فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حیوان را دست‌کم نگیر

نسخه الکترونیک کتاب حیوان را دست‌کم نگیر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حیوان را دست‌کم نگیر

دبیرمان می‌گفت: یکی از روزهای زمستان بود. در طبقۀ دوم یک آپارتمان منزل داشتیم. من کنار پنجره نشسته بودم و داشتم قهوه می‌خوردم و روزنامه می‌خواندم. صدای پارس سگی از کوچه بلند شده بود و قطع نمی‌شد. زبان‌بسته چنان پارس می‌کرد که نتوانستم بگیرم و بنشینم. پنجره را باز کردم و به کوچه نگاه کردم. سگ کوچولو و ولگردی بود. رفتم پایین که چخش کنم و فرارش بدهم. در را باز کردم. زبان‌بسته تا چشمش به من افتاد شروع کرد به زوزه کشیدن. معلوم بود که جاییش درد می‌کند. پوزه‌اش را گذاشته بود روی سکو و چشمش را به من دوخته بود. وقتی بغلش کردم، متوجه شدم که یکی از پاهایش شکسته. زخمش را شستم و مرهم گذاشتم و بستم. مدتی زوزه کشید و ناله کرد بعد ساکت شد. شکمش را سیر کردم. گرفت و خوابید.
پانزده روز بعد زخمش را باز کردم. زخمش خوب شده بود، اما می‌لنگید. ده پانزده روز بعد هم به کلی خوب شد. دیگر نمی‌لنگید. سگ با مزه و بازیگوشی بود، اما چه فایده که ولگرد بود. تو خانه بند نمی‌شد تا در خانه باز می‌ماند، می‌زد به کوچه. دنبالش می‌گشتیم، پیداش می‌کردیم و می‌آوردیمش خانه. باز یک روز زده بود به کوچه، اما این دفعه هر چه گشتیم، پیداش نکردیم.
زمستان بعد، باز یک روز کنار پنجره نشسته بودم و داشتم قهوه می‌خوردم. صدای دلخراش پارس سگی از توی کوچه بلند شد. خیلی شبیه صدای خودش بود. رفتم پایین و در را باز کردم. بله، خودش بود. تا چشمش به من افتاد، از خوشحالی شروع کرد به دم جنباندن. به سر و کولم می‌پرید، اما این دفعه تنها نبود. یک سگ زرد و خیلی گنده و پشمالو همراهش بود. این سگ زرد و گنده زوزه می‌کشید و به خودش می‌پیچید. وقتی خوب نگاهش کردم، دیدم یکی از پاهای این زبان‌بسته شکسته. سگ ولگرد و کوچولو، یک سال بعد، دوست زخمی‌اش را برای معالجه پیش من آورده بود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حیوان را دست‌کم نگیر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

چه یاری مهربان تر از مادر



رفته بودم سراغ یکی از دوستانم. در باغ خانه شان قدم می زدیم. صدای خش خشی از زیر دیوار شنیدم. نگاه کردم. این صدای خش خش از یک بچه خارپشت خیلی کوچولو بود. خارپشت کوچولو را تو مشتم گرفتم و به خانه بردم. بچه خارپشت کوچولو، مدتی به این طرف و آن طرف رفت.
پس از مدت زیادی، بچه خارپشت کوچولو را دوباره در مشتم گرفتم و بردم سر جای اولش. وقتی می خواستم بچه خارپشت کوچولو را زمین بگذارم، دیدم یک خارپشت خیلی گنده، درست در همان جایی که من بچه خارپشت را گرفته بودم، دارد دور خودش می چرخد و دنبال چیزی می گردد. تردیدی ندارم که خارپشت مادر بود. مادر بچه اش را گم کرده بود.
بعد رد بچه گم شده اش را پیدا کرده بود و بو کشان تا اینجا آمده بود و درست در همان جایی که من بچه اش را گرفته و برده بودم، داشت دور خودش می چرخید و دنبال بچه اش می گشت و از آنجا یک قدم آن طرف تر نمی رفت.

سگی که از اعتماد من سوء استفاده کرد



حتماً دیده اید که بعضی سگ ها، کیف و سبد و این جور چیزهای صاحب شان را به دندان می گیرند و دنبال صاحب شان راه می افتند. من از بچگی خیلی دلم می خواست چنین سگی داشته باشم.
ستوان ارتش بودم. از پادگان ما تا میدان مشق نیم ساعت راه بود. هر روز صبح که افرادم را به صف می کردم و به طرف میدان مشق راه می افتادیم، یک گله سگ هم دنبال ما راه می افتاد. من گنده ترین این سگ ها را انتخاب کردم و به خودم عادتش دادم. موهایش حنایی رنگ و خیلی براق بود. یواش یواش شروع کردم به تربیت او. خیلی زحمت کشیدم، اما یک ماه بعد تعلیمات نامه نظامی را دهان می گرفت و دنبالم می آمد.
وقتی سگه تعلیمات نامه نظامی را دندان می گرفت و دنبالم راه می افتاد، به خودم می بالیدم و به همه افاده می فروختم.
یک روز قرار بود چند بازرس برای بازرسی واحد ما بیایند. ما واحد خودمان را برای بازرسی، حسابی آماده کرده بودیم، اما یک چیز یادمان رفته بود: همین گله سگی که هر روز اول صبح دنبال ما راه می افتاد، و حقش این بود که آن روز، هر جوری شده آنها را از آن دور و بر دور کنیم.
وقتی واحد ما جلو پادگان صف کشید که به طرف میدان مشق حرکت کنیم، سگ ها هم مثل هر روز پیدایشان شد. شروع کردند به جست و خیز و دویدن.
اصلاً آن روز از روزهای دیگر هم سرحال تر بودند. گرد و خاکی بلند کرده بودند که تماشا داشت. اما سگ حنایی من خیلی جدی بود. کنارم ایستاده بود که مثل هر روز تعلیمات نامه نظامی را به دهانش بدهم. اصلاً قاطی سگ های دیگر نمی شد، منتظر بود که مثل هر روز انجام وظیفه کند، اما من دو دل بودم. فکر می کردم شاید صورت خوشی نداشته باشد که جلو چشم یک عده بازرس تعلیمات نامه نظامی را به دهان سگ بدهم، نمی دانستم از این کار خوش شان می آمد یا بدشان می آمد. شاید از اینکه موفق شده بودم سگم را این جور تربیت کنم، خیلی خوش شان می آمد. فکر می کردم بهتر است تعلیمات نامه نظامی را به دهان سگم بدهم و خودنمایی کنم، اما می ترسیدم آنها بدشان بیاید و عصبانی شوند. بالاخره تصمیم گرفتم این کار را نکنم. وقتی واحد شروع کرد به قدم رو به طرف میدان مشق، سگ من هم به عادت هر روز، برای گرفتن تعلیمات نامه شروع کرد به دویدن به دنبال من و پریدن به سر و کولم. زبان بسته نمی دانست آن روز چرا نمی توانم تعلیمات نامه را به دهانش بدهم. او می خواست حتماً وظیفه هر روزش را انجام دهد. چشم همه افسرها به من بود. من در پیشاپیش صف حرکت می کردم و در این حال، جست وخیز و دم تکان دادن سگی به دنبال من، هیچ صورت خوشی نداشت.
من برای اینکه سگ تعلیمات نامه را از دستم نقاپد، دستم را بالا می گرفتم، اما من هر چه دستم را بالاتر می گرفتم، سگ بیشتر خوشش می آمد و خیال می کرد قصد بازی دارم و هی خیز بر می داشت، می دوید و به سر و کولم می پرید و می خواست هر جوری که شده، تعلیمات نامه را از دست من بقاپد.
شاید از نظر خیلی ها وضع من خنده دار بود، اما اگر از خودم بپرسید باید بگویم هیچ وضع خوبی نداشتم. دیدم که چاره ای ندارم. ناچار گفتم هر چه بادا باد و تعلیمات نامه را به دهانش دادم. این امید را هم داشتم که ممکن است بازرسان از اینکه توانسته بودم سگی را به این خوبی تربیت کنم، بدشان هم نیاید.
اما وقتی تعلیمات نامه را به دهانش دادم، رفتاری کرد که هیچ فکرش را نکرده بود. سگی که هر روز تعلیمات نامه را به دهانش می گرفت و خیلی عاقل و مودب دنبالم راه می افتاد، امروز پا گذاشت به فرار و چه فراری. نمی دانم از اینکه تعلیمات نامه را به موقع به دهانش نداده بودم عصبانی شده بود و این طور می کرد، یا خیال می کرد امروز قصد بازی و شوخی دارم. هر چه بیشتر بازی می کرد و می دوید، بیشتر سر شوق می آمد و تعلیمات نامه را با دندان و چنگ پاره پاره می کرد. من برای اینکه تعلیمات نامه را هر جوری شده از چنگ و دندانش بگیرم، دنبالش می دویدم، اما نمی توانستم به او برسم، چون او تندتر می دوید و تعلیمات نامه را بیشتر پاره می کرد. می دوید و می دوید، وقتی خوب از من فاصله می گرفت، تعلیمات نامه را زمین می گذاشت، اما همین که من پا می گذاشتم به دو که تعلیمات نامه را بگیرم، او از نو حمله می کرد و تعلیمات نامه را به دندان می گرفت و پا به فرار می گذاشت. اتفاقاً آن روز هم باد سختی می وزید و ورق های پاره و پوره را می برد. ورق های پاره و پوره مثل پروانه هایی سفید تو هوا پرواز می کردند.
تعلیمات نامه دویست - سیصد صفحه ای، مثل این بود که دو - سه هزار تکه شده بود. هوا پر از کاغذهای پاره پوره بود و باد آنها را به این طرف و آن طرف می برد.
سگی که چهار ماه، هر روز تعلیمات نامه را به دندان می گرفت و عاقل و مودب دنبالم راه می افتاد، امروز چرا این جور شده بود؟ آن روز شوخیش گرفته بود، یا آن یکی سگ ها تحریکش کرده بودند؟
اصلاً نفهمیدم چه مرگش شده بود. لازم نیست بگویم بازرسی آن روز به کجا انجامید. خودتان حدس خواهید زد!

موش هایی که تبدیل به جانورهای درنده شدند



افسر بودم. در ارزروم خدمت می کردم. یک افسر دفتری مامور انبار آذوقه ما بود. موش هایی که در انبار بودند، چنان زیاد شده بودند که این افسر نمی دانست چه کار کند. انواع مرگ موش ها و طعمه های زهرآلود در انبار می ریختند، اما هیچ کدام فایده ای نداشت. موش ها طعمه های زهرآلود را می خوردند، اما هیچ طوری شان نمی شد و روز به روز هم هارتر می شدند.
گربه ها هم از پس این موش های گنده بر نمی آمدند. هر شب در انبار تله می گذاشتند و روزی سه چهار تایشان به تله می افتادند، اما با این وسیله نمی شد نسل آن همه موش را از میان برداشت.
افسر انباردار خیلی فکر کرده بود و راهی به فکرش رسیده بود. داده بود یک قفس توری بزرگ برایش ساخته بودند. موش هایی را که به تله می افتادند، می انداخت توی این قفس. تقریباً ۱۵ موش در این قفس بزرگ جمع شد. اینها را گرسنه نگاه داشت. موش ها مدتی گرسنگی را تحمل کردند، اما بعد شروع کردند به پریدن به هم. در این زد و خورد یکی از موش ها از پا درآمد. بقیه او را خفه کردند و خوردند. روز بعد هم، باز یکی دیگر از خودشان را خفه کردند و پاره کردند و شکم شان را سیر کردند. هر روز همین زد و خورد ادامه پیدا کرد، تا اینکه فقط چند تایی از موش ها باقی ماندند. البته این چند تا گردن کلفت ترین و قوی ترین آنها بودند و به همین نسبت هم، جنگ میان آنها خوف انگیزتر بود. بالاخره از میان ۱۵ تا موش که در قفس بود، فقط سه تا باقی ماند. این سه تا موش سه تا جانور درنده خیلی حسابی شده بودند و خدا می دانست فردا نوبت کدام یکی بود که طعمه آن دو تای دیگر شود...
افسر انباردار، در قفس را باز کرد و این سه موش را که به جانورهای درنده ای بدل شده بودند، ول کرد تو انبار و از آن روز به بعد، روز به روز از تعداد موش ها کم شد.
این سه موشی که بدل به جانورهای درنده شده بودند و خفه کردن و دریدن و خوردن سایر موش ها عادتشان شده بود، شروع کرده بودند به خفه کردن و دریدن بقیه. البته نه فقط برای خوردن، برای اینکه به خفه کردن و دریدن عادت کرده بودند.

سگ ولگرد مهربان



چهارده ساله بودم. شاگرد دبیرستان نظام بودم. یک روز دبیر علوم طبیعی ما، دو رویداد درباره حیوانات برایمان تعریف کرده بود که هنوز یادم است. این دو رویداد را همان طور که در یادم مانده، برایتان بازگو می کنم. دبیرمان می گفت: یکی از روزهای زمستان بود. در طبقه دوم یک آپارتمان منزل داشتیم. من کنار پنجره نشسته بودم و داشتم قهوه می خوردم و روزنامه می خواندم. صدای پارس سگی از کوچه بلند شده بود و قطع نمی شد. زبان بسته چنان پارس می کرد که نتوانستم بگیرم و بنشینم. پنجره را باز کردم و به کوچه نگاه کردم. سگ کوچولو و ولگردی بود. رفتم پایین که چخش کنم و فرارش بدهم. در را باز کردم. زبان بسته تا چشمش به من افتاد شروع کرد به زوزه کشیدن. معلوم بود که جاییش درد می کند. پوزه اش را گذاشته بود روی سکو و چشمش را به من دوخته بود. وقتی بغلش کردم، متوجه شدم که یکی از پاهایش شکسته. زخمش را شستم و مرهم گذاشتم و بستم. مدتی زوزه کشید و ناله کرد بعد ساکت شد. شکمش را سیر کردم. گرفت و خوابید.
پانزده روز بعد زخمش را باز کردم. زخمش خوب شده بود، اما می لنگید. ده پانزده روز بعد هم به کلی خوب شد. دیگر نمی لنگید. سگ با مزه و بازیگوشی بود، اما چه فایده که ولگرد بود. تو خانه بند نمی شد تا در خانه باز می ماند، می زد به کوچه. دنبالش می گشتیم، پیداش می کردیم و می آوردیمش خانه. باز یک روز زده بود به کوچه، اما این دفعه هر چه گشتیم، پیداش نکردیم.
زمستان بعد، باز یک روز کنار پنجره نشسته بودم و داشتم قهوه می خوردم. صدای دلخراش پارس سگی از توی کوچه بلند شد. خیلی شبیه صدای خودش بود. رفتم پایین و در را باز کردم. بله، خودش بود. تا چشمش به من افتاد، از خوشحالی شروع کرد به دم جنباندن. به سر و کولم می پرید، اما این دفعه تنها نبود. یک سگ زرد و خیلی گنده و پشمالو همراهش بود. این سگ زرد و گنده زوزه می کشید و به خودش می پیچید. وقتی خوب نگاهش کردم، دیدم یکی از پاهای این زبان بسته شکسته. سگ ولگرد و کوچولو، یک سال بعد، دوست زخمی اش را برای معالجه پیش من آورده بود.

تصادف عجیب

رویداد دومی که دبیرمان برایمان تعریف کرده بود و بعد از پنجاه سال هنوز یادم است، این است.
در گیر و دار اولین جنگ جهانی، یکی از دوستان دبیرمان که افسر ارتش بوده، در جبهه سینا می جنگیده. این افسر برای دبیرمان تعریف کرده بود که:
- یک روز در سر راه، شاهد جنگ یک خارپشت با یک مار بزرگ بودم. خارپشت پی در پی به مار حمله می کرد و با خارهایش مار را زخمی می کرد. مار سعی می کرد راه فراری پیدا کند و از چنگ خارپشت خلاص شود، اما خارپشت راه را می بست و به او حمله می کرد... آخر سر مار چنان زخمی شد که دیگر داشت می مرد. دوستم با چوبدستی کلفتی که به جای عصا در دست گرفته بود، ضربه محکمی به خارپشت می زند. خارپشت جابه جا می میرد و چوبدستی هم می شکند. دوستم با چوبدستی شکسته ای که در دستش مانده بود، راه می افتد و از صحرا می گذرد و به چادرشان باز می گردد. بعد از مدتی که در چادر بوده، از چادر بیرون می رود. اما عجیب است. می بیند همان مار بزرگی که از چنگ خارپشت نجاتش داده بود، کنار چادر چنبره زده و مرده، و همان چوبی که به پشت خارپشت شکسته بود، کنار مار روی زمین افتاده است.



دبیرمان بعد از تعریف این رویداد گفته بود:
- این باور کردنی نیست که مار زخمی، برای تشکر از مردی که جان او را نجات داده بود تکه شکسته چوبدستی او را برایش به کنار چادرش آورده باشد، اما این واقعه روی داده است. شاید هم تصادف عجیبی بوده است.

گربه مسافر

دوستم انیس اولجایتو، در یکی از خانه های کوزگونلوک می نشست.



انیس اینا گربه زردی داشتند به اسم سارمان. قرار بود انیس اینا برای یک ماه به مسافرت بروند. انیس گربه را در سبدی می گذارد و او را به منزل دوستش، در شهر امینی - محله ای دور در آن سوی تنگه بسفر - می برد و گربه را به او می سپارد.
مدت زیادی گذشت، یک روز سراغ انیس اینا رفتم. گربه زرده در خانه بود. پرسیدم:
- این همون گربه خودتون نیست؟
گفت:
- چرا... خودشه. سارمان خودمونه.
- از شهر امینی آوردیش؟
- شاید باور نکنی، اما خودش با پای خودش برگشته. تقریباً دو ماه بعد از اینکه بردمش شهر امینی، یک روز تو حیاط بودم که صداش بلند شد. این ور و اون ور نگاه کردم، دیدم خودشه، رو دیوار بود... میومیو کنان از دیوار پرید پایین و پرید تو بغلم.
- آخه چه جور خودش تونسته بود از شهر امینی تا اینجا بیاد؟... حالا از درازی راه بگذریم، آخه از تنگه بسفر چه جور رد شده؟
بله، سارمان بیست روز در راه بود. البته این مسافرت بیست روز طول نمی کشد، اما گذشتن از تنگه بسفر برای سارمان کار ساده ای نبوده. خدا می داند سارمان چند بار از زیر دست و پای مسافران، یواشکی تو کشتی چپیده بود و چند بار او را از کشتی بیرون کرده بودند. خدا می داند چند بار... اما بالاخره موفق شده بود. وقتی به خانه رسیده بود، خیلی لاغر شده بود. مگر بیست روز مسافرت دریایی و زمینی کار آسانی است؟

این یارو به گاز گرفتن هم نمی ارزه

برای فیلمبرداری، با اتومبیل به طرف یکی از قصبات کنیا - قونیه - می رفتیم. دَم غروب که هوا داشت تاریک می شد، ماشین ما خراب شد. قصبه خیلی دور نبود. چند هنرپیشه زن در ماشین ماندند و من پیاده به طرف قصبه راه افتادم. قرار بود در قصبه اتومبیلی پیدا کنم و برگردم و زن ها را ببرم.



تقریباً پانصد ششصد متری از ماشین دور نشده بودم که صدای پارس یک گله سگ بلند شد، سخت نبود که بدوم و خودم را به ماشین برسانم. یک هو سگ ها را در نزدیکی خود دیدم. چهار تا سگ خیلی نکره... اما یکی شان از بقیه خیلی گنده تر بود. برای تعریف گندگی سگ ها می گویند «به گندگی کره خر»، اما این یکی از یک کره خر هم بزرگ تر بود. یک سگ چوپان کله سفید و پوزه سیاه... این چهار تا سگ برای رسیدن به من و پاره کردن من مسابقه گذاشته بودند. اما آن سگ از همه گنده تر، برای اینکه خودش زودتر از بقیه به من برسد و مرا پاره کند، سگ هایی را که به او می رسیدند با تنه پس می زد و زمین می انداخت.
فهمیدم که اجلم به دست همین سگ از همه گنده تر است.
شنیده بودم که اگر سگ ها به آدم حمله کنند، آدم باید فوراً چمباتمه بزند و بنشیند و هیچ حرکتی هم نکند. شنیده بودم که اگر آدم این کار را بکند، سگ ها کاری به کارش نخواهند داشت. من هم همین کار را کردم. سر جایم چمباتمه زدم و بی حرکت نشستم. اصلاً از ترس بند زانوهام پاره شده بود و نمی توانستم کار دیگری بکنم. همین جور چمباتمه زده بودم و بی حرکت نشسته بود.
سگ ها نفس نفس زنان به من رسیدند. زبانشان بیرون بود و له له می زدند. همان سگ خیلی گنده و کله سفید و پوزه سیاه که جلو بقیه بود... غرش کنان بقیه را گاز می گرفت و پس می زد. آن سه تای دیگر کنار رفتند. این یکی به من نزدیک شد. من کوچک ترین حرکتی نکردم. او هم همان طور که شنیده بودم، کاری به کارم نداشت. یکی دو بار دورم چرخید و مرا بو کرد. بعد پای عقبش را بلند کرد و درست به صورتم شاشید. حتی وقتی او می شاشید، از ترس کوچک ترین حرکتی نکردم. عین مجسمه...
بعد از اینکه کارش تمام شد، راهش را کشید و رفت، بقیه به دنبال او راه افتادند.
که می داند؟... شاید هم آن سگ کله سفید و پوزه سیاه و خیلی گنده، وقتی دیده بود که من از ترس دارم مثل بید می لرزم، با خودش فکر کرده بود که «این یارو به گاز گرفتن هم نمی ارزه.» و به صورتم شاشیده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب حیوان را دست‌کم نگیر