فیدیبو نماینده قانونی کنکاش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آلبرت انیشتین چه کسی بود؟

کتاب آلبرت انیشتین چه کسی بود؟

نسخه الکترونیک کتاب آلبرت انیشتین چه کسی بود؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آلبرت انیشتین چه کسی بود؟

آیا می دانید آلبرت انیشتین دانش آموز ضعیفی بود که از مدرسه اخراج شد؟ بله همین‌ طوره. اما همچنان او یکی ازشاخص ترین کسانی است که جهان تا به حال به خودش دیده. آیا می دانید آلبرت دوستدار صلح بود و از جنگ بیزار؟ بله درسته. اما تلاش هایش منجر به ساخت مخرب ترین بمبی که بشر تاکنون به آن دست یافته شده است؟ اما او سوپراستار رسانه‌هاست. حتی امروزه، پنجاه سال پس از مرگش، هالیوود همچنان از او فیلم می‌سازد و لباس‌ها، فنجان‌های قهوه و پوسترها با تصاویر مشهورش زینت داده‌شده‌اند. آلبرت انیشتین چه کسی بود؟ به‌زودی می‌فهمید.

ادامه...
  • ناشر کنکاش
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آلبرت انیشتین چه کسی بود؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱: برای فکر کردن به دنیا آمد

"تنها دو راه برای زندگی کردن وجود دارد. یکی اینکه انگار هیچ چیزی به مانند معجزه [شگفت آور] نیست. دیگری اینکه انگار همه چیز مثل معجزه [شگفت آور] است."

آلبرت انیشتین

آلبرت انیشتین در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ در شهر اولم آلمان به دنیا آمد. او به هیچ وجه کودکی معمولی نبود. او کودکی چاق، رنگ پریده با موهای مشکی پرپشتی بود. او آن قدر خجالتی و ساکت بود که والدینش نگران شدند که ممکن است کودکشان بیمار باشد. او را پیش چندین دکتر بردند. به آن ها گفتند که او اصلاً صحبت نمی کند. دکترها بیماری ای تشخیص ندادند.
داستان هایی هست که می گوید آلبرت تا سه چهارسالگی حرف نزد. سپس یک شب بعد از شام او یک دفعه گفت: «این سوپ خیلی داغ است.» همه افراد خانواده خیالشان راحت شد، از او پرسیدند که چرا پیش ازاین حرفی نمی زد. آلبرت کوچولو در پاسخ گفت: «چون تا حالا همه چیز خوب بوده است.» آیا این داستان حقیقت دارد؟ مدرکی نیست.
بیشتر پسرهای هم سنش پلیس بازی و بقیه بی قاعده جست وخیز می کردند. اما آلبرت با آن ها بازی نمی کرد. وقتی رژه نظامی های واقعی با صورت های بی روح را می دید، از آن ها می ترسید. آلبرت ترجیح می داد در خانه تنها باشد و خیال بافی کند. او از بازی با بلوک های سیمانی و درست کردن خانه با کارت های بازی که بعضی از آن ها تا چهارده طبقه هم می رسیدند، لذت می برد.
والدینش دوباره نگران تنهایی و ساکتی پسرشان شدند. او را پیش دکترهای بیشتری بردند. و از آن ها پرسیدند: «آیا پسرشان مشکلی دارد؟» یک باره دیگر دکترها تشخیص بیماری ندادند. او طبیعتاً این گونه بود. او اندیشمند بود.
کار پدر و عموی آلبرت فروختن باتری، ژنراتور و سیم برق بود. نیروی برق آلبرت کوچک را به هیجان می آورد. این نیرو نامرئی، قدرتمند و خطرناک بود. برای آلبرت برق مانند رازهای سربه مهر و مرموز بود. او حوصله پدر و عمویش را با پرسیدن سوالات زیادی درباره برق سر می برد. برق چقدر سریع است؟ آیا راهی برای دیدنش هست؟ از چه چیزی زی ساخته شده؟ اگر برق وجود دارد، پس ممکن است نیروهای عجیب و مرموز دیگری هم در جهان وجود داشته باشد؟
آلبرت از فکر کردن به جهانی که کسی نمی تواند ببیند یا توضیحش دهد، لذت می برد. سال ها بعد گفت: «خیال بافی مهم تر از کسب دانش است. دانش محدود است. ولی خیال بافی تمام جهان را فراگرفته.
همچنین او از قطب نمایی که پدرش به او داد هم لذت می برد. مهم نبود که با قطب نما چه کار می کرد، عقربه اش همیشه یک جهت را نشان می داد: شمال. قطب نما را وارونه کرد، به پهلو خواباند. در تاریکی از آن استفاده کرد. مهم نبود چه چیزی کار می کند، عقربه همیشه یک جهت را نشان می داد. آلبرت به این فکر فرورفت که دلیلش چه چیزی ست. پدرش به او توضیح داد که زمین مانند یک آهنربای بزرگ است که همیشه عقربه قطب نما را به طرف خودش می کشد. آلبرت از این که نیروهای عجیب و قدرتمندی در اطرافش است شگفت زده شد. او نمی توانست ببیندشان یا حسشان کند. اما وجود داشت و عقربه قطب نما را حرکت می داد.
حالا آلبرت موضوعات بیشتری برای فکر کردن داشت. مدرسه چه چیزی زی درباره موضوعی که برایش مهم بود، به او یاد نمی داد. در ده سالگی، او شروع به تدریس به خودش کرد. او تصمیم گرفت تا جایی که می تواند درباره علم مطالعه کند.
***
زمین مغناطیسی

نیروی مغناطیس، نیرویی نامرئی است. هر شیء مغناطیسی دو قطب که یکی را قطب شمال و دیگری را قطب جنوب می نامند، دارد. قطب شمال هر آهن ربایی به قطب جنوب آهن رباهای دیگر متصل می شود. قطب های مخالف را کنار هم بیاورید تا آن ها به هم بچسبند. اما اگر تلاش کنید قطب های مشابه را، شمال به شمال، یا جنوب به جنوب، به هم بچسبانید، موفق نمی شوید.
آهن درون زمین نیروی مغناطیس را ایجاد می کند. زمین دارای دو قطب شمال (نزدیک قطب شمال [جغرافیایی]) و قطب جنوب (نزدیک قاره جنوبگان) است. عقربه قطب نما هم مغناطیسی است. یک سر آن به سمت قطب شمال و سر دیگرش به سمت قطب جنوب می چرخد. علامتی بر روی یک سر عقربه است که همیشه شمال را نشان می دهد.
***
آلبرت از نواختن ویولون هم لذت می برد. نوای موسیقی ذهن فعالش را آرام می کرد. او مخصوصاً دوست داشت به همراه مادرش بنوازد. مادرش با نواختن پیانو با او همراهی می کرد. یک روز، وقتی مشغول نواختن موسیقی بودند، به ناگهان آلبرت دریافت که نوای موسیقی مانند الگوهای اعداد هستند. ریتم های موسیقی مانند شمردن سه تایی، چهارتایی یا هشت تایی اعداد است. به مادرش گفت: «موسیقی مثل اعداد است.» (او حتی موقع استراحت هم فکر می کرد) بعدها، وقتی آلبرت مشهور شد و به سراسر جهان سفر کرد، تنها دو چه چیزی ز را با خود به همراه می برد: چمدان و ویولونش.



وقتی آلبرت یک سالش بود، خانواده اش به مونیخ نقل مکان کرد. سال ها بعد، خواهرش مایا، در آنجا متولد شد. آلبرت انتظار داشت خواهر کوچکش شبیه اسباب بازی هایش باشد. اما او مثل بقیه اسباب بازی هایش چرخ نداشت. از پدر و مادرش پرسید: «چرخ هایش کجا هستند؟» معلوم بود از بچه جدید خوشش نیامده.
بااین حال، این دختر کوچولوی بی چرخ، خیلی زود به بهترین دوستش تبدیل شد. هر چه بزرگ تر می شدند، آلبرت و مایا بیشتر دوست داشتند باهم به پیاده روی های طولانی بروند و تپه نوردی کنند. اغلب دخترعمویش هم با آن ها می آمد. هرچه تپه بلندتر بود، آلبرت بهتر می توانست فکر کند. یک روز موقع یکی از این تپه نوردی های متفکرانه، قطب نمایش را درآورد و بیشتر درباره این فکر کرد که چقدر جهان رازآلود است. او به پشت روی علف ها دراز می کشید، به آسمان نگاه و به فضا و آسمان فکر می کرد. آیا چه چیزی زی دورتر از فضا هست؟ با چه سرعتی انسان ها می توانند به آنجا دسترسی داشته باشند؟ چطور نور این همه راه را طی می کند تا به چشم ما برسد؟ فضا تا کجا ادامه دارد؟ می توان روی طیف نور سوار شد؟ جایی بزرگ تر از جهان هم هست؟
مثل این می ماند که انگار آلبرت متولدشده تا فکر کند. پدر و عمویش کمکش می کردند به اندیشه هایش جهت دهد. خواهر و دخترعمویش از تپه نوردی های متفکرانه اش حمایت و او را تشویق می کردند. آلبرت کتاب هایی یافت که به او در فکر کردن درباره مسائل علمی و ریاضی کمک کند. و مادرش او را با موسیقی که ذهنش را آن گونه برمی انگیخت که کتاب ها نمی توانستند، آشنا کرد. همان طور که بعضی از کودکان رویای مکانیک یا دامپزشک شدن را در سر می پروراندند، آلبرت به سمت متفکر شدن پیش می رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب آلبرت انیشتین چه کسی بود؟