فیدیبو نماینده قانونی موسسه خدمات فرهنگی رسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب قله‌ها و دره‌ها
چگونه دوران‌های خوب و بد زندگی و كار را برای خود مفيد و دلپذير كنيم

نسخه الکترونیک کتاب قله‌ها و دره‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قله‌ها و دره‌ها

قله‌ها و دره‌ها همان فرازها و فرودهای زندگی و کار همه انسان‌ها است. در داستان قله‌ها و دره‌ها، کشف خواهید کرد که چگونه می‌توانید، زودتر از دره بیرون بیایید، مدتی طولانی‌تر در قله بمانید، قله‌هایی زیاد و دره‌هایی کم داشته باشید. کتاب حاضر به شما می‌آموزد که چگونه اشتباهاتی که در موقعیت‌های خوب انجام می‌دهید، فردای بد زندگی‌تان را می‌سازند.

ادامه...
  • ناشر موسسه خدمات فرهنگی رسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قله‌ها و دره‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

بخش بزرگی از رویدادها و پدیده هایی که ما را در میان گرفته اند و بر زندگی ما اثرگذارند، بیرون از اراده و کنترل ما هستند. اما واکنش به آنها در اراده و کنترل ما است.
بنابراین، می توان گفت که راز بزرگ موفقیت و شکست، نیک فرجامی و بد فرجامی، شادی و ناشادی، توسعه یافتگی و عقب ماندگی ما انسان ها در چگونگی واکنش ما به عوامل بیرونی است.
از سوی دیگر، واکنش های ما و همچنین مجموعه رفتارها و عملکرد ما در کار و زندگی، از باورهای مان سرچشمه می گیرند. اگر با ارزیابی و باز ارزیابی مداوم باورهای مان بتوانیم آنها را آگاهانه بشناسیم و در راستای بهتر زیستن تغییر دهیم، به درستی که گامی اساسی در راه موفقیت، آسایش و نیکبختی خود و حتی دیگران برداشته ایم.
آنچه که بیش از همه بشر را به تباهی می کشاند غرور و خودبینی است. انسان خودبین با نپذیرفتن واقعیت ها و رعایت نکردن حقوق دیگران، خود را به گونه ای متفاوت و یا فراتر از آنچه هست نشان می دهد. اینگونه افراد چنین می پندارند که خود عاری از اشتباه هستند، آنها علل شکست ها و ناتوانی های شان را در جاهایی بیرون از خودشان می بینند. رها شدن از این بیماری همانا رها شدن از تباهی است.
سرشت زندگی ما انسان ها چنین است که در مسیر زندگی خود با فرازها و فرودهای مختلفی روبرو می شویم. بسته به اینکه کفه کدامیک سنگین تر باشد، توسط خود و یا دیگران در یکی از گروه های خوشبخت، نیمه خوشبخت، ناراضی، درمانده، تیره روز و یا هر گروه دیگری از این دست، قرار می گیریم.
بشر در طول زندگی خود همیشه به دنبال راه کارهایی بوده است تا فرازهایش را بیشتر و فرودهایش را کمتر کند.
همیشه نطفه فرود ما در اوج فراز ما بسته می شود. اگر از هیجان و لذت رسیدن به فراز دچار خودشیفتگی و غرور شویم و عنان خود را به دست سرمستی بدهیم، بی آنکه خود بدانیم فرودی زودرس را آفریده ایم.
زمانی که زخم دردناک افتادن در دره، مستی غرور را از سر می پراند، با خشم زمین و زمان را عامل فرود می دانیم و گناه را به گردن دیگران می اندازیم.
باید دست از سر فلک کج رفتار، چرخ بد کردار، روزگار غدار و مانند آن برداریم و بپذیریم که خودمان مسئول همه فرازها و فرودهای مان هستیم. کلید نیکفرجامی در دست ما است.
ترجمه این کتاب را به فرزندان عزیزم زیشاد و گلاره که عشق و معنای زندگی من هستند تقدیم می کنم.
از این فرصت بهره می گیرم تا از تلاش های ارزشمند جناب آقای ناجیان مدیر محترم موسسه خدمات فرهنگی رسا، ویرایشگر، حروفچین و دیگر دست اندرکاران چاپ و نشر این کتاب صمیمانه سپاسگزاری نمایم.

غلامحسین لک
hosseinl@hotmail.com

پیش از داستان

در یک غروب بارانی در نیویورک، مایکل براون(۳) با عجله به ملاقات کسی می رفت که یک دوست به او معرفی کرده بود تا در مورد حل مشکلی که آزارش می داد از وی کمک بگیرد. هنگامی که وارد آن رستوران کوچک می شد به هیچ وجه نمی دانست که چند ساعت پیش رو تا چه اندازه برایش ارزشمند خواهند بود.
او هنگامی که خانم آن کار(۴) را دید بسیار شگفت زده شد، زیرا شنیده بود که خانم کار نیز خودش درگیر مشکلاتی است که انتظار می رفت در چهره اش نمایان باشد. اما او شاد و پر انرژی به نظر می رسید.
پس از گفتگوهای مقدماتی، مایکل گفت: «شما با وجود مشکلاتی که می دانم با آن روبرو بوده اید، اما در چهره تان نشانه ای از آن نمی بینم.»
او گفت: «من هم در کارم و هم در زندگی ام در وضعیت خوبی هستم، اما نه با وجود مشکلات، بلکه به خاطر آنها و اینکه چگونه یاد گرفتم که از مزایای آنها بهره بگیرم.»
مایکل با حالتی گیج پرسید: «چطور ممکن است؟»
خانم کار پاسخ داد: «خوب، به عنوان مثال، من در محل کارم فکر می کردم که بخش ما خوب کار می کند، اما در واقع چنین نبود. ما به مرور زمان دریافتیم که شرکت های دیگر بسیار بهتر از ما کار می کنند. رئیس بخش از من بسیار ناحشنود بود و به همین خاطر وضع روحی نابسامانی پیدا کردم. فشار برای بهبود اوضاع به صورتی شتابناک شروع شد. هر روز پردغدغه تر از روز پیش بود.»
مایکل پرسید: «خوب، چه پیش آمد؟»
او پاسخ داد: «سال گذشته در محل کارم، داستانی را از کسی شنیدم که برایش احترام قائلم. این داستان نگاه من را نسبت به دوران های خوب و دوران های بد تغییر داد و اکنون به صورتی بسیار متفاوت برخورد می کنم. این داستان به من کمک کرد که در هر شرایطی، چه اوضاع خوب پیش برود چه بد، آرام تر و موفق تر باشم، حتی در زندگی شخصی ام. من هرگز آن را فراموش نمی کنم.»
مایکل پرسید: «چه داستانی بود؟»
خانم کار لحظاتی ساکت شد و سپس گفت: «اشکالی ندارد که بپرسم چرا دوست دارید درباره آن بدانید؟»
مایکل با بی میلی اعتراف کرد که که در محل کار احساس امنیت شغلی نمی کند و در خانه نیز اوضاع خوب پیش نمی رود.
به نظر می رسید که نیازی نبود بیش از این سخنی بگوید زیرا او احساس شرمندگی را در چهره اش مشاهده کرد و گفت: «به نظر می رسد که شما هم به همان اندازه که من مشتاق بودم، نیاز دارید که این داستان را بشنوید.»
خانم کار به مایکل گفت که حاضر است داستان را برایش تعریف کند به شرطی که اگر آن را مفید یافت با دیگران هم در میان بگذارد. او قبول کرد و خانم کار شروع کرد به آماده کردن مایکل برای شنیدن داستان. به همین خاطر به او گفت: «من چنین دریافتم که اگر می خواهید از این داستان برای رویارویی با پستی ها و بلندی هایی که برای تان پیش می آید استفاده کنید، در صورتی اثربخش و یاری دهنده است که با قلب و مغزتان گوش کنید و تجارب خودتان را در داستان بگذارید تا ببینید چه چیزی برای تان حقیقت است. اندیشه هایی که در این داستان است، اگر چه با کمی تفاوت، اغلب تکرار شده اند.»
مایکل پرسید: «چرا تکرار؟»
او جواب داد: «خوب، از نظر من این تکرار به یاد آوردن آنها را ساده تر می کند و زمانی که آن اندیشه ها را به یاد می آورم از آنها بیشتر استفاده می کنم.»
سپس اعتراف کرد که «من نسبت به تغییر کم میل هستم. بنابراین، من نیازمندم که به اندازه کافی چیزهای تازه بشنوم، از صافی انتقادات و ذهن بی اعتماد من بگذرند، با آنها بیشتر آشنا شوم، با قلبم احساس شان کنم تا بخشی از وجودم شوند. این آن چیزی است که بعد از فکر کردن زیاد درباره داستان برای من روی داد. اما شما اگر مایل باشید می توانید آن را خودتان کشف کنید.»
مایکل پرسید: «شما به راستی فکر می کنید که یک داستان می تواند چنین دگرگونی بزرگی بیافریند؟ من اکنون در یک شرایط بسیار دشوار به سر می برم.»
او پاسخ داد: «شما با شنیدن این داستان چیزی را از دست نمی دهید. آنچه که می توانم به شما بگویم این است که شنیدن آن اثر بزرگی بر من گذاشت. بعضی افراد یافته های اندکی دارند، در حالی که افراد دیگری هستند که یافته های شان بسیار زیاد است! این به داستان مربوط نمی شود، به این مربوط است که شما چه چیزهای نیرومندی از آن در می یابید. پس این به شما بستگی دارد.»
مایکل با تکان دادن سرش گفت: «بسیار خوب، فکر می کنم که به راستی می خواهم آن را بشنوم.»
بنابراین خانم کار به هنگام خوردن شام گفتن داستان را آغاز کرد و در مدت زمان خوردن دسر و نوشیدن قهوه نیز آن را ادامه داد.
او چنین آغاز کرد:

داستان قله ها و دره ها

۱. احساس دلتنگی و کسالت در یک دره

زمانی مرد جوان باهوشی بود که ناشادمانه در دره ای روزگار می گذرانید، تا اینکه به دیدن پیرمردی رفت که بر فراز قله ای زندگی می کرد.
او هنگامی که جوان تر بود، در آن دره احساس خوشحالی می کرد. در چمن زارهایش به بازی مشغول می شد و در رودخانه اش شنا می کرد.
آن دره تنها جایی بود که او می شناخت و چنین می اندیشید که همه زندگی اش را در آنجا خواهد گذراند.
در آن دره، بعضی از روزها ابری و بعضی دیگر آفتابی بودند، اما حالت یکنواختی که در فعالیت های عادی روزانه اش وجود داشت برایش آرامش بخش بود.
به هر حال، همچنان که بزرگتر می شد بیشتر در می یافت که بسیاری از چیزهایی که فکر می کرد درست است اکنون نادرست به نظر می رسند. او از اینکه پیش از این متوجه این همه چیزهای نادرست در دره نشده بود دچار شگفتی شد.
همچنان که زمان می گذشت، مرد جوان ناشادتر می شد، اگر چه هنوز علت آن را نمی دانست.
او سعی کرد در آن دره شغل های مختلفی را به دست بیاورد، اما هیچ کدام شان آن چیزی نبود که وی به دنبالش بود. در یکی از شغل هایش، رئیس همیشه او را بابت اشتباهاتش سرزنش می کرد و هرگز به کارهای خوبی که انجام می داد اشاره ای هم نمی کرد.
در شغل دیگر، کسی به او و بسیاری کارکنان دیگر توجه نمی کرد که درست یا نادرست کار می کنند. تلاش هایش حتی برای خودش هم ناپیدا بود.
یک بار به نظرش رسید که سرانجام شغلی را که دنبالش بود پیدا کرده است. چنین احساس می کرد که از وی قدردانی می شود و پر از شوق کار کردن است، زیرا همکارانی توانا داشت و به محصول شرکت شان افتخار می کرد. او پس از تلاش زیاد مدیر یک واحد کوچک شد.
شوربختانه، او احساس امنیت شغلی نمی کرد. زندگی شخصی اش هم بهتر نشده بود. به نظر می رسید سرخوردگی ها در پی هم به او روی می آورند.
چنین می اندیشید که دوستانش او را نمی فهمند، اما خانواده اش به او گفتند که این حالات به خاطر این است که او دارد مرحله ای از زندگی اش را پشت سر می گذارد.
مرد جوان می پنداشت که شاید در جای دیگری غیر از دره شرایط بهتری برایش فراهم شود.
گاهی مرد جوان در چمن زار می ایستاد و رشته کوه های باشکوهی را نگاه می کرد که در بالای دره سر برافراشته بودند.
او خودش را تصور می کرد که در نزدیکی قله ایستاده است و برای مدتی احساس خوبی به او دست می داد. اما هرچه بیشتر قله را با دره مقایسه می کرد حالش بدتر می شد.
او با خانواده و دوستانش در مورد رفتن به قله گفتگو کرد. اما آنها تنها درباره دشواری رفتن به قله و راحتی ماندن در دره سخن می گفتند. همه او را از رفتن به جایی که خود هرگز نرفته بودند باز می داشتند.
مرد جوان پدر و مادرش را دوست داشت و می دانست بعضی از گفته های شان درست است، اما او همچنین می دانست که او با پدر و مادرش تفاوت دارد.
او زمانی می پنداشت که ممکن است در خارج از دره شیوه زندگی دیگری در جریان باشد و می خواست که خودش آن را کشف کند. شاید او بتواند بر فراز قله به چشم انداز بهتری از جهان دست یابد. اما پس از آن، تردید و ترس دوباره در وجودش رخنه می کرد و می اندیشید که در همان جایی که بوده است خواهد ماند.
مرد جوان برای مدت زیادی نتوانست خودش را برای ترک دره راضی کند.
او یک روز در حالی که دوران نخستین جوانی خود را مرور می کرد، دریافت که از آن زمان تاکنون تغییرات زیادی کرده است. او دیگر با خودش سر سازش نداشت و با اینکه از دلایل تغییر خود به خوبی آگاه نبود به ناگهان تصمیم گرفت که باید به بالای آن کوه برود. به همین خاطر ترسش را کنار گذاشت و آماده شد تا هر چه زودتر دره را ترک کند. بدین سان رهسپار قله شد.
سفر آسانی نبود. با وجودی که هنوز کمتر از نصف راه را پیموده بود، به نظرش رسید که راه بسیار طولانی تر از آن است که می پنداشت. اما همچنان که مرد جوان بالاتر می رفت نسیم خنک و هوای پاک، جان تازه ای به او می داد. از آن بالا، دره کوچکتر به نظر می رسید.
زمانی که او در دره بود، به نظرش می رسید که هوا به اندازه کافی پاک است. اما هنگامی که از آن بالا به دره نگاه کرد متوجه شد که هوای کدر و ایستایی آن را در میان گرفته است.
او برگشت و راهش را به سوی قله ادامه داد. هرچه بالاتر می رفت می توانست گستره بیشتری را ببیند. ناگهان کوره راهی را که دنبال می کرد به پایان رسید و راهی برای ادامه دادن نبود. او در بین درخت های انبوهی که مانع رسیدن نور می شدند گم شد. می ترسید که نتواند برای ادامه دادن راه خود مسیری پیدا کند.
بنابراین، تصمیم گرفت از روی یک صخره باریک و خطرناک عبور کند. هنگام عبور پایش لغزید و سقوط کرد. بدنش زخمی و کبود شد اما توانست به زحمت برخیزد و به یافتن راه ادامه دهد. سرانجام توانست مسیر تازه ای به سوی قله پیدا کند.
هشدارهایی که به هنگام ترک دره به او می دادند از ذهنش عبور کرد، اما نگذاشت که ناامیدی بر او چیره شود و به صعود ادامه داد.
هر چه بالاتر می رفت شادمانی بیشتری احساس می کرد، همچنین به نظرش می رسید که با پشت سر گذاشتن دره، ترس را هم کنار گذاشته است. او در راه رسیدن به مکان تازه ای بود.
همچنان که بالاتر از ابرها ره می سپرد، پیش خود گفت که چه روز زیبایی است. او در ذهن خود تصور می کرد که غروب آفتاب از بالای قله باید بسیار دیدنی باشد، به همین خاطر با بی تابی منتظر دیدن آن منظره بود.

نظرات کاربران درباره کتاب قله‌ها و دره‌ها