فیدیبو نماینده قانونی آذرباد و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیشب آواز خواندم

کتاب دیشب آواز خواندم

نسخه الکترونیک کتاب دیشب آواز خواندم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیشب آواز خواندم

دارم خودم را از بین می‌برم. بین برزخ شب و روز مانده‌ام. می‌خواهم حرکت کنم. می‌خواهم ساکن بمانم. می‌خواهم بخوابم. می‌خواهم بیدار باشم. می‌خواهم دوست داشته شوم. می‌خواهم به حال خودم تنها باشم. می‌دانم که بهتر شده‌ام چون حالا می‌توانم خودم را در نقشه جهان قرار دهم. می‌دانم که اتفاق بدی افتاده بود. به نظر من یک خاطره می‌تواند انسان را به کشتن دهد.

ادامه...
  • ناشر آذرباد
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دیشب آواز خواندم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تکه های کوچک کاغذ

دوست دارم تمام کلمات دنیا را جمع و آن ها را در تکه های کوچک کاغذ بنویسم و به هوا پرتاب شان کنم. شبیه گنجشک های کوچکی می شوند که به سمت خورشید پر می کشند. بی آن کلمات، آسمان صاف تر خواهد بود، بی نقص و آبی. این جهان گوش خراش در آن سکوت، زیبا می شود.

آنچه خدا روی قلب شما می نویسد

(۱)

بعضی از مردم سگ دارند. من نه. من یک مشاور روان شناس دارم. اسمش آدام(۱) است؛ اما ترجیح می دهم به جای او یک سگ داشته باشم.
در اولین جلسه ی مشاوره مان آدام سوالات زیادی از من پرسید. فکر نمی کنم از جواب هایم خوشش آمده باشد. مدام می گفتم: «مطمئن نیستم. یادم نمی آد.»
فکر کنم از جواب هایم خسته شده بود. «مثل اینکه تو در مورد خیلی چیزها مطمئن نیستی، مگه نه زک(۲)؟»
گفتم «حتماً نه، دیگه.» نمی خواستم با او حرف بزنم.
او فقط نگاهم کرد و سرش را تکان داد. می دانستم که دارد فکر می کند. آدام به فکر کردن علاقه دارد. او مرد مهربانی است؛ اما من از مهربانی خوشم نمی آمد. او گفت: «برات تکلیف شب دارم.» تکلیف شب. صحیح. «می خوام یه چیز قابل توجه درباره ی خودت بگی.»
فقط به او نگاه کردم. «چیز قابل توجه؟ مثل چی؟»
- زک، فکر کنم منظور منو متوجه می شی.
گفتم: «البته، شک نکن.»
او به حتماً گفتن من لبخند زد و گفت: «می تونی اونو بنویسی یا نقاشی کنی.»
گفتم: «بله، باشه.»
او گفت: «اشکالی نداره، اگه از دست من عصبانی هستی.»
- من از دستت عصبانی نیستم.
- اما یه ذره عصبی به نظر می رسی.
- من خسته ام.
- از دسته کی عصبانی هستی؟
- هیشکی.
- زک، می شه باهات روراست باشم؟
- بفرما، روراست باش.
- فکر نمی کنم حرفت حقیقت داشته باشه. به نظرم تو خیلی عصبانی هستی.
می خواستم چیزی بگویم. چیزی که با لعنت شروع و به تو ختم می شد.
ولی نگفتم. به جایش گفتم: «تکلیفم رو انجام می دم.»
وقتی به اتاقم برگشتم این چیزی بود که نوشتم:

من به یادآوردن را دوست ندارم.
به یادآوردن باعث می شود چیزهایی را احساس کنم.
من احساس کردن را دوست ندارم.

درحالی که به آن برگه ی کاغذ خیره شده بودم، داشتم فکر می کردم که می توانم بقیه ی عمرم را به عنوان یک متخصص فراموشی سپری کنم.
در ذهنم حک شده که من در این برزخ هستم. شاید این وضعیتی است که در برخی مردم وجود دارد و کاری از هیچ کس برنمی آید که آن را تغییر دهد.
من فکر می کنم که وقتی ما به دنیا می آییم، خدا چیزهایی را روی قلب مان می نویسد. روی قلب بعضی مردم می نویسد خوشحال؛ روی قلب بعضی می نویسد افسرده؛ روی قلب بعضی مردم می نویسد دیوانه؛ روی قلب بعضی نابغه؛ روی قلب بعضی می نویسد عصبانی؛ روی قلب بعضی برنده و روی قلب بعضی می نویسد، بازنده.
من مدام روزنامه ای را می بینم که در باد به این طرف و آن طرف می رود؛ و بعد یک وزش شدید می آید و روزنامه به سمت یک حصار سیم خاردار پرواز می کند و در لحظه ای پاره پاره می شود. این احساسی است که من دارم. من فکر می کنم خدا آن باد است. همه چیز تحت کنترل قدرت اوست. او. خدا؛ او خودکارش را درمی آورد و شروع به نوشتن روی قلب های خالی می کند. وقتی نوبت من شد، او نوشت افسرده. ظاهراً او از من زیاد خوشش نمی آید.
آدام از من پرسید: «درباره ی اومدنت به اینجا چی یادت می آد؟»
گفتم: «هیچی. من هیچی یادم نمی آد.»
- هیچی؟
- من یه جای دیگه بودم و بعد اومدم اینجا.
- یه جای دیگه؟
- آره.
- یعنی کجا؟
- خونه.
- خونه کجاست؟
- آل پاسو(۳). آل پاسو در تگزاس(۴).
- و تو قبل از اینکه اینجا بیای اون جا بودی؟
- آره. من اون جا زندگی می کردم.
- زندگی می کردی؟
- دیگه اون جا زندگی نمی کنم.
- دیگه چی یادت می آد، زک؟
- هیچی.
- مطمئنی؟
من فقط می خواستم آدام دیگر با من مصاحبه نکند. فقط به زل زدن به او ادامه دادم تا مطمئن شود که من جدی هستم؛ و بعد گفتم: «ازت می خوام دیگه ازم نپرسی که چی یادم می آد.»
«خب زک، فراموشی در موارد ضربه ی روحی غیرمعمول نیست.» ضربه ی روحی. بله. صحیح. آن ها این کلمه را در این اطراف دوست دارند. آن ها عاشق این کلمه هستند. پس شاید من نمی توانم به یاد بیاورم، یا نمی خواهم به یاد بیاورم. اگر خدا روی قلب من نوشته فراموشی، من که باشم که آن را خط بزنم؟
ببینید، اگر یک بطری بربن(۵) در دستم بود، احساس نسبتاً بهتری داشتم.
شاید به آدام بگویم که بربن ممکن است به برگرداندن حافظه ام کمک کند. شاید بربن یک درمان معجزه آسا برای فراموشی باشد. فکر کنید او فریب حرف مرا بخورد. قشنگ می توانم جوابش را بشنوم: «اِنقدر مست کنی که بی هوش بشی، می شه درمان برای فراموشی؟ بگو ببینم چه کمکی می خواد بهت بکنه، رفیق.»
مسئله این است که من تنها قسمت های کوچکی از زندگی گذشته ام را به یاد دارم. یک قسمت اینجا و یک قسمت دیگر آن طرف تر. در کف زمین مغز من تکه های کاغذی وجود دارند که همه جا پخش شده اند؛ و روی آن تکه های کاغذ، نوشته ای وجود دارد و اگر فقط می توانستم آن ها را جمع کنم و به ترتیب بچینم، می توانستم آن نوشته را بخوانم و داستانی را به دست بیاورم که معنی دهد.
من خواب هایی را می بینم؛ و در بعضی از آن ها، خودم را کتک می زنم.
آدام می خواهد بداند که چرا در خواب هایم خودم را کتک می زنم.
- شاید کار اشتباهی کرده بودم.
او گفت: «نه، تو هیچ کار اشتباهی نکردی.»
انگار که او می داند. متنفرم از اینکه او فکر می کند همه چیز را می داند.
- باشه، زک، اگه کار اشتباهی کردی، به من بگو چی بوده. یه فهرست برای من از تمام کارهای اشتباهی که کردی درست کن.
لعنتی. فهرست طولانی ای می توانست باشد.
آدام سعی دارد که به من بگوید مغزم به فنا رفته. او می گوید که این خودِ معتاد من است که به جای من فکر می کند. خودِ معتاد. او دیگر کدام احمقی است؟ آیا من چیزی را درست متوجه نشده ام؟ بسیار خب، نیازی به این نیست که شما یک مشاور آموزش دیده باشید تا بدانید که حال من خراب است؛ ولی آیا من باید خودِ معتادم را به خاطر این سرزنش کنم؟ من حتی نمی دانم که خودِ معتاد من وجود دارد یا نه.
آن جور که من به این قضیه نگاه می کنم، آدام سعی دارد مرا مجبور کند که تکه های کاغذ بیشتری بسازم؛ چرا باید این کار را بکنم؟ ای کاش می توانستم از شر تمام آن تکه های کاغذ خلاص شوم؛ و ای کاش می توانستم از شر خواب هایم خلاص شوم؛ و ای کاش خدا کاری می کرد که اینجا بین این همه مردمی که حال شان حتی از من بدتر است زندگی نمی کردم.
حالا شاید اوضاع همه ی آن ها به بدی من نباشد؛ ولی به قول آدام: «این یه مسابقه نیست، زک.» می دانید، تمام کسانی که روزگار به آن ها نارو زده اینجا هستند. این مرا ناراحت می کند و حال مرا به هم می زند. منظورم این است که بیایید حالا فرض کنیم که همه ی ما می خواهیم بهتر شویم. بیایید وانمود کنیم که بهتر می شویم. قبول. بعدازاینکه حال همه ی ما بهتر شد به کجا می خواهیم برویم؟ با تمام رفتارهای تازه پایه ریزی شده ی سالم مان چه کار می خواهیم بکنیم؟ برمی گردیم به همان جهانی که ما را به این وضع درآورد. امیدوارکننده به نظر نمی آید.
کاش قلبی نداشتم که خداوند بتواند رویش بنویسد افسرده.
بعضی از مردم فکر می کنند که داشتن یک مشاور روانشناس خیلی جالب است. من جز آن مردم نیستم. خواهشاً امکان دارد کسی به من فقط یک سگ بدهد؟

(۲)

من گاهی اوقات این خواب را می بینم که با دو نفر از دوستانم، آنتونیو(۶) و گلوریا(۷) در یک بیابان هستیم. هر سه نفرمان در وسط بیابانیم و یک اقیانوس درست آنجا روبه روی ماست. اقیانوسی با آب واقعی. بسیار زیبا و باورنکردنی است و بخشی از من می خواهد در آب شیرجه بزند؛ ولی این کار را نمی کنم؛ چون شنا کردن بلد نیستم؛ اما بعد فکر می کنم که اگر درون آب بپرم اتفاق بدی رخ نمی دهد. غرق خواهم شد؛ ولی چه راه زیبایی برای مُردن خواهد بود.
خدای من، چقدر ناب و زیباست، صحرا و آسمان و اقیانوس. موهای بلند و مشکی گلوریا _ درحالی که آنجا می نشیند و ماری جوانا می کشد_ در نسیم موج می زند و حالتی در صورتش دارد که بهتر از هر چیزی است که تابه حال دیده ام. او مثل آسمان، یا شفافی آب نیلگون اقیانوس یا ماسه های طلایی صحرا، معرکه است. او می خندد. او خیلی خوشحال است. او به حدی خوشحال است که به آن غبطه می خورم؛ و آنتونیو با چشمان سبزرنگش که همه چیز و همه کس را به خود جذب می کند، مانند گلوریا معرکه است. او دارد تزریق می کند. این کار موردعلاقه ی اوست. او هم به خوشحالی گلوریاست. او خیلی خیلی خوشحال است.
و من؛ من آنجا با بطری جک دنیلز(۸)ام نشسته ام. نمی دانم خوشحالم یا نه؛ اما شاید خوشحالم؛چون دارم گلوریا و آنتونیو را تماشا می کنم.
و بعد ما باهم حرف می زنیم و گلوریا می گوید: «اهل کجایی، زک؟»
و من می گویم: «نمی دانم.»
و آنتونیو از من می پرسد: «کجا زندگی می کنی؟»
و من می گویم: «من جایی زندگی نمی کنم.»
و آن ها به همدیگر نگاه می کنند و به اسپانیایی باهم حرف می زنند؛ و ای کاش می توانستم بفهمم چه می گویند؛ چون به نظر می رسد که دارند حرف های قشنگی به همدیگر می زنند؛ و به نظر می رسد که دارند تبدیل به یک نفر می شوند، انگار جزئی از همدیگر هستند؛ و من جزئی از هیچ کس نیستم؛ و این مرا غمگین می کند. من گریه می کنم. می توانم گلوریا و آنتونیو را ببینم. آن ها خوشحال اند، باهم صحبت می کنند و زیبایند. آن ها به زیبایی آسمان و صحرا و اقیانوس اند؛ و من؟ من زیبا نیستم؛ و من نمی توانم صحبت کنم؛ و هیچ چیز را نمی توانم متوجه شوم.
من تمام این صحنه ها را می بینم. آنتونیوی خوشحال و گلوریای خوشحال؛ و منِ غمگین.
آن قدر مشروب می نوشم و می نوشم و می نوشم تا دیگر اندوهی را حس نمی کنم.
من از خواب دیدن به اندازه ی به یادآوردن متنفرم.

(۳)

من یک نقشه داشتم. این نقشه وقتی کلاس اول بودم برای اولین بار به ذهنم خطور کرد. نقشه این بود که می خواستم هیچ نمره ای غیر از الف نگیرم. می خواستم بورسیه بگیرم و به یکی از دانشگاه های استنفورد(۹) یا هاروارد(۱۰) یا پرینستون(۱۱) یا جرج تاون(۱۲) یا یکی از آن دانشگاه های معروف که همه ی دانشجوهایش خیلی باهوش بودند بروم؛ و خیلی خوشحال و سرزنده باشم.
مشکلی برای نقشه ام پیش آمد. لعنتی.
کاش آقای گارسیا(۱۳) الان می توانست مرا ببیند. آقای گارسیا مرد اهل دلی بود. او جوان بود و باهوش و بی غل وغش. من فکر می کنم اغلب مردم متظاهرند. خب، شما چه انتظاری دارید؟ جهان متظاهری که در آن زندگی می کنیم توطئه چیده تا ما خودمان نباشیم. این را متوجه هستم.
اما آقای گارسیا به طریقی از این دیو تظاهر فرار کرده بود. او ریش پرفسوری خیلی جالبی داشت، کفش تنیس می پوشید و شلوار جین و یک کت اسپرت؛ و او همیشه پیراهنی سفید می پوشید که کمی چروک شده بود و خب، من این مرد را خیلی دوست داشتم. او مهربان ترین صورتی که تابه حال دیده ام را داشت؛ و چشمان و موهایش مشکی بودند. آن قدر مشکی که تقریباً آبی بود. صدای ملایم و صافی داشت و مردم را مجبور می کرد که به حرف او گوش کنند. می گفت: «شما باید به کلمات احترام بگذارید.» حرف های عجیب و جالبی مثل این جمله می زد. او شعر حفظ می کرد و برای ما بلند می خواند. انگار کل بدنش یک کتاب بود. نه فقط سرش، بلکه قلب و دست ها و پاهایش. کل بدنش. من این آرزو را داشتم که می خواستم وقتی بزرگ شدم مانند او شوم. البته می دانم اینکه بخواهی شبیه دیگران شوی فکر خوبی نیست. هیچ وقت خوب از آب درنمی آید.
یک بار او روی برگه ی امتحانی ام نوشت: زک، کارت واقعاً عالیه. تو بعضی اوقات خیلی منو تحت تاثیر قرار می دی. دوست دارم بعد از مدرسه باهات حرف بزنم. اگر وقتش رو داشتی، فکر می کنی بتونی پیشم بیای؟ من هم با شک و تردید بعد از مدرسه به سمت کلاسش رفتم. وقتی وارد شدم، او درحالی که کتابی در دستش بود دور کلاس قدم می زد. می توانستم تشخیص دهم که دارد یک شعر حفظ می کند. لبخند زد. انگار از دیدن من خوشحال بود. واقعاً داشت به من استرس وارد می کرد. به میز اشاره کرد و گفت: «اینجا بشین.»
به صندلی پشت میز اشاره کردم. «اون جا؟»
او سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. «اون جا جای خوبیه. مگه نه، زک؟»
خلاصه آنجا نشستم؛ انگار که معلمی، چیزی بودم.
- چه احساسی داری؟
گفتم: «بد نیست. حس عجیبه.»
- شاید دوست داشته باشی که یه روز اون جا بشینی. مثلاً به بچه ها شعر و ادبیات یاد بدی. شعر حفظ کنی، کتاب بخونی، درس بدی. فکر می کنی چه حسی داشته باشه؟
او لبخند زد. می دانید، یک خصلت آقای گارسیا این بود که او اکثر اوقات لبخند می زد و این مسئله گاهی باعث اضطراب من می شد؛ چون من به آدم هایی که زیاد لبخند می زنند عادت نداشتم. مخصوصاً بزرگ ترها. بااینکه آقای گارسیا خیلی وقت نیست که یک بزرگسال به حساب می آید؛ اما بازهم یک بزرگسال است.
فقط دیدن کسی مثل او عجیب بود. دنیا، دنیای مزخرفی بود. آیا او این را نمی دانست؟ شاید او استثنای خلقت بود. ببینید، او هیچ حقی در اینکه تا این حد ساده و بی تکلف باشد نداشت؛ و بعد ناگهان به من نگاه کرد و گفت: «زک تا حالا کسی بهت گفته که تو بچه ی خیلی بااستعدادی هستی؟» خیلی بااستعداد؟! او داشت رسماً مرا شوکه می کرد. دقیقاً چه چیزی از من به عنوان جواب این حرف انتظار داشت؟
- تو از اینکه کسی ازت تعریف کنه خوشت نمی آد، نه؟
گفتم: «نمی دونم. بدم نمی آد.»
او به من نگاه و سرش را تکان داد و حرف مرا تکرار کرد: «بدم نمی آد.» و پوزخند ریزی زد؛ و بعد گفت: «نوشته هات واقعاً فوق العاده اند.»
- بد نیستن.
«یه کم اون ورتر از حرفت. فکر کنم کلمه ی فوق العاده رو به کار بردم.» او پای تخته رفت و این کلمه را نوشت. معلم است دیگر.
من به آن کلمه خیره شدم. معنی آن را می دانستم؛ اما در مورد من صدق نمی کرد؛ اما نمی خواستم با آقای گارسیا مخالفت و بحث کنم، پس فقط گفتم: «باشه.»
او گفت: «بله. باشه.» و سرش را تکان داد و لبخند زد. «می دونی چیه؟ من ازت خوشم می آد، زک. اشکالی نداره ازت خوشم بیاد؟»
خب مسئله ی بغرنجی نبود. او از همه خوشش می آمد. او چطور با دوست داشتن این همه آدم از پس زندگی برمی آمد؟ آدم های زیادی در دنیا نبودند که ارزش دوست داشتن داشته باشند.
گفتم: «آره. گمونم اشکالی نداره.»
او گفت: «خوبه. موسیقی دوست داری؟»
- آره، موسیقی خوبه. بد نیست.
- می خوای یه چیزی گوش کنی؟
گفتم: «حتماً.»
او به سمت کمدش رفت و یک ترومپت را از محفظه اش برداشت. داخلش فوت کرد که گردوخاکش برود و سپس آن را امتحان و بعد گفت: «خب زک آماده ای؟» و شروع به نواختن کرد. او واقعاً می توانست ساز بزند. او یک آهنگ بسیار گوش نواز و زیبا را نواخت. من هیچ وقت نمی دانستم که ترومپت می تواند زمزمه کند. مدام به حرکت انگشتان آقای گارسیا روی ترومپت نگاه می کردم. می خواستم برای همیشه به نواختن ادامه دهد. بهتر از هر شعری بود که برای ما در کلاس می خواند. انگار تمام جهان پرسروصدا، ساکتِ ساکت شده بود و صدای هیچ چیز غیرازاین آهنگ شنیده نمی شد. این آهنگ شیرین و آرام و باشکوه که به لطافت وزش نسیمی در لابه لای برگ های یک درخت بود. تمام دنیا ناپدیدشده بود. می خواستم در آن سکوت تا ابد زندگی کنم. می خواستم آقای گارسیا را تشویق کنم و برایش کف بزنم؛ اما بعد نمی دانستم چه کار کنم یا چه بگویم. از اجرایش در خلسه فرورفته بودم. جدی می گویم. نشئه و در خلسه بودم.
«چطور بود؟» او باز هم لبخند می زد.
او دقیقاً مثل یک فرشته به نظر می رسید. دقیقاً؛ و این فکر بازهم باعث اضطراب من شد. من نمی دانستم با این فکر در سرم، درباره ی خود چه فکری کنم. گفتم: «خب، خیلی خوب بود.»
او گفت: «خیلی خوب؟ عجب! این بهترین حرفیه که امروز شنیدم.»
او سعی داشت با من صمیمی شود؛ اما من ترسیده بودم؛ و من می دانستم که فقط باید ازآنجا بروم بیرون. او آدم عادی ای بود؛ اما من نبودم، نمی دانم، فقط حس هایی به من دست داد که دوست نداشتم؛ و بعد برای لحظه ای سر جایم خشک شدم. دیدم که او ترومپت را کنار می گذارد. می گوید: «هر وقت خواستی یه آهنگ گوش کنی...»
گفتم: «باشه.» اما باید هر جور شده ازآنجا می رفتم بیرون! باید می رفتم. باهم دست دادیم، انگار که باهم دوست بودیم. برای هم سر تکان دادیم.
درحالی که از در بیرون می رفتم، صدایش را شنیدم. «زک، تو بعضی اوقات غمگینی. هر وقت خواستی با کسی حرف بزنی، خب، می دونی منو کجا پیدا کنی.»
ضربان قلبم بالا رفته و کف دست هایم عرق کرده بود و حس می کردم یک مرغ مگس خوار در قبلم و یک تلمبه در معده ام است. نزدیک ترین دستشویی را پیدا کردم و بالا آوردم. کاملاً به هم ریخته بودم. مدام چشمان سیاه آقای گارسیا را می دیدم، دست هایش را. صورتش، چشمانش، موهایش. او در ذهن من چه کار می کرد؟
تمام راه خانه را گریه کردم. من فقط... لعنتی. اصلاً نمی دانم چرا، فقط گریه کردم.

(۴)

وقتی وارد خانه شدم. به دنبال یکی از شیشه های مشروب پدرم گشتم. البته نه اینکه پیدا کردن آن ها سخت باشد. او شیشه هایش را همه جای خانه پنهان کرده بود. جای همه ی آن ها را می دانستم. پیدا کردن شیشه های مشروب پدرم یکی از سرگرمی هایم بود. این مدل من از پیدا کردن تخم مرغ های عید پاک(۱۴) بود. در خانه ی من همیشه عید پاک بود.
یک پاینت(۱۵)بربن برداشتم و آن را در جیب کتم گذاشتم و از خانه بیرون رفتم. درحالی که از آن می نوشیدم و سیگار می کشیدم، سرگردان بودم و همچنان گریه می کردم. ترسیده بودم، ناراحت بودم، مست بودم، به هم ریخته بودم، نمی دانم، نمی دانم. لعنتی. از آقای گارسیا متنفر بودم؛ چرا به من حرف هایی مثل تو یک بچه ی خیلی بااستعداد هستی را زد؟ چرا پای تخته نوشت فوق العاده؟ آن کلمه حقیقت نداشت. کلمه ای نبود که در من وجود داشته باشد؛ و اگر او فکر کرد که نوشته های من فوق العاده است؛ چرا این فکر را برای خودش نگه نداشت؟ و چرا گفت اشکالی نداره که ازت خوشم بیاد؟ کدام آدم احمقی از بچه ای مثل من خوشش می آمد؟ و متنفر بودم از اینکه فهمید که من ناراحتم؛ و متنفر بودم از اینکه آن آهنگ زیبا را نواخت. چرا باید به یک ترومپت گوش می دادم که دروغ های شیرینی را در گوش هایم زمزمه می کرد؟ چطور چنین آدم نفهمی وقتش را روی بچه ای مثل من تلف می کرد؟
راه می رفتم، می نوشیدم و سیگار می کشیدم؛ و گریه می کردم و سر آقای گارسیا فریاد می زدم. ازت متنفرم! ازت متنفرم! فکر کردم مشروب قرار بود به من کمک کند؛ و تا حدی کمک کرد. حس کردم که همه چیز را از من دورتر کرد. هر چه دورتر بهتر.
آقای گارسیا یکی از تکه های کاغذ کفِ زمین من است. بربنی که دوست داشتم بنوشم هم یک تکه کاغذ دیگر.
تکه های کاغذ.
بله، ببینید، شاید این مکانی که قرار است حال مرا بهتر کند، فقط یک جاروی خوب به من بدهد؛ که بتوانم کف زمین مغزم را جارو کنم. شاید به آدام بگویم که لازم نیست به یاد بیاورم. فقط به یک جاروی خوب نیاز دارم.

یادآوری

شخصی روی تابلوی اعلانات اتاقم تقویمی گذاشته بود. فکر کنم آن ها می خواستند مطمئن شوند که من از تاریخ باخبرم. به نظرم صدایی را شنیدم که گفت: «می تونی روزها رو علامت بزنی.» کار مضحکی است که می شود با روزها انجام داد؛ که آن ها را علامت بزنی. یک ضربدر روی آن ها بگذاری. خط شان بزنی.
به اول ژانویه ی سال ۲۰۰۸ رسیده ام. طوفان بزرگی در شب دوم ژانویه بود. تمام آن سروصدایش مرا بیدار کرد. آنجا دراز کشیدم و به صدای باد گوش دادم؛ و قسم می خورم که سعی داشت تا خوابگاه را از هم بدرد.
آن باد مثل دنیا بود. دزدی بود که آمد و هر چه که داشتم را برد.
من این طوفان را درونم دارم. سعی دارد که مرا از بین ببرد. البته فکر نمی کنم از این مسئله بدم بیاید.
من در مورد طوفان ها می دانم.
من خسته ام.
من فقط می خواهم تا ابد بخوابم.
شاید بهتر است بروم و به طوفان بگویم که بیاید و مرا بکشد.

پیشگفتار

همه ی ما در زندگی مان دیوهایی داریم که سعی در زجر و آزارمان دارند. این دیوها بیشتر ازآنچه بدانیم در اطراف مان یا درون مان هستند: انسان نماهایی که دل مان را شکسته اند، در حق مان نامردی کرده اند، دخالت می کنند، تحقیر می کنند، از زمین خوردنِ دیگران خوشحال می شوند، دروغ می گویند، تظاهر و دورویی می کنند، بی مسئولیتی را امری عادی می دانند، دیوصفتانی که ظلم می کنند، زورگویی می کنند، تجاوز می کنند، از خشونت و شکنجه دادن لذت می برند، به راحتی آدم می کشند، حیواناتِ بی دفاع و زبان بسته را زجر می دهند و می کُشند، حرامزادگانی که هیچ چیز از انسانیت باقی نگذاشته اند و دیوهای درون مان: خاطراتِ بد، ضربه های روحی که تا ابد در ما حک می شود، غمِ از دست دادنِ عزیزترین فردِ زندگی، افسردگی، اضطراب، احساسِ تنهایی حتی اگر این همه آدم دوروبرمان باشد، این احساس که هیچ کس شما را نفهمد، اتفاقات ناگوار، تصمیمات اشتباه، آرزوهای بربادرفته و... همه و همه زندگی را مختل و آن قدر فرد را تسخیر می کنند که ممکن است طاقت نیاورد و تنها راه رهایی را روی آوردن به اعتیاد، یا مرگ بداند.
من هم مثل زک عاشق سگ هستم. سگ ها تنها موجوداتی هستند که صاحبان شان را بیشتر از خود دوست دارند. من حیوانات را از انسان ها بیشتر دوست دارم. حیوانات منیتِ انسان ها را ندارند. پر از انرژیِ مثبت و عشقِ بی قیدوشرط هستند. عشق برای من در حیوانات خلاصه می شود. آن ها تنها منبعِ شادیِ من در این دنیای مزخرف هستند. من هم دیوهای بسیاری دارم که زندگی مرا هم مختل کرده اند. روی قلبِ من هم مثل زک نوشته شده افسرده، مضطرب و خیلی چیزهای دیگر؛ اما حقیقت این است که این دیوها رفتنی نیستند. باید به وجودشان عادت کرد. باید بر آن ها غلبه نمود. باید خودمان را خالی کنیم. باید درباره ی دیوهایمان صحبت کنیم. نباید دیوهایمان را مثلِ راز در دل مان نگه داریم تا آرام آرام ما را زجرکش کنند. به قولِ آدام، این رازها هستند که دارند ما را به کشتن می دهند. حرف بزنیم. با یک دوست. یک هم صحبت، یک مشاور. یک متخصص. حرف بزنیم. از حرف زدن یا کمک خواستن خجالت نکشیم و بدانیم که فقط ما نیستیم که دیو داریم. هر مشکلی، هرچقدر هم جزئی باشد، می تواند تبدیل به یک دیوِ چند تُنی شود و تا ابد ما را آزار دهد. ما فراموش می کنیم که روح و روانِ انسان، حتی بیشتر از جسم، نیاز به مراقبت دارد.
امیدوارم روزی برسد تا همه بر دیوهایمان مسلط شویم.

آیلین آتیک
تابستان ۱۳۹۶

معرکه

(۱)

من همیشه درباره ی نقشه ام احساس گناه داشتم. نقشه ام درباره ی گرفتن نمره های کامل و رفتن به دانشگاه. من می توانم خیلی بدجنس و خودخواه باشم. پدر و مادرم مرا دوست داشتند. البته نه به آن صورت که بخواهند مرا بغل یا نوازشم کنند. خودم هم از نوازش شدن خوشم نمی آید. خانواده مقوله ی پیچیده ای ست. همه با مسائلی مواجه هستند. پدر و مادرم سعی داشتند که خانواده را پابرجا نگه دارند. من و برادرم نیز همین طور. البته فکر نکنم ترک کردن آن ها، تلاش من در پابرجایی خانواده باشد.
پدر و مادرم هرچه از دست شان برمی آمد انجام می دادند. می توانستم آن را ببینم. هرچند این کار برای شان آسان نبود. می دانستم مادرم شدیداً افسرده و تنها سرگرمی پدرم نوشیدن مشروب بود؛ و مسئله ی دیگر این بود که من باید به مدرسه می رفتم و آن ها نه. آن ها مجبور بودند به کجا بروند؟
رفتن به مدرسه مثل رفتن به سر کار بود. انگار با نمره ی الف حقوق می گرفتم. خیلی به درس خواندن و نمره ی الف علاقه داشتم. یک بار احساس کردم به خاطر نمره ی ب که در امتحان کلاسی از پیش تعیین نشده ی درس تاریخ گرفته بودم دارم منفجر می شوم. انگار که در دلم و در سرم ترقه می ترکید. وحشت زده بودم. به خانه رفتم و شیشه ی بربن را سر کشیدم. الکل آن در گلویم می سوخت و در دلم منفجر می شد. مشروب همیشه مرا به بهترین شکل از هم می درید.
من آن شب کمی دیوانه شدم. خب، بهتر است بگویم خیلی دیوانه شدم. جدی می گویم. چوب بیس بالم را برداشتم، به بیرون رفتم و شیشه ی جلوی چند ماشین را شکستم. بله، می دانم کار درستی نبود؛ ولی این کاری بود که انجام دادم. اعتراف می کنم که کاملاً دیوانه شده بودم.
در دردسر افتادم و به دلیل اینکه اکثر آن ماشین ها دزدگیر داشتند، باید خیلی می دویدم؛ ولی از اینکه یکی از آن ماشین های لوکس بی ام و را خُرد و خاکشیر کردم، واقعاً لذت بردم. شاید من فقط عصبانی بودم؛ چون ماشین نداشتم. برادرم سانتیاگو(۱۶) در دوران دبیرستان ترک تحصیل کرد و بیکار بود؛ اما ماشین داشت. من هیچ وقت آنچه بین پدر و مادر و برادرم می گذشت را درک نکردم. اصلاً هیچ وقت نفهمیدم. خانواده ها هیچ وقت قابل درک نیستند. نمی توانی آن ها را تعریف کنی؛ چون خب، خانواده ها، حداقل خانواده ی من روشن فکر نیستند؛ و عاطفی هم نیستند. ما زیاد با مقوله ی عاطفه سروکار نداشتیم. ببینید، من فکر می کنم جاده هایی وجود دارند که ما را به همدیگر منتهی می کنند؛ اما در خانواده ی من جاده ای نبود. فقط تونل های زیرزمینی بود. فکر کنم هر کدام مان در یکی از آن تونل ها گم شدیم. نه فقط اینکه گم شویم. ما در آن تونل ها زندگی می کردیم.
بله، خلاصه برادرم، آن نمک نشناس وحشی، ماشین دارد. من بالاترین نمره ها را می گیرم و همه جور کمک در خانه می کنم؛ اما هیچ چیز به من ندادند.

(۲)

گاهی اوقات فکرهایی به ذهنم خطور می کند و من نمی توانم جلوی آن ها را بگیرم، انگار آن فکرها به من فرمان می دهند که چه کار کنم. وقتی کارهایی مثل شکستن شیشه ی جلوی آن ماشین ها و مزخرفاتی مثل آن را انجام می دادم، انگار هیچ فکری در سرم نبود. فقط حس هایی بودند که در من جریان داشتند. حس های بد. حس های خیلی خیلی بد. فقط می خواستم از شر آن احساسات خلاص شوم. بعید می دانم که او وقتی احساسات را در ما قرار داد، می دانست که دارد چه کار می کند. می شود کسی به من بگوید که هدف از احساسات انسان چیست؟
دو چیز وجود داشتند که من برای شان خیلی تلاش کردم: احساس نکردن و گرفتن نمرات خوب. گرفتن نمرات خوب آسان بود؛ اما قسمت احساس نکردن سخت بود؛ ولی دارم رویش کار می کنم. آن طور که من به قضیه نگاه می کنم، اگر من چیزی را احساس نکنم، دیگر مضطرب و وحشت زده نمی شوم. احساس نکردن = مضطرب نشدن. راه حل ساده ای بود. پس چرا همه چیز آن قدر سخت است؟
دوستان من به مواد مخدر و مشروب واقعاً علاقه داشتند. من هم از مواد روان گردان بدم نمی آمد. سعی کردم محتاط باشم. نمی خواستم آن نقشه ام را به هم بزنم؛ و می دانید، نوشیدن کمکم می کرد؛ و مورد دیگر اینکه من عاشق سیگار بودم و سیگار کشیدن. خیلی هم خوب می کشیدم.
اعتیاد جوکی بود که من و دوستانم از آن ساخته بودیم. می خواستیم یک شعر درباره ی اعتیاد بگوییم. این قسمتی از متن شعر است که وقتی همه نشئه بودیم، نوشتم:

اینکه اسمش را اعتیاد گذاشته اید، چیست؟
من فقط می خواهم فراموش کنم و آزاد باشم.
تا ابد مشروب بخورم و سیگار بکشم
زندگیِ بدون حس نشئگی چه فایده ای دارد؟
وقتی دیوهای شب خورشید را دزدیده باشند،
هیچ چیز جالبی در جوانی پیدا نمی کنی.
من از گشتن به دنبالِ حرف ها و نوشته ها در آسمان خسته شده ام.
فقط می خواهم مشروب بخورم و بمیرم.
هیچ چیز حقیقت ندارد. همه چیز دروغین است.
فقط می خواهم مشروب بخورم و بمیرم.
وقتی دیوهای شب خورشید را دزدیده باشند،
هیچ چیز جالبی در جوانی پیدا نمی کنی.

می دانید، این شعر یکی دیگر از آن تکه های کاغذ کفِ مغزم است. بگذریم، من دوستانم را خیلی دوست داشتم. آنتونیو، گلوریا، تامی(۱۷)، میتزی(۱۸) و آلبرت(۱۹). وقتی آن ها به دنیا آمدند خدا روی قلب شان نوشت دیوانه؛ اما وقتی باهم بودیم خوش می گذشت. انگار که همه مال هم بودیم.
و همه ی دوستانم خیلی باهوش بودند. می دانم که مردم فکر می کنند معتادها هیچ چیز به جز یک مشت پخمه نیستند؛ اما حقیقت این است که اکثر افراد باهوش از راه راست منحرف می شوند. ما متفکریم و بایدها و نبایدها را دوست نداریم و قوه ی تخیل داریم. خیلی خب، ما همچنین بسیار داغان هستیم؛ اما فکر می کنید آدم های عادی نمی توانند داغان باشند؟ دنیا را کسانی می چرخانند که معتاد نیستند؛ اما به نظر نمی آید که از پس کارشان به خوبی برآمده باشند. پس بگذارید به حال خود بمیرم.
دوستانم همیشه مرا می خنداندند. البته چیز زیادی از آن دوران یادم نمی آید. ما مست می کردیم؛ اما من احساس تنهایی نمی کردم و مهم این بود. بقیه ی اوقات فقط می خواستم گریه کنم. می دانید، به خاطر آن کلمه ی افسردهکه روی قلبم نوشته شده. افسرده. آن کلمه. بله. گریه می کردم؛ اما دوستانم مرا می خنداندند.
ما باهم بازی می کردیم. خیلی خوب بود. بازی حرف چین(۲۰) را دوست داشتیم. به نظرم همه مان یک جورهایی عاشق کلمات بودیم؛ اما دوست داشتیم آن کلمات را اکثر اوقات در ذهن مان نگه داریم. ما هر هفته این بازی را داشتیم که هرکدام یک کلمه ی مجزا انتخاب می کردیم، انگار که رمزهای شخصی خودمان بودند؛ و نمی توانستیم رمزهایمان را به هم بگوییم. در پایان هفته، کلمه ای جدید انتخاب می کردیم و بعدازاینکه نشئه می شدیم، کلمه های قدیمی که پنهان کرده بودیم را فریاد می زدیم. یادم می آید یک بار این ها کلماتی بودند که فریاد زدیم:

آخرت شناسی
زودگذر
دمدمی مزاج
گرگ صحرایی
دعوا
تنهایی

بعضی از کلمه ها به اسپانیایی بودند و برخی به انگلیسی. گلوریا و آنتونیو خیلی دوست داشتند به اسپانیایی حرف بزنند و بااینکه فامیلی من مکزیکی بود، اسپانیایی زبانی بود که در خانواده ی ما گم شده بود. بله خب، خیلی چیزها در خانواده ی من گم شده بود.
ولی من با دوستانم احساس گم شدن نمی کردم. ما کلمه هایمان را دوست داشتیم. آوای آن کلمه ها را وقتی در صدای دوستانم شناور می شدند، دوست داشتم. وقتی ما نشئه می شدیم، با کلمه هایمان جمله می ساختیم. آن جمله ها مثل داستان هایی کامل به نظرم می رسیدند. در تمام طول هفته در ذهنم با آن کلمات جمله می نوشتم.
مثل این بود که قسمت های کوچکی از دوستانم را در ذهنم داشتم.

(۳)

در خانه، خب، اوضاع خوب نبود. مادرم افسرده بود. نه اینکه فقط برای مدت کوتاهی ناراحت باشد. گاهی اوقات مردم می گویند: «وای من خیلی افسرده ام.» ولی مادرم واقعاً افسرده بود. در این حد که نیازی به روان پزشک نبود که این را تشخیص دهی. نمی دانم چطور شد که او به این وضع افتاد؛ اما مطمئنم از خیلی قبل تر از اینکه من به دنیا بیایم او این وضعیت را داشت. من از بچگی او را به روان پزشک های مختلف می بردم. او همیشه دوست داشت دکترش را عوض کند. این واقعاً مرا عصبی می کرد. وقتی سیزده سالم بود شروع به رانندگی کردم. البته آن طورها هم بلد نبودم؛ ولی تا حدی قلقش دستم آمده بود. مسئله این بود که اگر مادرم به قول پدرم یکی از آن حالت های وخیمش را داشت، نمی توانست رانندگی کند. آن وقت رانندگی من بدون گواهینامه؟ در این شرایط، مشکل بغرنجی نبود.
مادرم همیشه دارو مصرف می کرد و اوضاع برای مدتی خوب بود. او غذا می پخت، خانه را تمیز می کرد و کارهایی از این قبیل؛ اما بعد به دلیل نامعلومی داروهایش را قطع می کرد. هیچ وقت این را درک نکردم. من مادرم نبودم که علتش را بدانم.
همیشه می توانستم بفهمم که او داروهایش را قطع کرده؛ چون مرا بغل می کرد و می گفت که حالش خوب شده. «همه چی درست می شه، زک.» درست. از آن کلمه متنفرم.
من چیزهای زیادی را از دوران کودکی به یاد ندارم. اکثر اوقات در حیاط پشتی بازی می کردم. یادم می آید که عاشق یک درخت شده بودم. می دانم، عجیب است؛ اما مسائل بدتری از عاشق یک درخت شدن هم وجود دارند. درخت ها خیلی جالب اند؛ و زنده اند. از بعضی مردم زنده ترند.
ما قبلاً یک سگ داشتیم. اسمش لیلی(۲۱) بود. کنار من می خوابید. وقتی پنج سالم بود او را زیر یک درخت پیدا کردم که خوابیده بود. درختی که عاشقش بودم؛ اما لیلی از خواب بیدار نمی شد. من فریاد می زدم و گریه می کردم و...دیوانه شدم.
پدرم آمد و لیلی را دید. بوی بربنی را می داد که داشت می نوشید. گفت: «سگ ها هم بالاخره می میرن.» و بعد به خانه برگشت تا مشروب بیشتری بنوشد.
یادم می آید که کنار لیلی دراز کشیده بودم؛ و مدتی بعد بلند شدم و یک قبر کندم. خیلی طول کشید؛ ولی نمی توانستم لیلی را همان طور آنجا رها کنم. کار درستی نبود.
مدام از پدر و مادرم می خواستم که می شود یک سگ دیگر داشته باشم؟ ولی مادرم گفت که سگ ها دردسر زیادی دارند. انگار که مثلاً او این را می دانست. او هیچ چیز درباره ی مراقبت از سگ نمی دانست. او حتی چیزی درباره ی نگه داری پسرها هم نمی دانست. از پسرها منظورم زک بود. نه اینکه اهمیتی داشته باشد. من روی پای خودم بزرگ شدم. ببینید، می دانم که با گفتن این حرف ها در حق مادرم نامردی می کنم. بدم می آید از اینکه نامردی می کنم. او با مشکلات زیادی دست وپنجه نرم می کرد. این را می دانم. آدام به آن مشکلات می گوید مسائل زندگی درونی. می دانم که مثل جهنم است. باور کنید می دانم. لعنتی. کاش نمی دانستم.
مادرم اکثراً در اتاق تاریک خودش می ماند. او فوبیای مکان های شلوغ را داشت. این چیزی بود که پدرم گفت. «درست مثل خواهرش.» فکر کنم مشکلش ارثی بود.
ترس از مکان های شلوغ. یا به عبارت دیگر او به آسمان آلرژی داشت. وقتی حالش خوب بود، از اتاقش بیرون می آمد و با من حرف می زد. یادم می آید یک بار گفت: «زک، تو درست مثل منی. اینو می دونی، مگه نه؟» به مادرم نگاه و سعی کردم لبخند بزنم. لبخند زدن برایم سخت است. مادرم گفت: «واقعاً شبیه منی. حتی لبخندت عین منه.» لعنتی.
و بعد مرا بوسید و گفت: «دلم برات تنگ شده.» انگار که من جایی رفته بودم. می خواستم بگویم: «منم دلم برات تنگ شده.» به هرحال او در نظر من به جایی رفته بود؛ و بعد او گفت: «دلم برای همه تنگ شده.»
نمی دانستم چه بگویم.
- پدرت دیگه به من دست نمی زنه.
چقدر معذب شدم و چندشم آمد. این مسائل اصلاً به من ربطی نداشت که پدر و مادرم به همدیگر دست می زنند یا نه.
و بعد به من نگاه کرد و گفت: «می دونی چی می گم؟» بازویم را فشار داد. «زک، اگه بخوای...»
قلبم داشت به سرعت می تپید و احساس کردم قبلم دارد منجمد می شود، انگار که وسط یک طوفان بود و چیزهایی از ذهنم می گذشتند، چیزهایی که مرا لگدمال می کردند و حرف هایی را به من می زدند که نمی خواستم بدانم، حرف های بد و من می خواستم با یک چوب بیس بال مغزم را متلاشی کنم. اصلاً نمی دانستم چه کار باید بکنم؛ بنابراین فقط به مادرم لبخند زدم و سرم را تکان دادم. وای، آنجا با یک لبخند مسخره نشسته بودم و از خودم متنفر بودم، انگار که یک چاقو درون من بود که داشت مرا تکه تکه می کرد. نمی دانم چطور این کار را کردم؛ اما بلند شدم و کیفم را برداشتم. «من با آنتونیو و گلوریا قراره برم درس بخونم.» داشتم می لرزیدم و نمی دانم چطور توانستم از جایم تکان بخورم یا حرف بزنم.
«مجبوری بری؟» مادرم مثل یک دختربچه حرف می زد. انگار که داشت به من التماس می کرد که بمانم. من آن قدر داشتم به سرعت نفس می کشیدم که نمی توانستم نفس بکشم. می دانم فهمیدنش سخت است.
به چیزی احتیاج داشتم. واقعاً به چیزی احتیاج داشتم. یک جوری خود را به خانه ی تامی رساندم. نمی دانستم اگر او آنجا نبود من چه کار می کردم.
او گفت: «پسر انگار خیلی ترسیدی. بد نیست یه چیزی بِکشی.»
به آرامی گفتم: «آره.»
و آن اولین باری بود که کوکایین کشیدم.
بدنم انگار شارژ شده بود. پر از جوش وخروش و شور و شعف و هیجان. برای اولین بار در زندگی ام احساس کردم که یک قلب و یک بدن واقعی داشتم و می دانستم که در من آتشی وجود دارد که کل دنیا را می تواند روشن کند. هیچ کتابی به من این احساس را نداده بود. هیچ انسانی به من این حس را نداده بود.

یادآوری

من چهار سالم است و سه چرخه سواری می کنم. چیزی که به یاد می آورم باید یک خواب باشد؛ چون خواهر و برادرهای زیادی دارم. یک پیراهن سفید و شلوار سیاه و کفش مهمانی پوشیده ام که پایم را می زند. در حیاط زیبای پدرم با خواهر و برادرهایم بازی می کنم.
فقط می خواهم تنها باشم. از بقیه دور می شوم و یک سه چرخه ی قشنگ پیدا می کنم. سوارش می شوم و با خود آواز می خوانم. خوشحالم. برمی گردم و می بینم که همه ی خواهر و برادرهایم و پدر و مادرم دارند سوار ماشین می شوند. مادرم یک هدیه در دست دارد. یک روبان سفید ابریشمی دارد که خیلی زیباست؛ و بعد ماشین دور می شود.
من برای شان دست تکان می دهم و خداحافظی می کنم. به سه چرخه سواری ام ادامه می دهم. به آواز خواندنم ادامه می دهم. از سروصدای زیاد خوشم نمی آید.
و بعد ماشین برمی گردد و مادرم می گوید: «کجا بودی؟» و من می گویم: «اینجا بودم.»
- ما رو ترسوندی. نمی دونستیم کجا بودی. پسر بدی هستی که این جوری ما رو ترسوندی.
مادرم خیلی خیلی عصبانی به نظر می رسد. گفتم: «ببخشید.» از ترس انگار دلم گره خورده است.
مادرم می گوید: «تو پسر بدی هستی.»
می خواهم بدانم چرا پسر بدی هستم. گاهی اوقات این جمله ای است که به خود می گویم: زک، تو پسر بدی هستی. خیلی عجیب است. گاهی خودم را به هم می ریزم.

نظرات کاربران درباره کتاب دیشب آواز خواندم

واقعا بینظیر و عالی بود این کتاب
در 4 ماه پیش توسط smb...392