فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حرف بزنم یا نزنم

کتاب حرف بزنم یا نزنم

نسخه الکترونیک کتاب حرف بزنم یا نزنم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب حرف بزنم یا نزنم

آنچه که زندگی قهرمانان مجموعه «حرف بزنم یا نزنم» را برای مخاطب ملموس و قابل فهم می‌سازد نه شیوه نگارش ماندگار عزیز نسین و نه تسلط او بر ادبیات ترکیه است. این شیوه زندگی نویسنده است که در تمامی سطور کتاب جاری است. از تجربه دست‌فروشی و حسابداری تا روزنامه‌نگاری و کسب جوایز معتبر، داستان‌های این کتاب را تبدیل به کاریکاتوری از حیات عزیز نسین نموده است. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «قرن‌هاست که انسان برای اثبات این که حیوان است خیلی زحمت کشیده و الحق که فلاسفه و دانشمندان هم در این راه از هیچ کوششی فروگذار نکرده‌اند. مثل این که فلاسفه کاری نداشته‌اند جز این که حیوان بودن انسان را به رخش بکشند. می‌بینید اگر اختلاف نظری هم هست مربوط به خندان و متفکر بودن انسان است. اما در مورد حیوان بودنش هیچ تردیدی ندارند و برای اثبات این مدعا چه آثاری که به وجود نیاورده‌اند.«

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.12 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حرف بزنم یا نزنم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



حرف بزنم یا نزنم

تا بشریت خلاص شود

پاسبان:
- زنی رو که خودکشی کرده بود آوردیمش جناب سرگرد.
کلانتر:
- بردینش پزشکی قانونی؟
- بله قربان... احتیاجی به معالجه نداشت، حالش خوبه.
- بیارینش تو.
زن را آوردند تو. هنوز از لباسش آب می چکید یک تکه خزه هم به موهایش چسبیده بود.
- اسم؟
- شهلا
- سن؟
زن کمی فکر کرد و جواب داد.
- رفتم تو بیست و نه.
- شوهر دارید؟
- تقریباً...
- سوال کردم شوهر دارید یا نه؟... بیوه اید؟ دوشیزه اید؟ یا مطلقه اید؟...
- بنویسید شوهردار...
- علت اقدام به خودکشی؟
- مگه خودکشی باید علت داشته باشه؟...
دلم خواسته بود خودمو بکشم خودمو انداختم تو دریا. هیچ کی ام مسئولیتی نداره...
- چرا می خواستید بمیرید؟
- اِ وا... مگه مردم صاحب اختیار جون خودشون نیستن؟... اگه دلم بخواد زندگی می کنم، اگه ام دلم نخواد خودمو می کشم... مگه به کسی مربوطه؟...
کلانتر باتجربه که متوجه بود زن حقیقت امر را نمی گوید، باید او را به حرف می آورد و واقعیت را می فهمید.
- نکنه از شوهرتون چیزی خواسته باشید و نتونسته باشه براتون فراهم کنه؟... آیا علت اقدام به خودکشی اینه؟
- خیر، ابداً...
- نکنه دستی تو این کار باشه؟
- اوا، خاک عالم... چه دستی جناب
- اختیار دارید جناب سرگرد... سرگرد؟
- مثلاً دست یک غریبه؟...
- خب... پس حتماً شما دلتون می خواسته جایی برید و شوهرتون مخالفت کرده و شما تصمیم گرفتید خودتونو تو دریا غرق کنید!!
- گفتم که نه.
- شاید حسادت زنانه...
- اوا، خدا مرگم بده... من می گم دلم خواسته خودمو بکشم... آخه مگه جون خودم مال خودم نیس؟... من دو ساعته دارم می گم دلم خواسته خودمو بکشم، اونوخ شما هی می گی اصول دین چند تاس؟...
- شوهرتون پیره؟
- نخیر، جوونه.
- درآمدش چطوره... کارمنده یا شغل آزاد داره؟
- مقاطعه کاره.
- خانوم... دیگه کم کم داری منو از کوره در می بری!... بیست ساله کلانترم. تا امروز اقلاً شاهد پونصد مورد خودکشی بودم... هر زنی دست به خودکشی زده، علتی داشته!... علتش این بوده که مثلاً شوهرش مخالف سینما رفتنش بوده... یا عرض کنم مثلاً شوهرش مخالف بزک و این جور چیزاش بوده... یا شوهرش درآمد خوبی نداشته... یا فلان جوراب و فلان پالتو پوستو نمی تونسته براش بخره...
- ماشالا چقدر دلتون می خواد از ته و توی زندگی مردم سر در بیارید جناب سرگرد... حالا براتون می گم تا خیالتون راحت شه: شب که اومد خونه، بهش گفتم یه مانتوی بهاری می خوام. گفت به چشم. گفتم من همین الانه می خوام، یالا پاشو بریم خیاط. گفت به چشم. از خیاطی که دویدیم بیرون، گفتم یه جفت کفش می خوام، برام خرید. گفتم دلم می خواد امشب بریم تو یه رستوران شام بخوریم. گفت باشه، گفتم بریم سینما. گفت بریم، وقتی از سینما اومدیم بیرون، گفتم امشب دلم گرفته، با ماشین یه دوری بزنیم، بریم تا بغاز و برگردیم. گفت به چشم. صبح که می خواست بره سر کار، گفتم امروز سر کار نرو، چون نمی خوام تنها بمونم. گفت باشه عزیزم. گفتم پاشو بریم برام یه جفت گوشواره بخر. فوراً رفتیم و برام یه جفت گوشواره طلا خرید به سه هزار لیره. گفتم از این گوشواره ها خوشم نیومد، یالا برو عوضش کن. گفت همین الانه عزیزم و رفت و گوشواره ها رو پس داد و دو هزار لیره دیگه م گذاشت روش و یه جفت گوشواره دیگه برام خرید. خلاصه هر چی ازش بخوام، می گه به چشم عزیزم... هر چی بهش بگم، می گه باشه عزیزم... آخه اینم شد زندگی جناب سرگرد؟... آخه زندگی یکنواخت چه لطفی داره...
در این میان به شوهر این خانم تلفن کرده بودند. شوهر به کلانتری آمده بود که زنش را ببرد.
زن:
- به خدا اگه با این سر و وضع سوار تاکسی شم!
- غصه نخور عزیزجون. با تاکسی یه راست می ریم سراغ خیاطت...
زن داد زد:
- ملاحظه می فرمایید جناب سرگرد؟... آخه چه جور میشه تحمل کرد؟
- شما حق داری خانوم...
زن زیر صورتجلسه را امضا کرد. وقتی با شوهرش از کلانتری خارج می شدند، کلانتر به پاسبان ها دستور داد:
- اگه دفعه بعد این خانومه دست به خودکشی زد، کاریش نداشته باشین... بذارین به حال خودش... نجاتش ندین... برای اینکه...، عرض کنم...
بله، برای اینکه بشریت خلاص شه!

مثلث شامورتی

مکان:
نمی دانم در اینجا یا در آنجا یا در کجا، در هر کجایی که می خواهد باشد، در همانجا، روزی برای بچه ها چنین قصه ای خواهند گفت.

زمان:
نمی دانم صد سال پس از این یا دویست سال پس از این یا کی، در هر وقت و زمانی که می خواهد باشد، در همان وقت و زمان، چنین قصه ای برای بچه ها خواهند گفت.

مقدمه:
یکی بود یکی نبود. درستی کشک بود، راستی دوغ بود.
رشوه حلال بود. حلال تو یوغ بود.
حق و حقیقت اسم داشت و رسم نداشت. دزدی و دروغ رسم بود و اسم نداشت.
در یک چنین زمان و زمانه ای، یک دنیای خیلی خیلی گل و گشادی بود که هفت آسمانش پر از ستاره بود، اما بعضی ها در هفت آسمانش یک ستاره هم نداشتند.
مردم آن دنیا سالی به دوازده ماه روزه بودند. سحری خیلی هاشان فقط کاچی بود. افطاری بیشترشان هم آرد نخودچی بود. زندگی شان هم آرد نخودچی بود.
زندگی شان تا دلتان بخواهد پیچ پیچی بود. پیچ پیچی هاشان هم هر چقدر دلتان بخواهد پوچ پوچی بود.

موضوع:
در همین دنیای خیلی خیلی گل و گشاد، یک مثلث خیلی خیلی پت و پهن بود، درست به گندگی خود دنیا، که این مثلث گنده و پت و پهن، نوکش را گذاشته بود رو اون سر عالم، اون وخ، یه لنگش رو گذاشته بود این گوشه عالم و اون یکی لنگش رو هم گذاشته بود رو اون یکی گوشه ش.
اسم این مثلث، «مثلث الف، ب، جیم» بود. این مثلث هم مثل همه مثلث ها سه تا کنج داشت:

۱- کنج فوقانی.
۲- کنج شرقانی.
۳- کنج غربانی.

اما از شما چه پنهان، کنج فوقانی این مثلث خیلی گشادتر، جادارتر، دلبازتر از کنج های شرقانی و غربانی اش بود.
تمام زرنگ ها و رنود زمانه با دور و بری ها و خویش و قومشان در این کنج جادار و فراخ جاخوش کرده بودند و به هیچ قیمتی هم حاضر نبودند یک خرده جمع و جورتر بنشینند، به طوری که انگار کنگر خورده بودند و لنگر انداخته بودند.
تازه، به این هم راضی نبودند و مرتب نق می زدند که:
- جامون تنگه، جامون تنگه، ما راحتی نداریم. یه فکری به حال ما بکنید. ما یه جای فراخ تری می خواهیم.
نق نق کنج فوقانی ها که بلند می شد، عقلا و ریش سفیدان و دخوهاشان، شروع می کردند به زور آوردن به دیواره های کنج فوقانی، تا جا باز کنند.
البته جا باز می شد و کنج فوقانی فراخ تر می شد، اما در نتیجه این زورآوری، اضلاع مثلث هی بلند و کوتاه می شدند و کش و قوس می آمدند و کج و کوله می شدند که در نتیجه این هم، مثلاً کنج فوقانی هی تنگ و تنگ تر می شد، به طوری که به ساکنان کنج شرقانی خیلی خیلی فشار وارد می آمد.
آن وقت کنج شرقانی ها شروع می کردند به آخ و واخ و فشار آوردن:
- آخ جامون تنگه، واخ جامون تنگه. ما داریم خفه می شیم. آخه یک فکری به حال ما بکنید. داریم له می شیم.
فریاد و فغان کنج شرقانی ها به گوش کنج فوقانی ها نمی رسید. یا می رسید و به رویشان نمی آوردند، شاید هم اصلاً خبر نداشتند که این مثلث گنده دو تا کنج دیگه هم داره.
به هر تقدیر... کنج شرقانی ها برای اینکه جا باز کنند و نفسی بکشند، درست عین کنج فوقانی ها شروع می کردند به زور آوردن به دیوارهای کنج شرقانی ها که در نتیجه، باز اضلاع مثلث بیچاره شروع می کرد به بلند و کوتاه شدن و کش و قوس آمدن و کج و کوله شدن.
البته در نتیجه این زورآوری، کنج شرقانی جا باز می کرد و گشادتر می شد، اما در عوض کنج غربانی تغییر وضعیت می داد و هی تنگ تر و قناس تر می شد که در نتیجه جیغ و داد ساکنانش به آسمان هفتم می رسید:
- آی چه خبره؟ وای چه خبره؟ آخه ما له شدیم مسلمون ها. بابا دس رو هم نذارین و بگیرین بشینین، یه خورده زور بیارین. یه خرده هل بدین. آخه اینکه رسمش نیس، ما داریم خفه می شیم.
فریاد و فغان این کنج ها، به گوش آن کنجی ها نمی رسید. آخ و واخ آن کنجی ها به گوش این کنجی ها نمی رسید. هر چه فریاد و فغان بالا و بالاتر می گرفت، اضلاع مثلث بیچاره هم هی بلند و کوتاه می شدند. هی کج و کوله می شدند که در نتیجه کنج های فوقانی و شرقانی و غربانی، هی تنگ و گشاد می شدند، هی صاف و قناس می شدند، که در نتیجه به بعضی ها خیلی بد می گذشت.
بالاخره کار به جایی کشید که شعرای زمانه خیلی عصبانی شدند و از کوره در رفتن و فریاد زمانه را با شعر سرودند. از این قرار که:

«مثلث پهن و در کنجش به تنگم
تنم عریون و با سرما به جنگم

خودم جایی ندارم باشه، اما
کجا بنشینه یار شوخ و شنگم؟»

خلاصه، مردم از هم بی خبر زمانه، این مثلث جادار و نازنین را کرده بودند یک مثلث شامورتی. کنج فوقانی ها زور می آوردند جاشان گشاد می شد. وقتی جاشان گشاد می شد، فریاد شادی سر می دادن که:
- آخ جون، چه خوب، چه گشاد، چه راحت...
اما در عوض کنج آن یکی ها تنگ می شد ونگشان در می آمد که:
- آخ مردیم، واخ مردیم، چه تنگ، نمیشه جم بخوری، نمیشه نفس بکشی.
و شروع می کردند به زور آوردن به دیواره های کنج خودشان و دیواره ها را از هر طرف هل می دادند که جا باز کند. در نتیجه اضلاع مثلث معصوم باز شروع می کرد به بلند و کوتاه شدن و کش و قوس آمدن.
جای این یکی ها که گشاد می شد، شروع می کردند به هلهله و شادی، که:
- به به چه جایی، چه فراخ، چه گشاد، چه جادار.
و جیغ و داد آن یکی ها گوش فلک را کر می کرد:
- وای مردیم، وای مردیم. بابا ما نمی تونیم جم بخوریم. آخه چرا دس رو دس گذاشتین و گرفتین و نشستین؟
یه خورده زور بیارین، یه خرده هل بدین.
و شروع می کردن به زور آوردن و جا باز کردن که در نتیجه اضلاع مثلث بیچاره، عینه مثلث شامورتی، هی بلند و کوتاه و کج و کوله می شد...
***
بله، ساکنان این مثلث گنده نمی دانستند، یا نمی خواستند بدانند که مجموع سه زاویه یک مثلث نمی تواند بیش از ۱۸۰ درجه باشد، و کسی هم نمی گفت:
برای خوابیدن این کشمکش و قیل و قال، راهی نیست جز اینکه سه زاویه این مثلث مساوی باشد، تا همه ساکنان آن به یک نسبت از تنگی و گشادی سهم ببرند و استفاده کنند.

یک میکروب کم می شود

وقتی برای بار اول به سفر اروپا رفتم، چیزی که بیش از هر چیز دیگر در شهرهای برلن و ورشو توجهم را جلب کرد، کثری معلولان بود. راستی تعداد معلولان در این شهرها به شکل غیر قابل باوری فراوان بود... اما این چلاق های عصا به دست، همه خیلی مردانه و سرافراز راه می رفتن، چون اینها مبارزان معلول جنگ دوم جهانی بودند. من در جاهای دیگر ندیده ام که شل بودن و چلاق بودن سبب افتخار و غرور باشد. اما معلولان اینجا، با چوب پا و عصا چنان سرافراز راه می رفتند که معلوم بود از علیل بودن خود مغرور و سربلند هستند.
***
به وطنم برگشتم و سال ها از این مسافرت گذشت. یک روز از خانه خارج شدم. داشتم دنبال کاری می رفتم. در دور مرد چلاقی را دیدم که با کمک چوب پا به طرف من می آمد. وقتی به من نزدیک شد، خودم را در یکی از شهرهای جنگزده اروپا احساس کردم، برای اینکه این هموطن چلاق، مثل چلاق های چنین شهری، مغرور و مردانه راه می رفت. خیلی زنده و استوار... خیلی سرافراز...
وقتی به هم رسیدیم، چند لحظه ای به هم نگاه کردیم، بعد همدیگر را در آغوش کشیدیم و سر و روی همدیگر را غرق بوسه کردیم... این مرد علیل، همدوره من بود. سال هایی از عمرمان را، در کنار هم گذرانده بودیم.
جای زخم عمیقی روی لبش بود. این زخم هدیه ای بود که من در دوران جوانی و جهالت به او داده بودم. سی سال بود که همدیگر را ندیده بودیم. بعد هم وقتی او را در این حال دیدم، احساس شرمندگی غیر قابل توصیفی کردم.
کوچک ترین تاسفی نداشت، کوچک ترین اثری از غم و غصه در صورتش دیده نمی شد. وقتی حالش را پرسیدم با خوش بینی و متانت جواب داد:
- حالم خوبه، حالم خوبه... حالم خیلی خوبه... مرضو شکستش دادم... روز به روزم دارم بهتر می شم... نگران نباش!...
خداحافظی کردیم. او روی چوب پایش تکیه کرد و راه افتاد. اما چقدر مردانه، چقدر استوار... پای چلاقش روی زمین کشیده می شد، اما چه مردانه و متین...
وقتی از من دور شد، راه افتادن با دو پای سالم، در نظرم قباحتی دیده می شد.
***
بعد از آن، گاه گداری سری به من می زد. از گذشته و دوران بچگی مان یاد می کردیم. خیلی تنومند نبود، اما قدرتمند بود. در مدرسه که بودیم، کمتر کسی از میان ما جرئت طرف شدن با او را داشت. زبر و زرنگ و پردل و جرئت بود. هر دو ورزشکار بودیم و در یک وزن با هم کشتی می گرفتیم. درنده خو و مهاجم نبود، اما هیچ کس نمی توانست به او زور بگوید.
اخیراً باز هم سراغم آمده بود. این بار خیلی بیش از بارهای گذشته سرحال و شاد بود. وقتی او را این قدر شاد و شاداب دیدم، خیلی خوشحال شدم. می گفت:
- چند دقیقه پیش که داشتم سراغ تو می اومدم، برام اتفاقی افتاد که داشتم از خنده روده بر می شدم. نمی دونی چقدر خندیدم... به عمرم این قدر نخندیده بودم.
- تعریف کن چی شده... خیلی وقته که لب منم به خنده وا نشده... نمی دونی چقدر احتیاج به خنده دارم، بگو چی شده بود؟
- داشتم میومدم سراغ تو، می خواستم از خیابان رد شم. چون می لنگم، همیشه با احتیاطم... اما نمی دونی اتومبیلا با چه سرعتی می رفتند... من رفتم کنار خط کشی مخصوص عابران پیاده و منتظر بودم که خیابون خلوت شه... رفت و آمد اتومبیل ها قطع شد، اما من تا بیام با پای چلاقم خودمو به پیاده رو روبه رویی برسونم، یک تاکسی سر رسید... من همون جایی که بودم وایسادم که تاکسی رد شه... وقتی راننده تاکسی وضع منو دید، با دستش علامت داد که من رد شم، اما حقیقت اینکه به نظر من این طور اومده بود!... تاکسی با سرعت از کنارم رد شد... اما من تا بیام خودمو جمع و جور کنم، گلگیر ماشین گرفت به دامن کتم و پاره اش کرد... آخه راه افتادن من مقدماتی داره!... راننده ترمز کرد و واساد...، بعد سرشو از پنجره آورد بیرون که:
- چرا حواستو جمع نمی کنی، می خوایی نفله شی؟
دوست من، مثل اینکه قضیه خیلی خنده داری را تعریف می کرد، این حرف راننده تاکسی را هی تکرار می کرد: می خوایی نفله شی؟...
دوستم به حرفش ادامه داد:
- من برا اینکه اعصاب راننده تاکسی ناراحت نشه، کوتاه اومدم و گفتم: اشکالی نداره پسرم، شما خودتو ناراحت نکن... دیگه نوبت ما رسیده، اگه نفله م بشیم طوری نمیشه... شما بفرما پسرم.
خنده دوستم لحظه به لحظه بالا می گرفت. هی می گفت: گفتم اشکالی نداره پسرم و خنده اش بیشتر می شد.
دوستم به حرفش ادامه داد:
- می دونی راننده تاکسی چی جوابم داد؟... گفت: اگه نفله بشی خیلی طورها می شه حاج عمو!... یه میکروب از جامعه کم می شه!...
- خنده دوستم قطع نمی شد و جواب راننده تاکسی را تکرار می کرد: یه میکروب از جامعه کم می شه... چی چی طوری نمی شه؟... یه میکروب کم می شه.
نمی دانید دوستم از تکرار جواب راننده تاکسی چه جوری خنده اش گرفته بود و قهقهه می زد... باز تکرار کرد:
- آره...، گفت که یه میکروب از جامعه کم می شه!
چوب پایی را که نتوانسته بود با دست سالمش بلند کند و بر فرق راننده تاکسی بشکند، در میان پنجه اش می فشرد و قهقهه می زد...
آنقدر خندید که چشم هایش اشک افتاد... هم می خندید و هم اشکش روی گونه هایش را خیس می کرد.
غیر از این چه می توانست بکند؟... به ما در طول سال ها چنین آموخته بودند که گریستن برای ما عیب است.

وصایای آن مرحوم

پدربزرگم نقل می کرد قاسم آقا خلق و خوی عجیبی داشت. خیلی رئوف بود به حیوانات عشق می ورزید. در خانه اش تعداد زیادی سگ و گربه نگهداری می کرد. بزرگ ترین لذتش دانه پاشیدن برای کبوترها بود. برای نگهداری انواع طیور در حیاط خانه اش چندین لانه و قفس توری ساخته بود، اما در میان همه اینها، «سیاه» را از همه بیشتر دوست داشت. «سیاه» هم راستی از آن سگ های نازنین بود، چهارده سال از عمر سیاه می گذشت و در طول این سال ها با قاسم آقا چنان مانوس شده بود که قابل توصیف نیست. قاسم آقا و سیاه زبان بسته، درد و غم همدیگر را از چشم و نگاه یکدیگر می خواندند. قاسم آقا نه زن داشت و نه بچه، و عشقش همین سیاه بود.
اما اجل سیاه رسید، مریض شد و مرد. قاسم آقا عزادار شد، چنانکه هیچ حرف و تسلیتی در او تاثیر نمی کرد. بیست و چهار ساعت تمام بالای سر جنازه سیاه زبان گرفت و اشک ریخت.
چهارده سال پیش که سیاه را به خانه آورده بود، «سیاه» توله شیری کوچولویی بود که تو کیف دستی اش جا می گرفت. قاسم آقا انگشتش را می کرد توی شیر و می گذاشت دهان سیاه.
سیاه انگشت قاسم آقا را مثل پستان مادر می مکید... قاسم سیاه را به این شکل بزرگ کرده بود با این مواظبت ها بود که سیاه رفته رفته گنده شد و بالاخره شد قد یک خرس، و نمی دانید چه باهوش و چه بامعرفت بود.
قاسم آقا باید آخرین وظیفه اش را نسبت به این عزیز از دست رفته انجام می داد. گریه کنان لاشه سیاه را با آب گرم و صابون غسل داد. درست مثل اینکه آدمی مرده بود. داد برایش تابوت آبرومندی هم ساختند. بعد، از آن محله اسباب کشی کرد و رفت به محله دیگری که کسی او را نشناسد. به در و همسایه، به معتمد محله گفت که پسرش را از دست داده. با مراسم تشییع خیلی آبرومندی جنازه سیاه را از خانه خارج کردند. قاسم آقا از هیچ گونه خرج و مخارجی در مورد سیاه مضایقه نداشت. به عمله موت و گورکن فراوان پول داد و بالاخره تابوت سیاه را به گورستان حمل کردند... اما آن اتفاق بدی که نباید روی می داد، درست در همان لحظه ای که می خواستند تابوت سیاه را توی قبر بگذارند، روی داد. سیاه که حیوان بازیگوش و بامزه ای بود، قبل از اینکه به خاک سپرده شود، مثل اینکه آخرین شیرین کاریش را نشان می داد! مشایعان، از طرفی زاری می کردند و از طرفی هم به قاسم آقا که همین طور اشک می ریخت، دلداری می دادند.
دو نفر گورکن، وقتی سر و ته تابوت را گرفتند و بلند کردند که توی قبر بگذارند، چشم شان به چیز عجیبی افتاد: از سوراخی که در گوشه تابوت بود، دم سگی به درازی دو وجب بیرون آمده بود گورکن ها از وحشت، تابوت را ول کردند بقیه هم خشک شان زد. قاسم آقا برای سرپوش گذاشتن روی قضیه به دست و پا افتاده بود، مرتب تکرار می کرد:
- بچه م دم داشت...، بله طفلی بچه م دم داشت.
اما این حرف ها فایده ای نداشت. هیچ کس نمی توانست قبول کند که بچه آدم می تواند دم داشته باشد، آن هم به درازی دو وجب!... تابوت را باز کردند. لاشه سیاه را دیدند.
قاسم آقا را با پس گردنی به حضور قاضی شهر بردند. قاضی پس از اینکه ماجرا را از زبان یکایک تشییع کنندگان شنید، رو کرد به قاسم آقا:
- مردک، به چه علتی مردار یک سگ را مثل جنازه انسان توی تابوت گذاشته بودی و می خواستی مثل یک انسان به خاک سپرده شود؟... مگر نمی دانی که عمل تو مغایر آیین و آداب ماست؟
قاسم آقا:
- جناب قاضی، اگر از فضایل و مدارج کمالات سیاه اطلاع داشتید، بنده را سرزنش نمی فرمودید.
- یک سگ چه فضل و کمالی می تواند داشته باشد که مثل یک انسان به خاک سپرده شود؟
- اول اینکه بسیار صدیق بود. اگر یک استخوان جلویش می انداختی، تا آخر عمر قدرشناسی می کرد. آزار و اذیتش به هیچ کسی نرسیده بود. خیلی بی باک بود. خیلی خوشگل بود...
- این دلایل کافی نیست...
قاسم آقا تمام ثواب ها و خیرات و مبرات خودش را به حساب سیاه گذاشت:
- خیلی خیّر بود. مالیاتش را مرتب می پرداخت. به فقیر و فقرا می رسید، سالی چند بار اطعام مساکین می کرد.
- این غیرممکن است.
- حتی وقتی در قید حیات بود، یک آب انبار هم ساخته بود. چند مکتبخانه را با خرج خودش تعمیر کرده بود.
- تو مجنونی مردک. سگ چه کار دارد با دستگیری ضعفا و تعمیر در و دیوار مدرسه...
قاسم آقا بدجوری تو بن بست گیر کرده بود. ادامه داد:
- حتی چند روزی قبل از اینکه قالب تهی کند، وصیت کرده بود که...
قاضی داد زد:
- مردک مجنون... تو همه را مثل خودت ابله خیال کرده ای؟... آخر مگر سگ هم وصیت می کند؟
قاسم آقا:
- باور کنید جناب قاضی... مرحوم وصیت کرده که مقداری از دارایی و اموالش را به فقیر و فقرا بدهم.
بعد از این حرف قاسم آقا دست کرد و از پر شالش یک کیسه درآورد و ادامه داد:
- و حتی مرحوم وصیت کرده که این پانصد اشرفی طلا هم خدمت جناب قاضی تقدیم شود.
چشم های جناب قاضی برق شد و گفت:
- خدا رحمتش کند... خب، قاسم آقا، مرحوم دیگه چه وصایایی داشتند... تمام وصایاشون باید مو به مو اجرا بشه، انجام ندادن وصیت متوفی از معاصی کبیره است.

حالا نوبت من است

سر چهارراه اگر سوزن می انداختی به زمین نمی افتاد. شلوغ بود، مردم از سر و کول هم بالا می رفتند. همه در کمین تاکسی بودند.
تاکسی ها می آمدند و می گذشتند. مردم به دنبال تاکسی به چپ و راست و بالا و پایین می دویدند. التماس و خواهش می کردند:
- میدون فلان می خوره؟
- خیابون فلان می خوره؟
- مستقیم می خوره؟
اما راننده تاکسی، حتی کسر شانش می شد که سرش را بلند کند و بگوید «نه!» نیش ترمز مختصری و پس از آن گاز...
لبخندی بفهمی نفهمی در تمام اجزای صورت راننده های تاکسی خوانده می شد. مثل اینکه از چیزی دلشان خنک می شد. راننده همین تاکسی که الان گذشت، مثل اینکه در دلش می گفت:
«دلم خنک، دلم خنک... یادته منو چقد پشت میز اداره ات معطل کردی؟... اصلاً کسر شانت بود سر تو بلند کنی بپرسی که دردم چیه... دلم خنک، مگه تو نبودی که یه حلقه لاستیکو ۱۵۰۰ لیره بهم فروختی؟ مگه تو نیستی که مالیات تاکسی رو روزی یه دفه بالا می بری؟... حالام نوبت منه، اونقد وایسا که زیر پات علف سبز شه... هی سگدو بزن که تاکسی گیرت بیاد... دلم خنک...» فرصتی دست راننده تاکسی افتاده بود تا تمام دق دلی هایش را سر این مردم بیچاره که اصلاً آنها را نمی شناخت، خالی کند. من مثل اینکه صدای ذهنش را به خوبی می شنیدم که می گفت: دلم خنک، دلم خنک... حالام نوبت منه...
***
عده ای جلو میز آقای کارمند دولت ایستاده اند و منتظرند که حضرتشان سری بلند کنند و نگاهی به نگاهشان بیندازند. اما کارمند عبوس، سرش را از روی میز و اوراقی که روی میز ولو است بلند نمی کند و نیم نگاهی هم به روی مراجعانی که پشت میزش جمع شده اند نمی کند.
همه التماس و خواهش می کنند:
- جناب آقا...
- حضرت آقا...
- این پرونده بنده
- فقط یه امضا...
- شماره و تاریخش...
اما کوچک ترین صدایی از آقای کارمند شنیده نمی شود. اصلاً مثل اینکه صدایی نمی شنود تا جوابی بدهد. در کنج لب های عبوسش، لبخندی بفهمی نفهمی نشسته است. چیزی را که در دلش می گوید، به خوبی می شنوم.
او هم در دلش می گوید: «دلم خنک... من منتظر همین روز بودم... کی گفته من با این حقوق بخور و نمیر صبح تا شب کار کنم و شما همه ش ول بگردین و خوش باشین؟
کی گفته من صبح تا شب جون بکنم و شما بخورین و بگردین؟... حالام نوبت منه. آنقدر واسین که جونتون درآد، دلم خنک...»
مغازه پر از مشتری است. همه خواهش و التماس کنان می پرسند:
- چیز دارید؟...
- چیز چنده؟
کاسب کیفور و سرحال است. زیر لبی چیزهایی می گوید، اما حرفش مفهوم نیست. بدتر از همه اینکه پا روی پا انداخته و حاضر نیست از جایش جم بخورد، چیزی را که در دلش می گوید به خوبی می شنوم:
- دلم خنک.. حالام نوبت منه... او هم تمام دق دلی هایش را سر این مردمی که اصلاً با آنها آشنایی ندارد، خالی می کند.
***
پاسبان مجرمی را دستگیر می کند. ظاهراً این وظیفه اوست. اما من صدای دل او را هم می شنوم که می گوید:
- حالام نوبت منه... دلم خنک...
اگر غیر از این بود، چرا مجرمی را که به حکم وظیفه باید به کلانتری ببرد، این همه تحقیر می کند.
***
صدای حزبی ها را هم می شنوم که در دلشان می گویند:
- دلمون خنک، دلمون خنک، حالام نوبت ماس.
صدای دل آن یکی را هم که در انتظار سوار شدن بر خر مراد است، می شنوم.
- باشه تا نوبت مام برسه، اونوخ نشونتون می دیم.
اینها همه در انتظار روزی هستند که دلشان را خنک کنند.
***
بزرگ و کوچک همه در کمین هستند. رفتگر و تاجر و بلیت فروش و زن و مرد و همه... همه در کمین نشسته اند تا فرصتی پیش بیاید و نوبت شان برسد و دلش شان را خنک کنند. همه برای هم دندان تیز کرده اند، همه منتظرند روزی برسد که بتوانند دق دلی های یک عمرشان را سر کسان دیگر خالی کنند همه در انتظار فرصت هستیم تا نوبت مان برسد و دل مان را خنک کنیم.
اگر غیر از این بود رفتار ما با یکدیگر این قدر خصمانه نبود.

کار خیلی واجب

شتابزده از «خیابان استقلال» می گذشت. به مردی که از روبه رو می آمد تنه محکمی زد. «ببخشید»ی گفت و با همان سرعت به راهش ادامه داد.
- ببخشید.
مردی را که در جلو او می رفت، با ضربه آرنج کنار زد و باز با همان سرعت به راه ادامه داد.
یکی از عابران او را صدا زد:
- حسن آقا، حسن آقا...
حسن آقا بی اینکه قدمش را آهسته تر کند، جواب سلام دوستش را داد و عذرخواهی کرد:
- کار واجبی دارم، می بخشید.
جمعیت را به چپ و راست پس می زد و شتابزده و تنه زنان به راهش ادامه می داد.
یکی از دوستانش همین که چشمش به او افتاد، به طرف او دوید و دست به گردنش انداخت و صورتش را بوسید:
- خیلی وقته ندیدمت حسن جون، کجا بودی؟
اما حسن آقا فرصت احوالپرسی و این حرف ها را نداشت:
- ببخش، وقت ندارم، کارم خیلی عجله س.
حسن آقا پس از این عذرخواهی، باز با همان سرعت و همان جور تنه زنان و سقلمه زنان به راهش ادامه داد.
خانم خوش دک و پز و خوشگلی که با او سابقه دوستی داشت، او را دید و با خوشرویی به طرفش آمد:
- سلام حسن آقا... حالتون چطوره...
حسن آقا کار واجبی داشت و فرصت این سلام و احوالپرسی های خیابانی را نداشت:
- باید ببخشید، جداً خیلی معذرت می خوام. کار خیلی واجبی دارم، خیلی عجله س، نمی تونم حتی یه دقیقه وقت تلف کنم. جداً باید ببخشید، ایشالا خودم میام خدمتتون، ببخشید.
اگر خیابان این قدر شلوغ نبود، بی شک حسن آقا شروع می کرد به دویدن. با یکی دیگر از دوستانش روبه رو شد:
- ببخش، وقت ندارم. کارم خیلی عجله س، یعنی خیلی حیاتیه. اگه دیر کنم کار از کار می گذره.
یکی از رفقای قدیمی اش، با دیدن او به طرفش دوید و با خوشحالی بازویش را گرفت.
اما حسن آقا وقت این خوش و بش ها را نداشت. با عصبانیت دوستش را هول داد:
- بازومو ول کن، معلومه که دلت خیلی خوشه. من کار عجله دارم. مسئله مرگ و زندگی در پیشه. اگر پنج دقیقه دیر کنم دیگه کار از کار می گذره. بعد خودم میام سراغت.
حسن آقا باز همان جور تنه زنان و تقریباً با قدم دو راهش را در پیش گرفت.
دوستش ول کن نبود:
- یه دقیقه واسا، فقط یه دقیقه، فقط دو تا کلمه حرف دارم.
حسن آقا همان جور که دور می شد، عذرخواهی کرد:
- متاسفم. وقت ندارم. گفتم که مسئله مرگ و زندگی در پیشه. اگه یک دقیقه دیرتر برسم آینده خودم و زن و بچه م به خطر میفته...
دوستش ول کن نبود:
- اگه بدونی می خوام چی بهت بگم...
- باشه بعد. هر چی می خواد باشه برام مهم نیس. گفتم که مسئله برام اهمیت حیاتی داره.
- گوش کن ببین چی می گم. نمی دونی تو آنکارا چه پدری از «تیم گالاتاسرای» درآوردن.
مردی که کار خیلی عجله و حیاتی در پیش داشت، سر جایش میخکوب شد. به طرف دوستش برگشت و بازو در بازویش انداخت:
- نه بابا... خب تعریف کن ببینم. نکنه حسابشونو رسیدن! بازی رو چن به چن باخت؟...
دو دوست دیرین، بازو در بازو و سلانه سلانه وارد کافه ای شدند.

چشم تنگ مرد دنیادار را

ترنی که مسافران حومه را به استانبول رسانده بود، در «ایستگاه اسکله حیدر پاشا» توقف کرد. کوپه ها حتی راهروهای ترن پر بود. مرد چاق اولین مسافری بود که از سر و کول همسفرهایش بالا رفت و خودش را پایین انداخت و شروع کرد به دویدن به طرف پله ها و از پله ها مثل توپی پایین غلتید و قبل از همه خودش را به محوطه اسکله رساند. کشتی که باید مسافران ترن را از این ساحل به آن ساحل استانبول می رساند در اسکله پهلو گرفته بود. سالن های انتظار اسکله چهار در ورودی دارد. همه این درها را با هم باز نمی کنند اول یکی از درها باز می شود. مسافران وارد می شوند. همین که سالن انتظار اولی پر شد، آن یکی در را باز می کنند و بعد آن یکی و آن یکی را...
مرد چاق مثل فرفره ای میان این چهار در شروع کرد چرخیدن و دور زدن. می خواست از اولین دری که باز می شد، قبل از همه بچپد تو سالن. یکی از درها باز شد. مرد چاق مسافران را شکافت خودش را به این در رساند و بعد با لگد کردن پای این یکی و تنه زدن به آن یکی و پشت پا زدن و سقلمه زدن به این و آن و بالا رفتن از سر و کول همه و ببخشید گویان و عذرخواهی کنان، قبل از همه آنها از در خروجی سالن خارج شد و خوش را به سکوی اسکله رساند.
وقتی آخرین مسافرانی که از ساحل مقابل به این ساحل آمده بودند از کشتی پیاده شدند، و کشتی کاملاً خالی شد، ماموران اسکله به مسافران جدید راه دادند.
مرد چاق با سرعتی که از او بعید بود، شروع کرد به دویدن به طرف پلکان کشتی. او اولین مسافری بود که وارد کشتی شد. اول خودش را به عرشه جلویی رساند.
در این فکر که کدام سمت آفتابگیر و کدام سمت سایه دار است. به چپ و راست و پس و پیش دوید.
پس از او کم کم بقیه مسافران وارد کشتی شدند، اما مرد چاق هنوز نتوانسته بود جای دلخواهی انتخاب کند. برای پیدا کردن جای خالی و مناسبی به طرف عرشه کشتی دوید. اما متاسفانه اینجا مسقف نبود و آفتابگیر بود، بیشتر نیمکت ها و صندلی ها پر شده بود. یک نیمکت خالی پیدا کرد و نشست. اما چه فایده؟... این نیمکت رو به جهت حرکت کشتی نبود!...
اینجا را نپسندید و پا شد. خودش را به سالن پایینی رساند. اما متاسفانه این سالن پر شده بود. یک صندلی خالی به چشمش خورد. اما همین که به طرف آن صندلی خیز برداشت، مسافری که قبلاً رسیده و در کنار صندلی ایستاده بود، روی آن نشست. نیمکت های دورتادور کشتی هم پر شده بود. از پله های سالن لوکس کشتی به سرعت بالا رفت. اما آنجا هم کاملاً پر شده بود. به طرف سالن درجه دو دوید. اما چه فایده که در آنجا هم جای خالی گیر نمی آمد... به سالن زیرزمینی دوید، آنجا هم پر شده بود... دوباره خودش را به عرشه رساند، اما از جای خالی خبری نبود... حالا او راضی بود جای نسبتاً راحتی برای ایستادن پیدا کند. به این طرف و آن طرف و بالا و پایین، و از این سالن به آن سالن و از این عرشه به آن عرشه دوید. اما از جای خالی، حتی برای ایستادن خبری نبود.
***
کشتی داشت به مقصد نزدیک می شد. مرد خپله ای به او نزدیک شد.
- سلام محمود آقا، حالتون چطوره؟ مرد چاق جواب داد:
- شکر خدا، بد نیستم... اما امان از وضع این کشتی ها!... یه صندلی خالی توش گیر نمیاد آدم بگیره و بشینه... همه ش باید ایستاده سفر کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب حرف بزنم یا نزنم