فیدیبو نماینده قانونی نشر ری‌را و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عشق به توان ابدیت...

نسخه الکترونیک کتاب عشق به توان ابدیت... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عشق به توان ابدیت...

زن بودن حدیث مفصلی است از عشق ورزی، تعهد، ایستادگی و شوریدگی...
جهان درون زن، از آواها و نداهایی است که هر آینه از عشق می سراید و نقش مهر و دوستی برجان زندگی می نشاند و دریغا که این رویای شیرین با جفا و شکستن عهد معهود، جان عاشق زن را رنجور کند و آواهای درونش را ناکوک...
این مخلوق سهل و ممتمع، گاه بسان کوه، گاه بسان تیغ، گاه بسان مرحم می ماند... تنها کافی است خورشید عشق مادری در جانش بتابد و دشت بی جانش را گرم کند، سبز می شود، می روید و می رویاند و بذر بودن و هستی را در بوم زندگی می پاشد...
«عشق به توان ابدیت» بسان مسیر طبیعت چهار فصلی است که زندگی یک زن را از دوران غرور و جلوه گری بی دغدغه، به سرزمین واقعیت تلخ و برهنه خیانت و حفا پیوند می زند و با بذر صبر و پایمردی مادرانه، نهال عشق خود را به درختی بارورو سبز به بار می نشاند...
اگر ایمان بیاوریم که همه فصول پیامبران عشق و دوستی و مهرند... پس زن را نیز می توان پیام آور فصل ها نامید...

ادامه...

  • ناشر: نشر ری‌را
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.06 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۸۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب عشق به توان ابدیت...

سخن ناشر

زن بودن حدیث مفصلی است از عشق ورزی، تعهد، ایستادگی و شوریدگی...
جهان درون زن، از آواها و نداهایی است که هر آینه از عشق می سراید و نقش مهر و دوستی برجان زندگی می نشاند و دریغا که این رویای شیرین با جفا و شکستن عهد معهود، جان عاشق زن را رنجور کند و آواهای درونش را ناکوک...
این مخلوق سهل و ممتمع، گاه بسان کوه، گاه بسان تیغ، گاه بسان مرحم می ماند... تنها کافی است خورشید عشق مادری در جانش بتابد و دشت بی جانش را گرم کند، سبز می شود، می روید و می رویاند و بذر بودن و هستی را در بوم زندگی می پاشد...
«عشق به توان ابدیت» بسان مسیر طبیعت چهار فصلی است که زندگی یک زن را از دوران غرور و جلوه گری بی دغدغه، به سرزمین واقعیت تلخ و برهنه خیانت و حفا پیوند می زند و با بذر صبر و پایمردی مادرانه، نهال عشق خود را به درختی بارورو سبز به بار می نشاند...
اگر ایمان بیاوریم که همه فصول پیامبران عشق و دوستی و مهرند... پس زن را نیز می توان پیام آور فصل ها نامید...

۲

پافشاری و اصرار فرهان و خانواده­اش همه­مان را کلافه کرده بود. پدر، مادر و من، به تنگ آمده بودیم. حاضر به کنار کشیدن نبودند؛ نه پدر و مادرش و نه خودش. یک شب که پدر تازه از راه رسیده بود و ما مشغول صرف شام بودیم فرهان سرزده به خانه­مان آمد. از آمدنش هم جا خوردم و هم ناراحت شدم. هر چه پدر و مادر اصرارکردند سر میز بنشیند و شام بخورد قبول نکرد و گفت:
- من فقط اومدم جواب مینا رو از زبون خودش بشنوم، حاضرم ده سال صبر کنم، اما به من جواب نه ندید.
پدر او را به آرامش دعوت کرد و گفت:
- اصرار تو برای چیه پسر جان؟ مینا اصلاً حاضر نیست به این مساله فکر کنه، ازش خواستم بیش­تر فکر کنه اما قبول نکرد، منم نمی­تونم و نمی­خوام وادارش کنم. مشکل تو نیستی پسرم، مشکل اینه که مینا قصد ازدواج با هیچ فردی رو نداره، نه فقط تو.
- آخه چرا؟ از من بدش میاد؟
- اصلاً بحث این چیزها نیست، کی بهتر از تو؟ سر به راهی، عاقلی، فهمیده­ ای، من حاضرم روت قسم بخورم، اما مینا دوست نداره ازدواج کنه. منم دوست ندارم اصرار ­کنم. گذاشتم به عهده­ی خودش.
با ناراحتی رو به من کرد و گفت:
- می­شه تجدید نظر کنی؟ من هر کاری بخوای می­کنم... ده سال هم بگی صبر می­کنم... فقط بهم جواب رد نده.
حس بدی داشتم. در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بودم. فرهان پسر خوبی بود اما شاهزاده­ی رویاهای من نبود. هیچ حسی به او نداشتم. نگاهش کردم و گفتم:
- خواهش می­کنم منو توی معذورات قرار ندید... من قصد ازدواج ندارم.
با حرفم انگار پتکی بر سرش کوبیدم. بالاخره بعد از کلی حرف و حدیث، با ناراحتی خانه­ مان را ترک کرد و رفت و دست از سرم برداشت. او دیگر هرگز پا به خانه­مان نگذاشت. مدت کوتاهی از جواب رد من نگذشته بود که خبر نامزدی او به گوش­مان رسید. ناخودآگاه روابط خانوادگی­مان هم نسبت به قبل کم رنگ شد و کم­کم یاد و خاطره­ی فرهان از ذهن­مان پاک شد و با ازدواج او دیگر به کلی راحت شدیم. خوشحال بودم که رفته و از شرش خلاص شدم.
***
ساعت سه بعد از ظهر را نشان می­داد. کلافه و عصبی بودم. مادر در حال بافتن یک شال برای خودش بود. او عادت داشت روزهای برفی و بارانی روی بالکن بنشیند و به حیاط نگاه کند و هر سال یه شال برای من یا خودش ببافد. سال گذشته برای من بافته بود و حالا نوبت خودش بود. به من که دیوانه­وار در اتاق قدم می­زدم، نگاه کرد و گفت:
- مگه مجبوری این­قدر توی خونه بمونی که کلافه بشی؟
روی مبل نشستم و گفتم:
- می­گی چی کار کنم خُب؟ چه­قدر کتاب بخونم؟
- پاشو برو بیرون، یه کم تفریح کن.
- کجا برم؟
- پارک، سینما، تاتر، چه می­دونم یه همچین جاهایی.
- من از این جور جاها متنفرم. گاهی هم به زور سایه می­رم. خانم خانما هم که رفته شمال منو پاک فراموش کرده.
مادر با لحنی دلجویانه گفت:
- عزیزم واسه تفریح که نرفته، مادربزرگش مریضه رفتن عیادتش.
- بله... حق با شماست.
- می­ری بیرون برای من خرید کنی؟ این کار رو می­کنی؟
- چه خریدی؟
- چند تا کاموا می­خوام، نمونه بهت می­دم، برو برام بخر.
از علافی که بهتر بود. بهانه­ای بود لااقل برای بیرون رفتن از خانه:
- باشه می­رم.
- الهی فدات شم مادر، پاشو برو حاضر شو، منم نمونه­ها رو برات حاضر می‎کنم.
- باشه، چشم.
به اتاقم رفتم. لباس پوشیدم، چکمه­های بلندم را به پا کردم و پس از پوشیدن بارانی­ام اتاق را ترک کردم. مادر نمونه­ها را به دستم داد و مرا راهی کرد.
وقتی قدم به حیاط گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم. هوا خیلی تمیز بود و قشنگ. شب قبل باران مفصلی باریده و همه جا خیس بود. خورشید ضعیف می‎تابید و گرمایی نداشت. به حیاط زیبای خانه‎­مان نگاه کردم و به گل­ها و سبزه­ هایی که باران حسابی شستشو داده بودشان، نگریستم و در دل از آن همه زیبایی لذت بردم و خالق آن­ها را ستایش کردم. سه تا پله­ای که به حیاط می رسید را آرام پایین آمدم. غرق لذت و بوی باران به طرف در خروجی رفتم. از خانه خارج شدم. قدم زنان تا سر خیابان رفتم. خنده­ام گرفت. با خودم گفتم:
- انگار بیرون از خونه هم زندگی جریان داره.
یک تاکسی گرفتم و سوار شدم. پس از طی مسافتی جلوی مغازه کاموا فروشی پیاده شدم. خدای من! مغازه تعطیل بود. با تعجب نگاهی به ساعتم انداختم، سه و نیم بود. نه من و نه مامان هیچ کدام توجهی به ساعت نداشتیم. در آن ساعت روز کم­تر مغازه­ای باز بود. کلی به خودم ناسزا گفتم. چه باید می‎کردم؟
درمانده به اطرافم نگاه کردم. نمی­خواستم توی پارک بنشینم. اصلاً خوشم نمی­ آمد. ناگهان فکری به خاطرم رسید. تا شرکت بابا راه زیادی نبود. می­شد پیاده رفت. در آن هوای زیبا و دلنشین هم پیاده روی حسابی مزه می­داد. به راه افتادم. نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم. با آسانسور بالا رفتم. منشی شرکت هنوز پشت میزش نشسته بود و با کامپیوتر چیزهایی تایپ می­کرد. تا مرا دید به احترامم بلند شد. سلام کردیم و با هم دست دادیم. سراغ بابا را گرفتم. گفت:
- توی دفترشون هستن.
- می­تونم ببینمش؟
- البته... اجازه بدید بهشون خبر بدم.
- نه می­خوام غافلگیرش کنم.
خندید و گفت:
- هر طور مایلید.
- ممنونم.
ضربه­ای به در اتاق زدم و وارد شدم. بابا مشغول مطالعه­ی تعدادی برگه بود. در همان حال پرسید:
- کاری داشتید خانم منشی؟
خندیدم و گفتم:
- نخیر آقا رییس، اومده بودم دیدن­تون.
سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. شادی زایدالوصفی را در نگاهش دیدم. از پشت میزش بلند شد و چند قدم به طرفم برداشت. من هم به طرفش رفتم. در آغوش همیشه مهربانش پذیرایم شد. روی صندلی نشستم. او هم سر جایش نشست و پرسید:
- چه عجب از این طرفا؟ راه گم کردی تنبل بابایی؟
خندیدم و آن چه را که پیش آمده بود، برایش تعریف کردم. گفت:
- عیبی نداره، گاهی پیش میاد. خدا رو شکر که این طوری شد تا تو بعد از مدت ها یه سری به بابات بزنی.
خودم را لوس کردم و گفتم:
- خیلی بدجنسی بابا من که زیاد میام پیشت... می­ترسم مزاحم کارت باشم.
- نه عزیزم، من به کارم می­رسم تو هم همین جا بشین. من دوست دارم تو گاهی بهم سر بزنی.
- چشم... حالا هم ده دقیقه­ای می­مونم، بعد می­رم.
به ساعتش نگاه کرد و گفت:
- الان چهار و ده دقیقه­ست، تا یک ربع به پنج بمون، بعد با هم می­ریم، من منتظر یکی از مهندس­هام هستم، بعد از رفتن اون با هم می­ریم.
- باید به مامان زنگ بزنم، ممکنه نگران بشه.
- زنگ بزن عزیزم.
گوشی را برداشتم و به مامان اطلاع دادم که با پدر خواهم آمد و گفتم نگران نباشد. بابا، با تعدادی بیسکویت و شکلات از من پذیرایی کرد و سپس به کارش مشغول شد.
صدای زنگ تلفن بلند شد و لحظاتی بعد خانم منشی به بابا اعلان کرد که یکی از مهندسین پشت خط است و می­خواهد با او صحبت کند. پدر گوشی را برداشت و سلام و احوالپرسی گرم و دوستانه­ای با او کرد. از خلال صحبت های پدر فهمیدم که آقای مهندس ساعت پنج و نیم می­آیند و ما باید تا آن ساعت منتظر او بمانیم. برای آن که بی­کار نباشم میز پدر را جمع و جور کردم. او چندین بار گفت:
- زحمت نکش عزیزم، فردا این میز دوباره به هم ریخته­ست.
و من هر بار با گفتن:
- عیبی نداره...
به کارم می­رسیدم. بارها پدر از من خواسته بود با توجه به مدرک لیسانسم که حسابداری بود در شرکتش مشغول کار شوم و من هر بار با بهانه­ای درخواست او را رد می­کردم. پدر هم می­خندید و می­گفت:
- ای بابا... همیشه کوزه­گر از کوزه شکسته آب می­خوره... باشه عزیزم اصرار نمی­کنم ولی هر وقت خودت مایل بودی بدون که این جا متعلق به توئه.
واقعاً چرا این طور بود؟ چرا همیشه بشر از چیزی که دارد راضی نیست و به دنبال بهتر از آن است؟ دخترهای مردم برای این که در شرکت پدرم کار کنند سر و دست می­شکستند، آن وقت من که همه­ی آن­ها متعلق به خودم بود بی‎تفاوت از آن می­گذشتم. امان از این انسان! این موجود دو پای عجیب و غریب!
ساعتی گذشت و خانم منشی ورود آقای مهندس را اطلاع داد. من درست رو به روی در ورودی دفتر نشسته بودم، که وارد شد. انصافاً جوان برازنده­ای بود. بلند قد، خوش تیپ و خوش هیکل بود و جذابیت فوق­العاده­ای داشت. در وهله ی اول جذابیتش بسیار جلب توجه می­کرد. سلام کوتاهی به من کرد و به سوی پدر رفت. با او دست داد و خسته نباشید گفت. پدر با دست به من اشاره کرد و گفت:
- فکری جان، این دختر عزیز من میناست.
او لبخندی بر لب نشاند که جذابیتش را دو چندان می­کرد و گفت:
- خیلی خوشبختم خانم... بنده رو عفو بفرمایید که شما رو به جا نیاوردم.
آهسته گفتم:
- اختیار دارید، خواهش می­کنم، منم همین­طور.
سپس او و پدر به طرف میز بزرگی که انتهای دفتر قرار داشت، رفتند. او کاغذ لوله شده­ی بلندی در دست داشت. آن را روی میز پهن کرد و مشغول دادن توضیحاتی به پدر شد. صدایش تن آرامی داشت و بسیار شمرده حرف می­زد. وقتی سخنان و توضیحاتش پایان یافت منتظر و مشتاق به دهان پدر چشم دوخت. پدر دستی به پشتش کوبید و گفت:
- کارت عالیه پسر جان! می­دونستم خوب از عهده­ش برمیای. مطمئنم طرح پروژه­ی ما برنده می­شه، چنین چیزی به عقل هیچ کس نمی­رسه، منحصر به فرده.
- شما لطف دارید.
- حقیقتو می­گم جانم، تو یه نابغه­ای. خوشحالم که از استعداد تو توی این شرکت بهره­مندم.
- از لطف­تون ممنونم.
- بهتره دیگه بریم... می­دونم که خیلی دیرت شده.
- این ماشین امروز پدر منو درآورد.
- خراب شده؟
- بله، گذاشتمش تعمیرگاه.
- پس با این حساب ماشین نداری؟
- بله همین­طوره.
- من می­رسونمت.
- مزاحم شما نمی­شم.
- با من تعارف نکن پسر، هیچ خوشم نمیاد... راستی طرح­ها رو با خودت می بری یا پیش من باشه؟
- پیش شما باشه، جاشون امن­تره.
- باشه، چند دقیقه صبر کنید، من اینا رو بذارم، بعد بریم.
- چشم و ممنون.
پدر، کاغذها را مجدداً لوله کرد و با آن­ها اتاق را ترک کرد. از خجالت سرم را پایین انداخته بودم. ولی سنگینی نگاه او را کاملاً حس می کردم. کارش بی‎شرمانه بود. او در غیاب پدرم داشت مرا نگاه می­کرد. با خود گفتم:
- این کارش خیانت به بابا نیست؟ عجب آدم­هایی پیدا می­شن! واسه­ی همینه از همه­ی این مردها بدم میاد دیگه!
بی­توجه به من روی صندلی نشست و سرش را به پشتی آن تکیه داد و چشم‎هایش را بست. به خود جرات دادم و بار دیگر نگاهش کردم. خداوندا چه هیبتی داشت! زیبا بود و چنان جلب توجه می­کرد که انگار خداوند تمام زیبایی‎های عالم را در او جمع کرده بود. همان طور خیره نگاهش می­کردم، تا این که ناگهان چشمانش را گشود و نگاه­مان با هم تلاقی کرد. از شدت خجالت سرخ شدم و نزدیک بود بزنم زیر گریه. دلم خواست آن لحظه بمیرم. به زور لبخندی زدم. او هم لبخندی زد و گفت:
- امیدوارم بی­ادبی منو ببخشید که در حضور شما این طور نشستم، راستش خیلی خسته­م نزدیک چهل و هشت ساعته که نخوابیدم.
آهسته گفتم:
- خواهش می­کنم، راحت باشید.
پرسید:
- دانشجو هستید؟
با دستپاچگی گفتم:
- نخیر.
- محصلید؟
- نه، تازه لیسانس گرفتم.
- تصمیم به ادامه تحصیل ندارید؟
- نه!
با تعجب تکرار کرد:
- نه؟!
و پس از کمی مکث گفت:
- می­تونم بپرسم چرا؟
در حالی که با انگشتان دستم بازی می­کردم، گفتم:
- راستش خسته شدم فعلاً تصمیم به ادامه­ی تحصیل ندارم.
- که این طور.
نمی­دانستم چرا همه، این سوال­ را از من می­پرسند؟ مگر لیسانس چه ایرادی داشت که همه اصرار داشتند باید فوق لیسانس هم بگیرم؟ با همین مدرک هم کار نبود حالا چه اصراری بود که همه باید فوق هم می­گرفتند؟ نمی­دانم! زیاد اهمیت ندادم. با ورود پدر هر دو به احترامش برخاستیم. لبخندی زد و گفت:
- راحت باشید بچه­ها، ببخشید معطل شدید، بهتره راه بیفتیم.
کیفم را برداشتم و کناری ایستادم. پدر و آقای مهندس هم کیف به دست به سوی در به راه افتادند. او با اصرار از پدر خواست اول او از در خارج شود. سپس به من تعارف کرد. خجالت­زده گفتم:
- شما بفرمایید.
با متانت و وقار خاصی گفت:
- استدعا می­کنم، خانم­ها مقدم­ترند.
به ناچار جلوتر از او از در بیرون رفتم. پدر توصیه­هایی به خانم منشی کرد و ما پس از خداحافظی از شرکت خارج شدیم. پدر ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. به مهندس که در صندلی کنار او جا خوش کرده بود، گفت:
- عجب هوای سردی شده!
مهندس که به سختی تلاش می­کرد خمیازه­اش را مهار کند، گفت:
- دیگه چیزی به زمستون نمونده، یک ماه و چند روزه دیگه دی ماهه.
- تا هفته­ی دیگه مثل امروز نتیجه مناقصه اعلان ­شده، اگه به نفع ما تموم بشه، پنجشنبه آینده مهمونی می­دم.
- خدا کنه به نفع ما تموم بشه.
- انشاا...، راستی برادرت چی کار کرد؟ اقامتش درست شد؟
- نه، هفته دیگه برمی­گرده، دست از پا درازتر، کلی هم خرج رو دستمون گذاشت.
- نباید می­رفت.
- کلی باهاش حرف زدم، ولی کو گوش شنوا؟ همه­ی فکر و حواسش رفتن بود.
- جوونیه و هزار و یک آرزو... خیلی سخت نگیر... درست می­شه.
پدر سر خیابانی که خانه­ی مهندس در آن قرار داشت ماشین را نگه داشت و او پیاده شد. کلی از پدر تشکر کرد. نگاهی به من انداخت و گفت:
- از آشنایی با شما بسیار خوشبخت شدم خانم، شبتون بخیر.
- منم همین طور... شب شما هم بخیر.
او خداحافظی کرد و رفت. من پیاده شدم و جلو نشستم. پدر دوباره به راه افتاد. فکرم پیرامون او دور می­زد. چه جوان مودبی بود! شیفته­ی حرف زدنش شده بودم. دلم می­خواست بیش­تر در مورد او بدانم، اما ممکن نبود. اگر از پدر درباره­ی او می پرسیدم شک می­کرد و برایم بد می­شد. دوست نداشتم پدر به حس کنجکاویم پی ببرد. بابا گفت:
- از کجا باید برای مامان کاموا بخریم؟
- همین طور مستقیم برو نشونت می­دم.
- چشم خانم.
لحظاتی هر دو سکوت کردیم. بابا نفس عمیقی کشید و گفت:
- خدا کنه درست بشه.
نگاهش کردم و پرسیدم:
- چی درست بشه؟
- این طرح، اگه قبول بشه برای چند سال خیالم از بابت کار راحت می­شه. این جوون هم مزد کارشو می­گیره.
- راستی آقای مهندس چه طرحی کشیدن؟
- طرح یه برج بلند رو، برجی که دولت حاضره براش سرمایه گذاری کنه. از بین طرح­های ارائه شده، اصولی­ترین و زیباترین طرح انتخاب می­شه. امیدوارم طرح امین انتخاب بشه.
نام او را فهمیده بودم.«امین». چه نام زیبا و برازنده­ای داشت! پدر کلی از او تعریف کرد. او واقعاً امینِ پدر بود. پدر همه جوره او را قبول داشت. به خصوص در مورد کار به او ایمان داشت. جلوی مغازه کاموا فروشی پیاده شدم. آن چه را مادر خواسته بود خریدم و مجدداً سوار شدم و به راه افتادیم.
وقتی وارد خانه شدیم عطر برنج زعفرانی مادر همه جا را پر کرده بود. علی‎رغم گرسنگی شدید هیچ میلی به خوردن نداشتم. فقط برای جلوگیری از معده درد چند قاشقی خوردم و پس از گفتن شب بخیر به بستر رفتم تا بخوابم. یک لحظه از فکر او فارغ نمی­شدم. عجیب بود. اولین مردی بود که برای ساعتی فکر مرا به خود مشغول کرده بود. تمام صحنه­هایی که در دفتر پدر دیده بودم لحظه به لحظه جلوی چشمانم بودند و تداعی می­شدند. مهندس فکری کاملاً عادی و راحت برخورد کرده بود و برای من هم که تا به آن روز با هیچ مرد و یا پسری گرم نگرفته بودم خیلی عجیب نبود. اما نمی­دانم چرا آن­قدر فکرم را مشغول کرده بود. عاقبت هم با فکر او به خواب رفتم.
***
دعاهای مادر برای قبولی طرح پدر در مناقصه هم چنان ادامه داشتند. سه روز از اولین دیدار با او می­گذشت. تلاش زیادی برای فراموش کردنش کردم و کم­کم داشتم موفق می شدم. اندیشیدن به او بیش­تر برایم تفریح بود تا دغدغه­ی فکری. شیطنت خفته­ی درونم بیدار شده بود و حسابی سرگرمم کرده بود. فقط دو روز مانده بود به روز موعود تا آن­ها طرح­شان را ارائه کنند.
شب بود. با پدر و مادر نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می­کردیم که صدای زنگ در بلند شد. به سوی آیفون رفتم. ظاهراً کسی پشت در نبود. از مونیتور کسی دیده نمی­شد. به ناچار گوشی آیفون را برداشتم و پرسیدم:
- کیه؟
صدای آشنایش بند دلم را پاره کرد. جلوی مونیتور ظاهر شد و گفت:
- سلام خانم، فکری هستم با آقای مهندس رادفر کار داشتم.
- سلام، بفرمایید.
شاسی در باز کن را زدم و در حالی که سعی در مخفی کردن هیجانم داشتم، رو به پدر گفتم:
- آقای فکری هستن، با شما کار دارن.
بابا اخم­هایش را در هم کشید و گفت:
- یعنی چی شده؟!
مامان گفت:
- انشاء ا... که خیره.
بابا بارانی­اش را روی دوشش انداخت و به حیاط رفت. دقایقی بعد به اتفاق او به خانه بازگشت. با دیدنش دلم لرزید و قلبم با شدت شروع به تپیدن کرد. وای خدای من این چه حسی بود؟ بر خود مسلط شدم و مجدداً سلام کردم. خیلی صمیمانه سلامم را پاسخ داد و حالم را پرسید. تشکر کردم و به مادر در آشپزخانه ملحق شدم. او در حال ریختن دو فنجان چای بود. هنگام رفتن آهسته پرسید:
- نمی­آی بیرون؟
- نه مامان، این جا باشم راحت­ترم.
و رفت. صدای گرمش را شنیدم که با مادر احوال­پرسی می­کرد. بابا پرسید:
- چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
گفت:
- اتفاق که نه، راستش امروز یکی از هم دانشجویی­هامو دیدم. اونم برای یه شرکت کار می­کنه که توی این مناقصه شرکت کرده، من بهش نگفتم که ما هم طرحی داریم. اون یه چیزهایی راجع به طرحش برام گفت که متاسفانه بعضی از جزئیات کار من و اون شبیه همدیگه­ست، بهتر دیدم یه تغییراتی توی پروژه بدم که این وجه تشابهات از بین بره.
بابا، با تعجب گفت:
- چی می­گی امین جان؟! ما فقط دو روز وقت داریم.
- می­دونم، من می­تونم تا دو روز دیگه اونو آماده کنم.
- من نگران شدم، نکنه همه­ی کارها خراب بشه؟
- خیال­تون راحت باشه.
- می­خوام در حضور من کار کنی.
- شما به من اطمینان ندارید؟
جمله­اش را با ناراحتی ادا کرد. بابا در صدد دلجویی برآمد و گفت:
- این طور نیست پسرم، من اون­قدر که به تو اطمینان دارم به این دو تا چشم ­هام اطمینان ندارم، فقط نگرانم، می­ترسم این فرصت از دست­مون بره.
- من حرفی ندارم... هر طور شما صلاح بدونید.
- از کی باید شروع کنی؟
- همین حالا.
- وسایلت همراهته؟
- بله، توی ماشینه.
- پاشو برو بیارشون، می­تونیم توی اتاق کار من کارمونو شروع کنیم. کشیدن دوباره ­ی اون طرح کار حضرت فیله، پدرت درمیاد بچه.
- ایرادی نداره، ارزش­شو داره. ولی این جا کار کردن ممکنه برای خانواده­‎ی شما ایجاد مزاحمت کنه.
- اصلاً این طور نیست... نگران نباش.
- باشه... به روی چشم.
امین بلند شد و از در بیرون رفت. صدای ناراحت و گرفته­ی بابا را شنیدم که می گفت:
- بدجوری نگرانم.
مامان گفت:
- به خدا توکل کن و بهش اعتماد کن.
- می­ترسم.
- خدا بزرگه... ترس به دلت راه نده.
با برگشتن امین، او و پدر وارد اتاق کار بابا شدند. مامان برای­شان قهوه، میوه، شیرینی و انواع خوراکی­ها را برد تا خوابشان نبرد. یک بار که مامان برای­شان قهوه می­برد از میان در باز، چهره­ی خسته و جذابش را دیدم. خیلی دلم می خواست با او هم صحبت شوم. تمام تلاشی که در این چند روز برای فراموش کردنش؛ کرده بودم، بیهوده بود. با دیدنش، دوباره آن حس غریب به سراغم آمده بود. حسی تازه که تا به آن روز تجربه نکرده بودم. نامش عشق بود؟ دوست داشتن بود؟ نمی‎دانم! هر چه بود، برای من که اولین بار بود آن را تجربه می­کردم آن­قدر شیرین و دلنشین بود که تمام وجودم را در برگرفته و لبریز از احساسم کرده بود. به اصرار مامان به رختخواب رفتم و روی تخت دراز کشیدم. مگر این همان چیزی نبود که سال­ها به دنبالش بودم؟ این که با دیدن مردی ضربان قلبم تند شود و حسی شیرین در تمام وجودم بدود. من آن­قدر در عشق و محبت پدرم غرق بودم که تا به آن روز نیاز به محبت هیچ مردی را حس نکرده بودم و او اولین نفری بود که بعد از پدر توانسته بود مرا به سوی خود بکشد. یعنی نامش عشق بود؟ چه زود عاشق شده بودم! یعنی همه به این زودی و سهولت عاشق می­شدند یا فقط من این طور بودم؟ پتو را روی سرم کشیدم و با هیجان و احساس قشنگی که داشتم، خوابیدم.
صبح روز بعد وقتی از خواب برخاستم و پس از شستن دست و صورتم وارد آشپزخانه شدم، مادر تنها بود. سلام و صبح بخیر گفتم و پشت میز نشستم. پرسیدم:
- بابا کجاست؟
- توی اتاق کارش.
- مهندس رفته؟
- نه اونم هست.
- دیشب تا صبح کار کردن؟
- بابا نیمه­های شب خوابید، اما مهندس بیچاره چشم روی هم نذاشته، هنوزم مشغوله.
- چه جوون فعالی!
مامان خندید و مشغول خرد کردن پیاز شد. صدای پدر را شنیدم که خطاب به مادر می­گفت:
- خانم می­شه دو تا لیوان شیر قهوه به ما بدید؟
و مادر پاسخ داد:
- همین الان.
با عجله پیاز را زمین گذاشت، می­خواست دست­هایش را بشوید که گفتم:
- شما به کارتون برسید، من آماده می­کنم.
- مرسی دخترم.
شیر قهوه که آماده شد آن را داخل یک قوری ریختم و با دو فنجان و ظرف شکر به طرف اتاق بابا به راه افتادم. پشت در نفس عمیقی کشیدم، تا بر احساسم غلبه کنم. شوق دیدارش ضربان قلبم را بالا برده بود. در زدم و وارد اتاق شدم. امین آهسته و آرام توضیحاتی به پدر می­داد. سلام کردم. هر دو هم زمان مرا نگریستند و به سلامم پاسخ گفتند و تشکر کردند. نفهمیدم پدر چه گفت، فقط صدای امین را شنیدم که گفت:
- دستتون درد نکنه، زحمت کشیدید.
بابا پرسید:
- کی بیدار شدی عزیزم؟
- همین الان.
سینی را روی میز دیگری گذاشتم و گفتم:
- تا سرد نشده بفرمایید.
بابا گفت:
- خودت زحمت ریختن­شو بکش.
- چشم.
هر دو لیوان را پر کردم. می­دانستم بابا همیشه یک قاشق شکر در قهوه­اش می ریزد اما از ذائقه مهندس خبر نداشتم. با کم­رویی پرسیدم:
- برای شما هم شکر بریزم؟
نگاهم کرد و گفت:
- نه ممنونم، تلخ بخورم بهتره، شاید سر دردمو تسکین بده.
- هر طور مایلید.
بابا گفت:
- سر دردت به خاطر بی­خوابیه، اگه چند ساعتی بخوابی حتماً بهتر می­شی.
- اگه فرصت بشه حتماً این کار رو می­کنم.
وقتی کارم تمام شد از اتاق بیرون آمدم. نمی­دانم چرا از این که سر درد داشت و از بی­خوابی چشمانش سرخ شده بودند، ناراحت شدم. تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. با پدر کار داشتند. او را صدا زدم و وقتی مشغول صحبت شد، با عجله به آشپزخانه رفتم. مادر هم برای کاری از آشپزخانه بیرون رفته بود.
از جعبه کمک­های اولیه مسکنی قوی برداشتم و به همراه یک لیوان آب به اتاق پدر بردم. در باز بود و او را می دیدم. دست­هایش را روی میز گذاشته بود و سرش را روی دست­هایش قرار داده بود. به نظر می­آمد، خواب باشد. وارد اتاق شدم و آهسته گفتم:
- ببخشید آقای مهندس!
سرش را بلند کرد و نگاهم نمود. دوباره بند دلم پاره شد. با دستی لرزان بشقاب را به طرفش گرفتم و گفتم:
- اگه صبحانه خوردید این قرص رو میل کنید، برای سر دردتون آوردم.
لبخندی کم­رنگ بر لبانش نقش بست و آهسته گفت:
- از لطف­تون ممنونم.
و بشقاب را از دستم گرفت. قرص را در دهانش گذاشت و کمی آب نوشید. بشقاب را به من برگرداند. مجدداً لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- از این که به فکر من بودید ازتون ممنونم.
بی آن که نگاهش کنم، بدون حرفی با عجله اتاق را ترک کردم و به اتاق خودم رفتم. لیوان آب را روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم. جمله­اش را به خاطر آوردم: «از این که به فکر من بودید ازتون ممنونم.»
خدای من! چه حماقت بزرگی کرده بودم. او فهمیده بود که من به او می‎اندیشم. من خود را خوار و کوچک کرده بودم. او به راحتی پی به احساسم برده بود. چه­قدر احمق بودم! اگر پدر و مادر می­فهمیدند چه کاری کرده­ام، هر دو سرزنشم می کردند. دچار عذاب وجدان شده بودم. از منه مغرور که به راحتی در دام هیچ احساسی نمی­افتادم بعید بود این کارها...
مدام در حال سرزنش خودم بودم و به خودم ناسزا می­گفتم. خدا، خدا می‎کردم او هر چه زودتر منزل مان را ترک کند. نزدیک ظهر بود که او و پدر رفتند. از پنجره­ی اتاقم شاهد رفتن­شان بودم. او داشت در ماشین را باز می­کرد که چشمش به پنجره­ی اتاق من افتاد و مرا دید. تا بجنبم و خود را مخفی سازم او لبخندی زد و آهسته دستش را برایم تکان داد. سپس سوار ماشین شد و رفت. فکرهای گوناگونی به مغز پوکم هجوم آورده بودند. از دختر سنگین و متینی چون من چنین چیزهایی بعید بود. تا به آن ساعت سابقه نداشت در مقابل پسری از خود چنین انعطافی نشان دهم. آن­قدر خشمگین بودم که خون، خونم را می­خورد. جلوی آینه ایستادم و کشیده­ی محکمی به صورت خودم زدم و با خود عهد بستم او را فراموش کنم. اما بعید به نظر می­رسید. عشقش در اعماق قلبم ریشه دوانده بود و فراموش کردنش سخت بود. با خودم کلی کلنجار رفتم و تا حدی که خودم را گول بزنم، حس کردم او را از یاد برده­ام. باید می جنگیدم و به این حس اجازه­ی پیشروی، بیش از این را نمی­دادم. یا لااقل اجازه نمی­دادم مهندس بیش از این به احساسم پی ببرد. من این چنین بودم. مغرور و خوددار و این بیش­تر اوقات آزار دهنده بود. هم برای خودم و هم برای اطرافیانم. اما چه کنم من یک دختر متولد فروردین ماه بودم و خیلی خیلی مغرور. ولی انگار عشق غرور سرش نمی­شود. خُب لابد منم عاشق شده بودم که به خاطر او غرورم را زیر پا گذاشته بودم... فقط داشتم خودم را گول می­زدم که چیزی نیست. چند روز که نبینمش یادم می­رود. غافل از این که عشق بیش از این­ها پیش رفته و در قلبم لانه کرده بود.

۱

تازه از خواب بیدار شده بودم. ساعت شش عصر را نشان می­داد. کش و قوسی به بدنم دادم و کمی روی تختم نشستم و سپس از اتاقم خارج شدم. یک راست به سراغ مادر رفتم. او مشغول آشپزی بود. سلام کردم. نگاه مهربا­ نش را به صورتم دوخت و گفت:
- علیک سلام... خوب خوابیدی؟
در حالی که خمیازه می کشیدم، گفتم:
- بله...
پرسید:
- چای می خوری؟
- آره، مرسی.
فنجانی چای ریخت و مقابلم گذاشت. پرسیدم:
- شام چی داریم؟
- مرغ.
- بابام کی میاد؟
- تا ساعت ۹ میاد عزیزم.
مادر مرا به حال خود گذاشت و به کارش مشغول شد. چایم را نوشیدم و از آشپزخانه بیرون آمدم. هوا ابری بود و باران نم­نم می­بارید. اوایل پاییز بود و هوا کمی سرد. پشت پنجره به تماشای حیاط ایستادم. صدای باران که به شدت بر روی برگ ها می­خورد، به وضوح به گوشم می­رسید. از تنهایی و بی­کاری به تنگ آمده بودم. سه ماه از زمان گرفتن لیسانسم می­گذشت. تصمیم نداشتم برای ارشد درس بخوانم. فرزند یکی یک­ دانه­ی خانواده بودم و حرف، حرف خودم بود. هر چه بابا و مامان اصرار کردند در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنم، قبول نکردم. از هر چه کتاب و دفتر بود خسته شده بودم. دلم یک استراحت طولانی مدت می­خواست. دوست داشتم مدتی از درس و تحصیل فاصله بگیرم. شاگرد متوسط و تقریباً درس خوانی بودم و با معدل نسبتاً خوبی مدرک لیسانسم را گرفته بودم. اما واقعاً دلم نمی خواست دوباره درگیر دانشگاه و کنکور شوم. خسته­ی روحی بودم و تقریباً بی­انگیزه برای هر چیزی. روی درگاهی پنجره نشستم. کمی پنجره را باز کردم. سرما و بوی خاک خیس خورده کمی حال پریشانم را آرامش بخشید. حیاط بزرگ و زیبای خانه همیشه برایم دلچسب بود. پر بود از گل­های متنوع و درختان بلند و سر به فلک کشیده. حیاط که نه، چیزی شبیه باغی کوچک بود. نگاهی دور تا دورش انداختم. همیشه وقتی باران می­بارید زیبایی­اش دو چندان می­شد و من شیفته‎ترش. بی‎حوصله نگاه از حیاط گرفتم و به اتاق نگاه کردم. باید برای سرگرمی کاری می­کردم. روزها را یکی پس از دیگری بیهوده می گذراندم. تنها سرگرمی‎ام خواندن رمان بود و گاه گاهی با سایه بیرون رفتن. صدای زنگ در وادارم کرد از جا برخیزم. به تصویر روی مونیتور نگاه کردم. لبخندی زدم و اف‎اف را برداشتم و گفتم:
- سلام.
صدای سایه دخترخاله­ام را شنیدم:
- سلام مینا جون.
چه حلال زاده بود! در را باز کردم و تا جلوی در ورودی ساختمان به استقبالش رفتم. سایه مثل همیشه سرحال و شاد وارد شد. خاله هم غرولندکنان دنبالش می­آمد. همدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم. مادر هم به آن­ها خوشامد گفت. سایه دختر پرشور و پرتحرکی بود. با همه می­جوشید و خیلی زود در دل اطرافیان جا باز می­کرد. من و او نقطه­ی مقابل هم بودیم. من آرام و کم حرف و اغلب شنونده بودم. برخی معتقد بودند من دختری افاده ای هستم که هیچ کس را نمی­پسندم. اما در حقیقت این طور نبود. ساکت و آرام بودن من به دلیل تنهایی­ام بود. چون همیشه تنها بودم و هیچ مصاحبی نداشتم، این باعث شده بود به طور کل خیلی کم حرف باشم. حتی چهار سال تحصیل در دانشگاه هم نتوانست مرا از دنیای تنهایی که برای خویش ساخته بودم بیرون بیاورد و این خیلی بد بود.
مادر از خاله و سایه با چای و شیرینی پذیرایی کرد. سایه یک سره حرف می­زد و به هیچ­کس مهلت نمی­داد. عاقبت خاله ناچار شد به او گوشزد کند که خیلی حرف می­زند. او هم با شرمندگی و کمی دل­خوری سکوت کرد. وقتی به اتفاق سایه پا به اتاقم گذاشتیم، او روی تخت نشست و گفت:
- راستی تبریک می­گم.
با تعجب پرسیدم:
- بابت چی؟! چی رو تبریک می­گی؟!
نگاه شیطنت بارش را به صورتم دوخت و گفت:
- خودتو به اون راه نزن.
- کدوم راه؟ از چی حرف می­زنی؟
- یعنی تو نمی­دونی؟
- چی رو باید بدونم؟
- این که پسر دوست بابات ازت خواستگاری کرده و قراره اگه تو بله رو بگی به زودی ازدواج کنید؟
با تعجب و کمی وحشت گفتم:
- تو از کجا می­دونی؟!
- خاله به مامان گفته.
- کدوم دوست بابام؟
- همونی که اسم پسرش فرهانه.
آه از نهادم برآمد. پدر و مادر عاشق فرهان بودند و می­دانستم آرزو دارند او دامادشان شود. سایه پرسید:
- نظرت در موردش چیه مینا؟
- اصلاً ازش خوشم نمیاد.
- چرا؟! خاله و عمو که خیلی ازش تعریف می­کنن. دلیلت چیه که خوشت نمیاد ازش؟
- پسر جلف و خود نماییه. با هزار حقه و کلک خودشو توی دل بابا و مامان جا کرده، طوری جلوی اونا خم و راست می­شه که انگار نوکر اوناست.
سایه با صدای بلند خندید و گفت:
- این که خیلی خوبه، تازه اون دیوونه­ی توئه.
- بی­خود کرده، در عوض من ازش بیزارم.
- خاله و عمو هنوز چیزی بهت نگفتن؟
- هنوز نه.
- اونا قراره آخر این هفته بیان خواستگاری، چه جوابی می­خوای بهش بدی؟
- بهش می­گم من تصمیم ندارم ازدواج کنم.
- آخه چرا دیوانه؟ وقتی بیکار توی خونه نشستی، چرا با وجود خواستگار به این خوبی ازدواج نمی­کنی؟ به خدا من اگه موقعیت تو رو داشتم یک ثانیه هم صبر نمی­کردم. کی بهتر از فرهان؟ هم خودش و هم خانواده­شو می­شناسید، آدمای خوبی هستند. چهار سال رفتی دانشگاه هیچ غلطی نکردی، همه­ی پسرا رو از خودت دور کردی و مثل هاپو باهاشون رفتار کردی که دیگه دور و برت نیان. چی می‎خوای تو از زندگی؟ خودتم نمی­دونی...
خندید و باعث شد من هم بخندم. ادامه داد:
- واقعاً چی می­خوای مینا؟ تو تا حالا حتی از یه پسر خوشت نیومده، یعنی تو قلب و احساس نداری؟
عصبانی شدم و گفتم:
- چرا ندارم؟ مگه من آدم نیستم؟ ولی از این پسرای خودنما خوشم نمیاد. هنوز کسی پیدا نشده که بتونه منو عاشق خودش کنه.
- اوووه مای گاد... این شاهزاده­ی قصه، سوار بر اسب سفید بالدار کی قراره بیاد و دل تو رو اسیر کنه؟
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
- برو خودتو دست بنداز، من تا وقتی عاشق نشم ازدواج نمی­کنم. دوست دارم یه عاشق واقعی و یه عشق واقعی داشته باشم توی زندگی... همه­ی اینایی که می بینی به خاطر پول بابا و موقعیت مالی اون میان سراغ من و منم از این موضوع بیزارم.
- عصبانی نشو، من دستت ننداختم فقط نظر خودمو گفتم.
- تو که لالایی بلدی، چرا خوابت نمی­بره؟
- من تصمیم دارم ادامه تحصیل بدم، امسال که قبول نشدم ولی برای سال دیگه اون­قدر می­خونم که ارشد قبول شم.
- انشاءا...، ولی برای من همین لیسانس کافیه... دیگه نمی­خوام بیش­تر بخونم.
- خوبه... لااقل تکلیفت با خودت روشنه... پس ازدواج کن.
چشم غره­ای به او رفتم و گفتم:
- مثل این که دلت واسه­ی یه تو دهنی جانانه تنگ شده!
خندید و گفت:
- نه به خدا... آخه خیلی قشنگ حرص می­خوری...
میان کلامش دویدم:
- و تو هم خیلی لذت می­بری از حرص خوردن من؟
- نه خره... من دوست دارم خودت که می­دونی.
- آره می­دونم... واسه­ی همین هی می­ری روی مخم؟ بیا یه برنامه­ی درست و حسابی بذاریم من که کلافه شدم از این علاف گشتن توی خونه.
سایه خمیازه­ای کشید و گفت:
- باشه یه فکری می­کنم. البته می­دونی که کلاس کنکور ثبت نام کردم هفته­ای دو روز باید برم کلاس.
- باشه کلاستو برو... واسه­ی بقیه­ی روزها یه برنامه بذار.
- چشم دختر خاله­ی بداخلاقم. یه کم ملایم باش بابا. حیف اون قیافه­ی خوشگلت نیست که با این اخلاقت خرابش می­کنی؟
از حرفش خوشم نیامد. اخم کردم و گفتم:
- اگه جلف بازی دربیارم خوشگلیم به چشم میاد؟
سایه اعتراض کرد:
- مگه من گفتم جلف بازی دربیار؟ گفتم یه کم ملایم­تر باش.
باران شدت گرفته بود و هوا دلگیرتر شده بود. حرف­های سایه هم بیش­تر باعث ناراحتی­ام شدند. دلم بیش­تر و بیش­تر گرفت. سعی کردم حفظ ظاهر کنم. او را به سوی کتابخانه­ام بردم و چند تا کتاب رمان جدیدی که به تازگی خریده بودم را به او نشان دادم. دو تا از آن­ها را برداشت و با خود برد تا بخواند. با خنده و لودگی­های او اتاقم را ترک کردیم و به مامان و خاله ملحق شدیم. با آمدن بابا، جو خانه به کل تغییر کرد. او مرا محکم در آغوش گرفت و مثل همیشه چندین بار صورتم را بوسید. می‎دانستم خیلی دوستم دارد. بارها گفته بود که به عشق دیدن من، برای رسیدن به خانه لحظه شماری می­کند و این را بارها ثابت کرده بود. همیشه با آمدنش موج مثبت و مهربانی فضای خانه را پر می­کرد. من عاشقش بودم و زندگی بی او برایم معنا نداشت.
شام در محیطی شاد برای همه صرف شد. سایه با شیطنت‎هایش پدر را می خنداند و او را شاد می­کرد. من هم سعی داشتم با آن­ها هم گام شوم، اما نگرانی از ازدواج با فرهان رهایم نمی­کرد و با یادآوری­اش کلافه­ می­شدم. در بین دوستانم کسانی بودند که سال دوم یا سوم دانشگاه ازدواج کرده بودند، یادم می­آید خیلی ذوق زده بودند. چنان با آب و تاب از خواستگارهای­شان تعریف می­کردند که ما خیال می­کردیم چه موضوع جالبی است. حالا که بر سر خودم آمده بود، می­دیدم که بی­معنی­ترین موضوع در تمام دنیاست. برای من که جز اضطراب و بیقراری ارمغان دیگری نداشت. من به پسرهای دانشگاه حتی اجازه­ی نزدیک شدن به خودم را هم نمی­دادم چه برسد به خواستگاری و ازدواج.
مادر زیر چشمی مرا زیر نظر داشت. پریشانی­ام را به خوبی حس کرده بود.
بعد از این که خاله و سایه رفتند او و پدر مرا صدا زدند و جریان خواستگاری فرهان را عنوان کردند. خدا می­داند چه­قدر خجالت کشیدم. بابا در آخر صحبت‎هایش گفت:
- اون پسر خوب و لایقی برای توئه، مطمئنم می­تونه خوشبختت کنه، این تنها آرزوی من و مامانه، خُب عزیز دلم نظرت چیه؟
سکوت کردم. چه می­توانستم به آن­ها بگویم؟ مامان گفت:
- خجالت نکش دخترم، حرف بزن.
با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می­آمد، گفتم:
- من نمی­خوام به این زودی ازدواج کنم.
ـ چرا عزیزم؟
ـ خیلی زوده مامان.
بابا گفت:
- نکنه در فرهان ایرادی می­بینی؟
- نه، فقط من نمی­خوام ازدواج کنم، اما اگه شما می­خواین مجبورم کنین، حرفی ندارم.
- به فرهان بگم چند وقتی صبر کنه؟
- نه، خواهش می­کنم دیگه راجع به این مسائل با من حرفی نزنید چون اصلاً به فکر این چیزها نیستم، من فقط بیست و دو سالمه. تازه فارغ­التحصیل شدم برای خودم برنامه­ها دارم، نمی­خوام به این زودی درگیر ازدواج بشم.
- این آخرین جواب توئه؟
- بله.
- بسیارخُب، هر طور مایلی، ما اصراری نداریم. ولی اجازه بده بیان یه صحبتی با هم بکنید و خودت بهش بگو که قصد ازدواج نداری. فرهان زیر بار نمی­ره. چون من خودم بارها بهش گفتم به این زودی مینا رو شوهر نمی­دم ولی اصرار داره که این اتفاق بیفته، می­گه خیلی دوستت داره و به من قول داده خوشبختت کنه.
با ناراحتی گفتم:
- خواهش می­کنم بابا، منو باهاش رو در رو نکنید، این جوری برای من سخت­تر می­شه.
مامان گفت:
- باشه عزیزم خودتو ناراحت نکن، من فردا به مامانش زنگ می­زنم و می‎گم مینا فعلاً قصد ازدواج نداره، هر موقع تصمیم گرفت بهتون خبر می­دیم، خوبه؟
چه­قدر خوشحال شدم! آه که چه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد! صورت هر دو را بوسیدم و به خاطر این که درکم می­کردند از آن­ها تشکر کردم. وقتی روی تختخوابم دراز می­کشیدم، احساس آرامش می­کردم. به حرف­های آن روز سایه فکر کردم. من واقعاً منتظر شاهزاده­ای با اسب سفید بودم که مرا با خود ببرد؟ ولی نبودم. من منتظر عشق بودم. منتظر کسی بودم که با دیدنش ضربان قلبم بالا برود و او هم با همه­ی وجودش مرا دوست داشته باشد. مرد رویاهای من هنوز پا به زندگی و قلبم نگذاشته بود. من در ظاهر دختر سرسخت و توداری بودم و به راحتی در دام عشق نمی­افتادم. اما از درون لطیف و با احساس... به نرمی و لطافت یک پروانه... پروانه­ای که با عشق و خوشبختی­اش در پرواز بود... بالشم را محکم در آغوش گرفتم و با خیالی آسوده به خواب رفتم.



عشق به توان ابدیت...

میترا شیرانلی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



می­نویسم با قشنگ­ترین احساسم؛
برای بهترین خواهر دنیا...
خواهری دارم زیباتر از برگ­ گل یاس... زلال­تر از آب چشمه...
خواهر یعنی یک پناهگاه امن و یک آرامش ابدی؛
خواهر یعنی یک تکیه­گاه محکم و پایدار...
خواهر یعنی عشق به توان ابدیت...
تقدیم به دو خواهر نازنین و عزیزم:

سمیرا و صونا

و تقدیمی ویژه به دوست و خواهر مهربان و خوبم، مینای عزیزم که در تمام سختی­ها و غم­هایم، همیشه شانه­هایش مامنی امن و پناهگاهی آرام برایم بوده...

نظرات کاربران
درباره کتاب عشق به توان ابدیت...