فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گسسته

کتاب گسسته
مجموعه کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب گسسته به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب گسسته

دومین جنگ داخلی بر سر حق و حقوق زاد و ولد شکل گرفت. نتیجه جنگ این شد: زندگی از لحظه شکل‌گیری جنین تا سن سیزده سالگی حق هر انسانی است. اما از سیزده سالگی تا هجده سالگی این حق به والدین‌شان واگذار می‌شود و آن‌ها این اجازه را دارند که فرزندشان را گسسته کنند، بدین صورت که تمام اعضای بدنش به کسانی که نیازمندند پیوند زده می‌شود، به طوری که زندگی‌اش در اصل به پایان نرسد. برای پدر و مادر کانر، کنترل کردن فرزندشان بسیار مشکل است. ریسا دختری است که استعدادش آن‌چنان بالا نیست که پرورشگاه تمایل داشته باشد از او نگهداری کند. لو هم بچه دهم از خانواده مذهبی است که اعتقاد دارند دهمین فرزند هر خانواده باید به عنوان خیریه به افراد نیازمند در راه خدا واگذار شود. کانر، ریسا و لو در کنار یکدیگر شاید بتوانند راهی برای زنده ماندن پیدا کنند.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۷۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گسسته

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول. سه نسخه

وجود من به هر حال هیچ وقت مهم به شمار نمی رفت، ولی الان شانس بهتری وجود داره که بخش هایی از وجود من همچنان در گوشه ای از این دنیا به کارش ادامه بده و سرنوشت بهتری پیدا کنه. ترجیح می دم که بخشی از وجودم به موفقیت دست پیدا کنه تا اینکه تمام وجودم بی مصرف باقی بمونه.

"سامون وارد"(۱)

فصل اول. کانر

آریانا به کانر گفت: «جاهای زیادی هست که می تونی بری. پسری با هوش و ذکاوت تو شانس زیادی برای دووم آوردن تا هیجده سالگی داره.»
کانر آنچنان مطمئن نیست، اما با نگاه کردن به چشم های آریانا، حتی برای یک لحظه هم که شده، این شک را در درونش از بین می برد. چشم های آریانا به رنگ بنفش با رگه هایی از خاکستری بود. او همواره به دنبال مُد روز می گشت و از رنگ ها به محض اینکه پرطرفدار می شدند، استفاده می کرد. اما کانر هیچ وقت به دنبال این جور چیزها نبود. کاری به رنگ چشمانش نداشت و آن ها را به همان رنگ قهوه ای سوخته ای که بودند، دوست می داشت. علی‎رغم اینکه خیلی از بچه های امروزی به دنبال خالکوبی بودند، او هیچ طرح و نقشی روی اندامش نداشت. تنها رنگی که روی پوستش شکل گرفته بود به خاطر آفتاب سوزان فصل تابستان بود که آن هم پس از سپری شدن تابستان و با رسیدن ماه نوامبر، حسابی کمرنگ شده بود. کانر سعی می کرد به خودش یادآوری نکند که دیگر رنگ تابستان را نخواهد دید. حداقل " کانر لَسیتِر"(۲) این گونه نبود. باورش نمی شد که در سن شانزده سالگی، قرار است جانش را از او بدزدند.
چشم های بنفشِ آریانا درحالی که قطرات اشکی از آن ها جاری می شد، به طرز عجیبی می درخشیدند.«کانر من واقعاً متاسفم.» سپس او را در آغوش گرفت. انگار برای یک لحظه ، همه چیز روبه راه است. انگار تنها دو نفر در این دنیا وجود دارند. کانر برای لحظه ای خود را شکست ناپذیر احساس کرد. غیر قابل نفوذ... اما به محض اینکه آریانا خودش را از آغوش او رها کرد، لحظه از بین رفت و دنیای اطرافش دوباره به سمتش هجوم آورد. دوباره سروصدای ماشین ها از اتوبانی که زیر پایشان قرار داشت، به گوش رسید؛ بدون اینکه بدانند و حتی برایشان مهم باشد که کانر الان این بالاست. بار دیگر او به یک پسرِ انتخاب شده تبدیل شده بود؛ پسری در کمتر از یک هفته مانده به گسسته شدن.
حرف های امیدوارکننده ی آریانا هم دیگر کمکی به او نمی کرد. به سختی می توانست صدایش را در میان انبوه صدای ترافیک ماشین ها بشنود. مکانی که آن دو برای مخفی شدن از دنیا انتخاب کرده بودند، پل عابر پیاده ی خلوت و خطرناکی بود که هر پدر و مادری از اینکه فرزندشان آن قدر احمق نیست که چنین جایی را برای وقت گذرانی انتخاب کرده باشد، همیشه از خدا ممنون بودند. برای کانر این کار به خاطر احمق بودن و حتی سرکشی نیست و فقط و فقط به خاطر تجربه کردن حس و حال زندگی است. لبه ی پنهانیِ پشت یکی از علامت های خروج بزرگراه، جایی است که کانر بیشتر از هر جای دیگری در آن احساس راحتی می کند و آنجا می نشیند. می دانست که یک قدم اشتباه باعث پرت شدن از آن ارتفاع می شود، ولی با این وجود، برای او زندگی روی لبه مثل خانه ی رویایی اش بود.
تاکنون هیچ دختری را به اینجا نیاورده بود و این موضوع را به آریانا نگفته بود. چشم هایش را بست و ارتعاشات صدای ترافیک را همانند صدای ضربان قلب، روی رگ هایش حس کرد. این مکان برای کانر همواره بهترین جا برای فرار از دعواهایی پدر و مادرش بود و همچنین زمان هایی که حسابی از عصبانیت به جوش می آمد. اما در حال حاضر، این دعواها دیگر اهمیتی نداشت. پدر و مادرش برگه ی مربوط به گسستگی را امضاء کرده بودند. قرارداد بسته شده بود.
آریانا گفت: «باید فرار کنیم. منم از همه چیز خسته شدم؛ از خانواده، مدرسه. منم می تونم بی خیال AWOL بشم و به پشت سرم نگاه نکنم.»
کانر غرق در فکر شد. ایده ی پشت کردن بهAWOL به شدت او را می ترساند. قبول داشت که در این سال ها طرز برخورد مناسبی نداشت و در مدرسه جزء دانش آموزان دردسرساز به حساب می آمد، اما آیا فرار کار درستی بود؟ حتی نمی دانست که شهامت این کار را دارد یا نه. ولی اگر آریانا هم همراه او می آمد، قضیه فرق می کرد. او دیگر تنها نبود.
- واقعا گفتی؟
آریانا با چشمان جادویی اش نگاهی به کانر کرد: «البته. معلومه. اگه ازم بخوای این کار رو می کنم.»
کانر می دانست که این اتفاقِ مهمی است. فرار کردن با یک گسسته خطرناک و مسئولیتش دشوار بود. باور اینکه آریانا چنین کاری را به خاطر او انجام می دهد، به شدت کانر را تحت تاثیر قرار داد. کانر آریانا را بوسید و جدا از همه ی اتفاقاتی که داشت رخ می داد، برای لحظاتی، خودش را خوش شانس ترین پسر دنیا دانست. آریانا را محکم در آغوش گرفت و طوری فشار داد که باعث شد آریانا پیچ وتاب بخورد. این کار، کانر را ترغیب کرد که او را محکم تر از قبل در آغوش بگیرد. آریانا لبخند شیرینی تحویلش داد و گفت: «حالا معنی واقعی AWOL چیه؟»
کانر گفت: «یه جور قوانین و مقررات نظامیِ قدیمیه. یه همچین چیزایی. معنیش می شه: غیبت کردن بدون اینکه اونجا رو ترک کنی.»
آریانا لحظه ای بهش فکر کرد و پوزخندی زد: «اوهوم... یا بیشتر شبیه زنده بودنِ بدون حرف زدنه.»
کانر دست آریانا را گرفت، ولی سعی کرد زیاد آن را فشار ندهد. آریانا بهش گفته بود که اگه ازش بخواد، او را همراهی می کند. تازه متوجه شد که هنوز ازش هیچ درخواستی نکرده است.
- با من می آی آریانا؟
آریانا خندید و گفت: «معلومه که می آم.»
***
خانواده ی آریانا از کانر زیاد خوش شان نمی آمد. «ما از همون اولشم حدس زده بودیم که یه روزی کانر جزء گسسته ها می شه. باید تو خونه بمونی و از اون پسره، لسیتر، دوری کنی.»
کانر هیچ وقت در برابر خانواده ی آریانا کانر نبود. همیشه «اون پسره لسیتر» خطاب می شد. خانواده ی آریانا چون می دیدند که کانر در مدرسه پسر منظم و مرتبی نیست، به خودشان اجازه می دادند درباره اش اظهار نظر کنند.
به همین خاطر، هر زمان که کانر آریانا را تا در خانه شان همراهی می کرد، پشت درختی قایم می شد تا مطمئن شود که آریانا داخل شده است. از این به بعد، پنهان شدن قرار بود جزء برنامه های اصلی زندگی هردویشان شود.
***
خانه
کانر متعجب بود از اینکه چطور می تواند از این به بعد، جایی را که در آن زندگی می کند، شب ها در یکی از اتاق هایش می خوابد و جایی که در آن کسانی هستند که مثلاً او را دوست دارند، ولی در حال بیرون شدن از آنجاست، هنوز اسمش را خانه بنامد.
وقتی کانر وارد خانه شد، پدرش روی صندلی مخصوصش مشغول تماشای تلویزیون بود.
- سلام پدر.
پدرش به اخباری که در مورد قتل وعام بود، اشاره کرد و گفت: «بازم یه بمب گذار دیگه.»
- این بار کجا رو منفجر کردن؟
- نیروی دریایی قدیمی در یکی از تفرجگاه های شمال "آکرون"(۳) رو فرستادن رو هوا.
کانر گفت: «هوم... اون وقت شما از اینکه بمب گذارا چقدر بدسلیقه ان که اونجا رو منفجر کردن، ناراحتین؟»
- اصلاً خنده دار نبود.
خانواده ی کانر هنوز نمی دانند که کانر در مورد قطعی شدن گسسته شدنش خبر دارد. نباید خبردار می شد، ولی کانر همیشه در کنجکاوی موضوعات سری، تبحرِ خاصی داشت. سه هفته پیش، وقتی کانر در یکی از اتاق های خانه، در دفتر کار پدرش، دنبال منگنه می گشت، بلیط های هواپیما به مقصد "باهاما"(۴) را پیدا کرد. قرار بود برای روز شکرگزاری به مسافرت بروند. تنها مشکلش این بود که فقط سه بلیط وجود داشت. سه بلیط برای پدر، مادر و برادر کوچکترش. به اسم کانر بلیطی صادر نشده بود. اولش با خود اندیشید که شاید بلیطش جای دیگری است، اما هرچه بیشتر به موضوع فکر می کرد، هیچ چیز با هم جور درنمی آمد. به همین خاطر، یک بار که خانواده اش خانه نبودند همه جا را به دنبال بلیطش گشت، ولی در عوض، نامه های گسستگی را پیدا کرد که اسمش روی آن بود. همگی در سه نسخه ی مختلف امضاء شده بودند. نسخه ی سفیدرنگ نسخه ی تاییدیه ی گسستگی بود، برگه ی زردرنگ می بایست تا لحظه ی آخر، همراه کانر می ماند و برگه‎ی صورتی برای خانواده اش که به نشانه ی انجام شدن کار نزدشان باقی می ماند. شاید بخواهند برگه را قاب کنند و به عنوان یادگاری آن را کنار عکس اول دبیرستان کانر روی دیوار آویزان کنند.
تاریخ انجامِ گسستگی، دقیقاً یک روز قبل از سفر به باهاما بود. قرار بود کانر گسسته شود و خانواده اش تصمیم گرفته بودند برای اینکه احساس بهتری نسبت به خودشان داشته باشند، به مسافرت بروند. ناعادلانه بودنِ قضیه باعث می شد که کانر دلش بخواهد هر چیزی را که دم دستش بود، بشکند، اما این کار را نکرد. برای یک بار هم که شده، علی رغم دعواهایی که در مدرسه داشت، تصمیم گرفت تمام چیزهایی را که فهمیده بود نزد خودش نگه دارد. چون همه می دانند اگر دستورِ گسستگی داده شود، به هیچ وجه قابل برگشت نیست. پس دعوا و فریاد بر سر آن، چیزی را عوض نمی کرد. به علاوه، فهمیدن راز پدر و مادرش برای او یک قدرت به حساب می آمد و باعث می شد خانواده اش روزهای آخر برخورد بهتری با او داشته باشند. مانند روزی که کانر برای مادرش گل خریده بود و او ساعت ها گریه کرد، یا زمانی که از درس علوم نمره ی ۱۷ گرفته بود که تا به امروز بهترین نمره اش محسوب می شد.
برگه ی امتحان را به دست پدرش داد و گفت: «ببین پدر، نمره هام در حال پیشرفته. اگه به همین شکل ادامه بدم، تا آخر سال می تونم نمره هامو به ۲۰ برسونم.»
پدرش تا یک ساعت بعد، روی صندلی نشسته بود و درحالی که برگه ی امتحان در دستش بود، به دیوار روبه رویش خیره شده بود.
انگیزه ی اصلی کانر مشخص بود: آن ها را زجر بدهد و بهشان بفهماند که چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده اند. اما انتقام گرفتن برای کانر آنچنان فایده ای نداشت و باعث نمی شد که حالش بهتر شود. به جز خودش، دلش برای خانواده اش هم می سوخت و از اینکه چنین احساسی داشت، متنفر بود: «شام رو از دست دادم؟»
پدر چشمش را از روی تلویزیون برنداشت: «مادرت یه بشقاب برات کنار گذاشته.»
کانر داشت به سمت آشپزخانه می رفت که کسی صدایش زد: «کانر؟»
به سمت پدرش برگشت و متوجه شد که پدرش به او زل زده است. با خودش فکر کرد: «که الان دیگه وقتشه. اونا می خوان بهم بگن که قراره گسسته بشم. بعدشم شروع می کنن به گریه و می گن چقدر درباره ی این موضوع متاسف هستند. اون وقت منم عذرخواهی شون رو قبول می کنم و حتی به خاطر کاری که کردن، می بخشمشون.» ولی تنها حرفی که پدرش زد این بود: «در رو پشت سرت قفل کردی؟»
- الان قفل می کنم.
در را قفل کرد و بی توجه به اینکه مادرش غذایی برایش کنار گذاشته است، به اتاقش رفت.
***
ساعت ۲:۰۰بامداد بود. کانر لباسی کاملاً مشکی پوشید و کوله پشتی اش را پر از وسایل مورد نیاز کرد. هنوز جا برای چند لباس دیگر داشت. انتخاب لوازمی که زمانی برایش خاطرات خوبی را به وجود آورده بودند، هیجان انگیز بود. خاطراتی که پیش از اینکه پدر و مادرش همه چیز را خراب کنند و دنیای اطرافش علیه او شود، در ذهنش باقی مانده بود.
دزدکی وارد اتاق برادرش شد. می خواست بیدارش کند تا با او خداحافظی نماید، اما می دانست که فکر خیلی خوبی نیست. به آهستگی، از خانه خارج شد. روی دوچرخه اش دستگاه ردیاب داشت و به همین خاطر، نمی توانست با دوچرخه اش فرار کند. اگرچه آریانا برای هر دویشان دوچرخه آماده کرده بود.
خانه ی آریانا بیست دقیقه با اینجا فاصله داشت، البته اگر از راه اصلی خیابان استفاده کند. خیابان های اوهایو هیچ وقت مسیرِ مستقیم نداشتند. به همین خاطر تصمیم گرفت که مسیر جنگلی را طی کند. این جوری ده دقیقه ای به مقصدش می رسید.
چراغ های خانه ی آریانا خاموش بودند. انتظارش را داشت؛ چون اگر آریانا می خواست کل شب را بیدار باشد، ممکن بود به او شک کنند. پس بهتر بود که خودش را به خواب بزند تا کسی مشکوک نشود. کانر فاصله اش را با خانه حفظ کرده بود. حیاط و ایوان خانه شان مجهز به حسگرهای نوری بود که هرزمان کسی وارد این منطقه می شد، به صدا درمی آمد. این دستگاه برای محافظت از حیوانات وحشی و جنایتکاران تعبیه شده بود و پدر و مادر آریانا کانر را به چشم هردوی این ها می دیدند.
موبایلش را از جیبش در آورد و به آریانا تلفن کرد. از آنجایی که کانر در حیاط پشتی خانه قایم شده بود، می توانست صدای زنگ گوشی را از طبقه ی بالا بشنود. به سرعت تماس را قطع کرد و از ترسِ اینکه مبادا پدرومادرش بیرون پنجره را نگاه کنند، عقب تر رفت و در تاریکی محو شد. آریانا با خودش چه فکری کرده بود؟ چرا گوشی اش را روی حالت لرزش قرار نداده بود؟
چند دقیقه بعد آریانا گوشه ی درِ خانه را به آرامی باز کرد.
کانر پرسید: «سلام..آماده ای؟» با دیدن پیژامه ای که آریانا به تن داشت، معلوم بود که حاضر نیست.
- یادت که نرفته بود؟
- نه نه... یادم نرفته...
- پس عجله کن. هرچه زودتر بریم، زمان بیشتری داریم که بقیه متوجهِ نبودنمون بشن.
- کانر، ببین، یه چیزی شده...
حقیقت در صدایش موج می زد. ارتعاشِ صدای عذرخواهانه اش در هوا مانندِ اِکو پیچیده بود و حتی گفتن اسم کانر برایش دردناک بود. کانر با اینکه می دانست، اما اجازه داد که آریانا به صحبت هایش ادامه بدهد. چون می دانست که چه کار سختی است و می خواست که این کار تبدیل به یکی از سخت ترین کارهای زندگی اش شود.
- کانر، من واقعاً دوست دارم که باهات بیام. راست می گم... ولی الان بد موقعیه. خواهرم داره ازدواج می کنه و منم ساقدوش عروسم. بعدشم که امتحانات مدرسه شروع می شه.
- ولی تو که از مدرسه متنفر بودی. می گفتی وقتی شونزده سالت بشه، می خوای ترک تحصیل کنی.
- می خواستم امتحان کنم فقط. این فرق داره.
- پس نمی خوای بیایی؟
- دوست دارم بیام. واقعاً می گم... ولی نمی تونم...
- پس همه ی اون حرف ها دروغ بود؟
- نه... اونا رویاهام بودند. اما زندگی واقعی جلوی راهم قرار گرفت. همه اش همینه. فرار هیچ چیزی رو حل نمی کنه.
- فرار کردن تنها راه حل من برای زنده موندنه. فکر کنم فراموش کردی که من به زودی گسسته می شم.
آریانا به آرامی صورتش را نوازش کرد: «آره می دونم، ولی من نه.»
ناگهان، چراغی از طبقه ی بالا روشن شد و آریانا در را تقریباً بست. صدای مادرش از طبقه ی بالا شنیده شد.
- آری؟اونجا چه خبره؟ کی پشت دره؟
کانر اطرافش را خوب بررسی و آریانا رو به پله ها کرد و گفت: «هیچی مامان. یه لحظه از پنجره دیدم که یه گرگ صحرایی نزدیک خونه شده. خواستم مطمئن بشم که گربه هامون بیرون نرفته باشند.»
- گربه ها طبقه ی بالا هستن، عزیزم. در رو ببند و برو بگیر بخواب.
کانر عصبانی شد: «حالا دیگه شدم یه گرگ صحرایی.»
درحالی که فقط یکی از چشم های بنفش آریانا از گوشه ی در معلوم بود، گفت: «من مطمئنم که تو می تونی فرار کنی. وقتی به جای امنی رسیدی، بهم زنگ بزن.» سپس در کاملاً بسته شد.
کانر همانجا ایستاد تا حسگرهای نور به سمت دیگری بروند. تنها بودن جزء نقشه اش نبود، اما چاره ای نداشت. از زمانی که خانواده اش آن برگه ها را امضاء کردند، تنها شده بود.
***
استفاده از اتوبوس و قطار ممکن نبود. پول به اندازه ی کافی داشت، اما تا نزدیک های صبح هیچ قطار یا اتوبوسی حرکت نداشت. نمی توانست تا صبح صبر کند. تا آن موقع، خیلی ها از نبودِ کانر مطلع می شدند و خیلی از جاها را به دنبالش می گشتند. گسسته های فراری این روزها خیلی رواج پیدا کرده بود و ماموران پلیس مخصوصی به نام پلیس های جووی مامور پیدا کردن چنین افرادی بودند.
می توانست خودش را در شهر مخفی کند و یا حتی در روستاهای اطراف شهر که خانه ها از هم فاصله ی زیادی داشتند، برای خودش جایی در یک انباری یا طویله درست کند که هیچ کس، حتی به ذهنش نرسد که آنجا را بگردد. ولی وقتی بیشتر فکر می کرد، شک اش به اینکه شاید پلیس های جووی از این انبارهای قدیمی به عنوان تله ی موش استفاده تا آن ها را دستگیر کنند افزایش می یافت، یا شاید هم فقط خیالاتی شده بود. کانر با شرایط بسیار بحرانی روبه رو شده بود که فقط مربوط به امشب نمی شد، بلکه تا دو سال آینده ادامه خواهد داشت تا اینکه به هیجده سالگی برسد و سن قانونی را رد کند. آن موقع دیگر آزاد خواهد بود. درسته که می توانند او را بعد از هجده سالگی دستگیر و محاکمه اش کنند، ولی هیچ وقت نمی توانند او را گسسته کنند.
در کنار جاده های نزدیک مرز ایالت های آمریکا، توقفگاه هایی مستقر بودند که رانندگان کامیون ها شب را آنجا می گذرانند. کانر اول فکر کرد که دزدکی داخل یکی از کامیون های هیجده چرخ شود، اما به محض اینکه فهمید تمام درهای عقب کامیون ها قفل هستند، به خودش لعنت فرستاد که چرا خوب دقت نکرده است. دقیق فکر کردن از جمله کارهایی بود که کانر هیچ تبحری در آن نداشت. اگر حواسش را در این سال های اخیر بیشتر جمع می کرد، کارش به اینجا کشیده نمی شد. اتفاقاتی که باعث شد اسم پسرِ دردسرساز روی او گذاشته شود و امروز به او بگویند: گسسته.
تقریباً بیست کامیون زیر نور درخشان بالای رستوران پارک شده بود و رانندگان مشغول غذا خوردن بودند. ساعت ۳:۳۰ صبح بود. ظاهراً راننده های کامیون ساعت های مشخص خودشان را دارند. کانر صبر کرد. نیم ساعت بعد، یک ماشین پلیس به آرامی وارد توقفگاه شد. اطراف رستوران چرخی زد. هیچ نور یا آژیر خطری نداشت.
کانر فکر می کرد که می تواند از دید آن ها خارج شود. تا اینکه دومین ماشین پلیس هم وارد شد. روشنایی قابل توجهی اطراف کانر را احاطه کرد، به طوری که نمی توانست بدون اینکه دیده شود، از جایش تکان بخورد. پاترول دیگری از قسمت انتهایی پارکینگ وارد شد، به زودی نور چراغش روی کانر قفل می شد، کانر به سرعت خودش را به یکی از کامیون ها رساند و دعا کرد که کسی او را ندیده باشد. چراغ های پاترول را دید که به آرامی از کنارش گذشت. در سمت دیگر کامیون، پاترول دیگری را دید که در سمت مخالف، از کنارش گذشت.
شاید فقط یه گشت شبانه ی ساده است. شاید اصلاً دنبال کس دیگری باشند.
هر چه بیشتر فکر می کرد، به خودش می قبولاند که کسی فعلاً دنبالش نمی گردد و هنوز متوجه غیبتش نشده اند. خواب پدرش همیشه سنگین بود و تا حالا نشده که مادرش شب ها برای چک کردن کانر، وارد اتاقش شود.
ماشین های پلیس همچنان در حال گشت بودند. کانر از جایی که پناه گرفته بود، می توانست مشاهده کند که درِ یکی از کامیون های هیجده چرخ باز و راننده از آن خارج شد. ابتدا تصور کرد که درِ سمت راست جلویی کامیون باز شده است، ولی این طور نبود. آن در به اتاقکی که در قسمت عقب کامیون قرار داشت، باز می شد. راننده از اتاقک بیرون آمد. به خودش کمی کش وقوس داد و به سمت دستشویی به راه افتاد. در، نیمه باز باقی ماند.
کانر بدون معطلی، عزمش را جزم کرد و از مخفیگاهش خارج شد. به سرعت پارکینگ را دور زد و به سمت در روانه شد. وقتی می دوید، سنگریزه ها از زیر پایش به اطراف می لغزیدند. نمی دانست ماشین های پلیس کجا قرار گرفتند و برایش مهم نبود. تنها روی عملی که تصمیم گرفته بود انجام بدهد، تمرکز کرده بود. نزدیک در شده بود که چراغ های ماشین های پلیس داشتند به او نزدیک می شدند. در را به سرعت باز کرد، بدون معطلی خودش را به داخل پرتاب و آن را پشت سرش بست.
روی تختخواب سفری نشست و چند بار نفس عمیقی کشید تا حالش جا بیاید. قدم بعدی چه بود؟ مطمئناً راننده به زودی سروکله اش پیدا می شد. اگر خوش شانس بود، نهایتاً پنج دقیقه وقت داشت. تنها یک دقیقه به زیر تخت نگاهی انداخت. فضای خالی به اندازه ی پنهان شدن او وجود داشت، ولی دو ساک پر از لباس هم آنجا جا خوش کرده بودند. ابتدا باید آن ها را کنار می زد، سپس پشت شان قایم می شد. اصلاً امکان نداشت کسی پیدایش کند. به سرعت ساک را از زیر تخت خارج کرد که ناگهان دستگیره ی در چرخید و درب باز شد. کانر همانجا خشکش زد. راننده به سوی او خیز برداشت و لباسش را چنگ زد.
- هی!!! تو دیگه کی هستی؟ اینجا داری چه غلطی می کنی؟
نور یکی از ماشین های پلیس از کنار در رد شد.
«تورو خدا.» صدای کانر به حالت جیغ و فریاد درآمده بود.
- تو رو خدا به هیچ کس نگین. من باید از اینجا فرار کنم.
راننده کوله پشتی کانر را ازش گرفت. نگاهی به داخلش انداخت و چند برگ کاهی را از کیف پولش پیدا کرد.
کانر گفت: «پول می خوای؟ من پول دارم. هر چی دارم مال تو.»
- پولت به درد من نمی خوره.
- باشه. پس چی می خوای؟
راننده ترس و اضطراب شدیدی را که در چشم های کانر موج می زد دیده بود، اما با این حال حرفی نزد.
- تو رو خدا. هر کاری بگی انجام می دم.
راننده کمی به او خیره شد و گفت: « که این طور.»
در را پشت سرش بست و داخل شد. کانر توانایی نداشت با دردسری که خودش ایجاد کرده بود، روبه رو شود. چشمانش را بست. راننده کنارش قرار گرفت و پرسید: «اسمت چیه؟»
«کانر». ولی بعدش پشیمان شد که چرا یک اسم ساختگی تحویلش نداد. راننده ریشش را خاراند و برای لحظاتی در فکر فرو رفت.
«بزار یه چیزی نشونت بدم کانر.» از روی تخت بلند شد و یک دسته ورقِ بازی را که داخل کیسه ی کوچکی در کنار تخت، آویزان بود، برداشت.
«تا حالا همچین چیزی دیده بودی؟» دسته ی کارت ها را در یک دستش قرار داد و آن ها را به شکل ماهرانه ای بُر زد. «باحاله. مگه نه؟»
کانر نمی دانست چه بگوید. فقط سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد.
«این یکی چطوره؟» یکی از کارت ها را برداشت و با تردستی ناپدیدش کرد. سپس دستش را به سمت جیب پیراهن کانر برد و کارت را از داخلش بیرون کشید. «خوشت اومد؟» کانر لبخندی سرشار از استرس به او زد.
- این تردستی هایی که الان دیدی، در واقع، من انجامشون ندادم.
- اوهوم... منظورتون چیه؟
راننده آستینش را بالا زد تا نشان دهد که این حقه دقیقاً چطور انجام شده است. سپس ادامه داد: «ده سال پیش، پشت فرمون خوابم برد. تصادف بزرگی رخ داد و من یه دست و یه کلیه امو از دست دادم. اما هرکدومشون با یه دست و کلیه ی جدید جایگزین شد.»
به دستش نگاهی انداخت و کانر متوجه شد دستی که با آن شعبده بازی انجام شد، کمی با دست دیگرش متفاوت است. انگشتانش ضخیم تر و پوستش تیره تر بود.
- پس با یه دست جدید سروکار داشتی.
راننده کمی خندید و بعد ساکت شد. به دست جایگزین شده اش خیره شد و گفت: «این انگشت ها، از چیزایی خبر دارن که بقیه ی اعضای بدنم ازش بی خبرن. بهش می گن: خاطرات ماهیچه ای. هر روز به این فکر می کنم اون کسی که صاحب این دست بوده، چه چیزهای عجیب دیگه ای قبل از گسسته شدنش بلد بوده. حالا هر کسی که صاحبش بوده.»
راننده از جایش بلند شد. «خیلی خوش شانسی که به پُست من خوردی. راننده های دیگه اگه جای من بودند، هر چی رو داشتی ازت می گرفتند و تو رو تحویل پلیس می دادند.»
- و شما مثل بقیه نیستین؟
«نه نیستم.» دستش را دراز کرد و کانر به او دست داد.
«"جوسیاس آلدریج"(۵) هستم. مقصدم به سمت شماله. اگه دوست داشته باشی، می تونی من رو تا صبح همراهی کنی.» بعد از مدت ها، احساس آرامش تمام وجود کانر را فرا گرفت.
«این تختی که می بینی زیاد راحت و گرم نیست، ولی کارت رو راه می اندازه. کمی استراحت کن. من باید زباله ها رو خالی کنم. بعدش راه می افتیم.» سپس از اتاقک خارج شد و در را بست.
کانر صدای پاهایش را درحالی که داشت به سمت دستشویی می رفت، شنید. خستگی مفرط را در وجودش احساس کرد. راننده برایش مقصدی را مشخص نکرده بود. فقط می خواستند به سمت شمال بروند و این برای کانر کافی بود. شمال، جنوب، شرق، غرب هیچ اهمیتی نداشت. فقط این را می دانست که باید کیلومترها از اینجا دور می شد. باید به اندازه ی کافی دور شود تا بتواند به فکر قدم بعدی باشد.
کانر در حال چرت زدن روی تخت سفری بود که صدای دادوفریادی از بیرون شنیده شد. «می دونم که اونجایی. همین الان بیا بیرون تا کسی آسیب نبینه.»
ناگهان، قلبش ریخت. احتمالاً ، جوسیاس یکی دیگه از حقه هایش را رو کرده بود. اجی مجی لاترجی و کانر به دست پلیس ها افتاده بود. ماجراجویی اش پیش از اینکه شروع شود، به پایان رسیده بود. در را باز کرد و با سه مامور جووی روبه رو شد که اسلحه های شان را درآورده بودند، اما نه به سمت او، بلکه دقیقاً در جهت مخالفش.
آن طرف تر، درست جایی که کانر ابتدا مخفی شده بود، کودکی قرار داشت که از پشت فرمان کامیون هیجده چرخ خارج شد و با دستانی که پشت سرش قرار داشت، از کامیون پایین آمد.
کانر خیلی سریع، پسر را شناخت. او همکلاسی اش، "اندی جیمسون"(۶) بود.
- خدای من... اندی هم گسسته شده؟
ترس و وحشت در چهره ی اندی به وضوح پیدا بود. احساس شکست و ناامیدی در اعماق وجودش حس می شد. آنجا بود که کانر به حماقت خودش پی برد. باورش نمی شد که علی رغم تمام اتفاقاتی که امشب رخ داده است، او هنوز اینجا ایستاده و خودش را در معرض دید همه قرار داده است. خوشبختانه مامورهای جووی او را ندیدند، ولی اندی را چرا. او برای لحظاتی به کانر خیره شد. در همین لحظه، اتفاق جالبی رخ داد. چهره ی مایوسانه ی اندی، جای خودش را به چهره ی پولادین و پیروزمندانه داد. خیلی سریع، رویش را از کانر برگرداند و قبل از اینکه مامورها او را دستگیر کنند، چند قدم به عقب برداشت. به طوری که هنوز نگاه پلیس ها در جهت مخالف کانر بود.
اندی او را دید، ولی حرفی نزد. اگرچه ممکن بود بعد از این هیچ اثری از اندی باقی نماند، اما حداقل این احساس کوچک پیروزمندانه را تا لحظه ی آخر، با خودش خواهد داشت که اجازه نداد کسی متوجه حضور کانر شود.
کانر به داخل اتاقک بازگشت و در را به آرامی بست. درحالی که مامورها اندی را با خود می بردند، کانر روی زمین خوابید و قطرات اشک، ناخودآگاه مانند بارش های غیرمنتظره ی تابستان از چشم هایش سرازیر شد. نمی دانست برای چه کسی دارد اشک می ریزد: برای اندی، برای خودش، یا برای آریانا. هیچ مقاومتی برای کنترل اشک هایی که داشتند جاری می شدند، نکرد. اجازه داد تمام صورتش پر از اشک شود، درست مثل زمانی که فقط یک نوزاد بود و به دلایل بی اهمیتی که خیلی زود هم فراموش می گردید، صورتش خیس می شد.
راننده بدون اینکه به کانر سر بزند و از بودنش مطمئن شود، پشت فرمان نشست، استارت زد و حرکت کرد. سرعت یکنواخت کامیون در جاده به کانر کمک کرد که به خواب عمیقی فرو برود.
***
با صدای زنگ موبایلش از خواب عمیقی که در آن فرو رفته بود، بیرون آمد. هنوز در حالت خواب و بیداری بود. دلش می خواست به رویایی که داشت می دید، برگردد. خواب دیده بود در جایی قرار دارد که قبلاً آنجا را دیده است، اما دقیقاً یادش نمی آمد که چه زمانی بود. در خواب خودش را داخل خانه های چوبی کنار ساحل، پیش پدر و مادرش دید. آن زمان هنوز برادرش به دنیا نیامده بود. همان طور که قدم می زد، ناگهان چوب پوسیده ای زیر پایش قرار گرفت و شکست. پای چپش داخل چوب گیر کرد که عنکبوتی هم آنجا خانه گذاشته بود. کانر از درد زیاد و ترس اینکه عنکبوتی به این بزرگی پایش را نیش بزند تا می توانست فریاد زد. با وجود این، هنوز برایش رویایی زیبا بود؛ زیرا پدرش به سرعت سمت او آمد و از مخمصه نجاتش داد. پای کانر را با باند بست، سپس کنار آتش نشستند و آب سیب نوشیدند. آن قدر مزه ی خوبی داشت که هر وقت به یادش می آمد آب از دهانش راه می افتاد. همانجا پدرش داستانی را برای کانر تعریف نمود که هر چه تلاش کرد، به خاطر نیاورد. اما برایش مهم نبود و فقط لحن صحبت کردن پدرش بود که برایش اهمیت داشت. صدای بم و مهربان، با آرامشی همچون گذر باد خنک از ساحل. کانر کوچک آب سیب اش را تا آخر نوشید و خودش را در آغوش مادرش به خواب زد. دلش می خواست هیچ گاه این لحظات به پایان نرسد. نوشیدن آب سیب کنار پدر و در آغوش مادر، نزدیکِ آتش که گرمایی داشت و می توانست او را برای همیشه گرم نگه دارد.
اکنون، حتی این رویاهای زیبا هم در نظر کانر جلوه ی بدی داشت؛ چون به او یادآوری می کرد که حقیقت این گونه نیست و زندگی واقعی کانر به گونه ی دیگری است.
صدای تلفن بار دیگر به صدا در آمد. اتاقک کامیون کاملاً تاریک بود که ابتدا کانر متوجه نشد در اتاق و روی تختخواب خودش نیست. مجبور شد چراغ را روشن کند تا موبایلش را پیدا کند. زنگ موبایل بار دیگر به صدا درآمد و کانر تازه به یاد آورد که کجاست. گوشی را از جیبش خارج کرد و روی صفحه ی موبایل، عکس پدرش را دید. پس متوجه شده بودند که کانر غیبش زده. آیا واقعاً انتظار داشتند کانر گوشی را بردارد؟ صبر کرد تا پیغام گیر جواب دهد. بعد از آن گوشی اش را کلاً خاموش کرد. ساعت ۷:۳۰ صبح را نشان می داد. چشم هایش را مالید و حساب کرد که تا الان چقدر از خانه دور شده است. کامیون حرکت نمی کرد، ولی حداقل می بایست سیصد کیلومتری را سپری کرده باشد.
برای شروع خوب بود.
صدای به هم خوردن در به گوش رسید: «بیا بیرون پسر. باید پیاده شی.»
کانر اعتراضی نکرد. تا همین جا هم راننده حسابی به او لطف کرده بود. سوالی نپرسید. وسایلش را برداشت و در را باز کرد تا از او تشکر کند، اما مردی که روبه رویش قرار داشت جوسیاس آلدریج نبود. آلبریج کمی جلوتر با دستان بسته، ساکت ایستاده بود و در کنارش مامور جووی بود که داشت لبخند می زد. چند متر آن طرف تر هم پدرش ایستاده بود که همچنان موبایلش در دستش بود.
- دیگه تموم شد پسر جان.
کانر از فرط عصبانیت نمی دانست باید چه کار کند. می خواست فریاد بزند که: «من پسر تو نیستم. از وقتی که اون برگه ها رو امضاء کردی، دیگه پسرت نیستم.» اما شوکی که از دیدن این صحنه به او وارد شده بود، او را لال کرده بود.
به خاطر همین موبایل لعنتی بود که الان تو دردسری بزرگی گیر کرده بود. حتماً ردیاب گوشی اش روشن مانده بود. معلوم نبود چند نفر به خاطر همین حماقت شان در مورد تکنولوژی دستگیر شده بودند. کانر نمی خواست همان راهی را که اندی رفته بود، برود. به سرعت اوضاع را بررسی کرد. کامیون کنار جاده و میان دو پاترول متعلق به مامورهای جووی متوقف شده بود.
تصمیمش را گرفت. تمام زورش را به کار گرفت و پلیس جووی را که روبه رویش ایستاده بود، هل داد و به سرعت وارد اتوبان شد. با خودش فکر کرد آیا این امکان وجود دارد که به یک بچه ی بدون سلاح، از پشت شلیک کنند، یا اینکه به یکی از پاهایش تیر بزنند و یکی از اعضای مهم بدنش را از کار بیندازند؟ همان طور که وسط اتوبان در حال فرار بود، ماشین ها از اطرافش منحرف می شدند، ولی او به حرکتش ادامه می داد.
پدرش فریاد زد: «کانر صبر کن.» صدای شلیک گلوله ای شنیده شد.
کانر صدای برخورد گلوله را حس کرد، اما نه در بدنش، بلکه به کوله پشتی اش اصابت کرده بود. به عقب نگاه نکرد. وقتی به وسط اتوبان رسید، صدای شلیک دیگری را شنید. لکه ی آبی رنگی روی ماشین روبه رویش پدیدار شد. آن ها نمی خواستند کانر را بکشند. به همین خاطر از تفنگ بیهوش کننده استفاده کرده بودند.
کادیلاک قدیمی مشکی رنگی داشت به او نزدیک می شد. راننده برای اینکه تصادفی رخ ندهد، به جای اینکه توقف کند، فرمان را چرخاند تا از سمت راست کانر رد شود. با خوش شانسی محض کانر، کادیلاک از چند سانتی متری او رد شد، ولی آینه ی سمت راننده به دنده های کانر برخورد کرد و با صدای ترمز شدیدی که ایجاد شد، چند متر جلوتر متوقف شد. بوی نامطبوعی از لاستیک ها بلند شد. کانر همچنان که دستش را روی دنده هایش قرار داده بود، متوجه شد که یک پسر از پنجره ی ماشین به او خیره شده است. لباسی کاملاً سفید به تن داشت و حسابی ترسیده بود.
پلیس ها به سرعت داشتند به کانر نزدیک می شدند. کانر هم به چشم های آن پسر زل زده بود و با خودش گفت: «الان، وقت تصمیم گیری سریعه.» بدون معطلی به سمت آن پسر رفت. قفل در را بالا کشید و داخل شد.

پیش گفتار

به نام یگانه ایزد

نیل شوسترمن نویسنده ی آمریکایی در سال ۱۹۶۲ در نیویورک به دنیا آمد. از همان بچگی عاشق کتاب خواندن بود تا حدی که در سن هشت سالگی به ای.بی.وایت، نویسنده ی کتاب تار شارلوت نامه نوشت و از او خواست تا کتاب تار شارلوت را ادامه دهد و جلدهای بیشتری از آن را منتشر کند.
نیل شوسترمن در شانزده سالگی به همراه خانواده اش به مکزیک مهاجرت کردند و او دوران دبیرستانش را همانجا به پایان رساند. او درباره ی تجربه ی مهاجرتش می گوید: «مهاجرت من به مکزیک زندگی ام را تغییر داد و به من دید جدیدی نسبت به دنیای اطرافم داد و اعتماد به نفسی بدست آوردم که اگر در نیویورک می ماندم شاید هیچ وقت بدست نمی آوردم.»
نیل شوسترمن برای ادامه ی تحصیل به دانشگاه اروین در کالیفرنیا رفت و در دو رشته ی فلسفه و تئاتر فارغ التحصیل شد. در همان دوران تحصیل برای مجلات دانشگاهی مطالب طنز و داستان های کوتاه می نوشت.
بعد از اتمام دانشگاه به سرعت اولین کتاب بلندش را نوشت و قرارداد یک فیلمنامه را با شرکت فیلمسازی بست.
او اولین جایزه ی ادبی خودش را در سال ۲۰۰۸ از انجمن خوانندگان جوان آمریکا برای کتاب (شوا اینجا بود) دریافت کرد.
او تا کنون بیش از ۸ مجموعه داستان چند جلدی، ۱۱ رمان،۷ مجموعه داستان کوتاه و یک کتاب شعر به چاپ رسانده است و کتاب هایش بیش از ۵۰ جایزه دریافت کرده است.
اما کتابی که در دست دارید، اولین قسمت از سری مجموعه ی چهار جلدی به نام (unwind) است که در سال ۲۰۰۷ در آمریکا به چاپ رسید و همین مجموعه به تنهایی ۳۰ جایزه ی ادبی دریافت کرده است، از جمله کتاب برگزیده ی نویسندگان ادبی جوان آمریکا و کتاب برگزیده ی جوانان در سبک علمی تخیلی بوستون آمریکا.
در این کتاب نیل شوسترمن ذهن خواننده را درباره ی زندگی و مفاهیم آن به چالش می کشد و نه تنها درباره ی شروع و پایان زندگی، بلکه درباره ی اهمیت این موضوع که زنده بودن چه معنا و مفهومی می تواند برای هر یک از ما داشته باشد با خوانندگانش صحبت می کند.
فیلمی هم در سال ۲۰۱۶ برگرفته از این کتاب توسط شرکت فیلمسازی کنستانتین، سازنده ی مجموعه ی فیلم های رزیدنت اویل ساخته و اکران خواهد شد که بسیاری از علاقه مندان به این مجموعه کتاب را خوشحال کرده است.
ترجمه ی این کتاب را تقدیم می کنم به تمام جوانان و نوجوانان کتابخوان سرزمینم و امیدوارم که به همان اندازه ای که من را غرق در دنیای جذاب و شگفت انگیز گسسته ها کرد، شما را هم تا صفحه ی آخر با شخصیت های داستان همراه کند و تجربه ای فراموش نشدنی را برای شما رقم بزند و مهمتر از همه اینکه از خواندن این کتاب لذت لازم را ببرید.
ضمناً شما می توانید پیشنهادات، انتقادات و نظرات خود را با ما در میان بگذارید:
www.azarbadpub.ir
manager@azarbadpub.ir
سیاوش صمیمی فرد
مرداد ۹۴

اگر افراد بیشتری داوطلبِ اهدای عضو می بودند، هیچ گاه گسستگی رخ نمی داد.
فرمانده

نظرات کاربران درباره کتاب گسسته

عالیه خیلی موضوع جالبی داره
در 4 ماه پیش توسط mis...n81
کتابی با موضوعی متفاوت که وقتی شروعش کنین تا تموم نشه نمیتونین بذارینش زمین
در 3 هفته پیش توسط var...2an
خیلی کتاب خوبی بود
در 1 ماه پیش توسط مرتضی عامری
وقتی موضوعش رو خوندم مو به تنم سیخ شد
در 2 ماه پیش توسط has...y19