فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نگاه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرگ و زندگی

کتاب مرگ و زندگی

نسخه الکترونیک کتاب مرگ و زندگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرگ و زندگی

«مرگ و زندگی» منتخبی است از ادبیات پراکنده جان استن‌بک در قالب یک مجموعه داستان. به مانند سایر شاهکارهای استن‌بک مفاهیم به کار برده شده در این داستان‌ها برای مخاطب ملموس و درد آشناست. در «مولی مورگان» به عنوان شاخص‌ترین داستان این کتاب، نویسنده به جای مقدمه‌چینی برای فرار از دنیای پر از ستم و نابرابری، مخاطبین را به رویارویی با واقعیت دعوت می‌کند. در بخشی از این داستان می‌خوانیم: «یک بار پدر رفت و دیگر برنگشت، هیچ‌وقت پول نمی‌فرستاد و کاغذ هم نمی‌نوشت. اما این‌بار دیگر حسابی غیبش زد. تا دو سال منتظر شدند. بعد مادرشان گفت او باید مرده باشد. بچه‌ها از این فکر لرزیدند. اما باور نکردند. چون آدمی به خوبی و زیبایی پدرشان نمی‌شد که بمیرد... »

ادامه...
  • ناشر انتشارات نگاه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرگ و زندگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن ناشر

جان استن بک(۱)، زاده ی ۱۹۰۲، رمان نویس شهیر آمریکایی است که آثار واقع گرایانه اش تصویری از زندگی انسان معاصر را به نمایش می گذارد. تلاش بی وقفه ی او برای انعکاس واقعیات تلخ و پر از گزند طبقات فرودست و دور شدن از فضای رمانتیک حاکم بر ادبیات آمریکا، باعث شد که آثار وی طی چند دهه تبدیل به روایتی از تاریخ نانوشته ی مردمان این سرزمین شود.
توصیف بی نظیر استن بک از خانواده ای آواره و مصیبت زده در کتاب خوشه های خشم (۱۹۳۹)، شاهکاری را به ادبیات آمریکا افزود که در همان سال با ستایش منتقدین، جایزه ادبی پولیترز را به خود اختصاص داد.
استن بک نویسنده ای پرکار بود و آثاری چون در نبردی مشکوک (۱۹۳۶)، موش ها وآدم ها (۱۹۳۷)، راسته کنسروسازان (۱۹۴۴)، اتوبوس سرگردان (۱۹۴۷)، شرق بهشت (۱۹۵۲)، روزگاری جنگی درگرفت (۱۹۵۸)، زمستان نارضایتی ها (۱۹۶۱)، سفرهای من با چارلی (۱۹۶۲)، همچنین مروارید، اسب سرخ، مرگ و زندگی و دره ی دراز در کارنامه ی درخشان او دیده می شود.
تجربیات شخصی نویسنده، از کارگری تا نویسندگی، پل ارتباطی او با لایه های تحتانی اجتماع بود.
کشور ما از دیرباز با آثار استن بک آشنا بوده است، زیرا زبان او روایت گر درد مشترکی از تمامی انسان ها، فارغ از هر نژاد و ملیت است.
انتشارات نگاه مفتخر است، در مجموعه ای بی مانند، آثار این نویسنده ی بزرگ را با ویرایش جدید، تقدیم به دوستداران ادبیات جهان کند.

موسسه انتشارات نگاه

سال ها و کارها

۱۹۰۲: تولد جان ارنست استن بک، ۲۷ فوریه، در شهر سالیناس ایالت کالیفرنیا.
۱۹۱۹: پایان دوره دبیرستان سالیناس.
۱۹۲۰: ورود به دانشگاه استانفور.
۱۹۲۴: چاپ نوشته هایی در مجله دانشگاه استانفور، از جمله «انگشتان باد».
۱۹۲۵: رها کردن دانشگاه استانفور، بی هیچ دانشنامه، سفر به نیویورک، کارگر ساختمان، خبرنگار.
۱۹۲۶: بازگشت به کالیفرنیا. چاپ چند شعر طنزآمیز در مجله استانفور.
۱۹۲۹: چاپ «فنجان زرین».
۱۹۳۰: ازدواج با Carol Henning و اقامت در Pacific Grove. نخستین دیدار با ادوارد ریکتز Edward Ricketts
۱۹۳۲: سفر به لوس آنجلس. چاپ «مزرع فلک».
۱۹۳۳: بازگشت به کالیفرنیا. چاپ «به خدایی ناشناخته». چاپ دو بخش آغازین «تاتوی قرمز» در North American Review
۱۹۳۴: داستان «آدم کشی» برنده جایزه O. Henry مرگ مادر، Steinbeck Olive Hamilton
۱۹۳۵: چاپ «تورتیلافلت»، شهرت و موفقیت تجاری فراوان.
۱۹۳۶: چاپ «در نبرد مشکوک»، سفر به Los Gatos. مرگ پدر، John Ernst Steinbeck. چاپ «کولی ها» در San Francisco News. سفر به مکزیکو.
۱۹۳۷: چاپ «موش ها و آدم ها». اجرای «موش ها و آدم ها» به صورت نمایشنامه در نیویورک و پنسیلوانیا و برنده جایزه انجمن منتقدان تئاتر. چاپ «تاتوی قرمز» در سه بخش. نخستین سفر به اروپا. بازگشت به امریکا و همگامی با مهاجران «اکلاهاما» به غرب.
۱۹۳۸: چاپ «دره دراز» و تجدید چاپ جزوه «کولی ها» با نام «خونشان نیرومند است.»
۱۹۳۹: چاپ «خوشه های خشم».
۱۹۴۰: دریافت جایزه «پولیتزر» به خاطر کتاب «خوشه های خشم». سفر تحقیقی با ادریکتز به خلیج کالیفرنیا.
۱۹۴۱: چاپ «دریای کورتز».
۱۹۴۲: جدایی از نخستین همسر. چاپ «ماه پنهان است» و نوشتن «بمب ها را بریزید» برای نیروی هوایی.
۱۹۴۳: دومین ازدواج، با Gwyndolen Conger و اقامت در نیویورک. سفر به اروپا به عنوان خبرنگار جنگی روزنامه نیویورک هرالد تریبون.
۱۹۴۴: تولد نخستین پسر. چاپ «راسته کنسروسازان».
۱۹۴۵: چاپ «تاتوی قرمز» در چهار بخش. چاپ «رهبر مردم» و «مروارید جهان».
۱۹۴۶: تولد دومین فرزند.
۱۹۴۷: سفر به اتحاد جماهیر شوروی به همراهی رابرت کاپا. چاپ «اتوبوس سرگردان».
۱۹۴۸: عضویت مجمع مردان ادب امریکا. جدایی از دومین همسر. چاپ «یادداشت های شوروی». مرگ ادریکتز.
۱۹۵۰: چاپ «آتش درخشان» سومین ازدواج با Elaine Scott.
۱۹۵۱: چاپ «یادداشت های روزانه دریای کورتز» در موقعیت «دریای کورتز» به همراه یادداشتی در زندگینامه ادریکتز با نام «درباره ادریکتز».
۱۹۵۲: چاپ «شرق بهشت».
۱۹۵۴: چاپ «پنجشنبه خوش».
۱۹۵۷: چاپ «سلطنت کوتاه پیین چهارم».
۱۹۵۸: چاپ یادداشت های سال های جنگ در مجموعه ای با نام «جنگی که بود».
۱۹۶۱: چاپ «زمستان دلتنگی ما».
۱۹۶۲: دریافت جایزه ادبی نوبل. چاپ «سفرهایی با چارلی».
۱۹۶۵: سفر به ویتنام برای دیدار فرزند و انتشار یادداشت های خشم انگیز از این سفر در روزنامه نیویورک هرالد تریبون.
۱۹۶۸: مرگ تن.

گفتار جان استن بک هنگام دریافت جایزه نوبل

استکهلم، ۱۰ دسامبر ۱۹۶۲

از فرهنگستان سوئد سپاسگزارم که کارم را شایسته ی این افتخار عظیم دانست.
یحتمل این شک در دل من می باشد که بیش از سایر مردان ادب که گرامی و محترمشان می دارم شایسته ی جایزه ی نوبل باشم. اما جای پرسش از آن شادی و غروری نیست که این جایزه را خود به دست می آورم.
برای گیرنده ی این جایزه مرسوم است نظریه ی ادبی یا شخصی اش را درباره ی طبیعت و جهان ادبیات عرضه بدارد. با این وجود، در این فرصت خاص فکر می کنم پسندیده باشد به وظایف و مسئولیت های سنگین پدیدآورندگان ادبیات بپردازم. اعتبار جایزه ی نوبل چنین است و من از این جایگاه که ایستاده ام به پیش رانده می شوم، نه اینکه زین پس چون موشی سپاسگزار و پوزش خواه بنالم، بلکه همچون شیری از غرور حرفه ام و آن مردان بزرگ و نیک که این حرفه را در طول اعصار آزموده اند، می غرم.
ادبیات نه رواج یافته ی جامعه ی پریده رنگ ناتوان از همه جا رانده ی روحانی است که دعاهاشان را در کلیساهای تهی سر می دادند و نه بازیچه ای برای آن برگزیدگان عزلت نشین، گدایان شاخ مقوایی بی رمق است.
ادبیات را قدمتی است چون کلام، زاده ی نیاز آدمی، به آن و جز آن سبب که این نیاز فزونی گیرد دگرگون نمی شود. شاعران دوره ی جاهلیت(۲)، رامشگران(۳) و نویسندگان دور و جدا از هم نیستند. از همان ابتدا حرفه شان، وظایفشان و مسئولیت هاشان را بنی نوع آدمی مقرر داشته است.
بشریت دوران اغتشاش ملال آور و پریشانی را پشت سر داشته است. سلف بزرگ من، ویلیام فاکنر، در اینجا که سخن می راند، به آن همچون تراژدی ترس جهانی اشاره کرد که چندان دیرپاییده است که دیگر از مشکلات روان آدمی سخنی نیست، و اینکه تنها دل آدمی در نبرد با زندگی است که شایسته ی نوشتن می نماید.
فاکنر، بیش از بسیاری از آدم ها، از نیروی آدمی و نیز ناتوانایی اش آگاه بود. او می دانست درک و از میان بردن ترس بزرگ ترین وظیفه ی نویسنده است. این تازه نیست. رسالت قدیم نویسنده تغییری نکرده است. او عهده دار بسیاری از خطاهای غم افزا و شکست های ماست، عهده دار روشنی بخشیدن به رویاهای تیره و هولناک ما در راه ترقی است.
از این گذشته، نویسنده نماینده ی تبیین و تمجید استعداد مسلم آدمی به خاطر بزرگی دل و جان است – به خاطر شهامت در شکست - به خاطر دلاوری، عاطفه و عشق. در نبرد بی پایان علیه سستی و نومیدی، اینهاست پرچم های گرد هم جمع شده ی امید و رقابت.
مسلم می دانم نویسنده ای که پرشور به استعداد کمال آدمی مومن نباشد، او را جایگاهی در ادبیات نیست. این ترس جهانی کنونی، نتیجه ی تزلزل پیشین در دانش، مهارت، عوامل خطرناک در دنیای طبیعی ماست. این راست است که مراحل دانش هنوز با این قدم بزرگ فراچنگ ما نیامده اند، اما دلیلی برای این استنباط نیست که نتوان یا نشود همان سان به آنها نزدیک شد. در واقع بخشی از مسئولیت نویسنده پافشردن در تحقق این مهم است.
با وجود تاریخ طولانی و پرافتخار ایستادگی محکم بشریت در مقابل دشمنان طبیعی، با وجود شکست و انقراض گاه به گاه، جبون و ابله خواهیم بود اگر در آستانه ی بزرگ ترین پیروزی بالقوه ی انسان، میدان را ترک کنیم.
زندگی آلفرد نوبل را می خواندم. طبیعی است دیگر؛ مردی که به روایت کتاب ها، منزوی و دانا بود. او بود که از بند گشودن نیروهای منفجرکننده را به انجام رساند. نیروهایی که این استعداد را دارند که خلاق خیر باشند یا شر ویرانگر، اما بی انتخاب، و نه سردر فرمان آگاهی و عدالت.
نوبل ناظر وحشیگری ها و نابه جا به کار بردن های پلیدی از کشف خویش بود. یحتمل حتی نتیجه ی غایی تحقیق خویش را پیش بینی کرده بود- تقرب به تخریب آجل - ویرانی مطلق. برخی را این اعتقاد است که او یک سره دل از امید برگرفت. اما من این را باور نمی دارم. فکر می کنم او در تلاش کشف یک مهار بود، یک دریچه ی اطمینان. فکر می کنم او سرانجام این را در مغز انسان و روان او یافت.
برای من، این اندیشه به وضوح در طبقه بندی های این جوایز آشکار است. این جوایز به خاطر غنی ساختن و ادامه ی دانش انسانی و دنیای او، اهداء می شوند. به خاطر ادراک و ارتباط که از وظایف ادبیات است و نیز این جوایز، بالاتر از هر چیز دیگر، به خاطر نمایش استعداد آدمی در راه صلح اهدا می شوند.
در کمتر از پنجاه سال که از مرگ او می گذرد، دروازه های طبیعت بر ما گشوده است و بار سهمگین انتخاب به ما عرضه شده است. ما بسیاری از قدرت هایی را که زمانی به پروردگار نسبت می دادیم به چنگ آورده ایم. ما، بیمناک و بی تدارک، سیادت به زندگی و مرگ تمام جهان و جهانیان را پذیرفته ایم.
سرانجام خطر، افتخار و انتخاب با انسان است. آزمایش کمال او در دسترس است. ما که نیرویی ایزدگونه به دست آورده ایم. باید در جست وجوی مسئولیت و خردی در خور باشیم که روزگاری نیایش می کردیم که پروردگاری دارای آن است.
انسان، خود بزرگ ترین خطر و تنها امید ماست. این است که امروز سخنان آن حواری، یوحنای مقدس را یحتمل نیک بتوان چنین تاویل کرده «در پایان "کلام" است، و "کلام" انسان است - و کلام با انسان هاست.»

مولی مورگان و پدرش

خانم مولی مورگان(۴) در «سالیناس» که از قطار پیدا شد سه ربع ساعت در انتظار اتوبوس ماند. در ماشین بزرگ جز راننده و خانم مولی، کسی نبود.
زن گفت «می دونین، من هیچوقت به «مزرع فلک» نرفتم، از جاده اصلی خیلی دوره؟»
راننده گفت «تقریباً سه مایل.»
«اونجا ماشینی گیر می آد که منو تا دره ببره؟»
«نه، مگه اینکه کسی بیاد سراغتون.»
«پس مردم چه جوری می رن به اونجا؟»
راننده با رضایت آشکاری چرخ های ماشین را از روی خرگوش له شده ای پیش راند و با پوزش گفت «فقط از رو مرده هاشون رد می کنم. تو تاریکی، وقتی نور به چشماشون میفته، از کنارشون رد می شم.»
«خب، اما من چطوری خودمو به «مزرع فلک» برسونم؟»
«چه می دونم، لابد پیاده. بیشتر مردم اگه کسی سراغشون نیاد، پیاده می رن.»
هنگامی که راننده خانم مولی مورگان را اول جاده فرعی خاکی پیاده کرد، خانم مورگان با اخم چمدانش را برداشت و به طرف تپه ها راه افتاد که کامیون فورد کهنه ای کنارش ایستاد.
«خانم «دره» می رین؟»
«اوه - آره، آره، می رم اونجا.»
«خب، پس سوار شین. باکیتون نباشه. من پات همبرتم(۵)، خونه م تو «دره»ست.»
مولی مرد سیاه چرده را برانداز کرد و با سپاس گفت «من معلم تازه م، یعنی این جور می گن. منزل آقای وایت ساید Whiteside رو می شناسین؟»
«معلومه، سر راهمونه. اون منشی هیئت مدیره ی مدرسه است. می دونین من خودمم عضو این هیئتم. ما معطل تماشای شکل و شمایل شما بودیم.» آنگاه از آنچه گفته بود پشیمان شد و سرخی شرم صورت پر چرکش را فرا گرفت. «البته منظورم این بود که چه جوری هستید. معلم قبلی که داشتیم خیلی باعث زحمت شد. خوب بود، اما مریض بود - یعنی مریض و عصبانی بود. آخرشم از مریضیش کارشو ول کرد و رفت.»
مولی انگشت های دستکشش را بیرون کشید. گفت «تو ورقه من نوشتن که باید به آقای وایت ساید مراجعه کنم. آدم خوبیه؟ منظورم این نبود. یعنی، راستش می خواستم بپرسم چه جور آدمیه؟»
«اوه، باهاش خوب می شه کنار اومد. پیرمرد ماهییه. تو خونه ای که دنیا اومده زندگی می کنه. دانشکده هم رفته. آدم خوبیه. بیست ساله که منشی هیئت مدیره مدرسه است».
هنگامی که مرد، خانم مولی مورگان را جلوی خانه بزرگ و قدیمی جان وایت ساید پیاده کرد، مولی حسابی ترسیده بود. با خودش گفت «الان شروع می شه، اما هیچ جای ترس نیست. کاری نمی تونه باهام بکنه.» نوزده سالش بود. احساس می کرد این لحظه مصاحبه برای اولین شغل، لحظه بزرگی در زندگیش خواهد بود.
چند گامی که به سوی در خانه برداشت چندان برایش اطمینان بخش نبود زیرا از راه باریکی گذشته بود که بین دو ردیف گل های کوچک پشت نرده قرار داشت و انگار گلها را با این اخطار کاشته بودند که «رشد کنید، زیاد شوید؛ اما نه چندان زیاد و مهمتر از همه راه را بند نیاورید!» بله، دستی روی این گلها بود، دستی که هدایتشان می کرد و از خطا بازشان می داشت.
خانه بزرگ سفید بسیار مشخصی بود. آفتابگیرهای زردرنگ چوبی بسته بود تا آفتاب نیمروز را به داخل خانه نکشانند. در نیمه باریک راه، درگاه خانه پیدا شد، با ایوانی که همچون آغوشی پهن و گرم و پذیرنده بود. این فکر از ذهنش گذشت که «مهمان دوستی هر خانه از درگاهش پیداست. حالا اگر در کوچکی داشت و ایوان نداشت چی.» اما با وجود پله های پهن و درگاه بزرگ پذیرنده، مولی هنگامی که زنگ در را به صدا درآورد از خجالت سرخ بود.
در بزرگ باز شد و بانوی درشت اندام و آسوده خاطری پیش روی مولی نمایان شد.
خانم وایت ساید گفت «امیدوارم شما فروشنده نباشید، من هیچ وقت نمی خوام جنس بخرم اما بازم می خرم و بعدش عصبانی می شم.»
مولی خندید، ناگهان خودش را بسیار شاد یافت. تا این لحظه ندانسته بود که واقعاً چقدر می ترسید. با صدای بلند گفت «اوه نه، من معلم جدیدم. تو ورقه م نوشته باید با آقای وایت ساید حرف بزنم. می شه ایشونو ببینم؟»
«خب حالا که ظهره اونم داره ناهارشو می خوره. شما ناهار خوردین؟»
«اوه، البته. یعنی نه.»
خانم وایت ساید قهقه زد و کنار ایستاد تا مولی داخل شود. گفت «خوشحالم که آنقدر مطمئنین» و مولی را به اتاق ناهارخوری بزرگی راهنمایی کرد که دورتادورش قفسه هایی از چوب ماهاگونی با درهای شیشه ای داشت. روی میز چهارگوشی ظرف های غذای خورده شده باقی بود. خانم وایت ساید گفت «جان غذاشو خورده رفته. خانم کوچولو، بشین من برم گوشت سرخ کرده بیارم.»
«اوه نه. جداً متشکرم، نه. من فقط می خوام با آقای وایت ساید حرف بزنم و برم.»
«بشین. برای روبرو شدن با «جان» باید غذا خورده باشی.»
«مگه - مگه خیلی بداخلاقه، یعنی با معلمای تازه خوش رفتاری نمی کنه؟»
خانم وایت ساید گفت «بستگی داره به اینکه معلما غذاشونو خورده باشن یا نه، اگه نخورده باشن باهاشون مثل سگه. اما اگه تازه از سر میز پا شده باشن فقط تند و تیزه.»
مولی به شادی خندید. گفت «شما بچه دارین، اوه، شما خیلی بچه بزرگ کردین - و دوستشون دارین.»
چهره خانم وایت سایت درهم رفت. «خودمو یه بچه بزرگ کرد. آنقدر بزرگم کرد که قدم به سقف رسید. خیلی برام سخت بود. بیچاره حالا داره گاو پرورش می ده. فکر نمی کردم زیاد بزرگش کرده باشم.»
هنگامی که مولی غذایش را خورد، خانم وایت ساید در اتاقی را باز کرد و صدا زد «جان، یه نفر اینجاست که می خواد ببیندت.» و مولی را از آن در به اتاقی راهنمایی کرد که شبیه کتابخانه بود، چون قفسه هایی داشت پر از کتاب های کهنه و قطور و خوب با جلدهای زرکوب. اتاق در ضمن، اتاق نشیمن هم بود. با یک بخاری دیواری و یک سر بخاری با آجر قرمز روی آن که رویش گلدان های غریبی چیده بودند. بالای بخاری یک چپق گلی بندبند، مثل تفنگی به میخی آویخته بود. کنار بخاری صندلی های چرمی بزرگی، با تسمه های چوبی آویزان از آنها، چیده شده بود که صندلی های متحرک فنرداری بود و وقتی آدم رویشان می نشست و می جنبید به صدا درمی آمد. و بالاخره این اتاق دفتر هم به شمار می رفت، چون یک میز تحریر قدیمی هم در آن بود که آقای جان وایت ساید پشتش نشسته بود.
همین که آقای وایت ساید سرش را بلند کرد، مولی دید که مرد مهربان ترین و جدی ترین چشم هایی را دارد که او تاکنون دیده است و نیز سفیدترین موها را. موهایی سفید و روشن و پرپشت و ابریشم وار.
دختر با لحن رسمی گفت «من مولی مورگانم.»
«آه، بله دوشیزه مورگان، منتظرتون بودم، چرا نمی فرمایید؟»
دختر روی یکی از صندلی های بزرگ متحرک نشست و فنرها با صدایی خوش به ناله درآمد. گفت «من این صندلی ها رو دوست دارم، وقتی بچه بودم یکی از این ها تو منزل داشتیم.» و احساس راحتی کرد. «من اومدم که باهام مصاحبه کنین، تو ورقه م این طور نوشته شده.»
«خانم مورگان آنقدر سخت نگیرید.» و با خنده افزود «سالهاست که من با هر معلم تازه ای مصاحبه کردم. اما هنوزم نمی دونم چطور باید این کارو بکنم.»
«اوه - آقای وایت ساید، خوشحالم. این اولین کار منه. راستش اول می ترسیدم.»
«خب دوشیزه مولی مورگان تا اونجا که می دونم منظور از این مصاحبه اینه که شما مختصری از گذشته و حالتونو تعریف کنین. فکر می کنم وقتی شما صحبت تون تموم شد باید چیزی از وضع شما دستگیرم شده باشه. حالا که متوجه منظور شدین گویا باید با اطمینان و در عین حال هراس حرفاتونو بزنین تا تاثیر خوبی داشته باشد. شاید اگه مختصری از وضع خودتون تعریف کنین، همه چیز درست شه. چند کلمه از اینکه چه جور دختری هستین و اهل کجایین.»
مولی با شتاب سر تکان داد. «بله، سعی می کنم آقای وایت ساید» و ذهنش را متوجه گذشته کرد.
خانه کهنه بدنمای بی رنگ و رویی بود که محوطه وسیعی پشتش واقع بود و تشت های رخت شویی به نرده هایش تکیه داده شده بود. برادرهایش جو(۶) و تام(۷) روی شاخه های بلند درخت بید فریاد می کشیدند «حالا من عقابم»، «حالا طوطی ام»، «حالا مرغم»، «بپا!».
در سیمی پشت خانه باز شد و مادرشان آهسته سرک کشید. موهایش هر قدر که شانه می کشید، نمی خوابید. مشتی مو توی صورتش ریخته بود. چشم هایش همیشه کمی سرخ بود و دستها و مچش به طرزی دردناک ترک داشت. صدا زد «تام، جو اون بالا کار دست خودتون می دین ها. بچه ها آنقدر عذابم ندین. مگه هیچ مادرتونو دوست ندارین؟» صداهای روی درخت خاموش شد. روح سرکش عقاب و مرغ بر اثر شرمساری فرو نشست. مولی، توی خاکها نشسته بود و کهنه ای را به دور چوبی بسته بود و می کوشید آن را بانوی قد بلندی بداند که جامه ای گران بر تن دارد. «مولی بیا پیش مادرت، امروز خیلی خسته م.»
مولی چوب را میان خاک کاشت و به نجوایی تند گفت «خانم، وقتی برگشتم کتکت می زنم.» و با حرف شنوی به داخل خانه رفت.
مادرش توی آشپزخانه صاف روی صندلی صاف نشسته بود. «مولی بیا جلو. یه کم بشین پیشم. مولی دوستم داشته باش. یه کم مادرتو دوست داشته باش. تو دختر خوب مادرت هستی، نه؟» مولی روی صندلی جابه جا شد «مولی، مادرتو دوست نداری؟»
دخترک سخت تیره بخت بود. می دانست که مادرش هم اکنون به گریه خواهد افتاد و او مجبور خواهد بود موهای زبرش را نوازش کند. خودش و برادرهایش می دانستند که باید مادرشان را دوست داشته باشند. او همه کاری برایشان می کرد. خجالت می کشیدند که بدشان می آمد پیش او باشند، اما چاره ای جز این نداشتند. وقتی صدایشان می زد و آنها پیش چشم او نبودند چنین وانمود می کردند که نشنیده اند و پچ پچ کنان دور می خزیدند.
مولی به آقای جان وایت ساید گفت «خب، اول اینکه ما خیلی فقیر بودیم. خیال می کنم از اون بدتر نمی شد. دو برادر داشتم کمی بزرگ تر از خودم. پدرم فروشنده دوره گردی بود، با وجود این مادرم مجبور بود کار کنه. به خاطر ما حسابی جان می کند.»
هر شش ماه اتفاق بزرگی می افتاد. صبح، مادر بی صدا از اتاق خواب بیرون می آمد. موهایش تا آنجا که می شد خوابیده بود و چشم هایش برق می زد و شاد و تقریباً زیبا به نظر می آمد. آرام می گفت «بچه ها یواش! پدرتون منزله.»
مولی و برادرهایش بی صدا از خانه بیرون می رفتند اما حتی توی حیاط، بلند حرف نمی زدند. خبر به سرعت میان همسایه ها می پیچید. چیزی نمی گذشت که حیاط پر از بچه های زمزمه کن می شد «می گن پدرتون اومده»، «راستی پدرتون اومده» «این دفه کجا بوده؟» تا ظهر ده دوازده بچه، دسته به دسته توی حیاط ایستاده بودند و به همدیگر اشاره می کردند که آهسته حرف بزنند.
طرف های ظهر، در سیمی حیاط پشت با صدا باز می شد و به دیوار می خورد. پدرشان بیرون می پرید و فریاد می زد «هی، هی بچه ها!» مولی و برادرهایش خودشان را به طرفش پرتاب می کردند و پاهایش را می گرفتند و او آنها را مثل بچه گربه ها به هوا می انداخت و می گرفت.
خانم مورگان دور و بر شوهرش می چرخید و از خوشحالی مثل مرغ قدقد می کرد. «بچه ها، بچه ها لباس پدرتونو کثیف نکنین.»
بچه های همسایه معلق می زدند و کشتی می گرفتند و از خوشی جیغ می کشیدند. از هر روز تعطیلی بهتر بود.
پدر فریاد می زد «صبر کنید، صبر کنید چی براتون آوردم. حالا نمی گم.» و هنگامی که جنون بچه ها اندکی فرو می نشست چمدانش را می آورد و باز می کرد. سوغات هایی آن تو بود که تا به حال کسی ندیده بود، اسباب بازی های کوکی که کسی تا آن وقت چیزی از آن نشنیده بود. سوسک های آهنی که راه می رفتند، کاکاسیاهای چوبی که می رقصیدند، بیل های بخاری که روی شن به کار می افتادند، مهره های عجیب شیشه ای که وسطشان خرس یا سگ بود. برای هر کس چیزی یا چند چیزی آورده بود. انگار همه تعطیلی ها در همان یک روز جمع شده بود.
معمولا خیلی از ظهر می گذشت که بچه ها آرام می شدند و دیگر کسی ناگهان جیغ نمی کشید و سرانجام جرج مورگان روی پله ها می نشست و همه دورش جمع می شدند و او قصه های سفرش را تعریف می کرد. این بار به مکزیک رفته بود که آنجا انقلاب بود. بار دیگر به «هونولولو» رفته بود و کوه آتشفشان را دیده بود و سوار کلک شده بود. همیشه شهرها و آدم ها، آدم های عجیب در کار بود؛ همیشه ماجراها و صدها اتفاق خنده آور پیش آمده بود، خنده آورتر از هر چیزی که در عمرشان شنیده بودند. همه را نمی شد یکباره تعریف کرد. بعد از مدرسه جمع می شدند تا بقیه خبرها را بشنوند. جرج مورگان دور جهان را می گشت و ماجراهای بزرگ می اندوخت.
خانم مورگان گفت «از نظر زندگی خانوادگی تقریباً می توانم بگویم که پدری نداشتم. پدرم با سفرهایی که برای کارش می رفت کمتر فرصت خانه آمدن را داشت.»
جان وایت ساید سنگین سر تکان داد.

نظرات کاربران درباره کتاب مرگ و زندگی