فیدیبو نماینده قانونی نشر آفتابکاران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رِی بِردبری

کتاب رِی بِردبری
آخرین مصاحبه و سایر گفتگوها

نسخه الکترونیک کتاب رِی بِردبری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رِی بِردبری

ری بردبری: «برای نابودی یک فرهنگ نیازی به نابود کردن کتاب‌ها نیست.کافی است کاری کنیم مردم دیگر کتاب نخوانند.» در این کتاب که آخرین مصاحبه ری بردبری را نیز شامل می‌شود و توسط زندگی‌نامه‌نویس او صورت گرفته است، با هوشنمدی و خوش‌خلقی از بردبری در مقام یکی از محبوب‌ترین و تاثیرگذارترین نویسندگان معاصر آمریکا، درباره ادبیات، سفرهای فضایی و میراث بردبری سوال شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر آفتابکاران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رِی بِردبری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

مصاحبه های این مجموعه بین ژوئن ۲۰۱۰ و آوریل ۲۰۱۲ انجام و گردآوری شده اند. اولین ملاقاتم با ری بردبری برمی گردد به سال ۲۰۰۰؛ همان سالی که برای مجله شیکاگو تریبون(۱) فیچراستوری می نوشتم، همان سالی که ری پا به هشتاد سالگی گذاشت. و بااینکه تقریباً پنجاه سال اختلاف سنی داشتیم، خیلی زود ارتباطمان به دوستی بدل شد. آخر تجارب کودکی مشابهی داشتیم و هر دو بزرگ شده ایلینوی شمالی و کالیفرنیای جنوبی بودیم. کلی وجه اشتراک داشتیم. هر دو کنجکاو بودیم و شور زندگی درونمان شعله می کشید. همین شد که کار مشترکی با یکدیگر آغاز کردیم و من رسماً زندگینامه نویسِ ری شدم.
وقتی قدم در زندگی بردبری گذاشتم، پس از سکته ای کاهنده دوره نقاهتش را می گذراند، سکته ای که یادآور فناپذیریِ شکننده اش بود. بیش از یک دهه درباره موضوعات بسیاری گفتگو کردیم. در واقع پس از سال ها جلب اعتماد، که سرمایه بلندمدتِ زندگینامه نویسیِ ژرف است، هیچ موضوعی بین ما خط قرمز محسوب نمی شد. این اعتماد امتیاز فوق العاده ای بود، اما در عوض حس مسئولیت عظیمی هم بر دوشم گذاشت. بنابراین به شدت مراقب حفظ حد و مرزم هستم تا بین هیجانم نسبت به روحِ سخاوتمندِ بردبری و تعهدِ روزنامه نگاری ام برای ثبت میراثش تعادل برقرار کنم. دوستی دیرینه ما سبب شد رِی بسیاری از پرسش هایم را پاسخ دهد، پرسش هایی که اگر از زبان نویسندگان یا روزنامه نگاران دیگر می شنید، در برابرشان سکوت می کرد. به نظرم در ابتدای مصاحبه پایانیِ این کتاب، که در حقیقت آخرین مصاحبه هم هست، این حد از صمیمیت را می توان حس کرد.
گفتگوهای این کتاب بردبری ای را نشان می دهد که، به گفته خودش، «وقتش تنگ است» (در زمان اولین مصاحبه ۸۹ سال داشت)، نویسنده ادبی بزرگی را به تصویر می کشد که راه زیادی به خط پایان ندارد، نویسنده ای اندیشمند، خرسند، خردمند و مثل همیشه سرسخت. باوجودی که بردبری در زمان این مصاحبه ها ازنظر جسمانی بسیار نحیف بود، هنوز هم یکدنده بود و بر افکار خارق العاده اش، که شاهکارهای خلاقه ای همچون حکایت های مریخ(۲)، ۴۵۱ درجه فارنهایت(۳) و چیزی شرور از این راه می رسد(۴) خلق کرده بود، کاملاً مسلط می نمود.
این کتاب با بقیه سری کتاب های «آخرین مصاحبه»های(۵) انتشارات ملویل هاوس تفاوتی جزئی دارد. در سایر کتاب های این مجموعه، ازجمله گفتگو با جیمز بالدوین(۶)، گابریل گارسیا مارکز(۷) و هانا آرنت(۸)، مصاحبه نویسندگان و روزنامه نگاران مختلف با یک نویسنده در یک کتاب جمع آوری شده است، اما در کتاب رِی بردبری: آخرین مصاحبه کل چهار گفتگو را من انجام داده ام. در این کتاب سعی بر این بود از گفتگوهای تکراری با موضوع مشابه خودداری شود. همچنین تلاش کردم مصاحبه هایی گلچین کنم که به بررسی ایده های نو، نظریات فلسفی، جزئیات و حکایت هایی بپردازد که در کتاب های قبلی ام درباره این نویسنده به آنها اشاره نشده بود.
دو سال آخرِ زندگی ری بردبری بسیار دشوار گذشت. بیشتر در خانه و در تختخوابش می ماند و فقط گاهی برای مراسم ویژه یا گفتگوهای عمومی میان مردم ظاهر می شد. (دو گفتگوی زنده در جمع طرفدارانش در این کتاب آورده شده است.) بیشتر اوقاتی که در این دو سال با یکدیگر سپری کردیم در خانه اش در چِویت هیلز(۹) کالیفرنیا و در حالی بود که من کنار تختِ تاشویش نشسته بودم. ری در نوامبر ۱۹۵۸ به این خانه نقل مکان کرد و همین جا چهار دخترش را بزرگ کرد، هر سال مهمانی هالووین برگزار کرد، از نویسندگان سرشناس، موزیسین ها و اشخاص عالی رتبه پذیرایی کرد و ۵۶ سال در کنار همسرش، مارگارت مک کلر بردبری(۱۰)، زندگی کرد. مگی در سال ۲۰۰۳ دار فانی را وداع گفت و بردبری تنها ماند و تا آخرین روزهای عمرش تحت مراقب پرستار گذشت. هر وقت به دیدارش می رفتم از من می خواست برایش یکی از غذاهای موردعلاقه اش مثل همبرگر، غذای هندی یا ساندویچ بیکن ببرم. گاهی چیزی با هم می نوشیدیم. دوست داشت عیادت کنندگان برایش کتاب بخوانند. و البته باهم گپ می زدیم. این بردبری با بردبری ای که در سال ۲۰۰۰ دیدم فرق داشت. در واپسین روزها همچون ستاره ای نورانی در آسمان بود که به آرامی از روشنایی و عظمتش کاسته می شد. هر بار که به دیدنش می رفتم، می ترسیدم آخرین دیدارمان باشد.
در ۱۲ آوریل ۲۰۱۲ درباره زندگی و حرفه بردبری در کتابخانه وست هالیوود(۱۱) سخنرانی کردم. هر موقعیت دیگری در طول دوستی طولانی مان بود، حتماً با رغبت برای سخنرانی همراهم می آمد، اما آن شب به دلیل وضعیت جسمانی و سلامتی اش مجبور شد در خانه بماند. پس از سخنرانی رفتم به خانه اش که خیلی هم دور نبود. حدود نه و نیم شب بود. خوابش سبک بود و با فواصل کوتاه می خوابید و کمی پس از این که به خانه اش رسیدم بیدار شد. تلویزیون روی میز چرخداری روبروی تختش روشن بود و شبانه روز از کانال تِرنرکلاسیک موویز(۱۲) فیلم های قدیمی تماشا می کرد. انگار صدای قدیمی ستارگان هالیوود صدای خودش بود که می شنید و آرامَش می کرد. دیدارمان نیم ساعتی طول کشید. صدای زنجره ها را، که از میان پنجره به درون اتاق می خلید، خوب به یاد دارم. در همه این سال ها ری اغلب «پسر افتخاری» صدایم می کرد، اما آن شب وقتی به قصد خداحافظی برخاستم چیز دیگری گفت: «دوستت دارم، تو جای پسری هستی که هیچ وقت نداشتم.» در کلمات متفاوتش متانتی بود که معنا و وزن بسیاری داشت. او را در آغوش کشیدم و سپاسگزاری کردم. به سوی درگاهی اتاق قدم برداشتم و رفتم. او نگاهم می کرد و من در این فکر بودم نکند این آخرین دیدارمان باشد. و آخرین دیدار بود.
ری بردبری کمتر از دو ماه پس از آخرین دیدارمان در ۵ ژوئن ۲۰۱۲ درگذشت. همیشه می دانست در چهار دختر و هشت نوه اش به زندگی ادامه خواهد داد. همچنین می دانست کتاب هایش به نوعی جاودانه اش خواهند کرد. آنچه مایه تسلی خاطرش بود این بود که سال ها پس از رفتنش صحبت هایش اینجا در این کتاب باقی خواهند ماند. و حداقل برای من کلماتش همچنان زنده اند. در کتابِ آخرین مصاحبه ری بردبری همیشه زنده می ماند.

سام ولر
شیکاگو، ایلینوی
۶ سپتامبر ۲۰۱۴

این کتاب ترجمه ای است از:
Ray Bradbury
the last interview and other conversations

اسلحه لیزری، ربات و موشک: تاثیر رِی بِردبری بر آینده

مصاحبه کننده: سام ولر
کامیک ـ کان سن دیگو(۱۳)
۲۴ ژوئیه ۲۰۱۰
ری بردبری برای کمک به تبلیغات کتابم، به نواها گوش بسپار: مصاحبه های ری بردبری، به شدت علاقه داشت در کامیک-کان سن دیگو همراهم باشد. در طول این سال ها بارها با یکدیگر در این همایش مردمی شرکت کرده بودیم که گفتگویی زنده در استودیویی پر از مهمان بود. در ۱۹۷۰ ری در اولین کامیک-کان مهمان افتخاری بود و از آن پس بارها در این رویداد شرکت کرده بود. عاشق این گردهمایی بود. صبح روز ۲۴ ژوئیه ۲۰۱۰، وقتی باهم به سن دیگو می رفتیم، نگران بنیه اش بودم. سفر با ماشین از خانه اش در لس آنجلس توان زیادی از او می گرفت. چند هفته بیشتر به تولد نود سالگی اش نمانده بود و می دانستم ازدحام و دیدن چهار رنگ تند نقاشی های مصور انرژی زیادی از او می گیرد. اما در شخصیت ری چیز بخصوصی وجود داشت: چند دقیقه پیش از این که برای گفتگو روی صحنه برویم، پشت پرده روی ویلچر چرت می زد. اما درست سر بزنگاه، به محض اینکه صدایمان زدند، جان گرفت. می گفت حضور بین آن همه طرفدار سینه چاک این انرژی را به او می دهد. دلیلش هرچه که بود، آن بعدازظهر ری پرشور، بذله گو و هیجان زده ظاهر شد.

ولر: ری به کامیک-کان خوش آمدی. امروز حالت چطور است؟
بردبری: اول از همه خبری برای همه دارم. من و سام ولر داریم با هم روی کتاب جدیدی کار می کنیم. اسمش را گذاشته ایم: بگذار رازی را فاش کنیم. (خنده حضار) بله. این کتاب بعدی من و سام است.

ولر: خیلی خب. الآن ده سال می شود زندگینامه نویسش هستم و این هیجان انگیزترین چیزی است که تجربه کرده ام. فکر کنم همه دوست داریم پرسش وپاسخ را شروع کنیم، این طوری به همه شما وقت می رسد. امروز به همه ما فرصت ارزشمندی ارزانی شده که اینجا باشیم و از مردی که اسطوره است و در طول حیاتش شاهد تجلی این اسطوره بوده، آنچه می خواهیم بپرسیم. امتیاز گران قدری است که اینجا باشیم. تابه حال شده است به کتاب هایت نگاه کنی و بگویی: «خدای من، این را من نوشته ام»؟ ری بردبری بودن چه حسی دارد؟
بردبری: (می خندد) راستش لعنتی خیلی لذت بخش است. (خنده و تشویق حضار)

ولر: حالا بگذارید به چند تا از کتاب هایتان اشاره کنم. در ۴۵۱ درجه فارنهایت، که اغلب آن را شاهکارت می نامند و در اکتبر ۱۹۵۳ چاپ شد، لوازمی مثل هِدست آیفون(۱۴) یا آیپادز(۱۵) را پیش بینی کردید. تلویزیون فِلترون را پیش بینی کردید. خشونت مدارس را پیش بینی کردید. افول روزنامه های امریکایی را پیش بینی کردید. گفتید رمان های مصور به بازار می آیند، همان چیزی که امروز برای بزرگداشتش اینجا جمع شده ایم. ری، چطور همه اینها را پیشگویی کردید؟ همه این فناوری ها را چطور پیش بینی کردید؟
بردبری: راز زندگی در عاشق بودن است. عاشق که باشی، خودت را پیشگویی می کنی. آنچه به دست می آوری، همان است که می خواهی. چیزها را پیشگویی نمی کنی. می سازی شان. باید مثل من ذِن بودایی باشی. به هیچ چیز فکر نکن. فقط انجامشان بده. پیشگویی نکن. فقط آنها را بساز.

ولر: بله، این سوالی است که اغلب مردم از من می کنند: ری بردبری به چه چیزی ایمان دارد؟ همین الآن خودتان را ذن بودایی نامیدید. این گرایش مذهبی شماست؟ ذن بودائیسم؟ به چه چیزهایی اعتقاد دارید؟
بردبری: من خودبه خود ذن بودایی شدم چون لحظه تولدم را به خاطر دارم. و از لحظه تولد به بعد، هر ثانیه، هر ساعت و هر روز زندگی ام را به یاد دارم. و وقتی همه چیز را به خاطر می آوری، پس ذنِ تمام عیاری. نباید به چیزی فکر کنی. باید وسط هستی زندگی کنی. من در بطن زندگی ام هستم. هیچ حدومرزی نیست. در همه هستی بسط می یابم. پس ناچار نیستم به آن فکر کنم- فقط باید باشم.

ولر: به همه فناوری هایی که در ۴۵۱ درجه فارنهایت پیش بینی کرده بودید و درباره شان به ما هشدار داده بودید، مثل سر برآوردن رسانه های جمعی و تاثیرش بر جامعه، اشاره کردم. چیزی هست که بخواهید نام ببرید و بگویید در سال های آتی اتفاق خواهد افتاد؟ فناوری دیگری هست که بخواهید در آینده ببینید؟
بردبری: راستش بیشتر دلم می خواهد برخی از این فناوری ها از بین بروند. (خنده حضار) مثل اینترنت. برای من اینترنت کسالت آورترین و احمقانه ترین چیز دنیاست. در دو سال اخیر چندین ناشر اینترنتی با من تماس گرفتند و درخواست کردند کتاب هایم را در اینترنت منتشر کنند. و به دو تا از آنها زنگ زدم و گفتم: «خوب گوش کنید ببینید چه می گویم و بروید به جهنم.»

ولر: اگر حافظه ام خوب یاری کند، گمانم منظورتان مدیرعامل شرکت یاهو(۱۶) بود، نه کس دیگری.
حتم دارم اکتشافات فضایی یکی از فناوری هایی است که به آن علاقه دارید. چرا اکتشافات فضایی این قدر برایتان مهم است؟
بردبری: چون ما قرار است تا ابد زندگی کنیم. اگر به فضا برویم، اگر به ماه برگردیم... اصلاً نباید هیچ وقت ماه را ترک می کردیم. باید برگردیم و پایگاهی آنجا بسازیم و بعد هم به مریخ برویم و تمدنی برپا کنیم و آن وقت پانصد سال بعد جهان را زیر بال وپرمان می گیریم و چنین که شد، همه ما این شانس را خواهیم داشت که تا ابد زندگی کنیم. برای همین است که به اکتشافات فضایی ایمان دارم. (تشویق حضار)

ولر: یکی از ایده هایی که ری باعث شد در ذهنم شکل بگیرد این بود: تصور کنیم بودجه اکتشافات کریستف کلمب و سایر اکتشافاتی که در چند قرن اخیر رخ داده قطع می شد. آن وقت بسیاری از ما نمی توانستیم اینجا در کامیک-کان بنشینیم و همه اش به خاطر این است که ساکنان اروپا، امریکای شمالی را کشف کردند. درنتیجه ری چنین کشفیاتی را با اکتشافات فضایی یکی می داند. شما در سال ۱۹۶۷ واقعاً به ناسا(۱۷) رفتید و همه فضانوردان مرکوری(۱۸)و آپولو(۱۹) را ملاقات کردید. از ملاقاتتان با همه این فضانوردان جوان، دلیر و جسور خاطره ای دارید؟ چیزی از آن دیدار به یاد می آورید؟
بردبری: بله. خیلی آدم های فوق العاده ای بودند. اما وقتی دیدمشان، به یک چیز پی بردم و آن اینکه همه این فضانوردان خاطرات مریخی را خوانده اند. معرکه نیست؟ همه شان در کودکی کتاب هایم را خوانده بودند و تصمیم گرفته بودند فضانورد شوند. (تشویق حضار)

ولر: اخیراً مجموعه بسیار جدیدی از همه داستان های مریخی ات را با انتشارات سابترانین(۲۰) چاپ کرده اید. از کتاب جدیدتان برایم بگویید.
بردبری: آخر وُسعت به چنین کتابی نمی رسد. (خنده حضار) هر جلدش پانصد دلار است. پس بزن به چاک و فراموشش کن.

ولر: این کتاب شامل بسیاری از داستان های مریخی است که در خاطرات مریخیِ اصلی نیستند، داستان هایی که ری به دلایلی از کتاب حذف کرده بود و مهم ترین دلیلش عدم تطابق آنها با گاه شمار کلی خاطراتش بود. همسرتان مگی نسخه آن کتاب را برایتان تایپ کرده بود.
بردبری: شصت سال پیش همسرم خاطرات مریخی را برایم تایپ کرد. بله.

ولر: چیزی که اینجا کمی بحث برانگیز است داستان «شهرهای سوت وکور»(۲۱) است که گفتید خیلی شبیه طرح منطقه گرگ ومیش(۲۲) است. می توانید کمی از آن برایمان بگویید؟
بردبری: خیلی سال پیش راد سرلینگ(۲۳) به خانه ام آمد. هیچ چیز از نوشتن داستان های علمی-تخیلی و سبک فانتزی نمی دانست، برای همین بردمش به زیرزمین خانه ام و چند جلد از کتاب های ریچارد متیسون(۲۴) به او دادم. چند جلد از کتاب های هنری کاتنر(۲۵)، رولد دال(۲۶) و جان کالیر(۲۷) و یکی-دو جلد از کتاب های خودم هم به او دادم. و بعد راد سرلینگ فراموش کرد که همه این کتاب ها را خوانده است و موقع نوشتن برخی از ایده هایم را بدون اجازه کپی کرد. برای همین بحث بزرگی بین ما درگرفت و برایمان دردسرهای زیادی ایجاد کرد. و بالاخره از برنامه تلویزیونی راد کنار کشیدم. خیلی راد را دوست داشتم. برنامه اش عالی بود، اما متاسفانه فراموش کرد که پایه و اساس برنامه اش همه آن کتاب هایی بود که از دوستانم در اختیارش گذاشته بودم.

ولر: برویم سر یک موضوع جدید: شما درست از اولین کامیک-کان به اینجا می آیید. اولین سال برگزاری اش شما بودید. چرا...
بردبری: ۳۵ سال پیش وقتی به هتل ال کورتِز(۲۸) در سن دیگو آمدم فکر کنم فقط سیصد نفر در آن گردهمایی بودند. بنابراین با چیزی که امروز می بینیم خیلی فاصله داشت.

ولر: دلیل حضور مکررتان در این گردهمایی چیست؟ چرا اینجا این قدر برایتان اهمیت دارد؟
بردبری: چون همه زندگی ام داستان های مصور جمع کرده ام. همه نسخه های چاپ شده از پرنس والیانت(۲۹) را دارم. سی سال همه داستان های مصور را که یکشنبه ها از پرنس والیانت درمی آمد جمع می کردم. نسخه های باک راجرز(۳۰) را هم دارم. از نوزده سالگی همه را می خریدم و نگه می داشتم. درنتیجه پس زمینه نویسنده شدنم ریشه در عشقم به داستان های مصور دارد.

ولر: داستان های مصور چه تاثیری بر نثرتان گذاشت؟ اصلاً نوشته هایتان از داستان های مصور تاثیر گرفته اند یا نه؟ شکل روایی داستان هایتان؟
بردبری: نه... اینها پر از تخیل اند. پر از ماجراجویی باشکوه. می دانی، برای همین وقتی فقط نُه سالم بود نوشتن را از این داستان های مصور آموختم. در نُه، ده، یازده، دوازده، سیزده و چهارده سالگی داستان مصور می خواندم و یاد می گرفتم بنویسم.

ولر: هنوز هم داستان مصور می خوانید؟ هنوز هم مطالب خنده دار و کتاب فکاهی می خوانید؟
بردبری: بله خب.

ولر: کدام را بیشتر دوست دارید؟
بردبری: همان که هر روز توی روزنامه چاپ می کنند. اسمش «احمق ها»(۳۱)ست. (خنده و تشویق حضار)

ولر: چند هفته دیگر نود ساله می شوید.
بردبری: آره، آره، آره.

ولر: نود ساله. وقتی به نود سالی نگاه می کنید که پشت سر گذاشته اید، چه حسی دارید؟ نود سالگی چه حسی دارد؟
بردبری: (می خندد) خب لعنتی نود سال شگفت انگیز بوده. (خنده و تشویق حضار)

ولر: خب، کلی درباره سفر زمان مطلب نوشته اید. خودتان بهتر از همه داستان خارق العاده «آوای تندر»(۳۲) را بلدید. جایی که شکارچی ها به نقطه ای از زمان برمی گردند که دایناسور شکار کنند، از آنها می خواهند خراب کاری نکنند، اما اتفاق شومی می افتد و یک نفر ناخواسته پایش روی یک پروانه می رود (اثر پروانه ای)(۳۳). اگر می توانستید در زمان سفر کنید، به کدام لحظه برمی گشتید؟
ری بردبری: به تک تکشان. تک تک لحظه های زندگی ام باورنکردنی بوده اند. عاشق ذره ذره اش هستم و از آن لذت برده ام. زیبا بود. چون پسربچه باقی ماندم. مردی که امشب اینجا می بینید پسری دوازده ساله است و هنوز هم از زندگی اش لذت می برد. (تشویق حضار) و تا ابد پسربچه می مانم.

ولر: همه مان شنیده ایم که خیلی ها بزرگ می شوند. فکر می کنید بزرگ شده اید؟ این همه سال چطور توانستید با کودک درونتان در ارتباط باشید؟ چون خیلی ها کودک درونشان را گم می کنند.
بردبری: اگر هر روز رشد کنی، کودک درونت زنده می ماند. نگران آینده نمی شوی. نگران گذشته نمی شوی. فقط رشد می کنی. پس اگر پویا باشی، مجبور نیستی نگران سِنَت باشی. من پسربچه ماندم چون بچه ها دائم به هر سو می دوند. هرگز دست از دویدن برنمی دارند. هرگز به پشت سر نگاه نمی کنند و همین طور می دوند، می دوند، می دوند. من هم همین طورم. پسرِ دونده. (تشویق حضار)

ولر: خیلی ها شما را فردی مثبت و الهام بخش می بینند. که البته قطعاً هم همین طورید. امیدوارم همه شما امروز همین حس را از ری گرفته باشید. خیلی احساس خوشبختی می کنم که همه این سال ها با شما وقت گذرانده ام، چون عجیب الهام بخشید و باورنکردنی. اصلاً در زندگی تان چیزی هست که افسوسش را بخورید؟
بردبری: بله. که چرا با بو دِرِک(۳۴) مدت بیشتری معاشرت نکردم. (می خندد)
(خنده حضار)

ولر: خیلی خب، حالا در جعبه پاندورا را باز کردیم و پرده از راز برداشتیم. (خنده حضار) خانم ها، آقایان، این آقا یک بار برایم تعریف کردند که در هفتادسالگی شان حسابی سروگوششان می جنبیده. (خنده حضار) ری، باید داستان بو دِرک را برایمان تعریف کنید. چطور با بو درک آشنا شدید؟
بردبری: سی سال پیش در کنفرانسی در پاریس آمد و گفت: «آقای بردبری؟» گفتم: «بله»، گفت: «عاشقتم.» من هم گفتم: «جنابعالی؟» گفت: «من بو دِرِکَم. آقای بردبری حاضری با قطار بریم سفر؟» من هم گفتم: «معلومه که حاضرم.» (خنده حضار)

ولر: بقیه اش سانسور شد! حالا که حرف بو درک پیش آمد، بگذارید از بزرگ ترین عشقتان صحبت کنیم. بزرگ ترین عشقتان چه بوده است؟
بردبری: من بزرگ ترین عاشق دنیام. عاشق داستان کوتاه نوشتنم. پس می نویسم. عاشق رمان نوشتنم. رمان می نویسم. عاشق شعر سرودنم. شعر می گویم. عاشق مقاله نوشتنم. مقاله می نویسم. عاشق نقاشی ام. نقاشی می کنم. عاشق کارگردانی سینمام. و بالاخره هم یک فیلم کارگردانی کردم. فیلمِ چیزی شرور از این راه می رسد را کارگردانی کردم. من بزرگ ترین عاشق دنیام. همه اینهایی که الآن برایتان تعریف کردم عشق من است.

ولر: به فیلم ۱۹۸۳، چیزی شرور از این راه می رسد، اشاره کردید. و گفتید خودتان آن را کارگردانی کرده اید. اما کارگردانی اش به نام جک کلایتون(۳۵) ثبت شده است. چرا خودتان را کارگردان این فیلم می دانید؟
بردبری: خب فیلم با کارگردانی او جواب نداد. از استودیو با من تماس گرفتند و نظرم را درباره فیلم پرسیدند. من هم گفتم: «جواب نداده است. کارگردانی اش را به من بسپارید تا دوباره درستش کنم.» برای همین موزیک فیلم را عوض کردم و دوباره تدوینش کردم و سریالی اش کردم. و حالا این فیلمی که می بینید همانی است که من دوباره تدوین و کارگردانی کردم چون اولی جواب نمی داد.

ولر: اغلب از این فیلم به عنوان یکی از اقتباس های سینمایی موردعلاقه تان میان سایر کارهایتان یاد می کنید. خبر جدیدی از پروژه های سینمایی بر اساس کتاب هایتان دارید؟ فیلم جدیدی از کتاب های بردبری در دست ساخت هست؟
بردبری: فعلاً که هیچ خبری نیست. نه خیر. هیچی.

ولر: البته یکی هست که در واقع می خواهم از آن نام ببرم: پیله(۳۶)، که اخیراً جایزه بین المللی فیلم علمی ـ تخیلی را برده است.
بردبری: بله.

ولر: ۴۵۱ درجه فارنهایت یا خاطرات مریخی یا مرد مصور(۳۷) چه، خبری در دست هست؟
بردبری: مل گیبسون(۳۸) مجوز ساخت ۴۵۱ درجه فارنهایت را دارد. هفته پیش تلویزیون دیدید؟ (خنده حضار) که داشت دوست دخترش را خوار و خفیف می کرد و برایش خط ونشان می کشید؟! اگر هفته پیش مل گیبسون را در تلویزیون دیدید، پس بدانید برای همین است که فعلاً نمی تواند ۴۵۱ درجه فارنهایت را بسازد. (تشویق و خنده حضار)

ولر: همه این سال ها در تلویزیون هم فعالیت گسترده ای داشتید، برجسته ترینش هم سریال تلویزیونی خودتان، تماشاخانه ری بردبری(۳۹). تولیدکننده و نویسنده همه شصت و پنج قسمت سریال ری بود.
خاطره ای از ساخت این سریال دارید؟ در روند ساختش دوازده جایزه کیبل اِیس(۴۰) بردید. کدام قسمت سریال تلویزیونی خودتان را بیشتر دوست دارید؟
بردبری: قسمت موردعلاقه ام در تماشاخانه بردبری وقتی است که پیتر اوتول(۴۱) در نقش جان هیوستون(۴۲) بازی می کند. این قسمت درباره ماجراجویی من با هیوستون در ایرلند است، همان وقتی که داشتم فیلمنامه موبی دیک(۴۳) را می نوشتم. پس اگر فرصتی دست داد که تماشاخانه ری بردبری را ببینی، بازی پیتر اوتول در نقش جان هیوستون را ببین. در کل آن سریال این قسمت موردعلاقه ام است.

ولر: ری همین حالا گفت که فیلمنامه موبی دیک را برای جان هیوستون نوشته است. زندگی ری مملو از خاطرات و دستاوردهای بی شمار است. در وقت محدودی که داریم، سخت است درباره همه آنها صحبت کنیم، پس پوزش مرا بپذیرید. امیدوارم همه شما صحبت های ری درباره تجربه کاری اش در موبی دیک را شنیده باشید. پس شاید امروز بتوانیم به بخش های جدیدتر بپردازیم. اما داستانِ بسیار خارق العاده ای است. با اجازه ری، باید بگویم که در کتاب جدیدمان مفصل از آن صحبت کرده ایم.
حالا که در همایش کامیک-کان هستیم، برایمان بگویید که کدام یک از اقتباس های کتاب های فکاهی از کارهایتان را بیشتر دوست دارید. از بین کتاب هایی که بر اساس کارهایتان نوشته شده اند کدام یک را بیشتر دوست دارید؟
بردبری: فقط شنیده ام که قرار است از خاطرات مریخی رمان مصور چاپ شود. تا یک سال دیگر رمان مصورِ چیزی شرور از این راه می رسد چاپ می شود. همین الآن هم رمان مصورِ ۴۵۱ درجه فارنهایت در کتاب فروشی ها موجود است که البته باید بگویم کار خیلی خوبی هم از آب درآمده.

ولر: تیم همیلتون(۴۴)، که این رمان مصور را نقاشی و اقتباس کرده است، قرار بود امروز اینجا کنارمان باشد، اما برای رسیدگی به کارهایش باید به نیویورک می رفت و سلام رساند.
در طول این سال ها کتاب فکاهی موردعلاقه تان چه بوده است؟ از این کتاب ها زیاد می خوانید؟
بردبری: نه، نمی توانم بخوانم.

ولر: قبلاً چی؟ قبلاً می خواندید؟ اصلاً از اَبَرقهرمان های کتاب های فکاهی خوشتان می آید یا...
بردبری: بله، کلکسیونشان را داشتم.

ولر: اما گفتید دلتان برای ابرقهرمان های قدیم تنگ شده، چون دیگر سنتان به آنها نمی خورد.
بردبری: من عاشق تارزان و پرنس والیانت بودم.

ولر: و با هارولد (هال) فاستر(۴۵)، خالق پرنس والیانت، دیدار هم کرده اید؟ در کتابخانه تان یک نسخه هنری از کتابش را دارید.
بردبری: بله، یکی از کتاب هایم را برای هارولد فاستر فرستادم که سی سال پیش پرنس والیانت را کشیده بود. به او گفتم دوستش دارم و او هم نسخه اصلی و هنری پرنس والیانت را برایم فرستاد که الآن در خانه دارم. الآن دیگر نمی شود روی این کتاب قیمت گذاشت. این قدر زیباست که باورت نمی شود. یک متر و سی سانتی متر طول و نود سانتی متر پهنا دارد و خود پرنس والیانت پنجاه سال پیش آن را نقاشی کرده است. عاشق پرنس والیانتم. هارولد فاستر هم من را دوست داشت. (خنده حضار)

ولر: یک چیزی که در مورد ری فهمیده ام و فکر می کنم برای همه ما درس بزرگی باشد این است که اغلب برای کسانی که دوستشان دارد نامه می نویسد. نامه ای پیدا کرده ام که ری در ۱۹۳۸ برای ادگار رایس باروز(۴۶) نوشته و از او درخواست کرده است که به انجمن علمی-تخیلی آنها بیاید. ری همراه فارست آکرمن(۴۷)، ری هری هاوزن(۴۸)، لی براکت(۴۹)، رابرت هاین لاین(۵۰) و نویسنده ها و شخصیت های شگفت انگیز دیگر عضو این باشگاه بود و از آقای باروز درخواست می کند که مهمانشان شود و راستش آقای باروز نامه ای در پاسخ ری می فرستد که در آن، با ادای مراتب احترام، درخواستش را رد می کند. در جمع حضور نمی یافت. اما ری سال ها نامه نوشت و کتاب هایش را برای جان هیوستون فرستاد که نهایتاً به کار موبی دیک انجامید. در طول این سال ها اغلب برای نویسندگان موردعلاقه اش نامه می نوشت. واقعاً اعجاب انگیز است. گمانم شما محشرترین طرفدار جهانید. (خنده حضار)
ری بردبری، الآن روی چه کتابی کار می کنید؟ پروژه جدیدی در دست دارید؟
بردبری: روی یک مجموعه جدید داستان کوتاه کار می کنم که کریسمس آینده چاپ می شود. اسمش را گذاشته ام تخریبگر(۵۱). مجموعه ای از بیست داستان کوتاه است. (تشویق حضار)

ولر: با توجه به اینکه خود تخریبگر اینجا کنار ماست، فکر کنم عنوان کاملاً درخوری است. بسیاری از داستان ها از بین پوشه ها و مطالبی گلچین شده است که در طول چندین دهه نوشته اید، پس قطعاً کتاب خارق العاده ای است.

خانم مهمان: خب درست یازده سال پیش اولین کتاب زندگی ام را خریدم. چیزی شرور از این راه می رسد و از وقتی آن کتاب را خواندم عاشق ری بردبری شدم. همین الآن هم سعی می کنم جلوی اشک هایم را بگیرم، چون یازده سال است منتظر چنین لحظه ای هستم. ایده این کتاب چطور به ذهنتان رسید؟
بردبری: چون همه زندگی ام توی کارناوال ها می پلکیدم و عاشق کارناوالم. خب طبیعی است که درباره شان بنویسم. همین جوری شد که نوشتمش.

ولر: ری به علاقه کودکی اش، که سیرک و کارناوال بود، بازگشت و همه فکرش را روی عشقش متمرکز کرد. اغلب می گوید حرفه اش بر عشق استوار است و به نظرم این کتاب نمونه ای عالی برای اثبات این موضوع است. سپاس برای محبتی که نسبت به ری ابراز کردید.
خانم مهمان: خیلی ممنون از شما.

مرد مهمان: فقط دلم می خواست برای همه کارهای حیرت انگیزی که انجام داده اید از شما تشکر کنم. به کمک شما بود که به این جایی رسیدم که الآن هستم. شما یکی از کسانی هستید که اندیشیدن را به من آموخته اند. در کودکی تان نویسنده ای بوده است که بارها کتابش را خوانده باشید و با آن بزرگ شده باشید و الهام بخشتان باشد و شاید هیچ وقت موفق به دیدارش نشده باشید و کارهایش به شما کمک کرده باشد که ری بردبری کنونی شوید؟
بردبری: ادگار رایس بروز و کتاب هایی که درباره تارزان و سیاره مریخ نوشته بود. دومین نویسنده ادگار آلن پو(۵۲) بود. زهره ام را آب می کرد... (می خندد) و سعی کردم شبیه او بنویسم.

مرد مهمان: تابستان پارسال هری هریسون(۵۳)، نویسنده علمی-تخیلی که کتاب های شورش به موقع(۵۴) و سری رمان های موش فلزی ضدزنگ(۵۵) را نوشته است، برنده جایزه افتخاری گراند مستر(۵۶) در نبیولاس(۵۷) شد. خیلی دلم می خواهد بدانم نظرتان درباره هری هریسون چیست.
بردبری: راستش خیلی قدیمی است. یادم نمی آید. (خنده حضار)

خانم مهمان: داستان های شما ازنظر ایده پردازی عالی اند. اما به نظر من به کیفیت نثر شما کمتر پرداخته شده است. بیشترِ نثر شما شعر است. وقتی می خوانی حس می کنی واقعاً شعر است. می شود کمی از شعرهایی صحبت کنید که روی شما تاثیر گذاشته اند؟
بردبری: دو شاعری که بسیار روی من تاثیر گذاشتند شکسپیر و الکساندر پوپ(۵۸) هستند.
خانم مهمان: ممنونم.

ولر: آلدوس هاکسلی(۵۹) یک بار به ری بردبری گفت: «آقا، می دانید شما چی هستید؟ شما شاعرید.»

نظرات کاربران درباره کتاب رِی بِردبری