فیدیبو نماینده قانونی انتشارات جادوی قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب افسانه

کتاب افسانه

نسخه الکترونیک کتاب افسانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب افسانه

وقتی سخن از تاریخ مدیترانه باشد انگلیسی‌ها سعی می‌کنند بی‌طرفانه برخورد کنند ولی چندان موفق نمی‌شوند. اسپانیایی‌ها صداقتی در خور احترام دارند اما در عین حال تعصبات دینی بی موردی دارند. ایتالیایی‌ها از واقعیت‌ها مانند یک مِه سخن می گویند. فرانسوی‌ها قطعاً و یقیناً حقیقت را تکذیب می‌کنند. روس‌ها و آمریکایی‌ها نیز به تاریخ ماقبل خود اهمیت چندانی قائل نمی‌شوند. ولکن تاریخ مدیترانه از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است؛ زیرا در طول تاریخ، فرهنگ غرب همیشه تحت تأثیر این دریا و خشکی‌های اطراف آن بوده است، ولی اگر فرهنگ حوزه‌های اطراف مدیترانه و پیشرفت کشتی‌های آن را صرفاً زیر سایه‌ی اروپا بدانیم، همانقدر احمقانه است که بگوییم الکتریسیته تنها یک فاز مثبت دارد. تمامی فرهنگ‌هایی که در این نقطه نمود پیدا کرده‌اند به این سبب می‌باشند که روابط بین شرق و غرب در این ناحیه به شدت محسوس بوده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات جادوی قلم
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب افسانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اسکندرپالا

در سال ۱۹۵۸ در شهر اوشاک ترکیه به دنیا آمد. سال ۱۹۷۹ در رشته زبان و ادبیات ترکی از دانشگاه استانبول فارغ التحصیل شد و در رشته ادبیات دیوان به دکتری، استادیاری و استادی رسید. اسکندر پالا در جهت افزایش علاقه و درک عوام از شعر دیوان با الهام گرفتن از شعرهای کلاسیک؛ مقالات، آزمون ها، داستان ها و یادداشت های متعددی در روزنامه ها نوشت. سمینارها و کنفرانس هایی که در راستای ادبیات دیوان تشکیل داد، توسط رسانه های گسترده دنبال شدند. وی به عنوان «کسی که ادبیات دیوان را محبوب کرد» شناخته شده و جوایز انجمن ادبی نویسندگان ترک (۱۹۸۹)، جایزه دایره المعارف اشعار دیوانی و جایزه مرکز زبان و ادبیات ترکیه (۱۹۹۰) را دریافت کرد. همچنین از طرف همشهریان خود، قهرمان خلق اوشاک شناخته شد. رمان های وی از جمله «مرگ در بابل، عشق در استانبول»، «قطره ماتم»، «شاه و سلطان» و «اُد» به چاپ چند صد هزارم رسیدند و جوایز متعددی را نیز کسب کردند. همچنین پالا موفق به کسب جایزه بنیاد مخترعان ترکیه گشت و نامش به ثبت رسید. او پدر سه فرزند است و در حال حاضر یکی از استادان دانشگاه استانبول می باشد.
وقتی سخن از تاریخ مدیترانه باشد انگلیسی ها سعی می کنند بی طرفانه برخورد کنند ولی چندان موفق نمی شوند. اسپانیایی ها صداقتی در خور احترام دارند اما در عین حال تعصبات دینی بی موردی دارند. ایتالیایی ها از واقعیت ها مانند یک مِه سخن می گویند. فرانسوی ها قطعاً و یقیناً حقیقت را تکذیب می کنند. روس ها و آمریکایی ها نیز به تاریخ ماقبل خود اهمیت چندانی قائل نمی شوند. ولکن تاریخ مدیترانه از اهمیت ویژه ای برخوردار است؛ زیرا در طول تاریخ، فرهنگ غرب همیشه تحت تاثیر این دریا و خشکی های اطراف آن بوده است، ولی اگر فرهنگ حوزه های اطراف مدیترانه و پیشرفت کشتی های آن را صرفاً زیر سایه ی اروپا بدانیم، همانقدر احمقانه است که بگوییم الکتریسیته تنها یک فاز مثبت دارد. تمامی فرهنگ هایی که در این نقطه نمود پیدا کرده اند به این سبب می باشند که روابط بین شرق و غرب در این ناحیه به شدت محسوس بوده است.



به یاد خیرالدین پاشا و شهدای راه دریاها...

۱۵۱۱

در دریای افسانه ها بودند، ولی خبر نداشتند که هرجا روند افسانه ی خودشان را نیز با خود خواهند برد. افق هایی که از سمت کرت(۱) دیده می شد از میان چهار برادر به بزرگترین شان چشمک می زد و در حالی که قلب درخشانش را نشان می داد او را به دورها دعوت می کرد. او و الیاس کوچکتر بودند، حتی هنوز قلیته(۲) های تزیین شده ای را که قرار بود برایشان شانس به همراه آورد را انتخاب نکرده بودند اما در یکی از بندرها لنگر انداخته و مانند کسی که صبح به راه خواهد افتاد، منتظر گالی(۳) هایی شدند که قرار بود تقدیرشان را تحت تاثیر قرار دهد. ولی برادرانشان اسحاق و عروج، تمامی کشتی هایی را که عبور می کردند از قایق های سرعقابی گرفته تا کشتی های راهزنان دریایی، قایق های پارویی، رامکا ها، ناوچه ها و حتی کشتی های تازه اختراع شده ای که جدیداً در دریاها دیده می شدند را بر اساس سقف، عرشه، رنگ و یا بر پایه ی پرچم بادبان و تیرچه هایشان می شناختند. در دماغه کشتی اژدها و شیر را از هم تشخیص می دادند و بر سر اینکه هر کشتی چند پارو، هر پارو چند پاروزن، هر کشتی چند عرشه و روی هر کدام چند توپ وجود دارد، شرط بندی می کردند.
آنان رادمردانی بودند که در کرت با انگشت نشانشان داده و همچنین عزیز دل همه انسان ها از ترک گرفته تا روم؛ و به ویژه دختران منطقه بودند. تاجرهای بنادر، اسیران مزارع، جماعت حاضر در کلیسا و مساجد وقتی آن دو برادر مو طلایی را می دیدند، نه انگار که فرزندان آقا یعقوب را دیده باشند بلکه به فرشته های نگهبان آینده نگاه می کردند. زمانی که فاتح محمد خان - رحمت خدا بر او باد-قسطنطنیه را فتح کرد، در میان سپاهیان قَدَر وی، یعقوب آقا به خاطر اندام درشت و مهارتش صاحب نام بود؛ وی با یکی از زیباترین دختران روم ازدواج کرد و صاحب ۴ فرزند پسر شد. هر چهار فرزند دارای چشمان درشت مشکی شبیه پدرشان و موهای طلایی مجعد شبیه مادرشان بودند. به دلایل نامعلومی آقا یعقوب مدام فرزندانش را به فراگیری صنعت تشویق می کرد و آنان را از دریا بر حذر می داشت، به عقیده اش دریا انسان را اغنا نمی کرد و در حال حاضر لانه ی راهزنان شده بود. سلطان بایزید که خداوند عمرشان را طولانی و دولتشان را ابدی گرداند، تدابیری جهت جلوگیری از تجارت مسیحی ها در منطقه اندیشیده و قانونی وضع کرده بودند که همه ی درآمد منطقه به خزانه ی دولت افزوده شود؛ در نتیجه سعی بر این داشت تا فرزندانش را قانع کند که معامله های دریایی، آینده سودبخشی برایشان به همراه نخواهد آورد. تمام جزایر به دست دزدان دریایی گرفتار شده بودند که در راس آن ها شوالیه های رودوس قرار داشتند. علاوه بر آن در تنگه چاناک قلعه(۴)، واقع در ورودی کرت، دزدان دریایی فلورانس(۵)، کاتالان(۶)، جنوا(۷) و سیسیلیا(۸) تله هایی را برای کشتی های ترک گسترده بودند که این امر مثل همه سبب نگرانی یعقوب آقا نیز گشته بود.
این افراد آنقدر حیا را خورده و آبرو را قی کرده بودند که گاهی به ممالک سلطانمان، طاووس جهان و صاحب کرام، حمله می کردند و از سواحل، دختران و پسران را به اسارت گرفته و در میدان برده فروشی جنوا به فروش می رساندند. یکی از روزهایی که خضر با دقت تمام به حرفهای پدرش گوش می داد، یعقوب آقا گفت: «پسرم خوب بدان
کی کژی کردی و کی کردی تو شر
که ندیدی لایقش در پی اثر(۹)
عمر ظلم اینان نیز دراز نخواهد بود.»
مانند تمامی جزیره ها در کرت نیز زندگی سیر کندی داشت و پسران تقدیر پدرانشان را دنبال می کردند. فرزند بزرگش اسحاق هیچگاه روی حرف پدرش حرفی نمی زد و حتی نجار خوبی شده و مغازه کوچکی نیز باز کرده بود. الیاس فرزند کوچکتر رویای روحانی شدن را در سر می پروراند، و از این سبب نیز به حفظ قرآن رو آورده بود. از نظر یعقوب آقا خضر که سومین فرزندش بود باید سفالگری یاد می گرفت. همچنین به این منظور، او را برای شاگردی نزد یکی از معروف ترین سفالگرهای شهر فرستاده بود. فرزند دومش عروج تابع هیچ قید و بندی نبود. مدام خشم پدرش را بر می افروخت و در هیچ کاری ثبات نشان نمی داد. او به جای کار در مزرعه و یادگیری صنعت، در ساحل قدم می زد و با افراد حاضر در کشتی ها صحبت می کرد. علاوه بر این ها؛ در هفته های اخیر به مسجد نمی آمد و به خانه نیز به ندرت سری می زد. اما پدرش انتظار داشت عروج به عنوان بزرگترین برادر به وظایفش آگاهی بیشتری داشته باشد. روزی از روزها خبر رسید که عروج یک کشتی خریده و به کار تجارت مشغول گشته اشت. به گفته مردم حالا او ۸ خدمه و ۲۴ پاروزن داشت که «رئیس» خطابش می کردند. نکته ی رشک برانگیز ماجرا این بود که حالا به زبان دریا نیز تسلط داشت. زیرا در میان مردم منطقه شاخص ترین افراد، دریانوردان؛ و شاخص ترین دریانوردان آن هایی بودند که زبان دریا می دانستند.
عروج در کمتر از یکسال برخلاف میل باطنی پدرش یکی از شاخص ترین افراد این مسلک گشته بود و بر اساس گفته ها تعداد بارسا(۱۰) هایش به سه رسیده بودند و تمام جزایر مدیترانه را که چون نقشه ی پراکنده ای متعلق به سلطان بن سلطان بایزید بود مانند کف دست می شناخت. گهگداری به کرت می آمد، قایقش را به بندر می بست و با ابهت یک رئیس از سنگفرش گذشته و به دست بوس مادرش می رفت. البته سعی می کرد این کار را دور از چشم پدرش بکند و یا چنین فرض می کرد.
روزی که عروج می آمد برای برادرانش دست کمی از جشنی باشکوه نداشت؛ هدیه هایی که به ارمغان می آورد و داستان هایی که تعریف می کرد، هیجان برادران را به اوج خود می رساند. در برخی از شبها که ماه کامل بود برادرانش را به کشتی می برد تا به همراه هم گشتی بزنند.
در یکی از این شب ها خضر را سمت خود کشید و در حالیکه قایق را به دست ناخدا می سپرد، داستانی تعریف کرد که تابحال به کسی نگفته بود و هیچ شباهتی به حرف های پدرش نیز نداشت. این افسانه داستان تسئوس فرزند خدای دریاها پوزیدون بود که در ۲۶ سالگی صاحب دریای اکسوس گشت و در کرت سکونت گزید. او توانست با کمک جنگاوری اش تمام مدیترانه را تصاحب کند. خضر در حالیکه به داستان برادرش گوش می داد متوجه شد که عروج نیز اکنون ۲۶ ساله هست و در واقع در بنادری که از اسکندریه گرفته تا سوریه می رفت؛ تنها مشغول تجارت چوب، صابون و کمربند نبوده و داستان های قهرمانی نیز معامله می کرد. خضر آن شب تا صبح بیدار ماند، گرچه ترسی نامحسوس در دلش احساس می کرد ولی تمام مدت به این فکر کرد که کاش می توانست در کرت بخشی از این افسانه باشد.
با طلوع افتاب خضر متوجه شد که ساعت های درازیست به سمت کرت خیره مانده است. از این پس برادرش عروج در چشم او همان تسئوس بود و می پنداشتی دارد به سال های پیش رویی که قرار بود در شرق مدیترانه بگذرد نگاه می کند.
در خیالاتش خود را می دید که رئیس شده و روی عرشه به تیر چوبی تکیه داده و به قلاب ها گره های غواصی می زند. اولین بار در آن صبح بود که رویای تمامی داستان خودش را در مدیترانه افسانه پرور، از سر گذراند.
در آینده او کسی نمی شد جز خضر، فرزند یعقوب آقا، که افسانه اش را خلق می کرد و با شمشیر خود به هر چه ظلم و جور بود پایان می داد. آن روز بود که نام رئیس خیرالدین خضر بارباروس روی زبان ها می افتاد.
***
من سید آلکالا که نام دیگرم سیدمرادی است. پس از سالیان سال که هر چیزی را دیده و شنیده بودم؛ روزیکه قرار شد داستان را با تمام جزئیات شرح دهم، شبی از شب های زمستان بود. جناب سلطان سلیمان قانونی که خداوند ملکشان را پابرجا گرداند، رئیسمان خیرالدین پاشا را به محضرش احضار نمود و به او چنین گفت: «خضر بنویس! کاری که اول باید بکنی همین است. چگونه در کتاب های تاریخ گذشتگان نوشته اند تو هم بنویس! بنویس که حافظه خوبی داری و به خوبی همه چیز را به خاطر می آوری. اینگونه هر آنچه که در زمان من، در دریاها و خشکی ها گذشته است بدون کم و زیاد، صادقانه و بی خطا نمایان می شود. نسل های آینده از این ها عبرت گرفته و در کار و زندگیشان سرمشق خود قرار می دهند.» خیرالدین پاشا در جواب شاه چنین گفت: «ای سلطانم! امر شما روی دو چشم این نوکرتان. ولی من کجا و تاریخ نوشتن کجا. علاوه بر این ها، اگر بنویسم در اواخر عمرم آنچه را از غم و اندوه فراموش کرده ام باز به خاطرم می آید و افسرده خاطر می گردم. در نتیجه اگر شما شاه والامقام مساعدت فرمایید نزد من جوانی به نام سیدمرادی هست که کارش کتابت است. تمام رازهای من را می داند و سنگ صبور و برادرم است... سالیان سال در همه ی سفرهای دریایی ام، دومین کسی نبوده که بیشتر از سید مرادی به او اعتماد داشته باشم. از این ها گذشته من را به خوبی می شناسد و به هر آنچه که من درباره ی مقام والای شما سرِ نوشتن داشته باشم، آگاه است و اگر من خطا کنم او خطا نمی کند. همه چیز را صریح، دور از خطا و خالی از اغراق می نویسند. ندانسته هایش را نیز از من پرسیده و به داستان خودش علاوه کرده و می نویسد.». اینگونه شد که رضایت سلطانمان را کسب کرد.
سپس قلم را در مرکب زدم و هر آنچه گفت را شروع به نوشتن کردم. من نوشتم و او اصلاح کرد. اواخر سال ۱۵۴۲ بود که تمام داستان را به پایان رساندم یک ماه نیز طول کشید تا پاک نویس کنم. ولی شما تنها بخش مهمی از ماجرای من و خیرالدین پاشا را خواهید خواند. همین قسمت ها برای درک درستی از تاریخ کافی است. زمانی که با خاطراتمان مانوس گشتید، بیشتر از زندگی شخصی ما، با داستان های عبرت انگیز مردم مدیترانه مواجه خواهید شد. به همین جهت داستان را با عروج شروع می کنم.
***
عروج پسر رشیدی بود که وقتی به دریاها ملحق شد، پدرش سه فرزند دیگر خود را از نزدیک شدن به بنادر ساحلی منع کرد. اما میانشان یکی بود که هرگز تحمل چنین چیزی را نداشت. او کسی نبود جز خضر. یک بار به من گفت: «ما دو نفر، یعنی من و الیاس با فاصله ۳ سال در یک روز به دنیا آمده بودیم».
در آن زمان، ترک و روم، مسیحی و مسلمان، همه مردم شهر روز خضرایلیا دور هم جمع می شدند و آمدن بهار را جشن می گرفتند. در واقع به همین جهت نام من خضر و نام برادرم الیاس شد و شاید از این رو بود که بین همه قصه های مادرم، داستان خضر و الیاس را بیشتر از بقیه دوست داشتم. مادرم این قصه را تنها سالی یک بار ولی هر بار بهتر از بار قبل تعریف می کرد. هر سال داستانش را کامل می کرد اما همیشه به یک شکل پایان می داد (...) سال بعد که خضر، در روز خضرایلیا، الیاس را روی سد اسکندریه دید تمام آنچه در یک سال اتفاق افتاده بود را تعریف کرد. از چگونگی کمک هایش به مردم، مدد رسانی اش به کشتی ها، و به خاک مالیدن بینی دشمن تک به تک حرف می زد. خوب به خاطر دارم وقتی الیاس به سنی رسید که قادر به درک داستان شده بود، مادرم جمله اش را چنین تغییر داد: «سال بعد که خضر و الیاس، در روز خضرایلیا، یکدیگر را روی سد اسکندریه دیدند، خضر از هر آنچه در یک سال گذشته بر دریا و الیاس از هر چه بر خشکی گذشته بود، حرف زدند. از کمکهایشان به مردم و به خاک مالیدن بینی دشمن گفتند و سپس برنامه سال پیش رویشان را با یکدیگر در میان گذاشته و خداحافظی کردند.». داستان که تمام می شد مادرم دستانش را به سمت آسمان می گرفت و در حالی که لب هایش تکان می خوردند احساس می کردم چنین دعایی می کند: «ای خدای متعال مانند همنام هایشان، خضر من را در دریا و الیاسم را در خشکی به پیروزی برسان». حالا به همین جهت است که هر صبح وقتی قرآن تلاوت می کنم از خدا می خواهم تا گناهان پدر و مادرم را ببخشد.
پدرش خضر را به طور قطع از رفتن به دریا منع کرده بود و این زندگی را برای خضر به نقطه غیرقابل تحملی رسانده بود. در جزیره زندگی می کرد اما حتی به کرانه ساحل نیز حق قدم گذاشتن نداشت. در مغازه سراجی با ساختن کمربند برای اسب ها خودش را مشغول می کرد.
(در منطقه پدرش بیشتر از همه برده داشت) و مسئولیت بردن غذای اسیرانی که در مزرعه کار می کردند، قفل زدن و باز کردن در پناه گاه ها، رسیدگی به نظافت کلبه ها و باز و بسته کردن زنجیر غلامان به عهده ی خضر بود. حتی در این مواقع نیز نمی توانست از فکردریا بیرون بیاید. تمام هم سن و سال هایش در حالی که دور دستشان زنجیر می پیچیدند و در رویای شاد جوانی سیر می کردند، از چه بود که خضر آموختن گره های بارجو، کانجا و یا انواع گره های غواصی را به زنجیر چرخاندن ترجیح می داد و درست به مانند برادرش کمر همت به یادگیری اصطلاحات و عناوین دریایی بسته بود. سرگرمی اش گره های محکمی بودند که زمان بار زدن الاغان از دریانوردان یاد گرفته بود.
سالی که مادرش را به خاک سپرد. با خبری که شنید دنیا در یک چشم برایش تیره و تار شد. الیاس، عروج را به مدیترانه ی شرقی برده بود تا در سد اسکندریه به او تجارت یاد دهد اما گرفتار شوالیه های رودوس شده بودند. به گفته ی خبر رسان ها، الیاس زمانی که تکبیر می گفت به شهادت رسیده ولی عروج آن قدرها خوش شانس نبوده و بدترین تقدیر برایش رقم خورده بود. او در کشتی دشمن به پارو زنی محکوم شد. البته خضر نمی توانست این اخبار را به پدرش برساند. یعقوب آقا که تحمل افتادن نهالی را نداشت، حالا چگونه می توانست افتادن نهال خودش را طاقت بیاورد. دیوانه می شد، و اگر می شنید پسرش غلام دشمن شده است احتمالاً در ۷۲ سالگی شمشیر به دست می گرفت. مانند همه ی مردم مدیترانه یعقوب آقا هم خوب می دانست که غلام پارو شدن چیزی بدتر از مرگ است. اما خبر بد زود به گوش می رسد. یعقوب آقا دیر نگذشته بود که از آنچه بر سر فرزندانش آمد باخبر شد و در همان جا در دم جان باخت. حالا زندگی برای خضرخیلی سخت تر شده بود. مادر، برادر و پدرش را به دنبال هم به خاک سپرده و زیر سنگینی بردگی برادرش سه سال کمرش خم شد. سه سال سیاهی که تنها به چاره جویی وحسرت سپری شدند سپس به ناگه همه چیز تغییر کرد و طوفان به نسیم ملایمی تبدیل شد. عروجی که خضر فکر می کرد اسیر رودوس شده است اکنون در حالی که سه کشتی به دنبال خود می کشید مانند یک رییس عثمانی برگشته بود. علاوه بر این، بازگشتش ترس در دل همگان اندخته بود زیرا بیشتر شبیه دزدان دریایی رفتار می کرد تا یک تاجر. حالا پس از سه سال به طور قابل توجهی مانند کسی بود که تصمیم داشت انتقامش را از شوالیه های رودوس بگیرد، همان قدر بی رحم. این گونه بود که پس از مدتی میان شوالیه های مدیترانه نامش سر زبان ها بود.
از سلطان مصر، شاهزاده قورقود و دستیارش پیاله خان دو کشتی جنگی گرفته و با شعار اینکه در حرکت برکت است؛ به راه افتاده بود. دو سال با کشتی های او راهزنی کرد و غنایم زیادی را تقدیم شاهزاده نمود و در سالی که شاهزاده به پرچمداری ساروهان(۱۱) رفت، عروج مسیر کشتی را از کرانه ی مدیترانه به غرب مدیترانه تغییر داد. وی در این سفرها با غنائم بسیاری که تصاحب کرد و کشتی هایی که یدک کشید؛ ثروتمند شد.
خضر وقتی موفقیت های برادرش را می شنید به یاد برخی داستان ها و علاقه ی وافرش به دریا می افتاد. همیشه از پس خیالش می گذشت تا به برادرش بگوید: «جناب عروج، لطفاً مرا نیز همراه خودتان ببرید.» اما هیچ گاه نمی توانست به زبان بیاورد. دو سال بعد اسحاق مانند اینکه ذهن خضر را خوانده باشد او را به عنوان هشتادمین خدمه در کشتی عروج نام نویسی کرد. خضر که به تنهایی از خانه ی پدری مراقبت می کرد، دلش با افسانه های مدیترانه ی شرقی عجین شده بود و در حالی که به کشتی های ساکن کنار ساحل نگاه می کرد به سرش زد که به دریا زده و حق برادرش الیاس را از آن پس بگیرد. بعد از مرگ پدرش شرایط کرت تغییر کرده بود. و خضر با خودش گفت: «حالا اگر پدرم در قید حیات بود ما را از رفتن به دریا منع نمی کرد.». از این طریق خودش را قانع می کرد که از حرف پدرش سرپیچی نکرده است. حالا بیشتر به دنبال یادگیری اصول تجارت و سیر و سیاحت میان جزایر بود.
تمام دار و ندارش را فروخت و یک کاراکا(۱۲) ی مصری و یک بارسا تدارک دید که برای تجارت و باربری از بهترین کشتی ها بودند. یکی از آن ها که در دماغه اش نماد سیمرغ بود را «سیمرغ» نام نهاد و در اتاق ناخدا یک سایه بان زد و مستقر شد.
مصادف با حرکت سلطان بایزید، علیه شاهزاده سلیم به سمت ادرینه(۱۳) بود که خضر مدام الیاس را در خواب می دید. الیاس نیمه ی دیگر او بود و همان طور که مادرش در داستان خضر و الیاس حکایت می کرد سرنوشتشان وابسته به هم بزرگ شده بودند و دور از هم طاقت نمی آوردند. خواب هایش پایانی نداشت که متوجه شد دلش برای الیاس تنگ شده است پس برای زنده نگه داشتن یاد برادرش به سمت اقیانوس که او را به خودش کشیده بود بار سفر بست. الیاس قبل از اینکه شهید شود حفظ قرآن را به پایان رسانده بود و در برخی مساجد کرت قرآن تلاوت می کرد حتی یک بار که اذان صبح را تلاوت کرده بود، تمام مردم کرت به گریه افتاده بودند. صدای بسیار خوبی داشت و با قرآنی که تلاوت می کرد مردم را تحت تاثیر قرار می داد. پس از آن خضر هر موقع صدای اذان می شنید گمان می کرد که صدای الیاس است که از گلبانگ ها به گوش می رسد. گرچه اعتراف نمی کرد ولی یکی از دلایلی که مشتاق بود کرت را ترک کند این بود که می خواست صدای الیاس را که همچون زنگی مدام در گوشش می زند به فراموشی سپرده و یا به صدای امواج دریا ملحق کند. چنین شد که نتیجه گرفت در کرت چیزی جز خاطرات نمانده است. پس وقتی برای دو گالی اش به حد کافی خدمه و پاروزن پیدا کرد، به دریاها پیوست. او تصمیم گرفت مدتی در چشمه(۱۴)، کریاکوس، آیدین و رودوس مشغول تجارت باشد و در تمام گرید(۱۵) سیاحت کرده و سپس از آنجا به جبره(۱۶) برود. برخلاف تصورش از همان روز اول، خدمه هایش پیشوند «رییس”را به نامش اضافه کرده بودند که گویا سبب خوشحالی اش شده بود. رییس خضر... چیزی پرده ی گوشش را نوازش می کرد!
در روز چهارم، پاروزنانش یک آهنگ محلی را یکصدا می خواندند و مسیری خوشنود و آسوده طی می نموند. رییس خضر در حالی که به تیر چوبی تکیه داده بود به آبی بیکران دریا می نگریست و در رویاهایش سیر می کرد. یک آن خیال کرد که صدای الیاس را شنیده است.
«کشتی های راهزنان... کشتی های راهزنان»
این دیده بان بود که از اتاق دیدبانی فریاد می زد. از فاصله ی زیاد صدای همهمه ی پاروزنان به گوش رسید. معمول ترین اتفاق مدیترانه حالا سراغ خضر آمده بود. تمام مردم می دانستند که کشتی های بادبانی صیاد و کشتی های پارویی صید هستند و آگاهانه حمله ی کشتی ها راتماشا می کردند... صیاد در صید... کبک و شاهین… وقتی گالی ها پاروهای خود را همچون پر شاهین به آب می زدند، سایر کشتی ها چه در حضور باد تند و چه با چرخش های ناگهانی شکم هایشان را به سختی تکان می دادند و توازن به هم می خورد؛ در نتیجه این همیشه داستان پیروزی صیاد می شد که بر سر زبان ها شهره می گشت.
رییس خضر به سه گالی که در حال نزدیک شدن بودند لحظاتی طولانی نگاه کرد. شبیه قایق های دزدان دریایی، قایق های سریع عثمانی و قلیته ها بودند که در کودکی اش به کرات در سواحل کرت دیده بود. هر سه دارای بدنه های تنگ، کم عمق و دراز بوده، و در حالیکه پاشنه ی قایق را کمی به بالا خم کرده بودند به سرعت نزدیک می شدند. از پرچم های چنگال شکلشان مشخص بود که دزدان دریایی جنوا هستند. از عرشه هایشان سیلندرهایی دیده می شد، که توپ های بزرگی را به شدت پرتاب می کردند. وضعیت هولناکی بود، حالا آنچه از فکر خضر می گذشت چیزی جز شانس بدش نبود که امکان داشت در همان بار اول اسیر دزدان دریایی شود. همینطور سنگینی مسئولیت مال و جان همه ی افراد حاضر در کشتی را که برخی به تازگی به دریا پیوسته بودند ، روی شانه هایش احساس کرد. برخی از آن ها دوستان وآشنایانش از کرت بودند. یک آن از ذهنش گذشت که به اسارتشان گرفته اند و پاهایشان را غل و زنجیر بسته اند. همگی با یک هدف و امید به راه دریا افتاده بودند و از این ها گذشته او را «رئیس”خطاب کرده بودند. به کشتی هایی که به سرعت به سمتشان می آمدند نگاهی کرد. به هیچ وجه نمی دانست چگونه می تواند با این همه سرباز اسلحه به دست روبرو شود یا از دست این کشتی هایی که با سرعت به سمتش می آمدند بگریزد. خوب می دانست که گالی ها سبک وزن هستند وبه این جهت عملکرد سریعی نسبت به سایر کشتی ها داشتند؛ حرکت های زیگزاگی و تغییر مسیرهای ناگهانی از ویژگی های بارز گالی ها بودند. رئیس خضر ارتفاع کشتی را ۴۰ بغل(۱۷) و عرض آن ۱۵ بغل تخمین زد. تعداد پاروها به درستی دیده نمی شدند اما در هر کدام ۲۵ تا ۲۶ صندلی وجود داشتند. (که اجنبی ها به آن ها نیمکت می گفتند). در هر نیمکت سه یا چهار پاروزن می نشستند که بر این اساس تا کمی دیگر قرار بود در عرشه بارسای ایشان دزدان دریایی چون موریانه سرازیر شوند. در این صورت هدف دشمن را باید پیش بینی می کرد. اگر سینه کشتی دشمن با همین سرعت به بارساهای خضر می خورد هر دو کشتی خضر از وسط شکسته و به قعر دریا می رفت. امااگر هدف آن ها تصاحب بارساها باشد با خسارتی کوچک مانع از حرکت بارساها شده و تصاحبشان می کنند. باید کمی دیگر منتظر می شد تا انگیزه دشمن مشخص شود حدوداً ۲۵۰ متر فاصله داشتند که متوجه شد روی سینه ی کشتی، بالای دهمه، دو توپ پهلو به پهلوی هم قرار دارند. از این بدتر وجود راهزنانی بود که کنار توپ ها ایستاده و آماده ی شلیک بودند. در عوض در قسمت خالی میان نیمکت ها و اتاق های روی عرشه هیچ مبارز، خدمه و یا ملوانی دیده نمی شد. ظاهراً به جز پاروزنان، جنگجویان دیگری نداشتند. این نشانگر اعتمادشان به توپ ها و انتخاب درست پاروزنان باغیرت بود. از ذهن خضر چنین گذشت: «پس با این حساب برخی از پاروزنان اسیر نیستند و حقوق می گیرند. اگر پاروزنان حقوق بگیر باشند به دنبال تصاحب بارساها خواهند بود تا غنائمی کسب کنند.» زیرا در برابر غلامان پارو که در چنین جنگ هایی با زنجیرهای بسته به پایشان، و به زور شلاق کار می کردند، پاروزنان حقوق بگیر پارو را رها کرده و به عشق کسب غنائم با تمام توانشان به کشتی دشمن حمله ور می شدند. حالا وقت تصمیم گیری بود تقریباً ۱۲۶ متر فاصله داشتند وتمام خدمه ها به دنبال راه چاره ای از این سو به آن سوی کشتی در رفت و آمد بودند. هردو کشتی نیاز به یک رئیس واقعی داشتند. همه ی افراد در انتظار دستورات خضر بودند. وقتی که او در بحر تفکر فرو رفته بود، کشتی ها نزدیک و نزدیک تر می شدند. حالا دیگر برای فرار خیلی دیرتر شده بود. باد مخالف می وزید و با سبک کردن کشتی نیز نتیجه ای حاصل نمی شد. در حالیکه رئیس تازه کار نمی توانست تصمیم عاقلانه ای بگیرد، اتفاق عجیبی رخ داد. از کشتی دشمن صدای با ابهت مردی به گوششان رسید: «اااااااااااااااای موووووووولاااااا... ای موووولللللااااا... ای مولااااااااا». سومین بار بقیه نیز با او هم صدا شدند. این نوای مشهور پاروزنان مسلمان آفریقایی و اندلس بود که از یک سو نفسی تازه می کردند و خستگی شان رفع می شد و از سوی دیگر نعره ی جنگاوری سر می دادند. حالا همگی یکصدا شده بودند و فریاد یا مولایشان می پنداشتی از یک دهان بیرون می آید. با هر فریاد «یا مولا» پاروها به سرعت در آب فرو می رفتند و بیرون می آمدند. رئیس خضر باید به تمام خدمه هایش هشدار می داد، که این قضیه مرگ و زندگی است و چاره ای جز پیروز شدن ندارند. اما در آن لحظه هیچ چیز به ذهنش نمی رسید. جز دعا به درگاه پروردگار چاره ای نمی دید و از صمیم قلب از او می خواست روسیاه نگردد.
«ای پروردگار متعال! حالم نزد تو عیان است. من تاجری بیش نیستم اما حالا در تقدیرم چنین رقم زده ای که باید بجنگم. خداوندا! انسان هایی که به سمتمان در حال حرکتند نمی دانم از دشمنانم هستند یا نه، ولی این را می دانم که از دشمنان تواند.
پس به من قدرت جهاد بده تا سرباز راهت شوم و این توان را به مردانم نیز عطا کن تا شهید راهت شویم. در غیر این صورت با شربت پیروزی کاممان را شیرین گردان.»
در یک آن احساس سبک شدن کرد. از چه بود نمی دانست ولی عزم راسخی به وجدش آورده بود. حالا آنقدر به خودش ایمان داشت که شوق قهرمانی در دلش غلیان می کرد. در آن لحظه در نظرش امری طبیعی و دوست داشتنی بود. صدایش را بالا برد و در حالیکه می خواست به یارانش قوت قلب بدهد، با تمام وجود سوگند یاد کرد:
«خداوندا! اگر نجات یافتم، خرج و مخارج تمام اهل و عیال مردان شهیدم را تقبل خواهم کرد.» به دنبال او صدای گروهبان کشتی نیز شنیده شد که با همان تن صدا قسم خورد:
«خداوندا! اگر نجات یافتم خرج گذران زندگی خانواده ی دو نفر از همسفران شهیدم را به نام من ثبت کن.»
هیجان تمام بارسا را گرفته بود و در این میان کشتی ها نزدیک و نزدیک تر می شدند. زمان از دست می رفت. افراد حاضر در بارسا با تمام قوا تکبیر می گفتند. حالا حدود ۳۶ متر فاصله مانده بود و اندک زمانی باقی بود تا شمشیرها گردنشان را از بدن جدا کنند. به اطرافش نگاه کرد. این چه آشوبی بود که بر دل دریا افتاده بود حتی امواج نیز تحت تاثیر اصوات غرش می کردند. دومین بارسایی که از روی سینه ی سیمرغ نظاره می کرد در یک حرکت سریع گرهش را باز کرد و وارد عمل شد. اولین گلوله ی دشمن به خطا رفت. داشتند عرشه ی کشتی هایشان را روی بدنه ی بارساها سوار می کردند. رئیس خضر یک لحظه به توپ زنان نگاه کرد که نشان سیمرغ را هدف گرفته بودند. می دانست یکی از آن کشتی ها که خسارت دیده بود چرخشی نمی کند و در جایش می ماند تا وقت کشی کند. حالا دریافته بود که مقصد دشمن تصاحب بارساهایش هست و این از یک جهت بهتر بود. فوراً دوستش آیدین را که از کرت با او آمده بود صدا کرد. زیرا آیدین زبان اجنبی ها را می دانست و همچنین صدای بلندی نیز داشت که به خوبی می توانست یک جارچی شود. از او خواست تا به رئیس دزدان دریایی بگوید که آماده خراج دادن هستند. آیدین چندین بار با صدای بلند پیشنهاد خضر را به کشتی دشمن رساند ولی انگار نه انگار. کسی برای حرفشان تره هم خرد نکرد. در این لحظه بود که صدای برخورد دهانه ی گالی به سمت راست بارسا صدای مهیبی ایجاد کرد، سپس لرزشی ایجاد شد که تعادل کشتی را به هم زد. وقتی کنترل امور از دستشان خارج شد قلاب ها به سمتشان سرازیر شدند. دیر نگذشته بود که گلوله های شمخال(۱۸) و تیرهای آتشین به سمتشان پرتاب شدند.
رئیس خضر تنها وقتی که با کشتی جنوا پهلو به پهلو شد معنی واقعی جنگ و آشوب دریایی را درک کرد. اوضاع بدتر از بد بود. با همه وجود فریاد زد:”وقت جهاد است دلاورانم. بسم الله!»
طوفان به پا شد. پاروزنان حاضر در بارسا، پاروها را رها کرده وشمشیرها را به دست گرفتند. جنگاوران گالی ها با های و هوی یورش می بردند. صداها درهم تنیده بود از یک طرف فریاد «یا مولا» و از طرفی صدای تکبیر به گوش می رسید. صدای غرولند توپ ها در صدای قیل غر برخورد زنجیرها با قلاب پیچیده بود. جنگاوران کشتی دشمن استادانه بویه می انداختند و هر کدام را به تیرچه ها، ستون ها و یا چرخ تسمه های نگهدارنده ی طناب چنگک می زدند. خضر می دید که صفحه ی دیگری در دریا برگشته است. حالا ازباندو(۱۹) های لخت و عریان طناب ها گرفت بودند و به داخل بارساها می پریدند. وقتی خنجرها و شمشیرهای توی دهانشان را به دست گرفتند جای تعجب نداشت که رعب انگیزتر شدند. اغلبشان روی صورت جای زخم داشتند، و برخی انگشت بریده و یا کور بودند. آنان وحشی خویان دریای بودند که وقتی در بارساهای خضر جنگ خنجر و شمشیر شروع شد تازه فهمیدند که طوفان به پا شده است. حالا همه جا پر از دستان قطع شده، سرهای آویزان و خون های جاری بود. باد سهمگینی می وزید.
خضر از کشتی خریدن و به دریا آمدنش به شدت پشیمان شده بود ولی حالا چاره ای نداشت. جنگی که می دید بسیار وحشیانه بود. بی رحمی تمام کشتی را گرفته بود. دست و انگشت های قطع شده روی عرشه ی کشتی بالا و پایین می رفتند و دیدن چنین صحنه ای خاطر کدام ناخدا را مکدر نمی کرد؟ از نظرش جنگی که در آن جنگجویان، سینه ی یکدیگر را دریده و اجزای داخلی اش را بیرون ریخته بودند بسیار ناجوانمردانه بود. بلبشویی بود که نمی شد قات را از مقتول تشخیص داد. هیچکس تصور نمی کرد که هفتاد نفر از کرت بتوانند بر ۳۰۰ تن از ازباندوها غالب گردند. امیدها فروکش کرده بود. رئیس خضر باید تدبیری می اندیشید. به کشتی های دشمن که پشت به پشت هم ایستاده بودند نگاهی کرد. اگر تعداد نگهبانان و توپچی های منتظر بر سر بالیمز(۲۰) را حساب نکنیم همگی به بارسا ریخته بودند. یک آن متوجه شد که گالی ها از انسان خالی شده اند. از این موقعیت باید بهره می برد. در حالیکه به یکی از سربازانش اشاره می داد طنابی را دور دکل اصلی پیچید و هر سه نفر به گالی پریدند. دریانوردان جنوا هنوز متوجه اوضاع نشده بودند. علاوه بر این، در حالیکه در گالی ها شمشیر و خنجر می کشیدند، در کشتی خودشان بجز چند نگهبان و توپچی که حتی بلد نبودند شمشیرهایشان را از کمر بیرون بکشند، کس دیگری نبود. از این گذشته همان چند نفر نیز با دیدن شمشیرهای خضر و سربازانش، خود را به دریا انداختند.



حالا جهت وزش باد نیز مثل مسیر جنگ تغییر کرده بود. رئیس خضر گوش هایش را تیز کرد، از انبار گالی صدای فریاد به گوش می رسید، که بیشتر به زبان ترکی یا عربی بودند. معلوم بود بود توده ی زنجیر شده ای که از خن صدایشان به گوش می رسید، تماماً مسلمانان محکوم به پارو بودند. به سرعت تمام سرپوش ها را باز کرد. درست حدس زده بود. پاروزنانی که سه و یا چهار نفره روی نیمکت ها نشسته بودند، در حال خواندن کلمات شهادتشان بودند. وقتی پاروزنان حقوق بگیر گالی ها را به قصد جنگ ترک کرده بودند، غلامان به ناچار تقدیرشان را پذیرفته و در تلاش بودند تا زنجیر را از پای یکدیگر باز کنند تا بلکه از این مخمصه نجات یابند. خضر زنجیر بزرگی را داخل حلقه ی اهرم کرد و چرخاند، زنجیرها ناگهان شل شدند. پاروزنان به رسم تشکر زنجیرهایشان را به هم زده و یک صدا می گفتند: «پیروزی ات مبارک بابا رئیس.»
اکنون خضر به این می اندیشید که رئیس یک گالی شده است. حالا تنها کاری که می ماند، نجات افرادش بود. در میان غلامانی که نجات داده بود، ۳ ناوی و ۲ توپچی وجود دشاتند که وقتی اداره امور را به دست گرفتند همه چیز سهل تر شد. روی اسکله پر از مخزن های باروت و گلوله بود. خضر دستانش را به آسمان گرفت و شکر کرد.
به شب چیزی نمانده بود. نقش گالی ها و بارساها عوض شده بودند. حالا اربابان جنوا، پاروزن و غلامان محکوم به پارو به ناگه ارباب شده بودند. رئیس خضر نیز در اولین سفرش جای تجارت صاحب طلا و غنائم شده بود. گالی های جنوایی قبل از روبرو شدن با بارساها دو قایق فلورانسی پر از غنیمت را تصاحب کرده بودند که به هر کدام از دوستان خضر ۷۰ سکه ی طلا می رسید. در ساعات نزدیک به غروب همه چیز زیرو رو گشته بود؛ اربابان، صاحبان، کشتی ها، اسلحه ها، محموله ها، اسباب و البته غلامان...
رئیس خضر آنچه از سرش گذشته بود را باور نمی کرد. به هزار شکل شکر می کردند. به عنوان یک رئیس از اینکه در اولین بار صاحب دو کشتی دیگر شده بود اشک شوق می ریخت.
حالا نسیم ملایم مدیترانه جایش را به باد سرد تابستانی داده بود. از مقابل گرید گذشتند و در جزیره ی یونس لنگر انداختند. همگی نتیجه گرفته بودند؛ حیاتی که در مدیترانه در جریان بود، با آنچه تصورش را می کردند تفاوت چشمگیری داشت. آن شب به غلامان مسلمان لباس پوشاندند؛ این بهترین کاری بود که می توانستند به انجام برسانند، چرا که در میان غلامان، برخی محکوم بودند تا سه سال آزگار لخت و عور، با شرمی غیرقابل وصف روی یک نیمکت بنشینند. رئیس خضر برای اینکه دلشان را به دست آورد، چادر خواب افرادش را به آنان داد. این چادرهای یک یا دو متری بستگی به فصلش روی عرشه و یا زیر آن آویخته می شدند و همه در کنار هم به خواب می رفتند. سربازانی که چادرهایشان را به غلامان داده بودند حالا پارچه های ابریشمی موجود در گالی ها را نیز درون چادرها پهن می کردند. ساعات پایانی شب بود که غلامان بی نوا پس از سالیان دراز برای اولین بار روی پشتشان به خواب رفتند.
***
صبح به سوی کرت حرکت کردند. خضر به ستون کشتی تکیه داده بود و نمی توانست اتفاقات روز گذشته را باور کند. چیزی که نامش پیروزی بود نمی توانست به همین سادگی به دست آمده باشد. سود حاصل از شش ماه تجارت و نقلیه را به جیب زده بود و سفر سه هفتگی خود را در چهار روز به پایان رساند. علاوه بر غنائمی که مناسب فروش بودند، یک گالی و یک ناوچه ی جنگی نیز داشتند که به فروش برسانند. احتمالاً شرح وقایع برای خانواده ی سربازانی که حتی جسدشان را نیز نیافته بودند، سخت ترین بخش ماجرا بود. یک آن صدای اذان الیاس از بی کران به گوشش خورد با خود فکر کرد شاید پیروزی چیزی است که پشت همین صدا پنهان گشته است.

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه