فیدیبو نماینده قانونی نشر بان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خواب‌‌های مشکوک

نسخه الکترونیک کتاب خواب‌‌های مشکوک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خواب‌‌های مشکوک

آسمان با تمام سیاهی‌اش پایین آمده، وزن پیدا کرده و خودش را روی شانه‌هایم انداخته. سگ‌ها نزدیک‌تر می‌آیند. دلم می‌خواهد گریه کنم. آقاجان باشد و دلداری‌ام بدهد. دلم می‌خواهد دیگر خوابم نیاید. صورت متلاشی‌اش را نبینم. کسی انگار دورتر، پشت سگ‌ها در تاریکی ایستاده است. سگ‌ها باز جلوتر می‌آیند. مثل کابوس‌هایم از دندان‌های بلند سفیدشان بزاق می‌چکد. دندان‌هایشان بزرگ و تیز است. می‌خواهم بنشینم روی زمین. نمی‌توانم. عقب عقب می‌روم. پشت پایم خالی است انگار. بوی خون تازه را حس می‌کنم. دوباره سر و صورت ترکیده میثم می‌آید جلوی چشم‌هایم. اما این بار حالتی معصوم دارد. مثل یک بچه. چشم‌هایش جوری بسته است انگار که خوابیده. مرگ صورتش را زیبا کرده. مرگ با صورت من چه می‌کند!؟

ادامه...
  • ناشر نشر بان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خواب‌‌های مشکوک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ماجرای یک جستجوی کابوس وار

بعد از حدود یک هفته بی خبری از مسعود، بالاخره پنجشنبه شب تلفن زد. با شماره ای ناشناس. صدایش خسته و هول زده بود. انگار کسی دنبالش کرده باشد، تندتند و وحشت زده حرف می زد. اصلاً نگذاشت حالش را بپرسم، یا این که بپرسم که کجا غیب اش زده. یکریز و پریشان و منقطع حرف می زد. اولین جمله هایی که بعد از سلامِ من گفت این بود: «باید کمکم کنی. مینا رو کشته ان. باید بیایی. همین جاست. می خوان من رو هم بکشن» جمله هایش مثل تکه های خردشده شیشه ای که به زمین سنگی کوبیده شده باشد، تیز و پراکنده بود. آن موقع فکر کردم که دارد پرت وپلا می گوید. در این یک سال گذشته، شنیدن حرف های عجیب و غریب از مسعود برایم عادی شده بود. اما آن جمله هایش و اضطرابی که لابه لای جمله هایش بود، بدجور توی دلم را خالی کرد. فهمیدم که موضوع جدی ست و حالش اصلاً خوب نیست. اما نمی توانستم حدس هم بزنم که چه بر سرش رفته. پرسیدم: «کجا باید بیام؟ کی؟» گفت:
«همین حالا راه بیفت. بیا کاشان. مهمان سرای مظفری» و بعد گفت «به این خط اصلاً زنگ نزن. به هیچ وجه. فقط بیا» و گوشی را قطع کرد.
مسعود از یک سال پیش که از ماموریت گرجستان برگشت و دید مینا خانه نیست، به هم ریخت. دوشنبه شب رسیده بود تهران و خانه را خالی از مینا دیده بود. از روز قبل اش خانواده مینا از او بی خبر بودند. سراغ همه کسانی که ممکن بود خبری از او داشته باشند رفت و هیچ دستگیرش نشد. از یک جایی که دیگر قضیه جدی شد، من هم کنارش بودم. با هم می گشتیم. سراغ مینا شیخی را از بیمارستان ها و پزشکی قانونی و پلیس راه گرفتیم و دست آخر، بعد از یکی دو روز، دست به دامن پلیس شدیم. سه هفته رفت وآمد به کلانتری و آگاهی و پزشکی قانونی بی نتیجه بود. فقط دیدن جسدهای متلاشی و سوخته که برای شناسایی به مسعود نشان می دادند، حالش را بدتر کرد. بعد از دو ماه جستجو، پلیس با توجه به اینکه هیچ نشانه و مدرکی بر وقوع جنایت پیدا نکرده بود و این که طلاها و جواهرات و پاسپورت و مدارک مینا هم نبود و با شنیدن حرف های چندتایی از همکاران مینا، و با این فرضیه که او به احتمال زیاد با یکی از همکاران اش به نام دکتر تورج فرار کرده، دست از جستجو برداشت.
همزمان با گم شدن مینا، دکتر تورج یکی از اعضای هیئت علمی و از سرتیم های پژوهشکده هنر و معماری، یعنی همکار مینا، هم ناپدید شده بود. همکاران شان در پژوهشکده به پلیس گفته بودند که دکتر تورج و مینا رابطه بیش از حد صمیمانه ای با هم داشتند. همدیگر را به اسم کوچک صدا می زدند و بارها در سالن غذاخوری پژوهشکده، موقع ناهار، با هم خلوت کرده بودند. البته گفته هایشان متناقض بود. عده ای هم می گفتند مورد مشکوکی در رابطه شان ندیده اند و صمیمیت رابطه شان چندان غیرطبیعی هم نبوده است. اما به هر حال نمی شد به راحتی از ناپدیدشدن همزمان دکتر تورج و مینا گذشت. دکتر تورج نیمی از سال ایران بود و نیمی دیگر اروپا. ترکیه، بلغارستان یا بوسنی. ظاهراً هیچ آشنا و قوم و خویشی در تهران نداشت. نه همسر و فرزندی و نه خانواده ای. با این حرف ها بود که پلیس که بعد از دو ماه زنده یا مرده مینا و دکتر تورج را پیدا نکرده بود، احتمال فرار آن ها را مطرح کرد. هرچند در اطلاعات فرودگاه هیچ نشانی از خروج مینا و دکتر تورج پیدا نشد، و پلیس احتمال خروج از کشور این دو را خیلی ضعیف دانست. اما همین حرف ها و احتمالات و تحقیقات، کار مسعود را ساخت. او که همیشه معروف بود به اینکه شخصیت محکم و معقول و منطقی دارد، یکهو ریخت پایین. مثل یک ساختمان بلندی که ستون هایش را با مواد منفجره بترکانند، ویران شد و دیگر هیچ وقت مسعودِ سابق نشد. فکر این که همسر آدم از یک فرصت پنج روزه که خانه نباشد و برای کار و نان رفته باشد سفر، سوءاستفاده کند و با همکارش فرار کند، هر مردی را به هم می ریزد و می شکند. حتی مسعود را.
خودش یک بار که سرش حسابی گرم شده بود و الکل بند زبانش را باز کرده بود، بهم گفت که این فکر مثل خوره به جانش افتاده که مینا از کِی با تورج رابطه داشته؟ آیا وقت هایی که در چشم های مسعود خیره می شده و بهش می گفته دوست اش دارد، دروغ می گفته؟ وقت هایی که در رختخواب بوده اند و معاشقه می کرده اند و خیس عرق می شدند، به تورج فکر می کرده و به اتاقی در هتلی لوکس در اروپا؟ یا کلبه ای رویایی در دل جنگل یا ویلایی شیک، لب دریا؟ گفت وقت هایی که سرش را روی شانه اش می گذاشته و زل می زده به صفحه تلویزیون و انگشت های مسعود آرام موهای او را نوازش می کرده، داشته به نقشه فرارش فکر می کرده!؟ و بعد گفت که نمی تواند قبول کند که مینا ترک اش کرده باشد. گفت که بیشتر شب ها کابوس می بیند. خواب در خواب می بیند. یعنی خواب می بیند که روی تخت کنار مینا خوابیده و بعد صدای در خانه می آید و از خواب می پرد و می بیند که کسی در خانه را دارد باز می کند و دزدانه وارد خانه می شود و وقتی از خواب می پرد، می بیند مینا نیست و دوباره از خواب می پرد. مینا باز هم نیست. گفت این کابوس را بارها و بارها دیده است و گفت که دارد دیوانه می شود.
در یک سال گذشته، یعنی از اواسط خرداد سال قبل تا شبی که مسعود از کاشان بهم تلفن زد، دیگر حتی یک روز و یک لحظه هم مسعود را مثل سابق شاد و سرخوش ندیدم. چند بار با او حرف زدم و سعی کردم کمک اش کنم تا با این اتفاق کنار بیاید. هر بار می گفت «فرید، توی نمی فهمی درد من چیه!» راست می گفت. حتی برای من هم که دوست نزدیک شان بودم، قضیه سنگین و باورنکردنی بود. چه برسد به خود مسعود که وسط ماجرا و بازنده اش بود. اما وقتی آن شب تلفنی با من حرف می زد، حس کردم که ته صدایش، در پسِ اضطراب و هولی که در لحن و کلمه هایش بود، یک جور شوق هم بود. انگار چیزی برایش روشن شده بود که تیرگی زندگی اش را پایان داده بود. چیزی که قرار بود بی قراری هایش را تمام کند. من هم بی تاب شده بودم. همان شبانه راه افتادم. بااینکه وقتی به کاشان رسیدم ساعت حدود دو نیمه شب بود و همه جا تعطیل بود، اما پیداکردن خانه تاریخی مظفری که حالا بخشی از آن را تبدیل به مهمان سرا کرده اند، از روی تابلوهای راهنما، کار سختی نبود. به مسئول شیفت شبِ پذیرش گفتم که برای دیدن مسافری به اسم مسعود رضایی آمده ام. جا خورد و رنگ اش پرید. گفت که دیروقت است و قبول نکرد که من را به اتاق او ببرد. ولی وقتی از تماس تلفنی و حال بدش گفتم و اینکه آن وقتِ شب از تهران آمده ام تا قبل از اینکه اتفاقی برایش بیفتد کمک اش کنم، کوتاه آمد و مدیر داخلی مهمان سرا را که جوان بلندبالایی بود از خواب بیدار کرد. جوان بلندبالا انگار که یک موجود فضایی دیده باشد، متعجب خیره شده بود به من و هیچ کاری نمی کرد. مبهوت و مردّد بود. پرسید «یعنی خود آقای رضایی با شما تلفنی صحبت کرده و خبر داده!؟» سوال احمقانه ای بود. گفتم بله و گفتم که حال مسعود ممکن است هرلحظه بدتر شود و اگر بمیرد، خونش پای آن ها خواهد بود. بالاخره راضی شد و من را به اتاق شماره هفت یعنی اتاق مسعود بردند.
چراغ اتاقش روشن بود. در زدم، خیلی زود در را باز کرد. معلوم بود منتظر و بی تاب بوده. رنگ اش پریده و خیس عرق بود. می لرزید. چشمش به آن دو نفر که افتاد، دست من را گرفت و کشید به داخل اتاق و در را بست. از پشت پنجره دیدم که آن ها هنوز نزدیک اتاق ایستاده بودند. انگار باید کاری می کردند اما نمی دانستند چه کاری. بلاتکلیف بودند. آن موقع نمی دانستم قضیه چیست اما ترسیده بودم و فکر کردم باید کاری کنم که محتاطانه باشد. در اتاق را باز کردم و گفتم یک پارچ آب خنک بیاورند و همان موقع موبایلم را کنار گوشم گرفتم و وانمود کردم که کسی پشت خط است و با هول و اضطرابی ساختگی به کسی که پشت خط نبود گفتم «راه بیفتید بیایید زودتر، که صبح اینجا باشید. آدرس هم که براتون فرستادم» بعد برگشتم توی اتاق و در را بستم. یکی شان رفت که آب بیاورد و آن یکی، با موبایل شماره ای را گرفت و با عجله دور شد. بعداً فهمیدم و بهم گفتند که بیش از آنچه فکر می کرده ام، احتیاطم عاقلانه بوده.
مسعود رنگ به صورت نداشت و چشمهایش گود افتاده و پرخون بود. گرمای تنش را می شد بدون تماس با پوست اش هم حس کرد. لبش می لرزید. بهش آب دادم. آرامش کردم. بعد از چند دقیقه ای، که حالش کمی بهتر شد، شروع کرد به حرف زدن. با خودش و با من حرف می زد. پراکنده و نامنظم. چیزی که از لابلای جمله های آشفته و پریشان آن شب و حرفهای بعد از آن او فهمیدم و آنچه خودم با حدس و گمان دریافتم این بود که: یک هفته پیش، وقتی داشته کتاب های مینا را از کتابخانه برمی داشته و می ریخته داخل کارتن، اتفاقی و کاملاً بی دلیل، جلدِ رویی کتاب «تاریخ مصور هنر» را از جلد اصلی جدا کرده و قبل از آنکه کتاب را داخل کارتن مقوایی بیاندازد، کاغذ کوچکی را چسبیده به پشت کتاب دیده. یوزرهای هر دو ایمیل مینا با پسوردهایشان روی کاغذ نوشته شده بوده. احتمالاً مینا پسورد ایمیل هایش را تازه عوض کرده بوده و برای اینکه اگر فراموشش بکند، جایی نگه داشته باشد، آن را نوشته بوده و مخفی کرده بوده.
مسعود پسورد ایمیل شخصی مینا را امتحان کرده. درست بوده و عوض نشده بوده و توانسته وارد صندوق پستی اش شود. شروع کرده به خواندن نامه های دریافتی و ارسالی. به خصوص دنبال نامه های دکتر تورج گشته تا شاید سرنخی پیدا کند. تاریخ آخرین نامه ارسالی مربوط به ماه ژوئن ۲۰۱۲، یعنی خرداد سال قبل بوده و این یعنی که مینا از آن زمان، دیگر وارد صندوق پستی اش نشده و از آن استفاده نکرده. مسعود نامه هایی را که بین مینا و تورج رد و بدل شده، خوانده و هیچ نشانه ای از عشق به دکتر تورج و خیانت به مسعود و هیچ حرفی از فرار در آن ها ندیده است. با این که محتوای نامه ها و لحن جمله های به کار رفته به وضوح ثابت می کرده که هیچ رابطه غیرمشروعی بین آن دو وجود نداشته، اما مسعود که حدود یک سال با وسوسه و شک زندگی کرده، با خود فکر کرده که شاید آن قدر به هم نزدیک بوده اند که دیگر نیازی به نامه نگاری نبوده. لابد یکدیگر را همیشه می دیده اند و حرف هایشان را رو در رو با هم می زده اند. یعنی در آن لحظه، حتی به فکرش هم نرسیده که چرا یک سال، یعنی از وقتی که مینا مثل بخار شده و رفته توی هوا، دیگر هیچ ایمیلی ارسال نکرده است. پرده ی شک آنقدر ضخیم و تیره است که حتی آفتابی که چشم را از روشنی کور می کند هم نمی تواند از آن بگذرد. و پیش چشمهای مسعود، یک سال، این پرده کشیده بوده.
مسعود تا ساعت ۴ صبح ایمیل های هر دو صندوق پستی مینا را خوانده و هیچ سرنخی پیدا نکرده. چشم هایش خسته شده بوده و ناامید و بی انگیزه سراغ پوشه پیش نویس ها رفته و اینجا بوده که بالاخره سرنخ را پیدا می کند. یعنی نامه ای که مینا برای مسعود نوشته اما آن را ارسال نکرده بوده. مینا در نامه گفته بوده که قصد دارد حالا که مسعود ماموریت است، از فرصت استفاده کند و همراه دکتر تورج سفری دو روزه به کاشان برود برای عکسبرداری از بازار سنتی و خانه بروجردی ها.
این را مسعود، همان روزهایی که دربه در به دنبال پیدا کردن ردی از مینا بودیم، به من گفته بود و می دانستم که مینا پروژه تحقیقاتی را زیر نظر دکتر تورج پیش می برده و می خواسته قبل از اینکه تورج از ایران برود، بخشی از آن را تکمیل کند. مینا در نامه گفته بوده که با هماهنگی دکتر تورج، دو شب در خانه تاریخی مظفری که حالا تبدیل به مهمان سرا شده، اقامت خواهد کرد. گفته بوده اگر به خانه آمد و دید طلاها و مدارکش نیست نگران نشود. آن ها را در حفره فلکه آب رادیاتور، زیر سنگ کف، گذاشته تا جایش امن باشد.
این که مدارک و پول و طلای مینا توی خانه باشد و آن ایمیل ارسال نشده، نشانه خوبی نبود. شاید اگر من در آن لحظه جای مسعود می بودم، سراغ حفره فلکه آب نمی رفتم و می گذاشتم اوضاع همانطور که هست بماند. اما مسعود بی معطلی، انگار که قرار باشد خود مینا را توی حفره فلکه آب ببیند، می رود سراغ اش. طلاها و جواهرات و پاسپورت آنجا بوده. در کیسه نایلونی بسته بندی شده. همان وقت راه می افتد به طرف کاشان و ساعت هفت صبح، در خانه تاریخی مظفری بوده. آن قدر باعجله از خانه بیرون زده بوده که موبایل اش را جا گذاشته. مسعود می خواسته که خودش شخصاً دنبال مینا بگردد و دیگر پلیس را وارد ماجرا نکند. پلیس با فرضیه فرار مینا با دکتر تورج، او را کاملاً دلسرد کرده بوده. فکر می کرده اگر قضیه ایمیل ارسال نشده را به پلیس بگوید حتی اگر فایده ای هم داشته باشد، طول می کشد تا اقدامی کنند. برای همین بدون آنکه به کسی بگوید به مهمان سرا می رود. توی راه کاشان کلی فکر کرده بوده و همه احتمالات را بررسی کرده و تصمیم گرفته بوده که بی گدار به آب نزند. نقشه ای کشیده بوده که با توجه به حال و وضع آن موقع اش و شوکی که بهش وارد شده بود، تصمیم معقول و نسبتا بجایی هم بوده. به مهمان سرا می رود و بی آنکه قصد واقعی اش را بگوید، اتاقی در طبقه دوم گرفته و از همان لحظه هم شروع کرده به پرس و جو کردن غیرمستقیم از کارکنان مهمان سرا و سرک کشیدن مخفیانه به پشت و پسله های خانه. آن شب که به من تلفن زد، بعد از حدود یک هفته اقامت و جستجو در مهمان سرای مظفری توانسته بوده قضیه را بفهمد. و می خواسته قبل از اینکه بلایی سرش بیاورند، بروم و کمک اش کنم.
مسعود آن شب با آن حال و روز نزارش، این ها و خیلی چیزهای دیگر را گفت. انگار داشت منفجر می شد. گرگ و میش دمِ صبح شده بود و رنگ صورتش هم شده بود به سپیدی سحر و چشم ها ته حدقه گودافتاده اش، تیله شده بود. دیگر نمی توانست چشم هایش را باز نگه دارد. قبل از اینکه پلکهایش روی هم بیفتند، دفترچه کنار تخت اش را با چشم نشان داد و گفت «توی دفترچه ام چیزهایی نوشته ام. اگه دیگه بیدار نشدم، حتماً یادداشت هام رو بخون و بده به پلیس.» و بعد چشم هایش را بست. نزدیک های صبح بود. به مدیر داخلی مهمان سرا که تا آن موقع دو بار آمده بود و سر و گوشی آب داده بود، گفتم که آمبولانس خبر کند. بهش گفتم که خانواده اش هم از تهران راه افتاده اند. قبل از اینکه آمبولانس برسد، دفترچه را از روی پاتختی برداشتم و در بیمارستان، وقتی مسعود در وضعیتی نزدیک به کما زیر دستگاه اکسیژن و سرم بود، کنار تخت اش نشستم و یادداشت هایش را خواندم. مسعود تقریبا به طور منظم روزی یک یادداشت نوشته و گاهی هم یادداشت های نوشته که معمولاً درددل با مینا است. یک جورهایی شاعرانه . بعضی هایشان را اینجا نیاورده ام.

شنبه، ۲۲خرداد
امروز دومین روزیست که به کاشان آمده ام؛ دنبال مینا یا ردّی از او. می دانم ممکن است ته این قصه چه چیزی را بفهمم. خودم را برای همه چیز آماده کرده ام. هرچه باشد شاید بدتر از آنی که در این یک سال بهم گذشته نباشد. حال و روزم عجیب تغییر کرده. انگار به خود مینا رسیده ام. مغزم دارد کار می کند. به طرز عجیبی خونسرد شده ام. توی راه از تهران تا کاشان به اندازه تمام یک سال گذشته فکر کردم و نقشه ریختم. باید خونسرد و صبور باشم و قدم به قدم و با حساب و کتاب جلو بروم.
در همان مهمان سرایی اتاق گرفته ام که مینا در نامه اش گفته بود. یک خانه قدیمی که چند اتاق در طبقه همکف دارد و اتاق هایی هم در طبقه بالایی. هوا گرم است. گرم که نه، داغ. از همان صبح روز اول، جستجویم را شروع کردم. از صبح تا شب دنبال ردّی و نشانی از مینا. حتی در گرمای ظهرها که سگ از لانه اش بیرون نمی زند و آدم ها هم می چپند توی اتاق هاشان زیر باد کولر و پنکه، له له می زنم و می گردم. چیزی که پیدا کرده ام، اتفاقی نبوده. چرا باید جلد رویی کتابی را که دارم می اندازم داخل کارتن و بفرستم اش انباری، بیهوده از جلد اصلی اش جدا کنم. چرا اصلاً به فکرم رسید که این کار را کنم؟ حتماً دلیلی وجود داشته. حتماً مسیری برایم روشن شده. مطمئنم که ته این خط، مینا را پیدا خواهم کرد. به دلم افتاده که توی همین جا، یعنی همین مهمان سرا باید مینا را پیدا کنم.
در این دو روز، حسابی احتیاط کرده ام. توی مهمانسرا اسمی از مینا نیاورده ام. چراغ خاموش باید پیش بروم. سری به بازار سنتی شهر که مینا گفته بود می خواسته از آن عکسبرداری کند، زدم. هیچ فایده نداشت. به خانه بروجردی ها هم رفتم. نه یک بار که سه بار و هر روز. سعی کردم که با راهنما و نگهبانِ خانه دوست شوم تا بتوانم از آن ها اطلاعاتی بگیرم. راهنمای خانه که سه سال است هر روز صبح تا عصر حرفهای تکراری درباره تاریخ خانه و تاریخچه و سازنده اش می زند، هیچ حرف به دردبخوری برای من نداشت. خطر کردم و عکس مینا را هم نشانش دادم، برایش آشنا نبود. نگهبان بداخلاق خانه هم همینطور.
از اینها که بگذریم، امروز چیزی دیدم که دیگر مطمئن شدم که درست آمده ام و باید همین جا دنبال مینا بگردم. در آشپزخانه مهمان سرا که همان اتاق گوشه حیاط است و چسبیده به اتاق سرایداری، خر مهره ای را دیدم، شبیه آنی که مینا همیشه با خودش همراه داشت. گاهی به دسته کیف و گاهی هم به کیف موبایلش می بست. خرمهره را جمیله یعنی زن صفر، سرایدار مهمان سرا، به آینه کوچکی روی دیوار آشپزخانه آویزان کرده بود. مثل روزهای قبل جمیله را که آشپز مهمان سرا هم هست به حرف گرفته بودم تا شاید از لابلای حرفهایش چیز به دردخوری پیدا کنم که چشمم افتاد به آینه و خرمهره آویزان به آن. توی دلم هُرّی خالی شد و دست و پاهایم سست شد و قلبم شروع به کوبیدن کرد. آن را خوب می شناختم. همیشه همراه مینا بود. گفتم: «جمیله خانوم چه خرمهره قشنگی! چند خریدی؟می تونم ببینم اش؟» چپ چپ نگاه کرد و گفت هدیه است. و بعد دیگر چیزی نگفت و خودش را مشغول کار نشان داد تا از آشپزخانه اش بیرون بروم. اما من این خرمهره و نخ های رنگی پرگره اش را خوب می شناسم. مطمئنم مالِ میناست. جمیله حتماً مینا را دیده. باید پنهان کاری را کنار بگذارم و عکس مینا را به جمیله نشان بدهم و از او مستقیم و رک و راست بپرسم.

صفر، سرایدار مهمان سرای مظفری را همان روزی که مسعود را با آمبولانس به بیمارستان بردم، دیدم. مردی حدوداً ۴۵ساله با قد کوتاه و ریزاندام. ریش و سبیل و موهای ژولیده خاکستری داشت. مسعود را که با برانکارد از خانه بیرون می بردیم، ایستاده بود گوشه حیاط و داشت تماشا می کرد. هر بار که نگاهش کردم، دیدم که او هم دارد من را نگاه می کند. زنی هم از لای درِ نیمه باز اتاقِ گوشه حیاط داشت بیرون بردن برانکارد مسعود را می دید. حتماً او جمیله بوده؛ زن صفر. مسعود گفت که همه کاره این خانه صفر است که از خریدهای مهمان سرا تا نظافت و رسیدگی به کارهای مسافرین را به عهده دارد. مسعود در یادداشت های بعدی اش درباره حبیبی، مدیر داخلی مهمان سرا هم چیزهایی نوشته و درباره اینکه سعی کرده که با او طرح دوستی بریزد تا بتواند به لیست مهمانان خرداد سال قبلِ مهمان سرا دسترسی پیدا کند. مدیر داخلی مهمان سرا همان جوانی است که شبی که رسیدم کاشان، از خواب بیدارش کردند تا با اجازه او، من را به اتاق مسعود ببرند. جوانی حدوداً ۳۰ساله. درشت اندام و عضلانی. با موهای کوتاه و کول های بالاآمده. از یادداشت های مسعود این طور بر می آید که هرچند توانسته خیلی زود با او ایاق شود، اما وقتی از او خواسته که به لیست مهمانان خرداد سال قبل نگاهی بیاندازد، حالت چهره اش عوض شده و قبول نکرده. تازه، مسعود باز هم اسمی از مینا نبرده و از برادر نداشته اش گفته؛ یک اسم ساختگی. اما حبیبی، باز هم غیرقانونی بودن و ترس از اخراج را پیش کشیده. دست آخر هم پیشنهاد داده که برای گرفتن اجازه این کار، مسعود با مدیر مهمان سرا یعنی آقای ماهان صحبت کند. از آن وقت هم، رفتارش با مسعود کاملاً عوض شده.

نظرات کاربران درباره کتاب خواب‌‌های مشکوک