فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رز سیاه

کتاب رز سیاه

نسخه الکترونیک کتاب رز سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رز سیاه

هنوز سه ماه از ازدواج کمال و هیبا نگذشته بود که هیبا متوجه شد باردار است. بیش از هر کسی، مادرش خوشحال بود. کمال و مادر و پدر کمال نیز بی‌صبرانه منتظر این خبر بودند. اما همگی می‌دانستند که این خوشحالی نه‌تنها به خاطر بارداری هیباست، بلکه به خاطر این است که می‌خواستند او پسری به دنیا آورد. خود هیبا، بیش از دیگران، آرزومند داشتن پسر بود، اما نه به خاطر اینکه وارثی برای کمال بیاورد، بلکه فقط به این سبب که فرزندش اگر دختر می‌بود، باید به زیر تیغ بی‌رحم زنانی می‌رفت که همان بلا را سر خود او آورده بودند. او در تنهایی خودش، فکر می‌کرد ای کاش می‌شد به یکباره سه یا چهار فرزند به دنیا آورد و همه آنان پسر باشند تا هم کمال را راضی کند و هم برای هربار بارداری رنج و درد دختر داشتن را تحمل نکند. مادر کمال مدام به آنان سر می‌زد و بی‌محابا می‌پرسید: «پسرم چطوره؟ خوب رشد کرده؟ تکون می‌خوره؟» و این پرسش‌های او، به سان ماری در قلب هیبا فرو می‌رفت. همه لباس‌هایی که برای نوزاد فراهم کردند، پسرانه بود. مادر هیبا در ظاهر می‌خندید، اما خدا می‌داند که در قلبش چه می‌گذشت. مادر کمال، از عادت‌های غذایی و چگونگی ویار هیبا، حدس زده بود بچه پسر است و این دلگرمی بزرگی برای هیبا و مادرش بود. کمال می‌خندید، درحالی‌که چشم در چشم هیبا می‌دوخت، می‌گفت: «ببینم می‌تونی یک پسر صحیح و سالم و قوی به من بدی یا...» سپس اضافه می‌کرد: «حتما، حتما، می‌تونی، می‌تونی.» هیبا به ظاهر می‌خندید و بغضش را فرو می‌داد. در این میان، جویس نیز دعاها و التماس‌های خودش را داشت و از خداوند می‌خواست که دختری به هیبا بدهد. سرانجام، ماه‌های طاقت‌فرسای انتظار به سر رسید و زمان زایمان هیبا فرارسید. از بخت خوش هیبا، به تازگی بیمارستانی جدید در روستایشان بنا کرده بودند که سرپرستی آن را خانم دکتری سودانی به عهده داشت و بیمارستان ویژه زنان و زایمان و بیماری‌های مربوط به زنان بود. معمولاً خانواده‌ها دوست داشتند که زنانشان در خانه وضع حمل کنند. در این صورت، خانم دکتر به منزل آنان نمی‌آمد، بلکه یکی از زنان جوانی را که خودش آموزش داده و به آنها مامایی آموخته بود به خانه زائو می‌فرستاد. پیش از تأسیس بیمارستان و، حتی در همان اوان، بعضی از خانواده‌ها از قابله‌های سنتی و باتجربه استفاده می‌کردند. اما کمال که دوست داشت همسرش به راحتی و سلامت زایمان کند و پسرش صحیح و سالم به دنیا بیاید، هیبا را به بیمارستان فرستاد و به دست خانم دکتر سپرد. خانم دکتر ریتا نام داشت. زنی بود در حدود چهل ساله، زیبا و خوشرو و در انگلستان پزشکی خوانده بود. او داوطلبانه و البته با کمک دولت، در این روستای بزرگ، بیمارستانی ساخته بود و شب و روز برای زنان روستا زحمت می‌کشید و دوندگی می‌کرد، و برای حفظ سلامتشان، هرکاری که از دستش برمی‌آمد، انجام می‌داد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات البرز
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رز سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم

هیبا هنوز دوازده سالش تمام نشده بود که مادر و پدرش همه وسایل ازدواج او را فراهم کرده بودند. زنی که شغلش پیدا کردن زن و شوهر برای خانواده ها بود، چند مرد مناسب و خانواده دار را به آنان معرفی کرده بود. پدرش داماد آینده خود را در میان مردانی که معرفی شده بودند، می بایست انتخاب می کرد. شاکر سبک سنگین می کرد که کدام مرد ثروتمندتر و دارای احشام بیشتری است. او می خواست از داماد آینده اش چندین شتر جوان و سالم درخواست کند. اگر داماد دلخواهش را پیدا می کرد، با رفتن هیبا، می توانست همسری جدید بگیرد. بیشتر از یک ماه طول کشید تا شاکر تصمیم خود را بگیرد. او از میان مردان داوطلب کمال را انتخاب کرد. کمال ثروت زیادی داشت. از قرار، پیشنهادهای شاکر را بدون کم و کاست قبول کرده بود. بیست وسه ساله بود و همسر و دو فرزند داشت. زمین های کشاورزی او پهناورتر از شاکر بود و تعداد شترهای پیشنهادی او را نیز پذیرفته بود. او چندین بار هیبا را همراه مادرش دیده بود و خیلی علاقه داشت که وی را به همسری برگزیند.
قرار شد پدر کمال شبی با شاکر گفت وگو کند و پس از توافق، خواستگاری رسمی انجام پذیرد. با مقدار مبلغی که به عنوان شیربها تعیین کرده بودند و باید به مادر عروس پرداخت می شد نیز موافقت کردند. البته خانواده داماد نیز پیش تر هیبا را، توسط زنی از اقوام دیده و پسندیده بودند. با آنکه کمال، هیبا را انتخاب کرده بود، تا زمانی که پدرش مهر تایید بر عروس آینده نمی زد ازدواج آنان انجام نمی شد. کمال، با آنکه زندگی مستقل و ثروت شخصی داشت، هنوز با پدرش کار می کرد و اوامر او را پذیرا بود. هیبا می دانست که باید خیلی زود شوهر کند و به خانه بخت برود، اما هنوز در آرزوی بازی های کودکی اش بود. کودکی او بیش از شش سال به درازا نکشیده بود. هنوز دوست داشت با دوستانش بر روی خاک داغ و آفتاب خورده سودان بدود و بازی کند. دوست داشت عروسک های متعددش را کنار هم بچیند و با دخترهای قوم و خویش درون ظرف های کوچک غذا بپزد و بخورد. دوست داشت لباس های رنگارنگ بپوشد و برقصد. هرچند بعضی از آرزوهایش امکان داشت عملی شود، ناگهان حسی غریب همه شوق و شور او را از بین می برد. هاله ای از یاس و سردرگمی، وجودش را فرامی گرفت و حتی گاهی دچار تهوع می شد.
از اینکه هیبا به زودی ازدواج می کرد و به خانه بزرگ کمال می رفت، مادر و خاله هایش خوشحال به نظر می رسیدند و به خودشان می بالیدند. هیبا، هنوز کمال را ندیده بود. به هرحال فرقی هم نمی کرد. شوهر او را، پدرش باید انتخاب می کرد، بنابراین، هیچ لزومی نداشت که در مورد همسر آینده اش کنجکاوی بیشتری به خرج دهد. پس از گفت وگوی پدر عروس با پدر داماد، همه قرارها گذاشته شد. مبلغ شیربها، یا به عبارتی زیرلفظی، که به آن فتح الحشم می گفتند و مبلغی کلان به نظر می رسید، تقدیم مادر عروس شد. مبالغی پول، همراه با عطر، انواع لباس، طلا و همه وسایل زندگی مشترک نیز مورد قبول خانواده داماد واقع شد که به آن هم شیله یا مهر عروس می گفتند. پس از پرداخت شیله، روز عقد را معین کردند. هنوز سه ماه به مراسم عقد باقی مانده بود و هیبا می بایست همه مراسم پیش از عقد را به جا آورد. او را به خانه یکی از خاله هایش بردند و در اتاقی که از چند روز پیش آماده شده بود، زندانی کردند. او، در این مدت، حق بیرون آمدن از آنجا را نداشت، زیرا اعتقاد همگان این بود که ممکن است عروس دچار چشم زخم شود.
در کف اتاق، به رسم معمول، گودالی به عمق یک متر حفر کردند و دیگ سفالی بزرگی را درونش قرار دادند. این دیگ یادگار سال های دور بود و مادر و مادربزرگ هیبا، همچنین خاله ها و دخترخاله هایش همگی هنگام عروسی شان از آن استفاده کرده بودند. در زیر دیگ آتش بسیار ملایمی روشن کردند و درون آن چوب های معطر طلح و شاف که بسیار خوشبو و معطر هستند، قرار دادند. وقتی چوب ها به آرامی داغ شدند و دود کردند، بدن هیبا را به روغن معطر مخصوصی آغشته کردند و با پارچه پشمی مخصوصی پوشاندند و او را مدت دو ساعت بر روی دیگ نشاندند تا بدنش کاملاً معطر و خوشبو شود. دود دخان از چوب های معطر متصاعد می شد و بدن هیبا را گرم و خوشبو می کرد.
از نظر دیگران عجیب می نمود که دختر نوجوان هیچ گونه احساسی از شادی و هیجان از خود بروز نمی داد. دودهای معطر به درون پوشش پشمی اش نفوذ و بدن او را گرم و خوشبو می کردند. هیبا به فکر فرو رفته بود. به سرنوشتش می اندیشید. به آینده اش، به شوهرش و به بچه هایی که قرار بود به دنیا آورد. مادرش تلاش می کرد فضای خانه را شاد و مهیج کند. حرف می زد، آواز می خواند، می رقصید و دختران و زنان خویشاوند را وادار به رقص می کرد. با شربت و شیرینی فراوان نیز پذیرایی می شد. اما هیبا احساس شادی نمی کرد. هنوز مراسم زیادی بود که باید پیش از عقد انجام می شد. پدر هیبا جزو ثروتمندان روستا محسوب می شد و او این امکان را داشت که مراسم عروسی اش مفصل و باشکوه برگزار شود. هیبا هیچ گونه شناختی از عشق نداشت، حتی از بردن نام آن شرم می کرد. درمیان افراد خانواده و دوستان دخترش، هیچ کس هرگز حرفی از عشق و دوست داشتن، بر زبان نمی آورد. آنچه شنیده و آموخته بود فقط و فقط اطاعت محض از شوهر، به دنیا آوردن بچه های زیاد و انجام دادن وظایف زناشویی و خانه داری بود.
پس از معطر کردن او، بدنش را با آرد ذرت و آب و روغن مخصوص آغشته کردند تا نرم و معطر باقی بماند و دوباره عطری از چوب صندل و عنبر به بدنش مالیدند تا بیش از پیش معطر و خوشبو شود. مادر هیبا درمورد این دو مورد اخیر یعنی، لخوجه و خمر حساسیت زیادی نشان می داد و تلاش می کرد که به بهترین صورت بدن دخترش را نرم و معطر کنند. اما انگار مراسم آماده سازی عروس تمامی نداشت. پس از همه این مقدمه ها و سپری شدن چندین روز متمادی، تازه نوبت به دکله رسیده بود. خمیری از آرد ذرت آماده کردند و بر روی گودالی که پیش تر کنده بودند کشیدند و چوب های طلح و شاف را به قطعات کوچک تقسیم کردند و درون ظرف کوچک دکله گذاشتند تا عطر و عصاره آن به رنگ قهوه ای درآید. در این مدت، هیبا را همچنان با عطرها و روغن های معطر می شستند. پس از سه روز عصاره قهوه ای رنگ را با عصاره چوب صندل مشک و دانه های زرد رنگ و خوشبوی محلب و ضفره باهم مخلوط کردند، در ظرف های شیشه ای کوچک ریختند تا عطر خالص آن درون شیشه ها ته نشین شود. و این عطر را به تدریج به بدن هیبا مالیدند تا روز عروسی او فرابرسد.
مردم سودان عقیده دارند که آرد ذرت و عطرهای گوناگون بدن عروس را قوی و سالم می سازد و او را آماده می کنند تا فرزندان بیشتر و سالم تری به دنیا آورد و درمقابل بیماریهای گوناگون مقاومت بیشتری داشته باشد. بنابراین همه این موارد باید درمورد هیبا اجرا می شد. اتاق هیبا را با شاخه ای از درخت نخل سبز، تخت خوابی بزرگ با چوب های نفیس و فرش قرمزرنگی که در زیر آن پهن شده بود، تزیین کردند.
هیبا مراسمی نیز به نام حنابندان پیش رو داشت که آن هم دارای تشریفات خاصی بود. دو روز پیش از عروسی، مراسم حنابندان برای کمال نیز باید انجام می شد. در روز حنابندان، نقش های بسیار زیبایی از گل و ریحان بر روی پاهای هیبا کشیدند که باعث خوشحالی او شده بود و پی درپی با لبخند به آن نقش ها نگاه می کرد.
در شب عروسی، کمال با لباس گلی و کفش سفید، درحالی که دوستان و اقوامش بر سروصورتش گل می افشاندند، با خوشحالی در انتظار به پایان رسیدن مراسم عروسی بود. سرانجام شب عروسی فرارسید. پس از نماز مغرب، عروس و داماد به مسجدی که نزدیک خانه کمال بود، رفتند و به عقد یکدیگر درآمدند. هیبا، عروسی بلندقد و قوی هیکل بود و چشم های سیاه بسیار زیبایی داشت. کمال دویست راس گاو را به عنوان مهریه تعیین کرد که باعث حیرت و شادی اقوام عروس شد. با شلیک گلوله و کشیدن هلهله و فریاد شادی، درحالی که درمیان همه شیرینی و حلوا پخش می کردند، عروس و داماد به خانه رسیدند.
مادر هیبا، پس از مراسم عروسی، نفس راحتی کشید و خدا را شکر کرد. ازدواج هیبا، برای او مسئله ای مهم در زندگی اش بود و انجام گرفتن آن به نحو احسن یکی از توفیق های بزرگ زندگی اش محسوب می شد.
خانه کمال بسیار بزرگ و دارای اتاق های متعددی بود. دوقسمت جداگانه داشت که بخش بزرگ تر و لوکس آن را به هیبا اختصاص داده بودند. کمال از همسر اولش دو فرزند داشت که هردو دختر بودند. کمال بی صبرانه در انتظار داشتن پسری بود که بتواند پس از او ثروت خانواده را حفظ و حراست کند. همسر اولش نتوانسته بود به این آرزویش جامه عمل بپوشاند و کمال او را مانند قبل دوست نداشت و نداشتن پسر را تقصیر او می دانست. نام همسر اولش جویس بود و دخترها را مینو و راشل نامگذاری کرده بودند. میان دو قسمت جداگانه خانه کمال، حیاطی بزرگ و سرسبز قرار داشت که محل بازی بچه ها و رفت وآمد خدمتکاران بود. هر قسمت خانه، آشپزخانه و سرویس بهداشتی جداگانه داشت و هیبا و جویس کاری به یکدیگر نداشتند. فقط گاهی که به حیاط می آمدند، به طور اتفاقی یکدیگر را می دیدند.
هنوز دو هفته از زندگی جدید هیبا نگذشته بود که با جویس و دخترهای کوچک او آشنا شد. برخلاف انتظار جویس، رفتار هیبا دوستانه و به دور از هرگونه کبر و غرور بود. کسی در دل هیبا نبود، وگرنه خوب می فهمید که هیبا بیش از هر احساسی، درمورد همنوع و همجنس خودش، حس دلسوزی و همدردی دارد تا حسادت و کینه. هیبا با دیدن هر موجودی که همجنس خودش بود، جدا از سن و چگونگی زندگی آن، به یاد تلخ ترین تجربه زندگی اش می افتاد و حسی از رقت و دلسوزی، قلبش را فرامی گرفت. «او نیز مانند من، زجر بریدن بدنش را تحمل کرده است.»
هیبا مانند همه دخترهای نوجوانی که عروس می شدند، از کمال و دستورهای او اطاعت می کرد. او، غیر از وظیفه بندگی و همسری مطیع و مهربان بودن، احساس دیگری به کمال نداشت. در اعماق قلبش از او می ترسید؛ حسی که نسل اندر نسل از مادران به دختران منتقل می شد. اما، برخلاف زنان دیگر، این حس ترس را نشان نمی داد. عصیان زده بود. عصیانی که قلبش را می سوزاند و درونش را داغ و تبدار نگه داشته بود، اما جرئت ابراز آن را نداشت.
کمال با او مهربان و دلسوزش بود. درواقع، کمال او را دوست داشت و از داشتن زنی به زیبایی او و ثروت پدرش، به خود می بالید. از زمان ورود هیبا به آن خانه کمال جویس را به طور کلی، به دست فراموشی سپرده بود. جویس با خودش فکر می کرد، وای از زمانی که هیبا صاحب فرزند پسری شود! حتی از فکر درمورد آن، بدنش می لرزید، وای به روزی که این امر جامه حقیقت به خود می پوشاند. هرچند رفتار هیبا با همسر اول شوهرش خوب بود، کینه ای نهفته و پنهانی در قلب جویس موج می زد و بی رحمانه آرزوی نابودی و یا نازایی هیبا را در دل می پروراند.
روزها به آرامی سپری می شد و هیبا، بدون هیچ گله و شکایتی، در خانه کمال زندگی می کرد. گاهی از پرسش های پی درپی مادرش درمورد باردار شدنش، دچار وحشت می شد. از اینکه سرنوشتی مانند سرنوشت همسر دوم پدرش در انتظار او باشد، بدنش می لرزید و اشک در چشمانش حلقه می زد. یک روز عصر که شاهد رفتن خدمتکاران نیمه وقت خانه بود متوجه شد که نانومی، همان پسرک لاغر اندام که بزهای پدرش را برای چرا می برد، به در خانه کمال آمد و لحظه هایی بعد، دست در دست یکی از خدمتکاران جوان، از آنجا دور شد. مدت ها بود که از نانومی خبر نداشت. بی تردید، او در این مدت ازدواج کرده بود و همسر داشت.
فردای آن روز، به محض دیدن دختر جوان، او را نزد خود خواند و گفت: «بیا اینجا ببینم. اسمت چیه؟»
دخترک که لاغر و کوچک اندام بود، با ترس گفت: «نفی، اسمم نفیه خانم.»
هیبا لبخندی زد و گفت: «اون مرد جوونی که عصرها می آد دنبالت... اون شوهرته یا... برادرته؟»
نفی به پهنای صورتش خندید و گفت: «شوهرمه خانم! تازه عروسی کردیم.»
هیبا گفت: «شوهرت هنوز بزهای پدرمو می بره برای چرا یا کار دیگه ای داره؟»
نفی پاسخ داد: «بله خانم، هنوز پیش آقا شاکر کار می کنه.»
هیبا لبخندی زد و او را مرخص کرد. موضوع عجیب برای او این بود که خنده از لبان نفی محو نمی شد و چهره اش همیشه خندان و شاد بود.
پس از آن روز، هیبا به طور پنهانی لباس و غذا به نفی می داد و به او سفارش می کرد که خدمتکاران دیگر بویی از این موضوع نبرند.
هنوز سه ماه از ازدواج کمال و هیبا نگذشته بود که هیبا متوجه شد باردار است. بیش از هر کسی، مادرش خوشحال بود. کمال و مادر و پدر کمال نیز بی صبرانه منتظر این خبر بودند. اما همگی می دانستند که این خوشحالی نه تنها به خاطر بارداری هیباست، بلکه به خاطر این است که می خواستند او پسری به دنیا آورد. خود هیبا، بیش از دیگران، آرزومند داشتن پسر بود، اما نه به خاطر اینکه وارثی برای کمال بیاورد، بلکه فقط به این سبب که فرزندش اگر دختر می بود، باید به زیر تیغ بی رحم زنانی می رفت که همان بلا را سر خود او آورده بودند. او در تنهایی خودش، فکر می کرد ای کاش می شد به یکباره سه یا چهار فرزند به دنیا آورد و همه آنان پسر باشند تا هم کمال را راضی کند و هم برای هربار بارداری رنج و درد دختر داشتن را تحمل نکند. مادر کمال مدام به آنان سر می زد و بی محابا می پرسید: «پسرم چطوره؟ خوب رشد کرده؟ تکون می خوره؟» و این پرسش های او، به سان ماری در قلب هیبا فرو می رفت.
همه لباس هایی که برای نوزاد فراهم کردند، پسرانه بود. مادر هیبا در ظاهر می خندید، اما خدا می داند که در قلبش چه می گذشت. مادر کمال، از عادت های غذایی و چگونگی ویار هیبا، حدس زده بود بچه پسر است و این دلگرمی بزرگی برای هیبا و مادرش بود. کمال می خندید، درحالی که چشم در چشم هیبا می دوخت، می گفت: «ببینم می تونی یک پسر صحیح و سالم و قوی به من بدی یا...» سپس اضافه می کرد: «حتما، حتما، می تونی، می تونی.»
هیبا به ظاهر می خندید و بغضش را فرو می داد. در این میان، جویس نیز دعاها و التماس های خودش را داشت و از خداوند می خواست که دختری به هیبا بدهد. سرانجام، ماه های طاقت فرسای انتظار به سر رسید و زمان زایمان هیبا فرارسید. از بخت خوش هیبا، به تازگی بیمارستانی جدید در روستایشان بنا کرده بودند که سرپرستی آن را خانم دکتری سودانی به عهده داشت و بیمارستان ویژه زنان و زایمان و بیماری های مربوط به زنان بود. معمولاً خانواده ها دوست داشتند که زنانشان در خانه وضع حمل کنند. در این صورت، خانم دکتر به منزل آنان نمی آمد، بلکه یکی از زنان جوانی را که خودش آموزش داده و به آنها مامایی آموخته بود به خانه زائو می فرستاد. پیش از تاسیس بیمارستان و، حتی در همان اوان، بعضی از خانواده ها از قابله های سنتی و باتجربه استفاده می کردند. اما کمال که دوست داشت همسرش به راحتی و سلامت زایمان کند و پسرش صحیح و سالم به دنیا بیاید، هیبا را به بیمارستان فرستاد و به دست خانم دکتر سپرد.
خانم دکتر ریتا نام داشت. زنی بود در حدود چهل ساله، زیبا و خوشرو و در انگلستان پزشکی خوانده بود. او داوطلبانه و البته با کمک دولت، در این روستای بزرگ، بیمارستانی ساخته بود و شب و روز برای زنان روستا زحمت می کشید و دوندگی می کرد، و برای حفظ سلامتشان، هرکاری که از دستش برمی آمد، انجام می داد.
ریتا تنها دختر مردی به نام دکتر اُکت بود. دکتر مردی روشنفکر و تحصیلکرده بود که در خارطوم، پایتخت سودان زندگی می کرد. او با نفوذی که داشت، بورسی شش ساله برای دخترش ترتیب داد و او را به انگلستان فرستاد. ریتا، همراه همسرش، راهی اروپا شد و درضمن تحصیل، دو فرزند نیز به دنیا آورد و پس از پایان دوره پزشکی عمومی و دوره کوتاه مامایی که البته جزو دوران تحصیلش محسوب می شد، تصمیم گرفت به کشورش برگردد. در ماه های آخر اقامتش بود که در کمال تاسف متوجه شد همسرش به بیماری درمان ناپذیری دچار شده است و امیدی به زنده ماندن او نیست. ریتا، پس از فوت شوهرش، با دلی شکسته به سودان برگشت و تمام هم و غم خود را صرف خدمت به زنان سودانی کرد. او، با وجودی که چندین فرصت ازدواج داشت، هرگز شوهر نکرد و پس از چند سال تصمیم گرفت به روستا بیاید و بیمارستان جدیدی برای زنان تاسیس کند و این تصمیمش را پس از فوت پدرش بی درنگ به مرحله اجرا درآورد، بخصوص که مادر ریتا نیز در زمان زایمان، پس از تولد دخترش، تن به مرگ سپرده بود.
ریتا تصمیم داشت که دیگر اجازه ندهد هیچ زنی به دلیل کمبود امکانات پزشکی، جان خود را از دست بدهد. ریتا، در طول مدت خدمتش، شاهد مرگ ومیر بسیاری از زنان شده بود. وضع نابهنجار اعضای زنانگی آنان به سبب بریده و ناقص شدن، باعث زایمان های دردناک و مرگ اسفبار تعداد زیادی از زنان می شد، ریتا در این مورد نمی توانست کاری انجام دهد و تنها تلاش می کرد که زنان را در همان وضع و حالت، از چنگال درد و عفونت بیشتر و یا خدای نکرده از چنگال مرگ، نجات دهد. آمدن ریتا به روستای محل اقامت هیبا، معجزه ای بود که هیچ کس نمی توانست آن را تصور کند.
ریتا از دیدن دختر نوجوانی که آثار درد بر چهره اش نمایان بود، ذوق زده شد. از اینکه تعداد زائوهای جوانی که به بیمارستان می آمدند، به تدریج بیشتر می شد، احساس شادمانی و رضایت می کرد. بی درنگ هیبا را به اتاق معاینه برد و پس از دقایقی گفت: «همه چیز خوب و مرتبه... فقط باید نفس بکشی و مقاومت کنی تا کوچولوت به دنیا بیاد.»
مادر هیبا و دو تا از خاله های او و نیز مادر کمال و دخترانش، همه بیرون اتاق زایمان انتظار می کشیدند. از مردان خویشاوند اثری دیده نمی شد. کمال به ظاهر سر کار بود، اما چون از فرارسیدن زمان زایمان و رفتن هیبا به بیمارستان خبر داشت، شش دانگ حواسش به در بود تا خدمتکار مخصوصش، که در بیرون از بیمارستان کشیک می داد، بیاید و خبر به دنیا آمدن پسرش را به او بدهد.
اما زایمان هیبا کمی طول کشیده و انتظار همه را به ستوه آورده بود. سرانجام ریتا، درحالی که پسر کوچولوی هیبا را در آغوش داشت، با چهره ای گشاده از اتاق زایمان بیرون آمد و گفت: «خدا رو شکر، مبارک باشه. بچه پسره و سالم و قویه.»
قلب کمال از شنیدن تولد پسرش از شادی به تپش آمد. قلب جویس فشرده شد و از شدت غم و اندوه، لب گزید. آرزویی دیگر در قلبش سر باز کرد: کاش پسر هیبا بمیرد.
شادی و شعف مادرها و خاله ها دیگر حد و اندازه ای نداشت. رنگ هیبا پریده بود. اما لبخند می زد و هنگامی که باردیگر خانم دکتر به سراغش رفت، گفت: «خانم کوچولو، تبریک می گم! خوشحالی که فرزندت پسر شده، آره؟»
هیبا بی اختیار خندید و گفت: «چی؟ منظورت چیه؟»
هیبا پاسخ داد: «خانم دکتر، اگر دختر بود ناچار بودم ختنه کردنش رو ببینم و غصه بخورم، اما حالا...»
نخستین بار بود که ریتا چنین احساسی را در دل یکی از بیمارانش مشاهده می کرد و بخصوص چنین گفتاری را. خانم دکتر دلسوز، دریافت که هیبا با دیگر بیمارانش فرق دارد و از احساس و جسارتی دگرگونه برخوردار است. دوباره حیرت کرد و قلبش به تپش افتاد. نمی دانست چرا نگرانی ای عمیق و دلهره عجیبی بدنش را ناگهان لرزاند.
دکتر ریتا، که به خاطر فرهنگ پدرش، از زیر تیغ زنان سنتی قسر در رفته بود، قلبا و وجدانا با عمل ختنه دختران مخالف بود. اما هرگز جرئت ابراز آن را نداشت. این عمل ضامن پاکی و پاکدامنی دختران روستایی بود و اگر کسی در این مورد اعتراض می کرد او را ناپاک و پلید می دانستند. اما هیبا...! هیبا چگونه جسارت کرده بود این حرف را بر زبان آورد؟ ریتا وظیفه خود می دانست که این زائوی جوان را هشیار کند و از به وجود آمدن هرگونه دردسری جلوگیری به عمل آورد.
اما، خواه ناخواه از هیبا خوشش آمده و مهری ناگهانی و عظیم از او در دلش جای گرفته بود. هیبا روز دوم به خانه برگشت. چشم هایش از خوشحالی برق می زد و کودکش را در آغوش می فشرد. در خانه کمال همگی، خوشحال و راضی بودند، غیر از جویس. حتی کودکان کوچولوی جویس نیز شاد بودند و این سو و آن سو می دویدند. دختر کوچولوها هریک بیش از دو یا سه سال نداشتند و هیچ چیز، غیر از گرسنگی و بیماری، ناراحتشان نمی کرد. از برکت وجود پسر هیبا، کمال با آنان مهربان تر شده بود.
اسم پسر هیبا و کمال را، سلیمان گذاشتند. هیبا قوی و سالم بود و سینه هایش شیر فراوانی داشت که پاسخگوی پسر خوش اشتهایش بود. در روز آخر بستری بودن هیبا در بیمارستان، خانم دکتر ریتا به او گفته بود که بعضی از زن ها، تا زمانی که به فرزندشان شیر می دهند، عادت ماهانه نمی شوند و درنتیجه امکان بچه دار شدنشان هم وجود ندارد. اما به محض قطع شدن شیر، هم عادت ماهیانه می شوند و هم امکان بارداری دوباره شان وجود دارد. هیبا خوشحال شد. دست کم می توانست تا دو سه سالی، خیالش راحت باشد و فکر بچه دیگر را از سر بیرون کند. البته، اگر از آن گروه زنانی باشد که ریتا گفته بود. چشم های سلیمان بسیار شبیه مادرش بود. اما همگان عقیده داشتند که سلیمان شبیه پدرش کمال است.
***
روزهای خوب زندگی هیبا آغاز شده بود. او که رابطه عاطفی محکمی با شوهرش نداشت و هنوز مزه عشق و هیجان را نچشیده بود، ناگهان موجودی کوچک پای به زندگی اش گذاشته بود که همه وجود او را با عشق و دلدادگی آشنا کرده و قلب جوان و مشتاقش را به تپش درآورده بود. آن چنان غرق در وجود پسرش شده بود که دیگر حضور کمال و آمد و رفت او را حس نمی کرد. حتی متوجه نگاه های حسدآمیز و غیردوستانه جویس نمی شد. مادر هیبا، هربار که به دیدار نوه اش می رفت، به هیبا هشدار می داد که از جویس دوری کند و کودکش را هرگز با او تنها نگذارد. هرچند سایه کمال مانند عقاب بر زندگی دو زن پرده انداخته بود و در آن خانه کسی از ترس او، کوچک ترین خطایی مرتکب نمی شد، با این همه، احتیاط شرط عقل بود.
یک روز که نفی، همسر نانومی برای بردن لباس های کثیف سلیمان آمده بود، هیبا از او پرسید: «تو از زندگی با نانومی راضی هستی؟»
نفی دوباره از آن خنده های گشاده بر لبانش نشست و با شرمندگی گفت: «بله خانم، خیلی.»
هیبا پرسید: «چند وقته ازدواج کردین.»
نفی گفت: «نزدیک به شش ماه.»
هیبا پرسید: «بچه دار نشدی؟»
نفی باز با خنده گفت: «نه... نه هنوز.»
هیبا که هیچ اثری از ناراحتی و نگرانی در چهره او نمی دید گفت: «گمان نمی کنی اگر بچه دار نشی، شوهرت زن دیگه ای بگیره؟»
نفی باز با خنده گفت: «نه، خانم نمی ترسم. چون نانومی پول نداره که زن بگیره. پدر من خیلی فقیر بود. ما حتی غذا برای خوردن نداشتیم، من حاضر شدم با هیچ هزینه ای، زن نانومی بشم. اونم فقیر و بی چیزه. اما... اما دوتایی خوشحالیم، چون هم کار داریم و هم غذا.»
لبخند بر روی لب های هیبا ماسید. سر تکان داد و نفی را مرخص کرد. به هرحال، فقر همه جا باعث بدبختی انسان ها نمی شود. این فکر به سرعت از ذهنش گذشت.
اما هیبا، با وجود سلیمان، دیگر دغدغه کمال را نداشت. حتی اگر او همسر دیگری اختیار می کرد برای او مهم نبود. حال آنکه شوهرش، پس از تولد پسرشان، با او مهربان تر و دست ودلبازتر شده بود. زمانی که سلیمان سه ماهه شده بود و هیبا خبردار شد که جویس نیز باردار است، بازهم هیچ واکنش بدی از خود نشان نداد. مادر هیبا آرزو می کرد که جویس برای بار سوم دختر بیاورد و این موضوع را به اندازه ای مهم جلوه می داد و آن را تکرار می کرد که هیبا نیز بدش نمی آمد تنها همسر کمال باشد که دارای فرزند پسر است. پستان های هیبا ورم کرده و همیشه مملو از شیر بود و پسر خوش اشتها و خوش خوراکش را به خوبی تغذیه می کرد. او هیچ نگرانی از این بابت نداشت. روی هم رفته هیبا دختری خوشبخت بود و چون ذاتا قلبی رئوف داشت، در خیلی از مواردی که ممکن بود زن های دیگر را دچار نگرانی و حسد کند، دیدی مثبت داشت و همین موضوع باعث می شد که زندگی راحت تری سپری کند، بخصوص که از نظر مادی در رفاه بود و درمورد احساس های عاطفی نیز مورد توجه شوهرش و همچنین خانواده خودش بود.
سلیمان رشد خوبی داشت. کودکی خوش اخلاق و خندان بود و بیشتر وقت ها یا در خواب به سر می برد و یا با خودش سرگرم بازی می شد.
از زمانی که جویس هم باردار شده بود، نرم تر و مهربان تر به نظر می رسید. او بی اندازه امیدوار بود که فرزند سومش پسر باشد و بتواند با هیبا رقابت کند. در یکی از روزهایی که مادر کمال برای دیدار پسر و نوه هایش آمده بود، به محض دیدن جویس، چهره اش درهم رفت و به آرامی به کمال گفت: «این بار هم دختر می آره.»
چشم های هیبا از حیرت گرد شد. به خاطر آورد که مادرشوهرش، جنسیت بچه او را نیز درست حدس زده بود. هرچند ته دلش خوشحال شد، از دیدن نارضایتی کمال، ترسی بزرگ در دلش پدید آمد و خدا را شکر کرد که صاحب فرزند پسر شده است.
چند روز بعد که مادر هیبا، برای دیدار او به خانه دامادش آمده بود، هیبا موضوع دختر بودن فرزند جویس را برای مادرش بازگو کرد. رضایتی عمیق و خنده ای ژرف چهره مادر را در بر گرفت و گفت: «خدا رو شکر! حرف مادر شوهرت ردخور نداره.» و هردو خندیدند.
اما این موضوع باعث شد که هیبا بیشتر مراقب پسرش باشد و بیشتر درمورد سلامت و نگهداری او نگران شود. هیبا دوست نداشت که خیلی زود صاحب فرزند دیگری شود حالا پی برده بود که دختر بودن فرزندش، نه تنها باعث نگرانی و غم و درد خودش می شود، بلکه شوهرش نیز ترجیح می دهد صاحب پسر شود و هریک دلایل خودشان را داشتند.
***
روزهای زندگی هیبا، به سرعت سپری می شدند. هنگامی که پسرش، سلیمان، یک ساله شد، همسر اول شوهرش، جویس، دختر دیگری به دنیا آورد. هرچند هیبا و مادرش نفس راحتی کشیدند، نفس جویس، از شنیدن خبر دختر بودن سومین فرزندش بند آمد و تا لحظه هایی احساس خفگی می کرد. اکنون کمال دارای چهار فرزند شده بود که بزرگ ترینشان چهارساله و کوچک ترین آنان تازه به دنیا آمده بود. در آن خانواده، هیچ کس باور نمی کرد که هیبا، سال های زندگی دختر بزرگ جویس را روزشماری می کند تا به شش سال برسد و ناگهان دچار دلهره و دل آشوبه شود.
دختر جویس ربطی به او نداشت، اما هیبا، نه تنها او، بلکه همه دختران خردسالی را که در اطرافش بودند، مدنظر داشت و از نزدیک شدن زمان ختنه آنان، بی اختیار، دچار دل درد و تهوع می شد. با وجود این، اگر خودش صاحب دختری می شد، چگونه می توانست او را به قتلگاه بفرستد و شاهد و ناظر رنج و درد بی پایان او شود؟
به همین سبب، ترجیح می داد دیرتر صاحب فرزند دیگری شود و تصمیم داشت که سلیمان را، تا هروقت که امکانش باشد، از شیر خود تغذیه کند. اما هیبا نمی دانست که تنها دکتر ریتا نبود که این موضوع را می دانست، بلکه همه زنان سالخورده اطرافش به این موضوع واقف بودند و مادرشوهرش، به محض اینکه نوه پسری او، سلیمان، دوساله شد، به هیبا دستور داد که بچه را از شیر بگیرد و به او هرچه بیشتر غذاهای معمولی بخوراند. هیبا، بی چون و چرا اطاعت کرد و هنوز دوماه از قطع شیر پسرش نگذشته بود که باردار شد. دیگر قرار و آرام نداشت و انگار می بایست تا به دنیا آمدن فرزندش در این بی قراری به سر می برد. هرچند وجود سلیمان اجازه تنهایی و فکر زیاد را به او نمی داد، در شب های تنهایی اش و در خلوت های کوتاه مدتش، همچنان به فکر فرو می رفت و غصه دخترش را می خورد که باید در کودکی اش، به زیر تیغ دردناک و مرگ آور سنت و رسم های قوم و قبیله اش برود و دم برنیاورد.
اما امید دیگری نیز در دلش بود. امید اینکه باردیگر صاحب پسری شود. انتظار می کشید که ماه های پایانی بارداری اش فرابرسد و پیشگویی مادرشوهرش را بشنود. اما او، هربار که به ملاقاتشان می آمد، سنگینی نگاه هیبا را احساس می کرد، در دل به او می خندید و ترجیح می داد که عروسش را همچنان در انتظار نگه دارد. مادر کمال یک درصد نیز حدس نمی زد و اصولاً در مخیله اش نیز نمی گنجید که عروسش به چه دلیل خواهان فرزند دختر نیست، و تصور می کرد که اصولاً چون فرزند پسر معتبرتر است، هیبا نیز، همچون میلیون ها زن دیگر، دوست دارد پسر دیگری به کمال هدیه کند. سرانجام ماه هفتم هیبا بود که مادرشوهرش، نگاه مساعدی به پسرش انداخت و گفت: «خدا برکت بده، پسرم، فرزندت پسره!»
دو ماه بعد، هیبا زایمان کرد. همانند بار پیشش، به بیمارستان رفت و ریتا فرزندش را به دنیا آورد. حق با مادر کمال بود. فرزند دوم هیبا و کمال، بازهم پسر بود. لبخندی قشنگ بر لبان هیبا نشست و کمال احساس غرور و پشت گرمی کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب رز سیاه

عالیییییییی
در 4 هفته پیش توسط