشان شمردم و یک جا برداشتم. آقاجان صندوق قندان ها را هم نشان داد و گفت: «یکی بردار.»
صندوق قندان ها را باز کردم. یکی از همان کاغذها، در قندانی را بغل کرده بود، مچاله و سفت. زودی از دهن قندان جدایش کردم و کاغذ را با در، گذاشتم توی جیبم. قلبم مثل گنجشک می زد. قندان را گذاشتم روی نعلبکی ها و گفتم خداحافظ که بروم، آقاجانم نگاه کرد به من که نعلبکی ها و قندان بی در را بغل زده بودم. گفت:
- درش کو؟
- گذاشتم توی جیبم.
- این را به ننه ات بگو.
بعد مثل وقت هایی که برایمان شعر می خواند گفت: «کوزه گر فقط داند، کوزه شکسته را ارزش.»
بعد خندید. سِدقهوه چی هم گفت، زنده باد و خندید.
توی راه، فکر در قندان بودم. می خواستم زود برسم خانه و بازش کنم. تند می رفتم. توی تاریکی، یک جا پایم به سنگ خورد و نزدیک بود قوری بیفتد و بشکند. وقتی رسیدم، کاغذ را از دورِ درِ قندان باز کردم، صافش کردم، گذاشتمش جلوی رویم، روی دفتر ریاضی. شروع کردم به خواندن:

«متن اعلامیه حضرت حجت الاسلام والمسلمین حضرت آیت العظمی آقای خمینی ادام اله ظله علی رئوس المسلمین بمناسبت چهلم فاجعه قم»

«بسم الله الرحمن الرحیم»
یادم افتاد عید امسال، آقاجان و سِدقهوه چی، ناراحت بودند. رفته بودند قم. دوم عید بود. رفته بودند به قول آقاجان، وجوهات بدهند. وقتی برگشتند، به همه می گفتند، عیدمان عزا شد. آقاجان می گفت، آدم های شاه با چوب و چماق طلبه ها را زده اند. حتی از پشت بام، بعضی از آنها را پرت کرده اند پایین. دلم می خواست بدانم، ادام اله ظله علی رئوس المسلمین یعنی چی؟ یاد آقای پرتوی افتادم. با این که معلم ریاضی بود، اما همیشه قبل از درس، برایمان حدیث می خواند. عربی اش را می خواند و بعد معنی فارسی اش را می گفت و بعد درس می داد. چرا آقاجان یکی از این ها را به آقای پرتوی نمی دهد؟ آقای پرتوی آدم خوبی است. حتما آقای خمینی را هم می شناسد.
آقاجان، زیاد برایمان حرف نمی زد. گاهی که خیلی عصبانی می شد، چیزهایی می گفت. یک بار که داشتم جلوی رویش، کتابم را ورق می زدم، چشمش افتاد به عکس شاه که اول کتاب درسی ام بود، غیظ کرد و زیر لب گفت: «شاه خائن.»
جوری گفت که انگار فقط برای خودش گفته است. جوری عکس را از گوشه چشمش نگاه کرد و جمله اش را گفت که انگاری می خواست عکس هم نشنود، چه برسد به ما. اما هم من شنیدم، هم ننه. ننه ام لب پایینش را گاز گرفت، من را نگاه کرد، بعد به آقاجان گفت: «جلوی این بچه نزن این حرف ها را. اگر بگوید توی مدرسه، مصیبت داریم.»
آقاجان نگاهی به من کرد و گفت: «بزرگ شده، حواسش هست که...»
و مثل وقت هایی که شاهنامه می خواند، دست راستش را بالا برد و گفت: «هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.»
سرم روی کتابم بود. دلم می خواست چیزی بپرسم و آقاجانم بنشیند و جوابم را بدهد. آقاجان همیشه توی خانه همین طور بود، یک چیز را خلاصه می گفت و بعدش هم بیتی، چیزی، برایش می خواند و ختم کلام. فقط طولانی حرف زدنش وقتی بود که شاهنامه می خواند. آن هم که حرف خودش نبود، حرف فردوسی بود. ننه ام می گفت، آقاجانت، حرف زنِ بیرون است. توی خانه جغد می شود و بیرون طوطی. نمی دانستم بگویم یا نه، همه عکس هایی که از شاه می دیدم، یک دفعه آمد توی مخم و از جلوی چشمم گذشت. شاه تقریبا همه جا بود، بالای سر آقای مدیر، توی راه روی مدرسه، بالای تخته، اول کتاب ها، روی بعضی مجله هایی که از تهران می فرستادند مدرسه. حتی عکسش هم اگر نبود، باز توی صدای رادیو بود. گفتم: «چرا شاه خائن است؟ توی کتاب اجتماعی مان از شاه تعریف کرده، نوشته شاه برای مملکت کار می کند، به فکر ملت است و طرح هایش برای آبادی ایران است.»
سکوت شد. سرم را از روی کتاب برداشتم و از زیر ابرو نگاهش کردم.
آقاجان، پیشانی اش چین خورد و با جدّیت و ناراحتی گفت: «کدام آبادی؟ کو؟ حلال حرام کردن زندگی مردم، سینما و بی عفت خانه ساختن، آباد کردن است؟ میکده ساختن و کاواره زیاد کردن آبادانی است؟دستور کارهایش را از آمریکایی ها می گیرد، آقا هم که فرمودند خیلی از کارهایی که می کنند، خلاف شرع است. اذیت و آزار طلاب و علما را هم که به آخرش رسانده، با اسرائیل که غاصب املاک مسلمان است، دوستی دارد.»
حرفش را قطع کرد. نگاه کرد به جلد کتابی که توی دستم داشت لوله می شد: «نکن آن طور، خراب می شود. این را و پدر گوربه گوری اش را هم که همه می دانند، انگلیسی ها سر کار آوردند.»
از جایش بلند شد که برود بیرون. آستین هایش را داد بالا و پشت به من، دوباره گفت: «یادت نرود بچه، هر سخن جایی و هر نکته؟»
من هم گفتم، مکانی دارد. خیلی عصبانی شد انگار. کاش چیزی نپرسیده بودم.

«چهل روز از مرگ و ضرب و جرح عزیزان ما گذشت، چهل روز است بازماندگان کشتگان مدرسه فیضیه، بر عزیزان خود سوگواری می کنند. دیروز، پدرِ قد خمیده مرحوم سید یونس رودباری که آثار عظمت مصیبت، چهره اش را در هم شکسته بود، به ملاقات من آمد. با چه زبان می شود مادرهای فرزندمرده و پدرهای غم دیده را تسلیت داد؟ باید به پیغمبر اسلام صلی اله علیه و آله و امام عصر عجل اله تعالی فرجه، عرض تسلیت کرد. ما برای خاطر آن بزرگواران سیلی خوردیم. جوانان خود را از دست دادیم، جرم ما حمایت از اسلام و استقلال ایران است. ما برای اسلام این همه اهانت شده و می شویم. ما در انتظار حبس و زجر و اعدام نشسته ایم. بگذار دستگاه جبار هر عمل غیرانسانی که می خواهد بکند؛ دست و پای جوانان ما را بشکند، مریضهای ما را از مریضخانه ها بیرون کند، ما را تهدید به قتل و هتک اغراض کند، مدارس علم دین را خراب کند، کبوتران حرم اسلام را از آشیانه خود آواره کند.»

این سیدیونس رودباری که بوده؟ حتما یکی از همان کبوترهای حرم اسلام بوده که آدم های شاه با چوب و چماق به سر و صورتش زده اند. از همان طلبه هایی که آقاجان گفته بود. حتما یکی از کشته شدگان فیضیه است.
من هم از شاه زیاد خوشم نمی آید. هر چند بعضی ها اعلی حضرت صدایش می کنند و دوستش دارند، هر چند تمام عکس هایی که دارد شیک است و دارد لبخند می زند، اما کسی که این کارها را کرده باشد، خوب نیست آدم دوستش داشته باشد. کسی که یواش هم نشود پشت سرش حرف زد، حتما خیلی قلدر و بزن است. این همه آدم را، این همه طلبه هایی را که به قول آقاجانم تبلیغ دین می کنند، برای چه این ها را زده و کشته؟ برای این که پشت سرش حرف زده اند حتما. این ها نرفته بودند که عدّه کشی کنند و برای شاه چوب بردارند. اگر یکی فقط حرف بزند و یکی دیگر بزندش و از پشت بام پرتش کند و بابایش را داغ دار کند، معلوم است که آدم ظالمی است. تازه، کی جرات دارد این حرف ها را بزند. آقاجانم که قدش خیلی بلند است و یک بار هم مکه رفته و از چیزی هم نمی ترسد، هی سفارش می کند که مواظب باشم پشت شاه جایی بد نگویم. اما این حرف هایی که دارم می خوانم، فقط آقای خمینی می تواند بزند، فقط جراتش را آقای خمینی دارد. تازه، این حرف ها مال بعد از آن است که شاه به خیال خودش زهر چشم گرفته.

«دستور اعلی حضرت است که به دانشگاه بریزند و دانشجویان را بکوبند. ماموران تمام قانون شکنی ها را به شاه نسبت می دهند، اگر اینها صحیح است، باید فاتحه اسلام و ایران و قوانین را خواند، و اگر صحیح نیست و اینها به دروغ جرم ها و قانون شکنی ها و اعمال غیرانسانی را به شاه نسبت می دهند، پس چرا ایشان از خود دفاع نمی کنند تا تکلیف مردم با دولت روشن شود و عمّال جرم را بشناسند و در موقع مناسب به سزای اعمال خود برسانند؟!»

از آقای خمینی خوشم آمد. هیچ کس جرات نداشت این طور از اعلی حضرت صحبت کند. داشت دعوایش می کرد، بازخواستش می کرد. خیلی جرات می خواهد، به جان آقاجانم، خیلی دل می خواهد. بیخود نبود که آقاجان، به ننه می گفت، مرجع تقلید ما دیگر آقای خمینی است.

آقای پرتوی داشت روی تخته، شعاع دایره را ضرب در خودش می کرد و بعد هم می خواست، سه عدد صحیح چهارده را با گچ قرمز بنویسد. تمام هوش و حواسم به برگ هایی بود که شبش خوانده بودم. برگه را گذاشته بودم لای دفترم و می دانستم که چروکش حسابی باز شده. دفترم را از جایی که برگه لایش بود، باز کردم. دلم می خواست یک جوری برگه را بدهم آقای پرتوی. اما می ترسیدم. معلوم نبود آقای پرتوی چه کار کند. باید برگه را جوری می دادم که کسی نفهمد. اصلا باید جوری برگه را می رساندم که خودش هم نفهمد برگه را کی رسانده است. از دیشبش با هول وولا خوابم برده بود، ترسیده بودم که آقاجان و سِدقهوه چی، کاغذها را شمارش کرده باشند و آقاجان فهمیده باشد. حدس می زدم اگر بفهمد، وقتی می آید که من خوابم و می رود سر وقت کیف و کتابم، برای همین برگه را گذاشته بودم لای دفتر ریاضی و دفتر را هم گذاشته بودم زیر تشک و تا صبح رویش خوابیده بودم.
دستم روی برگه بود و گاهی به آقای پرتوی نگاه می کردم که پشتش به بچه ها بود و روی تخته، کنار دایره ای که کشیده بود، داشت اعداد و ارقام می نوشت. حسنِ اوس رحیم، میز پشتی من می نشست، همیشه هم تنها می نشست، کسی تاب نمی آورد پیشش. دوست و دشمن نمی شناخت، به هرکسی که دستش می رسید، یک جوری اذیت می رساند. حتی ما سه نفر، میز جلویی اش را هم عاصی می کرد، من را اما کمتر. شاید از هیکل و قیافه آقاجانم حساب می برد. برگه، کامل زیر دستم بود. نمی دانم آنی، چه طور از میز پشتی دست کرد و برگه را از زیر دستم قاپ زد.
دستش انگار منقار لک لک بود، از آن لک لک هایی که با آن گردن درازشان، یک پایی، می ایستند توی نی زار و یک دفعه نوک می زنند و قورباغه بدبختی را بالا می کشند. برگه ام توی چنگک دستش بود. باید کاری می کردم، نباید می گذاشتم همان طور مثل خرچنگ، برگه را توی دستش نگه دارد و بفهمد چی توی برگه نوشته است. استوار، با آن سبیل و ابروهای پهن، قیافه آقاجانم که با انگشتش دارد ملاجم را فشار می دهد و «هرسخن جایی دارد» را بخش می کند و گریه های ننه ام، آمد جلوی چشمم.
آقای پرتوی، هنوز دنبال گچ قرمز می گشت. نباید معطل می کردم. قبل از این که حسنِ اوس رحیم بفهمد کاغذ چیست، باید پسش می گرفتم. همان طور نشسته، با نیم تنه و دوتا دست هایم، برگشتم. برگه هنوز توی دست حسنِ اوس رحیم بود، به صورتش نگاه نکردم. دست های بی قواره اش را دیدم. روی انگشت اشاره و شصتش را چسب زخم زده بود. برگه را قاپ زدم، پاره شد و نصفش توی دست حسنِ اوس رحیم ماند.
نشد، نصف دیگرش را هم باید می گرفتم. صدای پاره شدن کاغذ انگار به گوش آقای پرتوی هم رسید. نصف کله ها چرخیده بود سمت ما. حالا آقای پرتوی هم رو به بچه ها بود و گچ قرمز هم دستش بود. جلوی چشم آقای پرتوی، از جایم بلند شدم. حسنِ اوس رحیم، با آن قد بلند و دست های بزرگش جا خورد. نه این که ترسیده باشد، جا خورده بود و شوکّه شده بود؛ باور نمی کرد که بی اجازه آقای پرتوی، از جایم بلند شده ام و برگشته ام و دستم را طرفش دراز کرده ام و بلند گفته ام، بده من. حسنِ اوس رحیم، نصفه دیگر برگه را گرفت طرفم. من هم برگه را مچاله کردم و گذاشتم توی جیبم.
کلاس ساکت شده بود. آقای پرتوی، گچ قرمز، توی دستش مانده بود و حرف نمی زد. نگاهم افتاد به ترکه روی میز. نفس کسی در نمی آمد. سر جایم نشستم، گوشم زنگ می زد، سرخ شده بودم و از صورتم حرارت بلند می شد، حس می کردم قلبم دارد مثل قلب گنجشک می زند. آقای پرتوی چیزی نگفت، فقط با دست اشاره کرد که از جایم بلند شوم، بعد دوباره با دست اشاره کرد که بروم نزدیکش.
آقای پرتوی، همیشه همین کار را می کرد؛ اگر می خواست حال کسی را بگیرد، با دست اشاره می کرد به طرف. همه هم می دانستیم که باید چه کار کنیم. کسی را از کلاس بیرون نمی انداخت. می رفتیم جلو، ترکه را برمی داشت و بدون سوال و جواب، چند تا کف دستمان می زد و با همان ترکه، اشاره می کرد که بنشینیم دوباره سر جایمان.
این عصبانی نشدنش، این آرامشش، موقع تنبیه کردن، اُبهتی به آقای پرتوی می داد که به معلم های دیگر نمی داد. همین که کسی را پیش مدیر نمی فرستاد خیلی خوب بود. برای همین بچه ها با رضا و رغبت، دستشان را می گرفتند و می نشستند سر جایشان. اگر کسی می رفت دفتر، حسابش با کرام الکاتبین بود. برای همین بچه ها، هم آقای پرتو را دوست داشتند و هم ازش حساب می بردند.
رفتم جلو و کف دستم را بالا گرفتم که ترکه بزند. نگاه کردم به پنجره، مدیر پشت پنجره بود. با کت و شلوار سرمه ای و کروات پهنِ گل منگولی اش، همان جا، درست پشت پنجره کلاس ما ایستاده بود. عادت داشت گاهی توی حیاط قدم بزند، دست هایش را ببرد پشتش و روی چاک کتش قفل کند و از پشت پنجره، توی کلاس ها سرک بکشد.
دستم بالا مانده بود، نَزَد آقای پرتوی، حتی ترکه را از روی میز برنداشت:
- پایین بگیر دستت را. چی تو جیبت داری؟
- کاغذ.
- بده من.
کاغذپاره ها را در آوردم و دادم دستش، نگاه کرد به کاغذها، آنی یک جوری شد. نگاه کرد به پنجره، کاغذ را کرد توی جیب خودش. آقای مدیر داشت از پنجره ما را نگاه می کرد. آقای پرتوی، لبخند زد و برای مدیر دست تکان داد، بعد اشاره کرد که سر جایم بنشینم.
زنگ که خورد، آقای پرتوی گفت که توی کلاس باشم. بچه ها که رفتند، پشت میزش نشست و کاغذ را در آورد و اشاره کرد که بروم جلو. پرسید:
- این از کجا آمده؟
- پیچیده بود دور در قندان آقا.
- قندان کجا بوده؟
- آقاجانمان چینی فروشی دارد آقا. بار از تهران می آرند آقا. ما پیداش کردیم. آقاجانمان خبر ندارد آقا. می خواستیم از اولش هم بدهیم به شما آقا. سر در نیاوردیم. اولش عربی بود، می خواستیم از شما بپرسیم.
- چینی فروشِ بازار، آقاجانِ شماست پس.
همان طور که کاغذ را نگاه می کرد، ابروهایش را داد بالا و همان لبخندش را دوباره زد، از آن لبخندهایی که یک نفر می زند و می خواهد نشان بدهد که همه چیز را می داند یا فهمیده است:
- پس بگو این سِدقهوه چی چرا مچاله این ها را به خلایق می رساند.
کاغذ را تا کرد و گذاشت جیب بغل کتش و اخم کرد، از آن اخم هایی که یک کم، مهربان است و می خواهد بگوید که جدی ام و تو باید به نصیحتم گوش کنی:
- مواظب باش پسر جان! آقاجانت را من می شناسم. مدرسه نیاور این ها را. یک عالم آدم را نزدیک بود بیچاره کنی. آن یکی رفیق دیلاقت، همان که می گویند، استوار خواهرش را گرفته، فهمید؟
- قاپ زد از دستمان آقا. نزدیک بود بفهمد، ما فوری برگشتیم گرفتیم ازش.

به من گفت از غاضریه آمده. نگاهم می کرد؛ از بالای نی ها، از پشتِ تکان خوردنِ کاکل نی ها. کله اش را کج کرده بود که بهتر ببیندم. دلش سوخته بود برایم. انگار گوشه چشمم هم ورم کرده بود و حدس می زدم که پلکم کبود شده باشد. باد که می خورد، تازه داشت درد می گرفت. وقتی پلک می زدم، انگار دوباره کسی با مشت می کوبید گوشه چشمم. برای همین دلم نمی خواست چشم چپم را باز کنم. دلم هم می خواست که ببینمش، که خوب ببینمش. دلم می خواست هی از چشمم گم نمی شد، آفتاب نبود، درد چشمم نبود و آن طور روی زمین آش ولاش نیفتاده بودم و با حالِ خوشی، خوب سین جیمش می کردم، حرف می زدم، هم از کارش سر در می آوردم، هم خوب هر جور که دلم می خواست، تماشایش می کردم.
- تو دیدی چی شد؟
- دیدم.
معلوم بود از صبح زود آن جاست. حالت آدم های منتظر را داشت. لهجه عربی داشت. با خودم گفتم شاید از روستای پایین آمده، از محمدآباد عرب ها. اما خودش گفت، غاضریه. غاضریه کجاست؟ ما که این دوروبرها غاضریه نداریم. گفت: «من دیدم که تو را زدند، تو فرار کردی توی نی ها. دنبالت کردند، باز هم تو را زدند.»
راست می گفت. من را زده بودند. کله ام را که گذاشتم توی سبد دست های حسنِ اوس رحیم، همه پخش وپلا شدند. بدجور کله ام را فشار می داد، انگشت هایش افتاده بود روی چشم هایم. کف دستش هم افتاده بود روی گیج گاهم. دماغم روی پاهایش بود. کم کم نفسم داشت بند می آمد، هی کله ام را تکان می دادم که جابه جا شوم و نفس بگیرم. انگار دست هایش شده بود گیره چوب و کله من، تنه درخت. فقط یک ارّه کم داشت که گردنم را ارّه کند. ارّه؟ ارّه هم داشت. یادم نبود که ارّه بابایش را هم آورده است.
چسب زخم انگشت اشاره اش، افتاده بود روی چشم بسته ام و خراش می داد پلکم را. معلوم بود بابایش ازش کار می کشد و دراز بی مصرف، میخ کوبیدن را هم بلد نیست. اما ارّه کشیدن را چرا، بلد بود. خودم دیده بودم که چه طور ارّه اش را می گذارد پهلوی نی ها و فرزی نی ها را می برد. بیخودی ترسیدم، ترس برم داشت و با دوتا دست هایم که آزاد بود، به شکمش زدم و کله ام را از توی دست هایش کشیدم. دوروبرم را نگاه کردم. هیچ کس دوروبرم نبود، ارّه هم آن دورترها، افتاده بود کنار نی ها.
- جفتک می زنی چرا؟
- داشتم خفه می شدم.
نیشِ خنده اش، کلّ قیافه اش را کج کرده بود. ابرویش را بالا داد و طرف نی ها را نگاه کرد؛ یعنی که برو بگرد. نباید از حسنِ اوس رحیم دور می شدم، باید جای هرکسی را که پیدا می کردم و هر کی را که می دیدم، دست می زدم به دست اوستا و بلند می گفتم، تبرک. جایش را هم باید می گفتم تا بیاید بیرون و از بازی خارج شود. اگر کسی را نمی دیدم و دور می شدم و آنها هم می آمدند و دستم به دست اوستا نمی رسید، حسابم پاک بود، می ریختند سرم و کتکم می زدند.
«مثل ترسوها چسبیدی به من، برو بگرد، این جا به من نچسب.»
داشت شیرم می کرد که بروم جلوتر. لجم گرفت، دلم نمی خواست فکر کند ترسو هستم. بدتر این که ترسویی باشم که از ترس کتک خوردن، بچسبد به کسی مثل حسنِ اوس رحیم. با خودم گفتم، می زنم طرف نی ها، اگر کسی را هم دیدم، فرار می کنم یک طرف دیگر، دستشان به من نمی رسد. می خواستم حسنِ اوس رحیم را کِنِف کنم، می خواستم محل ندهم که اوستاست، بچه ها را دنبال خودم می کشیدم و او هم روی کُنده اش می نشست و منتظر می شد؛ آنقدر که علف زیر پایش سبز شود. بعد بچه ها، دست از پا درازتر، بدون این که من را زده باشند، بر می گشتند. لجش در می آمد و حسابی حالش گرفته می شد.
تصمیمم را گرفتم. نگاه کردم به حسنِ اوس رحیم که خنده و کینه توی چشم ها و صورت درازش موج می زد. دنبال بهانه می گشت، اگر حساب نمی برد از آقاجانم، تا حالا صدبار یقه ام را گرفته بود و می کوبیدم زمین و روی سینه ام می نشست و حالم را می گرفت. مثل خیلی های دیگر که همین کار را با آنها کرده بود.
فرار کردم طرف نی ها. بچه ها از هر سوراخ سمبه ای که تویش بودند، زدند بیرون و دنبالم کردند. یک لحظه دیدم، خود حسنِ اوس رحیم هم از جایش بلند شده است و پشت سرم می دود. یکی دو نفر از توی نی ها پریدند جلویم، جا خالی دادم. رفتم سمت دیگر. دویدن، توی نی ها سخت بود، هم برای من، هم برای آنها. باید خودم را گم وگور می کردم و دور از چشمشان، یک جا قایم می شدم. همه دنبالم بودند، همه ریخته بودند توی نی زار. انگار توی نی زار، زلزله آمده باشد، جاوبی جا، نی ها تکان می خورد.
آنجا که نی انبوه تر بود، چمباتمه زدم. نی ها از چهار طرفم می جنبیدند و درهم می شدند. بچّه ها داشتند از همه طرف نزدیک تر می شدند. همه جا سکوت شد، فقط صدای خش خش نی ها می آمد. صداها، هی نزدیکتر می شدند. چند تا پرنده که اسمشان را نمی دانستم، از پشت سرم جیغ کشیدند و فرار کردند. صدای نفس های خودم را می شنیدم. بادی وزید و بالای سرم را نگاه کردم. انگار یک دفعه، پارچه سفیدی، کشیده شد به نی ها و رد شد و رفت. این شاید اولین باری بود که دختر را، دختر را که نه، اثری از دختر را می دیدم. اما حال و روزم جوری نبود که بروم دنبال آن چیزی که دیده بودم.
کله علیِ اشرف سادات را دیدم، رسولِ معصومه خانم هم پشت سرش بود. از جایم بلند شدم. ممّدِ ننه بی بی بود انگار که از پشت سر پرید و داد زد. همه آمدند، همه ریختند و مشت و لگدشان، قاطی نی ها، حواله ام شد. اما جوری می زدند که عیب نکنم. حواسشان بود که بازی است. بازی خرکی بود اما نه آنقدر که بزنند کسی را خونی کنند. حسنِ اوس رحیم اما، از راه رسید و دستش را پرت کرد طرف دهنم. افتادم و مشت دیگری پرت شد روی چشمم. دلم به هم پیچید، دهانم پر از خون شد. نامرد، خود اوستا هم آمده بود که بزند، این دیگر جرزنی بود. دیگر بازی نبود. اوستا، باید سرجایش می نشست و از جایش تکان نمی خورد. اوستا، حق نداشت کسی را بزند. می خواستم از جایم بلند شوم و یقه اش را بگیرم و بکوبمش زمین، نشد. دلم خالی شد، ضعف زدم، انگار لگد کسی رفته بود توی شکمم. نفسم در نیامد، به خودم پیچیدم. ولم کردند و رفتند، بی حرف.

بلند شده ام و دارم دوروبرم را خوب نگاه می کنم. نی زار دور سرم چرخ می زند. نیست، یک دفعه غیبش زده. این چی بود که دیدم؟ شاید هم ندیدم و خیالات برم داشته. حتما یکی از آن مشت ها مخم را جابه جا کرده، حتما عیب کرده ام. می روم بیرون از نی ها. نامردها نی های من را هم برداشته اند و برده اند. حتما حسنِ اوس رحیم گفته که بردارند. اگر دست خالی بروم، خیلی بد می شود.
«نی هایت را من برایت بردم. گذاشتم روی نی های خودم. الان دیگر نی بس شده است. دارد دیر می شود، برویم.»
برمی گردم. پشت سرم ایستاده است. باد، دامنش را تکان می دهد، خودش را تکان می دهد. شاید هم چشم های من نمی تواند ثابت ببیندش. دست می گذارم روی زانوهایم و خودم را دولّا می کنم تا درد شکمم کم شود. درد می گیرد پهلویم، خون می آید توی کله ام و چشم چپم درد می گیرد و مزه دهنم دوباره خونی می شود. همان طور با درد می پرسم:
- تو مگر می دانی چه قدر نی بس می شود؟
- من خودم آنجا بودم. نی ها را اول من دیدم، نی های شکسته چادرهای سوخته، نی های بلندی که از کمر تا شده بودند و سرشان توی بدن های کبود فرو رفته بود. من دیدم، خودم دیدم که بدن هایی سر نداشتند. دیدم که آنقدر نی در بدنی فرو رفته بود که مثل نی های همین نی زار، باد تکانشان می داد و نی های تنش به هم می خوردند و صدا می دادند. نی هایی دیدم با پارچه هایی سوخته بر سرشان، نی هایی که روزی پرچم بودند، نی هایی که روزی نیزه بودند، نی هایی که روزی ستون خیمه ها بودند.
پس مراسم ما را دیده بود، مثل بقیه که از روستاهای اطراف می آمدند و مراسم ما را تماشا می کردند، زن ها و بچه هایی که از صبح می نشستند تا مراسم شروع شود، مردهای زارعی که از روستاهای اطراف با پای پیاده صبح زود، راه می افتادند که خودشان را برسانند، رعیت هایی که زن و بچه های کوچکشان را می آوردند، با دوچرخه، با الاغ و گاهی عده ای سوار کامیون می رسیدند و برای خودشان توی صحن جا می گرفتند.
هیات ها کم کم، یکی دو ساعت قبل از ظهر، سینه زنان، از چارسوق بازار رد می شدند و با نظم خاصی توی صحن می آمدند و مراسم شروع می شد. یک بنی اسدی بود و صحن امامزاده جعفر(ع)، امامزاده ای که حتی ما بچه ها هم می دانستیم برادر امام رضا(ع) است. امامزاده، پهلوی تپّه، با گنبد فیروزه ای اش، از صبح روز دوازدهم، می دید که صحنش، تبدیل می شود به صحرای کربلا.
ما هر سال، روز دوازدهم، کارمان این بود؛ صبح، نی می کندیم و می بردیم توی صحن. بزرگترها هم توی صحن مشغول بودند. نی ها را از ما می گرفتند و فرو می کردند توی جوال های پر از کاه، توی متکاهای درازی که پارچه سفید، دورشان پیچیده بودند و مثل اجساد شهدا درستشان کرده بودند.
بعضی از نی ها را نیم سوز می کردند و می انداختند کنار بدن بی سر شهدا. به بعضی نی های بلندتر، پارچه سبز می زدند. گوشه و کنار، بدن های بی سر را می گذاشتند و منتظر می شدند تا هیات ها، از تکیه ها بیرون بیایند و وارد صحن بشوند.
حتما سال پیش، از جایی که هنوز نمی دانم کجاست، با مادرش یا با کس و کارش آمده و مراسم ما را دیده، خیلی هم خوب دیده و حتما خیلی هم گریه کرده، آنقدر که فکر کرده خودش هم آنجا، توی صحرای کربلاست لابد. شاید برای همین، نذر کرده امسال بیاید نی ببرد برای مراسم.
- چرا تنها؟ نمی ترسی؟
- آن روز هم تنها بودم، جلوتر از مادرم می دویدم که نعش ها را دیدم. ما کناره فرات را گرفته بودیم و می رفتیم، با کوزه هایی که دست زن ها بود و بزهایی که می گذاشتیم به هر بوته ای که می خواهند، پوزه بمالند و برای خودشان جست وخیز کنند. مادرم جلوتر از زن ها بود و من جلوتر از همه آنها.
دوست داشتیم جایی را پیدا کنیم که از کناره فرات، آب به نهری بریزد و آرام بگیرد. آبِ آرام گرفته، گل کمتری دارد، صاف است و گاهی هم زلال. ما می رفتیم، دوست داشتیم که برویم. فقط هم نه برای آب، نه برای بزها، بیشتر برای این که از چادرهایمان برویم به جایی که از دو روز پیش، دل هایمان آنجا بود. چون مردانی از ما هم از دو روز پیش، آنجا رفته بودند، با شمشیرهایشان، با زره ای که ما بر آنها پوشاندیم و دوختیم و کلاه خودی که ما به دستشان دادیم و بر سر گذاشتند.
دو روز پیش از آن، دود خیمه ها را دیده بودیم. دور بود، خیلی دور، اما باد، بوی سوخته موی بز، بوی سوخته موی شتر را، تا چادرهای ما به دوش می کشید. صدایی به ما نمی رسید، فقط در دور دست ها، ستون های باریکی از دود می دیدیم که به هوا می رفت. اما می توانستیم تصور کنیم چه می گذرد؛ شکاف شمشیر، هلهله و هیاهو، تیرهایی که هوا را می شکافند، نیزه هایی که از زره رد می شوند، کمان های بی شماری که کشیده می شوند، باران نوک تیزی که به سینه ها می نشیند، خاک تشنه ای که خون قورت می دهد، غباری که زنده ها را اشباح می کند و روی کشته ها می نشیند و اسب ها، اسب هایی که ضربه های سُمشان، زمین را تکان می دهد و بر کشتگان می تازند، چادرهای سوخته ای که فرو می ریزد، کودکانی که می دوند و زنانی که به خاک، به غارتگران، به صورت خودشان، به دود، به غبار، به شیهه اسب ها، چنگ می زنند، انگشت هایی که با انگشتری بریده می شود، کلاه خودها، سپرها، شمشیرها، پای افزارها، زره ها، جامه ها و حتی زیرجامه ها، به یغما می روند. سرها را بر نیزه ها و اسیران را بر اشتران می برند. زمین می ماند و کشتگان بی سر و جامه هایی که شناخته نمی شوند.
ما دیدیم. به جا مانده آن چه را که دو روز پیش، در ذهنمان تصور کرده بودیم، دیدیم. اول من دیدم. من، خودم تنها، جلوتر از بقیه. دیدم که زمین سرخ بود، چرا که اسب هایی که بر نعش ها تاخته بودند، خون را با نعل های آهنی خود، بر جای جای صحرا، مهر کرده بودند. ما فقط تن هایی دیدیم بی سر، که نشان و لباسی نداشتند. بعد فهمیدیم که نی، تنها عمود خیمه نبوده؛ تنها نیزه نبوده؛ نی، بدنی شده برای سرها، برای سرهای بریده.
از طرف امامزاده صدا می آید. باد صدا را تا نی زار می آورد:

ای بنی اسد، همه، با فغان و زمزمه
بوریا بیاورید، بر حسین فاطمه
(حسین کفن ندارد سر در بدن ندارد)

ظهر دارد می شود. جاماندم، امسال نی که نبردم هیچ، خودم هم از مراسم جاماندم. چه قدر حرف زد این دختر غاضریه. چی می گفت؟ این چیزهایی که می گفت توی مراسم ما نبود. با تمام توانم می دوم طرف امامزاده. می گذارم همان جا بماند. شاید هم خودش را برساند، شاید هم دارد پشت سر من می دود. برمی گردم، کسی نیست. صدای سینه زنی دارد هی بلندتر و نزدیک تر می شود؛ مراسم شروع شده است. این چیزها را توی کدام مراسم دیده؟ شاید جای دیگری هم بوده، شهر دیگری، آبادی دیگری، یا صحن امامزاده دیگری که تویش این کارها را می کنند و دیده. اما گفت فرات، کنار فرات.
تازه وسط راه، می فهمم کفش پایم نیست.
برگردم؟ برگردم کفش هایم را از توی نی زار پیدا کنم؟ پیدا می کنم؟ کفش می خواهم چه کار؟ خیلی ها امروز کفش پایشان نمی کنند، امروز بنی اسدی است. چه بهتر، پابرهنه می دوم.

جسم هفتاد و دو تن، مانده بی غسل و کفن
همه عریان به زمین، همه صد پاره بدن
(حسین کفن ندارد سر در بدن ندارد)

از در صحن نمی شود رفت تو؛ صحن غلغله است. بیشتر از هر سال آدم آمده است. از پشت آدم های سیاه پوش، فقط می توانم گنبد فیروزه ای امامزاده جعفر(ع) را ببینم. از لابه لای آدم ها رد می شوم تا خودم را برسانم جلوتر، تا جایی که بشود وسط صحن را دید. کسی به سر و روی کوفته ام کاری ندارد، اصلا کسی نگاهم نمی کند. انگار نمی بینند پای چشمم چکار شده. یقه پیرهنم را نمی بینند که پاره شده و دو تا دکمه اش افتاده. موهای به هم ریخته و خون زیر لبم را نمی بینند. بدتر از همه، پاهایم را نمی بینند که توی کفش نیست. این یکی را کاش می دیدند، چون دارد هی پایم لگد می شود. چه دردی هم دارد.

گشته جاری از بصر، اشک چشم فاطمه
گه کنار قتلگه، گه کنار علقمه
(حسین کفن ندارد سر در بدن ندارد)

اجسادی را که درست کرده اند، جابه جا، وسط صحن گذاشته اند. نی هایی که بچه ها آورده اند، گوشه و کنار، شکسته و ریخته است. چندتا نی هم، توی بدن اجساد ایستاده است. آن گوشه، چادر سبزی هم درست کرده اند، جوری که انگار خراب شده است و چندتا نی رویش افتاده. یکی دوتا قبر کنده شده هم وسط صحن است. قرمزی روی پارچه اجساد را می بینم. خودم می دانم دواگلی است، ریخته اند روی اجساد که یعنی خون است. حتی بعضی نی ها را هم سرخ کرده اند. گونی ها و متکاهای درازی که تویشان را کاه و پشم کرده اند، انگاری فقط بدنند و سر ندارند.
اما این کجا و آن چیزی که دختر غاضریه تعریف می کرد کجا؟ چیزی که دختر غاضریه می گفت، خیلی حقیقی بود. راست راستی انگار خودش آنجا بوده. اما شدنی نیست، چون خیلی سال گذشته، از هزار سال هم بیشتر. چه می دانم، حتما برایش تعریف کرده اند. شاید هم خودش توی کتاب ها خوانده. اما می گفت خودش، خودش را می گفت که کناره فرات را جلوتر از مادرش می دویده.
زن ها، بیشتر از مردها گریه می کنند. یکی دوتا از زن ها به گونی ها نزدیک ترند و به صورتشان چنگ می زنند. چندتا کبوتر سفید هم روی پشته خاکِ کنار قبرها، برای خودشان راه می روند و گاهی پرِ کوتاهی می زنند و دوباره می نشینند.

یک بدن روی زمین، مثل لاله پرپر است
می دهد بوی حسین، این علی اکبر است
(حسین کفن ندارد سر در بدن ندارد)

جمعیت شور می گیرند و صدایشان را بلندتر می کنند و محکم تر به سینه می زنند. همه سرک می کشند و سربالاییِ کنار صحن را هی نگاه می کنند. می بینم؛ حسنِ اوس رحیم را می بینم که کنار بابایش ایستاده و سرک می کشد. آنطرف تر، استوار هم با دوتا از ژاندارم ها ایستاده اند. دوسه تا دیگر از ژاندارم ها هم کنار ورودی حرم ایستاده اند و دست به سینه، جمعیت را نگاه می کنند.
سر و سینه ام را بالاتر می دهم که حسنِ اوس رحیم مرا ببیند، می خواهم بفهمد که توی نی ها نمانده ام و خودم را رسانده ام. اگر بشود، همین امروز، پوزش را می مالم به خاک، خونی اش می کنم. وقتش همین امروز است. فقط باید تنها پیدایش کنم، یک جایی دور از استوار و باباجانش. حتی اگر بشود، من که زورم نمی رسد، نامردی هم شده باشد، از پشت می زنمش. مگر خودش نامردی نکرد؟ من هم نامردی می کنم. یک جوری هُلش می دهم، بخورد به دیفالی، جایی، کله اش بشکند. لبش جر بخورد، دماغش هم بشکند، باکی نیست.

یا امام السّاجدین، سیدی روحی فداک
حنجر بریده را، می گذاری روی خاک
(حسین کفن ندارد سر در بدن ندارد)

نه، من را نگاه نمی کند. همان جایی را نگاه می کند که جمعیت نگاه می کنند. از سر بالایی کنار صحن، کله مردی را می بینم که صورتش را با پارچه سبز پوشانده است. جمعیت راه باز می کنند که برسد. کله اسب هم معلوم می شود. مرد، سوارِ اسب سفیدی است. از اسب پایین می آید. حسنِ اوس رحیم از جایش تکان می خورد. می دود جلو، خودشیرینی می کند و افسار اسب را می گیرد. مردِ سبز پوش، جلو می آید و جمعیت شکاف می خورد و پشت سرش را پر می کند.
حسنِ اوس رحیم و اسب، پشت جمعیت می مانند. دراز بی مصرف را چه به این کارها، آدم قحط است می دهند دست این اسب را؟ حسنِ اوس رحیم، دیگر معلوم نیست. فقط کله اسب را می بینم. مردِ سبز پوش، می رود بین یک عده که لباس عربی پوشیده اند. همین عربی پوش ها پیش از این که من برسم، جنازه ها را یکی یکی بلند کرده اند و توی صحن چرخانده اند. حالا دستشان بیل و کلنگ است. مردِ سبز پوش، می رود بالای سر تک تک جنازه ها. بوریا می آورند و جنازه ها را می گذارند رویش، دور صحن می چرخند و مردم توی سر و کله شان می زنند.

سیزده ساله گلی، شده صد پاره تنش
خاک صحرا کفنش، زرهش پیرهنش
(حسین کفن ندارد سر در بدن ندارد)

نظرات کاربران درباره کتاب موهای تو خانه ماهی‌هاست