فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دماغ

کتاب دماغ
گزيده‌ای از بهترين‌ داستا‌ن‌های کوتاه روس

نسخه الکترونیک کتاب دماغ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دماغ

بسیاری از بهترین رمان‌ها و داستان‌های کوتاه دنیا به نویسندگان گذشته روسیه تعلق دارند. داستان‌های این مجموعه، گزیده‌ای است از چند کتاب که می‌توان آن‌ها را جزو بهترین داستان‌های کوتاه روس در ادوار مختلف دانست. کنار هم قرار گرفتن آثار این نویسندگان بزرگ، موجب می‌شود تا تنوع نگاه و سبک و نیز نقاط اشتراک پیدا و پنهانی را در آثارشان ببینیم و بر جاودانگی آن‌ها مهر تایید بزنیم.

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دماغ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شلیک: الکساندر پوشکین

I

هنگ ما در شهر کوچک «ن» اقامت کرده بود. همه می دانند زندگی یک افسر ارتش چگونه است. صبح، مشقِ نظام و تمرین سوارکاری؛ ناهار با سرهنگ یا در یک رستوران یهودی؛ عصر هم شراب و ورق بازی. در شهر «ن» درِ هیچ خانه ای به روی مان باز نبود و حتی یک دختر دم بخت هم پیدا نمی شد. ما یکدیگر را در اتاق های خودمان ملاقات می کردیم، جایی که جز لباس نظامی چیز دیگری به چشم مان نمی خورد.
فقط یک نفر غیرنظامی در بین ما بود. حدود سی و پنج سال داشت، به همین دلیل به چشم بزرگ تر به او می نگریستیم. تجربیاتش خیلی برایش مفید واقع می شد؛ کم حرفی همیشگی او، رفتار جدی و قاطعی که داشت و زبان تند و نیش دارش، بر ذهن خام ما تاثیر عمیقی گذاشته بود. یک چیز او خیلی اسرارآمیز بود؛ ظاهرش به روس ها می خورد، اما اسمش خارجی بود. در گذشته افسر ممتاز هوسار۱ بود. هیچ کس نمی دانست چه چیز او را بر آن داشته بود تا از خدمت کناره گیری و در یک روستای کوچک و نکبت بار زندگی کند. زندگی فلاکت باری داشت، در عین حال خیلی هم مرفه می زیست. مدام پیاده بود و پالتوی زهواردررفته سیاهی به تن داشت، اما همیشه درِ خانه اش به روی افسران هنگ ما باز بود. درست است که غذاهایش هرگز از دو یا سه پرس تجاوز نمی کرد ـ که تازه آن را هم یک سرباز بازنشسته می پخت ـ اما تا دلت بخواهد شامپاین داشت. کسی نمی دانست اوضاع و احوالش چگونه بود و حقوقش از کجا تامین می شد، البته کسی جرئت پرسیدنش را هم نداشت. او مجموعه بزرگی از کتاب داشت که بیشترشان مربوط به مسائل نظامی بودند و بین شان رمان نیز پیدا می شد. با اشتیاق آن ها را به ما قرض می داد تا بخوانیم و هرگز سراغ شان را نمی گرفت؛ از طرفی خود او هم کتاب هایی را که قرض می گرفت، پس نمی داد. تفریح اصلی اش هم تیراندازی با یک تپانچه بود. دیوار اتاقش از گلوله سوراخ سوراخ شده بود و به لانه زنبور می مانست. تنها چیزی که در کلبهکوچک او تجملی به حساب می آمد، مجموعه ارزشمندی از تپانچه بود. مهارتی که با اسلحه مورد علاقه اش به دست آورده بود، باورنکردنی بود. اگر از کسی می خواست یک گلابی را روی سرش بگذارد تا او به آن شلیک کند، هیچ کس در قبول این خواسته شک به دلش راه نمی داد.
بیشتر صحبت های مان در مورد دوئل بود، اما سیلویو۲ـ به این اسم صدایش می کردیم ـ هرگز راجع به این قضیه حرفی نمی زد. وقتی از او می پرسیدیم تابحال دوئل کرده است یا نه، خیلی خشک جواب می داد که کرده است، اما وارد جزییات نمی شد و واضح بود که چنین سوالاتی به مذاقش خوش نمی آمد. به این نتیجه رسیدیم که او به دلیل خاطره بدی که از این مهارت استثنایی اش در گرفتن جان یک قربانی داشت، دچار عذاب وجدان بود. علاوه بر این، هرگز به ذهن مان خطور نکرد که حتی لحظه ای شک کنیم که مبادا او بزدل باشد. بعضی افراد از چهره شان مشخص است که ترسو و بزدل هستند. اما حادثه ای غیرمنتظره همه مان را شگفت زده کرد.
یک روز ده نفر از افسران شام را در خانه سیلویو خوردند و طبق معمول مقدار زیادی شراب نوشیدند. پس از صرف غذا، از میزبان درخواست کردیم تا بساط فارو۳ را بچیند. برای آنکه خود میزبان خیلی اهل ورق بازی نبود، ممانعت می کرد اما در آخر دستور داد تا یک دسته ورق بیاورند، پنجاه سکه روی میز گذاشت و نشست. ما هم دورش نشستیم و بازی شروع شد. سیلویو عادت داشت که هنگام بازی سکوت کند. هرگز با کسی بحث نمی کرد و هیچ توضیحی نمی داد. اگر کسی که شرط بسته بود در محاسبه اش اشتباه می کرد، سیلویو بی درنگ آن مقدار را جبران می کرد یا از میزان پول اضافی یادداشت برمی داشت. ما هم با این عادت او آشنا بودیم و کاری به کارش نداشتیم، اما بین مان افسری بود که تازه به هنگ ما منتقل شده بود. در حین بازی، این افسر از روی حواس پرتی امتیازش را بیشتر از مقداری که بود نوشت. سیلویو گچ را برداشت و طبق عادت همیشگی اش، مقدار درست را یادداشت کرد. افسر که فکر کرد سیلویو اشتباه کرده است، بنا کرد به جروبحث کردن. سیلویو همچنان ساکت بود و حرفی نمی زد. افسر از کوره در رفت و تخته پاک کن را برداشت و عددی را که به نظرش اشتباه بود پاک کرد، اما سیلویو گچ را برداشت و دوباره امتیاز درست را نوشت. افسر هم که به خاطر شراب و قمار و خنده ی رفقایش آتشی شده بود، به اش بر خورد و با عصبانیت یک شمعدان برنجی را برداشت و به طرف او پرتاب کرد. سیلویو به زحمت توانست سر خود را بدزدد. دلهره و وحشت همه وجودمان را گرفته بود. سیلویو که از خشم رنگ به چهره نداشت، بلند شد و با چشمانی که برق می زدند، گفت: «آقای عزیز لطفا تشریف ببرید و خدا را شکر کنید که این اتفاق در خانه من افتاد.»
هیچکدام از ما کمترین شکی به اینکه چه اتفاقی خواهد افتاد نداشتیم و به آن افسر جدید به چشم یک مرد مُرده نگاه می کردیم. افسر بیرون رفت و گفت حاضر است هرطور که سیلویو بخواهد، جواب این توهینش را ببیند. بازی برای چند دقیقه ای ادامه داشت، اما احساس می کردیم که میزبان دیگر هیچ علاقه ای به بازی ندارد. ما نیز یکی پس از دیگری بلند شدیم و از آنجا بیرون آمدیم و چند کلمه ای راجع به اینکه احتمالاً تا چند وقت دیگر در هنگ مان جایی خالی خواهد شد، صحبت کردیم؛ پس از آن هم به خوابگاه های مان بازگشتیم.
فردای آن روز، هنگام تمرین سوارکاری داشتیم از یکدیگر می پرسیدیم که آیا آن افسر هنوز زنده است یا نه، که ناگهان خودش آمد. از خود او هم همین سوال را کردیم و گفت که خبری از سیلویو ندارد. این حرف او شگفت زده مان کرد. به خانه سیلویو رفتیم و دیدیم که در حیاط ایستاده است و به هدفی که روی دروازه چوبی چسبانده بود، پشت سر هم شلیک می کرد. مثل همیشه از ما استقبال کرد اما هیچ حرفی از حادثه دیشب نزد. سه روز گذشت و افسر جوان هنوز زنده بود. با تعجب از یکدیگر می پرسیدیم: «امکان دارد که سیلویو با او دوئل نکند؟»
سیلویو دوئل نکرد. عذر ناموجهی را که افسر جوان آورد قبول و با او آشتی کرد.
این کارش او را تا حد زیادی از چشم همه ما انداخت. بزدلی چیزی نیست که جوانانی مثل ما، که برای مان شجاعت بهترین فضیلت یک انسان به شمار می آید و هر عیبی را می پوشاند، از آن راحت چشم پوشی کنند. اما تا حدی همه چیز فراموش شد و سیلویو دوباره بر ما همان تاثیر سابقش را باز یافت.
فقط من بودم که نمی توانستم با او مثل گذشته باشم. برای اینکه ذاتا انسان بااحساس و خیال پردازی هستم، بیشتر از هرکس دیگری به سیلویو، که زندگی اش مثل یک معما بود و او را همانند قهرمان یک داستان اسرارآمیز می دیدم، وابسته شده بودم. او از من خوشش می آمد؛ دست کم فقط نزد من بود که آن لحن نیشدارش را کنار می گذاشت و با حالتی ساده و خوشایند، راجع به مسائل مختلف صحبت می کرد. اما بعد از آن اتفاق، فکر اینکه غرور او لکه دار شده بود و خود او هم هیچ تلاشی نکرده بود تا آن لکه را پاک کند، از فکرم بیرون نمی رفت و نمی گذاشت تا رفتارم با او مثل قبل باشد. شرم داشتم نگاهش کنم. سیلویو هم آن قدر باهوش و باتجربه بود که این رفتار مرا ببیند و علتش را حدس بزند. به نظر می رسید که از این کار من ناراحت و رنجیده خاطر می شد. چند بار خواست تا به من توضیحاتی بدهد، اما من طفره رفتم و او هم دیگر تلاشی نکرد. پس از آن او را فقط در بین رفقای سربازم می دیدم و دیدارهای خصوصی مان قطع شد.
ساکنان پایتخت که فکرشان با مسائل کاری و لذت های مختلف درگیر است، نمی توانند شور و هیجانی را که ساکنان روستاها و شهرهای کوچک با آن ها آشنا هستند، مانند انتظار برای رسیدن پست، درک کنند. روزهای سه شنبه و جمعه دفتر هنگ ما پر از افسر می شد: عده ای چشم به راه پول بودند، بعضی نامه های شان را می خواستند و تعدادی هم منتظر رسیدن روزنامه بودند. معمولا نامه های رسیده را همان جا باز می کردند و اخبار دهان به دهان می گشت و دفتر چهره سرزنده و پرتحرکی به خود می گرفت. نامه های سیلویو اغلب به آدرس هنگ ما ارسال می شد و خودش می آمد و آن ها را تحویل می گرفت.
یک روز نامه ای به دستش رسید که مُهرش را با بی صبری هرچه تمام تر باز کرد. وقتی که متن نامه را خواند، چشمانش درخشید. افسران که هرکدام مشغول نامه های خودشان بودند، متوجه چیزی نشدند.
سیلویو گفت: «آقایان، شرایط ایجاب می کند که من هرچه زودتر اینجا را ترک کنم؛ امشب می روم. امیدوارم قبول کنید و برای آخرین بار ناهار مهمان من باشید.» سپس رو به من کرد و افزود: «شما هم حتما بیایید. منتظرتان هستم.»
پس از گفتن این حرف، به سرعت از دفتر هنگ بیرون رفت و پس از آنکه موافقت کردیم که به خانه او برویم، از یکدیگر جدا شدیم و به خوابگاه های مان بازگشتیم.
سر موعد مقرر به خانه سیلویو رسیدم و دیدم که تقریبا تمام افراد هنگ آنجا بودند. همه وسایلش را بسته بندی کرده بود، فقط مانده بود دیوارهایی که با گلوله سوراخ سوراخ شده بودند. پشت میز نشستیم. میزبان بسیار سرحال بود و این سرزندگی او به جمع ما هم سرایت کرد. هرلحظه صدای پریدن چوب پنبه ها از سر بطری ها به گوش می رسید، لیوان ها پشت سرهم از شامپاین پر می شد و کف می کرد و ما در نهایت صمیمیت، برای دوست مسافرمان آرزوی شادکامی و سفری خو شکردیم. وقتی از پشت میز بلند شدیم، هوا دیگر تاریک شده بود. پس از آنکه سیلویو با همه خداحافظی کرد، درست زمانی که داشتم آماده رفتن می شدم، دستم را گرفت.
آهسته گفت: «می خواهم باهات صحبت کنم.»
من هم ماندم تا ببینم چه کار دارد.
مهمان ها همه رفته بودند و من و او تنها مانده بودیم. روبروی یکدیگر نشستیم و بی صدا پیپ های مان را روشن کردیم. سیلویو بسیار مضطرب به نظر می رسید و هیچ نشانی از سرزندگی در او دیده نمی شد. صورت رنگ پریده او، چشمان درخشانش و دود غلیظی که از دهان بیرون می داد، باعث می شد چهره اش شیطانی به نظر برسد. پس از چند دقیقه، سیلویو سکوت را شکست.
«شاید ما دیگر هرگز همدیگر را نبینیم. می خواستم قبل از رفتنم چیزی را برایت توضیح دهم. احتمالاً خودت متوجه شده ای که نظر مردم برای من هیچ ارزشی ندارد، اما از تو خوشم می آید و به هیچ وجه نمی خواهم در ذهنت خاطره بدی از من باقی بماند.»
مکثی کرد و خاکستر پیپش را تکاند. نشسته بودم و به زمین نگاه می کردم.
«به نظر تو عجیب آمد که من از آن ابله مست نخواستم تا رضایتم را جلب کند. حتما هم تصدیق می کنی که زندگی او در دستان من بود چون من حق انتخاب اسلحه را داشتم. هیچ خطری هم جانم را تهدید نمی کرد. می توانم شکیبایی و بردباری ام را در این ماجرا حمل بر بخشندگی خود بکنم، اما نمی خواهم دروغ بگویم. اگر مطمئن بودم که می توانم او را گوشمالی دهم و هیچ خطری هم جانم را تهدید نکند، هیچ وقت او را نمی بخشیدم.»
با شگفتی به چهره سیلویو نگاه کردم. چنین اعترافی شگفت زده ام کرده بود.
«دقیق تر بگویم، من حق ندارم جانم را به خطر بیندازم. شش سال پیش یک نفر در گوشم سیلی زد و هنوز هم زنده است.»
خیلی کنجکاو شده بودم.
پرسیدم: «با او دوئل نکردید؟ شاید اوضاع و شرایط، شما را از هم دور کرد.»
سیلویو گفت: «چرا، دوئل کردیم. این هم سوغاتی دوئل مان.»
بلند شد و از داخل یک جعبه مقوایی، یک کلاه قرمز که به آن یک منگوله طلایی آویزان بود و دورش نواردوزی داشت، بیرون آورد و سرش گذاشت. (فرانسوی ها به این کلاه ها bonnet de police۴می گویند.) کلاه کمی بالاتر از پیشانی توسط گلوله ای سوراخ شده بود.
سیلویو ادامه داد: «می دانی که من در یکی از هنگ های هوسار خدمت می کردم. تو خُلقیات مرا خوب می شناسی، عادت دارم برتر از دیگران باشم. از دوران جوانی ام همین طور بودم. در زمان ما، الواطی و بی بندوباری مُد بود. من هم شرورترین سرباز ارتش بودم. به مست بودن مان افتخار می کردیم. در میگساری دست بورتسوف۵معروف را که دنیسداویدوف۶ هم راجع به او شعر سروده، از پشت بسته بودم. در هنگ ما مدام دوئل می شد. من هم در تمام آن ها یا شرکت کننده بودم یا تماشاچی. رفقایم مرا تحسین می کردند اما فرماندهان هنگ، که پی درپی عوض می شدند، به من به چشم یک شیطان نگاه می کردند.
از اعتباری که در هنگ داشتم خیلی لذت می بردم، تا اینکه مرد جوان و ثروتمندی که به خانواده ی معروفی تعلق داشت ـ اسمش را نمی گویم ـ به هنگ ما پیوست. در عمرم هرگز چنین انسان سعادتمندی ندیده بودم. تصور کنید: جوانی، درایت، زیبایی، سرزندگی مفرط، شجاعت بی باکانه، نام خانوادگی مشهور، ثروت بی اندازه ـ تمام این ها را تصور کنید تا بتوانید بخشی از احساسی را که او می دانست در بین ما به وجود آورده است در ذهن مجسم کنید. برتر بودن من به خطر افتاده بود. او که اعتبار من در هنگ مبهوتش کرده بود، سعی کرد تا با من دوست شود، اما به سردی با او برخورد کردم و او هم بدون هیچ احساس تاسفی از من دوری کرد. از او متنفر بودم. دیدن موفقیت او در هنگ و در میان زنان، مرا به مرز ناامیدی کشانده بود. دنبال فرصتی بودم تا با او جدل کنم. وقتی به او حرف نیش داری می زدم، حرفم را تندوتیزتر به خودم برمی گرداند، آن هم خودجوش و بی مقدمه. حرف هایش هم از حرف های من بامزه تر بودند؛ او همه این حرف ها را به شوخی می گفت، درحالی که من از خشم جوش می آوردم. سرانجام در یک مجلس رقص که یک مالک لهستانی ترتیب داده بود، وقتی دیدم او توجه همه زنان را، بخصوص بانوی آن خانه که با ایشان روابط بسیار خوبی داشتم، به خود جلب کرده است، رفتم و در گوشش ناسزای رکیکی گفتم. از کوره در رفت و به صورتم سیلی زد. هردو دست به شمشیر بردیم، چند تن از خانم ها از حال رفتند، ما را از هم جدا کردند و همان شب دوئل کردیم.
اولِ صبح بود. در مکان مقرر ایستاده بودم و سه نفر شاهد همراهم بودند. با بی صبری وصف ناپذیری انتظار آمدن حریفم را می کشیدم. خورشید بهاری طلوع کرد و هوا داشت گرم می شد. دیدم که داشت از دور می آمد. پیاده بود و یک نفر شاهد همراهیش می کرد. جلو رفتیم تا ملاقاتش کنیم. و درحالی که کلاهش را پر از گیلاس کرده بود، به ما نزدیک شد. شهود برای مان دوازده قدم فاصله تعیین کردند. من باید اول شلیک می کردم و به قدری آشفته بودم که نمی توانستم روی تکان نخوردن دستم حساب کنم. برای آنکه فرصت بیابم تا کمی آرام شوم، حق شلیک اول را به او واگذار کردم. حریفم این پیشنهاد را نپذیرفت. قرار بر این شد که قرعه بکشیم. شماره اول به نام او درآمد؛ همیشه شانس با او بود. نشانه گرفت و گلوله اش کلاهم را سوراخ کرد. سپس نوبت من شد. جانش در دست من بود؛ مشتاقانه نگاهش کردم و تلاش کردم تا شاید کوچک ترین نشانی از اضطراب را در چهره اش بیابم. اما او جلوی تپانچه من ایستاده بود و رسیده ترین گیلاس ها را از داخل کلاهش برمی داشت و هسته های شان را چنان تف می کرد که نزدیک پای من می افتادند. بی تفاوتی او مرا از کوره به در برد. با خودم گفتم: «چرا جان او را بگیرم، درحالی که خود او هیچ ارزشی برای زندگی قائل نیست؟» فکری شیطانی از ذهنم گذشت. تپانچه را پایین آوردم.
به او گفتم: «به نظر نمی رسد که درحال حاضر آماده مرگ باشید. می خواهید صبحانه بخورید، بنده مانع نمی شوم.»
پاسخ داد: «شما به هیچ وجه مانع من نیستید. لطف کنید شلیک کنید... البته هرکار دوست دارید بکنید، حق شلیک با شماست. من در خدمت تان هستم.»
به شهود رو کردم و اعلام کردم که آن روز شلیک نمی کنم. این شد که دوئل پایان یافت.
از ارتش استعفا دادم و به این کلبه کوچک آمدم. از آن موقع، روزی نبوده که در فکر انتقام نباشم. حالا وقتش رسیده است.»
سیلویو نامه ای را که صبح برای او رسیده بود از جیبش درآورد و به من داد تا بخوانمش. یک نفر (ظاهراً مباشرش) از مسکو به او نوشته بود که یک «شخص خاص» قرار است به زودی با دختری زیبا و جوان ازدواج کند.
سیلویو گفت: «می توانی حدس بزنی که آن شخص خاص کیست. من دارم به مسکو می روم. می خواهم ببینم آیا الان که در شرف ازدواج کردن است هم مثل آن موقع که گیلاس می خورد، با بی تفاوتی در چشمان مرگ زل می زند یا خیر.»
پس از گفتن این حرف، سیلویو برخاست، کلاهش را به زمین پرت کرد و مثل ببری در قفس، شروع کرد در اتاق بالا و پایین رفتن. در سکوت به حرف هایش گوش داده بودم و احساس های متضادی آزارم می داد.
خدمتکار داخل آمد و خبر آورد که اسب ها حاضر هستند. سیلویو دستم را محکم فشرد و یکدیگر را در آغوش گرفتیم. سیلویو سوار درشکه ای شد که پشتش دو چمدان بود؛ در یکی تپانچه هایش بود و در دیگری اسباب و اثاثیه اش. دوباره با هم خداحافظی کردیم و اسب ها با شتاب به راه افتادند.

بوران: الکساندر پوشکین

اواخر سال ۱۸۱۱، همان سال هایی که برای مان فراموش ناشدنی است، گاوریل گاوریلویچ ر.۱ در ملک شخصی اش، ننارادووا۲زندگی می کرد. همه او را در آن منطقه به عنوان مردی مهمان نواز و مهربان می شناختند. همسایه هایش مدام به او سر می زدند؛ بعضی ها می آمدند تا با او چای یا شراب بنوشند، بعضی ها می آمدند تا با همسرش پراسکوویا پتروونا۳، بُستون۴ بازی کنند و عده ای هم می آمدند تا دخترش ماریا گاوریلوونا۵ را تماشا کنند؛ دختری هفده ساله و باریک اندام که همیشه رنگ پریده بود. از آنجا که او دختر متمولی به حساب می آمد، همه یا می خواستند با او عروسی کنند یا او را برای پسرشان بگیرند.
ماریا گاوریلوونا از بچگی با رمان های فرانسوی بزرگ شده بود و همیشه خدا عاشق بود و ستوان دوم تهی دستی را دوست داشت که در ارتش خدمت می کرد و حالا برای مرخصی به دهکده اش بازگشته بود. شاید نیازی به ذکر این نکته نباشد که آن مرد جوان احساسات عاشقانه ماریا را با حرارت بیشتری پاسخ می داد و اینکه والدین ماریا با دیدن این دلبستگی بین آن ها، به دخترشان اجازه نمی دادند حتی به او فکر کند. با آن پسر هم مثل کسی رفتار می کردند که اصلا لایق رفت و آمد با آن ها نیست.
آن دو دلداده به هم نامه می نوشتند و هرروز یکدیگر را در جنگل کاج یا نزدیک کلیسای کوچک روستا ملاقات می کردند. در آن دیدارها قسم می خوردند که عشق شان ابدی است، به سرنوشت بد خود لعنت می فرستادند و برای آینده شان نقشه ها می کشیدند. بعد از مکاتبات و صحبت های متعدد، به این نتیجه، که البته طبیعی هم به نظر می رسد، رسیدند:
اگر ما نمی توانیم بدون یکدیگر زندگی کنیم و حالا که خواسته سنگدلانه والدین سر راه ما قرار دارد، چرا از آن ها صرف نظر نکنیم؟
نیازی به گفتن نیست، اما این فکر اولین بار به ذهن آن مرد جوان رسید و خیلی هم به مذاق افکار رمانتیک و خیال پرور ماریا خوش آمد.
زمستان فرا رسید و آن ها دیگر نمی توانستند باهم ملاقات کنند، اما نامه نگاری شان حرارت بیشتری گرفت. ولادیمیر نیکلایویچ۶ در هر نامه از ماریا تمنا می کرد که خود را به دست او بسپارد، بروند و باهم پنهانی ازدواج کنند، برای مدتی خود را مخفی کنند، سپس خود را به دست و پای پدر و مادرشان بیندازند و آن ها هم بدون شک با دیدن پایداری قهرمانانه فرزندان شان در عشق متاثر خواهند شد و به آن ها خواهند گفت: «فرزندان عزیز، بیایید در آغوش ما.»
ماریا گاوریلوونا مدت زیادی دچار شک بود و زیر بار نقشه های فراری که ولادیمیر می کشید نمی رفت، اما سرانجام رضایت داد. قرار شد شبِ فرار، ماریا شام نخورد و به بهانه سردرد به اتاقش بازگردد. ندیمه ماریا هم در این نقشه شرکت داشت. قرار بود هر دوی آن ها از پله های پشتی خانه وارد باغ شوند؛ پشت باغ یک درشکه منتظر خواهد بود که آن دو را مستقیم به کلیسای جادرینو۷، دهکده ای در پنج ورستی ننارادووا خواهد برد تا آن ها با ولادیمیر که آنجا منتظرشان است ملاقات کنند.
شب قبل از روز موعود، ماریا گاوریلوونا نخوابید. بیدار ماند تا وسایل و لباس هایش را جمع کند، نامه ای بلند به یکی از دوستانش که دختر جوان و بااحساسی بود نوشت و نامه دیگری نیز برای پدر و مادرش گذاشت. در نامه با آن ها با حالت رقت انگیزی خداحافظی کرد و عشق مغلوب نشدنی و راسخش به ولادیمیر را بهانه فرارش ذکر کرد و در پایانِ نامه نوشت که لحظه ای که اجازه یابد خودش را به پای آن ها بیندازد، شیرین ترین لحظه عمرش خواهد بود.
بعد از آنکه نامه ها را با مُهر «تولا۸» که روی شان دو قلب آتشین با نوشته ای زیبا نقش بسته بود مُمهور کرد، خود را روی تخت انداخت و درست قبل از طلوع آفتاب کمی چرت زد، اما حتی آن موقع هم مدام کابوس می دید و پشت سرهم بیدار می شد. اول خواب دید درست موقعی که سوار درشکه شده است تا برود و ازدواج کند، پدرش جلویش را می گیرد و او را کشان کشان می برد و به چاه تاریک و بی انتهایی می اندازد و او درحالی که با سر دارد در چاه پایین می رود، وحشت تمام قلبش را فرا می گیرد. سپس خواب دید که ولادیمیر، رنگ پریده و غرق در خون روی چمن افتاده است و با نفس آخرش، با صدایی گوش خراش از او التماس می کند تا عجله کند و هرچه زودتر همسر او شود... کابوس های بی معنی و عجیب و غریب دیگر یکی پس از دیگری از جلو چشمانش می گذشت. آخرسر با چهره ای رنگ پریده تر از همیشه و سردردی شدید از خواب بیدار شد. پدر و مادر حال دخترشان را دیدند. دلواپسی های دلسوزانه و سوالات پی در پی آن ها که می پرسیدند: «چت شده ماشا۹؟ مریض شده ای؟» قلبش را به درد می آورد. سعی کرد خیال آن ها را از بابت سلامتی اش راحت کند و خود را خوشحال و سرزنده نشان دهد، اما فایده ای نداشت.
شب فرا رسید. فکر اینکه آن شب آخرین شبی است که کنار خانواده اش می گذراند بر قلبش سنگینی می کرد. حالتی نیمه مرده داشت. با همه افراد و اشیایی که دوروبرش بودند پنهانی وداع کرد. شام را حاضر کرده بودند؛ قلب ماریا به شدت شروع کرد به تپیدن. با صدایی لرزان گفت که شام نمی خورَد، سپس از پیش والدینش رفت. آن ها هم مطابق معمول او را بوسیدند و برایش دعای خیر کردند؛ ماریا هم به سختی توانست جلوی گریه اش را بگیرد.
وقتی به اتاقش بازگشت، خود را روی صندلی انداخت و بنا کرد به گریه کردن. ندیمه اش سعی کرد آرامش کند و به او جرئت ببخشد. همه چیز آماده بود. تا نیم ساعت دیگر، ماشا خانه پدر و مادرش و اتاق و زندگی دخترانه اش را برای همیشه ترک می گفت...
بیرون در حیاط به شدت برف می بارید؛ باد می وزید و پشتْ پنجره های چوبی به هم می خوردند و دق دق صدا می کردند؛ گویی همه چیز حاکی از بدبختی بود.
چند دقیقه بعد خانه در سکوت فرو رفت: همه خوابیدند. ماشا خود را در شالی پیچید، بالاپوش گرمی به تن کرد، جعبه کوچک جواهراتش را برداشت و از پله های پشتی پایین رفت. ندیمه اش هم با دو بقچه به دنبال او می آمد. به باغ رسیدند. بوران فروکش نکرده بود؛ باد طوری از روبرو می وزید گویی می خواست جلوی دخترک بزهکار را بگیرد. به زحمت خود را به انتهای باغ رساندند. وسط جاده درشکه ای منتظرشان بود. اسب ها از سرما آرام و قرار نداشتند؛ درشکه چی که ولادیمیر او را فرستاده بود مدام اطراف اسب ها راه می رفت و سعی می کرد مانع سرکشی شان شود. سپس به دختر جوان و ندیمه او کمک کرد تا سوار شوند، جعبه کوچک و بقچه ها را پشت درشکه جای داد، افسار را به دست گرفت و اسب ها با سرعت شروع به حرکت کردند. حالا ماریا را به دست تقدیر و مهارت تِرِشکای۱۰ درشکه چی می سپاریم و برمی گردیم سروقت عاشق جوان.
ولادیمیر تمام آن روز را دوندگی کرده بود. صبح نزد کشیش کلیسای جادرینو رفته و بعد از آنکه با وی پس از کلی چانه زدن به توافق رسیده بود، رفته بود تا در بین همسایه ها چند نفری را به عنوان شاهد پیدا کند. اولین کسی که نزدش رفت افسر بازنشسته ای به نام دراوین۱۱ بود که حدود چهل سالش بود و با کمال میل خواسته ولادیمیر را قبول کرد. او گفته بود که این ماجرا وی را یاد دوران جوانی و شیطنت هایش در بین افسران هوسار می انداخت. ولادیمیر را راضی کرد تا شام نزد او بماند و گفت که نگران پیدا کردن دو شاهد دیگر نباشد. به واقع هم بی درنگ پس از شام، اشمیت۱۲ مساح، با سبیل و چکمه های مهمیزدار، همراه پسرِ رئیس پلیس که تازه وارد شانزده سالگی شده و اخیرا به خدمت سواره نظام درآمده بود، به خانه دراوین آمدند. آن ها نه تنها درخواست ولادیمیر را پذیرفتند بلکه اعلام کردند که حاضرند جان شان را هم فدای او کنند. ولادیمیر آن دو را به گرمی در آغوش گرفت و به خانه بازگشت تا همه چیز را آماده کند.
چند ساعتی بود که هوا تاریک شده بود. ولادیمیر درشکه چی خود تِرِشکا را که به وی اعتماد کامل داشت، روانه ننارادووا کرد و به او توضیحات کامل و دقیق داد که چه کار باید بکند و دستور داد برای خودش هم سورتمه یک اسبه ای آماده کنند و تنها و بدون درشکه چی عازم جادرینو، جایی که قرار بود ماریا گاوریلوونا تا چند ساعت دیگر آنجا باشد، شد. ولادیمیر جاده را خوب بلد بود و سفرش در مجموع تنها بیست دقیقه طول می کشید.
اما هنوز مسافتی نرفته بود که باد وزیدن گرفت و بورانی شد که هیچ چیز پیدا نبود. در عرض یک دقیقه جاده کاملا زیر برف پنهان شد و همه چیز را مه زردرنگی فراگرفت که از بین آن فقط دانه های درشت برف پیدا بود؛ آسمان و زمین یکی شده بود. ولادیمیر خودش را در وسط دشت یافت و تلاش کرد دوباره به جاده برگردد ولی بی فایده بود. اسبش همین طور برای خود جلو می رفت و هر دقیقه یا می رفت روی توده ای برف یا در چاله می افتاد، به همین خاطر سورتمه مدام چپه می شد. ولادیمیر سعی می کرد راه را گم نکند ولی نیم ساعت گذشته و او هنوز حتی به جنگل جادرینو هم نرسیده بود. ده دقیقه دیگر هم گذشت... ولی بازهم خبری از جنگل نبود. در دشت جلو می رفت اما پشت سرهم به دره برمی خورد. بوران فروکش نکرده بود، آسمان هم پیدا نبود. اسب داشت خسته می شد و به رغم اینکه تا سینه در برف فرو رفته بود، قطره های درشت عرق روی صورتش فرومی غلتیدند.
درنهایت ولادیمیر دریافت که دارد مسیر را اشتباه می رود. سورتمه را نگه داشت و فکر کرد و سعی کرد مسیر جاده را به خاطر آورد و به این نتیجه رسید که جاده سمت راست بوده، پس به راست پیچید، اما اسبش دیگر نای راه رفتن نداشت. حالا دیگر یک ساعتی می شد که در راه بود. با خود فکر کرد تا جادرینو نباید خیلی راه مانده باشد؛ اما همان طور می رفت و می رفت و دشت پایان نمی یافت... فقط تلِ برف بود و دره. سورتمه مدام چپه می شد و ولادیمیر هم آن را پیوسته صاف می کرد. زمان داشت از دست می رفت و ولادیمیر دیگر آرام و قرار نداشت.
سرانجام چیزی تیره از دور پیدا شد. ولادیمیر اسبش را به طرف آن راند. وقتی نزدیک شد دید که آن چیز تیره در واقع جنگل بود.
با خودش گفت: «خدا را شکر! پس نباید خیلی دور باشم.» به موازات جنگل حرکت کرد تا بلکه در جاده اصلی بیفتد یا جنگل را دور بزند؛ جادرینو درست پشت آنجا بود. چند دقیقه بعد جاده را پیدا کرد و در تاریکی جنگل که حالا دیگر برگی به درختان آن نمانده بود فرو رفت. باد در آنجا به شدت قبل نمی وزید، راه پستی و بلندی نداشت، اسب با جرئت بیشتری قدم برمی داشت و ولادیمیر هم خیالش راحت شده بود.
او همان طور پیش می رفت ولی جادرینو پیدا نبود. متوجه شد وارد جنگلی شده است که نمی شناسد و وحشت کرد. ناامید شده بود. اسب را شلاق زد و حیوان بیچاره شروع کرد به یورتمه رفتن ولی خیلی زود سرعتش کم شد و حدود یک ربع بعد، به رغم تلاش فراوان ولادیمیر بخت برگشته، دیگر به سختی می توانست حتی قدم از قدم بردارد.
به تدریج داشت از تراکم درختان کم می شد و ولادیمیر از جنگل خارج شد، اما بازهم جادرینو پیدا نبود. دیگر نیمه شب بود. اشک ولادیمیر جاری شد؛ همان طور اله بختکی داشت جلو می رفت. بوران فروکش کرده بود، ابرها پراکنده شده بودند و جلوی روی ولادیمیر دشت مسطحی بود که کاملا با برف پوشیده شده بود. آسمان نسبتا صاف بود. در فاصله ای نه چندان دور دهکده ای دید متشکل از چهار، پنج خانه و به طرف آن رفت. با رسیدن به اولین کلبه، از سورتمه پایین پرید، به سمت پنجره دوید و شروع کرد به ضربه زدن بر آن. پس از چند دقیقه پوشش چوبی پنجره بالا رفت و پیرمردی ریش خاکستر اش را بیرون آورد و گفت: «چه می خواهی؟»
«تا جادرینو خیلی راه است؟»
«تا جادرینو؟»
«بله، تا جادرینو. خیلی راه است؟»
«نه زیاد، حدود ده ورست.»
با شنیدن این حرف، ولادیمیر دستش را در موهایش کرد و مثل کسی که محکوم به اعدام شده باشد خشکش زد. پیر مرد ادامه داد: «از کجا می آیی؟» ولادیمیر جرئت نکرد پاسخ دهد،گفت: «گوش کن پیرمرد، می توانی برایم چند اسب آماده کنی تا به جادرینو بروم؟» پیرمرد پاسخ داد: «اسب مان کجا بود آخر؟»
«پس می شود کسی را بفرستید تا راه را نشانم بدهد؟ هزینه اش هرچقدر بشود می پردازم.»
پیرمرد گفت: «صبر کن الان پسرم را همراه تان می فرستم؛ راه را نشان تان خواهد داد.» و پوشش چوبی پنجره را بست.
ولادیمیر منتظر شد. هنوز یک دقیقه هم نشده بود که دوباره بر پنجره کوبید. پوشش چوبی بالا رفت و باز هم ریش پیرمرد ظاهر شد.
«چه می خواهید؟»
«پس پسرت چه شد؟»
«الان می آید، دارد پوتین هایش را می پوشد. سردتان است؟ بیایید داخل و خودتان را گرم کنید.»
«ممنون. فقط سریع پسرتان را بفرستید.»
درِ خانه غژغژی کرد و باز شد. جوانکی با چوبی در دست بیرون آمد و جلو افتاد. گاهی راه را نشان می داد و گاهی هم برف ها را زیرورو می کرد تا بلکه جاده را پیدا کند. ولادیمیر پرسید: «ساعت چند است؟» دهقان جوان پاسخ داد: «چیزی تا طلوع آفتاب نمانده.» ولادیمیر دیگر هیچ حرفی نزد.
وقتی به جادرینو رسیدند، دیگر هوا روشن شده بود و خروس ها داشتند می خواندند. کلیسا بسته بود. ولادیمیر پول پسرک را داد وبا سورتمه وارد حیاط خانه کشیش شد اما سورتمه ای که خودش برای ماریا فرستاده بود آنجا نبود. وای که چه خبرهایی در انتظارش بود!
حالا اجازه دهید برگردیم به مالکان محترم ننارادووا تا ببینیم آنجا چه خبر است.
هیچ خبری نیست!
والدین ماریا از خواب بیدار شدند و به اتاق پذیرایی آمدند. گاوریل گاوریلویچ با لباس خواب و نیم تنه کرکی و پراسکوویا پتروونا با لباس خواب آستردار. سماور را آوردند و گاوریل گاوریلویچ خدمتکاری را به اتاق ماریا گاوریلوونا فرستاد تا از حالش جویا شود و بپرسد شب خوب خوابیده است یا نه. خدمتکار بازگشت و گفت که دوشیزه جوان شب را خیلی خوب نخوابیده است اما الان حالش بهتر است و تا چند دقیقه دیگر به اتاق پذیرایی خواهد آمد. واقعا هم ماریا گاوریلوونا درِ اتاقش را باز کرد و به اتاق پذیرایی آمد و به پدر و مادرش صبح بخیر گفت. گاوریل گاوریلویچ پرسید: «سرت چطور است ماشا؟»
«بهترم پاپا جان.»
پراسکوویا پتروونا گفت: «به احتمال زیاد دود زغال وارد بینی ات شده.»
«احتمالا مادر جان.»
آن روز تقریبا به خوشی گذشت اما شب هنگام ماریا بیمار شد. کسی را به شهر فرستادند تا پزشک را خبر کند. وقتی پزشک رسید، ماریا افتاده بود به هذیان گفتن. به دنبال آن، دخترک دچار تب سوزانی شد که مدت دوهفته فاصله چندانی با مرگ نداشت.
هیچ کس از اهل خانه از علت بیماری او خبر نداشت. همه نامه هایی که روز پیش نوشته بود را سوزاند و ندیمه هم از ترس اینکه مبادا اربابش بر او خشم گیرد، هیچ حرفی راجع به آن ماجرا به هیچ کس نزد. کشیش، آن افسر بازنشسته، مساحِ سبیلو و آن پسرک شانزده ساله محتاطانه رفتار کردند و رازداری به خرج دادند. تِرِشکای درشکه چی هم کلمه ای راجع به این قضیه به هیچ کس نگفت، حتی موقعی که مست بود. بااینکه شمار توطئه گران به بیش از شش نفر می رسید، این راز سربسته باقی ماند.
اما خود ماریا گاوریلوونا این راز را در لابه لای حرف های هذیانی اش فاش کرد، اما حرف هایش آن قدر به همدیگر نامربوط بودند که مادرش، که مدام کنارش بود، از حرف های ماریا فقط این را فهمید که دخترش سخت عاشق ولادیمیر نیکلایویچ است و احتمالا علت بیماری او نیز همین عشق است. پراسکوویا با شوهرش و چند تن از همسایگان مشورت کرد و در آخر همگی به این نتیجه رسیدند که از قرار معلوم «این سرنوشت ماریا گاوریلوونا است»و «یک زن نمی تواند از مردی که برایش مقدر شده بگریزد» و «فقر که جرم نیست» و «انسان با انسان ازدواج می کند نه با ثروتش» و از این جور حرف ها. در این مواقع که انسان نمی تواند با استدلال فکری به جایی برسد، این ضرب المثل ها واقعا به کار می آیند.
همین موقع بود که وضع ماریا رو به بهبودی رفت. مدتی طولانی بود که ولادیمیر به خانه گاوریل گاوریلویچ نمی آمد زیرا می ترسید طبق معمول با او برخورد کنند. آن ها تصمیم شان را گرفته بودند که به وی خبر مسرت بخش و غیرمنتظره ای را ابلاغ کنند: موافقت والدین ماریا برای ازدواج او با دخترشان. اما در پاسخ به دعوت آن ها، مالکان ننارادووا در کمال تعجب نامه ای از ولادیمیر دریافت کردند که فقط ممکن بود شخصی نیمه دیوانه آن را نوشته باشد. او نوشته بود که دیگر هرگز پایش را در خانه آن ها نخواهد گذاشت و تمنا کرده بود که موجود بدبختی مثل او را که تنها امیدش مرگ است فراموش کنند. چند روز بعد خبر رسید که ولادیمیر دوباره به ارتش پیوسته است. آن زمان سال ۱۸۱۲ ۱۳بود.
تا چند وقت هیچ کس از این قضیه چیزی به ماشا که حالا داشت دوران نقاهت را سپری می کرد، نگفت. ماریا دیگر اسم ولادیمیر را بر زبان نمی آورد. چند ماه بعد با دیدن نام ولادیمیر در فهرست کسانی که در نبرد بورودینو۱۴دلاورانه جنگیده و به شدت مجروح شده بودند، از حال رفت و والدینش ترسیدند نکند دوباره تب کند و بیمار شود. اما خدا را شکر غش کردنش هیچ گونه عارضه خاصی در پی نداشت.
بدبختی دیگری نیز بر سر ماریا نازل شد: گاوریلگاوریلویچ مُرد و ماریا وارث تمام دارایی پدرش شد. اما ارث و میراث برایش تسلی خاطر نبود؛ از ته دل با مادر بیچاره اش همدردی می کرد و به او قول داد که هرگز ترکش نکند. هر دو از ننارادووا که حالا یادآور خاطراتی غم انگیز بود نقل مکان کرده و رفتند تا در عمارت دیگری زندگی کنند.
اطراف ماریای ثروتمند و جوان پر از خواستگار شد ولی او به هیچکدام کوچک ترین امیدی نمی داد. مادرش گاهی اوقات به او اصرار می کرد تا از بین خواستگاران یکی را انتخاب کند، اما ماریا گاوریلوونا سرش را تکان می داد و در فکر فرو می رفت. ولادیمیر دیگر وجود نداشت: هنگام ورود فرانسویان به مسکو مُرده بود اما خاطره اش همچنان برای ماریا مقدس بود. ماریا هرچیز که نشانی از او داشت را نگه داشته بود: کتاب هایی که زمانی می خواند، نقاشی هایش، نوشته هایش و شعرهایی که برای ماریا گفته بود. همسایه ها با شنیدن این اوصاف، از ایستادگی او در عشق حیرت زده شده بودند و با کنجکاوی منتظر قهرمانی بودند که بالاخره بتواند بر وفاداری سودازده این دوشیزه آرتمیس۱۵ مانند فائق آید.
در همین زمان بود که جنگ با شکوهِ تمام با پیروزی روسیه پایان یافت. سپاهیان مان داشتند به کشور بازمی گشتند و مردم بیرون می رفتند تا ملاقات شان کنند. دسته های موسیقی آهنگ «زنده باد هنری چهارم» و والس های تیرول می نواختند و قسمت هایی از ترانه های ژوکوند۱۶می خواندند. افسرهایی که هنگام ترک دیارشان نوجوانانی بیش نبودند، حالا مرد شده بودند و برای سلحشوری های شان در میدان نبرد، با مدال هایی بر سینه به روسیه بازمی گشتند. سربازان با خوشحالی با یکدیگر اختلاط می کردند و قاطی حرف های شان کلمات فرانسوی و آلمانی هم به کار می بردند. آن دوران واقعا فراموش نشدنی است. دوران عشق و افتخار! اگر بدانید قلب یک روس چطور با شنیدن کلمه «سرزمین پدری» به تپش می افتاد! چه اشک هایی که از شوق دیدار یکدیگر ریختیم! با چه همبستگی و یک رنگی، عرق ملی را با عشقِ به تزار در آمیختیم! برای خود تزار هم لحظات شگفت انگیزی بود.
زن ها، زن های روسی در آن زمان نظیر نداشتند. شوق آن ها هنگامی که به فاتحان وطن خوش آمد می گفتند و برای شان هورا می کشیدند، واقعا مست کننده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب دماغ

کتاب خوبیه پیشنهاد میشه
در 1 ماه پیش توسط حسین لطفی