فیدیبو نماینده قانونی موسسه خدمات فرهنگی رسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

نسخه الکترونیک کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

اگر سررشته امور زندگی‌تان را به دست بگیرید و آنها را اداره کنید می‌توانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید. با نوشتن، حوادث اتفاق می‌افتند، دکتر هنریت آن کلاوسر به شما چگونگی آن را آموزش می‌دهد و خاطر نشان می‌کند، نوشتن هدف‌ها به شما کمک خواهد کرد به خواسته‌هایتان برسید. شما در این کتاب داستان‌هایی در مورد مردم عادی می‌خوانید که معجزات بزرگ و کوچکی در زندگی خود دیده‌اند، کسانی که نوشتن آرزوها در زندگی‌شان نقش اساسی بازی کرده و رویاهای آنها را تبدیل به حقیقت کرده است. راهنمایی‌های همه جانبه دکتر کلاوسر و تمرینات بسیار آسانی که ارائه داده است مطمئنا حس خلاقیت و اعتماد به نفس شما را افزایش داده و بلیط مسیر موفقیت را دستان شما قرار خواهد داد.

ادامه...
  • ناشر موسسه خدمات فرهنگی رسا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.27 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ناشر

این کتاب کتابی است بی نظیر، به یقین تا کنون چنین کتابی که شما را تا آخر با خود بکشاند، بدون آنکه بتوانید آن را زمین بگذارید، کمتر خوانده اید. اگر دیگران با عمل به توصیه های آن، توانسته اند به خواسته های خود برسند که نمونه های متعددی از آن را نویسنده در کتاب آورده است، شما هم می توانید.
منتظر وقوع آن باشید.
این کتاب ارزشمند و یاری رسان، انتخاب دوست و همکار عزیز و صاحب نظر آقای مهرداد فیروزبخت است که از بابت این گزینش تحول ساز، از ایشان و نیز از مترجم توانا، آقای محمد گذرآبادی که آن را با نثری سلیس و روان به فارسی برگردانده اند کمال تشکر را دارم. از همکار سخت کوش و عزیز آقای حمید هادی زاده مقدم که طراحی جلد آن را با دقت و علاقه خاص به پایان رساندند و از دوست عزیز آقای ناظم بکائی که طرح الحاق دفترچه یادداشت به کتاب را پیشنهاد دادند نیز صمیمانه سپاسگزارم.
و اما کار نهایی در دسترس عموم قرار دادن کتاب را همکاران عزیزمان در پخش رسا و توزیع کنندگان و کتابفروشی های محترم انجام می دهند که از همه آنها نیز به خاطر کمک به انجام این خدمت ارزشمند، نهایت مراتب تشکر را دارم.
هم چنین از همه آن عزیزانی که با مطالعه این کتاب آن را به دوستان و نیازمندان آن توصیه خواهند کرد و یا هدیه خواهند داد نیز پیشاپیش تشکر می کنم.

محمدرضا ناجیان اصل
تابستان ۸۶

مقدمه

کاتبی مصری روی شومینه اتاقم نشسته. این مجسمه سنگی را در سفری که سال ها قبل به قاهره داشتم خریدم. چهارزانو نشسته، کاغذ پاپیروس را روی زانو گذاشته و قلم را به دست گرفته است. به دوردست ها خیره شده، گویی آینده را می بیند. این مجسمه نمادی است برای حرفی که در این کتاب می خواهم بزنم.
در نزد مردمان مصر باستان، هر چیزی که نوشته می شد واقعیت می یافت.

فکرهای بزرگ بکنید ـ موثر است

در دهه های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ کتاب های بی شماری به چاپ رسید که با داد و فریاد (گاهی به معنی واقعی کلمه: پیروزی!!! موفقیت!!! از عهده اش بر می آیید!!!) در باره شگفتی های «علم تفکر» سخن می گفتند: فکر کن و ثروتمند شو نوشته ناپلئون هیل، جادوی اعتقاد نوشته کلود ام. بریستول، وقتی بشر می اندیشد نوشته جیمز آلن و بعدها در دهه پنجاه، کتاب جادوی فکر بزرگ به قلم دیوید جی. شوآرتز. جالب اینجاست که تمام این کتاب ها هنوز هم چاپ می شوند و بعد از پنجاه، شصت، هفتاد سال، هم اکنون هم در کتابفروشی ها به راحتی قابل خرید هستند. با وجود اینکه امروز زبان این کتاب ها کهنه، مثال هایشان نامانوس و جنسیت گرایی آنها وقیحانه جلوه می کند، اما هنوز هم برای مخاطب امروزی جذابیت دارند.
کتب کوچکی که در سال ۱۹۲۶ نوشته شده و تاکنون بیش از یک و نیم میلیون نسخه از آن به فروش رسیده نام ساده ای دارد: موثر است!به قلم آراچ جی. این کتاب کوچک اما پرمحتوا علت ماندگاری این مدافعان تفکر مبتکرانه و مثبت را توضیح می دهد. این آثار در فرای زرق و برق ظاهری، نگاه خوشبینانه و رویکرد احمقانه، پیام مهمی دارند که به شکل موجزی در کتاب موثر است! بیان شده:

اگر بدانی چه می خواهی، می توانی به آن برسی.

بعد از این همه سال تحقیق در مورد مغز، با وجود دانش فعلی ما در باره جسم پینه ای، دستگاه فعال ساز شبکه ای، و سازوکار ذهن انسان، هنوز هم وقتی می شنویم «موثر است» سخت شگفت زده می شویم.
بنویس تا اتفاق بیافتد همان احساس شگفتی را حفظ می کند و ریشه در همان حقیقتِ حالا علمی داردــ اینکه تعیین هدف، تمرکز روی نتیجه کار، و داشتن تصویری روشن از آنچه در زندگی به دنبالش هستید می تواند باعث تحقق رویاهای شما شود.
عنصر کلیدی دیگری نیز وجود دارد که باید به آن توجه کرد، عنصری که در تک تک این کتاب های ماندگار دیده می شود: نخستین گام در تمام آنها این است که هدف خود را بنویسید.

داستان آدم های مشهور

همواره داستان هایی از آدم های مشهور می شنوم که قبل از رسیدن به شهرت فعلی خود، رویاهای خود را می نوشتند.
مثلا جیم کری به هالیوود هیلز رفت و برای خودش یک چک ده میلیون دلاری کشید و رویش نوشت «به خاطر خدمات عرضه شده». این کمدین تا سال ها این چک را همه جا با خودش داشت، مدت ها قبل از آنکه چنین مبالغی بابت بازی در یک فیلم دریافت کند. وی در حال حاضر یکی از گرانترین بازیگران هالیوود به حساب می آید و برای هر فیلم مبلغ بیست میلیون دلار دریافت می کند. کری در حرکتی تاثیرگذار، قبل از دفن پدرش آن چک را در جیب کت وی گذاشت.
اسکات آدامز، خالق داستان مصور دیلبرت، یک دنیا رویاهای نوشته شده دارد که همگی، به ترتیب، به حقیقت پیوسته اند. آدامز می گوید که وقتی یک هدف را می نویسید «شاهد وقوع چیزهایی هستید که احتمال تحقق هدف را افزایش می دهد.»
آدامز در دوره ای که به عنوان کارگر غیرمتخصص در اتاقکی در شرکت آمریکا کار می کرد، پیوسته روی میز کارش بی هدف نقاشی می کرد. بعد شروع به نوشتن کرد و روزی پانزده بار نوشت «من کاریکاتوریست مشهوری خواهم شد.»
بعد از شکست های بسیار، آدامز بالاخره موفق شد: او قراردادی امضا کرد مبنی بر اینکه کارهایش همزمان در جاهای مختلف به چاپ برسد. در اینجا بود که شروع به نوشتن جمله ای جدید کرد «من بهترین کاریکاتوریست روی زمین خواهم شد.»
چطور می شود فهمید که کسی بهترین کاریکاتوریست روی زمین است؟
خب، دیلبرت به طور همزمان در نزدیک به ۲۰۰۰ روزنامه در سراسر جهان چاپ می شود. سایت اینترنتی دیلبرت زون روزانه ۱۰۰۰۰۰ مراجع دارد. اولین کتاب آدامز به نام اصل دیلبرت بیش از یک میلیون و سیصد هزار نسخه فروش داشته است. محصولات مبتنی بر شخصیت های دیلبرت از ماوس پد تا فنجان های قهوه تا تقویم های رومیزی همه جا به چشم می خورند و حتی یک برنامه هفتگی نیز به همین نام در تلویزیون وجود دارد.
حالا اسکات آدامز روزی پانزده بار می نویسد «من جایزه پولیتزر را خواهم برد.»
سوزی اورمان، اعجوبه تجارت، نویسنده پرفروش ترین کتاب در فهرست نیویورک تایمز، ۹ گام تا آزادی تجاری، و یکی از مهمانان ثابت برنامه تلویزیونی اوپرا، در باره شروع کار می گوید. ابتدا کاری در مریل لینچ پیدا کرد و از اینکه نتواند به میزان فروشی که برای او تعیین شده بود برسد سخت به وحشت افتاد. بیشترین حقوقی که تا آن زمان دریافت کرده بود چهارصد دلار در ماه به عنوان پیشخدمت رستوران بود.
«چیزی را که می خواستم نخست روی کاغذ آفریدم. هر صبح قبل از رفتن به سر کار بارها این جمله را می نوشتم: "من جوان، قوی و موفق هستم و هر ماه دست کم ۱۰۰۰۰ دلار درآمد دارم."»
حتی وقتی هم درآمد وی از این رقم بالاتر رفت باز هم این جمله را همه جا با خودش می برد «مثل یک چیز خوش یمن. من پیام ترس، و اعتقادم به نالایق بودن را با پیام امکانات نامحدود جایگزین کردم.»
و نوشتن این حقیقت تازه، به تحقق آن کمک کرد.
ایده نوشتن این کتاب در خانه به ذهنم خطور کرد. یک روز پسر دوازده ساله ام در حالیکه یک تکه کاغذ به دست داشت و سخت حیرت کرده بود نزدم آمد.
«داشتم اتاقم را تمیز می کردم که این فهرست را که مربوط به دو سال پیش است پیدا کردم. نمی دانم چطور این اتفاق افتاد اما هر چه در این فهرست نوشته بودم به حقیقت پیوسته بود، درحالیکه اصلا به یاد نداشتم که چنین چیزی را نوشته ام.»
از جمله کارهایی که یادداشت کرده بود عبارت بودند از رفتن به کلاس کاراته، تلاش برای نقش گرفتن در یک نمایش مدرسه، یک شب خوابیدن در پارک و خریدن یک پرده ــ بی آنکه بداند دقیقا طبق فهرست فراموش شده خود عمل می کند.
اتفاقی که برای پیتر افتاده بود مرا به فکر واداشت. متوجه شدم که همان پدیده در زندگی من هم اتفاق می افتد.
در هفته ای هیجان انگیز و به یادماندنی از زندگی ام موفق شدم کتاب هایم را در برادوی نیویورک امضا کنم، به پشت صحنه اپرای متروپولیتن بروم، در یک مصاحبه رادیویی شرکت کنم که میلیون ها شنونده داشت و اجرای زنده پلاچیدو دومینگو را در یک اپرای کامل بشنوم. بعد از برگشتن به خانه بود که مثل پیتر فهرستی را که قبلا نوشته بودم و به کلی فراموش شده بود پیدا کردم.
تمام کارهایی که در آن هفته انجام داده بودم در فهرست وجود داشت.
داستان فهرست پیتر و فهرست خودم را در فصلی از کتابم به نام قلبت را به روی کاغذ بیاور شرح داده ام. در فصل دیگری از همان کتاب ــ «جو پرینسیپل پابرهنه»ــ به موضوع همزمانی یا تقارن، یا آنچه ظاهرا تصادف بنظر می رسد، پرداخته ام و جمله ای را از مزرعه رویاها نقل کرده ام: «اگر آن را بسازی خواهد آمد». وقتی آن را قبل از وقوع می سازی، در واقع با ایمان خود پیش می روی، درست همانطور که نوشتن آن نشان می دهد به قابل حصول بودن آن اعتقاد داری.
آن دو فصل شروع تحقیقات من درباره قدرت نوشتن چیزها برای محقق ساختن آنها بود و به این ترتیب نطفه این کتاب بسته شد.

من کی هستم که این حرف را به شما بزنم؟

اجازه بدهید مختصری در باره گذشته خودم برایتان تعریف کنم.
من دکترای خودم را در ادبیات انگلیسی گرفته ام و در دانشگاه هایی در نیویورک، لس آنجلس، سیاتل و لس بریج در ایالت آلبرتای کانادا تدریس کرده ام. اولین کتابم به نام نوشتن در هر دو سوی مغز، به مسئله مسامحه و تنبلی و اضطراب نویسندگی می پردازد. موضوع کتاب این است که یاد بگیریم میان نوشتن و ویرایش تمایز قائل شویم و آنها را از هم جدا کنیم. کتاب به شما آموزش می دهد که نخست بنویسید و سپس کلمات خود را صیقل بدهید نه اینکه سعی کنید هر دو کار را همزمان انجام بدهید. کتاب نوشتن در هر دو سوی مغز شرح می دهد چگونه با منتقد درونی، آن صدای درونی و ایرادگیر که ممکن است شما را از نوشتن بازدارد، مصاحبه کنید و مفهوم تندنویسی را معرفی می کند که به معنای بی اعتنایی به آن منتقد درونی و نوشتن با تمام سرعت است.
در پانزده سال گذشته کارگاه هایی را در سراسر کشور برای شرکت ها برگزار کرده ام و سلسله سخنرانی هایی در موسسات ملی داشته ام. کتاب دومم به نام قلبت را به روی کاغذ بیاور حاصل همین دوره کاری است. وقتی مردم از روش روان نویسی که به آنها آموزش می دادم استفاده می کردند اغلب می پرسیدند «روش شما در باره نویسندگی نیست، در باره زندگی است.» کتاب قلبت را به روی کاغذ بیاور آزادی در نویسندگی را در مورد روابط به کار می گیرد و نشان می دهد که چگونه در این دنیای گسستگی روابط، پیوند خود را حفظ کنید. دو مورد از مفاهیم آن کتاب را که در اینجا مورد بررسی عمیق تر قرار داده ام عبارتند از «نوشتن تا رسیدن به راه حل» (نگاه کنید به فصل ۶) و اینکه چگونه باعث شوید نوشتن به فکر کردن شما کمک کند (نگاه کنید به فصل ۲).

این داستان ها از کجا می آیند؟

وقتی تصمیم به نوشتن این کتاب گرفتم بنظر می رسید داستان هایی که در آن آمده به دنبال من می گردند، درست به همان ترتیبی که خوانندگان این کتاب احساس خواهند کرد که دنیا با آنها همکاری می کند. چرا باید غیر از این باشد؟ کتابی که موضوع آن روی دادن ماجراهاست باید خودش یک ماجرا باشد. داستان ها از راه می رسیدند و روی شانه ام می زدند؛ در واقع هر تماس تلفنی بامعنا و مفید بود. وقتی ایده این کتاب را به ناشر پیشنهاد دادم، نُه نفر از کسانی که داستان آنها در اینجا نقل شده را اصلا نمی شناختم.
یکی از این افراد نویسنده مشهور الین سنت جیمز بود. او بود که نخستین بار به توصیه یک دوست مشترک، برای کار دیگری با من تماس گرفت. گفتگویی که با او داشتم حسابی غافلگیرم کرد. بعد از صحبت با او آنقدر هیجان زده بودم که به سختی می توانستم سر جایم بنشینم ــ چه چیزی باعث هیجان من شده بود و تا این حد سرم را به چرخش انداخته بود؟ نخست خود الین که آدمی بسیار پرانرژی است. او کاری می کرد که کارهای خیلی بزرگ کاملا ممکن و دردسترس جلوه کند (و آدم بامزه ای بود). به علاوه، موقع صحبت با او به روشنی می دیدم که داستان او تکه مهمی از کتاب را تشکیل خواهد داد. نه یک فصل بلکه دو فصل کتاب نتیجه آن گفتگو بود (فصل های ۱۷ و ۱۸). وقتی این دو فصل را نوشتم با تعجب متوجه شدم که یک هفته پیش آنها را نداشتم.
این بود که بیش از همه مرا به هیجان آورد: چیزی را که نیاز داشتم چقدر راحت به دستم رسید. «کار»، حتی در حین نوشتن آن، خودش را شرح و بسط می داد.
بنویس تا اتفاق بیافتد تقریبا به طور کامل در قهوه خانه های سیاتل نوشته شد؛ در واقع بسیاری از داستان های کتاب مستقیما از این علاقه من به نوشتن در حین کارهای دیگر ناشی شده اند. به عنوان مثال، داستان نوار موسیقی جایمی در فصل ۲۰ و آپارتمان رویایی ماریا در فصل ۸. وقتی در قهوه خانه می نویسید زندگی در پیرامون شما جریان دارد.
و بعد، البته، از روش خودم پیروی کردم و وقتی به یک داستان خوب نیاز داشتم خواسته خودم را نوشتم.
به عنوان مثال، وقتی داشتم حکایت هایی را برای تشریح اصول این کتاب جمع آوری می کردم احساس کردم چیزی کم است. می خواستم نشان دهم تکنیک های من در هر جای دنیا که باشید می توانند موثر واقع شوند. یک روز صبح نوشتم:

به یک داستان روستایی از طبقه متوسط آمریکا نیاز دارم. می خواهم خوانندگانم بدانند که این تکنیک ها برای همه اعم از ساکنین شهرهای بزرگ یا کوچک، مفید است.

دو روز بعد تلفن دفترم زنگ زد. زنی به نام ماریا از شهر ولز در ایالت نوادا (با جمعیت ۱۰۰۰ نفر) زنگ زد. او کتاب های دیگر مرا خوانده بود و می خواست بداند آیا قصد ندارم به نوادا بروم و در آنجا نیز کلاس های کارگاهی برگزار کنم. شروع به صحبت کردیم و خیلی زود داستان جالبی را برایم تعریف کرد که موضوع آن به حقیقت پیوستن یک رویای ناممکن بودــ و باور نمی کنید، او قبل از این اتفاق آن را نوشته بود. داستان تکان دهنده ماریا مبنای فصل ۱۴،«پیشقدم شدن»، قرار گرفت.

چه رویکردی باید به این کتاب اتخاذ کنید

بعضی ها دفتر خاطرات دارند؛ بعضی ها افکار خود را روی دستمال، پشت پاکت های نامه، تکه کاغذهای بریده شده از یک دفتر یا هر تکه کاغذ دیگری که دم دست باشد می نویسند. نگران نوع کاغذی که استفاده می کنید یا اینکه باید در یک دفتر بنویسید یا روی یک تکه کاغذ نباشید. هر نوع کاغذی اعم از خط دار یا بی خط، گران یا ارزان، در یک دفتر یادداشت یا جدا از آن، و با هر نوع خودکاری ــ یا مدادی ــ با هر رنگی مناسب است. تنها قانون من این است که هر بار چیزی می نویسید زیر آن تاریخ بزنید. (هر لباسی را که دوست دارید به تن کنید. هیچ قاعده ای برای نوع لباس وجود ندارد.)
شاید تا حالا ایده اصلی را گرفته باشید. این یک مسابقه نیست که برای قبول شدن در آن مجبور باشید خوانا بنویسید، از قوانین پیروی کنید، روی کارت های ۳ در ۴ بنویسید و غیره. می توانید هر طور که دوست دارید بنویسید و باز هم نتیجه بگیرید. جیم کری آن را یک بار نوشت و در جیبش گذاشت؛ اسکات آدامز و سوزی اورمن آن را هر روز بارها و بارها نوشتند؛ پسرم آن را نوشت و فراموشش کرد. حرفی که می خواهم بزنم این است که هر کسی می تواند این کار را انجام دهد و هیچ روش درست و غلطی برای این کار وجود ندارد زیرا هر کسی آن را به شیوه خودش انجام می دهد و باز هم موثر واقع می شود.

مساله ایمان است

یکبار شعار جالبی را روی برچسب سپر یک ماشین در پارکینگ کلیسا دیدم و آن را پشت خبرنامه یکشنبه نوشتم تا یادم نرود. شعار این بود «خیر است.»
دیدن این جمله مرا به خنده انداخت.
«خیر است» همان فلسفه ای است که این کتاب بر اساس آن نوشته شده ــ فرض اولیه من این اعتقاد راسخ است که آنچه روی می دهد خیر است و زندگی روایتی است که شما هم دستی در نوشتن آن دارید.
ما بیش از حد نگران ظواهر امور هستیم اما چیزی که اهمیت دارد ایمان است، ایمان به اینکه «خیر است.»
آیا تا کنون چیزی در باره سُنت دفن کردن مجسمه سَنت جوزف در حیات خانه شنیده اید؟ این کار برای زمانی است که می خواهید خانه خود را به سرعت بفروشید.
خیلی ها به مفید بودن آن اعتقاد دارند و نشریات معظمی مثل نیویورک تایمز و مجله تایم مقالاتی را در تشریح این مراسم دینی به چاپ رسانده اند.
وقتی داشتم آماده می شدم تا خانه ام را بفروشم از این فکر بیزار بودم که آن را در شرایط نمایشگاهی نگه دارم و مثلا مراقب باشم آینه های دستشویی کثیف نباشند. از این فکر که غریبه ها در اتاق های شخصی من قدم بزنند چندشم می شد. برای همین با کمی شرمندگی به کادوفروشی کاتولیکی محله مان به نام «به خاطر خدا» رفتم تا یک مجسمه سنت جوزف بخرم.
وقتی به اگنس، صاحب مغازه، گفتم چه می خواهم او نکته ای را اضافه کرد که تا آن لحظه نشنیده بودم. اگنس گفت که باید محل دفن سنت جوزف را علامت بزنید تا بعد از فروش خانه بتوانید آن را دربیاورید و در جای خوبی در خانه جدید بگذارید.
من شروع کردم به سوال پیچ کردن اگنس. درواقع نگران بودم که نکند این مراسم را «درست» انجام ندهم.
آیا مجسمه باید از نوع گران قیمت باشد، تراشیده از چوب و رنگ شده با دست، یا یک نمونه ارزان تر و کوچک، یک نمونه پلاستیکی هم کفایت می کند؟ صورت آن کدام طرفی باشد، به سمت خانه یا خیابان؟ آن را در حیاط پشتی دفن کنم یا حیاط جلویی؟ آیا محوطه ماسه بازی بچه ها خوب است؟
راستش را بخواهید جرات دفن کردن آن را نداشتم. آیا ایرادی ندارد دور آن پارچه بپیچم یا آن را درون یک کیسه پلاستیکی بگذارم؟ خاک ریختن روی آن کار خیلی زمختی بنظر می رسید، اما شاید تماس با خاک لازم بود. آیا باید مجسمه را قبل از دفن کردن آن تبرک کنم یا بعد از بیرون آوردن آن، یا اصلا نیازی به این کار هست؟
اگنس گفت «ببینید، اگر دوست ندارید این کار را بکنید اصلا نیازی به دفن کردن مجسمه نیست. سنت جوزف قدیس حامی خانواده ها و خانه هاست. اگر از او تقاضای کمک کنید درخواست شما را رد نمی کند. دفن کردن او نیست که باعث می شود به کمک تان بیاید بلکه تقاضا کردن از سنت جوزف و مطمئن بودن از کمک اوست که اهمیت دارد.»
از حرفی که اگنس سعی می کرد به من بگوید خوشم آمد.
یک مجسمه کوچک پولیمری از سنت جوزف را روی یک قفسه شیشه ای در ورودی خانه و در کنار تابلویی سه لته ای از مدونا و مجسمه الهه کوآن یین که سه نسل در خانواده ما بوده قرار دادم. در قفسه زیر آن مجسمه کوچکی از سلکیت، که نگهبان معبد شاه توت بود، قرار داشت.
روز یکشنبه را برای بازدید خریداران تعیین کردم. بنگاه دار تابلوی «فروشی» را در محوطه چمن نصب کرد. قرار بود بازدید مقدماتی روز پنجشنبه انجام شود. فکر آن مرا به وحشت می انداخت.
می دانستم چه می خواهم، هرچند که غیرممکن بنظر می رسید. می خواستم خانه ام فورا به فروش برسد، بدون اینکه آن را برای فروش بگذارم.
چهارشنبه صبح بود که مجسمه سنت جوزف را روی قفسه قرار دادم و بعد دخترم کاترین را نزد متخصص اُرتودونسی بردم. در اتاق انتظار دندانپزشک سناریوی کامل خود را به صورت مکتوب شرح دادم. آن را طوری نوشتم که گویی قبلا اتفاق افتاده است.
زنی در همسایگی، آدمی کاملا بیگانه، باخبر شد که من قصد فروش خانه ام را دارم. چهارشنبه بعدازظهر به اتفاق شوهرش آمد و خانه را به قیمتی بیشتر از قیمت تعیین شده خرید.
چهارشنبه صبح دقیقا همین کلمات را در دفتر یادداشت بزرگ و قهوه ای ام نوشتم. چهارشنبه شب دقیقا همان اتفاقی که تصویر کرده بودم به وقوع پیوست، البته با یک تفاوت خیلی خوب. وقتی آن زن در حال تماشای خانه بود دو زوج دیگر هم برای دیدن خانه آمدند. در عرض یک ساعت هر سه زوج قول نامه را تنظیم کردند، با بنگاه دار برگشتند و همگی قیمتی بالاتر از قیمت تعیین شده پیشنهاد کردند.
در حالیکه داشتیم در باره نوع قرارداد هر یک از مشتریان مذاکره می کردیم تا بهترین خریدار را انتخاب کنیم، مجسمه کوچک و کرم رنگ سنت جوزف با احترام روی میز آشپزخانه نشسته بود.
تا نیمه شب چهارشنبه خانه را فروخته بودم. و اصلا لازم نشد آن را نشان بدهم.
***
راه درست یا غلطی برای انجام آن وجود ندارد.
زندگی روایتی است که شما هم دستی در نوشتن آن دارید.
اجازه بدهید شروع کنیم.

فهرست سوالات

اینها برخی از افکاری هستند که ممکن است به ذهن شما هم خطور کنند.
  • از نوشتن بیزارم. این نوع نوشتن چه فرقی دارد؟ (نگاه کنید به فصل ۱)
  • نمی دانم چه می خواهم. (نگاه کنید به داستان مارک، فصل ۲)
  • اگر... چی؟ اگر... چی؟ اگر... چی؟ اگر به چیزی که می خواهم نرسم چی؟ اگر برسم چی؟ می ترسم. (نگاه کنید به داستان یانین، فصل ۵)
  • چطور بفهمم چه فرقی است میان خواستن چیزی و آماده بودن برای دریافت آن؟ (نگاه کنید به داستان گلوریا، فصل ۴)
  • آیا بیش از یک راه برای رسیدن به یک هدف وجود دارد؟ (نگاه کنید به نتیجه، فصل ۸؛ شکست، فصل ۲۰)
  • از کجا بدانم در مسیر درست حرکت می کنم؟ (نگاه کنید به در کمین علائم و نشانه ها، فصل ۱)
  • آیا می توانم همزمان بیش از یک هدف داشته باشم؟ (نگاه کنید به در نوبت گذاشتن، فصل ۱۲)
  • وقتی گیر می کنم چه باید بکنم؟ (نگاه کنید به کادر پیشنهادات، فصل ۳؛ نزدیک شدن به آب، فصل ۹؛ رفع گیر، فصل ۶؛ صیقل دادن نارگیل ها، فصل ۱؛ نامه نوشتن برای خدا، فصل ۱۵)
  • آیا مهم است چقدر دقیق و مشخص بنویسم؟ (نگاه کنید به داستان سیدنی، فصل ۷)
  • چطور رویای خودم را زنده نگه دارم؟ (نگاه کنید به تمرکز روی نتیجه، فصل ۸)
  • آیا حمایت دیگران مفید است یا باید آن را پیش خودم نگه دارم؟ (نگاه کنید به گروه سیمور، فصل ۱۳)
  • چه فرقی است میان خیال و تخیل در تعیین هدف؟ (نگاه کنید به داستان بیل، فصل ۱۱)
  • چرا می ترسم رویای بزرگی داشته باشم و چیزی را که می خواهم درخواست کنم؟ (نگاه کنید به داستان مارک، فصل ۲)
  • اگر آن را بنویسم و اتفاق نیفتد چی؟ (نگاه کنید به غلبه بر شکست، فصل ۲۰)
  • چه کاری باید انجام دهم تا چرخه کامل شود؟ (نگاه کنید به شکر گزاری، فصل ۱۹)
در ادامه به این سوالات پاسخ می دهیم و داستان کسانی را نقل می کنیم که اصول کتاب را، هر یک به شیوه منحصربه فرد خود، به درستی به کار گرفته اند. آنها نیز درست مثل خودتان آدم های عادیِ غیرعادی هستند. این افراد داستان خود را در اینجا نقل می کنند، نه برای اینکه فکر کنید آدم های جالبی هستند بلکه بفهمید خودتان آدم های جالب و فوق العاده ای هستید. وقتی خواندن کتاب را به پایان برسانید و تمرین ها را انجام دهید، می فهمید چگونه خواسته خود را بنویسید و باعث تحقق آن در زندگی خود شوید.

۱.بنویس تا اتفاق بیافتد

همین حالا و قبل از خواندن بقیه کتاب، از شما می خواهم فهرست اهداف خود را تنظیم کنید. به قهوه خانه بروید و یک فنجان قهوه سفارش بدهید و یا در خانه یک قوری چای نعناع دم کنید. موسیقی مورد علاقه خود را در دستگاه پخش صدا قرار دهید و شروع به نوشتن کنید.
سریع بنویسید. لفتش ندهید. اگر متوجه شدید یک هدف را به خاطر بزرگ یا دور از دسترس بودن کنار گذاشته اید، آن را به هر ترتیب بنویسید و یک ستاره کنار آن بگذارید. این یک هدف زنده است.
نگران زیاده خواهی نباشید. حتی آرزوهایی را که هیچ ابزار عملی برای تحقق آنها ندارید نیز یادداشت کنید.
به نوشتن ادامه دهید. با قلبتان بنویسید و فهرست را تا جایی که دوست دارید طولانی کنید.
لو هولتس، مربی مشهور فوتبال، این کار را در سال ۱۹۶۶ انجام داد. بیست و هشت ساله بود که پشت میز اتاق ناهارخوری نشست و یکصدو هفت آرزوی محال را روی کاغذ آورد. او تازه شغلش را از دست داده بود، در بانک هیچ پولی نداشت و همسرش بت، سومین فرزندشان را هشت ماهه حامله بود. چنان ناامید و دلسرد بود که همسرش یک نسخه از کتاب جادوی فکر بزرگ نوشته دیوید جی. شوآرتز را به او داد تا بلکه روحیه بهتری پیدا کند. به گفته خود هولتس، تا آن لحظه به کلی بی انگیزه بود.
«خیلی ها، که من هم جزءشان بودم، هیچ کار خاصی در زندگی خود نمی کنند. در کتاب نوشته شده بود که باید قبل از مرگ تمام اهدافی را که قصد رسیدن به آنها را دارید به روی کاغذ بیاورید.»
اهدافی که او در واکنش به آن درخواست نوشت هم شخصی بودند و هم حرفه ای. اغلب آنها برای یک مرد بیست و هشت ساله و بیکار دست نیافتنی بنظر می رسیدند. از جمله موارد موجود در فهرست او عبارت بودند از شام خوردن در کاخ سفید، شرکت در برنامه تلویزیونی تونایت شو، ملاقات با پاپ، رسیدن به مقام سرمربی گری در نوتردام، قهرمان شدن در مسابقات ملی، انتخاب شدن به عنوان بهترین مربی سال، فرود آمدن روی یک ناو هواپیمابر و سقوط آزاد از هواپیما.
اگر به سایت اینترنتی لو هولتس مراجعه کنید در کنار این فهرست عکس هایی را مشاهده خواهید کردــ عکس های هولتس با پاپ، با رئیس جمهور رونالد ریگان در کاخ سفید، در حال خندیدن در کنار جانی کارسون. به علاوه توضیحی در باره احساس او در لحظه سقوط آزاد از هواپیما.
از یکصد و هفت هدفی که در ۱۹۶۶ در فهرست او وجود داشت، لو هولتس به هشتاد و یک مورد آن رسیده است.
پس به خودتان اجازه رویابینی و یکسر غیرواقع بین بودن بدهید. (ریچارد بولز می گوید «یکی از غم انگیزترین جملات عالم این است "اُو، حالا بیا واقع بین باشیم"») از کوه کلیمانجارو بالا بروید. یک دانشگاه یا بیمارستان را وقف کنید. یک اپرا تصنیف کنید. یک پرورشگاه تاسیس کنید. پدر یا مادر بهتری شوید. در کارنیگی هال فلوت بزنید. برای یک بیماری لاعلاج دارو کشف کنید. اختراع خود را به ثبت برسانید. در تلویزیون ظاهر شوید، یا هر کارِ به همین اندازه بزرگی که به ذهنتان خطور می کندــ با این فرض که پول هدف نباشد و زمان عامل تعیین کننده ای نباشد. زیرا پول هدف نیست و زمان عامل تعیین کننده ای نیست.

باعث شویم اتفاق بیافتد: در کمین علائم و نشانه ها

وقتی هدفی را با اعتقاد کامل نوشتید از کجا بدانید در مسیر درست حرکت می کنید؟ نشانه ها همه جا دور و بر شما هستندــ گاهی به معنی واقعی کلمه. دخترم امیلی وقتی داشت دور دریاچه گرین لیک می دوید توجه اش به جوانی حدودا چهارده ساله جلب شد که اسکیت بازی می کرد درحالیکه تابلویی را به جلو و عقب خود نصب کرده بود:
تختخواب یک نفره رایگان. دنبالم بیایید.
معلوم شد مادربزرگ این پسر می خواست خانه خود را عوض کند و تصمیم داشت تخت یک نفره خود را همراه با خوشخواب و یک دراور به کسی ببخشدــ کاملا مناسب دوست امیلی که به دنبال وسایلی برای پر کردن آپارتمان دانشجویی جدید خود بود.
امیلی در زندگی خود دائما منتظر اتفاقات خوب است و این اتفاقات هم به وقوع می پیوندند. امیلی می داند که هر وقت به کمک نیاز داشته باشد در دسترس اوست. یک بار که در کتابخانه به دنبال موضوعی برای گزارش علمی نیمسال تحصیلی می گشت، ناگهان، گویی از غیب، صدایی بلند شد و سکوت کتابخانه را شکست:
«هر دانش آموزی که در مورد تکالیف مدرسه خود به کمک نیاز دارد لطفا به طبقه دوم بیاید.»
او تنها دانش آموزی بود که به این صدا جواب داد و سرکتابدار کتابخانه در اتاق کنفرانس به شکلی انحصاری و مفید به او در مورد موضوع مشاوره داد.
اغلب آرزو کرده ام که وقتی با یک تصمیم دشوار یا یک دوراهی روبرو هستیم ابرها شکاف بردارند و صدایی آسمانی و چارلتون هستون گونه ما را به طبقه دوم دعوت کند و در آنجا کتابدار زندگی ساعت ها کنارمان بنشیند و صبورانه به تمام سوالاتمان پاسخ دهد و راهنمایی مان کند.
«تمام کسانی که در مورد زندگی به کمک نیاز دارند لطفا به طبقه دوم بیایند.»
واقعیت این است که این نوع هدایت مستقیم و شخصی وجود دارد ولی ما اغلب آن را نمی شنویم و نمی بینیم.
یا اگر هم این پیام را بگیریم آن را به منزله امری تصادفی می شماریم که باعث می شود طبیعت خاص آن تقلیل یابد. ما این اتفاقات را «تصادف» تلقی می کنیم یعنی رویدادهای منفردی که به راحتی به شانس یا تصادف نسبت داده می شوند. من ترجیح می دهم آنها را «فرمان های رو!» بنامم. یک «فرمانِ رو!» بخشی از یک الگو است. این حوادث یک نشانه اند، یک علامت. «فرمان های رو!» حامل حرکت رو به جلوی یک چراغ سبز و حالت اضطرار نهفته در آخرین هجای دستورات داور مسابقه دو است: «به جای خود... آماده... رو!»
کارل گوستاو یونگ روانشناس سوئیسی آن را «همزمانی» می نامید، یعنی زمانی که حوادث با خوش شانسی با هم تلاقی می کنند؛ برخی آن را «پیام هایی از عالم» یا «ارتباطات کیهانی» می نامند. در این لحظات احساس می کنید تنها نیستید و زندگی شما هر چقدر هم که در لحظه ای خاص فاجعه آمیز جلوه کند، بخشی از یک طرح بزرگ تر است.
برخی بر این عقیده اند که ما امواج انرژی یا نوعی ارتعاشات از خود ساطع می کنیم که باعث جذب افراد و راه حل ها به طرف ما می شود. گروهی دیگر آن را «دست غیب» می نامند. این دیدگاه ها نقیض هم نیستندــ خود من به اندکی از هر یک اعتقاد دارم.
فصل مشترک این دیدگاه ها اعتقاد به نوعی ثنویت است که ۱) به ما مسئولیت می دهد و در عین حال ۲) به قدرتی برتر اشاره دارد که هادی، ناظر و مراقب تک تک ماست.
وقتی آن را می نویسیم پیامی برای عالم ارسال می کنیم، «هی! من آماده ام!» و «فرمان های رو!» نشانه هایی هستند که پیامی را بازپس می آورند: «پیغام شما را گرفتم، و دارم روی آن کار می کنم.»

کمکی که مغز می کند

وقتی رویاها یا آرزوهای خود را می نویسید مثل این است که تابلویی را به دست بگیرید، تابلویی که رویش نوشته «آماده برای کار». یا به قول دوستم الین، با نوشتن آن، حضور خود را در بازی اعلام می کنید. آوردن آن به روی کاغذ بخشی از مغز شما موسوم به دستگاه فعال ساز شبکه ای را در حالت آماده باش قرار می دهد تا شما را وارد بازی کند.
در انتهای پایه مغز، حدودا به اندازه یک انگشت کوچک، گروهی سلول قرار دارد که کارشان طبقه بندی و ارزیابی اطلاعات رسیده است. این مرکز کنترل را دستگاه فعال ساز شبکه ای (آر.ای.اس) می نامند. این سیستم، اطلاعات اضطراری را به بخش فعال مغز و اطلاعات غیراضطراری را به بخش نیمه هوشیار ارسال می کند. دستگاه فعال ساز شبکه ای، مغز را در حالت هوشیار قرار می دهد و آن را آماده نگه می داردــ درست همانطور که گریه فرزند شما، از اتاقی در انتهای راهرو، می تواند شما را از خوابی عمیق بیدار کند. این سیستم سروصداهای بی اهمیت شبانه را می سنجدــ صداهایی مثل چکه کردن شیر آب، صدای جیرجیرک ها، یا صدای تردد ماشین هاــ و با حذف موارد غیراضطراری، شما را فقط در موارد اضطراری از خواب بیدار می کند. بچه گریه می کند و شما در کسری از ثانیه روی تخت صاف می نشینید، کاملا هشیار و آماده برای نجات نوزاد.
قوی ترین و آشناترین مورد از کار سیستم محرک شبکه ای، تجربه ای است که همه ما داشته ایم. در اتاق شلوغی هستید و صدای جمعیت نمی گذارد صحبت های فردی را که با وی در حال گفتگو هستید بشنوید.
ناگهان، یک نفر در طرف دیگر اتاق ظاهر می شود و اسم شما را به زبان می آورد. و آن یک کلمه از میان دریای سروصدا عبور می کند و گوش های شما ناگهان تیز می شود. سر خود را به طرف گوینده می چرخانید و آماده اید بقیه حرف های وی را در باره خودتان بشنوید، تلاش می کنید که بشنوید آیا خبرهای خوبی دارد؟ و آماده اید که در برابر خبرهای بد از خودتان دفاع کنید.
این نمونه بارزی است از مکانیسم نظارتی شما، یا دستگاه فعال ساز شبکه ای شما در عمل. شما فورا روی چیز خاصی که برایتان مفید است متمرکز شده اید.
گرچه شاید فکر کنید تمام حواستان به حرف های کسی است که با وی همصحبت شده اید اما در حقیقت توجه شما تقسیم شده و اطراف را کاملا زیرنظر دارد و حتی زمانی که دارید حرف می زنید مرتب اطلاعات رسیده را طبقه بندی می کند. نام شما وقتی بر زبان کسی جاری می شود درست مثل تکه ای طلا در میان شن ها کاملا توی چشم می زند.
دستگاه فعال ساز شبکه ای برای مغز مثل یک سیستم فیلترکننده عمل می کند. نوشتن باعث نصب فیلتر می شود. و چیزهایی شروع به پدیدار شدن می کنند که به سیستم فیلترکننده شما مربوط می شود.
اگر قبلا هرگز یک موتور هوندا نداشته اید و حالا یک هوندای آبی خریده اید، ناگهان هونداهای آبی را در تمام شهر می بینید. شاید بپرسید این همه هوندای آبی از کجا آمده اند؟ اما آنها همیشه بودند؛ فقط شما توجهی به آنها نداشتید.
روی کاغذ آوردن یک هدف مثل خریدن یک موتور هوندای آبی است؛ این کار باعث نصب فیلتری می شود که باعث می شود نسبت به برخی چیزها در محیط پیرامون خود هوشیار شوید. نوشتن باعث فعال شدن دستگاه فعال ساز شبکه ای می شود که به نوبه خود پیامی را برای قشر مخ می فرستد: «بیدار شو! حواست را جمع کن! این جزء خاص را در نظر بگیر!» وقتی هدفی را می نویسید، مغز شما اضافه کاری می کند و به شما برای رسیدن به آن کمک می کند و شما را نسبت به نشانه ها و علائمی هوشیار می کند که مثل هوندای آبی رنگ همیشه جلوی چشم شما بودند.

برق انداختن نارگیل ها

هدفی که نوشته شده باشد اغلب بدون اینکه نیاز به تلاش بیشتری از طرف شما باشد تحقق پیدا می کند. اما این هم ایرادی ندارد که «پول توی کار بریزید.» هرچه جذابیت بیشتری به آرزوی خود بدهید و هرچه شوق و ذوق بیشتری نسبت به آن داشته باشید دیگران تمایل بیشتری پیدا می کنند که به تحقق رویاهای شما کمک کنند.
من این بسط بازیگوشانه کلمه را «برق انداختن نارگیل ها» می نامم.
دانشمندان در دهه ۱۹۶۰ در جزیره دورافتاده ای در ژاپن مشغول مطالعه میمون هایی بودند که برای تمیز کردن خاک روی سیب زمینی های شیرین آنها را در آب می شستند. وقتی تعداد میمون هایی که این کار را می کردند به میزان معینی رسید در جزیره دیگری نیز میمون ها شروع به انجام همان کار کردند.
من از عبارت «برق انداختن نارگیل ها» (این عبارت به نظرم گیراتر از عبارت «پاک کردن خاک روی سیب زمینی ها» است) برای بیان این معنا استفاده می کنم که چگونه فعالیت در یک حوزه باعث فعال شدن حوزه ای دیگر می شود. وقتی با نوشتن آرزوها، جدیت و عزم خود را نشان می دهید چیزی پدیدار می شود.کلمه منتشر می شود.
پسران من، جیمز و پیتر، صاحب و گرداننده یک موسسه طراحی گرافیک هستند. آنها دارای تخیل قوی، خلاق و کارگرانی خستگی ناپذیرند و کارشان در حال رشد و شکوفایی است. در آغاز هر ماه، آنها یک جلسه برنامه ریزی برگزار می کنند و در آنجا اهداف خود را برای آن ماه روی کاغذ می آورند. آنگاه هر دوشنبه صبح، اهدافی را که برای آن هفته در نظر دارند روی تخته می نویسند. از آن لحظه به بعد آنها می دانند که فعالیت هایشان ــ اغلب به طور غیرمستقیم ــ آن اهداف را تغذیه خواهد کرد. چیزی که پیوسته باعث خوشحالی آنهاست میزان کاری است که از منابع بکر و استفاده نشده به دست می آورند.
پیتر و جیمز وقتی درباره موفقیتی که در «برق انداختن نارگیل ها» داشته اند حرف می زنند خیلی خوشحال اندــ وقتی دارند یک مشتری را جلب می کنند و مشتری دیگری از جایی که انتظار نمی رفت ظاهر می شود. پیتر مثال خوبی می زند:
«ما قصد داشتیم کار بیشتری برای شرکت خودمان (بولزآی گرافیکس) دست وپا کنیم برای همین یک خبرنامه درست کردیم و آن را برای مشتریانی که داشتیم فرستادیم. تقریبا بلافاصله با ما تماس گرفتند، اما جالب اینکه تماس های تلفنی از طرف مشتریان ثابت ما نبود بلکه از طرف کسانی بود که در فهرست دریافت کنندگان خبرنامه نبودند. ما انرژی خود را در این کار گذاشتیم و تلفن های زیادی به ما شد، اما از طرف مشتریان جدید.»
آنها هدف خود را نوشتند: ما به تبلیغات بیشتر نیاز داریم، باید نام خود را به مردم عرضه کنیم. آنها غرفه ای را در یک نمایشگاه تجاری اجاره کردند؛ آگهی هایی را به شرکت های منطقه که ممکن بود در زمینه طراحی نیاز به کمک داشته باشند فرستادند؛ به سراغ شرکت های تازه تاسیس رفتند و به آنها پیشنهادات مقدماتی برای تهیه بولتن های تبلیغاتی دادند. بسیاری از این تلاش ها و سرمایه گذاری ها مستقیما جواب نداد اما چیزی که کاملا غیرمنتظره بود و نمی شد پیش بینی کرد این بود که یک روز از طرف روزنامه وال استریت جورنال با آنها تماس گرفته شد. وال استریت جورنال قصد داشت مقاله ای در باره کسب وکارهای کوچک اما موفق چاپ کند و یکی از دفاتر محلی شرکت کینکو نام آنها را به عنوان دو «آدم فعال» به آنها داده بود. مقاله در اینترنت منتشر شد و تبلیغ زیادی برای آنها کرد.

یافتن فردی کاملا مناسب برای بازاریابی

دوستم هالی قصد داشت فردی را استخدام کند که به او در تهیه یک گزارش ــ آگهی تلویزیونی کمک کند. به او گفتم که هدف خود را بنویسد و بعد در جزیره کوچک خودم شروع به «برق انداختن نارگیل ها» برای او کردم. با تعدادی از دوستانم تماس گرفتم و آنها مرا به برخی از بهترین افراد در این حرفه معرفی کردند. با تک تک آنها تماس گرفتم، در باره هالی با آنها حرف زدم و توصیه های خوبی از آنها دریافت کردم. بعد تعدادی از این ایده ها را با دوستم جان که به تازگی یک گزارش ــ آگهی تهیه کرده بود، در میان گذاشتم تا از او راهنمایی بگیرم و آنها را به هالی منتقل کنم.
وقتی بعد از جمع آوری این همه اطلاعات با هالی تماس گرفتم فهمیدم که او شخص مورد نظر خود را استخدام کرده. درواقع فرد کاملا مناسبی با او تماس گرفته بود.
آیا من وقتم را هدر داده و هیچ کمکی به او نکرده بودم، چون مشکل او از طریق دیگری حل شده بود؟ به هیچ وجه. معلم و دوستم باب مک چسنی، آن را «هم زدن دیگ» می نامد.
هالی با زنگ زدن به من دیگ را هم می زند؛ من هم دیگ را برای هالی هم می زنم و مسئول سابق تبلیغات هالی که در حال حاضر به کارگردانی گزارش ـآگهی مشغول است، ناگهان با او تماس می گیرد و دقیقا برای انجام کاری که هالی نیاز دارد به او پیشنهاد کمک می کند. رسم دنیا این است و اینطوری است که با نوشتن اهداف، چرخ ها را به حرکت درمی آورید.
«برق انداختن نارگیل ها» باعث نوعی همزمانی یونگی می شود، یعنی نوعی تلاقی حوادث بامعنا. آن را بنویسید تا درمورد احتمال بروز آن اطمینان پیدا کنید و آنگاه هر کاری که اینجا انجام می دهی باعث به وجود آمدن حرکتی مرتبط با آن در جای دیگر می شود.
بنویسید تا اتفاق بیافتد.
هرگز نمی توانید بفهمید چه وقت پیام شما را در جزیره ای دیگر دریافت خواهند کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب بنویس تا اتفاق بیفتد

خوندنش بهتر از نخوندنشه...یه جاهایی حرفهای خوب داره
در 1 هفته پیش توسط
من این کتاب رو مطالعه کردم یکی از بهترین کتاب ها در زمینه قدرت جذب هست حتی امتحان کردم. نوشتم و دقیق اتفاق افتاد. بهش ایمان دارم.
در 3 هفته پیش توسط
این کتاب بی نظیره وبسیار کاربردی برای کسانی که به تمرین ها عمل کنند
در 3 ماه پیش توسط