فیدیبو نماینده قانونی نشر نامک و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آدمم يا الاغ؟

کتاب آدمم يا الاغ؟
دائرةمعارف خودشناسی

نسخه الکترونیک کتاب آدمم يا الاغ؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آدمم يا الاغ؟

کتابی را که با عنوان «دائرة‌المعارف خودشناسی» در پیش رو دارید، مجموعه‌ای است از سخنان، تعابیر، حکایات، گفتارهای نغز، اشعار کوتاه و بلند، نکته‌ها، پندها و نظراتی که از بزرگان، مشاهیر، نوابع، دانشمندان، نویسندگان، شاعران، روان‌شناسان و جامعه‌شناسان معروف جهان نقل گردیده، و سعی شده است تا با توجه به جایگاه دینی و عرفانی شرق‌نشینان و به‌خصوص فرهنگ کهن ایرانیان، تنظیم و تدوین گردد.
این کتاب، به‌طور کلی از سه بخش مجزا و درعین‌حال وابسته به هم تشکیل شده است:
بخش اول: به رشد جسمی انسان می‌پردازد و هستن، بودن و شدنش را مورد بررسی قرار می‌دهد؛ در واقع این بخش، انسان را از بدو تولد تا هنگام مرگ معرفی کرده و در این سیر طولانی بشری و کوتاه دنیایی، به تمایلات طبیعی و بعضاً الهی و نیز اکتسابی وی پرداخته است.
بخش دوم: ویژگی‌ها و خصوصیات روحی انسان را مورد بررسی قرار داده، و این‌که این ویژگی‌ها در افراد متفاوت، دارای سطوح کاملاً مختلفی است؛ بنابراین هر کس می‌تواند با توجه به معیارهای به دست آمده از آن‌ها، خود را در تنهایی، و به دور از هرگونه اجبار یا احساس نادرستی شناسایی کرده (خودشناسی) و در صورت لزوم، به تصحیح رفتارهای نادرست بپردازد (خودسازی) و مسیر زندگی خود را تعیین نماید.
بخش سوم: شامل پیام‌هایی است در قالب جملات کوتاه که از مشاهیر جهان نقل شده است. این بخش، اگرچه دارای نظم خاصی نیست، اما شاید بتوان گفت که خلاصه‌ای از کل کتاب حاضر می‌باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر نامک
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آدمم يا الاغ؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول. رشد جسمانی

مقدمه

طبق تخمینی که دانشمندان زده اند، حدود ۵ میلیارد سال پیش (کمتر یا بیشترش را نمی دانم)، حادثه «بیگ بنگ» رخ داد. طی این حادثه، قطعه ای آتشین، که گویا از همان زمان برای ماموریتی خاص در نظر گرفته شده بود، پدید آمد. آن قطعه، که در عالم کهکشانی، حتی از ذره خاک هم میلیاردها بار کوچک تر بود، بر اساس قوانین طبیعی، چرخید و چرخید و چرخید... تا به کره ای آتشین تبدیل شد. آن کره، در اثر دور شدن از مرکز گرما (خورشید)، سرد و سردتر شد؛ آن قدر سرد که در دوره «پرکامبرین» در حدود ۵ /۴ میلیارد سال پیش، موقعیتی خاص یافت. احتمالاً از همان دوره به بعد بوده که موجوداتی اعم از گیاه و حیوان، روی آن کره سردشده به وجود آمد؛ کره ای که هم خشکی داشت، هم آب و هم یخ.... و به تبع همین شرایط جوّی و آب وهوایی، موجودات متنوعی پیدا شدند.
شاید از آن دوران، هزاران هزار موجود با خصوصیات متفاوت آمدند و منقرض شدند و یا همچنان ماندند و خود را با شرایط جدید وفق دادند؛ به هرحال این ظهور و سقوط، آن قدر ادامه یافت تا به دوره دایناسورها رسید. دایناسورها، حیوانات متنوعی بودند: پرنده بودند، چرنده بودند، گوشتخوار بودند، خزنده بودند و حتی ماهی هم بودند. اینان، هم از گیاهان می خوردند و هم از خود؛ و این چرخه حیات، سال ها و حتی شاید هزاران سال ادامه یافت تا آن که در اثر یک بیگ بنگ بسیار کوچک تر و ضعیف تر ـ و نامعلوم؟ ـ از بین رفتند. گویا با انقراض دایناسورها، دوره تازه ای برای کره خاکی ــــ آبیِ با سرنوشتی خاص شروع شد. آن کره، مدت های طولانی بی سکنه باقی ماند، و فقط حیواناتی در آن به زندگی ادامه دادند که در اعماق خاک لانه داشتند، و یا در آب ها روزگار می گذراندند.
زمان، سپری می شد و گیاهان، سلطانِ بی مانندِ آن کره خاکی بودند. چنین به نظر می رسید که آن کره، با آن شرایط آب وهوایی تازه، که احتمالاً خنک تر یا معتدل تر شده بود، موجوداتِ دیگری را برای زیستن می طلبد... و شاید از ده، بیست هزار سال پیش یا اندکی بیشتر(؟) بود که موجودی کاملاً متفاوت ظهور یافت؛ موجودی با خصوصیاتی تازه؛ موجودی که بر دو پا راه می رفت، با وسایلی مخصوص شکار می کرد، برای محافظت خود از سرما و گرما لباس به تن می کرد، برای تعیین حریم خود از طبیعت و از دیگر همنوعانش سرپناهِ مجزا ساخت، با علایم و نشانه ها رابطه برقرار کرد، حرف زد، کشف کرد، اختراع نمود، و برای راهنمایی دیگران کوشید و...
با زیاد شدن کشفیات و اختراعات، نیازهای این موجود نیز، که «انسان» نام دارد، هر روز بیشتر شد؛ بیشتر و کاذب تر. انسان، برای آرامش و آسایش خود و خانواده اش در این کره خاکی ـــ آبی که «زمین» نامیده شد، دیگر به یک لباس معمولی و یک غارِ سنگی و حداقل شکار راضی نمی شد... رفته رفته فراموش کرد که کیست! از این که خود را به حداقل امکانات بسپارد بیزار شد! و به طور کلی خود را و زندگیِ سنتی خود را فراموش کرد و فقط به این اندیشید که از دیگران متمایز باشد. او به لذیذترین غذاها و خوراکی ها، زیباترین تن پوش ها، مجلل ترین کاخ ها، آهنگین ترین الفاظ و عبارات نیاز پیدا کرد و برای به چنگ آوردن این نیازها، باید روشی تازه می جُست. روشی که بیشتر به خشونت و استثمار و استحمار شبیه بود؛ و این، آغاز برده داری و دور کردن انسان از موجودیت خود بود؛ آغاز نشناختن انسان، نشناختن خود و نشناختن خدای انسان.
گرچه انسان مانند دایناسورها از خود تغذیه نمی کرد، ولی برای بقای اجتماعی و حتی سیاسی خود، دست به نابود کردن همنوعانش زد. و این گونه بود که خداوند برای گمراه ترین اقوام و مردم، «پیامبر» فرستاد. افرادی که منزه ترین کسان بودند. پیامبران آمدند تا انسان بودنِ انسان را به وی گوشزد کنند. این گونه بود که خداوند، با انسان سخن گفت، و بارها اشاره کرد که: «ای انسان، هر آنچه در زمین و آسمان و آب است، مسخر تو کردم...» اما انسان! همچنان در خودسری و خودخواهی و گمراهی به سر برد تا جایی که گروهی اندک، همواره حاکم ماندند و گروهی عظیم، محکوم؛ تنها به این دلیل که حاکمان، خود و خدا را نشناختند و محکومان فقط خدا را شناختند؛ یعنی پیش از آن که به «خودشناسی» برسند، از خدا، «بُت» عظیمی ساختند خشمگین، آماده انتقام گرفتن، پشتیبان حاکمان و پادشاهان، لجوج و... و این نوع «خداشناسی» نیز، عاملی شد تا حاکمان، هرچه بیشتر به مقصود خود که استثمار ضعیفان بود، برسند.
وظیفه ما چیست؟
وظیفه ما، به عنوان موجودی که تحمل ناعدالتی را نداشته و برای یک زندگی سالم، پرنشاط، حقیقی، مثبت، هدفمند و... می کوشد، این است که طبق فرمایش مولای متقیان حضرت علی(ع): مَن عَرَفَ نَفْسهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ، برای خداشناسی، از خودشناسی آغاز کنیم و فرصت بهره کشی و تحمیق را از فرصت طلبان بستانیم. در واقع با این کار، هم مفهوم واقعی زندگی را درک کرده ایم و هم به «تبارک الله احسن الخالقین» صحه گذارده ایم.

بسیار آدمی که به ظلمت سرای جهل
در چشم من طویله نماید الاغ چیست؟

ــــــــــ مهدی سهیلی

بهترین راه دستیابی به دیدگاه های مردم، «مطالعه» و «خواندن کتاب» است.

ــــــــــ آنتونی رابینز

سرآغاز

خداوند،
آسمان های استوارِ بدون ستون، و ایستای بدون تکیه گاه را آفرید.
و آنگاه،
ستارگانِ آن را نشانه هایی ساخت، آن گونه که پرده های شبِ تار، درخشش نورشان را نپوشاند.
خورشیدش را دلیلی روشن برای روز؛
و ماه را، که نورش محو می شود، آیتی برای شب قرار داد؛
و این هر دو را، چنان در مسیرشان روانه ساخت تا با سیرشان، روز و شب مشخص، شمار سال ها و حساب کارها دانسته شود.
پس،
زمین را ساخت.
زمین، در عین متحرک بودن، آرام گرفت تا آنچه را در خود دارد، فرو نیندازد یا از جای خود جابه جا نکند.
سپس،
موجوداتی را، بی آن که هیچ نمونه ای داشته باشد و یا با کسی مشورت کند، خلق کرد: گیاهان، پرندگان، خزندگان، چرندگان، ماهی ها، حشرات و...؛ همه را به رنگ هایی که پیش از آن، هرگز نبوده است؛ و با صوت هایی که تا آن لحظه، شنیده نشده؛ و با شکل هایی کاملاً متفاوت.
و خداوند مهربان،
اراده فرمود که همه آنچه را آفریده است، از برای مخلوقی تازه باشد؛ در اختیارِ او باشند؛ در خدمت او باشند...
و آن مخلوق تازه، یعنی «انسان»، آفریده شد.
آن یگانه،
انسان را آفرید و از روح خود، در آن دمید...
انسان،
مخلوقی شد که بر پای می ایستد، تعقل می کند، تصرف می کند و سخن می گوید.
انسان،
خلق شد و چه موجود عجیبی! با آن که همچون جانورانِ گوشت خوار و گیاه خوار:
با پیه، نگاه می کند،
با استخوان، می شنود،
از طریق شکافی، تنفس می کند،
امّا
با قطعه ای گوشت مانند، سخن می گوید،
با دو پا، بارِ تن می کشد،
با جزیی اسفنجی، می اندیشد، تصمیم می گیرد، می شناسد، می خواهد، دل می بندد و...
....

و خداوند
دیگر نخواست که بیافریند؛ و نیافرید؛ زیرا هر آنچه کرده بود، برای این آخرین، عجیب ترین، شگفت انگیزترین، زیباترین، ماندگارترین، هیجان انگیزترین، خلاق ترین، مومن ترین و نزدیک ترین مخلوق به خود بود.

او،
دیگر می توانست در بارگاه الوهیت خود، بر اریکه خدایی خود تکیه زند و فارغ از خلقی تازه، آفریده هایی را ببیند که در خدمت انسان است؛ و حتی گاهی آن ها را فرمان دهد که بی هیچ اراده ای، تسلیم او شوند... و چنین نیز کرد.
آری! خداوند، آن یگانه معبود جهانیان،
همه و همه را آفرید، فقط برای انسان؛ برای من، برای تو، برای همه همنوعان ما؛ نه فقط برای بندگی، که او، به این نیز نیازی نداشت و ندارد.

او،
آفرید تا به حکم تعقل و تفکر، خود را بشناسیم؛ و از آن، به او پی ببریم و ایمان آوریم که از «او» در ما دمیده شده و ما از اوییم، از او... از او. حضرت علی(ع)، با همان زبان و همان اندیشه پاکی که زیبنده «خودشناسی» است، خدا را چنین نیایش می کند:

خداوندا!
چه بزرگ است آنچه ما از آفرینش تو می بینیم و از قدرت تو در پدید آوردن آن به شگفت می آییم، و آن را به عنوان نشانه بزرگی و قدرت تو وصف می کنیم؛
و چه بزرگ تر از این هاست آنچه از ما پنهان است و دیدگان ما از دیدن آنها قاصر است و خردهای ما را به آنها دسترسی نیست و پرده های غیب، میان ما و آن ها حایل شده است.
ای خدای پاک!
چه خُرد است هر بزرگی در برابر قدرت تو!
و چه هول انگیز است آنچه ما از ملکوت تو می بینیم!
و چه حقیر است آنچه ما می بینیم در برابر قدرت و سلطنت ناپیدای تو از دیدگان ما!
چه بسیار است نعمت های تو در این دنیا!
و چه اندک است این نعمت ها در برابر نعمت های آخرت!
***
پس ای خدای مهربان!
ما را توانی ببخش تا در راه شناخت تو و شناخت خود،
بخوانیم تا بدانیم،
بدانیم تا بمانیم،
و بمانیم تا همچون تو، بیافرینیم.

محسن نیک بخت
تهران، ۹/ ۱۱/ ۱۳۹۰

کودک ـــ از تولد تا ۱۲ سالگی

حرف زدن درباره ظهور انسان، بسیار دشوار است؛ آن قدر که واقعاً نمی توان ثابت کرد نخستین انسانِ موجود در این کره خاکی چه کسی بوده و در چه تاریخی پدید آمده است... و از این گذشته، حتی فکر کردن به آن، دردی را هم دوا نمی کند. مثل آن که گاهی برای سرگرمی، از هم می پرسیم: «اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟» که البته پاسخ به این سوال پیش پاافتاده، بسیار ساده تر از آن است که بتوانیم با پیدایش نخستین انسان مقایسه اش کنیم. لابد می پرسید: خُب جواب این سوال پیش پاافتاده چیست؟
برای پاسخ به این سوال و حتی سوالاتی مشابه این، باید به نظام آفرینش اعتقاد داشته باشیم. اشتباه نکنید! منظورم ارایه «درس خداشناسی» نیست! که قرار شد اول خود را بشناسیم، تا خودبه خود به خداشناسی برسیم. اگر حتی طبق نظریه هایی که دانشمندان طبیعی ارایه داده اند، بخواهیم پیش برویم، به این نکته خواهیم رسید که همه موجودات این کره خاکی، از تک سلولی ها به وجود آمده اند یعنی تک سلولی ها، رفته رفته و طی میلیون ها سال، با توجه به شرایط خاص زندگی، به موجودات متفاوت تبدیل شدند: به ماهی ها، دوزیست ها، خزندگان، چرندگان، بی مهرگان، مهره داران، پرندگان و... که «مرغ» در این میان، جزو پرندگان است. هر یک از این موجودات، بسته به شرایط آب وهوایی، نوع زندگی، نوع مکانیزم درونی، شکل ظاهری و... فرآیند جفت گیری خاص و در نتیجه بارداری و باروری خاصی پیدا کرده اند، که مرغ، یا بهتر بگویم، تقریباً تمام پرندگان، تخم گذار شدند و بنابراین، فرزندشان، از گوی بیضی مانند و شکننده ای به نام «تخم مرغ» به دنیا آمد. بنابراین به راحتی می توان پاسخ داد: «اول مرغ بوده و بعد تخم مرغ».
در ضمن، بد نیست که به عنوان یک قاعده کلی، این نکته علمی را از امام صادق(ع) به یاد داشته باشید:

از ایشان پرسیدند: «آیا می دانید فلان موجود، تخم گذار است یا بچه زا.» ایشان بی معطلی پاسخ دادند: «هر موجودی که لاله گوشش از سرش بیرون زده باشد، بچه زا است، مثل انسان؛ و هر موجودی که گوش دارد اما لاله گوشش برآمده نیست، تخم گذار است؛ مثل پرندگان».
***
... آری! حرف زدن درباره ظهور انسان، بسیار دشوار است، امّا آنچه واضح است، این که او لاله گوش دارد، پس بچه زاست. در واقع زن و مرد ــــ که بر اساس کتب آسمانی، «آدم» و «حوا» سرمنشا وجودی آن ها هستندــــ طی فرآیندی، که از همان روزِ نخستِ پیدایش به همین صورت بوده، صاحب فرزند می شوند. یعنی نطفه ای از پدر، وارد رَحِم مادر می شود و طی فعل و انفعالاتی، از همان لحظه، انسانی دیگر به وجود می آید. انسانی که از یک ذرّه (قطره) تشکیل شده و طی اصطلاحاً «نُه ماه و نُه روز و نُه ساعت و نُه دقیقه و نُه ثانیه» به یک انسانِ کامل امّا از نظر ابعادی، بسیار کوچک تبدیل می شود و از بطن مادر، پا به کره زمین می گذارد. این انسان کوچک، برای آن پدر و مادر «فرزند» به حساب می آید، و از نظر جامعه «کودک» نامیده می شود.
فرزند، برای پدر و مادر، عزیز است؛ ادامه نسل است (به خصوص اگر پسر باشد)؛ عصای پیری است؛ اعتبار و قدرت است؛ نتیجه سلامت پدر و مادر است؛ همدم است؛ چراغ خانه است؛ مایه امیدواری به زندگی است... و برای جامعه، نفری است که به جمعیت افزوده شده، قابل برنامه ریزی، و جامعه ساز است.
برای تربیت فرزندان (کودکان)، دستورالعمل های فراوانی استخراج شده، و به صورت کتاب یا جزوات متعدد در اختیار پدر و مادرها قرار گرفته است؛ غافل از این که دستورالعمل های صادرشده، با فرهنگ و مقتضیات اجتماعی، روحیه افراد خانواده، شرایط زندگی، اوضاع اقتصادی خانواده، شرایط مذهبی و آیینی، تعداد نفرات خانواده و... مغایرت داشته و چه بسا ممکن است نه تنها اوضاع و شرایط را بهتر نکند، که چنان به قهقرا و پستی بکشاند، که کودک بی گناه را، به انگلی اصلاح ناپذیر در جامعه مبدل نماید. بنابراین، چه خوب است که پیش از تربیت کردن کودکانمان، آنها را بشناسیم. درست است که شیره وجودمان هستند و از هستیِ ما هستی یافته اند، امّا پیش از آن، باید بپذیریم که به قول جبران خلیل جبران:

کودکانتان، از آنِ شما نیستند.
آن ها، پسران و دخترانِ اشتیاقی هستند که زندگی به خود دارد.
آن ها، از طریق شما می آیند، نه از شما؛
و گرچه با شمایند، اما برای شما نیستند.
شاید محبت هایتان را نثارشان کنید، امّا اندیشه هاتان را نمی توانید، که آن ها خود، اندیشه دارند.
شاید پیکرهایشان را سرپناهی دهید، امّا روحشان را هرگز،
که روحشان در خانه فردا می زید؛ آن جا که نه می توانید ببینید و نه در رویاهایتان می گنجد.
شاید بکوشید که همانندشان باشید، امّا نخواهید که آن ها را مانند خود کنید، که زندگی، نه بازپس می رود و نه در دیروز درنگ می کند.
شما کمان هایی هستید که کودکانتان را چون تیرهایی زنده، به جلو پرتاب می کنید.

البته ایرج میرزا هم درباره کودکان یا «کودک دوره طلایی»، قطعه طنزی دارد، که با وجود شیرینیِ کلامش، حقیقتی انکارناپذیر برایمان روشن می شود. او، می فرماید:

بچه های زمانه رند شدند
 بی ثمر دان تو ژاژخایی را

یا برو زر بده که بنهند 
یا برو دل بنه جدایی را

در نظرشان بهای جامی نیست
 دفتر جامی و بهایی را

نشناسند جز برای طلا 
شیخی و صوفی و بهایی را

به شعیری نمی کنند حساب 
شعر خاقانی و سنایی را

یاوه دانند و سخره پندارند 
مهربانی و آشنایی را

نبود در مزاجشان اثری 
عرض افلاس و بینوایی را

نتوانی به حرف مفت فریفت
کودک دوره طلایی را

واقعاً کودکان بیش از آن که به انتقاد نیاز داشته باشند یا به اعتبارات و نظرات نسل قبل از خود، به نمونه و سرمشق های عالی احتیاج دارند؛ و بهترین نمونه برای آن ها، خانواده و به خصوص پدر و مادر است. باید به این نظر احترام بگذاریم که جامعه نقش مهمی در تربیت کودکانمان دارند، امّا اگر کودکان، طبق اصول تربیتی موافق با اجتماع و اعتقادمان تربیت شوند، اجتماع با تمام هیجانات و تمایلاتش، نمی تواند در کودکان تاثیر بگذارد.
به این نکته توجه کنید:

پدر و مادر، در همان اوایل دوره زندگی کودک شان، سعی می کنند و چه مشتاقانه سعی می کنند، که به دلبندشان راه رفتن و حرف زدن بیاموزند ولی به محض آموختن، تلاش می کنند و چه سخت تلاش می کنند، که آنها را سرِ جایشان بنشانند و ساکت شان کنند.

و این، نخستین دوگانگی است که کودکان از پدر و مادر خود متوجه می شوند؛ اگرچه فکر می کنیم که آنها آنقدر کوچک هستند که چیزی را درک نکرده و متوجه نمی شوند.
به هرحال، چه شرقی باشیم و چه غربی؛ چه بی دین باشیم و چه دیندار؛ چه فقیر باشیم و چه غنی؛ چه در یک خانواده شلوغ باشیم و چه در یک خانواده خلوت، باید بدانیم که:

کودکانمان، سازندگانِ تاریخ اند؛ پدر و مادران آینده اند و پروراننده کودکانی دیگر؛ هموطنانی هستند که با بیش از یک پدر و مادر در ارتباط خواهند بود؛ و جهانی را تشکیل خواهند داد که ما مربیان آن جهان بوده ایم؛ پس باید بکوشیم و کودکانمان را مناسب با جهانی که شاید روزگاری در آن نباشیم و کودکانمان باشند تربیت کنیم.

بنابراین:
رفتار شخصی پدر و مادر، مهم ترین عامل تربیت است؛ یعنی:
ـــــ فقط با تعلیم یا فرمان دادن پدر و مادر نیست که کودک تربیت می شود؛ گاهی حتی طرز صحبت کردن والدین، برای کودکان مهم بوده و شکل خاصی را در ذهن و رفتار کودکان شکل می دهد.
ـــــ کوچک ترین تغییر رفتار در والدین نسبت به هم، مثل خشونت، دروغ گفتن، لاف زدن و... در کودک تاثیر دارد. دیگر بهترین نصیحت ها، در کودک تاثیر نمی گذارد.
ـــــ در جمع خانواده، باید جدّی ترین، ساده ترین و صمیمانه ترین برخوردها را داشت؛ در غیر این صورت، همه چیز غیر واقعی و دروغ به حساب می آید.
ـــــ فرزندان به کمک نیاز دارند؛ باید به موقع به کمک آن ها شتافت ولی اجازه فکر کردن نیز به آن ها داده شود.

پدر و مادر، بهترین روش را انتخاب کنند؛ یعنی:
ـــــ اگر پدر و مادر با خشم و عصبانیت و کتک زدن اعمال نفوذ کنند، در افکار کودک، همواره ترس و وحشت نفوذ کرده و باعث می شود که کودک از والدین دوری جسته و در نتیجه: دروغگو و بزدل بار آمده و بی رحمی نیز در او پدید آید.
ـــــ اگر پدر و مادر نسبت به کودک، شیوه ارباب و رعیتی را پیش بگیرند و برای آنکه کودکان مطیع باشند، با آنان کمتر صحبت کنند و خود را از آن ها دور نگه دارند (پدرسالاری یا مادرسالاری)، در کودک، احساس بی هویتی پرورش یافته و در نتیجه: بی تفاوت، تنبل و حتی گاهی ساده لوح بار می آیند.
ـــــ اگر پدر و مادر نسبت به دیگران، متکبر باشند و همواره در خانواده، ابرو درهم کشیده و مغرورانه عمل کنند، حس خودستایی در کودک ظاهر گشته و در نتیجه: مغرور، یا وابسته و گوش به فرمان بار می آید.
ـــــ اگر پدر و مادر دائماً به پند و اندرز مشغول باشند و بخواهند خیرخواهی خود را در الفاظ بگنجانند، در خانواده، از نشاط و لبخند و ابتکارات کلامی خبری نیست و در نتیجه: کودکی بی مسئولیت، خموده، بی حوصله، خرابکار و... بار می آید.

نظرات کاربران درباره کتاب آدمم يا الاغ؟

خیلی خوبه این کتابم گذاشتین اما یکم دیر گذاشتین :)کتاب روان و کارآمد پر از سخنان افراد برجسته
در 3 ماه پیش توسط