فیدیبو نماینده قانونی انتشارات البرز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختری به‌نام رجیم

کتاب دختری به‌نام رجیم

نسخه الکترونیک کتاب دختری به‌نام رجیم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۱,۵۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دختری به‌نام رجیم

بر روی پاهاش بند نبود. بی‌پروا خندید و گفت: «پسرعموت کیه؟ همون شلغمی که الان باهم دیدیم؟» «چقدر کوفت کردی که داری چرت و پرت می‌گی؟» بی‌اختیار خندید و خودشو توی بغلم ول کرد. «زیاد نخوردم، به حد نیاز خوردم.» بعد زبونشو برام درآورد و پرسید: «راستی، کیوان هنوز نیومده؟ تو ندیدیش؟» شروع کرد به تکون دادن گردنش و با ناز گفت: «منتظرم بیاد تا باهاش برقصم... آخ چه رقصی بشه اون رقص!» بعد خودش شروع به رقصیدن کرد و تلاش کرد منم برقصونه که آروم هلش دادم و گفتم: «سوده، مسخره‌بازی درنیار!... دارم باهات حرف می‌زنم.» دست از رقصیدن کشید، غش‌غش خندید و سوتی زد و گفت: «سوده کیه؟ من بزم! به قول اشکان، من شبیه بز شاخدار کوهیم.» داشت اعصابمو خرد می‌کرد. درحالی‌که ازش فاصله می‌گرفتم، گفتم: «سوده یه کاری نکن همین‌جا بیچاره‌ت کنم. خب؟ تو که ظرفیت نداری غلط می‌کنی این‌قدر می‌خوری.» بعد یه راست سمت حمید رفتم. حمید و اشکان در کنار هم ایستاده بودن و حرف می‌زدن. تا بهشون برسم، مردم و زنده شدم. ولی خب، اول و آخر، حمید باید متوجه می‌شد که سردسته گروه اشکانه و با منم ارتباط داره. پس نفسی عمیق کشیدم و تلاش کردم به اعصابم مسلط باشم. برخلاف قبلش که حسابی روی بیخودم رو به حمید نشون دادم، این‌بار عجیب خوشرو بودم. «حمیدجان خوش اومدی!... اینجا با بچه‌ها قاطی شو و حسابی خوش بگذرون.» به اشکان رو کردم. «تو خوبی عزیزم؟» اشکان هم که همیشه توی مهمونیامون اخلاقش خوب می‌شد، لبخندی دلفریب تحویلم داد و گفت: «خوبم و بهترم می‌شم.» بعد رو به حمید ادامه داد: «ما امشب برات برنامه ویژه‌ای داریم. یعنی، هرکسی که برای اولین‌بار وارد گروه ما می‌شه، خوب بلدیم سورپرایزش کنیم.» به من چشمکی زد. حمید زیر لب تشکر کرد و دیگه چیزی نگفت. اشکان دست منو گرفته بود و این بیشتر باعث تعجب حمید می‌شد. آخرش که چی؟ مگه نباید متوجه می‌شد؟ خونسردی خودمو حفظ کردم. «حمیدجان، همین‌جاها بشین تا من و اشکان به بقیه مهمونا برسیم. باشه؟» برخلاف سادگی همیشه‌اش، این‌بار با جدیت گفت: «باشه می‌شینم، ولی قبلش باهات کار دارم.» بعد تو چشمای اشکان نگاه کرد و ادامه داد: «البته تنها.» اشکان با بی‌اعتنایی گفت: «فتانه، من می‌رم. تو هم کارت این‌جا تموم شد، زود بیا.» وقتی رفت، حمید با تعجب پرسید: «فتانه این پسره کیه؟»

ادامه...

بخشی از کتاب دختری به‌نام رجیم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

در حال بارگذاری...

نظرات کاربران درباره کتاب دختری به‌نام رجیم

نمیدونم چرا این کتاب و انتخاب کردم ،از خودم بدم اومد ک همچین مزخرفی رو میخونم
در 1 ماه پیش توسط sia...lin