فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قله‌ها و دره‌ها

کتاب قله‌ها و دره‌ها
چطور از فراز و نشیب زندگی سربلند بیرون بیاییم

نسخه الکترونیک کتاب قله‌ها و دره‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قله‌ها و دره‌ها

قله‌ها و دره‌ها همان فرازها و فرودهای زندگی و کار همه انسان‌ها است. در داستان قله‌ها و دره‌ها، کشف خواهید کرد که چگونه می‌توانید، زودتر از دره بیرون بیایید، مدتی طولانی‌تر در قله بمانید، قله‌هایی زیاد و دره‌هایی کم داشته باشید. کتاب حاضر به شما می‌آموزد که چگونه اشتباهاتی که در موقعیت‌های خوب انجام می‌دهید، فردای بد زندگی‌تان را می‌سازند.

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قله‌ها و دره‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قله ها و دره ها

داستان «قله ها و دره ها» اوقات خوب و بد زندگی و کار را برایتان به اوقات مفیدی تبدیل می کند.
قله ها و دره ها داستان مرد جوانی است که با بدبختی در دره ای زندگی می کند تا اینکه به پیرمردی برمی خورد که روی قله کوه زندگی می کند و همین دیدار، کار و زندگی او را برای همیشه تغییر می دهد.
مرد جوان، در آغاز نمی داند که در حال صحبت کردن با یکی از آرام ترین و موفق ترین آدم های دنیا است. اما پس از چندین گفتگو که در راس قله ها و در قعر دره ها صورت می گیرد، مرد جوان به اکتشافات حیرت انگیزی دست پیدا می کند.
سرانجام، جوان می فهمد که چطور از اصول مهم و راهبردهای مفید پیرمرد در روزهایی که بر وفق مراد هستند و روزهایی که بر وفق مراد نیستند استفاده کند و در نهایت خود نیز به آرامش و موفقیت بیشتر دست پیدا می کند.
شما هم می توانید با مطالعه این داستان آنچه را که به سود خود می دانید در کار و در زندگی به خدمت بگیرید.

پیش از داستان

مایکل براون، اوایل یک شب بارانی در نیویورک، با عجله به دیدار کسی رفت که به گفته یک دوست امکان داشت در حل مشکلی که مایکل در آن زمان داشت به او کمک کند. مایکل هنگام ورود به کافه کوچکی که قرار بود فرد مورد نظر را در آن ببیند ابداً نمی دانست که این دیدار تا چه حد می تواند در زندگی اش ارزشمند باشد.
وقتی در آن کافه خانم آن کار را دید تعجب کرد. شنیده بود که خانم آن کار روزگار سختی را گذرانده است و بنابراین انتظار داشت که آثار این سختی را در چهره او ببیند. اما ظاهراً خانم کار خیلی هم سرحال و پرانرژی بود.
بعد از صحبت های مقدماتی، مایکل گفت: «این طور که از ظاهر شما برمی آید، با وجود آنچه که من شنیده ام اثری از سختی هایی که کشیده اید در شما دیده نمی شود.»
آن در پاسخ گفت: «من هم در کار و هم در زندگی در وضعیت خوبی هستم. اما با وجود سختی ها در این وضعیت قرار ندارم بلکه به دلیل وجود سختی ها است که در حال حاضر وضعیت خوبی دارم زیرا من یاد گرفته ام که چطور از سختی ها به سود خودم استفاده کنم.»
مایکل که بهت زده شده بود پرسید: «چه جوری؟»
«ببینید، مثلاً من در محل کار فکر می کردم نحوه عملکرد شرکت ما خوب است اما در واقع این طور نبود. ما موفق شده بودیم اما پس از کسب موفقیت، مغرور شده بودیم. زمانی که متوجه این موضوع شدیم دیدیم که شرکت های دیگر عملکرد بسیار بهتری از ما دارند. رئیسم خیلی از دست من ناراحت شد.
«همین موقع بود که افسردگی من شروع شد و احساس کردم برای بهبود هر چه سریع تر اوضاع، تحت فشار هستم. روزبه روز اضطرابم بیشتر می شد.»
مایکل پرسید: «خب، بعد چه شد؟»
آن در پاسخ گفت: «سال گذشته حین کار از کسی که برایش احترام زیادی قائل هستم داستانی شنیدم. این داستان شیوه نگاه من را به دوران سختی و خوشی تغییر داد و در حال حاضر عملکرد من با گذشته تفاوت زیادی دارد. این داستان به من کمک کرد که در زندگی فردی در سختی و خوشی، آرام تر و موفق تر باشم. هرگز این داستان را فراموش نمی کنم.»
مایکل پرسید: «این داستان چه بود؟»
خانم آن لحظه ای سکوت کرد و بعد گفت: «آیا می توانم بپرسم چرا شما مایلید این داستان را بشنوید؟»
مایکل با بی میلی اقرار کرد که در کاری که دارد احساس امنیت نمی کند و در خانه هم اوضاع بر وفق مراد او نیست.
ضرورتی نداشت که مایکل بیشتر از این حرف بزند. خانم آن متوجه شرمندگی او شد و گفت «مثل اینکه تو هم در حال حاضر به اندازه ای به شنیدن این داستان نیاز داری که من در گذشته به آن نیاز داشتم.»
خانم آن به مایکل گفت که داستان را به شرطی تعریف می کند که اگر از نظر مایکل داستان ارزشمندی بود آن را برای دیگران هم تعریف کند. مایکل قبول کرد و آن، با بیان مطلب زیر، او را برای شنیدن قصه آماده کرد.
آن گفت: «من به این نکته پی برده ام که اگر کسی بخواهد از این داستان برای رویارویی با فراز و نشیب های زندگی اش استفاده کند، در صورتی موفق به این کار می شود که با قلب و مغزش به آن گوش بدهد و تجربه های خودش را جایگزین وقایع داستان کند تا بفهمد که کدام نکات داستان در مورد او صدق می کنند.»
«رهنمود های موجود در این داستان را باید گهگاه بازگو کرد. البته بعضی مواقع هم باید تغییرات مختصری در آن ها داد.»
مایکل پرسید: «چرا بازگویی و تکرار؟»
خانم آن در پاسخ گفت: «خب، این کار به خود من کمک کرد راحت تر آنها را به یاد بیاورم و هر وقت این رهنمودها را به یاد می آوردم آن ها را بیشتر به کار می برم.»
بعد گفت: «من به تغییر کردن علاقه ای ندارم و به همین دلیل باید به دفعات کافی یک چیز جدید را بشنوم تا این که بالاخره از ذهن انتقاد گر و بد گمان من عبور کند، برایم آشناتر شود و در جان و دلم جا بگیرد. در این صورت آن رهنمود به بخشی از وجودم تبدیل می شود.
«پس از این که مقدار زیادی در مورد این داستان فکر کردم همین وضع برایم پیش آمد. و شما هم اگر بخواهید می توانید این موضوع را برای خود تان کشف کنید.»
مایکل پرسید: «آیا شما واقعاً فکر می کنید یک داستان می تواند چنین تغییر بزرگی را ایجاد کند. من که فعلاً در وضعیت خیلی دشواری گرفتار هستم.»
خانم آن پاسخ داد: «در این صورت چه چیزی از دست می دهید؟ تنها چیزی که می توانم به شما بگویم این است که وقتی چیزی را که از این داستان فهمیدم در عمل به کار گرفتم تاثیر عمیقی در زندگی ام بر جا گذاشت.»
آن بااحتیاط گفت: «بعضی اشخاص چیز زیادی از این داستان درک نمی کنند اما عده ای هستند که نکات خیلی زیادی را درک می کنند!»
«خود داستان نیست که مهم است. مهم چیزی است که از داستان می فهمید و البته این به خود شما بستگی دارد.»
مایکل سری تکان داد و گفت: «بسیار خوب، فکر می کنم واقعاً مایل به شنیدن این داستان هستم.»
به این ترتیب هنگام شام، خانم آن شروع به گفتن قصه کرد و هنگام خوردن دسر و قهوه هم همچنان در حال تعریف داستان بود.
او داستان را به این صورت شروع کرد:

داستان: قله ها و دره ها

فصل ۱: احساس دلتنگی و افسردگی در دره

روزی، روزگاری یک جوان تیز هوش با غم و ناراحتی در دره ای زندگی می کرد تا اینکه به دیدار پیرمردی رفت که روی قله یک کوه زندگی می کرد. جوان در گذشته که سنش کمتر بود در آن دره با شادی و خوشی به سر می برد، در چمنزارهای دره بازی و در رودخانه آن شنا می کرد.
تنها جایی که می شناخت همان دره بود و فکر می کرد همه عمرش را در آنجا سپری خواهد کرد.
در دره ای که او زندگی می کرد بعضی روزها آفتابی و بعضی روز ها ابری بودند اما در زندگی روزمره او نوعی یکنواختی وجود داشت که برای او راحتی بخش بود.
اما هر چه سنش بالاتر می رفت عیب های بیشتر و حسن های کمتری در آن دره می دید. تعجب کرد که چطور قبلاً متوجه این همه عیب و نقص در آن دره نشده بود.
با گذشت زمان، مرد جوان بیشتر افسرده می شد اما از دلیل آن مطمئن نبود.
او شغل های گوناگونی را که در آن دره وجود داشت امتحان کرد اما هیچ یک از آنها شغلی نبود که او آرزوی رسیدن به آن را داشت.
در یکی از آن شغل ها، رئیسش مرتباً به دلیل اشتباهاتش از او انتقاد می کرد و هرگز به کارهایی که او به درستی انجام می داد توجه نمی کرد.
در یکی دیگر از آن شغل ها، در شمار انبوه کارمندانی بود که ظاهراً برای هیچ کس مهم نبود آیا دارند جان می کنند یا اینکه دارند کار ها را سر هم بندی می کنند. حتی خودش هم فکر نمی کرد که در آن کار واقعاً در حال ایفای نقشی باشد.
یک بار فکر کرد که دیگر چیزی را که می خواست پیدا کرده است. احساس می کرد قدر او را می دانند و کاری در خور توجه انجام می دهد، همکاران او افراد با لیاقتی بودند و به محصولات شرکتی که در آن کار می کرد افتخار می کرد. او به تلاش ادامه داد تا اینکه به مدیریت بخش کوچکی از آن شرکت رسید.
اما متاسفانه احساس می کرد امنیت شغلی ندارد.
زندگی فردی اش هم بهتر از این نبود. و پی درپی سرخوردگی های او بیشتر می شد.
جوان با خودش فکر می کرد که دوستانش او را درک نمی کنند و خانواده اش به او می گفتند «فقط در حال گذر از یک مرحله از زندگی» اش است .
او به این مسئله فکر می کرد که آیا اگر به جای دیگری برود وضعیت بهتری پیدا خواهد کرد یا نه.
گاهی وقت ها مرد جوان در وسط چمنزار می ایستاد و به قله های باشکوهی که در بالای دره قرار داشتند خیره می شد.
در عالم خیال خودش را در حالی تصور می کرد که روی یک قله مجاور ایستاده است.
برای مدتی، حالش بهتر می شد.
اما هرچه بیشتر آن قله را با دره خودش مقایسه می کرد حالش بد تر می شد.
او در باره رفتن به قله با پدر و مادر و دوستانش صحبت می کرد. اما آنها فقط از مشکلات صعود به قله و راحتی ماندن در دره برایش حرف می زدند.
همه آنها او را از رفتن به جایی که خود شان هرگز به آنجا نرفته بودند منع می کردند.
مرد جوان پدر و مادرش را خیلی دوست داشت و می دانست در آنچه که می گویند حقیقتی نهفته است. اما این را هم می دانست که با پدر و مادر ش تفاوت دارد.
گاهی فکر می کرد که شاید در بیرون آن دره شکل دیگری از زندگی جریان داشته باشد و دوست داشت که خودش آن را کشف کند. شاید می توانست از بالای قله، دنیا را بهتر ببیند.
اما دوباره ترس و تردید بر او مسلط می شدند و جوان با خود فکر می کرد بهتر است در همان جایی که هست بماند.
مدت ها طول کشید تا جوان توانست خودش را به ترک آن دره راضی کند.
و بعد، یک روز به یاد اوایل جوانی اش افتاد و متوجه شد از آن زمان تغییرات زیادی اتفاق افتاده است. دیگر قرار و آرام نداشت.
نمی دانست چطور تصمیمش را عوض کرد اما ناگهان به این نتیجه رسید که هر طور شده است باید به دیدن آن قله برود.
او ترسش را کنار گذاشت و آماده شد که هرچه زودتر حرکت کند. سپس به قصد دیدن قله مجاور حرکت کرد.
سفر آسانی نبود. رسیدن به نزدیکی نیمه راه قله، بسیار بیشتر از آنچه که فکر می کرد زمان برد.
اما هرچه جوان از کوه بالاتر می رفت نسیم خنک و هوای تازه بیشتری را احساس می کرد. از آن بالا دره کوچک تر به نظر می آمد.
وقتی در دره بود به نظرش هوا به قدر کافی صاف و تمیز بود. اما وقتی از آن بالا به دره نگاه کرد، هوای گرفته و دودی رنگی را دید که سراسر دره را پوشانده بود.
سپس نگاهش را برگرداند و به صعود ادامه داد. هرچه بالاتر می رفت چیزهای بیشتری می دید.
ناگهان کوره راهی که طی می کرد به پایان رسید.
از آنجایی که دیگر راهی نمی دید که در آن حرکت کند در میان درختان متراکمی که راه ورود نور را بسته بودند گم شد. ترسید نتواند راه بیرون رفتن از آنجا را پیدا کند.
به همین دلیل تصمیم گرفت از عرض رشته باریک و خطرناکی از کوه عبور کند. هنگام گذر از این باریکه خطرناک، به شدت زمین خورد. بدنش کوفته و خون آلود شد. هر طور بود بلند شد و به راه رفتن ادامه داد.
سرانجام راه جدیدی را پیدا کرد.
هشدارهای دره نشینان را به یاد آورد اما باز هم دل و جراتی پیدا کرد و به بالا رفتن از کوه ادامه داد.
هرچه بالاتر می رفت شادتر می شد زیرا می دانست که در حال دور شدن از دره است و ترس هایش را پشت سر می گذارد.
او در راه رسیدن به مکان جدیدی بود.
وقتی به بالای ابرها رسید متوجه شد که روز قشنگی است و منظره غروب آفتاب از قله کوه را در ذهنش مجسم کرد. دیگر نمی توانست برای تماشای غروب آفتاب از بالای قله صبر کند.

نظرات کاربران درباره کتاب قله‌ها و دره‌ها

من این کتاب رو از کتاب هدیه اسپنسر جانسون هم بیشتر دوست دارم.توصیه میکنم بخونید. تاثیر خیلی خوبی رو آدم میذاره. خیلی هم روون و راحته.
در 7 ماه پیش توسط نيما تهراني
روزی پسر جوانی که با ناخوشنودی در دره ای زندگی میکند با پیرمردی آشنا میشود که در بالای قله ای زندگی میکند. در ابتدا پسر جوان متوجه نمیشود که با یکی از آرامترین و موفق ترین انسانهای دنیا صحبت میکند. اما در پی آشنایی و گفتگوهای بیشتر او درک میکند که میتواند اصول و ابزارهای عملی و جالب توجه پیرمرد را در زندگی خودش به کار بگیرد تا زندگی اش را برای داشتن یک زندگی بهتر متحول کند. داستان، بسیار آموزنده و نکاتش عملی است. ترجمه عالیست.
در 7 ماه پیش توسط سروش قاضی
خوب بود به نظرم یه همچین مشکلاتی رو داشتم خودم
در 1 ماه پیش توسط sh sh