فیدیبو نماینده قانونی نشر نامک و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب علف

کتاب علف
همراه با کوچ بختیاری

نسخه الکترونیک کتاب علف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب علف

ارنست شودساک در ۸ ژوئن ۱۸۹۳ در کانسیل بلافز ایوا به دنیا آمد. با قایق به سانفرانسیسکو رفت و فیلم‌بردار جنگی شد. با کشتی به فرانسه رفت و به جبهه جنگ اعزام شد.در ۱۹۱۹ به ورشو رفت و در وین با کوپر آشنا شد. شودساک می‌گوید: «ما همدیگر را در ایستگاه قطار فرانس ژزف دیدیم. ناگهان دیدم از انتهای یکی از سکوها یک آمریکائی با لباس نظامی کثیف در حالی‌که یک لنگه چکمه فرانسوی به یک پا و یک لنگه چکمه آلمانی به پای دیگر دارد و یک شمشیر نیروی دریائی آمریکا به کمر بسته است به طرف من می‌آید. او کوپر بود که به‌تازگی از زندان آلمان خلاص شده بود.» مارگاریت هریسن در دسامبر ۱۹۱۹ وارد ورشو شد. در آن زمان کوپر هم در ورشو بود و آنها با هم ملاقات کردند. شودساک و کوپر بار دیگر درسپتامبر ۱۹۲۱ در لندن همدیگر را دیدند و تصمیم گرفتند به مناطق بکر و دور افتاده دنیا سفر کنند و از قبایل ناشناخته و آداب و رسوم آنها فیلم‌برداری کنند. اوگفته: «حضور در جنگ یونان و ترکیه باعث شد من مجذوب خاورمیانه شوم و از آنجا به ایران بروم.» او در طول تحقیقاتش در انجمن جغرافیای آمریکا مطالعاتی هم دربارۀ ایلات و عشایر داشت و این موضوع به‌ویژه زندگی مردمی که در سرزمین‌های ناهموار میان ترکیه در کناردریای سیاه تا خلیج فارس زندگی می‌کردند، توجهش را جلب کرد.شودساک می‌گوید «مشهور بود که کردها لباس‌ها و رسوم جالبی دارند.» کردستان یک منطقه سخت کوهستانی در مرز ترکیه و ایران و عراق بود. این‌گونه بود که ایده اولیه فیلم «علف» در ذهن آنها شکل گرفت. کوپر برای تامین منابع مالی به آمریکا رفت و با مارگاریت هریسن برخورد کرد. مارگاریت به دیدن هنری وایت در امور خارجه به واشنگتن رفت و دربارۀ کردهای منطقه آناطولی ترکیه صحبت کردند و او گفت عشایر ایران که در کوه‌های مرکزی زاگرس زندگی می‌کنند، جذابیت بیشتری برای آنها خواهند داشت. آنها از راه حلب و سوریه به بغداد رفتند و کوپر با یک سیاست‌مدار انگلیسی به‌ نام سر آرنولد ویلسن آشنا شد که توصیه کرد به سراغ ایل بختیاری در جنوب ایران بروند. خانم گرترود بل کارشناس امور خاور میانه هم که با ایل بختیاری آشنائی داشت توصیه کرد از طریق بندر محمره (خرمشهر) وارد ایران شوند. بدین طریق بود که این سه جهان‌گرد وارد ایران شدند.

ادامه...
  • ناشر نشر نامک
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب علف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

معمول این است که تصویر متحرک را چیزی کم بها و ساختگی و دروغین بنامیم. کسی که این چنین می اندیشد ایده ای نسبت به امکانات آن در مُخیله خود ندارد. معتقدم که زمان زیادی نخواهد گذشت که تصویر متحرک جای خود را در تعلیم و تربیت ما باز خواهد کرد. زمان تحقیق در جغرافی به شیوه ابلهانه قدیم و حفظ نام ها و نشان های بی معنی گذشته است.
متن کتاب های جدید و آموزگاران امروزی بر اهمیت جغرافیای انسانی تاکید دارند. علمی که به روابط طبیعت و انسان و تاثیر انسان بر طبیعت می پردازد.
در مطالعه جغرافیای انسانی تصویر متحرک می تواند نقشی اساسی ایفاء کند. می توان درام های طبیعی جغرافیایی بزرگی را که در سراسر گیتی روی می دهد ثبت نمود و آن جایی که انسان برای حفظ حیات خود با طبیعت مبارزه می کند به تصویر کشید. با کمک و یاری متخصصین و تجهیزات، بلاشک این داستان درام مورد توجه جهانیان قرار خواهد گرفت. هنگامی که انسان به خاطر زندگی اش مبارزه می کند تمام دنیا به نظاره می ایستد و هرگاه که انسان رقیب خود را نیروی عظیم طبیعی سنگدل و بی رحم و عبوس ببیند باید سخت تر بکوشد و بیشتر مبارزه کند.



خانم مارگارت هاریسون(۵) و ارنست شودساک(۶) و من تصمیم گرفتیم چنین ایده ای را در بوته آزمایش قرار دهیم و به عنوان همراهان و همکاران برابر، در قالب یک هیات به چنین ماموریتی برویم.
ما تصمیم گرفتیم که تقلای حقیقی و واقعی مردم کوچ رویی را که برای حیات خود مبارزه می کنند به تصویر بکشیم. طرح ما این بود که به یکی از طوایف کوچ روی مستقرّ در میان یک رشته سلسله جبال شکوهمند عظیمی که از دریای سیاه تا خلیج فارس گسترده شده بپیوندیم و هنگامی که آن طایفه در جستجوی علف از فراز سلسله جبال گذر می کند با آنها همراه شویم. ابتدا سعی کردیم به کرد ها دسترسی پیدا کنیم اما چون ترک ها راهمان را سد کردند به سوی جنوب تغییر مسیر دادیم و سپس از طریق عربستان به بغداد و از آنجا براساس توصیه سر آرنولد ویلسون(۷) فرماندار کل پیشین عراق و خانم گرترود بل(۸) کاوشگر سرشناس عربستان به سرزمین بختیاری عزیمت کردیم.
این کتاب داستان مبارزه پیگیر و مداوم بختیاری ها با طبیعت در جست وجوی علف است. جهان گردان بهتر از ما هم بین این طوایف بوده اند اما تا جایی که می دانیم ما اولین کسانی بوده ایم که پابه پای طایفه بابا احمدی از ایل بختیاری کوچ کرده و از کوه های صعب العبور گذشته ایم.
در تدوین این کتاب من فقط از یادداشت های روزانه ام یاری گرفته ام اما در مواردی به دلیل ضیق وقت یا تنبلی محض از کاستن و برش و یا تطویل نگارش تردید به خود راه نداده ام. گاهی داستان حوادث روزانه و هفتگی را فقط با چند کلمه یادداشت کرده ام. از کمک های بی دریغ افراد زیادی نصیب برده ام از جمله خانم گرترود بل، سر آرنولد ویلسن، کاپیتان ای جی پیل(۹) کنسول انگلیس در اهواز، ارنست بریستو(۱۰) ژنرال کنسول انگلیس در اصفهان، دکتر ویلیام داد(۱۱) در قونیه ترکیه، امیر جنگ و رحیم خان از خوانین بختیاری و سایر افرادی که دراین سفر مارا یاری کرده اند بسیار سپاسگزارم. در خاتمه مایل هستم از ماژور ایمبری(۱۲) نایب کنسول آمریکا، که در ژوئیه گذشته در خیابان های تهران سنگسار شد نام ببرم و یادش را گرامی بدارم... هنگامی که ما خسته و کوفته از راه طولانی به پایتخت رسیدیم مورد استقبال و پذیرایی خانم و آقای ایمبری قرار گرفتیم. با مرگ ایمبری کشور ما یک مامور شجاع و یک نماینده سیاسی را از دست داد.
عکس هایی که این کتاب را مزین ساخته تماماً کار شودساک است. هم چنین فیلم برداری در جریان سفر و کوچ هم کار ایشان است. در زمانه ما و در دوران تمدن، بانوان بسیار اندکی چنین همتی داشته اند که تا پایان کوچ به همراه طایفه سفر کنند و خانم هاریسون یکی از آنها است. او نه تنها در تهیه فیلم کمک کرد بلکه به عنوان پزشک قبیله به کمک زنان و کودکان شتافت و ذکاوت و هوشش در زبان شناسی به او یاری رساند.
مریان کوپر
«من و شودساک این نوع پوشش کلاهدار را که باش لیک میگفتند و بسیار مفید و راحت بود برای سفر در کوههای ترکیه برگزیدیم. این عکس را شودساک از من گرفت و یک ناشر آن را به عنوان عکس نویسنده برگزید.»



بیش از یک بار شجاعانه و تنها با طایفه بابااحمدی کوچ کرد تا من و شودساک بتوانیم گذر طوایف دیگر را از فراز کوه ها فیلم برداری کنیم.
من الفبای بکتیاری را به جای الفبای صحیح بختیاری برگزیده ام زیرا مخرج «خ» برای انگلیسی زبان ها دشوار است. هم چنین از خان های بزرگ بختیاری به عنوان شاهزادگان طایفه نام برده ام تا از اختلاط با کلانتران متعلق به طوایف کوچک تر بختیاری اجتناب شود.
بایستی اعتراف کنم که قبایلی که از زردکوه عبور می کردند هرگز از سختی راه نمی نالیدند. آنها شاد و خندان بودند زیرا چنان به سختی عادت داشتند که هرگز تاثیر برف و بوران و سرما و باد و باران و تابش خیره کننده و سوزاننده آفتاب را بر پوست چهره خود احساس نمی کردند.

مریان کوپر

اردوی خان: شوشتر - ۳۰ مارس ۱۹۲۴

آقا مستوفی میزبان ما است ـ یک مرد شریف، موقر، متواضع و شیرین سخنِ پارسی. در این شهر کوچک کک زده پُرمگس با انبوه ویرانی های بسیار جالب تماشایی که شوشتر نام دارد و والی نشین عربستان است، خانه مستوفی در شمار بهترین ها است. سیل دو ماه پیش نیمی از آن را ویران ساخت اما بهارخوابِ باغِ گلِ ختمی مشرف به رودخانه اش هنوز محکم و استوار است. هنگامی که ما چهار نفر ـ ما سه آمریکایی و او ـ دیروز بعدازظهر نشسته بودیم، صدای گام های مردی روی پیاده رو باغ شنیده شد. آنها در حقیقت شش نفر بودند ـ پنج نفر ملازم در معیت ارباب خود ـ که با حفظ فاصله درخور و کفش های نرمِ سفیدشان(۱۵) صدایی ایجاد نمی کردند.
ارباب کمی لنگان از پله های بهارخواب بالا آمد و ایوان را قدم کش از زیر پا رد کرد. ردایی گشاد و آزاد از کرشه(۱۶) سیاه به دوش انداخته بود و لباس سواری نیمه نظامی به رنگ آبی افق به تن داشت و یک کلاه سیاه کاملاً گرد و خشک و بی لبه (۱۷) بر گوشه سرش جا خوش کرده بود.
سبیل های به دقت خط انداخته، چشمان درخشان، دندان های سفیدِ شفاف و پیکری میان باریک و قابل توجه داشت. نیرو و قدرت از او ساطع بود و با شلاقی که به مچ دست بسته بود به چکمه اش می کوبید. همراهانش به احترام او در حاشیه ایوان ایستادند و با دبیت های(۱۸) سیاه گشاد و قبای سیاه بلند و شال های کمری سفیدِ پهن و کلاه های نمدی سیاه یک پس زمینه تیره سفید و سیاه برای او تدارک دیدند.
آنها مردانی بیابان گرد و خوش سیما بودند با بینی های قلمی و لبانی قیطانی و موهایی سیاه و صاف که بالای پیشانی را تراشیده اما از پشت حدود ۸ تا۱۰ سانت از زیر کلاه های نمدی شان بیرون زده بود، بی صدا و کنجکاو ایستاده و به ما خیره می نگریستند. مستوفی برخاست و کرنشی کرد و تعارفاتی رد و بدل شد و سپس مرد جوان رو به ما کرد و با انگلیسی شکسته بسته اما واضح و تند گفت: «من رحیم خان از ایل بختیاری هستم، عمویم ایل خانی مرا فرستاده و از شما تقاضا کرده که به دیدنش بروید. من در خدمت شما هستم.»
پس این شخص یکی از خان زادگان بختیاری و یکی از رهبران چادرنشین بیابان گردی است که ما برای پیوستن به آنها تا اینجا آمده ایم. حالا ما به او خیره می نگریستیم. این مرد یکی از سران پنجاه تا یکصدهزار ایل مردان بیابان گرد بود. هیچ کس دقیقاً نمی دانست چند صد نفر هستند که در سیاه چادر های خود در یک گستره ۳۶۰ کیلومتری در کوهپایه های سلسله جبالی که مسلّط و مشرف بر افق شرقی بود و دو روز سواری از خانه مستوفی فاصله داشت اردو زده اند. آنچه که ما از این طایفه سوای شهرتِ بی رحمی آنها در جنگ و خون ریزی و دشمنی با صلح طلبی می دانیم این است که اینجا چراگاه زمستانی آنها است و آنها به زودی چادر های خود را می اندازند و گام در تیرگی کوه های دوردست می نهند تا به دشت های بسیار دورتر فلات ایران در آن سوی کوه ها برسند. این یکصد و پنجاه هزار آدم زندگیشان را درگام های خود نهاده اند و با نیم میلیون احشامشان در راه با چه خطرات و مشکلاتی فرا رو خواهند بود و سفرشان چقدر طول می کشد، ما هیچ نمی دانیم.



رحیم خان – یک شاه زاده بختیاری (از تیره دورکی باب)

«رحیم یک سوارکار ماهر و بی نهایت باهوش و میزبانی بسیار میهمان نواز بود. پشت سرش تعدادی از چهل و سه نفر ملازمی که از بُرج و باروی پدرش تا اردوی ایل خانی در رکابش بودند دیده می شوند.
رحیم به خنده گفت: «شما بیائید رئیس بختیاری بشوید و من هم می روم در برادوی می رقصم.»

می گفتند هنگامی که بختیاری ها به جبهه شمال شرقی کوه ها برسند به دره های زیبای سرسبز و مرغزار ها و چمن زار هایی گام خواهند نهاد که مقر کاخ های تابستانی ایل خانانشان است که در یک نظام فئودالی زندگی می کنند، اما حالا این خوانین در میان طایفه خود در کوهپایه های عربستان(۱۹) اقامت گزیده اند. آنها از دژها و باروهای خود پایین آمده و اردوی شاه وارشان را میان چادرنشینان خود برافراشته اند و در فضای باز و کنار آتش خرگاه بر تشکچه هایشان چهار زانو به قضاوت نشسته اند تا حکم برانند و خاطیان را مجازات کنند و خدمت گزاران را پاداش دهند.
کاپیتان پیل(۲۰) کنسول انگلیس در اهواز که هشتاد کیلومتر تا شوشتر فاصله دارد پیامی برای خان زاده فرستاده و ورود ما را اطلاع داده بود. ما به طرف شوشتر حرکت کردیم و در حومه شهر سه سوارکار قزاق ایرانی(۲۱) که به استقبال آمده و منتظرمان بودند ما را تا مَقر فرماندار کل برای صرف ناهار مشایعت نمودند و سپس این مردی که با لباس رسمی در کاخ قدیمی ویران شده اش تنها نشسته بود ما را به خانه مستوفی برای پذیرائی فرستاد تا منتظر پیامی از سوی ایل خان بختیاری بمانیم. در اینجا بود که رحیم خان به دیدن ما آمد. رحیم سبب شادی بی حد و حصر ما شد. دانش انگلیسی او مربوط به زمانی است که در جوانی از خلیج فارس با کرجی به دریای سرخ رفته تا در کالج آمریکایی بیروت در سوریه تحصیل کند. ظاهراً دوران تحصیل او به یادگیری زبان عامیانه آمریکایی و بذله گویی و رفاقت با شاگردان آمریکائی سپری شده است.



محافظین مخصوص وزیرجنگ ایران

«هریک از طوایف ایرانی موظف هستند چندتن از شجاع ترین و قوی ترین افراد خود را به تهران اعزام کنند تا در «گارد محافظ» رضاخان وزیرجنگ و نخست وزیر ایران نام نویسی کنند. نفرات طوایف گارد محافظ به لباس های بومی خود ملبس بودند و چون هر طایفه ای لباسی ویژه خود دارد، لذا این اسکادران ظاهری بی رحم و بی تمدن به خود می گیرد .»

رحیم پرسید: «چه وقت به اردوی ما می آیید؟»
- «هروقت شما مایل باشید.»
رحیم گفت: «فردا صبح یک ساعت پس از طلوع آفتاب.»
رحیم امروز ساعت ده صبح در گرمای ناشی از پنج ساعت تابش خورشید، وارد شد. در حالی که مستوفی و خان زاده و آرایشگر ویژه او که پشت صندلی اش ایستاده و اشعار بلند پارسی را گاه تکی اما بیشتر هر سه نفر با هم می خواندند، ما در سایه بان بهارخواب صبحانه می خوردیم. برای اولین بار بود که سر میز صبحانه برایمان شعر می خواندند.
ما از میان کوچه های تنگ و باریک و عَفِن شوشتر رد می شدیم در حالی  که یک دسته سوار ده نفره با فشار به حجره های بازار و دیواره خانه ها یورتمه می رفتند و گل و لای را به رداهای بلند سبز و سفید و ارغوانی مسلمانان دستار به سرِ نعلین پوش می پاشیدند، از روی پل عبور کردیم و بلافاصله وارد معبرِ سنگلاخی کنار رودخانه شدیم.
رحیم سوار بر یک مادیان زیبای عربی شکوه مندانه اسب می راند و در حالی که توسن خود را در شیب معبرهای ناهموار به بالا و پایین هِی می زد و به رقص واداشته بود و خودنمایی می کرد دست دراز کرد و تفنگ ساچمه زنی خود را از یکی از ملازمینش گرفت و سر در پی پرندگان گذارد. در حالی که با خوشحالی به اطراف می تاخت نمی دانستم چه موقع تفنگ در دست، به کارهای اساسی تری خواهد پرداخت.



یک قزاق پارسی

«حدود یک سال پیش بختیاری ها در مسیر گروهانی که قصد عبور از سرزمین کوهستانی آنها را داشتند کمین کردند. آنها زنده ها را لُخت کرده و پاپتی پس فرستادند تا به دولت ایران بگویند که بختیاری ها هنوز آزاد هستند. این قزاق ها نام خود را از زمانی که دولت روس نفوذ زیادی در تهران داشت یدک می کشند. آنها بخشی از ارتش ایران را طبق مدل روس ها سامان دادند .»

در ایران اغتشاش است و این ناآرامی از منازعات دیرین سرچشمه می گیرد. عشایر همیشه قادر بوده اند بخشی و یا کل استقلال خود را حفظ کنند زیرا موضع جغرافیایی تنگه های گذرناپذیر کوه های سرسختی که برای فرماندهان ارتش ایران ناشناخته بودند آنها را از مهاجمان حفظ می کرد. بارها و بارها وزرای ایران با مکر و حیله رهبران آنها را به اسارت گرفته، اعدام کرده، یا چشمانشان را از کاسه درآورده یا در سیاه چال ها انداخته بودند. این عمل بار ها تکرار شده زیرا رهبران بختیاری از پرداخت مالیات سر باز زده و یا این که به شدت قدرتمند شده بودند. پانزده سال پیش ایل خان های بختیاری به پیروزی بزرگی دست یافتند. آنها طوایف خود را از کوه ها سرازیر کرده و اصفهان را مسخر ساختند و به تهران هجوم بردند و شاهِ لرزان(۲۲) را از تخت طاووسش به زیر کشیدند و یکی از بستگان خود را به نخست وزیری منصوب نمودند و افراد زیادی را در سراسر ایران به عنوان فرماندار و حاکم یا مقامات ارشد گماردند و لذا از آن تاریخ تا سال گذشته از پرداخت مالیات سر باز زدند. سه چهار سال پیش اما مردی قدرتمند به نام رضاخان در ایران قد برافراشت. او وزیر جنگ بود و با چهل هزار قوای مسلّح و آزموده بر پایتخت مسلّط شد. خان بزرگ بختیاری گریخت و در باروی مستحکم خود پناه گرفت. نخست وزیر حاکم از کاخِ خود در تهران پیام فرستاد که قدرت طوایف را درهم خواهد شکست. او دستور داد: «سلاح خود را بر زمین بگذارید.»
پاسخ لر ها که عموزاده های بختیاری ها هستند و سرزمین شان همجوار و در هشتاد کیلومتری شمال اینجا است این بود که طوایف را برانگیختند ومسلّحانه به کوه ها پناه بردند. جنگ هر روز شدت بیشتری می یابد. دو هفته قبل فرماندار کل لرستان دوازده نفر از سرانِ ایل را امان داد و به مذاکره دعوت نمود اما آنها را به محض ورود بازداشت کرد و در میدان عمومی به دار آویخت. حالا لرها والی نشین را محاصره کرده و گفته اند که هر افسری را بگیرند زنده زنده می جوشانند و ظاهراًً بدون ترس و وحشت منتظر قوایی هستند که در درّه های کردستان برای شکست محاصره تجمع کرده اند. این وضعیت در شمال منطقه ما حاکم است و هیچ کس نمی داند چه در پیشِ رو داریم. شایع شده که بختیاری ها قصد دارند در این قیام به لُر ها بپیوندند.
سال پیش یک دسته قزاق به سرزمین بختیاری اعزام شد. عشایر کمین کرده و تعداد زیادی از آنها را کشتند و زنده ها را خلع سلاح کردند و اسب هایشان را به غنیمت گرفتند و یونیفورم سربازان را کندند و آنها را پس فرستادند تا به فرماندهان خود بگویند که چادرنشینان آزادی خود را به سهولت از دست نمی دهند. در نتیجه ایل خان توافق کرد که حدود یک میلیون دلار جریمه برای این حادثه کوچک بپردازد اما سوگند یاد کرد که سلاح خود را بر زمین نخواهد گذاشت. هیچ کس نمی داند که آنها قصد برانگیختن طوایف را دارند یا خیر.
اینجا در حالی که از آخرین کوه پایه صخره ای می گذشتم و بر دشت های بیکران و گسترده سبز مخملی که از رود کارون مشروب می شود گام می گذاشتم، رحیم رشته افکارم را گُسست و گفت: «تمام این سرزمین و دویست دهکده اش به عمویم تعلق دارد و سالانه چهل هزار دلار درآمد اجاره آن است.» سپس توضیح داد که هر ایل خان بختیاری علاوه بر چهار صد و پنجاه کیلومتر درّه کوه های گسترده ای که تمام خانواده خان به عنوان یک واحد بر آن حکومت می کند، دهکده های خود را هم دارد که از آنها اجاره می گیرد و یک سوم غلات آنها را به عنوان عواید مالکانه دریافت می کند. رحیم گفت پدرش از شرکت نفت انگلیس و ایران که منطقه نفت خیز عظیمش در سرزمین بختیاری قرار گرفته سالانه ۲۵۰۰۰ دلار به عنوان سهم مالکانه دریافت می دارد و بدین ترتیب سالانه ۶۵۰۰۰ دلار درآمد دارد. به  گمان من مردمش بیشتر بدهی شان را به صورت غلات و احشام می پردازند. البته این مناطق نفت خیز انگلیس و ایران به دلیل افزایش ثروت خان های بختیاری، به آنها قدرت مضاعف داده است. مناطق نفت خیز در مرزهای طوایف بیابان گرد است و گوشه ای از تمدن را در این بیابان ها به نمایش گذارده است. گفته می شود که ایلاتی ها کسانی را که در آنجا به کار اشتغال دارند تحقیر می کنند.



اردوی ایل خانی

«هیچ عکسی قادر نیست رنگ و درخشش سرزندگی منظره را تداعی کند. رود نقره فام، صخره های ارغوانی، علفِ سبز و چادرهای سفید و سیاه و نارنجی که انوار طلائی شامگاهی آنها را رنگین کرده بود و در این میان فریاد خروشان سوارانی که چهارنعل به اطراف می تاختند و لوله های تفنگشان می درخشید.»

سواره پیش می رفتیم و هوا گرم تر می شد و ما هم تشنه تر می شدیم. خان زاده جوان، آرام و ساکت بود. سپس هنگامی که به نزدیکی یک دهکده کاه گلی رسیدیم گفت: «در اینجا برای ناهار توقف می کنیم، خوشتان می آید؟»
گفتیم: «البته که خوشمان می آید.»
مقابل یک طاقی بلند از اسب پیاده شده و وارد مهمان سرای دهکده شدیم. اتاقی بود با سقفی بلند که تعمداً بدون دیوارهای داخلی ساخته شده و مشرف بود به یک جنگل سر سبز یک و نیم کیلومتری.
با مشاهده فقر ظاهری دهکده از دیدن فرش ها و تشکچه های نفیسی که کف اتاق را مفروش کرده بود حیرت کردم. رحیم که تعجب ما را دید گفت: «به اهالی دهکده پیغام فرستادم که اتاق را برایمان آماده کنند. این یکی از وظایف مردم ما است که بدون هزینه از میهمانان کسی که مُهر دارد پذیرایی کنند.» سپس دستش را در جیب فرو برد و مُهر سیاه کوچکی که به زنجیری متصل بود بیرون کشید و به ما نشان داد و گفت: «هریک از اعضای فامیل ما یکی از این مُهر ها دارد و هرکس آن را ببیند باید اطاعت کند.» از در کوچک کناری، روستایی ای که یک مجمعه چوبی بزرگ پر از غذا بر سر داشت وارد شد. مَلِکی اش(۲۳) را کند و به نشانی احترام پا برهنه وارد شد. نفرِ دیگری به دنبالش آمد که مثل او مجمعه بزرگی بر سر داشت و یکی دیگر و یکی دیگر، جمعاً شش نفر. در حالی که سه نفر از مستخدمان رحیم پارچه سفیدی روی فرش پهن می کردند و دوری ها را یکی یکی رویش می چیدند آن شش نفر همچنان مجمعه بر سر ایستاده بودند.



سربازان ـ قدیم و جدید

«در ورودی ساخلو شوشتر همیشه یک سرباز قزاق ایرانی مسلح به تفنگ جدید و مهمات ایستاده است. در کنارش تصویر یک سرباز سال های پیش بر سرامیک های الوان نقش شده است. سرباز رژیم گذشته بایستی با قبایل جنگ جوی کوهستانی می جنگیده، همان طور که سرباز قزاق مدرن ایران هم می جنگد.»

غذا به قدر بیست نفر مرد حریصِ گرسنه بود. جوجه سرخ شده درسته، قدح های شربت آبلیموی خنک، شیره خرمای لذیذ معطر و مزین به بادام و گلاب، قرص های بزرگ نان نازک برشته بومی با سبزی های رویش شبیه پره های پیاز، مجمعه های بزرگ پلو زعفرانی و با طعم دارچین، تکه های ظریف جوجه و لوبیا شناور در شیره لیمو، گردوی رنده شده و کشمش، قاب های مملو از تکه های گوشت کبابی، ماست، دوغ و شیرینی های بادامی نرم. غذاهای دیگری هم بود اما چون من خوش خوراک و شکم باره نیستم آنها را به یاد نمی آورم. از پشت سرم نسیمِ ملایمی احساس کردم و چون از روی شانه ام به پشت نگاهی انداختم، سه مستخدم را دیدم که بادبزن بزرگی را به آرامی به عقب و جلو حرکت می دهند.
غذایمان را خوردیم و ظروف و مستخدمین به یک باره ناپدید شدند. از اتاق مجاور صداهای بلندی به گوش می رسید که بر آنچه به سر مانده غذاهای ضیافت مان می آمد گواهی می داد. ما به صحبت نشستیم و سیگاری کشیدیم و آنگاه رحیم ردای دیبای شوشتری اش را به سر کشید و خوابید. حالا دلیل این که تمام اعیان و اشراف ایرانی همیشه یک عبای دیبا به دوش دارند می فهمم. این عبا یک پشه بند کامل و آماده حمل است. او بدین ترتیب رویش را پوشاند و خوابید و ما هم در یک بعد از ظهر خفه و دم کرده به جنگ پشه ها و مگس های مهاجم رفتیم.
دو ساعت به غروب مانده دوباره سوار شدیم و راه افتادیم. خورشید غروب می کرد که نزدیک کوه ها رسیدیم اما هنوز اثری از اردوگاه دیده نمی شد. سپس از پیچی در کوه پایه گذشتیم و بناگاه منظره ای بدیع جلویمان ظاهر شد.
رودخانه سیلابی خروشانی که با انوار طلایی غروب خورشید ته رنگی گرفته بود از گداری(۲۴) تنگ و عمیق در صخره های ارغوانی ناهموار کوه و کمر به  سرعت و شدت فرو می ریخت. پایین دستِ صخره ها، آنجایی که ساحلِ رود آرام می گرفت و سبزِ طلایی می زد، حدود پنجاه چادر رنگارنگ قد برافراشته بود.
درخششِ طلایی کهربایی خورشید مثل غبار کم رنگی بر چادرهای سیاه و سفید و نارنجی و قهوه ای آنها تابیده بود و ته رنگی به پیکرهای پوشیده در چوقای سیاه و لوله های فولادی تفنگ یک دوجین سوار و گله های گوسفندانِ در حالِ چرا می بخشید. انوار طلایی درحال احتضار خورشید همه جا را پوشانده بود و سپس تیرگی به آسمان دوید و ما هم وارد اردوگاه شدیم.
ما جلو سه چادر رو به رودخانه توقف کردیم و وارد چادر چهارگوش بزرگی شدیم که لت های یک طرف آن را به پشت انداخته بودند. شمع هایی که در پایه های درخشان بلند می سوختند گلیم های نرمی را که نیمی از علف را پوشانده بود نشان می داد و شعله رقصانشان بر دیوارهای ساتن گُلدار چادر می افتاد. آنگاه رحیم ما را به چادر های کوچک تر خوابگاه مان هدایت کرد.
از جایی یک تخت سفری برای خانم هاریسون تدارک شده بود و برای من و شودساک هم گلیم هایی آوردند تا تشک های لوله شده خود را رویشان پهن کنیم و مثل همه اهالی اردو، از ایل خان گرفته تا خرده پاترین سقّا روی زمین بخوابیم.
مستخدمان رحیم، باتوجه، دور و بر ما را گرفته بودند. یکی یک لگن نقره ای و دیگری یک آفتابه نقره ای گردن دراز و خمیده آورد. آنها آب ریختند و ما دستهایمان را شستیم. نیم ساعت بعد رحیم خبر آورد که عمویش ایل خانی، خان و رئیس تمام طوایف و پسرعمویش ایل بیگی، نماینده ایل خانی به دیدن ما می آیند.
ما در چادر پذیرایی منتظر ماندیم. سپس صدای آرام تُپ تُپ گام های کوتاه زیادی روی علف و خِش خِش لباس شنیدیم. دو نفر قراول که دو گرز بلند نقره نشان حمل می کردند وارد شدند و در دو طرف درگاه منتظر ایستادند. سپس ایل خان(۲۵) گام به درون نهاد. مردی بود جا افتاده و موقر و خوش بنیه با سبیل پرپشت آویخته که در زمینه چهره چروکیده آفتاب خورده اش به سپیدی می زد. لباس کامل بختیاری به تن داشت که ذره ای با لباس ملازمین او توفیر نداشت. یک عبای سیاه، شال کمری سفید و یک دبیت گشاد سیاه به پا و یک کلاه نمدی گرد سیاه خسروی بر سر و یک جفت گیوه به پا داشت. این بود رئیس ایلی که تمام عمرش را در بین پیروانش گذرانده بود. مردی که به دنبالش آمد به نظر از نسل جدید بود. بیشتر یک ایرانی شهرنشین بود تا رئیس یک طایفه بیابان گرد بدوی. او ایل بیگی(۲۶) بود. امیرِ جنگ، کوتاه قامت و ستبرشانه با صورتی به گردی ماه. چشمان سیاه کوچک باهوشش از پشت عینک دور طلایی اش می درخشید و یک انگشتر الماس نشان به انگشت داشت و یک ساعت طلا به جلیقه آویخته بود.



هر دو با هم گفتند: «سلام علیکم» ـ به معنی درود بر تو. در تمام این ناحیه شرق، ترکیه و عربستان و ایران این کلام خوش آمدگویی است.
ما هم در جواب گفتیم: «علیک السلام» یعنی بر شما درود باد.
با واسطه گری رحیم تعارفات فراوان رد و بدل شد و ما تحت تاثیر رفتار ساده اما باشکوه هر دو رئیس ایل قرار گرفتیم و دلیل آمدن خود را توضیح دادیم.
ما آمده بودیم تا درخواست کنیم اجازه دهند به همراه یکی از طوایف شان از فراز کوه ها کوچ کنیم و می خواستیم آن داستان را به فیلم درآوریم. مایل بودیم با یک طایفه همسفر شویم و در خورد و خوراکشان شریک باشیم و مثل آنها بخوابیم. می خواستیم دقیقاً مثل آنها زندگی کنیم.
نمی خواستیم از راه بالارو لینچ(۲۷)، راه سخت کوهستانی کاروان رو که از اهواز به اصفهان منتهی می شود و از سرزمین های بختیاری می گذرد و بعضی طوایف به هنگام کوچ از آن استفاده می کنند و خارجیان هم اغلب از آن گذشته بودند استفاده کنیم، بلکه می خواستیم به سرزمین های شمال این راه که اغلب هم بکر بودند برویم. تا جایی که ما فهمیدیم هیچ خارجی تاکنون نتوانسته پا به پای این طایفه از این سرزمین ها کوچ کند و بالا برود. گفتیم که ما دوست داریم این طور زندگی و سفر کنیم.
امیرِ جنگ از این حرف از تهِ دل خندید و در حالی که سبیل های کوچک سیاهش برفراز دندان های سفید شفافش می جنبید با انگلیسی شکسته بسته گفت:
«بسیار خوب. با یکی از طایفه های من برو و اونا از راه لینچ نرفت. اونا از راه بسیار بسیار سخت میرن ـ راهی که فامیل زنده من تا حالا نرفته و حتی هیچ خارجی هم هرگز نرفته. کوه های بزرگ، جنگل های بزرگ، رودخانه های بزرگ، بعد هم کوه های بزرگ و بزرگ با برف فراوان و رعایای من در این منطقه آنقدر بد هیبت و خشن اند که به آنها خرس می گویند، برای این که زندگی وحشی و بسیار سختی دارن. آنها کشک می خورن و جز بلوط چیزی نمی خورن و گوشت کم می خورن. راهش خیلی خیلی بد.»
بنابراین تصمیم گرفته شد که ما با یکی از طوایف امیرِ جنگ همراه شویم. هیچ کدام نمی دانستیم که چه در پیشِ رو داریم. هیچ کس نمی دانست.
ایل خانان رفته اند و اردو آرام گرفته و گُله به گُله آتش اردوی نگهبانان روشن است. رود در پای من غُلغُل خفیف می کند و ایل مردان و عشایر همه جا در اطراف چادر اربابان خود خسبیده اند.

فصل یکم: در اردوی شاهزاده(۱۳) [ایل خان] چادرنشین

علف خشک شد و بدون علف، گله و گوسفندان شان می میرند. سَرپناه و چادر و غذای ایل و هم چنین زندگی عشایر متّکی بر این حیوانات است. بنابراین این گروه بدوی در حالی که تمام مایملک خود را بر گُرده خود یا بر پشت حیواناتشان حمل می کردند از صحرای سوزان عربستان(۱۴) جاکن شدند و از رود های یخ زده پُرتلاطم و خروشان پهن گذشتند و هفته ها با تقلّا از سلسله کوه های توان فرسا و ترسناک بالا و بالاتر رفتند و بدین سان چهره بر چهره زردکوه پیر، آن غول سرسفید و برف پوش کوه های جنوب ایران، ساییدند.
سپس مردان و زنان و کودکان پابرهنه به ستیز با برف برخاستند و از کمرکش برف پوش تقریباً قائمِ کوه، بالا و بالاتر رفتند تا سرانجام خان پیشرو از فراز کوه به پایین نگریست و اولین دره جلگه ایران را دید که مزین به علف سبز و نرم و غنی و مرطوب بود. علفی که برای این مردم کوچ رو به منزله زندگی و حیات بود. این حماسه من است - داستان «علف.»



زیبایی تحسین برانگیز کم نظیر

«خدایا، بسیار زیبا و باشکوه بود. امّا عکس قادر نیست رنگ آمیزی آن را نشان دهد. هوا سُرخابی بود، فریاد مردم و حرکت جسورانه و قاطع آنها درهم آمیخته بود. پیش به جلو ـ همیشه به جلو و به سوی عَلف.»



راه ییلاقی کوچ طوایف بختیاری با خط چین و راه ییلاقی کوچ طوایف دیگر از جمله کهگلو و خمسه عرب با خط ممتد روی نقشه مشخص شده است.



«گواهی نامه سفر کوپر و همراهان که به امضاء امیر جنگ، حیدرخان و ایمبری رسیده»



اما حالا که در اتاق خالی هتلی در حومه پاریس نشسته ام و به آن گروهی که راه بالارونده خود را در زرد کوه به مبارزه می طلبیدند می اندیشم درمی یابم که نبایستی از آن حماسه ای می ساختم زیرا از توان من بسیار عظیم تر است.
و آنچه مرا مسحور می کند و به این حرکت جلال و شکوه می بخشد آن است که نه تنها این پانزده هزار بختیاری به سوی علف در حرکت اند بلکه در طول تمام این سلسله جبال شکوهمندی که از دریای سیاه تا خلیج فارس امتداد دارد ـ حدود هزارو دویست مایل ـ نیم میلیون از عشایر دیگر با گله گوسفندان و احشام خود در حرکت اند. چرا؟ به سوی علف. پاسخش علف است. در این جا علف بزودی خشک می شود و این عشایری که زندگی شان به حیات احشامشان وابسته است بایستی به چراگاه های تازه برسند.

نظرات کاربران درباره کتاب علف