فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روح امپراطور

کتاب روح امپراطور

نسخه الکترونیک کتاب روح امپراطور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روح امپراطور

سرنوشت یک امپراطوری به دستان یک دزد سپرده می‌شود. وقتی شادی در پی جایگزینی سلطنتی با اثر جعلی نسبتا بی‌عیب و نقصش گرفتار می‌شود، باید برای زندگی‌اش معامله کند. قاتلی امپراطور آشریون را بی‌هوش کرده و این وضعیت پنهانی با قتل همسرش به پایان می‌رسد. اگر امپراطور بعد از صد روز مهلت برای سوگواری مرگ همسرش، خود را نشان ندهد. انجمن شکوه او را توبیخ می‌کند و هرج و مرج امپراطوری را فرا می‌گیرد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روح امپراطور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرآغاز



گایتُنا(۸) انگشتانش را روی بوم ضخیم نقاشی حرکت داد تا یکی از بهترین کارهای هنری که تا به امروز دیده بود را بررسی کند که متاسفانه آن اثر جعلی بود.
«این زن خطرناکه.» زمزمه هایی از پشت سرش به گوش می رسید: «کاری که اون انجام می ده خیلی پلیده.»
گایتُنا بوم نقاشی را به طرف جلو خم کرد تا در نور نارنجی و قرمزرنگ آتشدان با دقت به آن نگاه کند. حالا که پیر شده، چشمانش قدرت زمان جوانی اش را ندارد. او با دقت موشکافانه ای می اندیشید و با فرچه خطوط ناشی از حرکت قلم بر لایه های ضخیم رنگ روغن را بررسی می کرد. دقیقاً مانند اثر اصلی بود.
او هیچ وقت نمی توانست به تنهایی متوجه تفاوت ها شود. یک شکوفه که کمی از جایش منحرف شده بود. تکه ی باریکی از ماه که در پایین ترین نقطه ی آسمان قرار گرفته بود. متخصصان چندین روز مشغول بررسی جزئیات نقاشی بودند تا خطاهای آن را پیدا کنند.
صداهایی از داوران همکار گایتُنا که هر یک از مهم ترین ماموران دولتی امپراطور بودند شنیده می شد که می گفتند: «اون یکی از بهترین جاعل های روی زمینه.»
- اون شهرتی به بزرگی این امپراطوری داره. باید اعدامش کنیم که واسه بقیه درس عبرت بشه.
فراوا(۹) رهبر داوران گفت: «نه.» او که صدای زیر و زننده ای داشت ادامه داد: «اون یک وسیله ی با ارزشه. این زن همه ی ما رو می تونه نجات بده. باید از اون استفاده کنیم.»
گایتُنا با خود اندیشید که چرا؟ چرا یک فرد با توانایی بالای هنر و شکوه باید سمت جعل کردن برود؟ چرا نباید نقش های اصیل خلق کند؟ چرا یک هنرمند واقعی نباشد؟

من باید این موضوع را بفهمم.

فراوا ادامه داد: «بله این زن یه دزده و هنری نفرت انگیز رو اجرا می کنه؛ اما من می تونم اونو کنترل کنم و باوجود استعدادهاش این به هم ریختگی که در حال حاضر تو اون گیر کردیم رو می تونیم سروسامون بدیم.»
دیگران اعتراضات نگرانی خود را زمزمه می کردند. این زن که آن ها درباره اش بحث می کردند وَن شایلو(۱۰) نام داشت. او فردی فراتر از یک فریبکار ساده بود. خیلی بیشتر. او ذات و طبیعت یک واقعیت را می توانست تغییر دهد که این موضوع سوال دیگری به وجود می آورد. چرا او زحمت یادگیری نقاشی را به خود داده بود؟ آیا هنر معمولی، در برابر استعداد روحانی اش پست و پیش پاافتاده نبود؟
سوال های زیادی وجود دارد. گایتُنا از صندلی اش که کنار آتشدان بود به بالا نگاه کرد. دیگران مانند گروهی توطئه کننده پیرامون میز فراوا ایستاده بودند. خرقه های بلند و رنگارنگ آن ها در نور آتش سوسو می زد. گایتُنا گفت: «من با فراوا موافقم.»
داوران دیگر به او نگاه کردند. اخمی که آن ها بر پیشانی داشتند نشان می داد که هیچ اهمیتی به حرف او نمی دادند؛ اما طرز ایستادن شان چیز دیگری بیان می کرد. احترامی که برایش قائل بودند را بروز نمی دادند؛ اما همچنان در ذهن آن ها از جایگاه ویژه ای برخوردار بود.
گایتُنا ایستاد و گفت: «دنبال جاعل برید، اگه حرفی برای گفتن داره می شنوم. من فکر می کنم که کنترل کردن اون سخت تر از چیزیه که فراوا می گه باشه؛ اما چاره دیگه ای نداریم. یا باید از مهارت این زن استفاده کنیم، یا کنترل امپراطوری رو از دست بدیم.»
زمزمه ها متوقف شد. اصلاً تابه حال فراوا و گایتُنا سر مسئله ای باهم توافق داشته اند؟ آن هم توافق بر سر موضوعی به این تفرقه آمیزی، استفاده از جاعل.
هر سه داور دیگر سرشان را تکان دادند.
فراوا به آرامی گفت: «بزارید انجام بشه.»

روز دوم

شای ناخنش را درون یکی از بلوک های سنگی سلولش فشار داد. سنگ قدری فروریخت. او انگشتان خاکی اش را به هم مالید. سنگ آهک. ماده ای عجیب برای استفاده در دیوار زندان است؛ اما کل دیوار از جنس سنگ آهک نبود، صرفاً ملاط بین بلوک ها آهکی بود.
او لبخند زد. سنگ آهک. ملاط خیلی راحت از قلم افتاده بود؛ اما اگر او درست حدس زده باشد، همه ی چهل وچهار نوع سنگ تشکیل دهنده ی دیوار گودال سلول زندان را شناسایی کرده بود. شای کنار تختخوابش زانو زد.او تمام دندانه های یک چنگال را به عقب برگردانده بود، به جز یکی که بتواند با آن یادداشت هایی روی پایه ی چوبی تخت حکاکی کند. بدون عینکش مجبور بود، برای نوشتن چشمانش را ریز کند.
برای جعل چیزی، شما باید از گذشته ی آن اطلاع داشته باشید، از طبیعت آن. او تقریباً آماده بود. هنگامی که در سوسوی نور شمع نظرش به مجموعه ای دیگر از نشانه ها روی پایه ی تخت جلب شد؛ زمان خوشی او خیلی سریع به پایان رسید. آن نشانه ها روزهای حبس او را مشخص می کردند.
با خود فکر کرد که زمان بسیار کمی باقی مانده است. اگر درست شمرده بود فقط یک روز تا مشخص شدن زمان اعدام عمومی او باقی مانده.
درون وجودش، عصب هایش به سختی تارهای کشیده شده یک آلت موسیقی بودند. یک روز. یک روز فرصت داشت تا مهری بسازد و فرار کند؛ اما او هیچ سنگ روح(۱۱)ی برای درست کردن یک وسیله ی جعل نداشت، فقط یک تکه چوب زمخت داشت و تنها ابزارش برای حکاکی یک چنگال بود.
کار بسیار سختی بود. نکته همین جا بود؛ این سلول برای کسی مثل او ساخته شده بود. آن را از سنگ هایی با رگه های متفاوت ساخته بودند تا جعل کردن شان بسیار سخت باشد. آن سنگ ها که هرکدام تاریخچه ی خاصی داشتند از معادن گوناگونی استخراج شده بودند. او هیچ شناختی از این سنگ ها نداشت و این باعث می شد جعل کردن شان تقریباً غیرممکن باشد و حتی اگر می توانست سنگ ها را تغییر شکل دهد یقیناً سد دیگری برای متوقف کردنش وجود داشت.
شب ها! خود را در چه دردسری انداخته.
یادداشت ها تمام شدند، به خود آمد و دید که دارد به چنگال خمیده اش نگاه می کند. بعدازاینکه تکه فلزی را با کنجکاوی باز کرد، شروع به حکاکی دسته ی چوبی چنگال کرد تا یک وسیله جعل ساده بسازد.
شای با خود گفت: تو قرار نیست این جوری ازاینجا خلاص بشی. یه راه دیگه نیاز داری.
شش روز دنبال راهی دیگر برای فرار بود مثل سوءاستفاده کردن از نگهبانان زندان، رشوه دادن به کسی، کشف یک نکته ی کاربردی راجع به ماهیت سلولش. هیچ راهی پیدا نشد.
بالای سرش درِ سیاه چال باز شد. شای سریع ایستاد و دسته ی چنگالش را از پشت درون کمربند کوچکش گذاشت. آیا زمان اعدامش را جلو انداخته بودند؟
صدای چکمه های سنگین قدم هایی که به سمت سیاه چال می آمدند به گوش می رسید. او با چشمان نیمه بسته به دقت به تازه واردانی که بالای سلولش ظاهر می شدند نگاه می کرد. چهارتای آن ها از نگهبانان بودند که مردی با چهره و انگشتان کشیده را همراهی می کردند. یک فرد عالی رتبه، همان طایفه که امپراطوری را رهبری می کرد. رنگ آبی و سبز خرقه نشان دهنده ی یک مامور پایین رتبه بود که آزمون خدمت به دولت را گذرانده بود، اما از لحاظ مرتبه بسیار بالا نبود.
شای، مضطرب منتظر بود.
آن فرد عالی رتبه برای دیدن شای به پایین خم شد و از درون دروازه نگاه کرد. مدت کوتاهی منتظر ماند، سپس با دست به نگهبانان اشاره کرد تا دروازه را باز کنند.
- جاعل، داورا می خوان ازت بازجویی کنن.
آن ها سقف سلول او را باز کردند و یک نردبان به پایین فرستادند، شای عقب ایستاد سپس بااحتیاط از آن بالا رفت. او اگر می خواست زندانی ای را برای اعدام زودتر از موعد ببرد احتمالاً ذهن زندانی را با موضوع دیگری مشغول می کرد تا مقاومت نکند. البته که نگهبانان زمانی که شای را به بیرون سیاه چال می بردند دست وپایش را با زنجیر نبستند.
از مسیری که آن ها طی کردند مشخص بود که قطعاً او را به سمت اتاق مطالعه داوران می بردند. شای احساساتش را کنترل کرد. یک چالش جدید. آیا می توانست به یک شانس دیگر امیدوار شود؟ او نباید دستگیر می شد؛ اما الان دیگر کاری از دستش برنمی آید. یک دلقک همایونی به شای خیانت کرده و او را شکست داده بود. درست زمانی که او فکر می کرد می تواند به آن فرد اعتماد کند. آن فرد اهل دربار، یک نسخه از عصای شاهنشاهی ماه که برای شای بود را با نسخه ی اصلی آن عوض کرده و فرار کرده بود.
وان(۱۲) عموی شای به او یاد داده بود که شکست خوردن قانون زندگی است. هرچقدر هم که خوب باشید کسی خوب تر نیز وجود دارد. اگر با این آگاهی زندگی کنید هیچ وقت بیش ازحد به خود مطمئن نمی شوید و خطا نمی کنید.
دفعه ی پیش او شکست خورد؛ اما این بار برنده می شود. او تمام احساسات منفی و ناامیدی درباره ی زندانی شدن را کنار گذاشت. او سعی کرد که با این شانس جدید دست وپنجه نرم کند؛ حالا می خواهد هرچه باشد. این شانس را از آن خود می کند و موفق می شود.
این دفعه برای نجات زندگی و جان خود تلاش می کند نه برای ثروت و مال فراوان.
نگهبانان ضاربان(۱۳) نام داشتند. این نام عالی رتبه برای آن ها بود. البته آن ها قبلاً خود را مالادیل(۱۴) می نامیدند؛ اما چون نژادشان از زمان های قبل با درباریان ترکیب شده بود، دیگر کسی از چنین نامی استفاده نمی کرد. ضاربان مردمانی قد بلند با جثه ای عضلانی و اندامی تراشیده با پوستی رنگ پریده بودند. آن ها موهایی به تیرگی موی شای داشتند البته موی آن ها مجعد و درحالی که موی شای صاف و بلند بود. شای سعی داشت که در کنار آن ها احساس کوتوله بودن نکند. خاندان او که اهل مای پان(۱۵) بودند ازلحاظ قد و قامت معروف نبودند.
همان طور که در جلوی گروه راه می رفت به رهبر ضاربان گفت: «تو... تو رو یادمه.»
از مدل موی مرتبی که داشت می شد فهمید که آن فرمانده جوان هیچ وقت کلاه خود سرش نمی گذاشت. مقامات عالی رتبه برای ضاربان اهمیت قائل می شدند و ترفیع آن ها نیز نادیده گرفته نمی شد. این یکی ظاهری جاه طلب داشت. آن زره صیقل داده شده. آن ظاهر شاداب و پرانرژی. بله. او جایگاه مهمی برای آینده خود تصور می کرد.
شای گفت: «اون اسب، بعدازاینکه دستگیرم کردی منو انداختی پشت اسبت. یه حیوون قدبلند، با نژاد گوریشی(۱۶) و رنگ سفید خالص. چه حیوون خوبی بود. تو نژاد اسبت رو می شناسی.»
آن ضارب نگاهش را مستقیم به جلو نگه داشت و زیر لب زمزمه کرد: «خانوم، من قراره از کشتنت لذت ببرم.»
آن ها وارد ناحیه ی امپراطوری کاخ شدند، شای با خود فکر کرد، چه زیباست. سنگ کاری های این قسمت به تقلید از دوران کهن لامیو(۱۷) ساخته شده و بسیار چشم نواز بود. ستون های بلند مرمری که با جواهرات تزئین، شده بودند. کوزه های بزرگی که بین ستون ها قرار داشتند به تقلید از سفالگری آن دوران کهن، ساخته شده بود.
او به خود یادآوری کرد، انجمن میراث هنوز حکمرانی می کند، پس... امپراطور هم احتمالاً مانند اعضای مجلس پنج نفره ی داوران که بیشتر کار قانون گذاری را انجام می دهند عضو همان انجمن است. انجمن آن ها زیبایی و یادگیری فرهنگ و تمدن گذشته را تمجید می کردند تا جایی که جناح کاخ را مانند ساختمان های باستانی بازسازی کردند. شای متوجه نکته ای در پایین کوزه های باستانی شد او گمان کرد که در آن قسمت مهر مناسب جعل وجود دارد که آن ها را به بدلی کامل از آثار معروف تبدیل کرده است.
بله مقامات عالی رتبه قدرت شای را یک عمل شنیع خطاب کردند؛ اما تنها جنبه ی غیرقانونی کار او ساختن اثر جعلی بود که می توانست یک شخص را تغییر دهد. در امپراطوری جعل محرمانه اشیا مجاز بود و حتی از آن بهره می بردند. البته تا زمانی که آن ها جاعل را کاملاً زیر نظر داشته باشند. اگر کسی آن کوزه ها را برعکس می کرد و مهر جعل(۱۸) پایین شان را برمی داشت، کوزه ها راحت به یک سفال بی آرایش تبدیل می شدند.
ضاربان او را به سمت دری با خاتم کاری طلایی هدایت کردند. وقتی در باز شد او سعی کرد تا یک نگاه سریع به مهر جعل قرمزی که روی لبه ی پایینی بود بیاندازد. آن مهر جعل قرمز در را به بدلی از یک اثر هنری قدیمی بدل کرده بود.
نگهبانان او را به یک اتاق دنج راهنمایی کردند، داخل اتاق آتشدانی که صدای خش خش می داد و همچنین فرش هایی تیره و مبلمان چوبی منبت کاری شده قرار داشت. او حدس می زد که آنجا یک کلبه ی شکار متعلق به قرن پنجم باشد.
پنج داور انجمن میراث داخل منتظر بودند. دو زن و یک مرد روی صندلی با پشتی بلندی نزدیک آتشدان نشستند. زنی دیگر هم پشت میزی در نزدیکی ورودی نشسته بود. فراوا، داور ارشد انجمن میراث یقیناً یکی از قدرتمندترین افراد امپراطوری بعد از فرمانروا آشیرُوِن(۱۹) به حساب می آمد.
موهای خاکستری اش با روبان های طلایی و قرمز در بافت طولانی تنیده شده بودند. لباسش با طلا تزیین شده بود که با موهایش مطابقت داشت. شای مدت زیادی نقشه ی دزدی از آن زن را در ذهن داشت. از دیگر وظایف فراوا نظارت بر گالری هنر امپراطوری بود، اتاق هایی مخصوص کار او، مجاور این گالری ساخته شده بودند.
مشخصاً فراوا در حال مشاجره با گایتُنا بود. گایتُنا مردی عالی رتبه و سال خورده، کنار میز بلند درحالی که دست هایش را پشتش قلاب کرده بود با ژستی متفکرانه ایستاده بود. گایتُنا مسن ترین داور حاکم و به گفته ی دیگران کم نفوذترین آن ها بود. او از افراد موردعلاقه ی امپراطور نبود.
هردوی آن ها به محض ورود شای ساکت شدند. طوری به شای زل زده بودند که انگار گربه ای یک گلدان زیبا را شکسته. شای عینکش را همراه نداشت، اما زمانی که با آن ها روبه رو شد نمی خواست با چشمانی نیمه بسته به آن ها نگاه کند. باید تا می توانست قوی و مطمئن به نظر می رسید.
فراوا یک ورق کاغذ از روی میز برداشت و گفت: «ون شایلو، تو لیست بزرگی از جرائم داری.»
شای گفت: «جوری که تو اینو گفتی...» این زن چه نقشه ای داشت؟
شای گفت: «اون چیزی از من می خواد.»
شای با خود اندیشید: این تنها دلیلیه که اونا منو این جوری به اینجا آوردن.
شانس کم کم خود را آشکار کرد.
فراوا ادامه داد: «جعل هویت یک زن عالی رتبه و به زور وارد شدن تو گالری قصر امپراطوری، جعل دوباره ی روحت و البته تلاش برای دزدیدن عصای سلطنتی. تو واقعاً فکر کردی که ما یه جعل ساده ی اموال مهم امپراطوری رو نمی تونیم تشخیص بدیم؟»
شای گفت: «ظاهراً... شما دقیقاً همین کارو کردید و اون دلقک با نسخه ی اصلی فرار کرد.»
شای از اینکه اثر جعلی اش هم اکنون جای عصای سلطنتی ماه را در گالری امپراطوری اشغال کرده، احساس رضایت داشت.
فراوا گفت: «و حالا چی گیرت می آد با این کارا؟»
او انگشتان بلندش را تکان داد تا ضاربان از سمت دیگر اتاق برایش چیزی بیاورند.
آن نگهبان یک نقاشی روی میز قرار داد. اثر معروف هان شاکسن(۲۰) که سوسن مرداب بهار(۲۱) نام داشت.
«ما اینو تو اتاقی در محل اقامتت پیدا کردیم.» فراوا انگشتانش را روی نقاشی زد و ادامه داد: «این یه نسخه از نقاشیه که خودم دارم، یکی از معروف ترینا تو امپراطوریه. ما اینو دادیم به ارزیاب هامون، اونا به این نتیجه رسیدن که اثر جعلی تو خیلی غیرحرفه ای بوده.»
شای خیره به چشمان زن نگاه کرد.
«به من بگو چرا این اثر جعلی رو درست کردی؟» فراوا به جلو خم شد و ادامه داد: «تو ظاهراً می خواستی که اینو با نقاشی توی اتاقم که کنار گالری امپراطوریه عوض کنی. می خواستی عصای شاهنشاهی ماه رو هم بدزدی. چرا نقاشی رو هم می خواستی بدزدی؟ طمع کردی؟»
شای گفت: «عمو وان بهم می گفت که همیشه یه نقشه ی پشتیبان داشته باشم من حتی نمی تونستم تصور کنم که عصای شاهنشاهی در معرض دید عموم باشه.»
فراوا گفت: «آه...» او بیانی مادرانه و مهربان داشت، البته حسی سرشار از نفرت درونش پنهان شده بود. «تو درست مثل هر زندانی دیگه ای خواستی که در حکم اعدامت تجدیدنظر بشه. من یه دفعه تصمیم گرفتم با این درخواستت موافقت کنم چون کنجکاو بودم ببینم چرا تو این نقاشی جعلی رو درست کردی.» فراوا سرش را تکان داد. «اما بچه، فکر نکن که ما آزادت می کنیم. با گناهانی شبیه این؟ توی بد مخمصه ای افتادی، لطف و بخشش مون فقط تا همین حده...»
شای نگاهی به سمت دیگر داوران انداخت. آن داورانی که نزدیک آتشدان نشسته بودند به نظر می آمد که هیچ اعتنایی نمی کنند؛ اما بااین حال با یکدیگر هم حرف نمی زدند. فقط گوش می دادند. شای گمان کرد که مشکلی وجود دارد که آن ها نگران اند.
گایتُنا همچنان در گوشه ای ایستاده بود. او شای را با چشمانی بی احساس نگاه می کرد.
رفتار فراوا سرزنش آمیز بود؛ انگار که کودکی کار اشتباهی انجام داده بود. تاخیری که در پایان حرف فراوا وجود داشت به این خاطر بود که شای را به فکر آزادی بیندازد. در کل این رفتارها به این مقصود بود که شای انعطاف پذیر شود و با امید به آزادی به هر درخواست آن ها پاسخ مثبت دهد.

قطعاً یک شانس بزرگ است...

دیگر زمانش رسیده بود که کنترل مکالمه را به دست بگیرد.
شای گفت: «شما چیزی از من می خوای، من آمادم تا راجع به دستمزدم حرف بزنم.»
فراوا پرسید: «دستمزدت؟ تو قراره فردا اعدام بشی دختر! اگه ما چیزی ازت خواستیم، دستمزدت می شه زنده بودنت.»
شای گفت: «زندگی ام مال خودمه همون طوری که تا الان بوده.»
فراوا گفت: «بی خیال، تو توی سلول جاعل با سی نوع سنگ مختلف زندانی بودی.»
- درواقع چهل وچهار نوع.
گایتُنا به نشانه ی رضایت ابرویش را بالا آورد.

شب ها! من خوش حالم که این نکته را درست فهمیدم...

نظرات کاربران درباره کتاب روح امپراطور