فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فلان‌فلان شده‌ها

کتاب فلان‌فلان شده‌ها

نسخه الکترونیک کتاب فلان‌فلان شده‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فلان‌فلان شده‌ها

میش‌ها تازه بره کرده بودند. رمه، مانند همیشه در ییلاق می‌چرید. سگ چوپان تنومند درشت اندامی که روی تپه بود، به چهارسوی خود نگاه کرد، و برای اطمینان از اینکه رمۀ تحت‌الحفاظ او را خطری تهدید می‌کند یا نه، کنجکاوی و دقت کرد. نه. در دیدرس او هیچ خبری نبود. دراز کشید. سردرشتش را به روی دست‌هایش تکیه داد. از بلندترین جای تپه، رمه‌ای را که می‌چرید، می‌پایید. گاه و بی‌گاه که صدایی شنیده می‌شد، گوش‌هایش را تیز می‌کرد و می‌کوشید اگر خطری هست دریابد. خط‌آهن در نزدیکی همان تپه‌ای بود که رمه در آن می‌چرید. ترن به محض خروج از تونل از مقابل تپه می‌گذشت. چند بره، بازی کنان به‌طرف راه آهن، از رمه دور شدند. سگ چوپان که لحظه‌ای در کار خود غفلت نداشت، فوراً برخاست و خود را به بره‌ها رساند. آنها را سینه کرده به رمه باز گرداند. دو گوسفند هم تا نزدیکی بیشه دور شده بودند. راه را بر آنها هم برید، آنها را هم به سرجای خود باز گرداند... پس از آن دوباره خود را به بلندترین جای تپه رساند و سرجایش لمید. صدایی شنیده شد. صدای ترن بود. سگ چوپان انگار تیری از کمان، به سوی صدا دوید. ترن هم از تونل خارج شده بود. سگ چوپان از بزرگ‌تر بودن و نیرومندتر بودن ترن کوچک‌ترین واهمه‌ای به دلش راه نمی‌داد. هرچه می‌خواست باشد. او باید برای حفظ جان گوسفندانش خود را به روی او می‌افکند. اگر سگ چوپان، می‌توانست کمی تندتر از این بدود، به زودی سینه در سینۀ ترن قرار می‌گرفت. ولی با رسیدن او به کنار راه‌آهن، آخرین چرخ آخرین کوپۀ قطار از برابر او گریخت. سگ چوپان امید خود را نباخت، به دنبال ترن جهید، گرچه ترن نه از وجود گله نه از وجود او کوچک‌ترین خبری نداشت. او به راهی که خیلی قبل از اینها و برای او ساخته شده بود می‌رفت.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فلان‌فلان شده‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پنجم مارس
ضیافت دیشب عالی بود. به به! چه شامی!
یکی از رجال، سر میز شام نطق غرایی ایراد کرد و درباره روابط فرهنگی، بازرگانی، تاریخی، جغرافیایی، فکاهی، نژادی و کوزموگرافیایی و همچنین در مورد سرنوشت مشترک دو کشور دوست و همسایه، داد سخن داد. [بینوا انگار سال های سال می گذشت که دو تا کلمه حرف نزده بود!]
ناطق محترم، دست آخر، جام خود را بلند کرد، باد به گلو انداخت و گفت:
به امید پیروزی های هرچه بیشتر، برای دو کشور دوست و دو ملت شجاع تاریخی!
اما در همان لحظه که همه حضار جام های خود را بلند کرده بودند، برق تالار خاموش شد و حضار پس از آنکه لحظه کوتاهی این پا و آن پا کردند کوشیدند که قضیه را به خونسردی برگزار کنند و موفق نشدند، سرانجام ترس پیروز شد و ناگهان همه میزبانان با هم به طرف درهای تالارپذیرایی خیز برداشتند و فرار را بر قرار ترجیح دادند!
از بیرون، فریادهای «آی اتصالی کرده! آی اتصال شده!» به هوا بلند بود. و ما هم که به کلی خودمان را باخته بودیم، از سر و کول هم بالا می رفتیم و فی الواقع عقل و فعل مان قاتی شده بود.
پس از چند دقیقه، برق روشن شد. و ما دوباره سر میز شام جمع شدیم.
یکی از میزبانان که فرد محترمی به نظر می آمد، در کمال نزاکت از این پیشامد اظهار تاسف کرد و گفت:
تصور کردیم اتصالی شده. چون آخه، گاه به گاهی این جوری ها می شه... ولی، خوب، الحمدولل لاه به خیر گذشت.
اینجانب از طرف خود و هیات اقتصادی و دولت متبوعه، استفسار کردم:
آخه پس چی بود؟
و میزبان، با شخصیت قابل احترام خود پاسخ داد که: هیچی بابا... فیوزش سوخته بود دیگه!
تازه از سر نو، بخور و بنوش شروع شده بود، که باز دوباره برق خاموش شد و همه مان به هم ریختیم، و مهمان و مهماندار از سروکله هم بالا رفتیم.
اینجانب در تاریکی موفق شدم خرخره یکی را بچسبم و ازش توضیحاتی کسب کنم.
بگو ببینم: اتصالیه یا فیوزه؟
گفت: خیر قربون، نه اتصالیه نه فیوزه. اصلاً جریان برق قطع شده. خرابی از مرکزه.
اینجانب به رسم همدردی تا کی کردم که: بله، بله، در کشور ما هم معمولاً خرابی از مرکزه و بعد پرسیدم:
خوب. چه قدری طول می کشه تا درست شه؟
گفت: چه عرض کنم وال لا؟ گاه وقتی خیلی طول می کشه، گاه وقتی هم یکی دو سه ساعته درُست می شه.
ولی از آنجا که قبلاً همه جور پیش بینی شده بود، چراغ توری ها را آوردند، که متاسفانه چون نفت نداشت روشن نشد.
رفتند از این ور و آن ور شمع دست وپا کردند و آوردند، اما همین که کبریت کشیدند آنها را روشن کنند، برق آمد.
ششم مارس
امشب برای ما برنامه های هنری ترتیب داده بودند.
تماشای خوبی کردیم. هم سازش عالی بود، هم آوازش.
راستی که خیلی خوش گذشت.
***
یازدهم مارس
دیروز از موزه ها و اماکن مقدسه بازدید به عمل آمد.
امروز هم کارخانه های جدیدالتاسیس را بازدید کردیم.
برنامه فردای هیات، گردش در شهر است.
تاحالا از موضوع «قرارداد تجاری براساس معامله پایاپای» هیچ صحبتی به میان نیامده. ما هم بنا به رعایت اصول ادب و نزاکت چیزی نگفته ایم.
در هر صورت، ما طبق برنامه ای که تنظیم شده رفتار می کنیم.
***
شانزدهم مارس
هیچ نمی دانم بالاخره صلاح هست که ماموریت خودمان را به میزبانان متذکر بشویم یا نه.
در این مورد، به انتظار دستور آن مقام معظم می باشم و در هر صورت امر، امر مبارک است.
دیشب به افتخار میسیون تجاری مجلس ضیافت باشکوهی ترتیب داده بودند که تا پاسی از نیمه شب ادامه داشت.
امروز از مدارس بازدید به عمل آمد.
امشب قرار است در ضیافتی که به افتخار این هیات برپا می شود شرکت کنیم.
***
نوزدهم مارس
دیشب، بعداز نیمه شب، با بیست و شش دستگاه اتومبیل آخرین سیستم، ما را به ناحیه خوش آب وهوا و باصفایی بردند.
بزن و بکوب، تا صبح.
این گزارش را در حالی که از فرط بی خوابی به کلی کلافه ام و خطوط کاغذ را چهارتا می بینم، برای آن مقام منیع می نویسم.
***
بیستم مارس
ابتدا خیال می کردیم نقشه چیده اند که با شب نشینی ها و ضیافت های پی درپی و مشروب های سنگین، خسته مان کنند و پشت میز مذاکرات سرمان کلاه بگذارند. ولی اکنون از هر حیث به آن مقام محترم اطمینان قاطع می دهم که مطلقاً چنین خبرهایی نیست. بلکه میهمان نوازی از سجایای اخلاقی این ملت شریف است.
سه هفته است که در اینجا هستیم، و هنوز که هنوز است، یک کلمه هم راجع به قرارداد فیمابین صحبت نشده.
***
بیست و پنجم مارس
امروز از جناب آقای مدیرکل پرسیدم برای انعقاد قرارداد چه تاریخی را در نظر گرفته اند.
از سوال من فوق العاده متعجب شدند و فرمودند:
قرارداد چی؟
عرض کردم: قرارداد تجارتی، براساس معاملات پایاپای.
خیلی، خیلی خیلی تعجب فرمودند. به طوری که دیگر هیچی نگفتند و همان طور مرا برّ و برّ نگاه کردند.
موقعی که دیدم جناب ایشان آن اندازه تعجب فرموده اند، علت مسافرت و ماموریت خود و هیات را به عرض شان رساندم _ چه مرد نازنینی! اظهار داشتند:
دهه!... شماها... شماها... هی... هیات... تجارتی هستین؟ عجب! ما تا حالا خیال می کردیم شماها هیاتی هستین که برای مطالعه در نحوه پرداخت کمک مالی آمریکا به کشور ما آمده این... عجیبه! می دیدم انگلیسی تون اون اندازه ها خوب نیست ها!... تعجب کردم! پس نگو این طووور!
در هر حال...
امشب در ضیافت مجللی که از طرف وزیر بازرگانی به افتخار ورود هیات برپا شده، شرکت می کنیم.
***
اول آوریل
دیشب سه نفر از اعضای هیات نمایندگی بازرگانی، بر اثر افراط در نوشیدن مشروبات الکلی، به شدت مست کردند و مهمل گفتند.
اعضای هیات نمایندگی بازرگانی، رقص ها و ترانه های محلی اینجا را به خوبی یاد گرفته اند. به طوری که در مجالس ضیافت، ترانه های محلی را با خوانندگان و نوازندگان دم می گیریم. به خصوص معاون اینجانب، قر شکم و کمر را خوب یاد گرفته است و حسابی از پس این قضیه برمی آید.
***
سوم آوریل
دیروز بار دیگر موضوع ماموریت خودمان را به آنها یادآوری کردیم. گفتند:
حالا چه عجله ای دارین... ما به شما توتون و پنبه و فندق می فروشیم، شما هم جاش به ما قهوه می دین؟! گفتم: قهوه؟... چی؟ فرمودین قهوه؟! ما قهوه مان کجا بود؟ تو کشور ما قهوه عمل نمیاد که!
گفتند: ای بابا، فرقش چیه؟ خوب گندم بدین.
عرض کردم: گندم؟... چی؟... فرمودین گندم؟ آخه ما خودمون شیش ماه پیش برای مصرف خودمون از شما گندم خریدیم.
گفتند: ای بابا، چه اهمیتی داره؟ اگه چیزی از اون گندم ها باقی مونده، باز به خودمون بفروشین.
***
پنجم آوریل
امروز دیدم زیر عکس های هیات نمایندگی، که در صفحه اول روزنامه ها چاپ شده، نوشته اند:

عقد یک قرارداد بازرگانی مهم، میان
دو کشور دوست
یک اعتبار کافی به مبلغ پنجاه میلیون دلار برای
کشورمان منظور گردیده است

و در زیر این عنوان، پس از شرح مفصلی نوشته اند که:
... در حقیقت، براساس این قرارداد، مقادیر معتنابهی از کالاهای مورد نیاز و ضروری کشور _ از قبیل ماتیک، علی ورجه، کش تیرکمون، و غیره _ از محل این اعتبار تحویل خواهد گردید.
***
هشتم آوریل
پیرو نامه شماره... مورخه... مبنی بر پایان ماموریت هیات نمایندگی تجاری و اعلام تاریخ مراجعت آن، خاطر مبارک را مستحضر می دارد که آب و هوای این کشور به نحو خارق العاده ای بامزاج اعضای هیات نمایندگی سازگار درآمده، به طوری که ترک آن به کلی مشکل و بلکه محل می نماید.
علیهذا، بدین وسیله تصمیم هیات نمایندگی را دایر به ترک تابعیت دولت متبوع به اطلاع مقام معظم رسانیده، تقاضا دارد نسبت به پذیرش آن اقدام، و فدویان را برای همیشه رهین الطاف خود فرمایند.

با تقدیم شایسته ترین احترامات
از طرف یکایک اعضای هیات نمایندگی بازرگانی سابق:
رئیس....

ترجمه ثمین باغچه بان

کتاب های من در ایران، بیش از هر کشور خارجی دیگر، ترجمه و چاپ شده است. به طوری که، بسیاری از نوشته هایم که هنوز در ترکیه کتاب نشده، در آنجا به شکل کتاب درآمده است. خدا سایه مترجمین ایرانی را از سرم کم نکند، آنها نوشته های پراکنده و پاورقی های مرا از روزنامه ها و مجله های ترکیه گرد آورده، قبل از ترکیه، در ایران به صورت کتاب درمی آورند!
آثار بسیاری از من در ایران چاپ شده است که من اغلب آنها را ندیده ام، تصادفاً کتاب هایی از خود را به فارسی می بینم، ولی از عنوان آنها نمی توانم به درستی دریابم که آنها کدام یک از کتاب های من هستند و من آنها را کی نوشته ام.
فکر کرده ام که چرا آثار من این چنین مورد توجه مردم ایران است، و به این نتیجه رسیده ام که، داستان های من نمودار ناهنجاری های اجتماعی ترکیه امروز است. بیش از دو هزار داستانی که نگاشته ام، محشر مردمان ترکیه است، و آن، چنان محشری است که در آنجا، مردمان _ البته خودم هم _ با تمام خوبی و کراهت، درماندگی و ستمگری، مهربانی و خشونت، نیرو و ضعف، دلیری و ترس، خلاصه با تمام احساس و رفتار خود، با تمام شخصیت خود _ اما فارغ از آن خوفی که از گردآمدن در محشر مذهبی دارند _ گرد آمده اند.
و اگر آثارم این چنین مورد توجه مردم ایران است، باید که همانندی های بسیاری بین ناهنجاری های اجتماعی ترکیه و ایران این دوران وجود داشته باشد، باید قبول داشت که مردم امروز ترکیه و ایران، در شرایط کم و بیش مشابه اجتماعی و اقتصادی و سیاسی زندگی می کنند و با مسائل مشترکی روبه رو هستند.
اینک دو نمونه، درباره مسائل مشترک مردمان دو دیار جدا از هم را برایتان خواهم گفت:
در کشوری _ که نام آن را بازگو نمی کنم _ کتابی از من چاپ می شد، ناشر داستانی را از آن میان خارج می کند، مترجم علت را جویا می شود:
«مگر خوشتان نیامد؟»
«چرا، داستان خوبی است.»
«پس مورد پسند است؟»
«بله.»
«شاید چیزی نادرست و دروغ در آن هست؟»
«نه، درست است، دروغ هم نیست.»
«پس چرا این داستان را خارج کردید؟»
و ناشر چنین جواب می دهد:
«مسائلی که در این داستان مطرح است، و مردم این داستان چنان است که انگار نویسنده این داستان را درباره خود ما نوشته، و ممکن است گمان شود که در انتخاب این داستان قصد به خصوصی داشته ایم! این ست که بهتر است از این یکی بگذریم...»
و باز در کشوری دیگر _ که نام آن را بازگو نمی کنم _ سه نفر از دوستانم سوار یک تاکسی بودند. ضمن گفتگو چند بار نام مرا می برند. راننده تاکسی در گفتگو شرکت می کند. می گوید:
«من هم کتاب های او را خوانده ام.»
«بله، او یک نویسنده ترک است.»
«نه، ترک نیست.»
«بله، ترک است.»
«نه خیر، ترک نیست، اگر ترک بود مگر می شد که ما را به این خوبی بشناسد و درباره ما این همه داستان، و به این شکل بنویسد. او از خود ما است، اما چون می ترسد مزاحمش شوند، یک نام ترکی رو خودش گذاشته.»
این دو ماجرا حقیقت دارد... و گمان می کنم شرایط زندگی مردم ایران _ مردمی که از دیرباز این همه مشتاق دیدار آنان و کشورشان هستم و با تمام اشتیاقی که دارم این آرزو تاکنون برآورده نشده است _ بلا شرایط زندگی مردم ما همانندی های فراوان دارد، و اگر غیر از این بود داستان هایم این همه مورد توجه قرار نمی گرفت. داستان های من، نه تنها داستان مردم ترکیه، بلکه داستان مردمان دیارهای مختلفی است که زندگی همانند دارند.
شباهت شرایط زندگی مردم ترکیه و ایران، تنها به این دوره محدود نیست. ما از دوران دیرین زندگی های همسان داشته ایم.
گمان می کنم چون ایران و ترکیه گذشته های کم و بیش همانندی داشته اند، آینده کم و بیش همانندی نیز خواهند داشت.
در طول تاریخ، مبادلات فرهنگ فراوانی بین کشورهای ما وجود داشته است، و به این امید که من نیز در این مبادلات سهم کوچکی خواهم داشت، این کتاب را به خوانندگان کشور همسایه، ایران، تقدیم می کنم.

عزیز نسین



این کتاب با موافقت کتبی عزیز نسین چاپ شده است.

آدم حلال زاده

آن چه در زیر خواهید خواند، چیزهایی است که یکی از دوستان من، درباره من، به یکی دیگر از دوستانم گفته است. دوستان شما هم، درباره شما، همین چیزها را به هم می گویند. شما خوانندگان هم، همین چیزها، یا چیزهایی نظیر همین ها را درباره دوستانتان می گویید.
_ نباید پا رو حق گذاشت، واقعاً آدم نازنینیه. ولی...، نمی دونم چه طور بگم...، مثل این که یه خورده خودخواهه...، مگه نه؟... نه خیال کنی که دارم بدگویی شو می کنم...، ابداً چنین چیزی نیست... ولی چه می شه کرد؟... از منفعت خودش _ ولو به قیمت ضرر دیگرون هم که باشه _ نمی گذره... می دونی من از چی بدم می آد؟... از تظاهر... از این که آدم خودشو به خوش قلبی و نوع دوستی بزنه، اونوخ زیرزیرکی همه اش فکر خودش باشه... وگرنه واقعاً آدم خوش قلبیه... بله...، درسته...، واقعاً نویسنده خوبیه... نوشته هاش یکی از یکی بهتره...، ولی چه فایده؟ چیزی که می نویسه چی هست؟... اصلاً تو تا امروز دیدی که غیر از پرت و پلا چیزی بنویسه...، دلقک بازی که نویسندگی نمی شه...، هر بچه مکتبی هم می تونه از این شر و ورها سرهم کنه...، حرفامو بد تعبیر نکنی!... من واقعاً دوستش دارم...، اصلاً آدم نازنینیه...
قولش قوله... از اونایی نیست که زیر قولش بزنه...، خلاصه اینکه آدم قابل اعتمادیه...، ولی...، نمی دونم چطوری بگم... حساب و کتابش درست نیست... فقط به درد این می خوره که بشینی و باهاش گپ بزنی و خوش و بش کنی... ولی خدا نکنه بهش قرض بدی... همچین که تیغت زد میره و دیگه پیداش نمی شه... آخه شرافت هم خوب چیزیه!... گل گفتن و گل شنیدن به جای خود، اول آدم باید پابند شرافتش باشه...
آدم دست ودل وازیه...، تا بخوای لوطیه... از این بابت واقعاً میشه گفت لنگه نداره...، ولی بذل و بخشش اش هم از روی حسابه... اگه بهت یه دونه زیتون بده بدون که می خواد یه حلب روغن زیتون سرکیسه ت کنه... اگه لوطی گیری اینه که...، اگه لوطی گیری اینه که..، نه خیال کنی... من واقعاً بهش خیلی علاقه دارم... اصلاً اگه بهش علاقه نداشتم چی کار داشتم که این حرف هارو بزنم... مگه نه؟... خسیس نیست...، پول خرج کنه... برای رفیقش از جونش هم مضایقه نداره...، ولی اگه دقت کرده باشی همه این ها به خاطر نفع شخصی خودشه...
تو خوب بودنش که کوچک ترین حرفی نیست...، راستی راستی خوب آدمیه... اصلاً برای اینکه خیرش به این و اون برسه از هیچ فداکاری ای روگردون نیست...، اینها درست... ولی...، نمی دونم متوجه هستی یا نه؟... خوب بودنش هم فقط به درد خودش می خوره... داستان اون گاوه رو می دونی دیگه... می گن گاوی بوده که پونصد کیلو یونجه می خورده و پنج سیر شیر می داده، تازه اونم با لگد می زده و می ریخته... اونم عین همین گاوه اس... باور کن من از برادرم بیشتر دوستش دارم... حیف که یه خورده حسوده!... پس تو هم متوجه شدی...! خیلی حسوده...، به نزدیک ترین رفقاشم حسودی می کنه... نمی دونم منظورمو می فهمی یا نه؟... چرا؟... من هم منظور تورو خوب می فهمم... منم خیلی دوستش دارم...، یعنی یکی از اون اشخاص معدودی س که من بهش واقعاً علاقه دارم...، می تونم بگم که حتی از برادرم بیشتر دوستش دارم.
می دونی از چیش خیلی خوشم میاد؟... از رک گویی ش... هرچی تو دلشه، می آره رو زبونش... ولی نمی دونم این حقه بازی ها چیه دیگه درمیاره؟... به خودش بگی، می گه: «نزاکته»!... ولی این کلاه ها سر کی میره؟... حقه بازی، اونم از اون حقه بازها... راستشو بخوای منم تو دنیا از همین یه چیز خیلی متنفرم...
به خدا، باور کن که خیلی دوستش دارم... اصلاً آدم خوبو همه دوس دارن... این درست... ولی... حتماً تو هم متوجه شدی.... خیلی آب زیرکاهه... وقتی پیشت باشه هی تعریفتو می کنه، هی خوبیتو می گه، ولی پشت سرت خدا می دونه که چه دستک و بامبول هایی بهت نبنده... این اخلاقش واقعاً خیلی زننده س... اصلاً من از آدم های رند خیلی بدم میاد...
هم تو خوب می شناسیش هم من... راستی که از اون رفقایی س که خیلی کم گیر میاد، تا حال دیده نشده که حق کسی رو زیرپاش بذاره... دیده نشده که به فکر خودش باشه... ولی حیف که از استثمار بدش نمی آد... نه خیال کنی که فقط در مورد رفقاش این جور باشه... حتی وقتی پای نفع شخصی خودش در بین باشه، به پدرش هم رحم نمی کنه... نه خیال کنی دارم بدیشو می گم... ابداً...
اینم باید گفت که واقعاً آدم شرافتمندیه...، حقیقتاً آدم شریفیه... ولی... نگاه کن... نگاه کن... خودش هم اومد... به به به...، قربان تو... کجا هستی؟ الان یک ساعت بود داشتیم ذکر خیرتو می کردیم... بیخود نگفته ن: آدم حلال زاده سر صحبتش می رسه.

گزارش

می بایست یک قرارداد بازرگانی پایاپای میان دو کشور دوست و همسایه منعقد می شد.
بدین منظور، یکی از دو کشور، برای گفت وگو و انجام مقدمات کار و تهیه پیش نویس قرارداد، هیاتی به کشور دیگر اعزام می دارد.
سرپرست هیات، همه روزه گزارش اقدامات را برای دولت متبوع خود می فرستد و آن چه در زیر می خوانید، در واقع ترجمه قیمت هایی از این گزارش هاست:
سوم مارس یکهزار و نهصد و...
... در فرودگاه، غیر از ماموران گمرک کسی به استقبال ما نیامد... آن ها، بسته ها و چمدان های ما را بازرسی و زیر و رو کردند، و به اعتراض اینجانب که ماموریت هیات را به آنها متذکر می شدم و رویه خلاف اصول شان را با پروتکل های موجود و روابط صمیمانه میان دو کشور دوست و همسایه مغایر می شمردم، و با ارائه اسناد و مدارک ماموریت مان اعلام می کردم که چمدان های یک میسیون خارجی نباید مورد بازرسی قرار بگیرد، توجه نکردند و زیر بار نرفتند.
پس از آنکه چمدان های ما را خوب زیر و رو کردند و همه درز و دوز آنها را شکافتند، دو ساعت تمام هم توی فرودگاه بلاتکلیف بودیم و نمی دانستیم چه کنیم. تا بالاخره، پس از آنکه دیدیم معطلی فایده ندارد، و بعد از آنکه دیگر به کلی از اینکه کسی به سراغمان بیاید مایوس شدیم، تصمیم گرفتیم که شخصاً برای تهیه مسکن و غیره اقدام نماییم.
در همین موقع، با عده ای در حدود پانصد نفر که برای پیشواز آمده بودند مواجه شدیم. و شخصی که در راس جمعیت مستقبلین قرار داشت، اظهار کرد:
_ ما به این خیال که آقایان از راه دریا وارد خواهند شد، در اسکله منتظر بودیم!
اینجانب گفتم: پس فی الواقع معلوم می شود که حواس آقایان خیلی پرت است!
[آخر چطور ممکن بود این شخص نداند که بین کشور ما و کشور آنها راه دریایی وجود ندارد؟]
وقتی که از رویه خلاف اصول ماموریت گمرک شکایت کردیم، همان شخص در کمال نزاکت اظهار داشت:
_ آخه شمارو از خودمون می دونن! وانگهی، امروز به گمرک خبر رسیده بود که یه دسته از چموش ترین قاچاقچی ها وارد می شن؛ این بود که... بعله! قضیه از این قرار بوده... وگرنه، [با خونسردی خنده ای کرد و افزوده که:] بعله! وگرنه آقایون که فی الواقع تو مملکت ما غریبه حساب نمی شین؛ آقایون همه تون از خودمونین!
اینجانب از طرف میسیون و از طرف دولت متبوع خود، از حسن ظن آقایان بی اندازه تشکر کردم.
بعد، آن شخص، در دنباله اظهارات خودش گفت:
_ دیگر اینکه، اگر ملاحظه می کنین پانصد ششصد نفر بیشتر در مراسم استقبالتون شرکت نکرده اند، علتش این است که ارباب جراید به استقبال یکی از ستارگان سینما رفته اند که از آمریکا می آید. [درواقع، آن آقا درست موقعی شروع به صحبت در این باره کرد که من دهن وا کرده بودم تا از بابت کثرت جمعیت مستقبلین از ایشان تشکر کنم!] بعله... جناب آقای وزیر هم که، مسافرت تشیف دارن، و آقای مستشار هم برای شرکت در مراسم افتتاح... در مراسم افتتاح.... بله، در مراسم افتتاح چیز تشیف برده ان؛ و آقای مدیرکل هم تشیف برده ان از عملیات سد سازی بازدید کنن... نخیر... جناب آقای استاندار هم امروز قرار بوده چند جای شهر و سرکشی کنن... بله... مدیر دفتر «پروتکل» هم برای بدرقه «آقا» رفته ان به ایستگاه و، رئیس اداره حقوقی هم، نخیر، اتفاقاً همین امروز صبح حکم بازنشستگی خودشان را گرفته اند و، بله، جناب آقای رئیس دفتر وزارتی هم بنا به مقتضیات اداری به مسافرت تشیف برده ان؛ و از قضا، مقام معاونت هم، نخیر، از مرخصی استعلاجی استفاده می فرمایند و، بله، خلاصه به طوری که ملاحظه می فرمایین، فقط بنده باقی مونده ام و بنده.... البته اگر غیر از این بود، بعله، می دیدین که با چه جمعیتی برای پیشواز مقدم آقایان مشرف می شدیم... بعله... یک جمعیت پونزده بیست هزار نفری....
گفتم: ببخشین، حضرت عالی؟
گفتند: بنده، دستیار منشی معاون مستشار شعبه اول وزارتخونه هستم.
و بالاخره، موقعی که داشتیم سوار اتومبیل ها می شدیم که راه بیفتیم، اضافه کردند که:
چون مراسم استقبال آقایونو روی اسکله فراهم کرده ایم، اجازه بفرمایین اول بریم اونجا که تشریفات و مراسم انجام بشه؛ اون وخت هیات اقتصادی تشیف می برن هتل، استراحت می کنن.
به ساحل که رسیدیم، از اتومبیل ها آمدیم پایین، آن پشت ها به طوری که کسی نبیندمان _ سوار قایق شدیم و به طرف کشتی خوشگلی که دورتر از اسکله لنگر انداخته بود راه افتادیم.
سوار کشتی که شدیم، راه افتاد و به طرف اسکله حرکت کرد و در همین اثنا، کشتی های متعددی که با پرچم ها تزئین شده بود به پیشواز ما آمدند، و در ساحل، شور و هلهله ای به پا شد که بیا و ببین.
توی شهر، چند راس گاو و شتر و گوسفند قربانی شد و عکس های جوربه جور از هیات نمایندگی گرفتند و به این ترتیب، به هتلی که برای اقامت ما تعیین شده بود وارد شدیم.
***
چهارم مارس
امروز سیل خبرنگار و عکاس روزنامه ها و مجلات به هتل حمله ور شد.
اولین سوال آنها این بود:
کشور ما را چگونه می بینید؟
و ما هم، همان طوری که همیشه، همه جا و به همه خبرنگاران گفته ایم، اظهار داشتیم که:
عالی است! فوق العاده زیباست! خیلی مترقی تر از آن است که خیال می کردیم! ترقیات روزافزون کشور زیبای شما، هر تازه واردی را دچار حیرت و تعجب نموده، او را وامی دارد که بی اختیار لب به تحسین و ستایش گشوده هرچه از ذهنش درمی آید بگوید.
[و البته همه این حرف ها با حروف درشت، برای عبرت فردفرد ملت دوست و همسایه، در صفحه اول روزنامه های شان منعکس شد.]
یکی از روزنامه نگاران، از اینجانب سوال نمود:
در کشور ما از چه چیز بیشتر خوش تان می آید؟
و اینجانب که پیشاپیش می دانستم چه جوابی مناسب تر و خوشایندتر است، مثل طوطی، جواب دادم:
از کوفته قلقلی، دلمه، و مهمان نوازی ملت شریف شما.
هنگامی که روزنامه نگاران با یک دنیا خبر و عکس و مطلب و مصاحبه می خواستند اقامتگاه هیات نمایندگی تجاری را ترک بگویند. یکی از آن ها پرسید:
بفرمایید ببینم سرکار خودتون هم بازی می کنین؟
اینجانب در جواب با صراحت و با لحنی قاطع اظهار داشتم که:... بنده اهل بازی نیستم!
و موقعی که دیدم روزنامه نگار مزبور با تعجب اینجانب را برانداز می کند، با لحن خشک تری اضافه کردم که:
بله، جدی عرض می کنم. بنده اصلاً از بچگی با بازی میانه ای نداشتم!
روزنامه نگار، از یکی دیگر از اعضای هیات سوال کرد که:
... بفرمایین ببینم سرکار در کجا بازی می کنین؟
و چون آن عضو محترم هم اظهار داشت که اهل بازی نیست، همین سوال را با یکی دیگر از اعضای هیات مطرح کرد، و خود ناگفته پیداست که به ناچار، همان جواب سابق را دریافت داشت... این بود که با قیافه هاج و واج پرسید:
پس کدام یک از آقایان در مسابقه شرکت خواهین فرمود؟
گفتیم: مسابقه؟ مسابقه؟... کدوم مسابقه؟
گفتند: مگر شما آقایون، اعضای تیم فوتبال ماداگاسکار نیستین؟
یکی از روزنامه نگاران، پشت چشمی برای ما نازک کرد و به همکارش گفت:
زکی! بابا اینا فوتبالیست کجا بودن! اینا دسته کشتی گیرهای موناکوهستن که قرار بود همین روزها وارد بشن!
و یک خبرنگار دیگر، عقیده همکار خود را به این شکل اصلاح کرد:
نه جونم. کشتی گیر مشتی گیرم نیستن. هیکل و قیافه هاشونو مگه نمی بینی؟ اینا هنرپیشه های اپرت «هونولولو» هستن!
من که دیدم آقایون روزنامه نگارها دچار اشتباه شده اند، توضیح دادم که ما «اعضای هیات حسن نیت تجاری کشور دوست و همسایه هستیم که برای تهیه مقدمات امضای قرارداد بازرگانی پایاپای به کشور آقایان آمده ایم.»
عجب! که این طور! پس چرا زودتر نگفتین؟ دوساعته که ماهارو دست انداخته این...
و اینجانب، از طرف فرد فرد اعضای هیات، و همچنین از طرف دولت متبوع خودم از آقایان روزنامه نگاران عذرخواهی نموده، از کمال حسن نیت ایشان تشکر کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب فلان‌فلان شده‌ها

عزیز نسین را بخوانید حتمن
در 3 ماه پیش توسط 60v...ehi