فیدیبو نماینده قانونی کتابسرای بیان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چرا يک دختر به پدر و مادر نياز دارد؟

کتاب چرا يک دختر به پدر و مادر نياز دارد؟

نسخه الکترونیک کتاب چرا يک دختر به پدر و مادر نياز دارد؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب چرا يک دختر به پدر و مادر نياز دارد؟

دختر به پدر نیاز دارد تا همیشه و با هم بخندند و شاد باشند؛ پدری که همیشه وقت دارد تا او را در آغوش بگیرد و ببوسد.
دختر به پدر نیاز دارد؛ پدری که به او اطمینان بدهد، همیشه جایی برای بازگشت خواهد داشت.
دختر به مادر نیاز دارد تا به او یاد بدهد که در هر کاری که قصد انجام دادنش را دارد، از جان، مایه بگذارد و به آن عشق بورزد.
دختر به مادر نیاز دارد تا او را تشویق کند که سپاسگزار باشد.

ادامه...
  • ناشر کتابسرای بیان
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب چرا يک دختر به پدر و مادر نياز دارد؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به....
از طرف....

کتاب اول: چرا یک دختر به پدر نیاز دارد؟



مقدمه

من در خانواده ای دوست داشتنی متولد شده ام. خانواده ی من از آن نوع خانواده هایی است که محبت می کند، عشق می ورزد و بی اندازه دوست می دارد. برای من، جالب ترین واقعه ی سال، کنار هم بودن در مراسم های شکرگزاری است؛ سنتی که تاریخچه ی آن به سی سال قبل برمی گردد.
اشتیاق من به صدای کف زدن تشویق کنندگان (حضار)، گرمای در آغوش گرفتن های مهرآمیز و دست دادن های محکم و بوسه های صمیمانه و بوهای خوش و بازگو کردن داستان های مربوط به مراسم شکرگزاری در گذشته است.
به محض آن که پا به خانه ای می گذارم که دوران کودکی ام در آنجا سپری شده، همه ی این خاطرات به ذهنم هجوم می آورند؛ عشقی که من دریافت می کنم، همان عشقی است که به دیگران می بخشم و امیدوارم که این عشق، در بهترین شکل آن، در ارتباط من با دخترم انعکاس پیدا کند.
از همان اوایل کودکی ام، دلم می خواست که پدر شوم؛ بخصوص این که پدر یک دختر باشم. دوست داشتم دختری داشته باشم؛ و وقتی دختر بچه ای را می دیدم، قلبم پر می کشید، بخصوص وقتی می دیدم دختربچه ی نوپایی، بغل پدرش جا خوش کرده، غبطه می خوردم.
همواره زنانی که عاشقانه از پدران شان می گفتند و یا به خاطر از دست دادن آنها غصه می خوردند، مرا تحت تاثیر قرار می دادند. عشق خاصی که بین پدر و دختر جریان داشته و دارد، همان چیزی است که می خواستم تجربه اش کنم.
وقتی همسرم به من گفت که باردار است، ذوق زده شدم. چیزی در درونم می گفت که بچه، دختر است. در طول دوران بارداری به کودکی که هنوز به دنیا نیامده بود، دخترِ بابا می گفتم و وقتی اولین سونوگرافی را دیدیم، به وضوح دانستم که جنین دختر است؛ اگر چه دکتر، قبلاً این موضوع را به ما گفته بود.
زمانی که دخترم به دنیا آمد، من آنجا در اتاق زایمان بودم. اولین کسی را که دید، من بودم. بلافاصله عاشقش شدم. بعد از زایمان، مادر که خسته شده بود، به خواب رفت؛ در حالی که من و «مگان» تازه همدیگر را پیدا کرده بودیم و داشتیم با هم جور می شدیم. دختر کوچک من صورتش را زیر چانه ام جا داد و روی شانه ام به خواب رفت. اولین شب بعد از تولدش را با هم گذراندیم و در یک صندلی گهواره ای خوابیدیم.
امروز بعد از گذشت نزدیک به دوازده سال از آن تاریخ، هنوز «مگان» سرش را روی شانه ام می گذارد و صورتش را به طرف گردنم برمی گرداند و من هنوز هم تنگ در آغوشَش می گیرم و به او اطمینان می دهم که هیچ چیز، خاطر او را مکدر نخواهد کرد.
طی سال ها، من و «مگان» اوقات بسیار خوشی را با هم گذرانده ایم. قرار ملاقات های پدر و دختری زیادی با هم گذاشته ایم. با هم به سفر رفته ایم و به اتفاق، موضوعات خاصی را جستجو و دنبال کرده و کارهای جالبی برای یکدیگر انجام داده ایم. زمانی با هم روی زمین نشسته ایم و هر چه داخل جعبه ی مخصوص نگهداری وسایلش بوده را زیر و رو کرده ایم. جعبه ی مقوایی نازکی که پر است از عکس ها، آثار هنری، یادگاری ها و یادداشت هایی که برای هم نوشته و بین هم رد و بدل کرده ایم. این جعبه، شاهدی بر روابط نزدیک و صمیمانه ی ماست. من و مادرش، سال ها پیش، از هم جدا شدیم و «مگان» پاره ای اوقات با من است. طی هفته هایی که با مادرش زندگی می کند و پیش من نیست، به سراغ جعبه می روم. مدت طولانی بود که می خواستم این خاطرات را جمع و جور کرده و آنها را به شکلی به «مگان» بسپارم و به او اطمینان خاطر بدهم که وقتی با هم نیستیم هم من به او فکر می کنم. می خواستم بداند که من عاشق او هستم.
از شروع رابطه ام با «مگان» می دانستم که این رابطه، ناپایدار است. البته دیگران هم گفته بودند که روزی خواهد رسید که او، نسبت به والدینش، عاطفه و مهر کمتری نشان بدهد و بیشتر به دوستانش علاقه مند شود و کمتر مرا سرگرم کند و با من باشد و شاید حتی من کمی گیج کننده به نظرش بیایم. مطمئنا این اوضاع هم گذرا است. گاهی اوقات که قرار است او را به مدرسه برسانم، مرا می بوسد و حتی پیش از آن که از خانه بیرون برویم، با من خداحافظی می کند، یا اگر قرار باشد که با ماشینم وارد محوطه ی مدرسه شوم، باید ضبط ماشین را خاموش کنم؛ و تنها در صورتی که والدین بچه های دیگر، برای بچه های شان دست تکان دادند، من هم مجاز به تکان دادن دستم برای «مگان» هستم و چنانچه بخواهم به او بگویم که دوستش دارم، تقریبا می بایست به نجوا این را به او بگویم و اگر در ماشین باز شده باشد که اصلاً نباید حرفی بزنم.
گاهی اوقات، به سراغ جعبه ی مگان می روم تا به خودم دلداری بدهم. وقتی اولین بار شروع به نوشتن این مطالب کردم، قصدم این بود که کتابی متفاوت به عنوان کتابی راهنما بنویسم؛ کتابی که دخترها بتوانند به پدران شان بدهند و به این شکل به آنها بگویند که از آنها چه می خواهند. نشستم و درباره ی کاری که من و دخترم می توانستیم انجام بدهیم، فکر کردم. به این نکته فکر کردم که ارتباط پدرم با خواهرم چگونه بوده و عمویم، با دخترعموهایم چگونه رابطه ای داشته است. عقیده ی مگان را در این باره جویا شدم و از کتاب ضرب المثل ها برای گرفتن انگیزه استفاده کردم و بعد شروع به نوشتن کردم.
اولین باری که آنچه نوشته ام را خواندم، مطابق برنامه ریزی که کرده بودم، فهرستی از کارهایی که یک دختر از پدرش انتظار انجام آن را دارد، پیش روی خود دیدم. دومین باری که نوشته را خواندم، به مواردی برخوردم که دوست داشتم برای دخترم انجام بدهم و آنها را فهرست کردم.
سومین باری که آن را خواندم متوجه شدم که دارم به «مگان» می گویم که بزرگ خواهد شد و تغییر خواهد کرد، اما هرگز از من بیشتر رشد نخواهد کرد!
وقتی برای چهارمین مرتبه، نوشته را خواندم، خاطر جمع بودم که جعبه ی مگان را نگاه خواهم داشت. از متن، خوشم آمد و تصمیم گرفتم یک عکاس پیدا کنم. وقتی نوشتن کتاب را شروع کردم، «ژانت لانکفورد موران» را نمی شناختم. روزنامه را ورق می زدم که به طور اتفاقی، مقاله ای در مورد هنرهای ملی، از او خواندم. دست نوشته ام را برایش فرستادم و از او دعوت به همکاری کردم. یک روز عصر، با هم ملاقات کردیم و در مورد کار، حرف زدیم.
طی این ملاقات، او داستان زندگی اش را برای من تعریف کرد و گفت که از بچگی، توسط پدرش و به تنهایی بزرگ شده است و معتقد بود که زندگی خودش را در این نوشته می بیند. ما بعد از این ملاقات، خاطرجمع شدیم که باید به اتفاق هم، کتاب را کامل کنیم. پس مجبور نبودم به «ژانت» بگویم که عکس هایش را به من بدهد؛ زیرا او خودش بهتر از هر کس دیگری این مطلب را می دانست.
من و «ژانت» امیدوار بودیم به این شکل، به پدران باتجربه، انگیزه بدهیم تا نقش حساس و در عین حال سازنده ای که در زندگی دختران خود ایفا می کنند را به عهده بگیرند و به دختران خود، عشق و محبت و حمایتی را که می خواهند بدهند و آنچه را که بر آنها رفته و انتظار انجام آن را در خصوص خود داشته اند، انجام بدهند.
من با این کتاب، به کودکم می گویم که برای من مهم است. با این کتاب به خودم دلداری می دهم که همیشه در زندگی اش خواهم بود.
«مگان کاترین» من تو را دوست دارم!
یک
دختر به پدر نیاز دارد؛ پدری که به او اطمینان بدهد که وقتی می گوید اوضاع رو به راه خواهد شد، حتما اینگونه می شود.
دو
دختر به پدر نیاز دارد تا برایش فداکاری کند؛ به گونه ای که خود او مجبور به این کار نشود.
سه
دختر به پدر نیاز دارد تا به او یاد بدهد که ارزش او به عنوان یک انسان، بیش از آن چیزی است که به نظر می رسد.
چهار
دختر به پدر نیاز دارد تا همیشه و با هم بخندند و شاد باشند؛ پدری که همیشه وقت دارد تا او را در آغوش بگیرد و ببوسد.
پنج
دختر به پدر نیاز دارد؛ پدری که به او اطمینان بدهد، همیشه جایی برای بازگشت خواهد داشت.
شش
دختر به پدر نیاز دارد؛ پدری که نمی تواند بپذیرد او آن قدر بزرگ شده است که به وی احتیاجی ندارد.
هفت
دختر به پدر نیاز دارد؛ پدری که جمع خانوادگی خوب و کاملی تشکیل دهد.
هشت
دختر به پدر نیاز دارد؛ پدری که او را به خاطر اشتباهاتش، سرزنش نکند؛ بلکه به او کمک کند تا از این اشتباهات، درس بگیرد.
نه
دختر به پدر نیاز دارد تا او را باور کند و بپذیرد که لیاقت رفتار مناسب را دارد و این باور را به او نیز منتقل کند.
ده
دختر به پدر نیاز دارد تا به او تفهیم کند تفاوت های موجود؛ یعنی تفاوت های خودش با دیگران و تفاوت دیگران با هم، را بپذیرد.
یازده
دختر به پدر نیاز دارد تا به او بیاموزد که کارهایش را سبک و سنگین کرده؛ عواقب آن را در نظر بگیرد و براساس آن تصمیم بگیرد.
دوازده
دختر به پدر نیاز دارد تا معنی و مفهوم محبوب دیگری بودن را به او تفهیم کند.
سیزده
دختر به پدر نیاز دارد؛ پدری که در کمال صداقت، به او بگوید که او از همه زیباتر است.

نظرات کاربران درباره کتاب چرا يک دختر به پدر و مادر نياز دارد؟