فیدیبو نماینده قانونی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آيا آدم نديد!

کتاب آيا آدم نديد!

نسخه الکترونیک کتاب آيا آدم نديد! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آيا آدم نديد!

کتابی که با عنوان «آیا آدم ندید!» در پیش رو دارید، یکی دیگر از کتاب‌هایی است که از دو بخش مجزا تشکیل شده است؛ بخش اول آن، گزیده‌ایست از کتاب کوچک جبران خلیل جبران با نام «ماسه و کف» و بخش دوم، جملات کوتاه و بلندی است از مترجم این کتاب که طی سالیانی که با آثار جبران آشناست و حتی با آنها زندگی می‌کند، با قلمی و اندیشه‌ای در مسیر خلیل جبران در حواشیِ کتاب‌هایش نوشته بود...

ادامه...
  • ناشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.31 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آيا آدم نديد!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

... همه کتاب های اخلاقی، بشردوستانه، مذهبی و... چه آنها که روزگاری بر سنگ حک شد، و چه آنهایی که بر گِل و پاپیروس، و اکنون بر کاغذهای مختلف نوشته می شود، فقط به خاطر یک واقعه شوم است؛ واقعه ای که در آن، پدربزرگمان «آدم»، فریب شیطان را خورد و بر سیبِ (؟) احتمالاً سرخِ درختِ ممنوعه دندان فرو کرد؛ دندانی که امروز، گاهی مانند «دندانِ مار» گزنده پدیدار می شود، و گاهی مثل «دندان گرگ» درنده و بی رحم.
گاهی اوقات، وقتی به این اتفاق نحس می اندیشیم، این سوال برایمان مطرح می شود که: آیا به راستی «آدم» ندید آنچه را که فرزندانِ خلفش، از پسِ این دندان فرو کردن در سیب، انجام خواهند داد؟ اگر دید، با چه لذتی آن سیب را جوید و بلعید، و اگر ندید...
به هر تقدیر و سرنوشتی که بخواهیم از آن یاد کنیم، آن اتفاق افتاد و فرزندان آدم، از همان روزِ نخستین که پا به این کره خاکی گذاشتند، دست خود را به گناهی که در بهشت سابقه نداشته و یا اصلاً گناه نبوده، آلوده کردند... و این گناه، روز به روز بیشتر و متفاوت تر شد، و ما روز به روز با شیطان آشناتر شدیم و برخی نیز، روز به روز برای دوریِ انسان از شیطان و گناه، نوشتند و نوشتند... ولی ما، روز به روز، گناهکارتر و گناهکارتر شدیم.
این کتاب کوچک نیز، یکی دیگر از همان نوشته هایی است که شاید روزگارانی، بر سنگ حک شده بود و امروز، روی کاغذ چاپ شده است؛ و به این خیال که گناهکار و گناهکارتر نشویم!

دایانا گیوسون

کتابی که با عنوان «آیا آدم ندید!» در پیش رو دارید، یکی دیگر از کتاب هایی است که از دو بخش مجزا تشکیل شده است؛ بخش اول آن، گزیده ایست از کتاب کوچک جبران خلیل جبران با نام «ماسه و کف» و بخش دوم، جملات کوتاه و بلندی است از مترجم این کتاب که طی سالیانی که با آثار جبران آشناست و حتی با آنها زندگی می کند، با قلمی و اندیشه ای در مسیر خلیل جبران در حواشیِ کتاب هایش نوشته بود... ما نیز چنین اندیشیدیم که با گردآوریِ این مجموعه کوچک، فرهنگی هر چند مختصر، از اندیشه هایی کاملاً شرقی، منتشر نماییم.

آیا عشقِ مادر یهود به پسرش، کمتر از عشق مریم
به مسیح بود؟
***
عیسی(ع) و حسین(ع)، بی شک از پادشاهانِ به حقی بودند
که هر دو در خون پاک خود غلتیدند:
آن یکی بر فرازِ صلیبی بر بلندای کوهِ مقدس،
و این یکی بر پستیِ زمینی پاک و زیر سُمِ اسبان.
***
و سه معجزه دیگر از برادرمان عیسی، که از ابرمرد تاریخ نقل شده است:
ـ اول اینکه او، همسری نداشت که به فتنه اش بیفکند،
ـ دوم اینکه او، فرزندی نداشت که به فکرش وادارد،
ـ سوم اینکه او، ثروتی نداشت که به خود مشغولش کند.
***
در قلبِ من، به صلیب کشیده شده ای،
و میخ هایی که دستانِ تو را سوراخ کرده، بر دیوارِ قلب من رخنه کرده اند.

و فردا، که رهگذری از کنار این گورستان بگذرد،
نمی داند که اینجا، خونِ دو نفر ریخته شده است.
او، فقط خونِ یکنفر را خواهد دید.
***
در آرزوی ابدیتم!
زیرا آنجاست که شعرهای نانوشته و تصاویر ناکشیده ام را
خواهم دید.
***
وقتی ویرانی، بیش از حدّ و اندازه شد، یعنی نه کسی بوده که بر آن اعتراضی کند، و نه کسی هست که از آن ناخشنود باشد.

پس این ویرانی، عدالتِ محض است.
***
پیرمردی دیدم که برای نشستن، در پی جایی می گشت.
گفتم:
ـ بنشین!... در پی چه هستی در این جای وسیع؟
و او، بی آنکه بر من نگاهی کند، پاسخ گفت:
ـ آری! دنیا بسیار بزرگ است؛ اما من، در پی جای خود هستم، پیش از آنکه جای کس دیگری را بگیرم.
***
با مردی آشنا شدم که شنواییِ فوق العاده دقیقی داشت، اما لال بود. او قوه تکلمش را در جنگی از دست داده بود.
اکنون، جنگ هایی را که انسان، پیش از رسیدن به سکوت به پا می کند، می شناسم.
من از مرگ او خوشحال می شوم. زیرا این جهان، آنقدر بزرگ نیست که هر دو ما را در خود جای دهد.
***
گرچه موج کلمات، همواره بر ما جاری است،
اما اعماقِ وجودمان
همیشه آرام است.
***
فقط آنها که پای رَوان ندارند، در جستجوی بال هایی
برای پروازَند.
***
پرستویی از شترمرغ پرسید:
ـ چرا در جستجوی لذت پرواز نیستی؟
شترمرغ، در حالی که مغرورانه از پرستو روی می گرداند، گفت:
ـ با فاصله گرفتن از زمین، به سقوط می اندیشم. و هرچه از زمین دورتر شوم، سقوطم نیز دردناک تر است... پس چه خوب است که لذت دردناک پرواز را احساس نکنم.
***
پرنده ای که از پرواز خسته می شود، عشق پرواز و
خستگیِ آموختنِ کودکانه اش را
از یاد برده است.
***
عشق
واژه ای است از نور،
که دستی از نور،
آنرا بر صفحه ای از نور نوشته است.
***
عاشق و معشوق، بیشتر، آنچه را که بین شان هست
در آغوش می کشند.
***
چقدر بی توجهی!
می خواهی دیگران با بال هایت پرواز کنند، در حالی که
نمی توانی حتی یک پر از خودت به آنها پیشکش کنی.
***
من اینجایم... اینجا!
بر فرازِ بامِ خانه دلم! و در پی کسی هستم که
سال ها مرا در اعماق دل خویش
جای داده بود.
***
عشق، والاتر از آنست که بتوان آنرا با واژه یا
عبارتی تعریف کرد؛ حتی با خود کلمه عشق.
***
جز با عشق، چگونه از دانه سیبی، درختی تنومند می روید؛
و از تیشه ای کوچک، کوهی ستبر شکافته می شود.
***
عشق و تردید،
هرگز از یک چیزِ یکسان و یگانه سخن نمی گویند.
***
سموری به گلِ رُزی گفت:
ـ می بینی چه تند راه می روم؛ در حالی که تو، نه تنها نمی توانی راه بروی، که حتی نمی توانی روی زمین بخزی.
گلِ رُز به سمور گفت:
ـ آه... ای دونده شریف و تندرو، لطفا هرچه سریع تر از اینجا دور شو.
***
مرز بین انسان ها، اندیشه است
و مرز بین قلب ها، عشق...
و چه خوب است اگر روزی
اندیشه و عشق، در هم آمیزند.
***
دانایی را، جز با عشق نمی توان رویاند؛ زیرا بذری است
که با احساس کاشته شده است.
***
گل سرخ، هر صبح، برگ هایش را
با سرودِ عشق بیدار می کند.
***
خانه ام به من می گوید:
ـ مرا ترک نکن؛ زیرا گذشته تو در من است.
و جاده می گوید:
ـ بیا و مرا دنبال کن؛ که من، آینده تواَم.
و من، به هر دوی آنها می گویم:
ـ نه گذشته ای دارم و نه آینده ای. اگر اینجا بمانم، آنجا رفتنی می شود در ماندگاری ام؛ و اگر بروم، اینجا ماندگاری می شود در رفتنم.

فقط عشق و مرگ، همه چیز را تغییر می دهند.
***
عاشق را نمی توان از جنون، و مجنون را
نمی توان از عشق جدا کرد.
***
کاخِ حکومت، بر خونِ مردمان استوار است و
کاخِ محبت، بر عشق...
و کیست که بتواند حکومتی از عشق بنا کند!
***
عشق و نفرت، دو هدیه آسمانی اند؛ و هر کس،
به قدرِ طاقتش از آنها برخواهد گرفت.
اگر از عشق برگیرد، «عاشق» می شود و اگر از نفرت برگیرد، «جانی».
***
تو، در برابر خورشیدِ روز و ستارگان شب، آزادی؛
تو، وقتی خورشید و ماه و ستاره هم نیستند، آزادی؛
حتی آنگاه که چشمانت را بر همه آنچه هست، می بندی!

اما بنده کسی هستی که دوستش می داری،
زیرا تو به او عشق می ورزی؛

و نیز بنده کسی که تو را دوست می دارد،
زیرا او به تو عشق می ورزد.
***
چراغ دانش، در لانه درندگان افروخته نخواهد شد،
ولی چراغ درندگی، در لانه اندیشمندان
آری!
***
بیمارِ جسم، از تلخیِ دارو می نالد،
و
بیمارِ روح، از تلخیِ هستی!
***
انسان، به خود می بالد که: سخن می گوید؛
حال آنکه هیچ یک، حرف دیگری را نمی فهمد...
حتی آنها که همزبانند.
***

همیشه

بر این کرانه ها قدم می زنم،
میان ماسه و کف.

مدّ دریا، جای پایم را می شوید،
و باد، بر کف ها خواهد دمید.

اما ساحل و دریا باقی خواهد ماند
همیشه.
***
این فکر، همواره مرا می آزارد:

آیا وقتی پدرمان «آدم»،
برای خوردن سیب بهشتی، به آن چشم دوخت،
روی پوستِ سرخ آن،
جنگ و مکافاتِ فرزندانش را در زمینِ پست ندید؟

اگر دید،
با چه لذتی بر آن سیب، دندان فرو کرد؟
***
به روشنایی صبح نمی توان رسید،
مگر با گذر از شب.
***
بشریت
رودخانه ای است از نور،
که از ازلیت به ابدیت جاری است.
***
فقط هنگامی لال شدم
که مردی از من پرسید:
ـ تو کیستی؟
***
اولین پرواز پرنده، پایانِ آرزوهایش نیست؛
که آغاز راهی نرفته است.
***
زمان، منتظرمان نمی ماند؛
و از دست دادنِ آن،
یعنی رسیدن به اندوهی واقعی.
***
از صداهای نابرابر است که ترنّمی دلنشین پدید می آید.
در زندگی نیز، کشمکش های بسیاری است کز آنها،
«بودن»
معنا می یابد.
***
اگر زمستان بگوید:
ـ بهار در قلب من است!
چه کسی باورش خواهد کرد؟
***
صدای زندگی در من، نمی تواند به گوش زندگی در تو برسد؛
پس بیا از آنچه به تنهایی
نمی توانیم احساس کنیم،
سخن بگوییم.
***
کفش های کندرو را، با پاهای برهنه تندرو عوض کن.
تو، باید از سنگلاخ های مسیرت بجهی؛ و این،
مهم است که راه را برای پیروانت نیز
هموار کنی!
***
زمان، قاصدکی است در هوا معلق؛
که جوان با بازی گرفتنش خندان است
و پیر، با از دست دادنش گریان.
***
به راستی اگر از گذشتگان پند می گرفتیم، دیگر چنین نیاز نبود
که آیندگانمان از ما پند گیرند... و این، یعنی
خلاصه زندگی.
***
بنگر که همه درها، با رازی سر به مُهر بسته شده اند.
***
آه ببین! چه تناقضی!

پستی و بلندی به هم نزدیک ترند تا نقاطِ میانی هر یک
از دو طرف.
***
کوهِ پوشیده از مِه، تپه نیست، و
بلوط زیر باران، بیدِ مجنون نیست.
***
زندگی برای غافلگیر کردن ما، همیشه کارهای بسیار عجیبی
در نظر دارد.
پس همواره باید آماده بود.
***
راهِ هموار، مسیر خوبی برای زندگی نیست؛
زیرا رونده را، یا به درّه می افکند یا به خواب.
***
به هر سو رو کنی، جای پای زمان را خواهی دید
که به تُندی و پیش از تو، گذشته است؛
جای پایی، که «اندوه زمان» نام دارد
و از آن بی خبری!
***
هزار سال پیش، همسایه ام گفت:
ـ از زندگی بیزارم؛ که چیزی جز رنج نیست!

و دیروز که از کنار گورستان می گذشتم، زندگی را دیدم
که بر قبرش، پایکوبی می کند.
***
انتظار، سُم های زمان است.
***
فقط با اسرار قلب هایشان می توانند اسرار قلب هایمان را
پیشگویی کنند.
***
تکرارِ یک حقیقتِ باورنکردنی:
هر روز که می گذرد، روزی از عمرمان کم شده است.
***
به راستی که در زندگی، هیچ کاری نکرده ایم...
جز راهی که پیشینیان رفته اند
و راهی که آیندگان خواهند رفت... که آنهم،
جز راه هایی ناقص و معیوب نبوده اند.
***
بر روزهای رفته، اندوه نباید خورد که زندگی، گورهایی
تاریک و خسته خواهند شد و
توان تحمل ما را نخواهند داشت.
***
در بیداریشان مرا می گویند:
ـ تو و جهانی که در آن زندگی می کنی، جز دانه ماسه ای بر
ساحلِ بیکرانِ دریایی لایتناهی نیستید.

و من، در رویایم به آنها می گویم:
ـ من، دریایی لایتناهی هستم، و همه عالم، جز دانه ای ماسه
بر ساحلِ من نیست.
***
مروارید، معبدی است که درد و رنج، آنرا گرد دانه ای ماسه
بنا کرده است.
کدامین اشتیاق، پیکر ما را بنا کرده و گرد کدام دانه؟
***
در مسیر راهمان، سنگلاخ ها، گنداب ها، بوته زارها،
لانه های موذیان، نمکزارها، پستی ها و بلندی ها را
دیده ایم؛ و البته در این میان، راهَکی
نیز هموار بوده و رفته ایم!
***
ایمان برای جسم، فساد است
و برای روح، جاودانگی.
***
دین
اولین پناه، و آخرین حربه انسان است.
***
بسیاری از عقیده ها، همچون شیشه پنجره است.
از پشتِ آن، حقیقت را می بینیم،
اما همان شیشه، ما را از آن
جدا می سازد.
***
ایمان،
واحه ای است در قلب، که کاروانِ اندیشه
هرگز به آن نخواهد رسید.
***
وقتی اسرار خود را برای باد آشکار کردی،
نباید او را سرزنش کنی که چرا برای درختان
باز می گوید.
***
از دوستِ مومنم پرسیدم:
ـ کفر چیست؟
او گفت:
ـ درنده ایست پلنگ مانند، با پاهایی همچون پای خروس، و دهانی مثل شیر که از دریا بالا می آید، و ده شاخ و هفت سر دارد و بر هر شاخ، ده تاج که بر سرِ هر تاج، نام هایی قبیح و زشت حک شده است.

و وقتی از دوستِ کافرم پرسیدم کفر چیست، چنین پاسخ داد:
ـ دوری از خدا.
***
عبادت
کوتاه ترین راه برای رسیدن به خداوند است، و
تعصب
طولانی ترین راه.
***
وقتی به والاترین مرتبه خود برسی،
برای آرزویی محال، آرزو می کنی؛
برای گرسنگیِ سیری ناپذیری، گرسنه می شوی
و برای عطشی بی پایان، تشنه.
***
وقتی از عشق ورزیدن به همسایه ات لذت بردی،
فضیلت، از بین می رود.
***
اگر اندکی از نژاد، سرزمین و خودت فراتر روی،
به راستی که خداگونه خواهی شد.
***
وقتی همه ادیان، الهی اند، پس می توانم یهودی، زردشتی،
مسیحی، مسلمان و... باشم.
***
برای تراشیدن سنگ، به تیغی نیاز است سخت تر از سنگ،
و برای تراشِ فکر، به «دین» که
سخت تر و برنده تر است.
***
بسیاری معتقدند:
ـ دین، افیونِ ملّت هاست.
اما من فکر می کنم: که دین، همواره مایه گمراهیِ حکومت هاست.
***
سه معجزه از برادرمان عیسی، که هرگز در هیچ کتاب مقدسی ثبت نشده است:
ـ اول اینکه او، مردی بود مثل من و تو،
ـ دوم اینکه او، شوخ طبع بود،
ـ سوم اینکه او، بیشتر خود را مغلوب می دانست تا غالب.
***

نظرات کاربران درباره کتاب آيا آدم نديد!