فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لیست تنفر

نسخه الکترونیک کتاب لیست تنفر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لیست تنفر

ستم. از سنگینی نگاه‌های معنادارشان می‌ترسیدم. نگاه‌های معناداری که می‌گفت: «تو هم باید مثل اون خودکُشی می‌کردی.» حتی اگر این را بلند هم نمی‌گفتند؛ اما سنگینی نگاه‌شان غیرقابل‌تحمل بود. یا بدتر از این؛ می‌ترسیدم مرا آدم شجاعی بدانند و بگویند ازخودگذشتگی کردم و این رفتار حالم را بدتر می‌کرد؛ دوست‌پسر من بود که آن بچه‌ها را کُشت و ظاهراً رفتارم باعث شده بود به این نتیجه برسد که دلم می‌خواهد آن‌ها بمیرند. اصلاً دلم نمی‌خواست به این فکر کنم که منِ احمق نمی‌دانستم پسری که عاشقش بودم، در مدرسه تیراندازی خواهد کرد، حتی بااینکه هرروز این را به من می‌گفت. هر بار که می‌خواستم این حرف‌ها را به مادرم بزنم نمی‌توانستم، فقط می‌گفتم این کارشون باورنکردنیه. حتی اگه بهم پول هم بدین به اون مراسم نمی‌رم. فکر کنم برای همه‌ی آدم‌های روی کره‌ی زمین، ترک عادت موجب مرض است.
همان شب، آقای انگرسون، به خانه‌ی ما آمد. او پشت میز آشپزخانه‌ نشست و با مادرم در مورد... نمی‌دانم، خدا، سرنوشت، ضربه‌ی روحی و این‌جور چیزها صحبت کرد. منتظر بود که هرلحظه از اتاق بیرون بیایم، لبخند بزنم و بگویم خیلی به مدرسه‌ام افتخار می‌کنم. منتظر بود بگویم احساس رضایت می‌کنم که جانم را به خاطر خانم بی‌عیب و نقصی مثل جسیکا کمپ‌بل فدا کردم. شاید منتظر بود عذرخواهی هم بکنم. البته، اگر می‌توانستم راهش را پیدا کنم، این کار را می‌کردم؛ اما حتی با گذشت زمان، بازهم برای انجام دادن چنین کار سختی، هیچ کلمه‌ای به ذهنم نرسیده بود.
وقتی آقای انگرسون در آشپزخانه بود، من صدای موسیقی را در اتاقم زیاد کردم و بیشتر زیر لحافم فرو رفتم و او را همان‌جا منتظر گذاشتم. اصلاً از اتاقم بیرون نرفتم، حتی وقتی‌که مادرم در اتاقم را زد و ملتمسانه از من خواست که مؤدب باشم و به طبقه‌ی پایین بروم، بازهم در اتاقم ماندم.
آرام گفت: «والری!» در را آرام باز کرد و به داخل اتاق سرک کشید.
جواب ندادم. لحاف را روی سرم کشیدم. نه اینکه دلم نمی‌خواست با او روبه‌رو شوم، نمی‌توانستم؛ اما مادرم هیچ‌وقت این را نمی‌فهمید. از دیدِ او، هرچه بیشتر آدم‌های اطرافم مرا ببخشند، باید احساس گناهم کمتر شود؛ اما از دیدِ من... کاملاً برعکس بود.
بعد از مدتی، دیدم که نور چراغ‌های اتومبیل آقای انگرسون از پنجره‌ی اتاقم دور شد. روی تختم نشستم، به ورودی پارکینگ جلوی خانه نگاه کردم. او داشت می‌رفت. چند دقیقه بعد، مادرم دوباره در اتاقم را زد.
گفتم: «چیه؟»
در را باز کرد، مثل بچه آهویی که به سمت تله‌ای می‌رود، تردید داشت. صورتش قرمز و پره‌های بینی‌اش هم بزرگ‌شده بودند. یک مدال احمقانه و یک تقدیرنامه از طرف مدرسه در دستش بود.

ادامه...

  • ناشر: آذرباد
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.28 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۵۱صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب لیست تنفر



لیست تنفر

 جنیفر براون

مترجم: مهرزاد جعفری




حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



دوم مِی، سال ۲۰۰۸ - ساعت ۶:۳۲ دقیقه صبح 
«تو سالن اجتماعات می بینمت؟»
موبایلم لرزید و قبل از آنکه مادرم، فرانکی یا خدایی نکرده، پدرم صدای زنگ را بشنوند، آن را برداشتم. صبح خیلی زود و هوا هم هنوز روشن نشده بود. یکی از آن صبح هایی که بیدار شدن سخت است. تعطیلات تابستانی نزدیک بود و این یعنی سه ماه خوابیدن، بدونِ تحمل کردن دبیرستان گاروین. نه اینکه از مدرسه بدم می آمد، بلکه کریستی بروتر(۲۵) مثل همیشه در اتوبوس اذیتم می کرد و در درس علوم مردود شده بودم؛ چون فراموش کردم برای یکی از امتحان های کلاسی درس بخوانم؛ علاوه بر این ها، امتحان های آخر ترم امسال هم واقعاً کُشنده بود.
نیک این اواخر، زیادی ساکت شده بود. درواقع، دو روز بود که به مدرسه نمی آمد و در تمام روز با من اس.ام.اس بازی می کرد و در مورد عوضی های سالن حضوروغیاب یا دخترهای چاق کلاس ورزش یا مک نیل(۲۶) عوضی از من آمار می گرفت.
یک ماه گذشته با پسری به نام جرمی می گشت و به نظر می رسید هرچه بیشتر با او صمیمی تر می شد، از من فاصله می گرفت. می ترسیدم که شاید می خواهد رابطه اش را با من تمام کند؛ بنابراین به این بازی ادامه دادم و وانمود کردم اینکه به ندرت همدیگر را می بینیم، اصلاً مسئله ی مهمی نیست. نمی خواستم به او فشار بیاورم؛ این اواخر تغییر کرده بود و من هم نمی خواستم با او جروبحث کنم. از او نمی پرسیدم روزهایی که مدرسه نمی آید کجا می رود یا چه کار می کند، فقط جواب اس.ام.اس هایش را می دادم: «اون عوضی ها رو باید توی کلاس زیست تو یه بشکه ی فرمالدئید(۲۷) خوابوند.» یا «از اون دخترای خراب بدم می آد.» یا «مک نیل خیلی خوش شانسه که یه اسلحه ندارم.» بعدازآن وقتی به جمله ی آخرم فکر می کردم به شدت اذیت می شدم. درواقع همه ی آن ها مرا اذیت می کردند؛ ولی جمله ی آخر... خیلی وقت است که وقتی به جمله ی آخرم فکر می کنم، دلم می خواهد بالا بیاورم. همین جمله هم بود که موضوع اصلی مکالمه ی سه ساعته ی من و بازرس پانزلا(۲۸) شد. همین یک جمله باعث شد نگاه پدرم به من تغییر کند، انگار درونم هیولایی دارم و او این همه مدت آن را ندیده بود.
جرمی حدود بیست و یکی دو سال داشت و چند سال پیش از دبیرستان گاروین فارغ التحصیل شده بود. کالج نرفت. بیکار بود و تا جایی هم که من می دانستم، فقط یا با دوست دخترش وقت می گذراند، یا مواد می کشید یا تمام روز پای تلویزیون کارتون تماشا می کرد. تا وقتی که با نیک آشنا شد. از آن به بعد دیگر کارتون تماشا نکرد و با نیک مواد می زد. فقط هم وقت هایی با دوست دخترش بود که در گاراژ خانه ی نیک درام نمی زدند. وقتی هایی که در گاراژ او بودند، جرمی آن قدر خمار می شد که حتی فراموش می کرد دوست دخترش وجود خارجی دارد. خیلی به ندرت پیش می آمد که وقتی جرمی آنجا بود من هم باشم. در این مواقع نیک آدم کاملاً متفاوتی می شد. تبدیل به آدمی می شد که اصلاً او را نمی شناختم.
مدت زیادی به این فکر می کردم که شاید اصلاً نیک را درست نشناخته ام. شاید وقت هایی که من و نیک در زیرزمین خانه شان تلویزیون نگاه می کردیم یا باهم استخر می رفتیم و می خندیدیم، اصلاً نیک واقعی را نمی دیدم. انگار نیکِ واقعی، زمانی خودش را نشان می داد که جرمی وارد زندگی اش شد؛ نیکِ خودخواه با آن نگاه های سنگین و عبوس.
یک بار داستانی در مورد چند زن شنیده بودم که کاملاً نابینا بودند و نشانه های چشم چرانی مردهایشان را نادیده می گرفتند؛ اما امکان نداشت که بتوانم متقاعد شوم، من هم یکی از آن زن ها به شمار می روم. وقتی جرمی در زندگی اش نبود... وقتی که فقط من و نیک بودیم و به چشمانش خیره می شدم... چیزی که می دیدم را باور داشتم و خوبی وجودش را می دیدم. او پسر خوبی بود. همیشه حس شوخ طبعی زیادی داشت، همه ی ما داشتیم؛ ولی هیچ وقت از شوخی هایمان منظوری نداشتیم؛ بعضی اوقات که فکر می کنم، به این نتیجه می رسم منطقی است که جرمی فکر تیراندازی به دانش آموزان را در سر نیک انداخته باشد، نه من. جرمی. او آدم بدی بود، او بود که مقصر تمامی این اتفاقات بوده است.
موبایل را برداشتم و زیر لحافم رفتم. به زور از خواب بیدار شده بودم و با خودم فکر می کردم باید یک روز کسل کننده ی دیگر در مدرسه را بگذرانم.
- الو؟
«عزیزم.» صدای نیک نازک و عجیب شده بود؛ اما فهمیدم چون تازه از خواب بیدار شده صدایش این طوری شده است. تقریباً دیگر نمی توانست روزها زود از خواب بیدار شود.
زمزمه کردم: «سلام. امروز برای تنوع هم که شده می آی مدرسه؟»
نیک خندید. صدایش واقعاً به نظر خوشحال می آمد. گفت: «آره. جرمی منو می رسونه.»
روی تخت نشستم. گفتم: «خوبه. دیروز استیسی سراغت رو می گرفت. گفت که تو و جرمی باهم داشتین می رفتین دریاچه آبی.» سوالم را این گونه مطرح کردم.
«آره.» صدای فندک و روشن شدن سیگارش را شنیدم. پُکی به سیگار زد و گفت: «اون جا چند تا کار داشتیم.»
- مثلاً؟
جواب نداد. فقط صدای سوختن سیگارش می آمد و دودی که از دهانش بیرون می داد.
موجی از ناامیدی وجودم را پُر کرد. نمی خواست به من بگوید آنجا چه کار داشته است. از این رفتارش متنفر بودم. قبلاً هیچ چیزی را از من مخفی نمی کرد. ما درباره ی هر چیزی باهم حرف می زدیم، حتی درباره ی کوچک ترین مشکلات مان باهم حرف می زدیم؛ مثل زندگی مشترک پدر و مادرهایمان، اسامی مستعاری که بچه ها ما را در مدرسه با آن صدا می کردند و حتی در مورد زمان هایی که هیچ حسی به هیچ چیزی نداشتیم.
نزدیک بود به او فشار بیاورم که حرف بزند، می خواستم بگویم می خواهم بدانم، حق دارم که بدانم؛ اما به جای این ها تصمیم گرفتم بحث را عوض کنم؛ اگر قرار بود بالاخره بعد از چند روز او را ببینم، دلم نمی خواست وقتم را سر بحث کردن با او هدر بدهم. گفتم: «راستی، چند تا اسم برای اون لیست دارم.»
- اسم کیا؟
با انگشتانم گوشه ی چشم هایم را پاک کردم و گفتم: «آدمایی که بعد از هر حرفی یا هر کاری عذرخواهی می کنن، تبلیغاتِ فست فود و جسیکا کمپ بل.» کم مانده بود اسم جرمی را هم بگویم.
- همون دختر لاغره که با جِیک دیِل(۲۹) دوسته؟
- اوهوم؛ ولی جیک پسر خوبیه. آدم شوخی هست؛ ولی مثل اون، با حرفاش آدمو اذیت نمی کنه. دیروز تو فکر بودم و داشتم بهش نگاه می کردم. یهو بهم پرید و گفت: "به چی داری نگاه می کنی، خواهر عزرائیل؟" بعدش بهم ادا درآورد و چشم هاش رو چرخوند و گفت: "هوی، سرت به کارِ خودت باشه." منم گفتم: "اصلاً برام مهم نیست که تو بهم چی می گی." و اونم با عصبانیت بهم نگاه کرد و بهم گفت: "تو الان نباید تو قبرستون باشی؟" بعدش دوستاش شروع کردن به خندیدن، انگار استندآپ کمدی اجرا می کرده. واقعاً دختر عوضی ایه.
نیک سُرفه کرد و گفت: «آره، راست می گی.» صدای ورق خوردن کاغذ را شنیدم. نیک را تصور کردم که روی تشکش نشسته و در دفترچه ی قرمزرنگی که هردوی ما داخلش می نوشتیم، چیزی را یادداشت می کند. نیک ادامه داد: «همه ی اون دخترای خراب باید از روی زمین محو بشن.»
خندیدم. حرفش بامزه بود. با او موافق بودم، حداقل فقط گفتم که با حرفش موافقم؛ اما در ذهنم: باشه، واقعاً فکر کنم که باهاش موافق بودم. احساس نمی کردم آدم عوضی و وحشتناکی باشم؛ چون به نظرم اونا آدمای وحشتناک و عوضی ای بودن. لیاقت شون همین بود.
گفتم: «آره، باید با ماشین بیمر(۳۰) والدین شون از روشون رد شد.»
- اون دختره چِله(۳۱) رو هم به لیست اضافه کردم.
- خوب کردی. همه اش یه بند داره از درست کردن گروه ورزشی دبیرستان و مسخره کردن من حرف می زنه. نمی دونم مشکلش چیه.
- آره، اضافه ا ش کردم.
یک دقیقه در سکوت گذشت. نمی دانستم نیک به چه چیزی فکر می کند. آن لحظه، سکوتش را به معنای موافقتِ به زبان نیاورده ای با حرفم تلقی کردم، انگار هردو یک طرز فکر داشتیم و نفس نمی کشیدیم؛ اما الان که دارم فکر می کنم، این مورد یکی از همان استنباط های غلطی بود که دکتر هیلر در موردشان با من حرف زده بود. همه همین طور هستند؛ فرض می کنند می دانند در ذهن طرف مقابل چه می گذرد؛ اما غیرممکن است. حتی فکر کردن به اینکه شاید فکری که در ذهن یک شخص می گذرد احتمال دارد درست باشد هم اشتباه است، یک اشتباه بزرگ. اگر به قضاوت کردن مان دقت نکنیم، شاید یکی از اشتباهاتی باشد که زندگی آدم را نابود کند.
پشت تلفن، صدای زمزمه ای را شنیدم. نیک گفت: «من باید برم. باید برادر کوچیکه ی جرمی رو ببریم مهدکودک. دوست دخترش داره از دستش دیوونه می شه. تو سالن اجتماعات می بینمت؟»
- حتماً. به استیسی می گم برامون جا نگه داره.
- عالیه.
- دوسِت دارم.
- منم دوسِت دارم، عزیزم.
لبخند بر لب، تلفن را قطع کردم. شاید هر چیزی که او را آزار می داد، حل شده بود. شاید از خودِ جرمی و برادر کوچکش و کارتون دیدن او و مواد کشیدنش خسته شده بود. شاید امروز می توانستم پیشنهاد دهم وقت ناهار، به جای اینکه به سالن اجتماعات برویم، دوتایی به رستوران کیسی(۳۲) آن طرف بزرگراه رفته و مثل گذشته ساندویچ بخوریم. باهم روی پله های سیمانی ورودی آنجا می نشستیم، پیازهای بین ساندویچ مان را درمی آوردیم و از هم در مورد موسیقی، بیست سوالی می پرسیدیم. شانه هایمان به هم چسبیده و پاهایمان را تکان می دادیم.
بدونِ اینکه چراغ را روشن کنم، داخل حمام پریدم و همان طور که بخار آب فضا را پُر می کرد ایستادم و با خود فکر کردم؛ امیدوارم نیک امروز کار خاصی برایم بکند. در سورپرایز کردنم مهارت خاصی داشت؛ با یک گل رز که سر راه از گل فروشی پمپ بنزین خریده بود وارد مدرسه می شد، بین دو زنگ کلاس یک تخته شکلات را از شکاف روی در کُمدم به داخل می انداخت یا وقتی حواسم نبود، یک یادداشت عاشقانه بین کتاب هایم قرار می داد. نیک هر وقت که دلش می خواست، رمانتیک بازی اش گُل می کرد.
از زیر دوش بیرون آمدم و خود را خشک کردم. زمان بیشتری را صرف خشک کردن موهایم و خط چشم کشیدن کردم. یک دامنِ کوتاهِ جینِ پاره و شلواری که خیلی دوستش داشتم و راه راه سفید و سیاه بود و روی یک زانویش هم پاره شده بود، زیر دامن پوشیدم. یک جفت جوراب و یک کفش پارچه ای هم به پا کردم و کوله ام را برداشتم.
برادر کوچکم، فرانکی، پشت میز آشپزخانه نشسته بود و کورن فلکس می خورد. موهایش سیخ سیخی و شبیه بچه هایی شده بود که در تبلیغات شیرینی پاپ تارت(۳۳) بازی می کنند. فرانکی چهارده ساله و ازخودراضی بود. فکر می کرد یک مدل است و همیشه طوری لباس می پوشید که انگار همین الان از کاتالوگ مُد و لباس بیرون آمده است. خیلی باهم صمیمی بودیم؛ اما در اینکه با چه نوع آدم هایی رفت وآمد کنیم و حتی تعریف مان از چیزهای جذاب، باهم خیلی تفاوت داشت. بیشتر وقت ها واقعاً غیرقابل تحمل می شد؛ اما برادر کوچک خوبی بود.
کتاب تاریخ آمریکایی کنارش روی میز باز بود و با یک خودکار، روی دفترچه اش کج وکوله چیزهایی می نوشت و خط می زد. هرازگاهی هم سرش را بالا می آورد که یک قاشق از کورن فلکس بخورد.
وقتی از کنارش می گذشتم، با باسن ضربه ای به صندلی اش زدم و گفتم: «امروز عکاسی تبلیغاتی ژل مو داری؟»
کف دستش را روی موهای سیخ سیخ اش کشید و گفت: «چی می گی؟ دخترا عاشق این مدل مو هستن.»
چشم هایم را چرخاندم و لبخند زدم. گفتم: «حتماً هستن دیگه. بابا رفته سر کار؟»
قاشق دیگری از کورن فلکس خورد و دوباره مشغول نوشتن شد. با دهان پُر گفت: «آره. چند دقیقه پیش رفت.»
یک وافل از یخچال بیرون آوردم و داخل تُستر گذاشتم. خم شدم تا ببینم چه می نویسد و گفتم: «گویا دیشب درگیر دخترا بودی و نتونستی تکالیفت رو بنویسی. این زنی که توی... زمانِ جنگ های داخلی بود... نظرش در مورد ژل زدن زیاد به مو چیه؟»
با آرنجش به من ضربه زد و گفت: «ولم کن. تا نصفه شب داشتم با تینا(۳۴) حرف می زدم. باید اینا رو تموم کنم. اگه یه بار دیگه تاریخ رو مردود بشم، مامان پوستمو می کنه. موبایلم رو ازم می گیره.»
گفتم: «باشه، باشه. تنهات می ذارم. اصلاً دوست ندارم باعث به هم خوردن رابطه ی عاشقانه ی تو و تینا بشم.» وافل از تُستر بیرون پرید و آن را برداشتم. بدون چای یا قهوه آن را گاز زدم و گفتم: «راستی حرف از مامان شد، امروز تو رو دوباره می رسونه مدرسه؟»
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. مادرم هرروز صبح، هنگام رفتن سرِ کار، فرانکی را جلوی مدرسه پیاده می کرد. به خاطر همین فرانکی هرروز صبح، وقت بیشتری داشت تا به کارهایش برسد و به نظرم اتفاق خیلی خوبی بود؛ اما ازآنجایی که اگر من هرروز صبح، روی صندلی عقب ماشین می نشستم مجبور بودم حرف های مادرم که می گفت: «موهات خیلی بد شده.» یا «دامنت خیلی کوتاهه.» یا «دختر خوشگلی مثل تو چرا باید با آرایش کردن و صاف کردن موهاش، صورتش رو به هم بریزه؟» را گوش کنم، ترجیح می دادم کنار جدول بایستم و منتظر اتوبوسی پر از آدم های عوضی بمانم. این هم کار سختی بود.
به ساعتِ بالای اجاق نگاه کردم. اتوبوس هرلحظه ممکن بود از راه برسد. کوله ام را روی دوشم انداختم و گاز دیگری از وافل زدم.
وقتی به سمت در می رفتم، گفتم: «من دارم می رم، در انجام تکالیفت موفق باشی.»
وقتی از در خارج می شدم و روی ایوان جلویی خانه قدم می گذاشتم فرانکی گفت: «می بینمت.» و در را پشت سرم بستم.
هوا امروز به نظر لطیف تر بود؛ انگار زمستان به جای بهار، قرار بود به سراغ مان بیاید. گویی قرار بود فقط امروز گرم ترین روز پیشِ روی مان باشد.

بخش اول

فصل اول

[ از روزنامه ِی سان تریبون، گاروین کانتی(۱)،
سوم مِی سال ۲۰۰۸، خبرنگار، آنجلا دَش(۲) ]

صحنه ی جُرم کافه تریای دبیرستان گاروین- که به سالن اجتماعات هم معروف است- توسط بازرسین تجسس که سعی دارند قربانیانِ تیراندازیِ وحشیانه ی جمعه صبح را شناسایی کنند، خشن و دل خراش توصیف می شود.
گروهبان پام مارون(۳) می گوید: «یک گروه داخل هستند و تمام جزییات در دست بررسی است. تقریباً متوجه شدیم که دیروز صبح اینجا چه اتفاقی افتاده است. کار راحتی نبود. بعضی از مامورین ما وقتی وارد اینجا شدند، واقعاً تحت تاثیر قرار گرفتند. واقعاً دل خراش است.»
این تیراندازی زمانی اتفاق افتاد که دانش آموزان برای اولین کلاس خود آماده می شدند. در این حادثه حداقل شش دانش آموز جان خود را ازدست داده و تعداد زیادی هم زخمی شده اند.
والری لفت من(۴)، شانزده ساله، آخرین قربانی ای است که قبل از آنکه نیک لِویل(۵)- متهم این تیراندازی- اسلحه را به سمت خودش بگیرد، به او شلیک کرده بود.
او به رانِ پای والری و از فاصله ی نزدیک شلیک کرده بود، لفت من نیاز به جراحی سنگینی داشت تا زخم هایش بهبود پیدا کنند. سخنگوی بیمارستان گاروین کانتی وضعیت او را وخیم گزارش کرده است.
تیم پزشکی، به خبرنگاری که در صحنه بود گفت: «وقتی او را به بیمارستان رساندند، از او خون زیادی رفته بود، احتمالاً نیک به شاهرگ اصلی اش تیراندازی کرده است.»
پرستار اورژانسی که هنگام انتقال لفت من به بیمارستان حضور داشت، این مورد را تایید کرد و گفت: «او خیلی خوش شانس است. احتمال اینکه زنده بماند زیاد است؛ ولی او در بخش مراقبت های ویژه است، مخصوصاً از زمانی که خیلی ها می خواهند با اون صحبت کنند.»
نظرات شاهدانی که در صحنه ی جُرم بودند باهم متفاوت است، برخی ادعا می کنند که لفت من یکی از قربانیان این حادثه بوده، عده ای دیگر می گویند او یک قهرمان بود، این در حالی است که برخی شاهدان اظهار می کنند او در نقشه ی لویل برای کُشتن دانش آموزانی که از آن ها خوش شان نمی آمده، دست داشته است.
بر اساس اظهارات جین کِلِر(۶)- دانش آموزی که شاهد این تیراندازی بود- شلیک به لفت من اتفاقی بوده است. کلر به خبرنگارانی که در صحنه جُرم حضور داشتند، گفت: «انگار او خودش را روی لویل انداخت که جلویش را بگیرد؛ ولی نمی توانم این را قطعی بگویم، تنها چیزی که مطمئن هستم این است که همه چیز بعدازآن خیلی سریع اتفاق افتاد. وقتی لفت من خودش را روی او انداخت، چند نفر توانستند فرار کنند.»
اما پلیس در حال بازجویی از شاهدان است تا بفهمد تیری که به لفت من اصابت کرده اتفاقی بوده یا به قصد کُشت به وی شلیک شده است.
خبرنگارانی که زودتر در محل حادثه حضور داشتند اظهار می کنند که لفت من و لویل در مورد جزییات خودکشی باهم حرف می زدند. برخی از منابع موثقی که به این زوج نزدیک بودند، اعلام کردند که آن ها در مورد قتل و آدمکشی با یکدیگر حرف می زدند. پلیس در حال تحقیق و بررسی است تا بتواند بفهمد تیراندازی ای که در دبیرستان گاروین اتفاق افتاده، چیزی فراتر از اظهارات شاهدان است یا نه.
میسون مارکام(۷)، یکی از دانش آموزانی که به لفت من و لویل نزدیک بوده است، می گوید: «آن ها در مورد مرگ خیلی حرف می زدند. نیل بیشتر از والری در موردش حرف می زد؛ ولی بله، والری هم در موردش حرف می زد. همه ی ما فکر می کردیم شوخی می کنند؛ اما درنهایت مشخص شد که واقعاً قصد انجام این کار را داشتند. باورم نمی شد که جدی در موردش حرف می زنند. من سه ساعت پیش با نیک حرف زدم و او هیچ حرفی در مورد این اتفاق به من نگفت.»
علاوه بر اینکه جراحت های لفت من چه عمدی باشند چه اتفاقی، پلیس کمتر به این مظنون است که نیک لویل می خواسته بعد از کُشتن نزدیک به شش نفر، خودکشی کند.
مارون می گوید: «شاهدان در صحنه به ما گفتند، بعدازاینکه به لفت من شلیک کرده، اسلحه رو روی سرش گرفته و ماشه را کشیده است.» اعلام شده که لویل، در صحنه ی جُرم مُرده است.
کلر می گوید: «واقعاً این اتفاق خیال همه را راحت کرد. بعضی از بچه ها حتی خوشحال هم شدند که من فکر می کنم طرز فکر اشتباهی است؛ من فکر می کنم می توانم درک کنم چرا آن ها این کار را کردند. واقعاً ترسناک بود.»
پلیس گاروین کانتی در حال تجسس است تا بتواند بفهمد لفت من هم در این حادثه دست داشته است یا نه. به خانواده ی لفت من نتوانستیم دسترسی پیدا کنیم و پلیس هم به صراحت گفته است که به شدت تمایل دارد همین حالا با او حرف بزند.

***
بعد از سومین باری که ساعت زنگ زد و آن را قطع کردم، مادرم با مُشت به در می کوبید و سعی می کرد مرا از خواب بیدار کند. درست مثل بقیه ی صبح ها که همین کار را انجام می داد. فقط آن روز صبح، با بقیه ی روزها فرق داشت. باید از خواب بیدار می شدم و با زندگی ام کنار می آمدم؛ ولی فکر کنم، باوجود مادرها، ترک عادت موجب مرض است؛ مهم نیست چه صبح مهمی باشد، وقتی ساعت نتواند کسی را بیدار کند، مادرها با داد وبیداد و مُشت به در کوبیدن، به جای ساعت عمل می کنند.
به جای اینکه سرم فریاد بزند، با همان صدای لرزانی که اخیراً با من حرف می زد، صدایم کرد. همان لحنی شکاکی که انگار نمی دانست باید به زور مرا از خواب بیدار کند یا باید آمادگی این را داشته باشد که با ۹۱۱ تماس بگیرد و گزارش خودکُشی من را بدهد. دائماً از پشت در ملتمسانه می گفت: «والری! بیدار شو! مدرسه بهت لطف کرده که گذاشته برگردی. اولین روزت رو خراب نکن!»
طوری حرف می زد، انگار خیلی خوشحالم که قرار است به مدرسه و آن راهروهای هولناک و جن زده برگردم؛ به آن سالن اجتماعات، جایی که تمام دنیای من در آن خلاصه می شد و ماه مِی پارسال، این دنیا نابودشده بود. طوری با من حرف می زد، انگار در این یک سال هر شب کابوس نمی دیدم و نیمه شب، خیس عرق از خواب نمی پریدم و گریه نمی کردم. انگار وقتی در اتاقم و جایی امن قرار دارم، آرام هستم.
مدرسه نتوانسته بود معلوم کند که من یک قهرمان بودم یا یک آدم شرور. البته فکر می کنم نمی شود آن ها را مقصر دانست. خودم هم درست نمی توانستم این را تشخیص دهم: آیا آدم بدی بودم که نقشه ی حذف کردن نیمی از بچه های مدرسه را طراحی کردم، یا قهرمانی که فداکاری کرد تا آن تیراندازی تمام شود؟ بعضی روزها احساس می کنم هم آدم خوبی هستم و هم بد. بعضی روزها هم احساس می کردم هیچ کدام از این دو دسته نیستم. خیلی گیج کننده بود.
هیئت علمی مدرسه تابستان پارسال، یک مراسم یادبود برگزار کرد. خیلی مسخره بود. من دلم نمی خواست یک قهرمان باشم. حتی وقتی بین نیک و جسیکا(۸) پریدم، به این مسئله فکر هم نمی کردم. هر چیزی که بود، قطعاً در آن لحظه فکر نمی کردم: الان این فرصت نصیبم شده تا دختری رو نجات بدم که همه اش منو مسخره می کرد و بهم لقبِ خواهر عزرائیل(۹) رو داده بود و موقع نجات دادنش، اگه حتی خودمم تیر بخورم مهم نیست. از هر زاویه ای که به این ماجرا نگاه کنید، کار جسورانه ای است؛ اما ازنظر من... خب، هیچ کس دقیقاً نمی دانست باید چه برداشتی از این اتفاق بکند.
من به آن مراسم نرفتم. به مادرم گفتم که پاهایم به شدت درد می کند و علاوه بر آن، واقعاً رفتنم کار احمقانه ای بود. به مادرم گفتم این کارشون باورکردنی نیست. حتی اگه بهم پول هم بدین، همچین کار احمقانه ای نمی کنم.
اما در حقیقت رفتن به آن مراسم برایم خیلی ترسناک بود. از اینکه باآن همه آدم روبه رو شوم، می ترسیدم. می ترسیدم تمام چیزهایی که درباره ی من در روزنامه ها خوانده یا در تلویزیون دیده بودند را باور کرده باشند؛ باور کرده باشند که من یک قاتل هستم. از سنگینی نگاه های معنادارشان می ترسیدم. نگاه های معناداری که می گفت: «تو هم باید مثل اون خودکُشی می کردی.» حتی اگر این را بلند هم نمی گفتند؛ اما سنگینی نگاه شان غیرقابل تحمل بود. یا بدتر از این؛ می ترسیدم مرا آدم شجاعی بدانند و بگویند ازخودگذشتگی کردم و این رفتار حالم را بدتر می کرد؛ دوست پسر من بود که آن بچه ها را کُشت و ظاهراً رفتارم باعث شده بود به این نتیجه برسد که دلم می خواهد آن ها بمیرند. اصلاً دلم نمی خواست به این فکر کنم که منِ احمق نمی دانستم پسری که عاشقش بودم، در مدرسه تیراندازی خواهد کرد، حتی بااینکه هرروز این را به من می گفت. هر بار که می خواستم این حرف ها را به مادرم بزنم نمی توانستم، فقط می گفتم این کارشون باورنکردنیه. حتی اگه بهم پول هم بدین به اون مراسم نمی رم. فکر کنم برای همه ی آدم های روی کره ی زمین، ترک عادت موجب مرض است.
همان شب، آقای انگرسون(۱۰)، به خانه ی ما آمد. او پشت میز آشپزخانه نشست و با مادرم در مورد... نمی دانم، خدا، سرنوشت، ضربه ی روحی و این جور چیزها صحبت کرد. منتظر بود که هرلحظه از اتاق بیرون بیایم، لبخند بزنم و بگویم خیلی به مدرسه ام افتخار می کنم. منتظر بود بگویم احساس رضایت می کنم که جانم را به خاطر خانم بی عیب و نقصی مثل جسیکا کمپ بل(۱۱) فدا کردم. شاید منتظر بود عذرخواهی هم بکنم. البته، اگر می توانستم راهش را پیدا کنم، این کار را می کردم؛ اما حتی با گذشت زمان، بازهم برای انجام دادن چنین کار سختی، هیچ کلمه ای به ذهنم نرسیده بود.
وقتی آقای انگرسون در آشپزخانه بود، من صدای موسیقی را در اتاقم زیاد کردم و بیشتر زیر لحافم فرو رفتم و او را همان جا منتظر گذاشتم. اصلاً از اتاقم بیرون نرفتم، حتی وقتی که مادرم در اتاقم را زد و ملتمسانه از من خواست که مودب باشم و به طبقه ی پایین بروم، بازهم در اتاقم ماندم.
آرام گفت: «والری!» در را آرام باز کرد و به داخل اتاق سرک کشید.
جواب ندادم. لحاف را روی سرم کشیدم. نه اینکه دلم نمی خواست با او روبه رو شوم، نمی توانستم؛ اما مادرم هیچ وقت این را نمی فهمید. از دیدِ او، هرچه بیشتر آدم های اطرافم مرا ببخشند، باید احساس گناهم کمتر شود؛ اما از دیدِ من... کاملاً برعکس بود.
بعد از مدتی، دیدم که نور چراغ های اتومبیل آقای انگرسون از پنجره ی اتاقم دور شد. روی تختم نشستم، به ورودی پارکینگ جلوی خانه نگاه کردم. او داشت می رفت. چند دقیقه بعد، مادرم دوباره در اتاقم را زد.
گفتم: «چیه؟»
در را باز کرد، مثل بچه آهویی که به سمت تله ای می رود، تردید داشت. صورتش قرمز و پره های بینی اش هم بزرگ شده بودند. یک مدال احمقانه و یک تقدیرنامه از طرف مدرسه در دستش بود.
مادرم گفت: «اونا تو رو مقصر نمی دونن. می خوان که اینو بدونی. می خوان برگردی مدرسه. برای کاری که کردی ارزش زیادی قائل هستن.» مدال و تقدیرنامه را در دستانم گذاشت. به تقدیرنامه نگاه کردم و دیدم فقط ده نفر از معلم های مدرسه آن را امضا کرده اند. قطعاً آقای کلاین(۱۲)، یکی از اساتیدی بود که آن را امضا نکرد. میلیون ها بار بعدازآن تیراندازی، موج عظیمی از گناه درونم را پرکرده بود: کلاین قطعاً یکی از معلم هایی نبود که نمی توانست آن تقدیرنامه را امضا کند، چون مُرده بود.
یک دقیقه فقط به یکدیگر زُل زدیم. می دانستم مادرم منتظر است که نشانی از قدردانی را در من ببیند. بعضی ها احساس می کردند اگر مدرسه با این اتفاق کنار بیاید، شاید ما هم بتوانیم. شاید همه ی ما بتوانیم با حادثه ای که پیش آمده بود کنار بیاییم.
مدال و تقدیرنامه را دوباره به او دادم و گفتم: «آم، آره، مامان... این... عالیه.» سعی کردم لبخندی مصنوعی بزنم تا خیالش را راحت کنم که خوشحال شده ام؛ اما فهمیدم که نمی توانم. اگر من هنوز هم که هنوز است نتوانم با این حادثه کنار بیایم چه؟ اگر این مدال باعث شود به یاد بیاورم پسری که در دنیا بیشتر از همه به او اعتماد داشتم، به بچه های مدرسه، به من و به خودش شلیک کرده بود چه؟ چرا مادرم نمی توانست درک کند که این تقدیرنامه برای من درست مثل آینه ی دِق است؟ انگار در حال حاضر قدردانی کردن، تنها حسی بود که می توانستم داشته باشم، قدردانی از اینکه هنوز زنده ام، از اینکه مرا بخشیده اند، از اینکه فهمیده اند من فقط داشتم از بقیه ی دانش آموزان دبیرستان گاروین محافظت می کردم.
راستش، بیشتر روزها، مهم نبود چقدر تلاش کنم؛ اما نمی توانستم حس خوبی داشته یا خوشحال باشم. بیشتر روزها، حتی نمی توانستم بفهمم چه حسی دارم. بعضی روزها ناراحت بودم، بعضی روزها خیالم راحت بود، بعضی روزها سردرگم بودم و دچار سوءتفاهم می شدم. بیشتر اوقات هم عصبانی بودم. بدتر از آن، نمی دانستم از چه کسی بیشتر عصبانی هستم: خودم، نیک، والدینم، مدرسه یا از تمام دنیا. بعدازآن، خشمی وجودم را فرامی گرفت که بدتر از همه ی این ها بود: خشم از تمام آن دانش آموزانی که مُرده بودند.
مادرم با نگاهی ملتمسانه گفت: «وال.»
گفتم: «نه جدی می گم. خیلی خوبه. من فقط خیلی خسته ام، مامان، همین. جدی می گم. پاهام...»
سرم را بیشتر به بالشت فشار دادم و خودم را دوباره زیرِ پتو جمع کردم.
مادرم سرش را پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت. می دانستم، حتماً تلاشش را خواهد کرد که دکتر هیلر(۱۳) در جلسه ی بعدی، بیشتر روی واکنش های من کار کند. می توانم تصور کنم که روی صندلی اش نشسته و می گوید: «خب، وال، فکر کنم باید در مورد اون مدال حرف بزنیم...»
می دانم که مادرم بعداً آن مدال و تقدیرنامه را، کنار آت وآشغال های بچگی من که طی چندین سال آن ها را جمع کرده بود، در جعبه ی یادگاری ها می گذارد. کاردستی های دوران مهدکودک من، کارت های صد آفرین کلاس هفتم و تقدیرنامه ی مدرسه به خاطر فداکاری در یک تیراندازی. ازنظر مادرم، تمام این ها در کنار هم زیبا بودند.
مادرم می خواست از این طریق، امیدِ خودش را نشان دهد. امیدِ به اینکه یک روز دوباره من خوب شوم؛ اما حتی یادش نمی آمد آخرین باری که خوب بودم، کِی بود. راستش خودم هم یادم نمی آید. قبل از تیراندازی بود؟ قبل از اینکه جرمی(۱۴) وارد زندگی نیک شود؟ قبل از اینکه مادر و پدرم از من متنفر شوند و دنبال کسی یا چیزی باشند که مرا از ناراحتی بیرون بکشد؟ زمانی که روحیه ی خوبی داشتم، لباس های رنگی می پوشیدم و به چهل آهنگ برتر گوش و فکر می کردم زندگی آسان است؟
زنگ ساعت دوباره به صدا درآمد، به سمتش هجوم بردم و آن را روی زمین کوبیدم.
مادرم فریاد زد: «والری، زود باش دیگه!» تصور کردم تلفن بی سیم را دستش گرفته و انگشتش را محض احتیاط روی شماره ی نُه نگه داشته است. ادامه داد: «مدرسه یه ساعت دیگه شروع می شه، بیدار شو!»
سرم را روی بالشت چرخاندم و به اسب هایی که روی کاغذدیواری اتاقم بود خیره شدم. از وقتی که کوچک بودم، هر وقت ناراحت بودم یا کسی اذیتم می کرد، دراز می کشیدم و به این اسب ها خیره می شدم و تصور می کردم روی یکی از آن ها سوار شده و ازاینجا دور می شوم. تصور می کردم روی اسب بالا و پایین می روم، موهایم پشت سرم در هوا پریشان شده اند و اسبم نه خسته می شود و نه گرسنه و هیچ کس دیگری هم روی زمین نیست. فقط به سمت بی نهایت حرکت می کنم.
اما حالا، این اسب ها فقط تبدیل به نقاشی های بچگانه شده بودند. دیگر مرا جایی نمی بردند؛ یعنی نمی توانستند ببرند. حالا که این را می دانستم، غمگین تر می شدم. احساس می کردم تمام زندگی ام، فقط یک رویای بزرگ و احمقانه بوده است.
صدای چرخش قفل دستگیره ی در را شنیدم و غرولند کردم. البته که مادرم کلید اتاقم را داشت. یک بار دکتر هیلر که معمولاً طرف من بود، به مادرم این اجازه را داد که هر وقت دلش خواست، با یک کلید در را باز کند و وارد اتاقم شود. می گفت فقط محض احتیاطه. برای اینکه مراقبش باشین. به هرحال اون یه خودکُشی رو با چشمای خودش دیده؛ بنابراین حالا هر وقت که در می زد و جواب نمی دادم، نگران می شد و فکر می کرد اگر با آن تلفن بی سیم توی دستش وارد اتاق شود، با جسد من روبه رو خواهد شد که بین هزاران تیغ دراز و روی فرش کف اتاقم به شکل گل مینا افتاده و غرق در خون هستم.
وقتی دستگیره ی در چرخید، به آن نگاه کردم. هیچ کاری غیرازاینکه از روی بالشتم فقط به آن نگاه کنم، نمی توانستم انجام دهم. وارد شد. خیالش راحت شد که حالم خوب است. تلفن بی سیم در دستش بود.
گفت: «خوشحالم بالاخره بیدار شدی.» لبخندی زد و به سمت پنجره های اتاق رفت. دستش را دراز کرد و پرده های ونیزی پنجره های اتاق مرا کنار زد. در مقابل نور آفتاب صبحگاهی چشمانم را تنگ کردم.
درحالی که ساعدم را روی چشم هایم گرفته بودم، گفتم: «لباس بیرون پوشیدی.»
با آن دستش که آزاد بود، دامن قهوه ای رنگش را صاف کرد. اضطراب داشت، انگار اولین باری بود که لباس های شیک و تمیز می پوشید. یک دقیقه در نگاهش احساس نگرانی کردم و دلم برایش سوخت.
از همان دستش برای صاف کردن موهایش هم استفاده کرد و گفت: «آره. گفتم حالا که تو دوباره داری برمی گردی مدرسه، منم شاید بهتر باشه دوباره برگردم سرِ کار.»
روی تختم نشستم. عضلات گردنم در اثر خوابیدن زیاد گرفته بود و پاهایم مقداری تیر می کشید. بی توجه، رانِ پایم را زیرِ لحاف مالیدم و گفتم: «اونم روز اولی که من دارم برمی گردم مدرسه؟»
با آن کفش های قهوه ای کم رنگ پاشنه بلندش، به سمتم آمد، مجبور شد پایش را از روی کُپه ی لباس های وسط اتاق بلند کند. گفت: «خب... آره. چند ماهی می شه که نرفتم. دکتر هیلر فکر می کنه اگه برگردم سر کارم مشکلی نداره. بعد از مدرسه هم می آم دنبالت.» لبه ی تختم نشست، موهای مرا نوازش کرد و گفت: «حالت بهتر می شه.»
پرسیدم: «از کجا این قدر مطمئنی؟ از کجا می دونی حالم بهتر می شه؟ تو هیچی نمی دونی. ماه مِی پارسال حالم خوب نبود و تو نفهمیدی.» خودم را از تخت بیرون کشیدم. قفسه ی سینه ام فشرده شده بود و مطمئن نبودم که ممکن است هرلحظه بزنم زیرِ گریه یا نه.
مادرم روی تختم نشسته و تلفن بی سیم در دستش بود. گفت: «می دونم والری. اون روز دیگه هیچ وقت تکرار نمی شه، عزیز دلم. نیک... مُرده. حالا هم باید سعی کنی که ناراحت نباشی...»
برای این حرف خیلی دیر بود. ناراحت بودم. هرچه بیشتر همان طور لبه ی تختم می نشست و مثل بچگی ام موهای مرا نوازش می کرد و من هم لبخند می زدم و بوی عطرش به مشامم می رسید، بیشتر به واقعیت ناراحتی ام پی می بُردم. من قرار بود به مدرسه برگردم.
گفت: «هردو به این نتیجه رسیدیم که این بهترین راهه، والری. یادته؟ در دفتر دکتر هیلر نشسته بودیم و به این نتیجه رسیدیم که فرار کردن برای خانواده ی ما، اصلاً راه خوبی برای کنار اومدن با این مسئله نیست. تو هم موافقت کردی. تو خودت گفتی نمی خوای فرانکی(۱۵) به خاطر اتفاقی که افتاده عذاب بکشه. بابات هم کار خودش رو داره... اینکه بخواد اونو ول کنه و بریم یه جای دیگه و از اول شروع کنه، ازنظر اقتصادی اصلاً برامون خوب نیست...» شانه هایش را بالا انداخت و سرش را به نشانه ی نفی تکان داد.
گفتم: «مامان...» اما نمی توانستم کلمه ای برای بحث کردن با او پیدا کنم. حق با او بود. خودم گفته بودم که فرانکی نباید دوستانش را از دست بدهد. فقط به دلیلِ اینکه برادر کوچک تر من است، نباید به شهر یا مدرسه ی جدید برود. هر وقت کسی بحث رفتن خانواده ی ما از این شهر را به میان می آورد، پدرم از خشم عضلات فکش را منقبض می کرد، خودم موافقت کرده بودم که او وقتی برای این دفتر وکالتش سال ها تلاش کرده، واقعاً عادلانه نیست که بخواهد دوباره شروع کند. خودم موافقت کرده بودم که نباید در خانه بمانم و معلم خصوصی بگیرم یا در بدترین حالت، سال سوم را در مدرسه ی دیگری بگذرانم. کار درستی نبود که وقتی کار اشتباهی نکرده بودم، بخواهم مثل مجرمین، از شهری به شهر دیگر فرار کنم.
در دفتر دکتر هیلر، روی مبل نشسته بودم و انگشتم را روی دسته ی آن می کشیدم. گفتم: «کل دنیا می دونن من کی هستم. نمی تونم برم یه مدرسه ی جدید. می تونین تصور کنین که اگه برم یه مدرسه ی جدید ممکنه از اون جا طرد بشم؟ حداقل می دونم توی گاروین چی در انتظارمه؛ به علاوه اگه از گاروین فرار کنم، اون وقت همه مطمئن می شن که من توی اون ماجرا گناه کار بودم.»
دکتر هیلر هم گفته بود: «شرایط سختیه. باید با شرایط بغرنجی دست وپنجه نرم کنی.»
من هم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: «چه چیز جدید دیگه ای می خواد اتفاق بیفته؟ می تونم باهاشون کنار بیام.»
دکتر هیلر، چشم هایش را تنگ کرد و با شک و تردید پرسید: «مطمئنی؟»
من هم سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم: «عاقلانه نیست بخوام ازاینجا برم. می تونم باهاش کنار بیام. اگه اوضاع خیلی وخیم شد، همیشه آخر ترم می شه انتقالی گرفت؛ ولی از پسش برمی آم. قرار نیست بترسم.»
اما این حرف ها برای زمانی بود که تابستانی طولانی را پیش رو داشتم. زمانی که بازگشت به مدرسه فقط در حد یک فرضیه بود، نه واقعیت. هنوز هم به آن ایمان داشتم. من هیچ گناهی به جز دوست داشتن نیک و تنفر از آدم هایی که ما را آزار می دادند، نداشتم. امکان نداشت از آدم هایی که باور کرده بودند به خاطر آن تیراندازی گناه کار هستم، فرار کنم؛ اما حالا که این فرضیه قرار بود به واقعیت بپیوندد، نمی ترسیدم؛ بلکه وحشت داشتم.
مادرم لبه ی تختم نشسته بود. گفت: «تو کل تابستون می تونستی نظرت رو عوض کنی.»
دهانم را بستم و به سمت کُمد لباس هایم رفتم. یک لباس زیر تمیز برداشتم و در میان لباس های کثیفی که روی زمین بود، به دنبال شلوار جین و تی شرت گشتم. گفتم: «باشه. آماده می شم.»
نمی دانم لبخند زد یا نه. لب هایش را طوری حرکت داد که فقط شبیه لبخند زدن بود، فقط مقداری دردناک تر. چند قدم مردد به سمت در برداشت. ظاهراً تصمیم گرفته بود برود و تلفن بی سیم را با هر دو دستش محکم چسبیده بود. با خود فکر کردم نکند حواسش نباشد و تلفن را با خودش به محل کار ببرد و انگشتش را تا سرِ کار محض احتیاط روی شماره ی نُه نگه دارد!
- خوبه. من پایین منتظرتم.
لباس هایم را پوشیدم. شلوار جین و تی شرت چروکی که تصادفی آن ها را برداشته بودم را به تن کردم و اصلاً برایم مهم نبود که باهم هم خوانی دارند یا نه. فکر نمی کردم خوب لباس پوشیدن قرار است حالم را بهتر کند تا کمتر در چشم بقیه باشم. به زور به سمت دستشویی رفتم و موهایم را که تقریباً چهار روز بود، نشسته بودم، شانه کردم. حتی زحمت آرایش کردن هم به خود ندادم. حتی نمی دانستم لوازم آرایشم را کجا گذاشته ام؛ نه اینکه در طول مدت تابستان به مهمانی های زیادی رفته بودم، بلکه اصلاً حس راه رفتن نداشتم.
یکی از کفش های پارچه ای که داشتم را پوشیدم و کوله ام را برداشتم؛ یک کوله ی جدید که چند روز پیش مادرم برایم خریده بود. همان جایی بود که آن را گذاشته و تاکنون به آن دست نزده بودم تا درنهایت خودش آمد و چندوسیله ای که خریده بود را داخلش گذاشت. کوله ی قبلی ام، همان کوله ی آغشته به خون بود... احتمالاً زمانی که در بیمارستان بودم، آن را هم به همراه تی شرت فلاگینگ مالیِ(۱۶) نیک که در کمدم پیدا کرد، دور انداخته بود. وقتی به خانه آمدم و دیدم که آن تی شرت سر جایش نیست، با او دعوا کردم و فحشش دادم. اصلاً نمی دانست که آن تی شرت متعلق به نیکِ قاتل نبود. متعلق به نیک بود، پسری که وقتی گروه فلاگینگ مالی برای اجرا به کلاست(۱۷) آمده بودند، مرا با بلیت آن کنسرت خوشحال کرد. نیک، پسری که وقتی آن ها آهنگ فکتوری گرل(۱۸) را خواندند، اجازه داد روی شانه های او بپرم. نیک، پسری که گفت پول هایمان را روی هم بگذاریم و یکی از تی شرت های آن ها را بخریم و باهم استفاده اش کنیم. نیک، پسری که آن تی شرت را فقط تا خانه تنش کرد، سپس آن را درآورد و به من داد و دیگر هم نخواست که به او پسش بدهم.
مادرم گفت که دور انداختن آن، توصیه ی دکتر هیلر بوده؛ ولی حرفش را باور نکردم. بعضی وقت ها احساس می کردم در افکارش تماماً او را مقصر می داند تا من بتوانم با آن کنار بیایم. حتی دکتر هیلر هم درک می کرد که آن تی شرت متعلق به نیک قاتل نیست. من حتی نمی دانستم نیک قاتل کیست. دکتر هیلر این را هم خیلی خوب درک می کرد.
لباسم را پوشیده بودم، می دانستم وجودم را اضطراب کنار آمدن با این مسئله فراگرفته بود. پاهایم آن قدر سست بودند که حتی تا جلوی در هم مرا یاری نمی کردند و پشت گردنم خیس عرق شده بود. نمی توانستم بروم. نمی توانستم با آن آدم ها و آن مدرسه روبه رو شوم. توانایی اش را نداشتم.
با دست های لرزان، موبایلم را از جیبم بیرون آوردم و شماره ی دکتر هیلر را گرفتم. با اولین بوق تلفن را برداشت.
دوباره روی تختم نشستم و گفتم: «ببخشید مزاحم شدم.»
- نه. بهت گفتم که هر وقت خواستی زنگ بزن. یادته؟ منتظر بودم زنگ بزنی.
گفتم: «فکر نمی کنم بتونم این کار رو بکنم. هنوز آماده نیستم. فکر نکنم هیچ وقت آمادگی اش رو داشته باشم. احساس می کنم فکر بدی بود که...»
به میان حرفم پرید و گفت: «وال، بسه. می تونی انجامش بدی. آماده ای. در موردش حرف زدیم. شرایط سختیه؛ ولی تو از پسش برمی آی. توی چند ماه گذشته، از پس شرایط بدتر از اینا براومدی، درسته؟ تو خیلی قوی هستی.»
چشم هایم پُر از اشک شد و با انگشت شستم آن ها را پاک کردم.
گفت: «فقط روی اون لحظه تمرکز کن. اتفاقات رو برای خودت پیش بینی نکن. با واقعیت روبه رو شو، باشه؟ وقتی بعدازظهر برگشتی خونه، بهم زنگ بزن. به استفانی(۱۹) می گم اگه حتی توی جلسه هم بودم، وصل کنه، باشه؟»
- باشه.
- و اگه نیاز داشتی در طول روز باهام حرف بزنی...
- می دونم، می تونم باهاتون تماس بگیرم.
- یادته به هم چی گفتیم؟ اگه حتی نصف روز هم بتونی تحمل کنی، این خودش یه پیشرفت بزرگه، درسته؟
- مامان داره برمی گرده سر کار. تمام وقت.
- چون که بهت ایمان داره؛ ولی اگه بهش نیاز داشتی می آد خونه؛ اما بااین حال پیش بینی من اینه که بهش نیازی پیدا نمی کنی. اینم می دونی که همیشه درست می گم.
لبخندش در صدایش محسوس بود.
آرام خندیدم، فین فین کردم. دوباره چشم هایم را پاک کردم و گفتم: «درسته. بی خیال. من دیگه باید برم.»
- امروز بی نظیر خواهی بود.
- امیدوارم.
- می دونم که می تونی. اینو یادت باشه: اگه نتونستی تحمل کنی، آخر این ترم می تونی انتقالی بگیری. تا اون موقع چقدر مونده؟ حدود هفتادوپنج روز، درسته؟
گفتم: «هشتادوسه روز.»
- دیدی؟ خیلی راحته. تو می تونی. بهم زنگ بزن.
- باشه.
تلفن را قطع کردم و کوله ام را برداشتم. به سمت در اتاق رفتم؛ ولی مکث کردم. چیزی کم بود. دستم را داخل اولین کشوی لباس هایم بردم و گشتم تا بالاخره پیدایش کردم. آن را داخل چوبِ کشو پنهان کرده بودم که مادرم پیدایش نکند. بیرون آوردم و برای ده هزارمین بار نگاهش کردم.
یک عکس از من و نیک، سال دوم و آخرین روز مدرسه کنار دریاچه ی آبی(۲۰) بود. نیک یک آبجو دستش بود و من آن قدر با هیجان می خندیدم که حتی لوزه ام در عکس پیدا بود. روی یک صخره ی بزرگ کنار دریاچه نشسته بودیم. فکر کنم میسون این عکس را از ما انداخت. مهم نبود چند شب بیدار ماندم و سعی کردم به یاد بیاورم؛ ولی یادم نمی آمد به چه چیز بامزه ای این طوری می خندیدم.
خیلی خوشحال بودیم. واقعاً خوشحال بودیم. مهم نبود که در آن ایمیل ها یا یادداشت های خودکُشی یا لیست تنفر چه چیزی نوشته شده بود، مهم این بود که ما خوشحال بودیم.
با انگشتانم، خنده ی بی حرکت نیک را روی عکس لمس کردم. هنوز می توانستم صدایش را بلند و واضح بشنوم. هنوز می توانم اولین باری که به روش خودش به من پیشنهاد دوستی داد را به یاد بیاورم، هم جسورانه و جدی بود و هم عاشقانه و خجالتی.
نیک از روی صخره خم شد تا قوطی آبجوی خودش را بردارد و گفت: «وال.» یک سنگ کوچک و صاف را با آن دستش که آزاد بود برداشت، چند قدم جلو رفت و به سمت دریاچه پرتاب کرد. سنگ، قبل از اینکه وارد آب شود، سه بار روی سطح آب جهش کرد. صدای خنده ی استیسی(۲۱)، از جایی نزدیک درون جنگل شنیده می شد. دوس(۲۲) هم بعد از او خندید. داشت شب می شد و قورباغه ای در سمت چپم، غور غور می کرد. نیک ادامه داد: «تا حالا به این فکر کردی که همه چی رو بذاری و بری؟»
پاهایم را از لبه ی صخره بالا کشیدم و زانوهایم را بغل کردم. به دعوای دیشب مادر و پدرم فکر کردم. صدای مادرم را از طبقه ی بالا در اتاق نشیمن می شنیدم، کلماتی که می گفت واضح نبودند؛ اما لحن صدای عصبانی اش محسوس بود. به پدر فکر کردم که نیمه شب در را باز و بسته کرد و از خانه رفت. گفتم: «منظورت اینه که فرار کنم؟ قطعاً.»
نیک مدتی طولانی ساکت ماند. یک سنگ دیگر برداشت و به سمت دریاچه پرت کرد. دو بار روی سطح آب خورد و داخل دریاچه فرو رفت. نیک گفت: «دقیقاً. مثلاً با یه ماشین به سمت لبه ی پرتگاه گاز بدی و خودت رو پرت کنی پایین و پشت سرت رو هم نگاه نکنی.»
به خورشید در حال غروب خیره شدم و به حرفش فکر کردم. گفتم: «آره. همه بهش فکر می کنن. عین تلما و لوئیز(۲۳).»
نیک به سمتم برگشت و خندید، سپس آخرین جرعه ی آبجو را خورد و قوطی خالی را روی زمین انداخت. گفت: «هیچ وقت اون فیلم رو ندیدم. یادته سال اول، پارسال، تو کلاس انگلیسی رومئو و ژولیت(۲۴) می خوندیم؟»
- آره.
به سمت من خم شد و گفت: «فکر می کنی من و تو هم می تونیم مثل اونا باشیم؟»
بینی ام را خاراندم و گفتم: «نمی دونم. فکر کنم. حتماً می شه.»
رویش رو دوباره به سمت دریاچه برگرداند. گفت: «آره. می تونیم. واقعاً می تونیم. ما مثل همدیگه فکر می کنیم.»
از جایم بلند شدم و خاک پشت شلوارم را تکاندم. گفتم: «داری بهم پیشنهاد دوستی می دی؟»
به سمتم چرخید و دستش را دور کمرم انداخت. مرا از زمین بلند کرد، پاهایم از زمین فاصله داشتند و تکان شان می دادم، جیغ کوتاهی زدم که تبدیل به خنده شد. مرا بوسید، موجی از هیجان مرا دربر گرفت، حتی انگشت های پایم هم از هیجان تیر می کشید. انگار تمام عمرم منتظر بودم او این کار را انجام دهد.
نیک پرسید: «اگه بهت پیشنهاد بدم، قبول می کنی؟»
گفتم: «معلومه که آره، رومئو.» و من هم او را بوسیدم.
نیک گفت: «پس فکر کنم که بهت می خوام پیشنهاد بدم، ژولیت.» قسم می خورم، وقتی به صورت او روی عکس دست می کشیدم، می توانستم صدایش را بشنوم. احساس می کردم در اتاق کنارم ایستاده است. حتی بااینکه ماه مِی پارسال، او به چشم همه هیولایی بیش نبود؛ اما به چشم من، هنوز همان پسری بود که مرا از روی زمین بلند کرد و بوسید و به من گفت ژولیت.
آن عکس را در جیب عقبم گذاشتم. بلند گفتم: «هشتادوسه روز مونده و از امروز شروع می شه.» نفس عمیقی کشیدم و به سمت طبقه ی پایین حرکت کردم.

فصل دوم

[ از روزنامه ی سان تریبون گاروین کانتی،
سوم مِی سال ۲۰۰۸، خبرنگار، آنجلا دَش]

کریستی بروتر، شانزده ساله؛ کاپیتان تیمِ سافت بال(۳۵) دبیرستان گاروین، اولین قربانی و ظاهراً هدف اصلی و مستقیم تیراندازی بوده است. اِیمی بروتر(۳۶)، مادر قربانی می گوید: «قبل از تیراندازی او روی شانه ی کریستی زده. دخترهایی که آنجا بودند، گفتند وقتی کریستی برگشته، آن پسر به او گفته: "تو خیلی وقته که توی لیست هستی." کریستی هم گفته: " کدوم لیست؟" و بعد به او شلیک کرده.» بروتر که تیر به شکمش اصابت کرده است، دکترها در مورد وضعیتش اظهار می کنند بسیار خوش شانس بوده که زنده مانده است. تجسس های پلیس تایید کردند که اسم بروتر، اولین اسم از صدها اسمی است که در لیست تنفر شومِ نوشته شده بود؛ یک دفترچه یادداشت سیمی قرمزرنگ که چند ساعت پس از تیراندازی، از اتاق نیک لویل مصادره شده است.

***
- نگرانی؟
کفِ پلاستیکی کفشم را روی زمین کشیدم و شانه هایم را بالا انداختم. احساسات زیادی درونم غوطه ور بود. فقط احساس می کردم دوست دارم در خیابان بدوم و جیغ بزنم؛ اما به دلیلی که خودم هم نمی دانم، فقط توانستم شانه هایم را بالا بیندازم. الان که فکر می کنم، کار درستی کردم. مادرم امروز صبح به شدت مراقب حرکات و رفتارهایم بود. هر حرکت اشتباهی که می کردم، سریعاً پیش دکتر هیلر می رفت و برایش توضیح می داد و بعدازآن دوباره مجبور بودم با او گفت وگو کنم.
من و دکتر هیلر، از ماه مِی پارسال، تقریباً هفته ای یک بار باهم گفت وگو می کردیم. همیشه هم به این شکل پیش می رفت:
می پرسید: «احساس امنیت می کنی؟»
من هم جواب می دادم: «اگه منظورتون خودکُشیه، نه این کار رو نمی کنم.»
دوباره می گفت: «آره منظورم همینه.»
من هم می گفتم: «خب، نه این کار رو نمی کنم. مادرم دیوونه ست که همچین فکری می کنه.»
او هم می گفت: «اون فقط نگرانته.» و بعدازآن، خوشبختانه سراغ موضوع دیگری می رفتیم.
اما بعد از تمام شدن جلسه مان، به خانه می آمدم و روی تختم دراز می کشیدم و به آن موضوع فکر می کردم؛ به خودکُشی. واقعاً احساس امنیت می کردم؟ واقعاً زمانی بود که به مرز خودکُشی رسیده باشم و حتی خودم هم ندانم؟ بعدازاین افکار، حدود یک ساعت در اتاق خواب تاریکم دراز می کشیدم و با خود فکر می کردم چه بلایی سرم آمده که مرا این قدر از خودم نامطمئن کرده بود؛ که حتی دیگر خود را هم نمی شناختم. به نظرم این سوال که باید در دنیا چه کسی باشی؟ ساده ترین سوالی است که می شود به آن پاسخ داد، غیرازاین است؟ اما برای من فرق می کرد، خیلی وقت بود که شناختِ خودم، اصلاً برایم کار آسانی به حساب نمی آمد. شاید هیچ وقت هم برایم آسان نخواهد شد.
بعضی وقت ها، در دنیایم، جایی که پدر و مادرها از هم بدشان می آید و مدرسه شبیه میدان نبرد است، منِ واقعی پدیدار می شود. تنها راه فرار برای من از این دنیا، نیک بود. تنها کسی که مرا درک می کرد. اینکه نیمی از رابطه ی ما بودن حس خوبی به من می داد، جایی که در آن هردو نفرمان یک فکر، یک جور احساسات و بدبختی داشتیم؛ اما حالا نیمِ دیگری از ما دیگر وجود نداشت، فقط حضورش در اتاق تاریک و غمگین من حس می شد. من هم فقط در افکاری غوطه ور بودم که چطور می توانم دوباره خود را پیدا کنم.
روی تختم غلت زدم تا به اسب های تخیلی سیاهی که روی کاغذدیواریِ اتاقم نقش بسته بودند، خیره شوم. آرزو می کردم کاش این اسب ها سرعت می گرفتند و مثل تصورات زمان بچگی ام، مرا ازاینجا دور می کردند، آن قدر دور که دیگر حتی فکر اینجا را هم نکنم؛ وقتی آدم نداند کیست، بیشتر آزار می بیند؛ اما من از یک چیز اطمینان داشتم: به اندازه کافی آزار دیده بودم.
مادرم از روی صندلی راننده، دستش را دراز کرد و زانویم را آرام گرفت و گفت: «خب، اگه تونستی نصف روز رو دووم بیاری یا بهم نیاز داشتی، بهم زنگ بزن. باشه؟»
جوابی ندادم. سنگینیِ روی گلویم بیشتر شده بود. حس عجیبی داشتم که قرار بود دوباره در همان راهروهای مدرسه و در کنار همان بچه هایی که می شناختم راه بروم، فقط یک چیز فرق می کرد، من کاملاً با این مکان و این آدم ها غریبه بودم. روبه رو شدن با بچه هایی مثل آلن مون(۳۷) که مستقیم به دوربین نگاه کرده و گفته بود: «امیدوارم والری رو به خاطر کاری که کرده کل عمرش بندازن زندون.» یا کارمن چیارو(۳۸) که عین این جمله اش را در مجله نوشته بودند: «من حتی نمی دونم چرا اسمم توی اون لیست بوده. من تا قبل از اون روز، اصلاً نمی دونستم نیک و والری کی هستن.»
می توانستم درک کنم که نیک را درست نشناسد. وقتی نیک سال اول به گاروین آمد، یک پسر ساکت و لاغر بود که موهای کثیف و لباس های نامرتب به تن داشت؛ اما من و کارمن از دبستان باهم بودیم. وقتی می گفت مرا نمی شناسد، کاملاً دروغ می گفت. به چند دلیل شک داشتم که حتی نیک را هم نشناسد: اول اینکه در تمام سال دوم دبیرستان، او دوست صمیمیِ کاپیتان حمله، کریس سامرز(۳۹) بود. دوم اینکه کریس سامرز از نیک متنفر بود و از هر فرصتی استفاده می کرد تا نیک را به تمسخر بگیرد و سوم اینکه تمام دوستان کریس، فکر می کردند هر وقت کریس، نیک را آزار می دهد، خیلی خنده دار است. امروز آلن و کارمن هم مدرسه بودند؟ دنبال من می گشتند؟ امیدوار هستند که به مدرسه نروم؟
مادرم همان طور که دستش روی زانوی من بود، گفت: «شماره ی دکتر هیلر رو هم که بلدی.»
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و گفتم: «آره بلدم.»
خیابان اُک(۴۰) را به سمت پایین پیچیدیم. چشم بسته این راه را بلد بودم. خیابان اُک را به راست، سپس به سمت چپ می رفتیم و وارد خیابان فاندلینگ(۴۱) می شدیم و دوباره به سمت چپ در خیابان استارلینگ(۴۲) می پیچیدیم. بعد از رسیدن به آن خیابان، به راست که می پیچیدیم، وارد محوطه ی پارکینگ مدرسه می شدیم. دبیرستان گاروین جلوی مان قد برافراشته بود.
با این تفاوت که امروز اینجا برایم فرق می کرد. دیگر دبیرستان گاروین، برایم آن هیجان و استرس روزهای سال اول را نداشت. هیچ وقت دوباره آنجا را با داستان عاشقانه، خوشحالی، شادی، خنده و انجام کارهای لذت بخش به خاطر نخواهم داشت. هیچ کدام از چیزهایی که بقیه وقتی به دبیرستان شان فکر می کنند و از آن لذت می برند را دیگر تجربه نخواهم کرد. این دبیرستان تنها چیزی بود که نیک آن روز، از من و بقیه آن را غارت کرد. او فقط سادگی و آرامش ما را به غارت نبرد، بلکه تمام خاطرات مان را از ما دزدید و رفت.
مادرم گفت: «مطمئنم که از پسش برمی آی.» سرم را برگرداندم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. دلانی پیترز(۴۳) را دیدم که از زمین فوتبال بیرون می آمد و دستش در دستِ دوست پسرش، سَم هال(۴۴) بود. اصلاً خبر نداشتم آن ها باهم هستند، ناگهان احساس کردم به جای فقط یک تابستان، یک عمر از مدرسه را ازدست داده ام. اگر همه چیز عادی پیش می رفت، من هم تابستان را کنار دریاچه یا کوچه ی بولینگ یا پمپ بنزین یا رستوران های فست فود می گذراندم و در مورد روابط جدید بقیه، شایعه پراکنی می کردم؛ اما به جای آن، خود را در اتاقم حبس کرده بودم و آن قدر می ترسیدم که حتی نمی توانستم با خیال راحت با مادرم به سوپرمارکت سرِ خیابان بروم. مادرم گفت: «دکتر هیلر تقریباً مطمئنه که می تونی از پس امروز بربیای و عالی پیش بری.»
گفتم: «می دونم.» به جلو خم شدم، عضلات معده ام منقبض شد. مثل همیشه استیسی و دوس، همراه با میسون، دیوید(۴۵)، لیز(۴۶) و ربکا(۴۷) روی صندلی های جلوی مدرسه نشسته بودند. در حالت عادی من هم کنارشان نشسته بودم. برنامه های هرروز را باهم چِک می کردیم، در مورد اینکه چه کسانی را در سالن حضوروغیاب دیدیم یا از مهمانی های متعدد باهم حرف می زدیم. کف دستانم داشت عرق می کرد. استیسی به چیزی که دوس گفته بود می خندید و من بیشتر از همیشه احساس غریبگی کردم.
به ورودی پارکینگ که رسیدیم متوجه شدم دو ماشین پلیس کنار ساختمان مدرسه قرار دارند. باید حرفی می زدم یا مادرم را نگاه می کردم وقتی که گفت: «الان دیگه این اتفاق طبیعیه. برای امنیت اونا رو گذاشتن. چون که... خب، خودت می دونی دیگه. نمی خوان یه نفر دیگه دوباره اون کار رو انجام بده. این کار باعث امنیت بیشترِ تو می شه، والری.» اما نه نگاهش کردم و نه حرفی زدم.
مادرم جلوی ورودی پارکینگ توقف کرد. دست هایش را از روی فرمان پایین آورد و به من نگاه کرد. سعی کردم متوجه جمع شدن گوشه های لبش و بازی با ریشه ی ناخن انگشت شستش نشوم. لبخند بی رمقی به او زدم.
گفت: «ساعت ده دقیقه به سه همین جا می بینمت. منتظرتم.»
آرام گفتم: «از پسش برمی آم.» دستم را به سمت دستگیره ی در بردم. دستم آن قدر قدرت نداشت که حتی دستگیره را بکشم؛ اما بالاخره این کار را کردم و این یعنی دیگر باید از ماشین پیاده می شدم.
همان طور که از ماشین پایین می آمدم، مادرم گفت: «شاید بهتر باشه فردا حداقل یه رُژ لب بزنی.» با خود فکر کردم چه حرف عجیبی است؛ اما از روی عادت، لب هایم را به هم مالیدم، انگار که رژ لب زده بودم. در را بستم و به زور برای مادرم آرام دست تکان دادم. او هم برایم دست تکان داد و مرا با چشم هایش برانداز می کرد تا یک ماشین پشت سرش بوق زد و مجبور شد برود.
حدود یک دقیقه روی همان پیاده رو خشکم زده بود و با خود کلنجار می رفتم که می توانم وارد ساختمان بشوم یا نه. ران پایم تیر می کشید و سرگیجه داشتم؛ اما هر کسی که در اطرافم بود، به نظر عادی می آمد. دو نفر از بچه های سال دومی از جلوی من رد شدند و با هیجان در مورد جشن خوشامدگویی مدرسه حرف می زدند. دوست پسرش او را قلقلک می داد و آن دختر هم ریز می خندید. معلم ها هم در پیاده رو ایستاده بودند و بچه ها را به سمت کلاس ها هدایت می کردند. تمام چیزها را از آخرین باری که اینجا بودم، به یاد آوردم، عجیب بود.
شروع به راه رفتن کردم؛ اما صدایی از پشت سرم، باعث شد سر جایم میخکوب شوم.
«امکان نداره!» انگار در همان لحظه کسی، تمام صداهای دیگر دنیا را قطع کرده بود. برگشتم و نگاه کردم. استیسی و دوس آنجا ایستاده و دست همدیگر را گرفته بودند. دهان استیسی باز مانده و دوس هم دهانش از تعجب قفل شده بود. استیسی پرسید: «وال؟» نه اینکه باورش نمی شد من باشم، بلکه باورش نمی شد مرا دوباره اینجا ببیند.
گفتم: «سلام.»
دیوید از پشت استیسی جلو آمد و مرا در آغوش گرفت. بغل کردنش خیلی طول نکشید و بعدازاینکه رهایم کرد، در کنار بقیه ی بچه ها ایستاد و نگاهش را روی زمین انداخت.
استیسی گفت: «نمی دونستم امروز برمی گردی.» نگاهش را سریع برگرداند تا قیافه ی دوس را نگاه کند و آن لحظه دیدم که دقیقاً قیافه شان مثل هم شده بود. لبخندش روی صورتش بیشتر شد که به نظرم خیلی عجیب و مسخره می آمد.
شانه هایم را بالا انداختم. من و استیسی تقریباً از زمان بچگی باهم دوست بودیم. لباس های هم سایز داشتیم، از یک فیلم خوش مان می آمد، لباس هایمان شکل هم بود و یک دروغ را می گفتیم. تابستان هایی بود که تقریباً ما را نمی توانستند از هم جدا کنند.
اما من و استیسی خیلی باهم فرق می کردیم. استیسی هیچ دشمنی نداشت، احتمالاً به خاطر اینکه همیشه دوست داشت همه را راضی نگه دارد. به طرز عجیبی قابل تغییر بود: مثلاً وقتی کسی به او می گفت فکر می کند او چه شخصیتی دارد، استیسی دقیقاً تبدیل به همان آدم با همان خصوصیات می شد. قطعاً یکی از دخترهای محبوب مدرسه نبود؛ ولی شبیه من هم نبود که به دردنخور باشد و همه او را به تمسخر بگیرند. همیشه طوری با بقیه رفتار می کرد که حدومرزی را بین خودش و بقیه نگه دارد.
بعدازآن سانحه که پدرم آن را این طور خطاب می کند، دو بار برای دیدن من آمد. یک بار، زمانی که در بیمارستان بودم، قبل از اینکه بخواهم با کسی حرف بزنم. یک بار هم زمانی که مرخص شدم و به خانه آمدم که به فرانکی گفتم بگوید خواب هستم. بعدازآن دو بار، دیگر سعی نکرد با من ارتباط برقرار کند و حرف بزند، من هم همین طور. فکر می کنم شاید آن زمان، بخشی از من احساس می کرد که دیگر لیاقت داشتنِ دوست را ندارم. او لیاقتش یک دوست بهتر از من است.
به نوعی دلم برایش می سوخت. تقریباً می توانستم این را در صورتش ببینم (علاقه اش برای برگشتن به زمان قبل از تیراندازی و باهم بودن مان، احساس گناه اینکه آغوشش برایم باز بود) اما این را هم می تـوانستم ببینم که چقدر دوست داشت الان هم با من دوست باشد. اگر به خاطر عاشق نیک بودن گناهکار بودم، او هم به خاطر اینکه دوست من است، گناهکار بود؟ دوستِ من بودن ریسک بزرگی است؛ این یعنی خودکُشی درملاعام، آن هم در دبیرستان گاروین. استیسی هم این قدر قوی نیست که بتواند این ریسک را بکند.
استیسی پرسید: «پات هنوز درد می کنه؟»
به پایم نگاه کردم و گفتم: «بعضی وقتا. حداقلش اینه که لازم نیست کلاس تربیت بدنی بردارم؛ ولی احتمالاً با این وضعیت پام به کلاسا هم دیر می رسم.»
دوس پرسید: «سر خاکِ نیک رفتی؟» نگاه تندی به او کردم. با چشم هایی آکنده از تحقیر من، بهم زُل زده بود. ادامه داد: «سرِ خاک هیچ کدوم از بچه ها رفتی؟»
استیسی به او سقلمه ای زد و گفت: «ولش کن. امروز اولین روزیه که برگشته.» اما به قدر کافی او را محکوم نکرد.
دیوید زیرِ لب گفت: «آره، بی خیال. خوشحالیم که حالت خوبه، وال. با کی ریاضی داری؟»
دوس به میان حرفش پرید و گفت: «چیه؟ اون الان دیگه می تونه راه بره. چطور می تونه نرفته باشه سر خاکِ بچه ها؟ اگه من اسم کسایی که دوست داشتم بمیرن رو می نوشتم، حداقل سرِ خاک شون می رفتم.»
زمزمه کردم: «من نمی خواستم کسی بمیره.» دوس یکی از ابروهایش را بالا برد. گفتم: «اون دوست صمیمی تو هم بود، خودت می دونی.»
سکوتی برقرار شد. متوجه شدم چندین نفر دور ما ایستاده و کنجکاوانه به تماشای این نمایش ایستاده اند؛ اما کنجکاو نبودند که ببینند باهم دعوا می کنیم یا نه. کنجکاوانه مرا نگاه می کردند، انگار تازه فهمیده بودند من چه کسی هستم. آرام از کنارم رد می شدند و باهم زیرِ لب حرف می زدند و به من نگاه می کردند.
استیسی هم متوجه شد. مقداری جابه جا شد و نگاهش را از من دزدید.
گفت: «من باید برم سر کلاس. خوشحالم برگشتی، وال.» از کنارم عبور کرد و دیوید و میسون هم به دنبالش رفتند.
دوس آخرین نفری بود که دنبال شان رفت، از کنار من عبور کرد و زمانی که شانه به شانه ام شد گفت: «آره، خیلی خوشحالیم.»
در پیاده رو ایستاده بودم، به خاطر موج دانش آموزانی که از اطرافم رد می شدند احساس حماقت می کردم. مرا با دست به هم نشان می دادند؛ اما خودم را غرق این موج نکردم. با خود فکر کردم کاش می توانستم تا ساعت ده دقیقه به سه همین جا بایستم.
یک دست را روی شانه ام احساس کردم.
صدایی در گوشم گفت: «باهام بیا.» برگشتم و با خانم تِیت(۴۸)، مشاور راهنمای مدرسه روبه رو شدم. بازویش را دور شانه ام حلقه کرد و جسورانه از بین موج دانش آموزانی که در مورد من زمزمه می کردند، عبور کردیم.
خانم تیت گفت: «خوشحالم امروز اینجا می بینمت. فکر می کنم یه ذره استرس داری، نه؟»
گفتم: «یه ذره.» اما بیشتر از این چیزی نتوانستم بگویم؛ چون آن قدر سریع مرا همراه خودش می کشید که فقط می توانستم روی درست راه رفتن تمرکز کنم. قبل از اینکه پایم تیر بکشد، به راهرو اصلی رسیده بودیم، احساس می کردم مرا با حرفش گول زده است. طوری حرف می زد انگار حق داشتم برای وارد شدن به مدرسه ی خودم استرس داشته باشم، انگار خودم دلم می خواست مضطرب باشم.
راهروی مدرسه شلوغ بود. یک افسر پلیس جلوی در ایستاده بود و باطوم الکتریکی ای را برای بازرسی بدنی، روی لباس ها و کوله های بچه ها حرکت می داد. خانم تیت به یکی از افسران پلیس اشاره کرد و بدونِ اینکه متوقف شوم و مرا بگردند، از آن ها عبور کردیم.

نظرات کاربران
درباره کتاب لیست تنفر